فیدیبو نماینده قانونی نشر افق و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب برخورد شیاطین

کتاب برخورد شیاطین
آخرین شاگرد

نسخه الکترونیک کتاب برخورد شیاطین به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب برخورد شیاطین

دانستيم كه شاگرد محافظ، تام وارد بايد از منطقه در مقابل موجودات دنياي تاريك دفاع كند. اما مادرش از يونان برگشته تا از تام كمك بگيرد. يكي از جادوگران خطرناك و قديمي يونان به نام اردين به دنبال نابودي مادر تام است. مادر تام هم ارتش بزرگ و نيرومندي تشكيل داده كه دوستان تام، آليس و گريملكين در ان حضور دارند. از طرفي اگر تام در اين جنگ به آن‌ها بپيوندد، محافظ ديگر او را به شاگردي نمي‌پذيرد. پس در اين مبارزه چه‌چيز قرباني خواهد شد؟‌

ادامه...
  • ناشر نشر افق
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 3.22 مگابایت
  • تعداد صفحات ۳۲۸ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب برخورد شیاطین

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



۱. قاتلِ زیبارو



ناگهان از خواب پریدم. احساس می کردم اتفاقی افتاده. از جلوی پنجره نوری برق آسا رد شد و به دنبالش صدای وحشتناک رعد بلند شد. قبلاً در چنین شرایطی و در توفان های شدید منطقه خوابیده بودم، بنابراین آن قدر هم برایم وحشتناک نبود که از خواب بیدارم کند، اما احساس خطر می کردم. از روی تختم که پریدم، ناگهان آینه ی روی میز کنارِ تختم درخشید. تصویر کسی روی آینه افتاد و فوری محو شد. اول نتوانستم چهره اش را تشخیص دهم. بعد فهمیدم آلیس بود.
آلیس دو سال آموزش جادوگری دیده بود، اما دوستم بود. محافظ تبعیدش کرده بود و او هم به پندل رفته بود. دلم برایش خیلی تنگ شده بود. با وجود این که آلیس برای ارتباط با من خیلی تلاش می کرد، سر قولی که به استادم داده بودم ماندم، اما این بار نمی توانستم درخواستش را رد کنم. پیغامی روی آینه برایم نوشت و قبل از این که پاک شود، توانستم نوشته را بخوانم.

قاتل زیبارو! خطر در باغ!

قاتل زیبا رو چه موجودی بود؟ تا آن موقع چنین چیزی نشنیده بودم. با وجود قدرت بوگارت ، چنین قاتلی چه طور توانسته بود از باغ محافظ عبور کند؟ اگر کسی وارد باغ می شد، بوگارت چنان غرشی می کرد که تا دور دست ها شنیده می شد و بعد هم دشمن را تکه تکه می کرد. تازه چه طور آلیس از این ماجرا خبر داشت؟ او در پندل بود، فرسخ ها دورتر از من. با این حال نمی توانستم به اخطارش بی اعتنا باشم. استادم، جان گرگوری، برای گرفتن شبح دردسرسازی رفته بود و من تنها بودم. چیزی نداشتم که باهاش از خودم دفاع کنم. چوبدستی و کیفم در طبقه ی پایین توی آشپزخانه بودند. بایستی برشان می داشتم.
با خودم گفتم نترس. به خودت فرصت بده و آرام باش.
فوری لباسم را پوشیدم و چکمه هایم را پا کردم. همان طور که رعد دوباره بالای سرم به صدا درمی آمد، در اتاقم را باز کردم و با احتیاط پایم را در تاریکی گذاشتم و بیرون رفتم. ایستادم و گوش سپردم. همه جا ساکت بود. مطمئن شدم کسی وارد خانه نشده است، بنابراین با نوک پا و آهسته از پله ها پایین رفتم، از راهرو به سمت آشپزخانه.
زنجیر نقره ام را توی جیب شلوارم گذاشتم و چوبدستی ام را هم برداشتم، در پشتی را باز کردم و زدم بیرون. بوگارت کجا بود؟ چرا در مقابل مهاجم از خانه و باغ محافظت نمی کرد؟ همان طور که ایستاده بودم، باران روی صورتم می ریخت. با دقت پشت درخت ها و چمن زار را نگاه کردم. کمی صبر کردم تا چشم هایم به تاریکی عادت کنند، اما درست نمی دیدم. با این حال، به سمت باغ غربی راه افتادم.
چند قدمی بیش تر نرفته بودم که نعره ی هولناکی را با صدای گام های سنگینی از سمت چپم شنیدم. کسی روی چمن ها به سمتم می دوید. چوبدستی ام را آماده نگه داشتم و برآمدگی رویش را فشار دادم، تقِ کوچکی کرد و تیغه ی تیزش بیرون آمد.
دوباره آسمان غرید و در نورش آن موجود ترسناک را دیدم. زن بلند قد و لاغری بود که شمشیر دراز و مرگ بارش را با دست چپش بالا گرفته بود. موهایش را محکم پشت سرش بسته بود و صورت نحیفش حالت خشمگین و کینه توزی داشت و رویش لکه های بزرگی دیده می شدند. لباس بلندی بر تن داشت که خیس شده بود. کفش هایش چرمی بودند و پاهایش هم با نوارهای چرمی پوشیده شده بودند. حدس زدم همان قاتلِ زیباروی است.
حالت دفاعی به خودم گرفتم و همان طور که اوضاع را می سنجیدم، چوبدستی ام را با زاویه نگه داشتم. قلبم تندتند می زد، اما بایستی آرام می بودم و فرصتی برای حمله پیدا می کردم.
ناگهان شمشیرش به صورت کمانی پایین آمد و از کنار شانه هایم رد شد، چرخیدم و سعی کردم فاصله ام را با حریفم حفظ کنم. برای این که چوبدستی ام را بچرخانم به فضای بیش تری احتیاج داشتم. باران چمن ها را خیس کرده بود و موقعی که زیبارو دوباره به سمتم آمد، لیز خوردم و تعادلم را از دست دادم. به پشت افتادم، اما سعی کردم روی زانوهایم بایستم. همان موقع چوبدستی ام را بالا بردم تا جلوی ضربه اش را بگیرم که می خواست به شانه ام وارد کند. دوباره حمله کردم و به مشت زیبارو ضربه ی محکمی زدم و چاقویش روی زمین افتاد. بالای سرمان رعدی زد و چهره ی عصبانی اش را دیدم که بی دفاع در برابرم ایستاده بود. با خشم و نفرت داد می زد و کلمات عجیبی از دهانش بیرون می آمدند که فکر کردم به زبان یونانی باشد. قدمی دور شدم و از جلوی دست دراز و ناخن های تیزش کنار رفتم و ضربه ای به شقیقه اش زدم. روی زانوهایش افتاد و به راحتی نوک تیز تیغه ی چوبدستی ام را در سینه اش فرو کردم.
بعد چوبدستی ام را به دست راستم دادم و آن یکی را توی جیبم کردم، زنجیر نقره را هم درآوردم و دور مچم پیچیدم.
زنجیر نقره در برابر هر موجودی از دنیای تاریک کارگر بود، اما آیا حریف قاتل زیبارو هم می شد؟
حواسم جمع بود. لحظه ای که بلند شد، نوری رویش افتاده بود و به وضوح دیده می شد. بهتر از آن نمی شد! هدفم را به خوبی می دیدم. زنجیر نقره ام را رها کردم! بالا رفت و به صورت مارپیچی پایین آمد و دور بدنش پیچید و او روی چمن ها افتاد.
با احتیاط نزدیکش شدم. زنجیرم دور دست ها و پاهایش پیچیده شده و دور فکش را گرفته بود، اما هم چنان می توانست صحبت کند. شروع کرد به بدوبیراه گفتن. حرف هایش را نمی فهمیدم. آیا یونانی بودند؟ شاید! لهجه ی عجیبی داشت.
انگار زنجیر کار خودش را کرده بود، پس بی معطلی پای چپش را گرفتم و به سمت خانه کشاندمش. محافظ اگر زبانش را می فهمید، حتماً سوال هایی ازش می پرسید. زبان یونانی من هم به خوبی محافظ‍ بود، با این حال متوجه حرف هایش نمی شدم.
یک سمت از خانه جایی بود که کنده های درخت را برای سوخت اجاق ها نگه می داشتیم، زیبارو را به آن جا کشاندم تا از باران در امان باشد. سپس چراغی را از قفسه ی کنار انباری پایین آوردم، روشنش کردم و توانستم اسیرِ دربندم را بهتر ببینم. وقتی چراغ را بالای سرش گرفتم، به رویم تف انداخت و قطره ی صورتی چسبناکی روی شلوارم افتاد. بوی عرق تندی می داد. چیز دیگری هم درونش بود. دوباره که دهانش را باز کرد، تکه های گوشت مانندی لای دندان هایش دیدم.
لب هایش مانند زبانش ارغوانی رنگ بود. صورتش رگه رگه شده بود و به سرخی می زد، باران گِل روی صورتش را کامل نشسته بود. دوباره به رویم تف انداخت، قدمی به عقب برداشتم و چراغ را از سقف آویزان کردم.
چهار پایه ای را مقابل دیوار گذاشتم تا از تف هایش در امان بمانم. ساعتی به طلوع آفتاب مانده بود، پس چشم هایم را بستم و به ریزش باران روی سقف گوش سپردم. خیلی خسته بودم و می توانستم چرتی بزنم. زیبارو گرفتار زنجیر نقره بود و امیدی به آزادی اش نداشت.
تازه خوابم برده بود که با صدای بلندی از خواب پریدم. فوری نشستم. صدای خُرخُر و باد شدیدی می آمد که نزدیک و نزدیک تر می شد. فوری فهمیدم صدای چیست.
بوگارت بود! به ما نزدیک می شد که حمله کند!
فرصت کمی داشتم که قبل از خاموش شدن چراغ از جایم بلند شوم؛ نفسم بند آمده بود. همان طور که به سختی نفس می کشیدم، صدای برخورد کنده های درخت را به دیوار می شنیدم، اما بلندتر از همه، صدای جیغ زیبارو بود. صداها چند لحظه در آن تاریکی پخش می شدند و بعد فقط شُرشُر باران به گوش می رسید. بوگارت کارش را کرده و رفته بود.
می ترسیدم دوباره چراغ را روشن کنم. می ترسیدم به زیبارو نگاه کنم. آخر سر چراغ را روشن کردم. مرده بود و رنگش به کلی پریده بود؛ بوگارت خونش را کشیده بود و گلویش را دریده بود. شانه هایش پاره پاره و لباسش تکه تکه شده بود و چهره اش هم وحشت زده بود. نمی توانستم کاری کنم. چنین اتفاقی سابقه نداشت. تا موقعی که اسیر من بود بوگارت نمی بایست به او نزدیک می شد. آن موقع که می بایست جلویش را می گرفت و نمی گذاشت وارد باغ شود، کجا بود؟
زیبارو را همان جا رها کردم و به خانه برگشتم. فکر کردم که با آلیس از طریق آینه ارتباط برقرار کنم. زندگی ام را مدیونش بودم و می خواستم ازش تشکر کنم. کمی سست شدم چون به استادم قول داده بودم. بنابراین بعد از این که با خودم کمی کلنجار رفتم، صورتم را شستم، لباسم را عوض کردم و منتظر محافظ شدم.
***
محافظ قبل از ظهر برگشت. برایش توضیح دادم چه اتفاقی افتاده و با هم برای دیدن جنازه ی قاتل بیرون رفتیم.
استادم همان طور که ریشش را می خاراند، گفت: «خب پسر، این اتفاق چند سوال پیش می آره، این طور نیست؟»
خیلی نگران به نظر می رسید و تقصیری هم نداشت. اتفاقی که افتاده بود مرا هم خیلی نگران کرده بود.
ادامه داد: «همیشه فکر می کردم که خونه م این جا توی چیپندن امنه. اما این اتفاق منو به فکر فرو برد و به شک انداخت. از این به بعد راحت نمی تونم بخوابم. چه طور این قاتل تونست از این باغ عبور کنه بی این که بوگارت بفهمه؟ هیچ وقت همچین اتفاقی نیفتاده بود.»
سرم را به تایید تکان دادم.
ــ چیز دیگه ای هم هست که نگرانم می کنه پسر. چرا بوگارت بعداً به اون حمله کرد و کشتش، وقتی که تو با زنجیرت اسیرش کرده بودی؟ می دونست که نباید چنین کاری بکنه.
دوباره سرم را تکان دادم.
ــ یه چیز دیگه هم می خوام بدونم، چه طور فهمیدی وارد باغ شده؟ باد و بارون شدیدی می اومد. تو نمی تونستی صداش رو بشنوی. اگه درست گفته باشم، اون بایستی می اومد توی رختخوابت و تو رو می کشت. چه طور فهمیدی؟
و ابروهایش را بالا انداخت.
به پاهایم زل زدم و احساس کردم استادم بهم خیره شده. بنابراین گلویم را صاف کردم و همه ی ماجرا را برایش شرح دادم.
حرف هایم را این طور تمام کردم: «می دونم که به شما قول دادم برای صحبت با آلیس از آینه استفاده نکنم، اما همه چی اون قدر زود اتفاق افتاد که نتونستم کاری کنم. آلیس قبلاً هم سعی کرده بود باهام ارتباط برقرار کنه، اما من تا الان به درخواست شما گوش دادم و ازش دوری کردم. اما این بار خوب شد که پیغامش رو خوندم، وگرنه می مردم!» جمله ی آخر را با عصبانیت گفتم.
محافظ آرام بود. با حالت تایید گفت: «خب درسته، اون جونت رو نجات داد. اما می دونی که من چه احساسی درباره ی اون بچه جادوگر و ارتباط گرفتن از طریق آینه دارم.»
حرف هایش مرا ترساند. شاید او چیز دیگری هم می دانست: «می دونی قاتلِ زیبارو کیه؟»
سرم را تکان دادم و گفتم: «یه چیز رو می دونم. وقتی بهش ضربه زدم، به طرز دیوانه واری عصبانی شد!»
محافظ سرش را تکان داد و گفت: «زیبارو به ندرت جرئت می کنه از زادگاه و محل زندگیش یعنی یونان بیرون بیاد. اون ها قبیله ای از زن ها هستن که توی بیابون زندگی می کنن و هر چیزی که دم دست شون باشه می خورن، از تخم ماهی گرفته تا حیوون های دیگه . هر چی سر راه شون باشه می خورن. اون ها الهه ی سفاکی و بی رحمی رو می پرستن که اُردین نام داره و قدرتش رو از ترکیب محلولی قرمزرنگ و گوشت خام به دست می آره. این قدرت اون ها رو تا سرحد جنون پیش می بره طوری که آماده ی قربانی بعدی می شن. اغلب از مرده ها تغذیه می کنن، اما ولع خوردن زنده ها رو هم دارن. این یکی به احتمال زیاد خودش رو با چربی انسان و محلول قرمز روغن مالی کرده بود. مطمئنم یکی رو همین اواخر کشته.
تو کار درستی کردی که گرفتی و اسیرش کردی پسر. زیباروها قدرت زیادی دارن. گفته می شه که قربانی شون رو با دست هاشون تکه تکه می کنن. مثل حیوانات درنده که خیلی هم زیرک نیستن.»
ــ اما چرا اون این همه راه رو تا منطقه اومده؟
ــ معلومه دیگه پسر، برای کشتن تو. اما نمی فهمم چرا نخواستن توی خود یونان با اون ها برخورد کنی. مادرت اون جا در حال مبارزه با تاریکیه، پس حتماً این ضربه به اون ماجراها مربوط می شه.
بعدش محافظ کمکم کرد که زنجیر نقره را از دور هیکل زیبارو باز کنم و با هم او را به سمت باغ شرقی کشاندیم. گودال عمیقی برایش کندیم که از طول و عرض هیکلش درازتر بود؛ مثل همیشه هم بیش تر کارها را من انجام دادم. او را با سر توی گودال انداختیم. زیبارو جادوگر نبود، اما محافظ هیچ وقت به موجودات دنیای تاریک فرصت نمی داد، به خصوص به آن هایی که زیاد نمی شناختیم. در شبی که ماه کامل بود، ممکن بود از گودال بیرون بیاید و البته متوجه نمی شد که سروته شده است.
بعد از آن کار محافظ مرا به دهکده فرستاد دنبال سنگ تراش و آهنگر؛ آن ها تا غروب روی گودال را با سنگ و میله می پوشاندند. طولی نکشید که استادم پاسخ دو سوال دیگرش را هم گرفت. او دو لکه ی خون آلود در کناره ی باغ دید. به احتمال زیاد قبل از این که بوگارت حمله کند هم زیبارو غرق خون بوده.
ــ حدسم اینه پسر که یه چیزی با خونش ترکیب شده. ممکنه همون باعث شده بوگارت خوابش ببره یا گیج بشه. برای همین متوجه ورود زیبارو نشده و بعداً اونو کشته. بد شد که مُرد. می تونستیم ازش بپرسیم کی اونو فرستاده و برای چی؟
پرسیدم: «شاید زیر نظر فیند بوده؟ شاید اون زیبارو رو فرستاده که منو بکشه!»
فیند همان شیطان بود و آگوست سال گذشته وارد این دنیا شده بود. او به وسیله ی سه قبیله از جادوگرها احضار شد: ملکین ها، دین ها و مولدهیل ها. حالا دیگر قبایل جادوگرها علیه هم می جنگیدند، بعضی ها بنده ی فیند شده بودند و بقیه هم دشمن خونی اش بودند. تا آن موقع سه بار با فیند رو به رو شده بودم و هر بار بدجوری وحشت کرده بودم، می دانستم شیطان به تنهایی مرا نمی کشت زیرا قدرت فرمانروایی اش در این دنیا محدود می شد.
اگر او خودش مرا می کشت فقط صد سال می توانست بر دنیا حکومت کند که برایش خیلی کم بود. بنابراین براساس محدودیت هایش او بایستی یکی از فرزندانش را برای کشتنم می فرستاد. اگر فیند مرا به دنیای تاریکی و ظلمت می کشاند، می توانست تا پایان دنیا بر آن حکومت کند. آخرین باری که مرا دید سعی کرد همین کار را انجام دهد. البته اگر من به دست موجود دیگری هم می مردم، ممکن بود فیند بر دنیا مسلط شود. پس آیا ممکن بود که او زیبارو را برای کشتنم فرستاده باشد؟
محافظ غرقِ فکر بود: «فیند؟ احتمالش هست پسر. باید حواس مون جمع باشه. تو شانس آوردی که جون سالم به در بردی.»
بهش گفتم لطف آلیس بود که نجات پیدا کردم؛ شب سختی را گذرانده بودم و از رنجاندن استادم چیزی گیرم نمی آمد.
آن شب خوابم نبرد. از روی تختم بلند شدم، شمع را روشن کردم و دوباره مشغول خواندن نامه ی مادرم شدم که در بهار دریافت کرده بودم.

تام عزیز،
مبارزه با تاریکی در این سرزمین خیلی برایم سخت بوده و روز به روز سخت تر می شود. در هر حال من و تو حرف های زیادی برای گفتن داریم. خیلی چیزها هم هست که باید بهت بگویم و خواهشی هم ازت دارم، به کمکت نیاز دارم. تا حالا مسائلی باعث می شد ازت درخواستی نکنم. اما این ها حرف هایی است که در نامه نمی شود گفت؛ باید رو در رو بگویم. برای همین قصد دارم مدت کوتاهی در وسط های تابستان به خانه برگردم.
برای جک هم نوشته ام که برمی گردم، پس منتظر دیدارت در مزرعه هستم. درس هایت را خوب بخوان پسر و خوش بین باش، مهم نیست آینده چه قدر تیره و تار به نظر می رسد. قدرت تو خیلی بیش تر از آن است که فکر می کنی.

دوستدارت
مادر

کم تر از یک هفته به نیمه ی تابستان مانده بود و من و محافظ بایستی برای دیدن مادرم به سمت جنوب و مزرعه ی جک حرکت می کردیم. دلم برایش خیلی تنگ شده بود و دیگر طاقت نداشتم. دوست داشتم هرچه زودتر بفهمم که چه درخواستی ازم دارد.

نظرات کاربران درباره کتاب برخورد شیاطین

بسیار زیبا و خواندنی.کتاب از دیده اول شخصه .برای طرفداران فانتزی معرکه ست.حتمن بخونیدش.اما نمیدونم چرا با این که کتاب نهمش ماهاست چاپ شده اما در فیدیبو منتشر نمیشه
در 2 سال پیش توسط sah...har
چرا دو جلد اخر در فیدبو گذاشته نمیشه
در 1 سال پیش توسط negin vafegh
♡♡♡
در 1 سال پیش توسط امیر پارسا
gooooooood
در 1 ماه پیش توسط sina sp
عالیه باید رایگان شه پیشنهاد می کنم حتما بخونیدش
در 1 سال پیش توسط ari...381
عالی تورو خدا رایگان کنید
در 2 سال پیش توسط m.b...yee
خیلی خوبه
در 2 ماه پیش توسط sor...557