فیدیبو نماینده قانونی انتشارات فرنام و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب زندگی آذر

کتاب زندگی آذر
جلد اول

نسخه الکترونیک کتاب زندگی آذر به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب زندگی آذر

خودمم یک خورده کشمش خوردم. بالاخره ساعت یازده و خورده‌ای شد خسته کوفته برگشتیم خونه. کلید انداختم در رو باز کردم. خونمون یک حیاط بزرگ قشنگ داشت پُر از گل و درخت‌های سرو بلند و یکی از قدیمی‌ترین خونه‌های این محله بود. وقتی‌که آقاجونم فوت کرد. این خونه به بابام و عمه‌ام به ارث رسید عمه‌ام سهم خودش رو به بابام فروخت و رفت خارج. هیچ‌وقت به ایران نیومد. رسیدم کفش‌هامو درآوردم. واااااای بوی غذا مامانم پیچیده بود توی سالن. همین‌جوری داشتم غش می‌رفتم نشستم روی صندلی. انگاری مامان رفته بود دوش بگیره آخه صدای شُرشُر آب از حموم میومد. البته چیز عجیبی نبود همیشه مامانم بعد از آشپزی می‌رفت دوش می‌گرفت. چون عقیده داره خانمِ خونه وقتی آقاش میاد نباید بوی غذا بده. بالاخره تکونی به خودم دادم در قابلمه رو باز کردم بوی قورمه‌سبزی تو بینی‌ام پیچید. اگه از من بود که همین الآن همشو می‌خوردم. صدای مامان از پشت سر اومد. گفت: - اومدی دخترم خسته نباشی. درس‌هات چطور بود؟ چیزی متوجه شدی؟!

ادامه...

بخشی از کتاب زندگی آذر

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

در حال سر کشیدن بطری آب بودم که صدای مامانم دراومد:
- دختر مگه صدبار بهت نگفتم اینجوری آب سر نکش... تو اصلاً این موقع صبح کجا رفته بودی؟!
بطری آب رو گذاشتم تو یخچال و گفتم: مادرِ من چرا این همه حرص می خوری؟ قربون اون چشات بشم، رفته بودم پارک سر کوچه کمی قدم زدم. دوتا نون بربری هم گرفتم بفرماید اینم نون تازه...
داشتم برای مامانم توضیح می دادم که بابام وارد آشپزخونه شد گفت:
- سلام قند عسلم. خوبی دخترم؟ سحرخیز شدی و این خونه رو با شیطونیات به صدا درآوردی؟!
همین جور که صندلی را عقب می کشید بوسه ای به پیشونیم زد منم گونه اش رو بوسیدم. نشستم روی صندلی گفتم: بابا جونم صبحت به خیر. شماها مگه نمی دونستید از امروز با زهرا می ریم کتابخانه واسه کنکور درس بخونیم؟!
مامانم که در حال چای ریختن بود گفت:
- می دونم آذر. ولی دخترم مطمئنی می خوای دوباره کنکور شرکت کنی؟!
منم صندلی رو عقب کشیدم نشستم گفتم: آره مامان این دفعه را حتماً موفق
می شم.
بابام یه لقمه نون پنیر داد دستم گفت:
- بخور عشق بابا می دونم که موفق میشی...
بالاخره صبحونه ام رو تموم کردم بابام رفت سرکار، مامان در حال جمع کردن میز بود...
یک "دستت درد نکنه " بهش گفتم رفتم سمت اتاقم تا وسایلم رو بردارم برم کتابخونه. هنوز پام به پله دوم نرسیده بود که مامانم صدام زد گفت:
- تنقلات یادت نره همراه خودت ببری؟ یه وقت اونجا ضعف نکنی؟!
چشمی گفتم رفتم سمت اتاقم. البته فقط اسمش اتاق بود آخه همه چیز درهم و نامرتب بود. کلی از لباسام ریخته بود روی تخت، همیشه همین جور بودم. رفتم سمت کمد لباسم. مانتو آبی نفتی با یک شلوار جین مشکی مقنعه مشکی ام رو برداشتم پوشیدم. جلوی آینه ایستادم به خودم نگاه کردم. یک دختر بیست ساله ی قدبلندم که اندام ظریف ریزه با صورت کمی کشیده سفید توپُر که از اجزای صورتم، رنگ چشم های توسی ام تو دید بود.
از دید زدن خودم دست کشیدم موهای بلندم رو محکم بالای سرم بستم.
داشتم با مقنعه ام ور می رفتم که صدای موبایلم دراومد.
اَه لعنتی تندتند مقنعه ام رو درست کردم کیف وسایلمو برداشتم. وصل تماس گوشی رو زدم که صدای جیغ زهرا تو گوشم پیچید.
گفتم: الو سلام.
نذاشت حرف بزنم گفت:
- سلام و زهرمار تو کجایی؟ من یه ساعته سر کوچه منتظرتم.
گوشی رو که به خاطر جیغ جیغ زهرا از گوشم دور کرده بودم، دوباره گذاشتم کنار گوشم گفتم:
-وااااای ببخشید زهرا اومدم. گوشی رو قطع کردم و باعجله از پله ها پایین رفتم. مامانم منو دید و گفت:
- مواظب باش دخترم چرا این همه عجله داری؟!
رفتم سمتش صورتش رو بوسیدم ظرف تنقلات رو ازش گرفتم گذاشتم تو کیفم گفتم:
- مامان زهرا منتظرمه. نفهمیدم چه جوری کفشم رو پوشیدم یک خداحافظی کردم دویدم سمت کوچه. تند تند راه می رفتم که صدمتری خودم زهرا رو دیدم که داشت با پاش به سنگفرش های کنار خیابون ضربه می زد. بهش رسیدم سلام کردم. در عوض جواب سلامم یک پس گردنی به من زد گفت:
- مگه نگفتم دیر نکن؟ ساعت رو دیدی؟ یک ربع مونده به هشت، مگه قرار نبود هفت و نیم کتابخونه باشیم؟!
سرش داد زدم گفتم: چته الاغ یک ربع دیرتر اومدم... نگاهی بهم انداخت راه افتادیم سمت کتابخونه.
تو راه به زهرا نگاه کردم هم قد خودم بود ولی رنگ پوستش سبزه بود با چشم و ابروی مشکی درکل دختر ناز و تودل برویی بود. از وقتی یادمه همیشه بهش می گفتم شیرینک آخه خیلی صورت مظلوم و دوست داشتنی داره. من و زهرا دوست های ده ساله ایم مثل خواهر برای هم می مونیم. همه رازهامون رو به هم می گیم. زهرا و خانواده اش ده سال پیش اومدن به این محله. از وقتی که مامان بزرگ پدری اش فوت می کنه از شهرشون میان اینجا.
همین جور داشتم نگاهش می کردم که زهرا روشو برگردوند سمتم گفت:
- آذر چته امروز همش منو نگاه می کنی؟!
منم چشمک زدم و گفتم: می خوام بیام خواستگاریت!
سقلمه ای به پهلوم زد.
صدای آخم بلند شد گفتم: بَده می خوام کنارم باشی؟ همدمم باشی؟
خلاصه همین جوری شوخی می کردیم که رسیدیم به کتابخونه. وارد کتابخونه
شدیم چند نفر بیشتر اونجا نبودن. آهسته کتاب هامون رو درآوردیم شروع کردیم به خوندن. بعد از چند ساعت، زهرا گفت:
-آذر!
گفتم: هوم چیه؟
زهرا گفت:
- خیلی گشنمه.
یاد تنقلات مامانم افتادم اونا رو بهش دادم و گفتم:
- بگیر کوفت کن...
اونم گفت:
- دست خاله نرگس درد نکنه.
خودمم یک خورده کشمش خوردم. بالاخره ساعت یازده و خورده ای شد خسته کوفته برگشتیم خونه. کلید انداختم در رو باز کردم. خونمون یک حیاط بزرگ قشنگ داشت پُر از گل و درخت های سرو بلند و یکی از قدیمی ترین خونه های این محله بود. وقتی که آقاجونم فوت کرد. این خونه به بابام و عمه ام به ارث رسید عمه ام سهم خودش رو به بابام فروخت و رفت خارج. هیچ وقت به ایران نیومد. رسیدم کفش هامو درآوردم. واااااای بوی غذا مامانم پیچیده بود توی سالن. همین جوری داشتم غش می رفتم نشستم روی صندلی. انگاری مامان رفته بود دوش بگیره آخه صدای شُرشُر آب از حموم میومد. البته چیز عجیبی نبود همیشه مامانم بعد از آشپزی می رفت دوش می گرفت. چون عقیده داره خانمِ خونه وقتی آقاش میاد نباید بوی غذا بده.
بالاخره تکونی به خودم دادم در قابلمه رو باز کردم بوی قورمه سبزی تو بینی ام پیچید. اگه از من بود که همین الآن همشو می خوردم. صدای مامان از پشت سر اومد. گفت:
- اومدی دخترم خسته نباشی. درس هات چطور بود؟ چیزی متوجه شدی؟!
اول یک سلام کش داری گفتم. بعد در قابلمه رو گذاشتم.
گفتم: آره مادر من خیلی خوب فهمیدم. فقط کمی خسته شدم.
مامانم گفت:
- روز اول همینجوریه عادت می کنی.
گفتم: مامان گشنمه...
مامانم گفت:
- صبر کن الآن آقات میاد.
رفتم سر یخچال یه خیار برداشتم گاز زدم. در حال خوردن بودم که مامانم گفت:
- آذر پیمان زنگ زد.
در یخچال رو محکم بستم.
گفتم: خوب نگفت میاد؟ دلم براش یه ذره شده چرا این قدر دل بزرگ شده این پسر نمیگه ما هم دل داریم!
مامانم گفت:
- آروم باش ببین چی می گم قراره آخر هفته بیاد استراحت کنه.
یه جیغ کشیدم گفتم: جونِ من...
مامانم گفت:
- آره مادر. خودش گفت: چند روزی میاد خونه برای امتحان های میان ترم آمادگی پیدا کنه. بعدش نگاهم کرد گفت:
-تو هم برو لباست رو عوض کن بیا که الآن آقات می رسه.
از ذوق لپش رو یک ماچ آبدار کردم رفتم سمت روشویی صورتمو شستم. بدو رفتم طبقه بالا. یک تاپ شلوار نیلی رنگ پوشیدم موهامو دم اسبی بستم اومدم پایین.
همین جور توی دلم قربون صدقه پیمان می رفتم آخه از وقتی دانشگاهش شروع شده بود... دوبار بیشتر ندیدیمش.
ما یک خانواده پنج نفره هستیم و من عضو کوچیک خانواده ام. پیمان تک پسر خانواده و همچنین عشقم آبجی گلم لیلا که از وقتی تو نیروی انتظامی مشغول به کار شده و ما سالی یه بار بیشتر نمیبینمش آخه کارش توی شماله. بابام شغل بابابزرگم رو ادامه داده و قنادی داره، مامانم خونه داری می کنه، پیمان، داداشم گلم رشته مورد علاقه اش کشاورزی رو انتخاب کرده سال دومه و اونم یه استان دیگه اس. با اینکه بابا خیلی اصرار کرد تهران ادامه تحصیل بده ولی اون رفت به همون دانشکده...
پیمان همیشه می گفت:
- آدم باید به چیزایی که دوست داره، عشق بورزه.
خلاصه بگم این داداش ما خیلی با احساسه. کنترل تلویزیون رو برداشتم شبکه ها رو بالا پایین کردم بالاخره یه آهنگ شاد از مهرشاد پیدا کردم من دختری با روحیه فوق العاده شادم. همین جور داشتم با آهنگ همراهی می کردم که صدای چرخیدن کلید توی در اومد. انگاری بابام اومد.
با صدای بلند گفتم:
- حاج خانوم بی زحمت اون غذاها را بکش که مُردم از گشنگی، ببین آقا هم تشریف آوردن. سلام عرض شد به بهترین پدر دنیا خسته نباشی. بابام کفشش رو درآورد کیف و پالتوش رو گذاشت روی کمد. گفت:
- سلام به روی ماهت دخترم. بعد رو کرد به مامانم گفت:
- سلام حاج خانوم بازم دخترم رو اذیت کردی؟ شماها ناهار می خوردین.
گفتم: نه باباجونم مگه بدون شما ناهار می چسبه؟
تلویزیون رو خاموش کردم رفتم تو آشپزخونه. مامانم داشت با حاجی گرامیش احوال پرسی می کرد.
گفتم: ای بابا مُردم از گشنگی.
مامانم گفت:
- یه دقیقه دندون به جیگر بذار بعد شروع کرد کشیدن غذا توی دیس.
بابام دستش رو شست و نشست روی صندلی گفت:
- آذر بابا امروز درس خوندن چطور بود؟
منم گفتم: عالی، بعد گفتم: بابا جون پیمان داره میاد.
بابام گفت:
- می دونم عزیزم صبح بهم زنگ زد.
مامانم گفت:
- بفرماید بخورید اینم ناهار نوش جونتون.
من که از بس گشنم بود نفهمیدم چطوری ناهارم رو تموم کردم.
بابام همش خنده ریز می کرد از طرز ناهار خوردنم، بعد رو به مامانم کرد گفت:
- حاج خانوم دستت درد نکنه مثل همیشه خوشمزه بود.
مامانم گفت:
- نوش جونتون حاجی، منم که مثل همیشه بعد غذا خوردن حتماً باید سالاد می خوردم. الحق که هیچ چیز مثل غذای خونگی اونم دست پخت مادر نمیشه.
بابام که ناهارش رو تموم کرده بود گفت:
- حاج رضا و خانواده اش امشب میان اینجا.
مامان گفت:
- واسه شام یا همینجوری؟
بابام گفت:
- نه گفتن خیلی وقته دور هم نبودیم میایم دور همی.
مامان گفت:
-پس حاجی شب میای میوه هم بگیر بیا.
بابا چشمی گفت و رفت روی مبل نشست. منم گفتم: مامان من اصلاً حوصله ندارم چپ برن راست بیان بگن عروس گلم، گفته باشم این بار جوابشون رو می دم، مامانم گفت:
- دختر تو فعلاً به این چیزا فکر نکن.
بلند شدم ظرف غذام رو گذاشتم توی سینک و گفتم: دستت درد نکنه. مامان من برم استراحت کنم؛ مامانم هیچ وقت نمی ذاشت کمکش ظرف ها رو بشورم. مامانم گفت:
- برو دخترم.
رو به بابا گفتم: بابا جونم من رفتم استراحت کنم.
بابام هم بگفت:
- برو دختر گلم. قند عسلم.
رفتم تو اتاقم گوشی رو برداشتم چک کردم نه پیامی نه تماسی. رفتم قسمت آهنگ ها. آهنگ مورد علاقه ام "ترس" از شادمهر رو پِلی کردم روی تخت دراز کشیدم. به فکر فرو رفتم یادم میاد از وقتی کوچیک بودم عمو همون حاج رضا تنها عموم منو عروس خودش صدا می کرد منم اصلاً به این چیزا فکر نمی کنم، عمو رضا چهارتا بچه داره، بچه بزرگش که امیره، صاحب زن و بچه اس، مریم که اونم ازدواج کرده ولی بچه دار نمیشه بچه سومیشون اَمین. همین که خاطرخواه ماست. ایییی حالم بد شد. نه که بگم زشته نه؛ خیلی خوشکل، خوش استیل و شیک پوش به تمام معناست، ولی همین که مغرور و بداخلاقه به هیچ دردی نمی خوره. من اصلاً ازش خوشم نمیاد. هم سن پیمانه، بیست و پنج سالشه، همیشه یه اخم بزرگ روی صورتش هست، انگار پدرکشتگی باهات داره. خواهر کوچکترش پونزده سالشه. عموم خیلی اونو دوست داره و دختر عزیز دُر دونشه؛ تو همین افکار بودم که آهنگ بعدی شروع شد، آهنگی از مرتضی پاشایی "غبار غم گرفته شیشه ی دلم، شکستن عادت همیشه ی دلم..." دیدم پلک چشمام سنگین شده هدفون رو از گوشم درآوردم چشمامو بستم.
نفهمیدم چقدر خوابیده بودم، شنیدم صدای مامانم از پایین میاد که داشت با تلفن حرف می زد. چشمامو با دستم چندبار فشار دادم تا خواب از سرم بپره گوشی رو از کنار دستم برداشتم اووه ساعت پنج عصر بود؛ یعنی من سه ساعت خوابیدم؟
دو تماس بی پاسخ از زهرا، یه پیام که نوشته بود "آذر ایشالا دق مرگ بشی که دق مرگم دادی معلومه کجایی؟" شمارش رو گرفتم پنج ثانیه نشد جواب داد. سلام کردم و گفتم: خواب بودم.
زهرا گفت:
- سلام بله متوجه شدم خواب تشریف داشتین.
گفتم: بنال زهرا سرم درد می کنه.
زهرا گفت:
- بنال چیه دختر؟ منو بگو که نگران تو شدم زنگ زدم که بیام خونتون جواب ندادی.
گفتم: خوب الآن بیا.
زهرا گفت:
-نه دیگه داریم میریم پیش خانم سعیدی، یه آهانی گفتم. خانوم سعیدی یکی از اقوام مامانش بود تازگی ها همدیگرو دیده بودن، زهرا دوباره گفت:
- فقط خواهشاً دیر نکنیا، باشه ای گفتم و قطع کردم. رفتم روشویی آبی به صورتم زدم. مامانم گفت:
- بیدار شدی؟ انگاری خیلی خسته بودی چون چندبار صدات کردم متوجه نشدی.
بعد گفت:
- زنگ زدم به ملیحه خانوم. گفتم شام درست می کنم برای شام اینجا باشن، گفتم: مامان آخه این چکاریه؟ مامان گفت:
- دخترم این همه حساس نباش برو لباست رو عوض کن که الآن ممکنه برسن.
با صدای بلند و لحن کشداری گفتم: ماااااماااان! من حوصلشون رو ندارم. اصلاً من از اتاقم بیرون نمیام. مامانم گفت:
- آذر دخترم این چه حرفی که می زنی تو که اینجوری نبودی.
حق با مامان بود. گفتم: اصلاً بی خیال مامان میرم لباس عوض کنم رفتم یه دست لباس یقه بسته انتخاب کردم با یه شلوار مناسب، طولی نکشید ساعت هفت شب، صدای زنگ خونه به صدا دراومد، رفتم در رو باز کردم که ملیحه خانوم اول وارد شد و تا منو دید گفت:
- سلام دخترم آذر خوبی؟ منو بوسید ادامه داد ماشاالله چه ناز شدی. چشم بد ازت دور باشه، منم لبخندی بهش زدم گفتم: بفرماید داخل.
بعد عمو رضا و دختر کوچیکشون. خواستم درو ببندم که دیدم امین پشت در بود. یه آخ کوتاهی گفتم. انگار رفته بود ماشین پارک کنه.
گفتم: ببخشید حواسم نبود. سلام کوتاهی کردم رفتم داخل منتظر نموندم جواب سلامم رو بده. نشستم کنار مامانم که داشت چای تعارف می کرد. امین اومد داخل مثل همیشه اسپورت شیک تنش بود. نگاهمو ازش گرفتم مامانم با زن عمو گرم صحبت شدن، امین با اخم داشت منو نگاه می کرد. منم بی خیال میوه برداشتم پوست گرفتم، در حال خوردن میوه بودم که عمو گفت:
- تو چطوری دخترم انگار می خوای دوباره کنکور شرکت کنی.
مونده بودم کی به عمو گفته. درست تو جا نشستم گفتم: درسته عمو می خوام درسمو ادامه بدم. عمو مثل همیشه گفت:
- دخترم درس خیلی مهمه تو زندگی.
لبخندی به صورتش پاشیدم. دیگه حرفی زده نشد. موقع شام خوردن بود. همه در حال خوردن شام خوشمزه مامان بودن.
عمو گفت:
- آذر، عروس قشنگم اون نمکدون رو بده.
اصلاً خجالت نکشیدم. سرخ و سفیدم نشدم. نمکدون رو دادم بهش. چون برام مهم نبود. مامان همش نگاه می کرد مبادا چیزی بگم عمو ناراحت بشه. امین که انگار از حرص خوردن من بدش نمی اومد. آخه همش پوزخند می زد.
همه شام خوردن بعد یه ساعت صحبت کردن عزم رفتن کردن که ملیحه خانوم گفت: پس دیگه فردا شب منتظریم. خداحافظی کردن و رفتن. منم تا رفتن، شب بخیر گفتم و رفتم بالا.
اصلاً حوصله اون جَو پیش اومده را نداشتم، حوصله این که مامان بازم بگه عموت از روی دوست داشتن بهت میگه عروسم... واقعاً کلافه بودم از این که بابام هیچ وقت به عمو نمیگه آذر نمی خواد عروس شما بشه.
بغض گلومو گرفت نمی دونم چرا ولی دلم هوای گریه کرده بود. وقتی ناراحتم میرم زیر دوش خودمو از این بغض لعنتی که هیچ وقت روش کنترل ندارم رها می کنم. خوبه توی اتاقم سرویس بهداشتی و حموم جداگانه داشت. بعد از ده دقیقه از زیر دوش اومدم بیرون، همیشه عادت داشتم با موهای خیس می خوابیدم؛ قبل از این که خودمو بسپارم به خواب، ساعت گوشیمو برای فردا کوک کردم.
با صدای زنگ ساعت گوشی که رو مخم بود بیدار شدم صدا گوشی رو قطع کردم خواستم بخوابم که یاد قولی که به خودم دادم افتادم، من باید امسال تو کنکور موفق بشم. رفتم سمت روشویی صورتمو شستم مانتو مشکی شلوار لوله تفنگی آبی پوشیدم کمی خودم تو آینه نگاه کردم مثل همیشه عالی و شیک، گرم کن روی مانتو پوشیدم و کیفمو روی کولم انداختم رفتم پایین مامانم مثل همیشه سحرخیز، داشت چای درست می کرد، سلامی کردم گفتم: مامان من دارم میرم. مامان سرش رو برگردوند.
- صبح به خیر آذر بدون صبحانه که نمیشه بری، دوتا لقمه بخور بعد برو.
گفتم: میل ندارم. اگه گشنه ام شد تو راه یه چیزی می گیرم و می خورم، رفتم سمت راهرو کفشمو پوشیدم. بابام هر وقت سفارش زیاد داشت زود می رفت قنادی تا به کارگرها بگه چکار کنن.

قنادی بابام دوتا شعبه داشت. هر دوتا رو خودش مدیریت می کرد، درو باز کردم سوز سرمای زمستون تو صورتم خورد.
با این که دی ماه بود ولی من زیاد سرما حس نمی کردم ولی امروز عجیب هوا سرد بود دستگیره در هنوز تو دستام بود که مامانم یه لقمه داد دستم گفت:
- بگیر بخور می دونم تا ظهر چیزی نمی خوری. چرا شال گردنت رو نپوشیدی؟
لقمه را از دستش گرفتم گفتم: می دونی که بد سرما نیستم. صورتش رو بوسیدم، خداحافظی کوتاهی کردم و پا گذاشتم تو حیاط؛ این حیاط پر از خاطرات قشنگ زندگی منه. فصل بهار که می رسه اینجا مثل بهشت میشه. الآن که زمستونه درخت ها عریان هستن هنوز غرور و منش خودشون رو دارن، در حیاط را بستم به کوچه چشم دوختم کسی نبود خلوتِ خلوت. فقط صدای باد می پیچید تو کوچه. یک راست رفتم سمت کوچه زهرا رو دیدم از خونشون خارج شد لبخند بهش زدم دستمو بالا بردم. اونم لبخند زنان اومد گفت:
- عجیبه خانوم به موقع رسیدن و سلام کرد. سرمو تکون دادم، وقتی دید چیزی نمیگم گفت:
- چته کشتیات غرق شدن؟
یه نچی کردم گفتم: هیچی نیست. اونم ول کن نبود مجبور شدم جریان دیشب رو براش تعریف کنم و اینکه شب هم خونه عمو دعوتیم. سقلمه ای بهم زد گفت:
- اووووه حالا انگار چی شده. بی خیال تو که از خودت اطمینان داری بهش علاقه ای هم نداری. ولی خودمونیما امین پسر بدی نیستااااا.
یه اخم به زهرا کردم گفتم: دیگه از این حرفا نزن، زهرا گفت:
- خوب مگه چی گفتم جوش آوردی؟
تا خود کتابخونه دیگه حرفی نزدیم. کتابخونه، مثل همیشه خلوت بود به خانوم صالحی که مدیر کتابخونه بود سلامی دادیم رفتیم مشغول درس خوندن شدیم. مباحث ژنتیک زیست خیلی سخت و خسته کننده بود. تصمیم گرفته بودم معلم خصوصی برای درس فیزیک بگیرم. هر چند عزمم قطعی نبود.
امروز هم درس خوندن تموم شد؛ زهرا وسایلش رو جمع کرد از کتابخونه خارج شدیم، باهم قدم می زدیم گفتم: زهرا داداشم داره آخر هفته میاد که دیدم زهرا لپاش گل افتاد می دونستم که حسی به پیمان داره یه خنده شیطونی زدم گفتم: امان از دست این دل، زهرا به خودش اومد گفت:
- هوا ابریه بریم تا بارون گیر نشدیم. همیشه خوب بلد بود بحث رو عوض کنه.
خنده ام گرفته بود اونم حرص می خورد. بهش تعارف کردم بیا خونه. اونم گفت:
- به خاله نرگس سلام برسون. انشالله دفعه بعد. دستش رو تکون داد رفت سمت خونه خودشون.
کلید رو از کیفم درآوردم. درو باز کردم کفشهامو گذاشتم کنار در. با صدای بلند گفتم من اومدم؛ اما انگار هیچ کس نبود یه یادداشت روی در یخچال بود مامان نوشته بود میرم خیاط خونه لباس هایی که سفارش دادم رو بگیرم. تو هم غذاتو گرم کن بخور.
بی خیال رفتم بالا وسایلم رو گذاشتم روی عسلی، خودمو روی تخت پرتاب کردم، به سقف خونه خیره شدم به رنگ کاغذ دیواری اتاقم که به سلیقه خودم بنفش بود، صدای گوشی در اومد دستم دراز کردم از تو کیفم برداشتم دیدم شماره پیمانه. سریع وصلش کردم که صدای بم مردونه اش توی گوشی پیچید. سلامی از دلتنگی زیاد که شبیه بغض بود کردم شروع کردم به غُر زدن گفتم: مارو فراموش کردی چرا نمیای؟ که گفت:
-اووووو بسه آذر یه کمی نفس بکش.
خندم گرفت گفتم: باشه باشه. شروع کرد احوال پرسی و اینکه سوغاتی چی می خوام. منم گفتم: عاشقتم داداشی. خودت بیا سوغاتی پیشکش. صدای خنده اش بلند شد. چقدر دلم برای صداش تنگ شده بود، پیمان گفت:
- دو روز دیگه میام.
خلاصه با کلی شوخی گوشی رو قطع کرد. رفتم سمت سیستم. روشنش کردم. آهنگ شادمهر گذاشتم "حس خوبیه" نفهمیدم چقدر گذشت که مامان اومد
تو اتاقم داشتم کتاب کار فیزیک می خوندم. گفت: چرا غذا کم خورده بودی؟
خودکار گذاشتم لای کتاب و سرمو بالا گرفتم گفتم: مامان زیاد گشنه ام نبود. بعد مامانم نگاهش رو دوخت به من گفت:
-شب که یادت نرفته باید بریم خونه عموت. سکوتم رو که دید گفت:
- میدونم ناراحت میشی ولی زشته نریم باید بریم.
باشه ای بلند گفتم. مامانم رفت پایین. لعنتی کل ذهنم بهم ریخت. کتاب رو بستم تا کمی استراحت کنم. شب شد ما رفتیم خونه عمو. خدارو شکر بخیر گذشت امیر و خانومش مریم دختر بزرگ عمو هم بودن. من برای اینکه حواس خودم رو پرت کنم با دختر کوچولو امیر که اسمش سوگل بود، سرگرم کردم چقدر این بچه شیرین زبون بود آدم دلش می خواست لپاشو گاز بزنه.
اون شب برعکس تصورم خیلی خوش گذشت هیچ کسی بحثی نکرد ساعت حدود یازده بود اومدیم خونه. من که خسته نفهمیدم کی خوابیدم. فرداش مثل هر روز با زهرا درس خوندیم چیز خاصی اتفاق نیفتاد. امروز قراره پیمان بیاد از صبح شوق و ذوق دارم که میاد. مامان گفت:
-پیمان ظهر می رسه.
خداحافظی کردم رفتم بیرون امروز قرار بود با زهرا بریم چند تا سی دی کمک آموزشی بگیریم. رفتیم داخل مغازه یه پسر بود تا ما رو دید گفت:
- بفرماید چه کمکی از دستم بر میاد؟
زهرا شروع کرد توضیح دادن. اونم چند تا سی دی نشون داد گفت:
- اینا بهترین گزینه هاست.
سی دی ها رو ازش گرفتیم و پولش پرداختیم. می خواستیم بیام بیرون که یه پسر اومد داخل ما رو دید گفت:
- سلام خانوم ها
یه اخم غلیظی کردم. گفتم: زهرا بریم. راه افتادیم که دیدیم پسرِ با دوستش
دنبالمون هستن.
- خانوم قصد مزاحمت نداریم فقط میشه دوست بشیم؟
ظهر بود نم نم بارون می اومد خیابون خلوت بود زهرا ترسیده بود ولی من وایستادم برگشتم هرچه بد و بیراه بود بهشون گفتم. اونا دیدن من کوتاه بیا نیستم راهشون کشیدن رفتن عوضیااای چلغوز.
زهرا از عصبانیت من پقی زد زیر خنده. منم بهش خیره شدم گفتم: من بودم که از ترس می خواستم شلوارم رو خیس کنم؟ لبخندش محو شد. اونم گفت:
- همین مرامِته که منو کشته. ای شجاع. ای دلیر.
رومو کردم بهش گفتم: دیگه بسه. کوله پشتیم رو که موقع داد زدن سر اونا، روی زمین پرت کرده بودم برداشتم گفتم بریم که بارون داره شدید میشه. اونم حرفی نزد فقط اداهایی که موقع دعوا با پسرها داشتم را، انجام می داد خودم زدم زیر خنده. بعد بیست دقیقه رسیدیم خونه.
این رو هم بگم که کل لباس هامون خیس شد. رفتم داخل خونه کفشامو تندی در آوردم بدو بدو رفتم طبقه بالا. لباس عوض کردم اومدم پایین گفتم: اهالی خانه کجایین؟ ای بابا پس کجایین؟ بوی غذای مامان که همه جای خونه رو گرفته بود غذای مورد علاقه پیمان رو درست کرده بود "فسنجون"؛ در یخچال رو باز کردم. یه سیب برداشتم گاز زدم که یهویی یه نفر در یخچال رو بست زهره ترک شدم. برگشتم ببینم کیه که پیمان رو دیدم یهو پریدم بغلش، اونم گفت:
- هنوز آدم نشدی؟ دست از سر این یخچال و میوه هاش برنداشتی؟
شروع کرد خندیدن منم مثل کَنه بهش چسبیده بودم که مامان بابا هم از بیرون اومدن. مامانم تا پیمان رو دید دستاشو باز کرد بغلش کرد. هی قربون صدقه پسرش می رفت. صدای بابا در اومد:
- حاج خانوم بذار منم گل پسرمون رو ببینم.
منم همین جوری داشتم پیمان رو آنالیز می کردم. چه کرده بود با بدنش، خیلی خوشکل شده بود. ته ریش کمی داشت که جذابش کرده بود. من پریدم وسط گفتم: بسه بابا منم هستم رفتم دوباره چسبیدم به پیمان اونم بوسه ای روی گونه ام زد گفت:
- فسقلی چقدر خانوم شدی؟
منم خندیدم گفتم: خانوم بودم شما ندیدین.
همه زدن زیر خنده. مامان یه ریز قربون صدقه پیمان می رفت. ناهار رو با چه ذوقی می خوردم. همیشه پیمان پشتم بود نمی ذاشت کسی اذیتم کنه به خاطر همه حمایتهاش، ازش ممنونم. قوت قلب به آدم میده با حرف ها و رفتارهاش.
بعد ناهار همه رفتیم توی سالن نشستیم منم همچنان در کنار پیمان بودم. بابا درباره درس از پیمان سوال می کرد اونم گفت:
- خوب پیش می ره قصد داره سال دیگه انتقالی بگیره بیاد شهر خودمون.
من که خیلی خوشحال شدم. بابام لبخندش معنی رضایت می داد. مامانم با ظرف میوه اومد کنارمون نشست:
- پیمان بیا بشین مادر نمی دونی چقدر دلم برات تنگ شده بود و رو کرد به من و گفت:
- آذر برو کیف کولی منو بیار. منم ابروهام انداختم بالا آخ جون سوغاتی. خندیدم و بدو رفتم طبقه ی بالا. اتاق من و پیمان و یه اتاق مهمان دیگه طبقه ی بالا بود. طبقه ی پایین هم اتاق مامان و بابا بود بعلاوه یه اتاق کار کوچولو مال بابا بود اتاق نشیمن و اتاق لیلا.
در اتاق پیمان رو باز کردم بنر عکسش که گیتار دستشه روی دیوار اومد تو دیدم. شبیه مامانم بود. چشم قهوه ای، ابروهای بلند مشکی و موهای نرم پَرکلاغیش. چشمم رو از عکس برداشتم. کوله پشتی روی کمد کتاب هاش دیدم بدو اومدم پایین. نشستم کنار پیمان اولین سوغاتی واسه ی بابام بود یه انگشتر عقیق بود بعدشم مامانم که یه چادر کرمی با گل های ریز داشت خیلی قشنگ بود. مامان گفت:
- چرا زحمت کشیدی خیلی قشنگه و سر پیمان رو بوسید.
بابا هم تشکر کرد. حالا نوبت من بود منم هی سرجام تکون می خوردم ببینم چی آورده.
یه دستبند شیک آورد بیرون، واااااای مرسی داداشی خیلی قشنگه... روش خیلی ظریف کار کرده بودن، لپاشو بوسیدم که گفت:
- اینم هست.
تو دستش یه روان نویس بنفش بود. بازم تشکر کردم، گفتم: خیلی قشنگه.
بعد از نیم ساعت حرف زدن مامان رو کرد به پیمان، گفت:
- پسرم برو استراحت کن خسته ای. اگه بزاری آذر تا خود شب همین جور حرف می زنه.
لب ورچیدم گفتم: مامان پسر گلت اومده دیگه ما رو کنار زدی؟
اونقدر بامزه گفتم که همه خندیدن، بابا گفت:
- پاشو قندعسلم داداشت خسته اس.
پیمان از خدا خواسته بلند شد رفت تو اتاقش. منم مجبور شدم برم اتاقم. تا رسیدم به اتاقم، گوشیم زنگ خورد. زهرا بود، وصل کردم صدای شادش تو گوشم پیچید، گفت:
- چکار می کنی؟
منم گفتم: هیچی می خوام بخوابم. می دونستم می خواد بدونه پیمان اومده یا نه گفتم: داداشم اومده از همینجا می تونستم شادی زهرا رو احساس کنم. گفتم: عصر میای خونمون؟
اونم گفت:
-آره آره،
خندم گرفت. بعدش قطع کرد، منم که خسته بودم گرفتم خوابیدم. تو خواب بودم که حس کردم یه نفر داره موهامو بهم می ریزه. چشم هامو باز کردم که دیدم زهرا بالای سرم بود. مُتکا رو از زیر سرم کشید و گفت:
- چه عجب. خانوم بالاخره چشماشون رو باز کردن.
چشمامو با دستام مالش دادم یه خمیازه ای کشیدم که زهرا انگشتش رو کرد تو حلقم و در رفت. دادم رفت هوا: زهرا اگه دستم بهت برسه. زهرا هیسی کرد گفت:
- چته بد کردم خواب رو از سرت پروندم؟ و شروع کرد غش غش خندیدن.
منم روی تخت مثل آدمای بی حال به بدنم کش و قوس می دادم، بالاخره بلند شدم رفتم روشویی صورتم رو شستم و اومدم بیرون. در حال خشک کردن صورتم با حوله بودم که دیدم زهرا دستبندی که پیمان برام آورده رو نگاه می کنه. با ذوق گفت:
- وااای چه قشنگه. اینو کی گرفتی؟
منم یه لبخند شیطونی زدم و گفتم آقا داداشم برام گرفته. برق شادی تو چشماش دیدم؛ گفت:
- میدونستم که تو همچین سلیقه ای نداری. بگو پیمان برات خریده. یه لحظه ابروهام رفت بالا گفتم پیمان؟
فهمید که سوتی داده آخه همیشه می گفت: خان داداشت. پقی زدم زیر خنده.
از روی تخت بلند شد اومد زد پس گردنم گفت:
- یواش تر، منم جلوی دهنمو گرفتم. ولی هنوز داشتم می خندیدم. داشتم موهامو با کش می بستم که صدای مامانم اومد، گفت:
- بیاین پایین چای دم کردم تو این سرما لذت داره خوردنش. با زهرا اومدیم پایین. مامانم چهار تا لیوان چای ریخته بود، زهرا به مامانم گفت:
- دستت درد نکنه خاله نرگس.
باهم نشستیم روی مبل دو نفره. مامانم شیرینی خانگی درست کرده بود خیلی خوشمزه بود. زهرا داشت با مامانم صحبت می کرد که پیمان سلام کرد همگی سرمون رو برگردوندیم جواب سلامش رو دادیم. منم زهرا رو زیر نظر داشتم دهنش اندازه ی غار باز مونده بود. آخه طفلی بچمون هنگ کرده بود. حق داشت؛ پیمان تو این شش ماه خیلی شیک تر و هیکلی شده بود. سقلمه ای کوچولو زدم پهلویش که به خودش اومد، سرش رو انداخت پایین. پیمان نشست کنار مامانم... مامانم گفت:
- خوب استراحت کردی پسرم؟
پیمان بله ای گفت. سکوت جمع رو شکوندم گفتم: مامان حالا که پیمان اومده فردا بریم کوهسار. کوهسار یک جای تفریحی بود از همه نظر قشنگ بود؛ چندسالی می شه که بهش بودجه اختصاص داده بودن چند تا سرویس بهداشتی، نمازخونه، بوفه و... درست کرده بودن.
پیمان گفت:
-آره موافقم و با زهرا چشم تو چشم شد من تغیر رنگ صورت زهرا رو خوب متوجه می شدم. رو کردم به زهرا گفتم: تو هم با ما میای؟
پیمان که فرصت رو طلا دونست که با زهرا هم کلام بشه گفت:
- زهرا خانم شما هم بیان.
زهرا همین جور در حال سرخ سفید شدن بود گفت:
من نمی تونم بیام.
یهو پیمان بادش خالی شد اینجا بود که متوجه شدم. پیمان هم حس هایی به زهرا داره. زهرا به من اشاره کرد گفت:
- من دیگه باید برم خونه آخه به مامانم گفتم یک ساعت میرم برمی گردم، زهرا رو کرد به مامانم گفت:
- خاله نرگس بابت شیرینی های خوشمزه ممنون. بلند شد که بره پالتوش رو برداره، مامانم گفت:
- کجا دخترم تازه اومدی؟
زهرا در حال پوشیدن پالتوش گفت:
- مهمون داریم.
منم همراهی کردمش. اونم از پیمان و مامان خداحافظی کرد. مامانم گفت:
- مواظب خودت باش. به مامانت سلام برسون. دلم براش تنگ شده بگو یک سر به ما بزنه. زهرا در جواب چشمی گفت و رفت سمت راهرو، منم داشتم غُر می زدم چرا می خواد بره. اون گفت:
- شب خانواده خاله اش میان و مامانش هم دست تنهاست. صورتم رو بوسید خداحافظی کرد و رفت. اومدم تو اتاق نشیمن پیش مامان و پیمان نشستم. پیمان گفت:

نظرات کاربران درباره کتاب زندگی آذر

کتاب ضعیفى بود راجب اطلاعات پزشکى تحقیق نشده بود شخصیت داستان خود شیفته بود زیاد ؛داستان میتونست با کمى تحقیق و حوصله خیلى بهتر جلو بره و به حقیقت نزدیکتر باشه تا رویایى و فانتیزى که حوصله سر بر میشه همه ما قراره از کتاب درسهایى بگیرم یا حد اقل به تجربیات مون اضافه بشه همه ما مسئول وقت و کاغذ و قلم هستیم
در 1 سال پیش توسط Sam...eni
یک رمان به شدت مزخرف... میدونید این رمان هایی که طرف باید به ازدواج اجباری تن بده و پسره میزنه لت و پارش میکنه اذیتش میکنه آخرش عاشقش میشه نشون دهنده مازوخیسم نویسنده است... مازوخیسم و سرچ کنید ببینید چیه... منتهی ما فقط مازوخیسم جنسی نداریم... مازوخیسم اجتماعی...مازوخیسم سیاسی... مازوخیسم حتی خانوادگی داریم... یعنی طرف دوست داره تو روابط خانوادگی بهش ظلم بشه... طرف دوست داره تو روابط اجتماعی بهش ظلم بشه آزار ببینه... نویسنده های اینطور رمان ها هم دچار همین مشکل هستن لذت می برن از اینکه دارن شخصیت مردی و به تصویر میکشن که شخصیت زن و که به نوعی خود نویسنده است رنج میده... و با وجود این همه رنجی میده آخرش طرف عاشقش میشه! من کامل نخوندم فقط با خوندن جلد اول و خوندن قسمت آخر متوجه شدم دقیقا به همین شیوه پیش میره و آخرشم همین اتفاق میافته عاشق همون ظالمی میشه که رنجش میداد!
در 1 هفته پیش توسط arg...300