آدمی از آنزمان که به گوهر آگاهی و خودآگاهی مزین و مسلح شد و فاعل شناسا (سوژه) نام گرفت، همواره نظام و تابلوی گفتمانی خود را با خود حمل کرده و میکند. شاید بتوان گفت آدمی از همان لحظهای که نقاشی تابلوی گفتمانی خود را آغاز میکند، نقاشی خود را نیز میآغازد؛ به بیان دیگر انسان تشخص و تفرد خود را وامدار نظم و نظام گفتمانی خود است و برون از این قاب و قالب نمیتوان دربارۀ او سخن گفت. البته همۀ نقشهای این تابلو و تمامی ایدههای نهفته در نقشها را، ضرورتاً نباید یک نقاش خلق و ابداع کرده باشد؛ ازاینرو، در یک تابلوی گفتمانی، همواره میتوان نشانهای یا اثری از آثار سایر نقاشان نیز یافت. این بدان معناست که دیگران در همان لحظهای که دربارۀ تابلوی گفتمانی کسی سخن میگویند، آن را نقاشی نیز میکنند و نقشی بر آن میافزایند. به بیان دیگر نخست هیچ متنی (همانگونه که استوارت هال به ما میگوید) بهخودیخود خاستگاه معنا نیست، بلکه جایگاهی است برای ترکیببندی (بیانکردن و متصلکردن) معنا، و ازاینرو، معنا و کلاً عرصۀ متن، همواره عرصۀ مذاکره و تعارض است، عرصهای که برخی گروههای اجتماعی در آن به هژمونی نائل میشوند و برخی دیگر هژمونی خود را از دست میدهند؛ و دوم، هر مصرفکنندهای در بافت و زمینۀ اجتماعی خاصی قرار دارد، از همان زمینۀ اجتماعی خاص، با متن رویاروی میشود و طیفی از معانی و روایتهای ممکن را که متن میتواند دلالت بر آنها داشته باشد، از طریق استفاده، تولید میکند، میتوان به این نتیجه رسید که مصرفکننده با جرح و تعدیل متن (در اینجا، «تابلوی گفتمانی») آن را نقاشی میکند؛ بنابراین یک تابلوی گفتمانی، هیچگاه کاملاً منفعلانه از سوی مخاطبان پذیرفته نمیشود؛ بلکه مؤلّفههای فعّالانه را هم شامل میشود