فیدیبو نماینده قانونی نشر افق و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب هجوم فیند

کتاب هجوم فیند
آخرین شاگرد ۴

نسخه الکترونیک کتاب هجوم فیند به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب هجوم فیند

جادوگری در تاریکی جنگل تعقیبم می‌کرد و هر لحظه نزدیک‌تر می‌شد. تند‌تند می‌دویدم و فرار می‌کردم. شاخ و برگ درختان به صورتم می‌خوردند و آن را می‌خراشیدند و بوته‌ها و خارها به پاهای خسته‌ام فرو می‌رفتند. می‌دویدم و به سختی نفس می‌کشیدم، می‌خواستم هرچه زودتر از جنگل بیرون بروم. اگر از جنگل می‌گذشتم، راهی سربالایی بود که به باغ غربی خانه‌ی محافظ می‌رسید. به آن‌جا که می‌ر‌سیدم، دیگر در امان بودم! برای ‌دفاع از خودم ابزار کارم همراهم بود. در دست راستم چوبدستی‌ام را داشتم که در برابر جادوگران کارگر بود و در دست چپم زنجیر نقره را که دور مچم پیچیده بودم و آماده‌ی پرتاب بود. اما آیا بختی داشتم که از هر دو وسیله استفاده کنم؟ برای این‌که از زنجیر نقره‌ام استفاده کنم، باید با هدفم فاصله داشته باشم و آن لحظه جادوگر خیلی بهم نزدیک بود.

ادامه...
  • ناشر نشر افق
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 3.33 مگابایت
  • تعداد صفحات ۴۲۴ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب هجوم فیند

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



۱. مهمانی از پندل



جادوگری در تاریکی جنگل تعقیبم می کرد و هر لحظه نزدیک تر می شد. تند تند می دویدم و فرار می کردم. شاخ و برگ درختان به صورتم می خوردند و آن را می خراشیدند و بوته ها و خارها به پاهای خسته ام فرو می رفتند. می دویدم و به سختی نفس می کشیدم، می خواستم هرچه زودتر از جنگل بیرون بروم. اگر از جنگل می گذشتم، راهی سربالایی بود که به باغ غربی خانه ی محافظ می رسید. به آن جا که می ر سیدم، دیگر در امان بودم!
برای دفاع از خودم ابزار کارم همراهم بود. در دست راستم چوبدستی ام را داشتم که در برابر جادوگران کارگر بود و در دست چپم زنجیر نقره را که دور مچم پیچیده بودم و آماده ی پرتاب بود. اما آیا بختی داشتم که از هر دو وسیله استفاده کنم؟ برای این که از زنجیر نقره ام استفاده کنم، باید با هدفم فاصله داشته باشم و آن لحظه جادوگر خیلی بهم نزدیک بود.
ناگهان صدای پای جادوگر قطع شد. آیا از تعقیبم دست کشیده بود؟ هم چنان می دویدم. ماه در آسمان شب، از پس شاخ و برگ ها، نور نقره فامش را روی زمین و پایم می تابید. هرچه جلوتر می رفتم، درخت ها باریک و باریک تر می شدند. دیگر به انتهای جنگل رسیده بودم.
موقعی که از آخرین درخت می گذشتم، نمی دانم از کجا بیرون پرید و از سمت چپم جلویم ظاهر شد. دندان هایش در نور ماه می درخشیدند و دست هایش را باز کرده بود، انگار می خواست چشم هایم را از کاسه درآورد. هم چنان می دویدم و فرار می کردم. همان موقع مچ دستم را تکانی دادم و زنجیر را به سمتش پرتاب کردم. لحظه ای فکر کردم به هدف زده ام، اما جادوگر ناپدید شد و زنجیر بی این که آسیبی به او برساند، روی علف ها افتاد. بعد ضربه ای بهم زد و چوبدستی ام از دستم افتاد.
محکم روی زمین افتادم، نفسم بند آمده بود و جادوگر در چشم به هم زدنی خودش را روی من انداخت، نمی توانستم فشار وزنش را تحمل کنم. کمی سعی کردم، اما بی فایده بود. او خیلی قوی بود. اما این جادوگر از آن دسته جادوگرهایی نبود که از خون یا استخوان تغذیه می کردند.
آلیس پیروزمندانه فریاد زد: «گرفتمت تام! هنوز خوب نیستی. توی پندل باید بهتر از این دفاع کنی!»
این را که گفت، خندید و از رویم بلند شد. هم چنان به سختی نفس می کشیدم و سعی می کردم نفس بگیرم. بعد از چند دقیقه نیروی از دست رفته ام را به دست آوردم، بلند شدم و چوبدستی و زنجیر نقره ام را برداشتم. آلیس برادرزاده ی یک جادوگر و دوستم بود و طی سال گذشته چندبار جانم را نجات داده بود. آن شب بایستی تمرین های باقیمانده ام را انجام می دادم و آلیس هم نقش جادوگری را بازی می کرد که قصد داشت جانم را بگیرد. سومین شبی بود که بر من پیروز می شد.
وقتی از سربالایی به سمت باغ غربی خانه ی محافظ فرار می کردم، او از سمت دیگری دنبالم کرده بود و پا به پایم آمده بود.
با مهربانی گفت: «حالا اخم نکن تام! شب تابستونی خوبی یه. بیا با هم خوب باشیم. به زودی باید از این جا بریم و هردومون آرزو کنیم زودتر برگردیم.»
آلیس درست می گفت. آگوست چهارده ساله می شدم و یک سال از کارآموزیم پیش محافظ می گذشت. گرچه ما خطرهای زیادی را باهم پشت سر گذاشته بودیم و هم چنان هم اتفاق های بدتری در راه بودند. مدتی بود محافظ خبرهای بدی از جادوگرهای پندل می شنید. او به من گفته بود به زودی باید برای مقابله با آن ها به پندل برویم. اما آن ها خیلی زیاد بودند و صدها جنگجو داشتند و من نمی دانستم که چه طور می خواهیم بر آن ها غلبه کنیم. خب به هرحال ما فقط سه نفر بودیم: محافظ، آلیس و من.
گفتم: «اخم نکردم.»
ــ چرا، اخم کردی. لب و دهنت آویزون شده.
در سکوت راه افتادیم تا این که به باغ رسیدیم و خانه ی محافظ را از میان درختان دیدیم.
آلیس پرسید: «اون هنوز چیزی درباره ی رفتنمون به پندل نگفته؟»
ــ نه! هیچ چی.
ــ نپرسیدی؟ پس چه جوری فهمیدی؟
گفتم: «معلومه که پرسیدم. اون فقط به دماغش زد و گفت به وقتش خودم می فهمم. فکر کنم اون منتظر چیزی یه، اما نمی دونم منتظر چی.»
ــ خب، کاش زودتر بگه. انتظار منو عصبی می کنه.
گفتم: «واقعاً؟ من عجله ای برای رفتن ندارم و فکر نمی کردم تو هم دوست داشته باشی به اون جا برگردی.»
ــ منم دوست ندارم. پندل جای خوبی نیس، هرچند جای بزرگی یه. منطقهای پر از دهکده های کوچیک و بزرگ که تپه ی پندل درست وسطش قرار داره. اون جا اقوام بدذاتی داشتم که فراموش شون کردم. اگه به اون جا بریم، قصد دارم باهاشون روبه رو بشم و کارشون رو تموم کنم. این چند وقت که توی فکرشون بودم، نتونستم بخوابم.
وقتی وارد آشپزخانه شدیم، محافظ پشت میز مطالعه اش نشسته بود و زیر نور اندک شمعی که کنارش روشن بود، مطلبی یادداشت می کرد. سرش را بالا آورد و نگاهی به ما انداخت، اما چنان سرگرم کارش بود که حرفی نزد. ما روی چهارپایه هایی نشستیم که نزدیک اجاق بودند. از آن جا که فصل تابستان بود، شعله ی اجاق خیلی ضعیف بود، با این حال گرمای مطبوعی به صورت مان می زد.
سرانجام استادم دفترچه یادداشتش را بست و نگاهی به ما انداخت. پرسید: «امشب کی موفق شد؟»
همان طور که سرم را پایین می انداختم، گفتم: «آلیس.»
ــ این سومین شبه که این دختر پیروز می شه پسر. باید بیش تر کار کنی. باید بهتر بشی. فردا قبل از صبحانه توی باغ غربی میبینمت. یه تمرین اضافی لازم داری.
شروع کردم به غر زدن. در باغ هدفی چوبی قرار داشت که به جای دشمن استفاده می شد. اگر تمرین هایم خوب پیش نمی رفت، استادم مرا آن جا نگه می داشت و نمی گذاشت صبحانه بخورم.
درست بعد از طلوع آفتاب به باغ رفتم، محافظ آن جا ایستاده و منتظرم بود.
غرغرکنان گفت: «چرا معطل کردی پسر؟ از خواب پا شدن و چشم باز کردن که این قدرها سخت نیس!»
هم چنان احساس خستگی می کردم، اما سعی کردم لبخند بزنم و خودم را سرحال و هوشیار نشان بدهم. بعد همان طور که زنجیر نقره را دور مچ چپم پیچیده بودم، نشانه گرفتم.
طولی نکشید که حالم بهتر شد. برای بار صدم از موقعی که این کار را شروع کرده بودم، همان طور که زنجیر را در هوا به اهتزاز درآورده بودم مچ دستم را بالا بردم. زنجیر که در صبح آفتابی میدرخشید، درست به هدف خورد.
تا یک هفته قبلش، از فاصله ی هشت فوتی تمام سعی خودم را می کردم و نه بار از ده بار را به هدف می زدم. دیگر بعد از چند ماه تمرین نتیجه گرفته بودم. آن روز صبح زنجیر بارها به هدف خورد، چرخید و پایین افتاد و یک بار هم اشتباه نکردم!
سعی کردم لبخند نزنم، واقعاً خوب انجامش داده بودم و نمی توانستم جلوی خودم را بگیرم و شادی ام را نشان ندهم. البته لحظه ای بعد لبخند از صورتم محو شد. محافظ سرش را تکان داد و مثل من تلاش کرد لبخند نزند.
گفت: «مغرور نشو پسر!» بعد قدمی به سمتم برداشت: «امیدوارم خیلی مغرور نشی. غرور باعث شکست می شه و برای خیلی ها گرون تموم شده و همون طور که بارها بهت گفتم، جادوگر هم بیکار نمی مونه که تو اسیرش کنی. از حرف های اون دختر فهمیدم که حالا حالاها باید تمرین کنی. خب حالا بیا موقع دویدن کمی تمرین کن!»
ساعت بعد را در حال حرکت تمرین کردم. گاهی خیلی تند می دویدم، گاهی آهسته. گاهی به سمت جلو یا عقب می رفتم و گاهی هم سرم را از روی شانه ام برمی گرداندم و هدف می گرفتم. هرچه بیش تر تمرین می کردم، گرسنه تر می شدم. خیلی وقت ها به هدف نمی زدم، اما موفقیت هایی هم داشتم. آخرسر محافظ راضی شد و مرا به سمت درختی برد که چند هفته قبل نشانم داده بود.
محافظ چوبدستی اش را به من داد و مرا به سمت درخت خشکی برد که به جای هدف مان استفاده می کردیم. تیغه ی چوبدستی را کشیدم و آن را بیرون آوردم. پانزده دقیقه ی بعدی را با شاخه های خشک درختان زد و خورد کردم. شاخه ی درخت در نقش دشمنم بود. بارها و بارها تیغه ی شمشیرم را به طرف شاخه ها کشیدم تا این که دست ها و بازوهایم خسته شدند. آخرین درسی که استادم یادم داده بود، این بود که چوبدستی ام را قبل از این که به دست چپم که قوی تر بود منتقل کنم، گاهی در دست راستم نگه دارم و محکم به درخت ضربه بزنم. بایستی در انجام این کار مهارت پیدا می کردم. بایستی می توانستم با مهارت چوبدستی ام را از این دست به آن دست جابه جا کنم.
وقتی خیلی خسته شدم، محافظ صدایی با زبانش درآورد و گفت: «زود باش پسر، یه بار دیگه انجام بده. این کار یه روز ممکنه جونت رو نجات بده.»
دفعه ی بعد خیلی خوب پرتاب کردم. این بار محافظ سرش را به نشانه ی تایید تکان داد و از میان درختان به سمت خانه راه افتادیم تا صبحانه بخوریم.
ده دقیقه بعد آلیس هم آمد و سه نفری سر میز بزرگی نشستیم که از چوب بلوط بود و مشغول خوردن گوشت و تخم مرغی شدیم که بوگارت خانگی محافظ برای مان درست کرده بود. بوگارت کارهای زیادی در خانه انجام می داد: آشپزی، روشن کردن بخاری ها، شستن ظرف ها و همین طور محافظت از خانه و باغ ها. آشپز بدی نبود، اما گاهی به اتفاق هایی که در خانه می افتاد، واکنش نشان می داد، مثلاً اگر عصبانی یا ناراحت بود، نباید انتظار غذای خوشمزه ای از او داشتیم. خب، آن روز صبح، بوگارت حالش حتماً خیلی خوب بود، چون یادم می آید، یکی از بهترین صبحانه هایی را درست کرد که تا آن موقع خورده بودم.
در سکوت صبحانه مان را خوردیم، اما همان طور که زرده ی تخم مرغم را با تکه ی بزرگی از نان کره ای می خوردم، محافظ صندلی اش را عقب کشید و از جایش بلند شد. چند بار جلوی اجاق جلو و عقب رفت، بعد مکثی کرد و رویش را به سمت ما کرد و بهم خیره شد.
گفت: «حوالی غروب منتظر کسی هستم پسر، حرف های زیادی با هم داریم، بنابراین وقتی اومد و تو هم دیدیش، می خوام تنهایی باهاش صحبت کنم. فکر می کنم وقتشه بری خونه تون، مزرعه ی برادرت و صندوق هایی رو که مادرت برات گذاشته جمع و جور کنی. فکر می کنم بهتره اون ها رو بیاری این جا، جایی که با خیال راحت بتونی داخل شون رو ببینی. ممکنه چیزهایی پیدا کنیم که در سفر پندل به دردمون بخورن. تا می تونیم باید کمک جمع کنیم.»
پدرم زمستان گذشته مُرد و مزرعه به جک، بزرگ ترین برادرم، رسید. اما بعد از مرگ پدرم، مورد خیلی عجیبی در وصیتنامه اش دیدیم.
مادرم در خانه مان اتاقی شخصی داشت که درست زیر اتاق زیر شیروانی بود و همیشه درش قفل بود. این اتاق با تمام جعبه ها و صندوقچه های داخلش به من رسید و در وصیتنامه آمده بود که هروقت بخواهم، می توانم وارد آن اتاق شوم. این موضوع سبب ناراحتی برادرم جک و زنش الی شد. آن ها از شغل من که شاگردی محافظ بود، خوش شان نمی آمد، می ترسیدند با خودم موجودی از دنیای تاریکی را به خانه ببرم. آن ها را سرزنش نمی کردم، چون این اتفاق بهار گذشته افتاده بود و واقعاً جان شان به خطر افتاده بود.
اما این که آن اتاق و وسایلش به من برسد، درخواست مادرم بود و قبل از آن که خانه را ترک کند، موافقت جک و الی را هم گرفته بود. مادرم به سرزمین مادری اش، یونان، برگشته بود که با ظلمت مقابله کند. گرچه فکر این که ممکن بود دیگر نبینمش خیلی ناراحتم می کرد و فکر می کنم به همین دلیل بود که رفتن به خانه مان را همیشه به تاخیر می انداختم. کنجکاو بودم بدانم درون آن صندوقها چه چیزهایی هست. تحمل دیدن مزرعه را بدون وجود پدر و مادرم نداشتم.
به استادم گفتم: «بله، حتماً. اما مهمون شما کیه؟»
محافظ گفت: «دوستمه. سالها در پندل زندگی می کرد و اطلاعات باارزشی داره که به دردمون می خورن.»
خیلی تعجب کرده بودم. استادم فاصله اش را با مردم حفظ می کرد و چون با اشباح، گَست ها، بوگارت ها و جادوگران سروکار داشت، مردم هم از او فاصله می گرفتند. هیچ وقت تصور نمی کردم دوستی داشته باشد!
بعد گفت: «دیگه بسه پسر. راستی آلیس رو هم با خودت ببر، حرف های زیادی دارم و نمی خوام شما دوتا این جا باشین.»
اعتراض کنان گفتم: «اما جک مثل همیشه دوست نداره آلیس همرام باشه.»
این را به این دلیل نگفتم که دوست نداشتم آلیس همراهم باشد، خوشحال بودم از این که او در این سفر همراهم می آمد. منظورم این بود که جک و آلیس با هم خوب نبودند. جک می دانست آلیس برادرزاده ی جادوگری بوده و نمی خواست او نزدیک خانواده اش شود.
ــ دیگه خودت می دونی پسر، فکرت رو به کار بنداز. اگه اسب و گاری کرایه کنی، اون می تونه تا موقعی که تو برگردی، بیرون مزرعه منتظرت بمونه. منم منتظر می مونم که زود برگردین. خب دیگه بسه، وقت مون کمه و بیش تر از نیم ساعت نمی تونم برای درس هات وقت بذارم، پاشو بریم.
دنبال محافظ به باغ غربی رفتم و روی نیمکت نشستم. دفترچه یادداشتم را باز کردم و قلمم را درآوردم. صبح گرم و دلچسبی بود. صدای بزغاله ها از دور شنیده می شد و تپه های پیش روی مان زیر نور خورشید می درخشیدند، سایه ی ابرها روی تپه ها افتاده بود و تا شرق پیش رفته بود.
در سال اول کارآموزی ام، موضوع بیش تر درس هایم بوگارت ها بودند، اما امسال موضوع درس هایم جادوگران بودند.
محافظ مثل همیشه جلویم قدم می زد. گفت: «خب پسر، همون طور که می دونی جادوگر بوی ما رو احساس نمی کنه، چون ما هر دو هفتمین پسریم. این فقط موقعی ممکنه که فاصله مون زیاد باشه. پس بنویس. این اولین موضوعه. احساس دورادور یعنی احساس خطر از فاصله ای دور، مثل همون احساسی که بُنی لیزی موقع نزدیک شدن مردم چیپندن داشت که خونه ش رو سوزوندن. یه جادوگر نمی تونه این طوری بوی ما رو احساس کنه، پس این برامون یه امتیازه. اما نباید خیلی هم نزدیک شون بشیم، پس اینم بنویس و برای تاکید زیرش خط بکش. درست برعکس اون، یه جادوگر از فاصله ی کم می تونه قدرت و ضعف ما رو تشخیص بده. پس پسر، همیشه فاصله ت رو با جادوگرها حفظ کن. هیچ وقت نذار جادوگر بیش تر از طول چوبدستی ت بهت نزدیک بشه. نزدیک شدن یه جادوگر عواقب دیگه ای هم داره؛ نذار نفس جادوگری بهت بخوره، ممکنه قدرتت رو کم کنه. مردهای قوی و بزرگی بودن که ضعیف شدن و افتادن!»
گفتم: «نفس شیطانی و پلید بنی لیزی رو یادم می آد. بیش تر شبیه نفس حیوون بود تا انسان. شبیه نفس گربه یا سگ!»
آره درسته پسر، چون همون طور که می دونیم، لیزی از طلسم استخوان استفاده می کرد و گاهی هم از گوشت یا خون انسان تغذیه می کرد.
بنی لیزی عمه ی آلیس بود و زنده هم بود. او در باغ شرقی محافظ توی گودالی اسیر بود. گرچه ظالمانه بود، چاره ی دیگری هم نداشتیم. محافظ جادوگرها را آتش نمی زد، بنابراین تنها راه حفظ امنیت منطقه اسیر کردن آن ها توی گودال بود.
استادم ادامه داد: «اما نفس همه ی جادوگرها مثل اون هایی نیس که از استخوان و خون تغذیه می کنن. جادوگری که فقط از طلسم های معمول استفاده می کنه، نفسش مثل شکوفه های بهاری معطره. پس حواست باشه. ممکنه در اون شیرینی عطر نفسش خطری نهفته باشه. این جادوگرها افسونی دارن، این کلمه رو هم یادداشت کن پسر. بعضی از اون ها مردها رو گول می زنن و طوری جادوشون می کنن که دیگه خطری رو درک نمی کنن، تازه وقتی متوجه می شن که کار از کار گذشته.
و این افسون به چیز دیگه ای شبیه که ما بهش می گیم فریبندگی. پس این کلمه رو هم بنویس پسر. یه جادوگر می تونه خودش رو جور دیگه ای هم نشون بده. می تونه زیباتر و جوون تر از چیزی که واقعاً هست بشه. جادوگر از قدرت فریبندگی ش استفاده می کنه و میتونه تصویر دیگه ای از خودش به نمایش بذاره، برای همین همیشه باید حواس مون جمع باشه. به محض این که مردی افسون بشه، کم کم قدرت و اراده ش رو از دست می ده. از این طریق جادوگر میتونه مردی رو اسیر خواسته های خودش کنه، درنتیجه اون مرد همه ی دروغ هاش رو باور می کنه و همون چیزی رو می بینه که اون جادوگر دوست داره.
پس افسون هم از جدی ترین خطرهایی یه که تهدیدمون می کنه و پسر هفتم بودن این جا به دردمون نمی خوره. پس حواست رو جمع کن! حسم می گه تو هنوز فکر می کنی من در مورد آلیس سخت گیری کردم. اما بهترین کار و کردم پسر. همیشه می ترسیدم که روزی از قدرت افسون استفاده کنه و تسخیرت کنه.»
وسط حرفش پریدم و گفتم: «نه. درست نیس. نه به این دلیل که اون افسونم کرده، به خاطر این که اون اصلاح شده و دوست خوبی برام بوده. برای هر دومون! قبل از این که مادرم بره، بهم گفت که آلیس رو قبول داره و این حرفش برام کافی یه.»
محافظ سرش را تکان داد و غمی در چهره اش دیدم: «ممکنه مادرت درست گفته باشه. زمان بیانگر واقعیت هاس. در هرحال حواست باشه. این چیزی یه که من ازت می خوام. اینو خودم تجربه کردم. حالا حرف هایی رو که گفتم یادداشت کن.»
محافظ کنار من، روی نیمکت، آرام نشسته بود و من هم حرف هایش را یادداشت می کردم. یادداشت هایم را که تمام کردم، از استادم پرسیدم: «کی می ریم پندل، در برخورد با اون جادوگرها با چه خطری مواجهیم؟ چیزی که تا حالا درباره ش نشنیده باشم؟»
محافظ دوباره بلند شد و شروع کرد به بالا و پایین رفتن و به فکر فرو رفت. «پندل پر از جادوگره. ممکنه چیزهایی هم باشه که تا حالا خودم هم باهاشون برخورد نکرده باشم. باید آماده ی یادگیری باشیم. اما فکر می کنم بزرگ ترین مشکل ما تعداد زیادشونه. جادوگرها معمولاً با هم جرو بحث می کنن، اما وقتی سر چیزی با هم توافق می کنن، قدرت شون خیلی زیاد می شه، برای همین باید خیلی مراقب باشیم. میبینی ما درست در مرکز خطر قرار داریم، جایی که ممکنه جادوگرها همه با هم جمع بشن. حالا چیزهای دیگه ای هم باید توی دفترچه ت یادداشت کنی، باید اصطلاحات فنی این کار و خوب یاد بگیری. کاون به معنی گرد هم آمدن سیزده جادوگره برای افزایش قدرت شون به وسیله ی احضار ظلمت. اما قوم و قبیله ی جادوگرها بهش می گن کِلن. کلن شامل مردها و بچهها هم می شه مثل خونواده ای که همه ی افرادش از طلسم ظلمت استفاده نمی کنن.»
محافظ صبر کرد تا یادداشت هایم را تمام کردم و بعد درس را ادامه داد: «پس همون طور که بهت گفتم، سه قبیله از جادوگرها در پندل زندگی می کنن: ملکین ها، دین ها و مولدهیل ها و اولین قوم بدترین شون هم هست. همه ی اون ها با هم بدن، اما ملکین ها و دین ها این چند سال گذشته خیلی به هم نزدیک شدن. اون ها با هم ازدواج کردن. دوستت آلیس هم از همچین رابطه ای به دنیا اومده. مادرش از ملکین ها و پدرش از دین ها بوده، اما خوبیش اینه که هیچ کدوم از اون ها جادوگرهای بدی نبودن. چون هر دوشون وقتی جوون بودن، مُردن و همون طور که خودت هم می دونی، آلیس رو بنی لیزی بزرگ کرد. آلیس همیشه می خواد با آموزش هایی که دیده مقابله کنه و خطر برگردوندن آلیس به اون جا اینه که ممکنه پیش کلن ها برگرده و با اون ها متحد بشه.»
دوباره خواستم اعتراض کنم، اما استادم مانعم شد و گفت: فقط باید امیدوار باشیم که همچین چیزی اتفاق نیفته. اما اگه اون به طرف ظلمت برنگرده، اطلاعات محلی ش خیلی به دردمون می خوره، می تونه خیلی توی کارها کمک مون کنه.
«اما سومین کلن یعنی مولدهیل ها خیلی مرموزترن؛ اون ها علاوه بر این که از طلسم خون و استخوان استفاده می کنن، به خودشون خیلی می بالن چون در استفاده از آینه هم مهارت دارن. همون طور که قبلاً هم بهت گفتم، من به پیشگویی اعتقادی ندارم، اما اون ها از این وسیله برای پیشگویی آینده استفاده می کنن.»
پرسیدم: «پیشگویی آینده؟ چی هست؟»
ــ فهمیدن اتفاق های آینده. اون ها از آینه می خوان که اتفاق هایی رو که در آینده ممکنه بی افته نشون شون بده. در حال حاضر مولدهیل ها خودشون رو از دو قبیله ی دیگه خیلی دور نگه می دارن، اما همین اواخر شنیدم که کسی یا چیزی دوست داره اون خصومت و کینه ی دیرینه کنار بره و این چیزییه که باید مانعش بشیم. چون اگه هر سه کاون با هم متحد بشن، کسی چه می دونه که چه جور شیطانی رو برای منطقه به ارمغان می آرن؟ اگه یادت بیاد، اون ها قبلاً یه بار این کار و کردن، سال ها قبل که منو نفرین کردن.»
گفتم: «یادم میاد که بهم گفتین، اما فکر کردم شما اعتقادی به این حرف ها ندارین.»
ــ نه، دوست داشتم همه ی این حرف ها بی معنی باشه، اما هنوز پشتم می لرزه. خوشبختانه پیمان اون ها زود از هم پاشید، قبل از این که خطری منطقه رو تهدید کنه. اما این بار در پندل خطر بزرگ تری در راهه و از مهمونم می خوام همین موضوع رو بپرسم. ما باید خودمون رو از لحاظ ذهنی و جسمی برای مبارزه با اون ها آماده کنیم و تا دیر نشده به پندل بریم.
محافظ همان طور که دستش را جلوی صورتش گرفته بود تا آفتاب به چشمش نخورد، نگاهی بهم انداخت و گفت: «درس مون خیلی طولانی شد، وقتشه که برگردیم خونه. بهتره امروز صبح به مطالعه ات ادامه بدی.»
صبح آن روز در کتابخانه ی محافظ تنها بودم و مطالعه می کردم. او هم چنان به آلیس اطمینان کامل نداشت و آلیس اجازه نداشت وارد کتابخانه شود، چون کتابی را خوانده بود که نبایستی می خواند و محافظ چنین اجازه ای نداده بود. سه نفر بودیم که در خانه ی محافظ زندگی می کردیم. استادم بالاخره درِ اتاق طبقه ی پایین را باز کرده بود و از آن برای مطالعه استفاده می شد. آلیس آن جا کار می کرد و از کتاب های محافظ نسخه برمی داشت. بعضی از آن کتاب ها نایاب بودند و محافظ همیشه نگران بود اتفاقی برای شان بیفتد، بنابراین می خواست نسخه ی دیگری هم از آن ها داشته باشد.
من مشغول خواندن کاون ها شدم، این که چه طور سیزده جادوگر برای انجام طلسمی دور هم جمع می شوند و مراسم خاصی برگزار می کنند. این مراسم سابات نامیده می شود که معمولاً روزهای خاصی اجرا می شود.
بعضی از کاون ها به صورت هفتگی سابات را برگزار می کنند، بعضی هم هر ماه موقعی که ماه کامل نمایان می شود. علاوه بر این ها چهار سابات دیگر هم موقعی برگزار می شوند که تاریکی بیش ترین قدرت را دارد: کَندِلمَس، والپرجیس، لاما و هالووین.
درباره ی والپرجیس چیزهایی می دانستم. سال ها قبل سه کاون در شب سی ام آوریل، در پندل، دور هم جمع شدند که محافظ را نفرین کنند. آن موقع هفته ی دوم جولای بود و در انتظار سابات بزرگ بعدی بودم و لابه لای صفحه های کتاب دنبالش می گشتم اما چیزی پیدا نکرده بودم که ناگهان اتفاقی افتاد که در مدت اقامتم در چیپندن پیش نیامده بود.
تق! تق! تق! تق!
کسی در پشتی را محکم می کوبید! باورم نمی شد. هیچ کس تا آن موقع آن جا نیامده بود. هرکس کاری داشت یا می خواست محافظ را ببیند، می بایست به سمت درختان بید می رفت و زنگی را که برای این کار گذاشته شده بود، به صدا درمی آورد. اگر کسی پایش را توی باغ می گذاشت، بوگارت خانه ی محافظ که از خانه و محوطه محافظت می کرد، او را تکه تکه می کرد. کی داشت در می زد؟ آیا همان دوست محافظ بود که قرار بود بیاید؟ و اگر او بود، چه طور توانسته بود بی این که صدمه ای ببیند به در پشتی برسد؟

نظرات کاربران درباره کتاب هجوم فیند

این کتاب ها بهم متصلن و کسایی مثل من که با این عالم زتدگی میکنن که واقعا اشباح و جادوگر ها وجود دارند ازش لذت میبرن و ربطیم به سن نداره چون من ۳۰ سالمه. یک مثال هم میزنم ( پنیسلین ) مهجونی که در حد معجزه روی انسان ها و حیوانات تاثیر میزاره به سازندش میشه گفت استاد معجون سازی؟ اما همون میتونه کشنده هم باشه. پس دید ما پیرامونمون و میسازه . ممنونم بابت اپلیکیشن خوبتون
در 7 ماه پیش توسط dan...966
خوبه
در 1 سال پیش توسط m.a...ian
بد نیست، سرگرم کننده بود
در 2 سال پیش توسط Ham...man
کتابش ک حرف نداره ولی چرا تا جلد ده چاپ شده؟ این کتاب ۱۳ جلد بعلاوه ۳ جلد فرعی هستش ک کلا ۱۶ جلد میشه
در 2 ماه پیش توسط moh...nal
به کسایی که میگن خوبه باید بگم که خوب نیست معرکست❤️❤️❤️❤️❤️❤️
در 7 ماه پیش توسط has...363
مجموعه آخرین شاگرد واقعا عالیه
در 2 هفته پیش توسط aylin *
بهترین مجموعه کتاب فانتزیه که خوندم
در 1 ماه پیش توسط abo...f28
gooooooood
در 2 ماه پیش توسط sina sp