فیدیبو نماینده قانونی فیدیبو و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب مجموعه اشعار خیام

کتاب مجموعه اشعار خیام

نسخه الکترونیک کتاب مجموعه اشعار خیام به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با نصب اپلیکیشن فیدیبو این کتاب را به صورت کاملا رایگان مطالعه کنید.

درباره کتاب مجموعه اشعار خیام

دنیا دیدی و هرچه دیدی هیچ است، و آن نیز که گفتی و شنیدی هیچ است، سرتاسرِ آفاق دویدی هیچ است، و آن نیز که در خانه خزیدی هیچ است.

  • ناشر فیدیبو
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1.91 مگابایت
  • تعداد صفحات ۰ صفحه

بخشی از کتاب مجموعه اشعار خیام

با نصب اپلیکیشن فیدیبو این کتاب را به صورت کاملا رایگان مطالعه کنید.

رباعی شمارهٔ ۶۶

این قافله عمر عجب میگذرد
دریاب دمی که با طرب میگذرد

ساقی غم فردای حریفان چه خوری
پیش آر پیاله را که شب میگذرد

رباعی شمارهٔ ۶۷

بر پشت من از زمانه تو میاید
وز من همه کار نانکو میاید

جان عزم رحیل کرد و گفتم بمرو
گفتا چکنم خانه فرو میاید

رباعی شمارهٔ ۶۸

بر چرخ فلک هیچ کسی چیر نشد
وز خوردن آدمی زمین سیر نشد

مغرور بدانی که نخورده ست ترا
تعجیل مکن هم بخورد دیر نشد

رباعی شمارهٔ ۶۹

بر چشم تو عالم ارچه می آرایند
مگرای بدان که عاقلان نگرایند

بسیار چو تو روند و بسیار آیند
بربای نصیب خویش کت بربایند

رباعی شمارهٔ ۷۰

بر من قلم قضا چو بی من رانند
پس نیک و بدش ز من چرا میدانند

دی بی من و امروز چو دی بی من و تو
فردا به چه حجتم به داور خوانند

رباعی شمارهٔ ۷۱

تا چند اسیر رنگ و بو خواهی شد
چند از پی هر زشت و نکو خواهی شد

گر چشمه زمزمی و گر آب حیات
آخر به دل خاک فرو خواهی شد

رباعی شمارهٔ ۷۲

تا راه قلندری نپویی نشود
رخساره بخون دل نشویی نشود

سودا چه پزی تا که چو دلسوختگان
آزاد به ترک خود نگویی نشود

رباعی شمارهٔ ۷۳

تا زهره و مه در آسمان گشت پدید
بهتر ز می ناب کسی هیچ ندید

من در عجبم ز میفروشان کایشان
به زانکه فروشند چه خواهند خرید

رباعی شمارهٔ ۷۴

چون روزی و عمر بیش و کم نتوان کرد
دل را به کم و بیش دژم نتوان کرد

کار من و تو چنانکه رای من و تست
از موم بدست خویش هم نتوان کرد

رباعی شمارهٔ ۷۵

حیی که بقدرت سر و رو می سازد
همواره هم او کار عدو می سازد

گویند قرابه گر مسلمان نبود
او را تو چه گویی که کدو می سازد

رباعی شمارهٔ ۷۶

در دهر چو آواز گل تازه دهند
فرمای بتا که می به اندازه دهند

از حور و قصور و ز بهشت و دوزخ
فارغ بنشین که آن هر آوازه دهند

رباعی شمارهٔ ۷۷

در دهر هر آن که نیم نانی دارد
از بهر نشست آشیانی دارد

نه خادم کس بود نه مخدوم کسی
گو شاد بزی که خوش جهانی دارد

رباعی شمارهٔ ۷۸

دهقان قضا بسی چو ما کشت و درود
غم خوردن بیهوده نمیدارد سود

پر کن قدح می به کفم درنه زود
تا باز خورم که بودنیها همه بود

رباعی شمارهٔ ۷۹

روزی ست خوش و هوا نه گرم است و نه سرد
ابر از رخ گلزار همی شوید گرد

بلبل به زبان حال خود با گل زرد
فریاد همی کند که می باید خورد

رباعی شمارهٔ ۸۰

زان پیش که بر سرت شبیخون آرند
فرمای که تا باده گلگون آرند

تو زر نئی ای غافل نادان که ترا
در خاک نهند و باز بیرون آرند

رباعی شمارهٔ ۸۱

عمرت تا کی به خودپرستی گذرد
یا در پی نیستی و هستی گذرد

می نوش که عمریکه اجل در پی اوست
آن به که به خواب یا به مستی گذرد

رباعی شمارهٔ ۸۲

کس مشکل اسرار اجل را نگشاد
کس یک قدم از دایره بیرون ننهاد

من می نگرم ز مبتدی تا استاد
عجز است به دست هر که از مادر زاد

رباعی شمارهٔ ۸۳

کم کن طمع از جهان و می زی خرسند
از نیک و بد زمانه بگسل پیوند

می در کف و زلف دلبری گیر که زود
هم بگذرد و نماند این روزی چند

رباعی شمارهٔ ۸۴

گرچه غم و رنج من درازی دارد
عیش و طرب تو سرفرازی دارد

بر هر دو مکن تکیه که دوران فلک
در پرده هزار گونه بازی دارد

رباعی شمارهٔ ۸۵

گردون ز زمین هیچ گلی برنارد
کش نشکند و هم به زمین نسپارد

گر ابر چو آب خاک را بردارد
تا حشر همه خون عزیزان بارد

رباعی شمارهٔ ۸۶

گر یک نفست ز زندگانی گذرد
مگذار که جز به شادمانی گذرد

هشدار که سرمایه سودای جهان
عمرست چنان کش گذرانی گذرد

رباعی شمارهٔ ۸۷

گویند بهشت و حورعین خواهد بود
آنجا می و شیر و انگبین خواهد بود

گر ما می و معشوق گزیدیم چه باک
چون عاقبت کار چنین خواهد بود

رباعی شمارهٔ ۸۸

گویند بهشت و حور و کوثر باشد
جوی می و شیر و شهد و شکر باشد

پر کن قدح باده و بر دستم نه
نقدی ز هزار نسیه خوشتر باشد

رباعی شمارهٔ ۸۹

گویند هر آن کسان که با پرهیزند
زانسان که بمیرند چنان برخیزند

ما با می و معشوقه از آنیم مدام
باشد که به حشرمان چنان انگیزند

رباعی شمارهٔ ۹۰

می خور که ز دل کثرت و قلت ببرد
و اندیشه هفتاد و دو ملت ببرد

پرهیز مکن ز کیمیایی که از او
یک جرعه خوری هزار علت ببرد

رباعی شمارهٔ ۹۱

هر راز که اندر دل دانا باشد
باید که نهفته تر ز عنقا باشد

کاندر صدف از نهفتگی گردد در
آن قطره که راز دل دریا باشد

رباعی شمارهٔ ۹۲

هر صبح که روی لاله شبنم گیرد
بالای بنفشه در چمن خم گیرد

انصاف مرا ز غنچه خوش می آید
کو دامن خویشتن فراهم گیرد

رباعی شمارهٔ ۹۳

هرگز دل من ز علم محروم نشد
کم ماند ز اسرار که معلوم نشد

هفتاد و دو سال فکر کردم شب و روز
معلومم شد که هیچ معلوم نشد

رباعی شمارهٔ ۹۴

هم دانه امید به خرمن ماند
هم باغ و سرای بی تو و من ماند

سیم و زر خویش از درمی تا بجوی
با دوست بخور گر نه بدشمن ماند

رباعی شمارهٔ ۹۵

یاران موافق همه از دست شدند
در پای اجل یکان یکان پست شدند

خوردیم ز یک شراب در مجلس عمر
دوری دو سه پیشتر ز ما مست شدند

رباعی شمارهٔ ۹۶

یک جام شراب صد دل و دین ارزد
یک جرعه می مملکت چین ارزد

جز باده لعل نیست در روی زمین
تلخی که هزار جان شیرین ارزد

رباعی شمارهٔ ۹۷

یک قطره آب بود با دریا شد
یک ذره خاک با زمین یکتا شد

آمد شدن تو اندرین عالم چیست
آمد مگسی پدید و ناپیدا شد

رباعی شمارهٔ ۹۸

یک نان به دو روز اگر بود حاصل مرد
از کوزه شکسته ای دمی آبی سرد

مامور کم از خودی چرا باید بود
یا خدمت چون خودی چرا باید کرد

رباعی شمارهٔ ۹۹

آن لعل در آبگینه ساده بیار
و آن محرم و مونس هر آزاده بیار

چون میدانی که مدت عالم خاک
باد است که زود بگذرد باده بیار

رباعی شمارهٔ ۱۴۰

رفتم که در این منزل بیداد بدن
در دست نخواهد بر خنگ از باد بدن

آن را باید به مرگ من شاد بدن
کز دست اجل تواند آزاد بدن

رباعی شمارهٔ ۱۴۱

رندی دیدم نشسته بر خنگ زمین
نه کفر و نه اسلام و نه دنیا و نه دین

نه حق نه حقیقت نه شریعت نه یقین
اندر دو جهان کرا بود زهره این

رباعی شمارهٔ ۱۴۲

قانع به یک استخوان چو کرکس بودن
به ز آن که طفیل خوان ناکس بودن

با نان جوین خویش حقا که به است
کالوده و پالوده هر خس بودن

رباعی شمارهٔ ۱۴۳

قومی متفکرند اندر ره دین
قومی به گمان فتاده در راه یقین

میترسم از آن که بانگ آید روزی
کای بیخبران راه نه آنست و نه این

رباعی شمارهٔ ۱۴۴

گاویست در آسمان و نامش پروین
یک گاو دگر نهفته در زیر زمین

چشم خردت باز کن از روی یقین
زیر و زبر دو گاو مشتی خر بین

رباعی شمارهٔ ۱۴۵

گر بر فلکم دست بدی چون یزدان
برداشتمی من این فلک را ز میان

از نو فلکی دگر چنان ساختمی
کازاده بکام دل رسیدی آسان

رباعی شمارهٔ ۱۴۶

مشنو سخن از زمانه ساز آمدگان
می خواه مروق به طراز آمدگان

رفتند یکان یکان فراز آمدگان
کس می ندهد نشان ز بازآمدگان

رباعی شمارهٔ ۱۴۷

می خوردن و گرد نیکوان گردیدن
به زانکه بزرق زاهدی ورزیدن

گر عاشق و مست دوزخی خواهد بود
پس روی بهشت کس نخواهد دیدن

رباعی شمارهٔ ۱۴۸

نتوان دل شاد را به غم فرسودن
وقت خوش خود بسنگ محنت سودن

کس غیب چه داند که چه خواهد بودن
می باید و معشوق و به کام آسودن

رباعی شمارهٔ ۱۴۹

آن قصر که با چرخ همیزد پهلو
بر درگه آن شهان نهادندی رو

دیدیم که بر کنگره اش فاخته ای
بنشسته همی گفت که کوکوکوکو

رباعی شمارهٔ ۱۵۰

از آمدن و رفتن ما سودی کو
وز تار امید عمر ما پودی کو

چندین سروپای نازنینان جهان
می سوزد و خاک می شود دودی کو

رباعی شمارهٔ ۱۵۱

از تن چو برفت جان پاک من و تو
خشتی دو نهند بر مغاک من و تو

و آنگاه برای خشت گور دگران
در کالبدی کشند خاک من و تو

رباعی شمارهٔ ۱۵۲

می خور که فلک بهر هلاک من و تو
قصدی دارد بجان پاک من و تو

در سبزه نشین و می روشن میخور
کاین سبزه بسی دمد ز خاک من و تو

رباعی شمارهٔ ۱۵۳

از هر چه بجر می است کوتاهی به
می هم ز کف بتان خرگاهی به

مستی و قلندری و گمراهی به
یک جرعه می ز ماه تا ماهی به

رباعی شمارهٔ ۱۵۴

بنگر ز صبا دامن گل چاک شده
بلبل ز جمال گل طربناک شده

در سایه گل نشین که بسیار این گل
در خاک فرو ریزد و ما خاک شده

رباعی شمارهٔ ۱۵۵

تا کی غم آن خورم که دارم یا نه
وین عمر به خوشدلی گذارم یا نه

پرکن قدح باده که معلومم نیست
کاین دم که فرو برم برآرم یا نه

رباعی شمارهٔ ۱۵۶

یک جرعه می کهن ز ملکی نو به
وز هرچه نه می طریق بیرون شو به

در دست به از تخت فریدون صد بار
خشت سر خم ز ملک کیخسرو به

رباعی شمارهٔ ۱۵۷

آن مایه ز دنیا که خوری یا پوشی
معذوری اگر در طلبش میکوشی

باقی همه رایگان نیرزد هشدار
تا عمر گرانبها بدان نفروشی

رباعی شمارهٔ ۱۵۸

از آمدن بهار و از رفتن دی
اوراق وجود ما همی گردد طی

می خور! مخور اندوه که فرمود حکیم
غمهای جهان چو زهر و تریاقش می

رباعی شمارهٔ ۱۵۹

از کوزه گری کوزه خریدم باری
آن کوزه سخن گفت ز هر اسراری

شاهی بودم که جام زرینم بود
اکنون شده ام کوزه هر خماری

رباعی شمارهٔ ۱۶۰

ای آنکه نتیجهٔ چهار و هفتی
وز هفت و چهار دایم اندر تفتی

می خور که هزار بار بیشت گفتم
باز آمدنت نیست چو رفتی رفتی

رباعی شمارهٔ ۱۶۱

ایدل تو به اسرار معما نرسی
در نکته زیرکان دانا نرسی

اینجا به می لعل بهشتی می ساز
کانجا که بهشت است رسی یا نرسی

رباعی شمارهٔ ۱۶۲

ای دوست حقیقت شنواز من سخنی
با باده لعل باش و با سیم تنی

کانکس که جهان کرد فراغت دارد
از سبلت چون تویی و ریش چو منی

رباعی شمارهٔ ۱۶۳

ای کاش که جای آرمیدن بودی
یا این ره دور را رسیدن بودی

کاش از پی صد هزار سال از دل خاک
چون سبزه امید بر دمیدن بودی

رباعی شمارهٔ ۱۶۴

بر سنگ زدم دوش سبوی کاشی
سرمست بدم که کردم این عیاشی

با من به زبان حال می گفت سبو
من چون تو بدم تو نیز چون من باشی

رباعی شمارهٔ ۱۶۵

بر شاخ امید اگر بری یافتمی
هم رشته خویش را سری یافتمی

تا چند ز تنگنای زندان وجود
ای کاش سوی عدم دری یافتمی

رباعی شمارهٔ ۱۶۶

بر گیر پیاله و سبو ای دلجوی
فارغ بنشین بکشتزار و لب جوی

بس شخص عزیز را که چرخ بدخوی
صد بار پیاله کرد و صد بار سبوی

رباعی شمارهٔ ۱۶۷

پیری دیدم به خانهٔ خماری
گفتم نکنی ز رفتگان اخباری

گفتا می خور که همچو ما بسیاری
رفتند و خبر باز نیامد باری

رباعی شمارهٔ ۱۶۸

تا چند حدیث پنج و چار ای ساقی
مشکل چه یکی چه صد هزار ای ساقی

خاکیم همه چنگ بساز ای ساقی
بادیم همه باده بیار ای ساقی

رباعی شمارهٔ ۱۶۹

چندان که نگاه می کنم هر سویی
در باغ روانست ز کوثر جویی

صحرا چو بهشت است ز کوثر گم گوی
بنشین به بهشت با بهشتی رویی

رباعی شمارهٔ ۱۷۰

خوش باش که پخته اند سودای تو دی
فارغ شده اند از تمنای تو دی

قصه چه کنم که به تقاضای تو دی
دادند قرار کار فردای تو دی

رباعی شمارهٔ ۱۷۱

در کارگه کوزه گری کردم رای
در پایه چرخ دیدم استاد بپای

میکرد دلیر کوزه را دسته و سر
از کله پادشاه و از دست گدای

رباعی شمارهٔ ۱۷۲

در گوش دلم گفت فلک پنهانی
حکمی که قضا بود ز من میدانی

در گردش خویش اگر مرا دست بدی
خود را برهاندمی ز سرگردانی

رباعی شمارهٔ ۱۷۳

زان کوزهٔ می که نیست در وی ضرری
پر کن قدحی بخور بمن ده دگری

زان پیشتر ای صنم که در رهگذری
خاک من و تو کوزه کند کوزه گری

رباعی شمارهٔ ۱۷۴

گر آمدنم بخود بدی نامدمی
ور نیز شدن بمن بدی کی شدمی

به زان نبدی که اندر این دیر خراب
نه آمدمی نه شدمی نه بدمی

رباعی شمارهٔ ۱۷۵

گر دست دهد ز مغز گندم نانی
وز می دو منی ز گوسفندی رانی

با لاله رخی و گوشه بستانی
عیشی بود آن نه حد هر سلطانی

رباعی شمارهٔ ۱۷۶

گر کار فلک به عدل سنجیده بدی
احوال فلک جمله پسندیده بدی

ور عدل بدی بکارها در گردون
کی خاطر اهل فضل رنجیده بدی

رباعی شمارهٔ ۱۷۷

هان کوزه گرا بپای اگر هشیاری
تا چند کنی بر گل مردم خواری

انگشت فریدون و کف کیخسرو
بر چرخ نهاده ای چه می پنداری

رباعی شمارهٔ ۱۷۸

هنگام صبوح ای صنم فرخ پی
برساز ترانه ای و پیش آور می

کافکند بخاک صد هزاران جم و کی
این آمدن تیرمه و رفتن دی

ترانه های خیام (صادق هدایت) - راز آفرینش [ ۱۵-۱]

رباعی ۱

هرچند که رنگ و روی زیباست مرا،
چون لاله رخ و چو سَرْو بالاست مرا،

معلوم نشد که در طَرَبخانهٔ خاک
نقّاشِ ازل بهرِ چه آراست مرا؟

رباعی ۲

آورد به اِضطرارم اوّل به وجود،
جز حیرتم از حیات چیزی نفزود،

رفتیم به اِکراه و ندانیم چه بود
زین آمدن و بودن و رفتن مقصود!

رباعی ۳

از آمدنم نبود گردون را سود،
وز رفتن من جاه و جلالش نفزود؛

وز هیچ کسی نیز دو گوشم نشنود،
کاین آمدن و رفتنم از بهر چه بود!

رباعی ۴

ای دل تو به ادراکِ معمّا نرسی،
در نکتهٔ زیرکانِ دانا نرسی؛

اینجا ز می و جام بهشتی می ساز،
کانجا که بهشت است رسی یا نرسی

رباعی ۵

دل سِرّ ِ حیات اگر کَماهی دانست،
در مرگ هم اسرار الهی دانست؛

امروز که با خودی، ندانستی هیچ،
فردا که ز خود رَوی چه خواهی دانست؟

رباعی ۶

* تا چند زنم به روی دریاها خشت،
بیزار شدم ز بت پرستان و کُنِشْت؛

خیام که گفت دوزخی خواهد بود؟
که رفت به دوزخ و که آمد ز بهشت؟

رباعی ۷

اسرار اَزَل را نه تو دانی و نه من،
وین حرفِ معمّا نه تو خوانی و نه من؛

هست از پس پرده گفت وگوی من و تو،
چون پرده برافتد، نه تو مانی و نه من.

رباعی ۸

این بحرِ وجود آمده بیرون ز نهفت،
کس نیست که این گوهرِ تحقیق بِسُفْت؛

هرکس سخنی از سَرِ سودا گفته است،
زان روی که هست، کس نمی داند گفت.

رباعی ۹

اَجرام که ساکنان این ایوان اند،
اسبابِ تَرَدُّدِ خردمندان اند،

هان تا سرِ رشتهٔ خِرَد گُم نکنی،
کانان که مُدَبّرند سرگردان اند!

رباعی ۱۰

دوری که در [او] آمدن و رفتنِ ماست،
او را نه نهایت، نه بدایت پیداست،

کس می نزند دمی درین معنی راست،
کاین آمدن از کجا و رفتن به کجاست!

رباعی ۱۱

دارنده چو ترکیبِ طِبایع آراست،
از بهرِ چه اوفْکَنْدَش اندر کم وکاست؟

گر نیک آمد، شکستن از بهرِ چه بود؟
ور نیک نیامد این صُوَر، عیب کراست؟

رباعی ۱۲

آنان که محیطِ فضل و آداب شدند،
در جمعِ کمال شمعِ اَصحاب شدند،

رَه زین شبِ تاریک نبردند به روز،
گفتند فسانه ای و در خواب شدند.

رباعی ۱۳

* آنان که ز پیش رفته اند ای ساقی،
در خاکِ غرور خفته اند ای ساقی،

رو باده خور و حقیقت از من بشنو:
باد است هر آن چه گفته اند ای ساقی.

رباعی ۱۴

* آن بیخبران که دُرّ ِ معنی سُفتند،
در چرخ به انواعْ سخن ها گفتند؛

آگه چو نگشتند بر اَسرارِ جهان،
اول زَنَخی زدند و آخر خفتند!

رباعی ۱۵

گاوی است بر آسمان قَرینِ پروین،
گاوی است دگر نهفته در زیر زمین؛

گر بینایی، چشمِ حقیقت بگشا:
زیر و زَبَرِ دو گاو مشتی خر بین.

ترانه های خیام (صادق هدایت) - درد زندگی [۲۵-۱۶]

رباعی ۱۶

امروز که نوبت جوانی من است،
می نوشم از آن که کامرانی من است؛

عیبم مکنید. گرچه تلخ است خوش است،
تلخ است، از آن که زندگانی من است.

رباعی ۱۷

گر آمدنم به من بُدی، نامَدَمی.
ور نیز شدن به من بدی، کی شدمی؟

بِهْ زان نَبُدی که اندرین دیْرِ خراب،
نه آمدمی، نه شدمی، نه بُدَمی.

رباعی ۱۸

از آمدن و رفتنِ ما سودی کو؟
وز تارِ وجودِ عمرِ ما پودی کو؟

در چَنْبَرِ چرخ جان چندین پاکان،
می سوزد و خاک می شود، دودی کو؟

رباعی ۱۹

افسوس که بیفایده فرسوده شدیم،
وَز داسِ سپهرِ سرنگون سوده شدیم؛

دردا و ندامتا که تا چشم زدیم،
نابوده به کامِ خویش، نابوده شدیم!

رباعی ۲۰

* با یار چو آرمیده باشی همه عمر،
لذاتِ جهان چشیده باشی همه عمر،

هم آخِرِ کار رحلتت خواهد بود،
خوابی باشد که دیده باشی همه عمر.

رباعی ۲۱

اکنون که ز خوشدلی به جز نام نمانْد،
یک همدم پخته جز میِ خام نماند؛

دستِ طَرَب از ساغرِ می بازمگیر
امروز که در دست به جز جام نماند!

رباعی ۲۲

ای کاش که جای آرمیدن بودی،
یا این رَهِ دور را رسیدن بودی؛

کاش از پیِ صد هزار سال از دل خاک،
چون سبزه امید بر دمیدن بودی!

رباعی ۲۳

چون حاصلِ آدمی درین جایِ دودَر،
جز دردِ دل و دادنِ جان نیست دگر؛

خرّم دلِ آن که یک نفس زنده نبود،
و آسوده کسی که خود نزاد از مادر!

رباعی ۲۴

* آن کس که زمین و چرخِ اَفلاک نهاد،
بس داغ که او بر دلِ غمناک نهاد؛

بسیار لبِ چو لعل و زُلفینِ چو مشک
در طَبلِ زمین و حُقّهِٔ خاک نهاد!

رباعی ۲۵

گر بر فَلَکَم دست بُدی چون یزدان،
برداشتمی من این فلک را ز میان؛

از نو فلک دگر چُنان ساختمی،
کازاده به کامِ دل رسیدی آسان.

ترانه های خیام (صادق هدایت) - از ازل نوشته [۳۴-۲۶]

رباعی ۲۶

بر لوحْ نشانِ بودنی ها بوده است،
پیوسته قلم ز نیک و بد فرسوده است؛

در روز ازل هر آن چه بایست بداد،
غم خوردن و کوشیدنِ ما بیهوده است،

رباعی ۲۷

چون روزی و عمر بیش وکم نتوان کرد،
خود را به کم و بیش دُژَم نتوان کرد؛

کار من و تو چنان که رای من و تو ست
از موم به دست خویش هم نتوان کرد.

رباعی ۲۸

افلاک که جز غم نفزایند دگر؛
نَنْهَند به جا تا نربایند دگر؛

نا آمدگان اگر بدانند که ما
از دَهْر چه می کشیم، نایند دگر.

رباعی ۲۹

ای آن که نتیجهٔ چهار و هفتی،
وز هفت و چهار دایم اندر تَفْتی،

می خور که هزار باره بیشت گفتم:
باز آمدنت نیست، چو رفتی رفتی.

رباعی ۳۰

* تا خاکِ مرا به قالب آمیخته اند،
بس فتنه که از خاک برانگیخته اند؛

من بهتر ازین نمی توانم بودن
کز بوته مرا چنین برون ریخته اند.

رباعی ۳۱

* تا کی ز چراغِ مسجد و دودِ کُنِشْت؟
تا کی ز زیانِ دوزخ و سودِ بهشت؟

رو بر سر لوح بین که استادِ قضا
اندر ازل آن چه بودنی بود، نوشت.

رباعی ۳۲

* ای دل چو حقیقتِ جهان هست مَجاز،
چندین چه بَری خواری ازین رنجِ دراز!

تن را به قضا سپار و با درد بساز،
کاین رفته قلم زِ بهرِ تو ناید باز.

رباعی ۳۳

در گوشِ دلم گفت فلک پنهانی:
حُکمی که قضا بُوَد ز من می دانی؟

در گردشِ خود اگر مرا دست بُدی،
خود را برهاندمی ز سر گردانی.

رباعی ۳۴

نیکی و بدی که در نهادِ بشر است،
شادی و غمی که در قضا و قدر است،

با چرخ مکن حواله کاندر رَهِ عقل،
چرخ از تو هزار بار بیچاره تر است.

ترانه های خیام (صادق هدایت) - گردش دوران [۵۶-۳۵]

رباعی ۳۵

افسوس که نامهٔ جوانی طی شد،
وان تازه بهار زندگانی دی شد؛

حالی که ورا نام جوانی گفتند،
معلوم نشد که او کیْ آمد، کیْ شد!

رباعی ۳۶

افسوس که سرمایه ز کَف بیرون شد،
در پایِ اَجَل بسی جگرها خون شد!

کس نامد از آن جهان که پرسم از وی:
کاحوالِ مسافرانِ دنیا چون شد.

رباعی ۳۷

یک چند به کودکی به استاد شدیم؛
یک چند ز استادی خود شاد شدیم؛

پایان سخن شنو که مارا چه رسید:
چو آب برآمدیم و چون باد شدیم!

رباعی ۳۸

یارانِ موافق همه از دست شدند،
در پای اجل یکان یکان پَست شدند،

بودیم به یک شراب در مجلسِ عمر،
یک دَوْر ز ما پیشترک مست شدند!

رباعی ۳۹

ای چرخِ فلک خرابی از کینهٔ توست،
بیداد گری پیشهٔ دیرینهٔ توست،

وی خاک اگر سینهٔ تو بشکافند،
بس گوهر قیمتی که در سینهٔ توست.

رباعی ۴۰

چون چرخ به کام یک خردمند نگشت،
خواهی تو فلک هفت شِمُر، خواهی هشت،

چون باید مُرد و آرزوها همه هِشْت،
چه مور خورد به گور و چه گرگ به دشت.

رباعی ۴۱

یک قطرهٔ آب بود و با دریا شد،
یک ذرّهٔ خاک و با زمین یکتا شد،

آمد شدن تو اندرین عالم چیست؟
آمد مگسی پدید و ناپیدا شد.

رباعی ۴۲

* می پرسیدی که چیست این نقشِ مجاز،
گر برگویم حقیقتش هست دراز،

نقشی است پدید آمده از دریایی،
و آنگاه شده به قَعْرِ آن دریا باز.

رباعی ۴۳

جامی است که عقل آفرین می زندش،
صد بوسه زِ مِهْر بر جَبین می زندش؛

این کوزه گر دَهْر چنین جامِ لطیف
می سازد و باز بر زمین می زندش!

رباعی ۴۴

اجزای پیاله ای که درهم پیوست،
بشکستنِ آن روا نمی دارد مست،

چندین سر و ساقِ نازنین و کفِ دست،
از مِهرِ که پیوست و به کینِ که شکست؟

رباعی ۴۵

عالَم اگر ازبهرِ تو می آرایند،
مَگْرای بدان که عاقلان نگرایند؛

بسیار چو تو روند و بسیار آیند.
بربای نصیبِ خویش کِتْ بربایند.

رباعی ۴۶

از جملهٔ رفتگانِ این راهِ دراز،
بازآمده ای کو که به ما گوید راز؟

هان بر سر این دو راهه از روی نیاز،
چیزی نگذاری که نمی آیی باز!

رباعی ۴۷

می خور که به زیرِ گِل بسی خواهی خفت،
بی مونس و بی رفیق و بی همدم و جفت؛

زنهار به کس مگو تو این رازِ نهفت:
هر لاله که پَژْمُرد، نخواهد بِشْکفت.

رباعی ۴۸

* پیری دیدم به خانهٔ خَمّاری،
گفتم: نکنی ز رفتگان اِخباری؟

گفتا، می خور که همچو ما بسیاری،
رفتند و کسی بازنیامد باری!

رباعی ۴۹

بسیار بگشتیم به گِرْدِ در و دشت،
اندر همه آفاق بگشتیم به گشت؛

کس را نشنیدیم که آمد زین راه
راهی که برفت، راهرو بازنگشت!

رباعی ۵۰

ما لُعْبَتِگانیم و فلک لُعبَت باز،
از روی حقیقتی نه از روی مَجاز؛

یک چند درین بساط بازی کردیم،
رفتیم به صندوقِ عدم یک یک باز!

رباعی ۵۱

ای بس که نباشیم و جهان خواهد بود،
نی نام زِ ما و نه نشان خواهد بود؛

زین پیش نبودیم و نَبُد هیچ خَلَل،
زین پس چو نباشیم همان خواهد بود.

رباعی ۵۲

بر مَفْرشِ خاک خفتگان می بینم،
در زیر زمین نهفتگان می بینم؛

چندان که به صحرای عدم می نگرم،
ناآمدگان و رفتگان می بینم!

رباعی ۵۳

این کهنه رباط را که عالم نام است
آرامگَهِ اَبْلَقِ صبح و شام است،

بزمی است که واماندهٔ صد جمشید است،
گوری است که خوابگاهِ صد بهرام است!

رباعی ۵۴

آن قصر که بهرام درو جام گرفت،
آهو بچه کرد و روبَهْ آرام گرفت؛

بهرام که گور می گرفتی همه عمر،
دیدی که چگونه گور بهرام گرفت؟

رباعی ۵۵

مرغی دیدم نشسته بر بارهٔ توس،
در چنگ گرفته کلّهٔ کیکاوس،

با کلّه همی گفت که: افسوس، افسوس!
کو بانک جَرَس ها و کجا نالهٔ کوس؟

رباعی ۵۶

آن قصر که بر چرخ همی زد پهلو،
بر درگهِ او شهان نهادندی رو،

دیدیم که بر کنگره اش فاخته ای
بنشسته همی گفت که: «کوکو، کوکو؟»

ترانه های خیام (صادق هدایت) - هرچه باداباد [۱۰۰-۷۴]

رباعی ۷۴

گر من ز می مُغانه مستم، هستم،
گر کافِر و گَبْر و بت پرستم، هستم،

هر طایفه ای به من گمانی دارد،
من زانِ خودم، چُنان که هستم هستم.

رباعی ۷۵

می خوردن و شاد بودن آیین من است،
فارغ بودن ز کفر و دین؛ دین من است؛

گفتم به عروسِ دَهْر: کابین تو چیست؟
گفتا: - دلِ خرّمِ تو کابینِ من است.

رباعی ۷۶

من بی می ناب زیستن نتوانم،
بی باده، کشیدِ بارِ تن نتوانم،

من بندهٔ آن دَمَم که ساقی گوید:
«یک جام دگر بگیر» و من نتوانم.

رباعی ۷۷

امشب می جامِ یک مَنی خواهم کرد،
خود را به دو جامِ می غنی خواهم کرد؛

اول سه طلاقِ عقل و دین خواهم داد،
پس دخترِ رَز را به زنی خواهم کرد.

رباعی ۷۸

* چون مُرده شوم، خاکِ مرا گُم سازید،
احوالِ مرا عبرتِ مردم سازید؛

خاک تن من به باده آعشته کنید،
وَز کالبدم خشتِ سَرِ خُم سازید.

رباعی ۷۹

* چون درگذرم به باده شویید مرا،
تلقین ز شرابِ ناب گویید مرا،

خواهید به روز حَشْر یابید مرا؟
از خاکِ درِ میکده جویید مرا.

رباعی ۸۰

* چندان بخورم شراب، کاین بوی شراب
آید ز تُراب، چون روم زیرِ تُراب،

گر بر سر خاک من رسد مَخموری،
از بوی شراب من شود مست و خراب.

رباعی ۸۱

روزی که نهالِ عمر من کنده شود،
و اجزام ز یک دگر پراکنده شود؛

گر زان که صراحیی کُنند از گِل من،
حالی که ز باده پُر کنی زنده شود.

رباعی ۸۲

* در پای اجل چو من سرافکنده شوم،
وز بیخ امید عمر بر کنده شوم،

زینهار، گِلَم به جز صراحی نکنید،
باشد که ز بوی می دمی زنده شوم.

رباعی ۸۳

* یاران به موافقت چو دیدار کنید،
باید که زِ دوست یاد بسیار کنید؛

چون بادهٔ خوشگوار نوشید به هم،
نوبت چو به ما رسد نگونسار کنید.

رباعی ۸۴

* آنان که اسیر عقل و تمییز شدند،
در حسرتِ هست ونیست ناچیز شدند؛

رو با خبرا، تو آب انگور گُزین،
کان بی خبران به غوره مِیْویز شدند!

رباعی ۸۵

* ای صاحب فتوی، ز تو پرکارتریم،
با این همه مستی، از تو هشیارتریم؛

تو خونِ کسان خوری و ما خونِ رَزان،
انصاف بده؛ کدام خونخوارتریم؟

رباعی ۸۶

شیخی به زنی فاحشه گفتا: مستی.
هر لحظه به دام دگری پابستی؛

گفتا؛ شیخا، هر آن چه گویی هستم،
آیا تو چنان که می نمایی هستی؟

رباعی ۸۷

* گویند که دوزخی بُوَد عاشق و مست،
قولی است خلاف، دل در آن نتوان بست،

گر عاشق و مست دوزخی خواهد بود،
فردا باشد بهشت همچون کفِ دست!

رباعی ۸۸

گویند: بهشت و حورعین خواهد بود،
و آن جا می ناب و اَنْگَبین خواهد بود؛

گر ما می و معشوقه گُزیدیم چه باک؟
آخِر نه به عاقبت همین خواهد بود؟

رباعی ۸۹

* گویند: بهشت و حور و کوثر باشد،
جوی می و شیر و شهد و شکّر باشد؛

پر کن قدح باده و بر دستم نه،
نقدی ز هزار نسیه بهتر باشد.

رباعی ۹۰

* گویند بهشتِ عَدْن با حور خوش است،
من می گویم که: آب انگور خوش است

این نقد بگیر و دست از آن نسیه بدار،
کاواز دُهُل برادر از دور خوش است.

رباعی ۹۱

کس خُلْد و جَحیم را ندیده است ای دل،
گویی که از آن جهان رسیده است ای دل؟

امّید و هراسِ ما به چیزی است کزان،
جز نام نشانی نه پدید است ای دل!

رباعی ۹۲

* من هیچ ندانم که مرا آن که سرشت،
از اهل بهشت کرد، یا دوزخ زشت؛

جامی و بتی و بَربَطی بر لب کِشت.
این هر سه مرا نقد و تو را نسیه بهشت.

رباعی ۹۳

چون نبست مقام ما درین دهر مُقیم،
پس بی می و معشوق خطایی است عظیم.

تا کی ز قدیم و مُحْدَث امّیدم و بیم؟
چون من رفتم، جهان چه مُحْدَث چه قدیم.

رباعی ۹۴

چون آمدنم به من نَبُد روز نخست،
وین رفتنِ بی مراد عَزمی است درست،

برخیز و میان ببند ای ساقی چُسْت،
کاندوهِ جهان به می فروخواهم شست.

رباعی ۹۵

چون عمر به سر رسد، چه بغداد چه بلخ،
پیمانه چو پر شود، چه شیرین و چه تلخ؛

خوش باش که بعد از من و تو ماه بسی،
از سَلْخ به غُرّه آید، از غُرّه به سَلْخ!

رباعی ۹۶

* جُز راهِ قَلَندرانِ میخانه مپوی،
جز باده و جز سِماع و جز یار مجوی؛

بر کَفْ قَدَحِ باده و بر دوشْ سبو،
می نوش کن ای نگار و بیهوده مگوی.

رباعی ۹۷

* ساقی غمِ من بلند آوازه شده است،
سرمستیِ من برون ز اندازه شده است؛

با مویِ سپیدْ سرخوشم کز میِ تو؛
پیرانه سرم بهارِ دل تازه شده است.

رباعی ۹۸

* تُنْگی میِ لَعْل خواهم و دیوانی،
سَدّ ِ رَمَقی باید و نصف نانی،

وانگه من و تو نشسته در ویرانی،
خوشتر بُوَد آن ز مُلْکَتِ سلطانی.

رباعی ۹۹

* من ظاهرِ نیستی و هستی دانم،
من باطنِ هر فراز و پستی دانم؛

با این همه از دانشِ خود شَرْمَم باد،
گر مرتبه ای وَرایِ مستی دانم.

رباعی ۱۰۰

از من رَمَقی به سعی ساقی مانده است،
وَزْ صحبتِ خلق، بی وفاقی مانده است؛

از بادهٔ دوشین قَدَحی بیش نماند.
از عمر ندانم که چه باقی مانده است!

ترانه های خیام (صادق هدایت) - هیچ است [۱۰۷-۱۰۱]

رباعی ۱۰۱

ای بیخبران شکلِ مُجَسَّم هیچ است،
وین طارَمِ نُهْ سپهرِ اَرْقَم هیچ است،

خوش باش که در نشیمنِ کَوْن و فَساد.
وابستهٔ یک دمیم و آن هم هیچ است!

رباعی ۱۰۲

دنیا دیدی و هرچه دیدی هیچ است،
و آن نیز که گفتی و شنیدی هیچ است،

سرتاسرِ آفاق دویدی هیچ است،
و آن نیز که در خانه خزیدی هیچ است.

رباعی ۱۰۳

دنیا به مراد رانده گیر، آخِر چه؟
وین نامهٔ عمر خوانده گیر، آخِر چه؟

گیرم که به کامِ دل بماندی صد سال،
صد سال دگر بمانده گیر، آخر چه؟

رباعی ۱۰۴

* رندی دیدم نشسته بر خِنْگِ زمین،
نه کفر و نه اسلام و نه دنیا و نه دین،

نی حق، نه حقیقت، نه شریعت نه یقین،
اندر دو جهان کرا بُوَد زَهرهٔ این؟

رباعی ۱۰۵

این چرخِ فلک که ما در او حیرانیم،
فانوس خیال از او مثالی دانیم:

خورشیدْ چراغ دان و عالَم فانوس،
ما چون صُوَریم کاندر او گَردانیم.

رباعی ۱۰۶

چون نیست زِ هرچه هست جُز باد به دست،
چون هست زِ هرچه هست نُقصان و شکست،

انگار که هست، هرچه در عالَم نیست،
پندار که نیست، هرچه در عالَم هست.

رباعی ۱۰۷

بنگر ز جهان چه طَرْف بربستم؟ هیچ،
وَز حاصلِ عمر چیست در دستم؟ هیچ،

شمعِ طَرَبم، ولی چو بنشستم، هیچ،
من جامِ جَمَم، ولی چو بشکستم، هیچ.

ترانه های خیام (صادق هدایت) - دم را دریابیم [۱۴۳-۱۰۸]

رباعی ۱۰۸

از منزلِ کفر تا به دین، یک نفس است،
وز عالم شک تا به یقین، یک نفس است،

این یک نفسِ عزیز را خوش می دار،
کَز حاصلِ عمرِ ما همین یک نفس است.

رباعی ۱۰۹

شادی بطلب که حاصلِ عمر دمی است،
هر ذرّه ز خاکِ کیقبادی و جَمی است،

احوالِ جهان و اصلِ این عمر که هست،
خوابی و خیالی و فریبی و دمی است.

رباعی ۱۱۰

تا زُهره و مَهْ در آسمان گشته پدید،
بهتر ز میِ ناب کسی هیچ ندید؛

من در عجبم ز می فروشان، کایشان،
زین بِهْ که فروشند چه خواهند خرید؟

رباعی ۱۱۱

مهتاب به نور دامن شب بشکافت
می نوش، دمی خوشتر از این نتوان یافت

خوش باش و بیندیش که مهتاب بسی
اندر سر گور یک به یک خواهد تافت

رباعی ۱۱۲

چون عهده نمی شود کسی فردا را،
حالی خوش کن تو این دلِ سودا را،

می نوش به ماهتاب، ای ماه که ماه
بسیار بگردد و نیابد ما را.

رباعی ۱۱۳

این قافلهٔ عمر عجب می گذرد!
دریاب دمی که با طَرَب می گذرد؛

ساقی، غم فردای حریفان چه خوری.
پیش آر پیاله را، که شب می گذرد.

رباعی ۱۱۴

هنگام سپیده دم خروس سحری،
دانی که چرا همی کند نوحه گری؟

یعنی که: نمودند در آیینهٔ صبح
کز عمر شبی گذشت و تو بیخبری!

رباعی ۱۱۵

وقت سحر است، خیز ای مایهٔ ناز،
نرمک نرمک باده خور و چنگ نواز،

کان ها که بجایند نپایند کسی،
و آن ها که شدند کس نمی آید باز!

رباعی ۱۱۶

هنگام صبوح ای صنمِ فرخْ پی
برساز ترانه ای و پیش آور می؛

کافکند به خاک صد هزاران جَم و کیْ
این آمدنِ تیرمه و رفتنِ دی.

رباعی ۱۱۷

صبح است، دمی بر می گلرنگ زنیم،
وین شیشهٔ نام وننگ برسنگ زنیم،

دست از اَمَلِ درازِ خود باز کشیم،
در زلفِ دراز و دامنِ چنگ زنیم.

رباعی ۱۱۸

روزی است خوش و هوا نه گرم است و نه سرد،
ابر از رُخِ گلزار همی شوید گَرْد،

بلبل به زبانِ پهلوی با گلِ زرد،
فریاد همی زند گه: می باید خورد!

رباعی ۱۱۹

فصلِ گُل و طَرْفِ جویْبار و لبِ کِشْت،
با یک دو سه تازه دلبری حورسرشت؛

پیش آر قَدَح که باده نوشانِ صَبوح،
آسوده ز مسجدند و فارغ ز بهشت.

رباعی ۱۲۰

بر چهرهٔ گُل نسیمِ نوروز خوش است،
در صَحنِ چمن رویِ دل افروز خوش است،

از دی که گذشت هرچه گویی خوش نیست؛
خوش باش و ز دی مگو، که امروز خوش است.

رباعی ۱۲۱

ساقی، گل و سبزه بس طربناک شده است،
دریاب که هفتهٔ دگر خاک شده است؛

می نوش و گُلی بچین، که تا در نگری
گل خاک شده است و سبزه خاشاک شده است.

رباعی ۱۲۲

چون لاله به نوروز قدح گیر به دست،
با لاله رخی اگر تو را فرصت هست؛

می نوش به خرمی، که این چرخِ کبود
ناگاه تو را چو خاک گرداند پَست.

رباعی ۱۲۳

* هر گه که بنفشه جامه در رنگ زند،
در دامنِ گل بادِ صبا چنگ زند،

هشیار کسی بُوَد که، با سیمْبَری
می نوشد و جام باده بر سنگ زند.

رباعی ۱۲۴

برخیز و مخور غمِ جهانِ گُذران،
خوش باش و دمی به شادمانی گذران

در طَبْعِ جهان اگر وفایی بودی،
نوبت به تو خود نیامدی از دگران.

رباعی ۱۲۵

در دایرهِٔ سپهرِ ناپیدا غور،
می نوش به خوشدلی که دور است به جور؛

نوبت چو به دوْرِ تو رَسَد آه مکن،
جامی است که جمله را چشانند به دوْر!

رباعی ۱۲۶

از درسِ علوم جمله بگریزی بِهْ،
و اندر سرِ زلفِ دلبر آویزی به،

ز آن پیش که روزگار خونت ریزد،
تو خونِ قِنینه در قدح ریزی به.

رباعی ۱۲۷

ایّامِ زمانه از کسی دارد ننگ،
کاو در غمِ ایّام نشیند دلتنگ؛

می خور تو در آبگینه با نالهٔ چنگ،
ز آن پیش که آبگینه آید بر سنگ!

رباعی ۱۲۸

* از آمدنِ بهار و از رفتنِ دی،
اوراقِ وجودِ ما همی گردد طی؛

می خور، مخور اندوه، که گفته است حکیم:
غم های جهان چو زَهر و تِریاقش می.

رباعی ۱۲۹

زان پیش که نامِ تو ز عالَم برود
می خور، که چو می به دل رسد غم برود؛

بگشای سرِ زلفِ بُتی بند ز بند،
زان پیش که بند بندت از هم برود!

رباعی ۱۳۰

* ای دوست بیا تا غمِ فردا نخوریم،
وین یک دمِ عمر را غنیمت شمریم؛

فردا که ازین دیْر کُهَن درگذریم؛
با هفت هزارسالگان سربه سریم.

رباعی ۱۳۱

* تَن زن چو به زیرِ فَلَکِ بی باکی،
می نوش چو در جهانِ آفت ناکی؛

چون اوّل و آخِرت به جز خاکی نیست،
انگار که بر خاک نه ای در خاکی.

رباعی ۱۳۲

* می بر کفِ من نِهْ که دلم تاب است،
وین عمرِ گریزپای چون سیماب است،

دریاب که، آتشِ جوانی آب است،
هُش دار، که بیداری دولت خواب است.

رباعی ۱۳۳

می نوش که عمرِ جاودانی این است،
خود حاصِلَت از دوْرِ جوانی این است.

هنگامِ گُل و مُل است و یاران سرمست،
خوش باش دمی، که زندگانی این است.

رباعی ۱۳۴

با باده نشین، که مُلْکِ محمود این است،
وَزْ چنگ شنو، که لحنِ داوود این است؛

از آمده و رفته دگر یاد مکن،
حالی خوش باش، زان که مقصود این است.

رباعی ۱۳۵

امروز تو را دسترس فردا نیست،
و اندیشهٔ فردات به جز سودا نیست،

ضایع مکن این دم اَر دلت بیدار است،
کاین باقیِ عمر را بقا پیدا نیست!

رباعی ۱۳۶

* دوْرانِ جهان بی می و ساقی هیچ است،
بی زمزمهٔ نایِ عراقی هیچ است؛

هر چند در احوال جهان می نگرم،
حاصل همه عشرت است و باقی هیچ است.

رباعی ۱۳۷

تا کی غمِ آن خورم که دارم یا نه؛
وین عمر به خوشدلی گذارم یا نه،

پر کن قدح باده، که معلومم نیست
کاین دم که فرو برم بر آرم یا نه.

رباعی ۱۳۸

تا دست به اتفاق بر هم نزنیم،
پایی ز نشاط بر سر غم نزنیم،

خیزیم و دمی زنیم پیش از دمِ صبح،
کاین صبح بسی دمد که ما دَم نزنیم!

رباعی ۱۳۹

لب بر لب کوزه بردم از غایت آز،
تا زو طلبم واسطهٔ عمرِ دراز،

لب بر لب من نهاد و می گفت به راز:
می خور، که بدین جهان نمی آیی باز!

رباعی ۱۴۰

خیام، اگر ز باده مستی، خوش باش؛
با لاله رخی اگر نشستی، خوش باش؛

چون عاقبتِ کار جهان نیستی است،
انگار که نیستی، چو هستی خوش باش.

رباعی ۱۴۱

فردا علم نفاق طی خواهم کرد،
با موی سپید قصد می خواهم کرد،

پیمانهٔ عمر من به هفتاد رسید،
این دم نکنم نشاط، کی خواهم کرد؟

رباعی ۱۴۲

گردون نِگَری ز قدّ ِ فرسودهٔ ماست،
جیحون اثری ز اشکِ پالودهٔ ماست،

دوزخ شَرَری ز رنجِ بیهودهٔ ماست.
فردوس دمی زِ وقتِ آسودهٔ ماست.

رباعی ۱۴۳

عمرت تا کی به خود پرستی گذرد،
یا در پیِ نیستی و هستی گذرد؛

می خور که چُنین عمر که غم در پی اوست
آن بِهْ که به خواب یا به مستی گذرد.

پایان

رباعی شمارهٔ ۲۰

پیش از من و تو لیل و نهاری بوده است
گردنده فلک نیز بکاری بوده است

هرجا که قدم نهی تو بر روی زمین
آن مردمک چشم نگاری بوده است

رباعی شمارهٔ ۲۱

تا چند زنم بروی دریاها خشت
بیزار شدم ز بت پرستان کنشت

که گفت دوزخی خواهد بود
که رفت بدوزخ و که آمد ز بهشت

رباعی شمارهٔ ۲۲

ترکیب پیاله ای که درهم پیوست
بشکستن آن روا نمیدارد مست

چندین سر و پای نازنین از سر و دست
از مهر که پیوست و به کین که شکست

رباعی شمارهٔ ۲۳

ترکیب طبایع چو به کام تو دمی است
رو شاد بزی اگرچه برتو ستمی است

با اهل خرد باش که اصل تن تو
گردی و نسیمی و غباری و دمی است

رباعی شمارهٔ ۲۴

چون ابر به نوروز رخ لاله بشست
برخیز و بجام باده کن عزم درست

کاین سبزه که امروز تماشاگه توست
فردا همه از خاک تو برخواهد رست

رباعی شمارهٔ ۲۵

چون بلبل مست راه در بستان یافت
روی گل و جام باده را خندان یافت

آمد به زبان حال در گوشم گفت
دریاب که عمر رفته را نتوان یافت

رباعی شمارهٔ ۲۶

چون چرخ بکام یک خردمند نگشت
خواهی تو فلک هفت شمر خواهی هشت

چون باید مرد و آرزوها همه هشت
چه مور خورد بگور و چه گرگ بدشت

رباعی شمارهٔ ۲۷

چون لاله به نوروز قدح گیر بدست
با لاله رخی اگر تو را فرصت هست

می نوش به خرمی که این چرخ کهن
ناگاه تو را چو خاک گرداند پست

رباعی شمارهٔ ۲۸

چون نیست حقیقت و یقین اندر دست
نتوان به امید شک همه عمر نشست

هان تا ننهیم جام می از کف دست
در بی خبری مرد چه هشیار و چه مست

رباعی شمارهٔ ۲۹

چون نیست ز هر چه هست جز باد بدست
چون هست بهرچه هست نقصان و شکست

انگار که هرچه هست در عالم نیست
پندار که هرچه نیست در عالم هست

رباعی شمارهٔ ۳۰

خاکی که به زیر پای هر نادانی است
کفّ صنمیّ و چهرهٔ جانانی است

هر خشت که بر کنگرهٔ ایوانی است
انگشت وزیر یا سر سلطانی است

رباعی شمارهٔ ۳۱

دارنده چو ترکیب طبایع آراست
از بهر چه او فکندش اندر کم و کاست

گر نیک آمد شکستن از بهر چه بود
ورنیک نیامد این صور عیب کراست

رباعی شمارهٔ ۳۲

در پرده اسرار کسی را ره نیست
زین تعبیه جان هیچکس آگه نیست

جز در دل خاک هیچ منزلگه نیست
می خور که چنین فسانه ها کوته نیست

رباعی شمارهٔ ۳۳

در خواب بدم مرا خردمندی گفت
کاز خواب کسی را گل شادی نشکفت

کاری چه کنی که با اجل باشد جفت؟
می خور که به زیر خاک می باید خفت

رباعی شمارهٔ ۳۴

در دایره ای که آمد و رفتن ماست
او را نه بدایت نه نهایت پیداست

کس می نزند دمی در این معنی راست
کاین آمدن از کجا و رفتن بکجاست

رباعی شمارهٔ ۳۵

در فصل بهار اگر بتی حور سرشت
یک ساغر می دهد مرا بر لب کشت

هر چند به نزد عامه این باشد زشت
سگ به ز من است اگر برم نام بهشت

رباعی شمارهٔ ۳۶

دریاب که از روح جدا خواهی رفت
در پرده اسرار فنا خواهی رفت

می نوش ندانی از کجا آمده ای
خوش باش ندانی به کجا خواهی رفت

رباعی شمارهٔ ۳۷

ساقی گل و سبزه بس طربناک شده ست
دریاب که هفته دگر خاک شده ست

می نوش و گلی بچین که تا درنگری
گل خاک شده ست و سبزه خاشاک شده ست

رباعی شمارهٔ ۳۸

عمریست مرا تیره و کاریست نه راست
محنت همه افزوده و راحت کم و کاست

شکر ایزد را که آنچه اسباب بلاست
ما را ز کس دگر نمیباید خواست

رباعی شمارهٔ ۳۹

فصل گل و طرف جویبار و لب کشت
با یک دو سه اهل و لعبتی حور سرشت

پیش آر قدح که باده نوشان صبوح
آسوده ز مسجدند و فارغ ز کنشت

رباعی شمارهٔ ۴۰

گر شاخ بقا ز بیخ بختت رست است
ور بر تن تو عمر لباسی چست است

در خیمه تن که سایبانی ست ترا
هان تکیه مکن که چارمیخش سست است

رباعیات

رباعی شمارهٔ ۱

برخیز و بیا بتا برای دل ما
حل کن به جمال خویشتن مشکل ما

یک کوزه شراب تا بهم نوش کنیم
زان پیش که کوزه ها کنند از گل ما

رباعی شمارهٔ ۲

چون عهده نمی شود کسی فردا را
حالی خوش دار این دل پر سودا را

می نوش به ماهتاب ای ماه که ماه
بسیار بتابد و نیابد ما را

رباعی شمارهٔ ۳

قرآن که مهین کلام خوانند آن را
گه گاه نه بر دوام خوانند آن را

بر گرد پیاله آیتی هست مقیم
کاندر همه جا مدام خوانند آن را

رباعی شمارهٔ ۴

گر می نخوری طعنه مزن مستانرا
بنیاد مکن تو حیله و دستانرا

تو غره بدان مشو که می مینخوری
صد لقمه خوری که می غلام ست آنرا

رباعی شمارهٔ ۵

هر چند که رنگ و بوی زیباست مرا
چون لاله رخ و چو سرو بالاست مرا

معلوم نشد که در طربخانه خاک
نقاش ازل بهر چه آراست مرا

رباعی شمارهٔ ۶

ماییم و می و مطرب و این کنج خراب
جان و دل و جام و جامه پر درد شراب

فارغ ز امید رحمت و بیم عذاب
آزاد ز خاک و باد و از آتش و آب

رباعی شمارهٔ ۷

آن قصر که جمشید در او جام گرفت
آهو بچه کرد و روبه آرام گرفت

بهرام که گور می گرفتی همه عمر
دیدی که چگونه گور بهرام گرفت

رباعی شمارهٔ ۸

ابر آمد و باز بر سر سبزه گریست
بی بادهٔ گلرنگ نمی باید زیست

این سبزه که امروز تماشاگه ماست
تا سبزهٔ خاک ما تماشاگه کیست

رباعی شمارهٔ ۹

اکنون که گل سعادتت پربار است
دست تو ز جام می چرا بیکار است

می خور که زمانه دشمنی غدار است
دریافتن روز چنین دشوار است

رباعی شمارهٔ ۱۰

امروز ترا دسترس فردا نیست
و اندیشه فردات به جز سودا نیست

ضایع مکن این دم ار دلت شیدا نیست
کاین باقی عمر را بها پیدا نیست

رباعی شمارهٔ ۱۱

ای آمده از عالم روحانی تفت
حیران شده در پنج و چهار و شش و هفت

می نوش ندانی ز کجا آمده ای
خوش باش ندانی بکجا خواهی رفت

رباعی شمارهٔ ۱۲

ای چرخ فلک خرابی از کینه تست
بیدادگری شیوه دیرینه تست

ای خاک اگر سینه تو بشکافند
بس گوهر قیمتی که در سینه تست

رباعی شمارهٔ ۱۳

ایدل چو زمانه می کند غمناکت
ناگه برود ز تن روان پاکت

بر سبزه نشین و خوش بزی روزی چند
زان پیش که سبزه بردمد از خاکت

رباعی شمارهٔ ۱۴

این بحر وجود آمده بیرون ز نهفت
کس نیست که این گوهر تحقیق بسفت

هر کس سخنی از سر سودا گفتند
زآن روی که هست کس نمی داند گفت

رباعی شمارهٔ ۱۵

این کوزه چو من عاشق زاری بوده است
در بند سر زلف نگاری بوده ست

این دسته که بر گردن او می بینی
دستی ست که برگردن یاری بوده ست

رباعی شمارهٔ ۱۶

این کوزه که آبخوارهٔ مزدوریست
از دیدهٔ شاهیست و دل دستوریست

هر کاسهٔ می که بر کف مخموریست
از عارض مستی و لب مستوریست

رباعی شمارهٔ ۱۷

این کهنه رباط را که عالم نام است
و آرامگه ابلق صبح و شام است

بزمی ست که وامانده صد جمشید است
قصریست که تکیه گاه صد بهرام است

رباعی شمارهٔ ۱۸

این یک دو سه روز نوبت عمر گذشت
چون آب به جویبار و چون باد به دشت

هرگز غم دو روز مرا یاد نگشت
روزی که نیامده ست و روزی که گذشت

رباعی شمارهٔ ۱۹

بر چهره گل نسیم نوروز خوش است
در صحن چمن روی دل افروز خوش است

از دی که گذشت هر چه گویی خوش نیست
خوش باش و ز دی مگو که امروز خوش است

رباعی شمارهٔ ۴۱

گویند کسان بهشت با حور خوش است
من میگویم که آب انگور خوش است

این نقد بگیر و دست از آن نسیه بدار
کاواز دهل شنیدن از دور خوش است

رباعی شمارهٔ ۴۲

گویند مرا که دوزخی باشد مست
قولیست خلاف دل در آن نتوان بست

گر عاشق و میخواره بدوزخ باشند
فردا بینی بهشت همچون کف دست

رباعی شمارهٔ ۴۳

من هیچ ندانم که مرا آنکه سرشت
از اهل بهشت کرد یا دوزخ زشت

جامی و بتی و بربطی بر لب کشت
این هر سه مرا نقد و ترا نسیه بهشت

رباعی شمارهٔ ۴۴

مهتاب به نور دامن شب بشکافت
می نوش دمی بهتر از این نتوان یافت

خوش باش و میندیش که مهتاب بسی
اندر سر خاک یک به یک خواهد تافت

رباعی شمارهٔ ۴۵

می خوردن و شاد بودن آیین منست
فارغ بودن ز کفر و دین دین منست

گفتم به عروس دهر کابین تو چیست
گفتا دل خرم تو کابین منست

رباعی شمارهٔ ۴۶

می لعل مذابست و صراحی کان است
جسم است پیاله و شرابش جان است

آن جام بلورین که ز می خندان است
اشکی است که خون دل درو پنهان است

رباعی شمارهٔ ۴۷

می نوش که عمر جاودانی اینست
خود حاصلت از دور جوانی اینست

هنگام گل و باده و یاران سرمست
خوش باش دمی که زندگانی اینست

رباعی شمارهٔ ۴۸

نیکی و بدی که در نهاد بشر است
شادی و غمی که در قضا و قدر است

با چرخ مکن حواله کاندر ره عقل
چرخ از تو هزار بار بیچاره تر است

رباعی شمارهٔ ۴۹

در هر دشتی که لاله زاری بوده ست
از سرخی خون شهریاری بوده ست

هر شاخ بنفشه کز زمین میروید
خالی است که بر رخ نگاری بوده ست

رباعی شمارهٔ ۵۰

هر ذره که در خاک زمینی بوده است
پیش از من و تو تاج و نگینی بوده است

گرد از رخ نازنین به آزرم فشان
کانهم رخ خوب نازنینی بوده است

رباعی شمارهٔ ۵۱

هر سبزه که برکنار جویی رسته است
گویی ز لب فرشته خویی رسته است

پا بر سر سبزه تا به خواری ننهی
کان سبزه ز خاک لاله رویی رسته است

رباعی شمارهٔ ۵۲

یک جرعه می ز ملک کاووس به است
از تخت قباد و ملکت طوس به است

هر ناله که رندی به سحرگاه زند
از طاعت زاهدان سالوس به است

رباعی شمارهٔ ۵۳

چون عمر به سر رسد چه شیرین و چه تلخ
پیمانه چو پر شود چه بغداد و چه بلخ

می نوش که بعد از من و تو ماه بسی
از سَلخ به غٌرّه آید از غره به سلخ

رباعی شمارهٔ ۵۴

آنانکه محیط فضل و آداب شدند
در جمع کمال شمع اصحاب شدند

ره زین شب تاریک نبردند برون
گفتند فسانه ای و در خواب شدند

رباعی شمارهٔ ۵۵

آن را که به صحرای علل تاخته اند
بی او همه کارها بپرداخته اند

امروز بهانه ای در انداخته اند
فردا همه آن بود که در ساخته اند

رباعی شمارهٔ ۵۶

آنها که کهن شدند و اینها که نوند
هر کس بمراد خویش یک تک بدوند

این کهنه جهان بکس نماند باقی
رفتند و رویم دیگر آیند و روند

رباعی شمارهٔ ۵۷

آنکس که زمین و چرخ و افلاک نهاد
بس داغ که او بر دل غمناک نهاد

بسیار لب چو لعل و زلفین چو مشک
در طبل زمین و حقه خاک نهاد

رباعی شمارهٔ ۵۸

آرند یکی و دیگری بربایند
بر هیچ کسی راز همی نگشایند

ما را ز قضا جز این قدر ننمایند
پیمانه عمر ما است می پیمایند

رباعی شمارهٔ ۵۹

اجرام که ساکنان این ایوانند
اسباب تردد خردمندانند

هان تاسر رشته خرد گم نکنی
کانان که مدبرند سرگردانند

رباعی شمارهٔ ۶۰

از آمدنم نبود گردون را سود
وز رفتن من جلال و جاهش نفزود

وز هیچ کسی نیز دو گوشم نشنود
کاین آمدن و رفتنم از بهر چه بود

رباعی شمارهٔ ۶۱

از رنج کشیدن آدمی حر گردد
قطره چو کشد حبس صدف در گردد

گر مال نماند سر بماناد بجای
پیمانه چو شد تهی دگر پر گردد

رباعی شمارهٔ ۶۲

افسوس که سرمایه ز کف بیرون شد
وز دست اجل بسی جگرها خون شد

کس نامد از آن جهان که پرسم از وی
کاحوال مسافران دنیا چون شد

رباعی شمارهٔ ۶۳

افسوس که نامه جوانی طی شد
و آن تازه بهار زندگانی دی شد

آن مرغ طرب که نام او بود شباب
افسوس ندانم که کی آمد کی شد

رباعی شمارهٔ ۶۴

ای بس که نباشیم و جهان خواهد بود
نی نام زما و نی نشان خواهد بود

زین پیش نبودیم و نبد هیچ خلل
زین پس چو نباشیم همان خواهد بود

رباعی شمارهٔ ۶۵

این عقل که در ره سعادت پوید
روزی صد بار خود ترا می گوید

دریاب تو این یکدم وقتت که نئی
آن تره که بدروند و دیگر روید

رباعی شمارهٔ ۱۰۰

از بودنی ایدوست چه داری تیمار
وزفکرت بیهوده دل و جان افکار

خرم بزی و جهان بشادی گذران
تدبیر نه با تو کرده اند اول کار

رباعی شمارهٔ ۱۰۱

افلاک که جز غم نفزایند دگر
ننهند بجا تا نربایند دگر

ناآمدگان اگر بدانند که ما
از دهر چه میکشیم نایند دگر

رباعی شمارهٔ ۱۰۲

ای دل غم این جهان فرسوده مخور
بیهوده نئی غمان بیهوده مخور

چون بوده گذشت و نیست نابوده پدید
خوش باش غم بوده و نابوده مخور

رباعی شمارهٔ ۱۰۳

ایدل همه اسباب جهان خواسته گیر
باغ طربت به سبزه آراسته گیر

و آنگاه بر آن سبزه شبی چون شبنم
بنشسته و بامداد برخاسته گیر

رباعی شمارهٔ ۱۰۴

این اهل قبور خاک گشتند و غبار
هر ذره ز هر ذره گرفتند کنار

آه این چه شراب است که تا روز شمار
بیخود شده و بی خبرند از همه کار

رباعی شمارهٔ ۱۰۵

خشت سر خم ز ملکت جم خوشتر
بوی قدح از غذای مریم خوشتر

آه سحری ز سینه خماری
از ناله بوسعید و ادهم خوشتر

رباعی شمارهٔ ۱۰۶

در دایره سپهر ناپیدا غور
جامی ست که جمله را چشانند بدور

نوبت چو به دور تو رسد آه مکن
می نوش به خوشدلی که دور است نه جور

رباعی شمارهٔ ۱۰۷

دی کوزه گری بدیدم اندر بازار
بر پاره گلی لگد همی زد بسیار

و آن گل بزبان حال با او می گفت
من همچو تو بوده ام مرا نیکودار

رباعی شمارهٔ ۱۰۸

ز آن می که حیات جاودانیست بخور
سرمایه لذت جوانی است بخور

سوزنده چو آتش است لیکن غم را
سازنده چو آب زندگانی است بخور

رباعی شمارهٔ ۱۰۹

گر باده خوری تو با خردمندان خور
یا با صنمی لاله رخی خندان خور

بسیار مخور و رد مکن فاش مساز
اندک خور و گه گاه خور و پنهان خور

رباعی شمارهٔ ۱۱۰

وقت سحر است خیز ای طرفه پسر
پر بادهٔ لعل کن بلورین ساغر

کاین یکدم عاریت در این کنج فنا
بسیار بجویی و نیابی دیگر

رباعی شمارهٔ ۱۱۱

از جمله رفتگان این راه دراز
باز آمده کیست تا بما گوید باز

پس بر سر این دو راههٔ آز و نیاز
تا هیچ نمانی که نمی آیی باز

رباعی شمارهٔ ۱۱۲

ای پیر خردمند پگه تر برخیز
و آن کودک خاکبیز را بنگر تیز

پندش ده گو که نرم نرمک می بیز
مغز سر کیقباد و چشم پرویز

رباعی شمارهٔ ۱۱۳

وقت سحر است خیز ای مایه ناز
نرمک نرمک باده خور و چنگ نواز

کانها که بجایند نپایند بسی
و آنها که شدند کس نمیاید باز

رباعی شمارهٔ ۱۱۴

مرغی دیدم نشسته بر باره طوس
در پیش نهاده کله کیکاووس

با کله همی گفت که افسوس افسوس
کو بانگ جرسها و کجا ناله کوس

رباعی شمارهٔ ۱۱۵

جامی است که عقل آفرین میزندش
صد بوسه ز مهر بر جبین میزندش

این کوزه گر دهر چنین جام لطیف
می سازد و باز بر زمین میزندش

رباعی شمارهٔ ۱۱۶

خیام اگر ز باده مستی خوش باش
با ماهرخی اگر نشستی خوش باش

چون عاقبت کار جهان نیستی است
انگار که نیستی چو هستی خوش باش

رباعی شمارهٔ ۱۱۷

در کارگه کوزه گری رفتم دوش
دیدم دو هزار کوزه گویا و خموش

ناگاه یکی کوزه برآورد خروش
کو کوزه گر و کوزه خر و کوزه فروش

رباعی شمارهٔ ۱۱۸

ایام زمانه از کسی دارد ننگ
کو در غم ایام نشیند دلتنگ

می خور تو در آبگینه با ناله چنگ
زان پیش که آبگینه آید بر سنگ

رباعی شمارهٔ ۱۱۹

از جرم گل سیاه تا اوج زحل
کردم همه مشکلات کلی را حل

بگشادم بندهای مشکل به حیل
هر بند گشاده شد به جز بند اجل

رباعی شمارهٔ ۱۲۰

با سرو قدی تازه تر از خرمن گل
از دست منه جام می و دامن گل

زان پیش که ناگه شود از باد اجل
پیراهن عمر ما چو پیراهن گل

رباعی شمارهٔ ۱۲۱

ای دوست بیا تا غم فردا نخوریم
وین یکدم عمر را غنیمت شمریم

فردا که ازین دیر فنا درگذریم
با هفت هزار سالگان سر بسریم

رباعی شمارهٔ ۱۲۲

این چرخ فلک که ما در او حیرانیم
فانوس خیال از او مثالی دانیم

خورشید چراغ دان و عالم فانوس
ما چون صوریم کاندر او حیرانیم

رباعی شمارهٔ ۱۲۳

برخیز ز خواب تا شرابی بخوریم
زان پیش که از زمانه تابی بخوریم

کاین چرخ ستیزه روی ناگه روزی
چندان ندهد زمان که آبی بخوریم

رباعی شمارهٔ ۱۲۴

برخیزم و عزم باده ناب کنم
رنگ رخ خود به رنگ عناب کنم

این عقل فضول پیشه را مشتی می
بر روی زنم چنانکه در خواب کنم

رباعی شمارهٔ ۱۲۵

بر مفرش خاک خفتگان می بینم
در زیرزمین نهفتگان می بینم

چندانکه به صحرای عدم مینگرم
ناآمدگان و رفتگان می بینم

رباعی شمارهٔ ۱۲۶

تا چند اسیر عقل هر روزه شویم
در دهر چه صد ساله چه یکروزه شویم

در ده تو بکاسه می از آن پیش که ما
در کارگه کوزه گران کوزه شویم

رباعی شمارهٔ ۱۲۷

چون نیست مقام ما در این دهر مقیم
پس بی می و معشوق خطائیست عظیم

تا کی ز قدیم و محدث امیدم و بیم
چون من رفتم جهان چه محدث چه قدیم

رباعی شمارهٔ ۱۲۸

خورشید به گل نهفت می نتوانم
و اسراز زمانه گفت می نتوانم

از بحر تفکرم برآورد خرد
دری که ز بیم سفت می نتوانم

رباعی شمارهٔ ۱۲۹

دشمن به غلط گفت که من فلسفیم
ایزد داند که آنچه او گفت نیم

لیکن چو در این غم آشیان آمده ام
آخر کم از آنکه من بدانم که کیم

رباعی شمارهٔ ۱۳۰

مائیم که اصل شادی و کان غمیم
سرمایهٔ دادیم و نهاد ستمیم

پستیم و بلندیم و کمالیم و کمیم
آئینهٔ زنگ خورده و جام جمیم

رباعی شمارهٔ ۱۳۱

من می نه ز بهر تنگدستی نخورم
یا از غم رسوایی و مستی نخورم

من می ز برای خوشدلی میخوردم
اکنون که تو بر دلم نشستی نخورم

رباعی شمارهٔ ۱۳۲

من بی می ناب زیستن نتوانم
بی باده کشید بارتن نتوانم

من بنده آن دمم که ساقی گوید
یک جام دگر بگیر و من نتوانم

رباعی شمارهٔ ۱۳۳

هر یک چندی یکی برآید که منم
با نعمت و با سیم و زر آید که منم

چون کارک او نظام گیرد روزی
ناگه اجل از کمین برآید که منم

رباعی شمارهٔ ۱۳۴

یک چند به کودکی باستاد شدیم
یک چند به استادی خود شاد شدیم

پایان سخن شنو که ما را چه رسید
از خاک در آمدیم و بر باد شدیم

رباعی شمارهٔ ۱۳۵

یک روز ز بند عالم آزاد نیم
یک دمزدن از وجود خود شاد نیم

شاگردی روزگار کردم بسیار
در کار جهان هنوز استاد نیم

رباعی شمارهٔ ۱۳۶

از دی که گذشت هیچ ازو یاد مکن
فردا که نیامده ست فریاد مکن

برنامده و گذشته بنیاد مکن
حالی خوش باش و عمر بر باد مکن

رباعی شمارهٔ ۱۳۷

ای دیده اگر کور نئی گور ببین
وین عالم پر فتنه و پر شور ببین

شاهان و سران و سروران زیر گلند
روهای چو مه در دهن مور ببین

رباعی شمارهٔ ۱۳۸

برخیز و مخور غم جهان گذران
بنشین و دمی به شادمانی گذران

در طبع جهان اگر وفایی بودی
نوبت بتو خود نیامدی از دگران

رباعی شمارهٔ ۱۳۹

چون حاصل آدمی در این شورستان
جز خوردن غصه نیست تا کندن جان

خرم دل آنکه زین جهان زود برفت
و آسوده کسی که خود نیامد به جهان

ترانه های خیام (صادق هدایت) - ذرات گردنده [۷۳-۵۷]

رباعی ۵۷

از تن چو برفت جان پاک من و تو،
خشتی دو نهند بر مَغاکِ من و تو؛

و آنگه زِ برایِ خشتِ گورِ دگران،
در کالبدی کشند خاکِ من و تو.

رباعی ۵۸

* هر ذره که بر روی زمینی بوده است،
خورشید رُخی، زُهره جَبینی بوده است،

گَرْد از رخِ آستین به آزَرْم فشان،
کان هم رخِ خوب نازنینی بوده است.

رباعی ۵۹

ای پیرِ خردمند پِگَهْ تر برخیز،
وان کودکِ خاک بیز را بنگر تیز،

پندش ده و گو که، نرم نرمک می بیز،
مغزِ سرِ کیقباد و چشمِ پرویز!

رباعی ۶۰

بنگر ز صبا دامن گل چاک شده،
بلبل ز جمال گُل طَرَبناک شده؛

در سایهٔ گل نشین که بسیار این گل،
از خاک برآمده است و در خاک شده!

رباعی ۶۱

ابر آمد و زار بر سرِ سبزه گریست،
بی بادهٔ گُلرنگ نمی شاید زیست؛

این سبزه که امروز تماشاگه ماست،
تا سبزهٔ خاک ما تماشاگه کیست!

رباعی ۶۲

چون ابر به نوروز رخِ لاله بشست،
بر خیز و به جامِ باده کن عزمِ درست،

کاین سبزه که امروز تماشاگه توست،
فردا همه از خاک تو برخواهد رُسْت!

رباعی ۶۳

هر سبزه که بر کنار جویی رُسته است،
گویی ز لبِ فرشته خویی رسته است؛

پا بر سر هر سبزه به خواری ننهی،
کان سبزه ز خاک لاله رویی رسته است.

رباعی ۶۴

می خور که فلک بهر هلاک من و تو،
قصدی دارد به جانِ پاک من و تو؛

در سبزه نشین و میِ روشن می خور؛
کاین سبزه بسی دمد ز خاک من و تو!

رباعی ۶۵

دیدم به سرِ عمارتی مردی فرد،
کاو گِل به لگد می زد و خوارش می کرد،

وان گِل به زبانِ حال با او می گفت:
ساکن، که چو من بسی لگد خواهی خورد!

رباعی ۶۶

بردار پیاله و سبو ای دل جو،
برگَرْد به گِردِ سبزه زار و لبِ جو؛

کاین چرخ بسی قَدّ ِ بُتانِ مَهْرو،
صد بار پیاله کرد و صد بار سبو!

رباعی ۶۷

بر سنگ زدم دوش سبوی کاشی،
سرمست بدم چو کردم این اوباشی؛

با من به زبانِ حال می گفت سبو:
من چون تو بُدَم، تو نیز چون من باشی!

رباعی ۶۸

زان کوزهٔ میْ که نیست در وی ضرری،
پُر کن قَدَحی بخور، به من دِهْ دگری،

زان پیشتر ای پسر که دررَهْگُذری،
خاک من و تو کوزه کند کوزه گری.

رباعی ۶۹

* بر کوزه گری پریر کردم گذری،
از خاک همی نمود هر دَم هنری؛

من دیدم اگر ندید هر بی بصری،
خاک پدرم در کف هر کوزه گری.

رباعی ۷۰

* هان کوزه گرا بپای اگر هشیاری،
تا چند کنی بر گِل مردم خواری؟

انگشتِ فریدون و کَفِ کیخسرو،
برچرخ نهاده ای، چه می پنداری؟

رباعی ۷۱

در کارگه کوزه گری کردم رای،
بر پلهٔ چرخ دیدم استاد به پای،

می کرد دلیر کوزه را دسته و سر،
از کَلّهٔ پادشاه و از دست گدای!

رباعی ۷۲

این کوزه چو من عاشق زاری بوده است،
در بندِ سرِ زلفِ نگاری بوده است؛

این دسته که بر گردن او می بینی:
دستی است که بر گردن یاری بوده است!

رباعی ۷۳

در کارگهِ کوزه گری بودم دوش،
دیدم دو هزار کوزه گویا و خموش؛

هر یک به زبانِ حال با من گفتند:
«کو کوزه گر و کوزه خر و کوزه فروش؟»

ترانه های خیام (صادق هدایت)

خیام فیلسوف

فلسفهٔ خیام هیچ وقت تازگی خود را از دست نخواهد داد. چون این ترانه های در ظاهر کوچک ولی پرمغز تمام مسایل مهم و تاریک فلسفی که در ادوار مختلف انسان را سرگردان کرده و افکاری که جبراً به او تحمیل شده و اسراری که برایش لاینحل مانده مطرح می کند. خیام ترجمان این شکنجه های روحی شده: فریادهای او انعکاس دردها، اضطراب ها، ترس ها، امیدها و یاس های میلیون ها نسل بشر است که پی درپی فکر آن ها را عذاب داده است. خیام سعی می کند در ترانه های خودش با زبان و سبک غریبی همهٔ این مشکلات، معماها و مجهولات را آشکارا و بی پرده حل بکند. او زیر خنده های عصبانی و رعشه آور مسایل دینی و فلسفی را بیان می کند. بعد راه حل محسوس و عقلی برایش می جوید.
به طور مختصر، ترانه های خیام آیینه ای است که هر کس ولو بی قید و لاابالی هم باشد یک تکه از افکار، یک قسمت از یاس های خود را در آن می بیند و تکان می خورد. ازین رباعیات یک مذهب فلسفی مستفاد می شود که امروز طرف توجه علمای طبیعی است و شراب گس و تلخ مزهٔ خیام هرچه کهنه تر می شود بر گیرندگیش می افزاید. به همین جهت ترانه های او در همه جای دنیا و در محیط های گوناگون و بین نژادهای مختلف طرف توجه شده.
هر کدام از افکار خیام را جداگانه می شود نزد شعرا و فلاسفهٔ بزرگ پیدا کرد. ولی روی هم رفته هیچ کدام از آن ها را نمی شود با خیام سنجید و خیام در سبک خودش از اغلب آن ها جلو افتاده. قیافهٔ متین خیام او را پیش از همه چیز یک فیلسوف و شاعر بزرگ همدوش لوکرس، اپیکور، گوته، شکسپیر و شوپن آور معرفی می کند.
اکنون برای این که طرز فکر و فلسفهٔ گویندهٔ رباعیات را پیدا بکنیم و بشناسیم ناگزیریم که افکار و فلسفهٔ او را چنان که از رباعیاتش مستفاد می شود بیرون بیاوریم، زیرا جز این وسیلهٔ دیگری در دسترس ما نیست و زندگی داخلی و خارجی او، اشخاصی که با آن ها رابطه داشته، محیط و طرز زندگی، تاثیر موروثی، فلسفه ای که تعقیب می کرده و تربیت علمی و فلسفی او به ما مجهول است.
اگر چه یک مشت آثار علمی، فلسفی و ادبی از خیام به یادگار مانده ولی هیچ کدام از آن ها نمی تواند ما را در این کاوش راهنمایی بکند. چون تنها رباعیات افکار نهانی و خفایای قلب خیام را ظاهر می سازد. در صورتی که کتاب هایی که به مقتضای وقت و محیط یا به دستور دیگران نوشته حتی بوی تملق و تظاهر از آن ها استشمام می شود و کاملاً فلسفهٔ او را آشکار نمی کند.
به اولین فکری که در رباعیات خیام برمی خوریم این است که گوینده با نهایت جرئت و بدون پروا با منطق بیرحم خودش هیچ سستی، هیچ یک از بدبختی های معاصرین و فلسفهٔ دستوری و مذهبی آن ها را قبول ندارد، و به تمام ادعاها و گفته های آن ها پشت پا می زند. در کتاب «اخبارالعلماء باخبارالحکماء» که در سنهٔ ۶۴۶ تالیف شده راجع به اشعار خیام این طور می نویسد: «... باطن آن اشعار برای شریعت مارهای گزنده و سلسله زنجیرهای ضلال بود. و وقتی که مردم او را در دین خود تعییب کردند و مکنون خاطر او را ظاهر ساختند، از کشته شدن ترسیده و عنان زبان و قلم خود را باز کشید و به زیارت حج رفت... و اسرار ناپاک اظهار نمود... و او را اشعار مشهوری است که خفایای قلب او در زیر پرده های آن ظاهر می گردد و کدورت باطن او جوهر قصدش را تیرگی می دهد.»
پس خیام باید یک اندیشهٔ خاص و سلیقهٔ فلسفی مخصوصی راجع به کاینات داشته باشد. حال ببینیم طرز فکر او چه بوده: برای خواننده شکی باقی نمی ماند که گویندهٔ رباعیات تمام مسایل دینی را با تمسخر نگریسته و از روی تحقیر به علما و فقهایی که از آن چه خودشان نمی دانند دم می زنند حمله می کند. این شورش روح آریایی را بر ضد اعتقادات سامی نشان می دهد و یا انتقام خیام از محیط پست و متعصبی بوده که از افکار مردمانش بیزار بوده. واضح است فیلسوفی مانند خیام که فکر آزاد و خرده بین داشته نمی توانسته کورکورانه زیر بار احکام تعبدی، جعلی، جبری و بی منطق فقهای زمان خودش برود و به افسانه های پوسیده و دام های خر بگیری آن ها ایمان بیاورد.
زیرا دین عبارت است از مجموع احکام جبری و تکلیفاتی که اطاعت آن بی چون و چرا بر همه واجب است و در مبادی آن ذره ای شک و شبهه نمی شود بخود راه داد. و یک دسته نگاهبان از آن احکام استفاده کرده مردم عوام را اسباب دست خودشان می نمایند. ولی خیام همهٔ این مسایل واجب الرعایهٔ مذهبی را با لحن تمسخرآمیز و بی اعتقاد تلقی کرده و خواسته منفرداً از روی عمل و علل پی به معلول ببرد. مسایل مهم مرگ و زندگی را به طرز مثبت از روی منطق و محسوسات و مشاهدات و جریان های مادی زندگی حل بنماید، ازین رو تماشاچی بی طرف حوادث دهر می شود.
خیام مانند اغلب علمای آن زمان به قلب و احساسات خودش اکتفا نمی کند، بلکه مانند یک دانشمند به تمام معنی آن چه که در طی مشاهدات و منطق خود به دست می آورد می گوید. معلوم است امروزه اگر کسی بطلان افسانه های مذهبی را ثابت بنماید چندان کار مهمی نکرده است، زیرا از روی علوم خود به خود باطل شده است. ولی اگر زمان و محیط متعصب خیام را در نظر بیاوریم بی اندازه مقام او را بالا می برد.
اگر چه خیام در کتاب های علمی و فلسفی خودش که بنا به دستور و خواهش بزرگان زمان خود نوشته، رویهٔ کتمان و تقیه را از دست نداده و ظاهراً جنبهٔ بی طرف به خود می گیرد، ولی در خلال نوشته های او می شود بعضی مطالب علمی که از دستش دررفته ملاحظه نمود. مثلاً در «نوروزنامه» (ص۴) می گوید: «به فرمان ایزد تعالی حال های عالم دیگرگون گشت، و چیزهای نو پدید آمد. مانند آنک در خور عالم و گردش بود.» آیا از جملهٔ آخر فورمول معروف Adaptation du milieu استنباط نمی شود؟ زیرا او منکر است که خدا موجودات را جداجدا خلق کرده و معتقد است که آن ها به فراخور گردش عالم با محیط توافق پیدا کرده اند. این قاعدهٔ علمی که در اروپا ولوله انداخت آیا خیام در ۸۰۰ سال پیش به فراست دریافته و حدس زده است؟ در همین کتاب (ص۳) نوشته: «و ایزد تعالی آفتاب را از نور بیافرید و آسمان ها و زمین ها را بدو پرورش داد.» پس این نشان می دهد که علاوه بر فیلسوف و شاعر ما با یک نفر عالم طبیعی سروکار داریم.
ولی در ترانه های خودش خیام این کتمان و تقیه را کنار گذاشته. زیرا در این ترانه ها که زخم روحی او بوده به هیچ وجه زیر بار کرم خوردهٔ اصول و قوانین محیط خودش نمی رود. بلکه بر عکس از روی منطق همهٔ مسخره های افکار آنان را بیرون می آورد. جنگ خیام با خرافات و موهومات محیط خودش در سرتاسر ترانه های او آشکار است و تمام زهرخنده های او شامل حال زهاد و فقها و الهیون می شود و به قدری با استادی و زبردستی دماغ آن ها را می مالاند که نظیرش دیده نشده. خیام همهٔ مسایل ماورای مرگ را با لحن تمسخرآمیز و مشکوک و به طور نقل قول با «گویند» شروع می کند:
گویند: «بهشت و حور عین خواهد بود... (۸۸) گویند مرا: «بهشت با حور خوش است... (۹۰) گویند مرا که: «دوزخی باشد مست... (۸۷)
در زمانی که انسان را آینهٔ جمال الهی و مقصود آفرینش تصور می کرده اند و همهٔ افسانه های بشر دور او درست شده بود که ستاره های آسمان برای نشان دادن سرنوشت او خلق شده و زمین و زمان و بهشت و دوزخ برای خاطر او برپا شده و انسان دنیای کهین و نمونه و نمایندهٔ جهان مهین بوده چنان که بابا افضل می گوید:
افلاک و عناصر و نبات و حیوان، عکسی ز وجودِ روشنِ کاملِ ماست. خیام با منطق مادی و علمی خودش انسان را جامِ جم نمی داند. پیدایش و مرگ او را همان قدر بی اهمیت می داند که وجود و مرگ یک مگس:
آمد شدن تو اندرین عالم چیست؟ آمد مگسی پدید و ناپیدا شد! (۴۱)
حال ببینیم در مقابل نفی و انکار مسخره آلودی که از عقاید فقها و علما می کند خودش نیز راه حلی برای مسایل ماوراء طبیعی پیدا کرده؟ در نتیجهٔ مشاهدات و تحقیقات خودش خیام به این مطلب برمی خورد که فهم بشر محدود است. از کجا می آییم و به کجا می رویم؟ کسی نمی داند، و آن هایی که صورت حق به جانب به خود می گیرند و در اطراف این قضایا بحث می نمایند جز یاوه سرایی کاری نمی کنند، خودشان و دیگران را گول می زنند. هیچ کس به اسرار ازل پی نبرده و نخواهد برد و یا اصلاً اسراری نیست و اگر هست در زندگی ما تاثیری ندارد. مثلاً جهان چه محدث و چه قدیم باشد آیا به چه درد ما خواهد خورد؟
چون من رفتم. جهان چه محدث چه قدیم. (۹۳) تا کی ز حدیث پنج و چار ای ساقی؟
به ما چه که وقت خودمان را سر بحث پنج حواس و چهار عنصر بگذرانیم؟ پس به امید و هراس موهوم و بحث چرند وقت خودمان را تلف نکنیم. آن چه که گفته اند و به هم بافته اند افسانهٔ محض می باشد. معمای کائنات نه به وسیلهٔ علم و نه به دستیاری دین هرگز حل نخواهد شد و به هیچ حقیقتی نرسیده ایم. در ورای این زمینی که رویش زندگی می کنیم نه سعادتی هست و نه عقوبتی. گذشته و آینده دو عدم است و ما بین دو نیستی که سرحد دو دنیاست دمی را که زنده ایم دریابیم! استفاده بکنیم و در استفاده شتاب بکنیم. به عقیدهٔ خیام کنار کشتزارهای سبز و خرم، پرتو مهتاب که در جام شراب ارغوانی هزاران سایه منعکس می کند، آهنگ دلنواز چنگ، ساقیان ماه رو، گل های نوشکفته. یگانه حقیقت زندگی است که مانند کابوس هولناکی می گذرد. امروز را خوش باشیم، فردا را کسی ندیده. این تنها آرزوی زندگی است:
حالی خوش باش زان که مقصود این است. (۱۳۴) در مقابل حقایق محسوس و مادی یک حقیقت بزرگ تر را خیام معتقد است، و آن وجود شر و بدی است که بر خیر و خوشی می چربد. گویا فکر جبری خیام بیشتر در اثر علم نجوم و فلسفهٔ مادی او پیدا شده. تاثیر تربیت علمی او روی نشو و نمای فلسفی اش کاملاً آشکار است. به عقیدهٔ خیام طبیعت کور و کر گردش خود را مداومت می دهد. آسمان تهی است و به فریاد کسی نمی رسد:
با چرخ مکن حواله کاندر ره عقل، چرخ از تو هزار بار بیچاره تر است! (۳۴) چرخ ناتوان و بی اراده است. اگر قدرت داشت خودش را از گردش باز می داشت: در گردش خود اگر مرا دست بدی، خود را برهاندمی ز سرگردانی. (۳۳)
بر طبق عقاید نجومی آن زمان خیام چرخ را محکوم می کند و احساس سخت قوانین تغییرناپذیر اجرام فلکی را که در حرکت هستند مجسم می نماید. و این در نتیجهٔ مطالعهٔ دقیق ستاره ها و قوانین منظم آن هاست که زندگی ما را در تحت تاثیر قوانین خشن گردش افلاک دانسته، ولی به قضا و قدر مذهبی اعتقاد نداشته زیرا که برعلیه سرنوشت شورش می کند و ازین لحاظ بدبینی در او تولید می شود. شکایت او اغلب از گردش چرخ و افلاک است نه از خدا. و بالاخره خیام معتقد می شود که همهٔ کواکب نحس هستند و کوکب سعد وجود ندارد:
افلاک که جز غم نفزایند دگر... (۲۸) در نوروزنامه (ص ۴۰) به طور نقل قول می نویسد: «... و چنین گفته اند که هر نیک و بدی که از تاثیر کواکب سیاره بر زمین آید به تقدیر و ارادت باری تعالی، و به شخصی پیوندد، بدین اوتار و قسی گذرد.» نظامی عروضی در ضمن حکایتی که از خیام می آورد می گوید که ملکشاه از خیام درخواست می کند که پیشگویی بکند هوا برای شکار مناسب است یا نه و خیام از روی علم نیورنیوار Métérologie پیش گویی صحیح می کند(۱) [زیرنویس: یک کتاب در خصوص همین علم به خیام منسوب است موسوم یه «لوازم الامکنه»] بعد می افزاید: «اگر چه حکم حجه الحق عمر بدیدم، اما ندیدم او را در احکام نجوم هیچ اعتقادی...»
در رباعی دیگر علت پیدایش را در تحت تاثیر چهار عنصر و هفت سیاره دانسته: ای آن که نتیجهٔ چهار و هفتی، وز هفت و چهار دایم اندر تفتی. (۲۹)
چنان که سابق گذشت بدبینی خیام از سن جوانیش وجود داشته (نمرهٔ۱۶) و این بدبینی هیج وقت گریبان او را ول نکرده. یکی از اختصاصات فکر خیام است که پیوسته با غم و اندوه و نیستی و مرگ آغشته است (۱) [۱- نوروز نامه (ص ۹): «... و دنیا در دل کسی شیرین مباد.» (صفحهٔ ۶۹) همین کتاب: «مردان مرگ را زاده اند.»] و در همان حال که دعوت به خوشی و شادی می نماید لفظ خوشی در گلو گیر می کند. زیرا در همین دم با هزاران نکته و اشاره هیکل مرگ، کفن، قبرستان و نیستی خیلی قوی تر از مجلس کیف و عیش جلو انسان مجسم می شود و آن خوشی یک دم را از بین می برد.
طبیعت بی اعتنا و سخت کار خود را انجام می دهد. یک دایهٔ خونخوار و دیوانه است که اطفال خود را می پروراند و بعد با خونسردی خوشه های رسیده و نارس را درو می کند. کاش هرگز به دنیا نمی آمدیم، حالا که آمدیم، هر چه زودتر برویم خوشبخت تر خواهیم بود:
ناآمدگان اگر بدانند که ما، از دهر چه می کشیم، نایند دگر. (۲۸) خرم دل آن که زین جهان زود برفت،
و آسوده کسی که خود نزاد از مادر. (۲۳) (۲) [۲- در رومان پهلوی «یادگار زریران» وزیر گاماسپ می گوید: «خوشبخت کسی که از مادر نزاد و یا اگر زاد مرد و یا هرگز بدین جهان نیامد!» ]
این آرزوی نیستی که خیام در ترانه های خود تکرار می کند آیا با نیروانهٔ بودا شباهت ندارد؟ در فلسفهٔ بودا دنیا عبارت است از مجموع حوادث به هم پیوسته که تغییرات دنیای ظاهری در مقابل آن یک ابر، یک انعکاس و یا یک خواب پر از تصویرهای خیالی است: احوال جهان و اصل این عمر که هست، خوابی و خیالی و فریبی و دمی است. (۱۹۰)
اغلب شعرای ایران بدبین بوده اند ولی بدبینی آن ها وابستگی مستقیم با حس شهوت تند و ناکام آنان دارد. در صورتی که در نزد خیام یک جنبهٔ عالی و فلسفی دارد و ماهرویان را تنها وسیلهٔ تکمیل عیش و تزیین مجالس خودش می داند و اغلب اهمیت شراب بر زن غلبه می کند. وجود زن و ساقی یک نوع سرچشمهٔ کیف و لذت بدیعی و زیبایی هستند. هیچ کدام را به عرش نمی رساند و مقام جداگانه ای ندارند. از همهٔ این چیزهای خوب و خوش نما یک لذت آنی می جسته. ازین لحاظ خیام یک نفر پرستنده و طرفدار زیبایی بوده و با ذوق بدیعیات خودش چیزهای خوش گوار، خوش آهنگ و خوش منظر را انتخاب می کرده. یک فصل از کتاب «نوروزنامه» در بارهٔ صورت نیکو نوشته و این طور تمام می شود: «... و این کتاب را از برای فال خوب بر روی نیکو ختم کرده آمد.» پس خیام از پیش آمدهای ناگوار زندگی شخصی خودش مثل شعرای دیگر مثلاً از قهر کردن معشوقه و یا نداشتن پول نمی نالد. درد او یک درد فلسفی و نفرینی است که بر پایهٔ احساس خویس به اساس آفرینش می فرستد. این شورش در نتیجهٔ مشاهدات و فلسفهٔ دردناک او پیدا شده. بدبینی او بالاخره منجر به فلسفهٔ دهری شده. اراده، فکر، حرکت و همه چیز به نظرش بیهوده آمده:
ای بیخبران، جسم مجسم هیچ است، وین طارم نه سپهر ارقم هیچ است (۱۰۱) بنظر می آید که شوپن آور از فلسفهٔ بدبینی خودش به همین نتیجهٔ خیام می رسد: «برای کسی که به درجه ای برسد که ارادهٔ خود را نفی بکند. دنیایی که به نظر ما آن قدر حقیقی می آید. با تمام خورشیدها و کهکشان هایش چیست؟ هیچ!»
خیام از مردم زمانه بری و بیزار بوده. اخلاق، افکار و عادات آن ها را با زخم زبان های تند محکوم می کند و به هیچ وجه تلقینات جامعه را نپذیرفته است. از اشعار عربی و بعضی از کتاب های او این کینه و بغض خیام برای مردمان و بی اعتمادی به آنان به خوبی دیده می شود. در مقدمهٔ جبر و مقابله اش می گوید: «ما شاهد بودیم که اهل علم ازبین رفته و به دسته ای که عده شان کم و رنجشان بسیار بود منحصر گردیدند. و این عدهٔ انگشت شمار نیز در طی زندگی دشوار خود همتشان را صرف تحقیقات و اکتشافات علمی نمودند. ولی اغلب دانشمندان ما حق را به باطل می فروشند و از حد تزویر و ظاهرسازی تجاوز نمی کنند؛ و آن مقدار معرفتی که دارند برای اغراض پست مادی به کار می برند، و اگر شخصی را طالب حق و ایثار کنندهٔ صدق و ساعی در رد باطل و ترک تزویر بینند استهزا و استخفاف می کنند.» گویا در هر زمان اشخاص دورو و متقلب و کاسه لیس چاپلوس کارشان جلو است!
دیوژن معروف روزی در شهر آتن با فانوس روشن جست وجوی یک نفر انسان را می نمود و عاقبت پیدا نکرد. ولی خیام وفت خود را به تکاپوی بیهوده تلف نکرده و با اطمینان می گوید:
گاوی است بر آسمان، قرین پروین، گاوی است دگر بر زبرش جمله زمین؛ گر بینایی چشم حقیقت بگشا: زیرو زبر دو گاو مشتی خر بین.
واضح است در این صورت خیام از بس که در زیر فشار افکار پست مردم بوده به هیچ وجه طرفدار محبت، عشق، اخلاق، انسانیت و تصوف نبوده، که اغلب نویسندگان و شعرا وظیفهٔ خودشان دانسته اند که این افکار را اگر چه خودشان معتقد نبوده اند برای عوام فریبی تبلیغ بکنند. چیزی که غریب است، فقط یک میل و رغبت یا سمپاتی و تاسف گذشتهٔ ایران در خیام باقی است. اگر چه به واسطهٔ اختلاف زیاد تاریخ ما نمی توانیم به حکایت مشهور سه رفیق دبستانی باور بکنیم که نظام الملک با خیام و حسن صباح هم درس بوده اند. ولی هیچ استبعادی ندارد که خیام و حسن صباح با هم رابطه داشته اند. زیرا که بچهٔ یک عهد بوده اند و هر دو تقریباً در یک سنه ۵۱۷ - ۵۱۸ مرده اند. انقلاب فکری که هردو در قلب مملکت مقتدر اسلامی تولید کردند این حدس را تایید می کند و شاید به همین مناسبت آن ها را با هم هم دست دانسته اند. حسن به وسیلهٔ اختراع مذهب جدید و لرزانیدن اساس جامعه آن زمان تولید یک شورش ملی ایرانی کرد. خیام به واسطهٔ آوردن مذهب حسی، فلسفی، و عقلی و مادی همان منظور او را در ترانه های خودش انجام داد. تاثیر حسن چون بیشتر روی سیاست و شمشیر بود بعد از مدتی از بین رفت. ولی فلسفهٔ مادی خیام که پایه اش روی عقل و منطق بود پایدار ماند.
نزد هیچ یک از شعرا و نویسندگان اسلام لحن صریح نفی خدا و برهم زدن اساس افسانه های مذهبی سامی مانند خیام دیده نمی شود شاید بتوانیم خیام را از جملهٔ ایرانیان ضد عرب مانند: ابن مقفع، به آفرید، ابومسلم، بابک و غیره بدانیم. خیام با لحن تاسف انگیزی اشاره به پادشاهان پیشین ایران می کند. ممکن است از خواندن شاهنامهٔ فردوسی این تاثر در او پیدا شده و در ترانه های خودش پیوسته فر و شکوه و بزرگی پایمال شدهٔ آنان را گوشزد می نماید که با خاک یکسان شده اند و در کاخ های ویران آن ها روباه لانه کرده و جغد آشیانه نموده. قهقهه های عصبانی او، کنایات و اشاراتی که به ایران گذشته می نماید پیداست که از ته قلب از راهزنان عرب و افکار پست آن ها متنفر است، و سمپاتی او به طرف ایرانی می رود که در دهن این اژدهای هفتاد سر غرق شده بوده و با تشنج دست و پا می زده.
نباید تند برویم، آیا مقصود خیام از یادآوری شکوه گذشته ساسانی مقایسهٔ بی ثباتی و کوچکی تمدن ها و زندگی انسان نبوده است و فقط یک تصویر مجازی و کنایه ای بیش نیست؟ ولی با حرارتی که بیان می کند جای شک و شبهه باقی تمی گذارد. مثلاً صدای فاخته که شب مهتاب روی ویرانهٔ تیسفون کوکو می گوید مو را به تن خواننده راست می کند:
آن قصر که بر چرخ همی زد پهلو، بر درگهِ او شهان نهادندی رو، دیدیم که بر کنگره اش فاخته ای بنشسته همی گفت که: «کوکو، کوکو؟» آن قصر که بهرام درو جام گرفت، آهو بچه کرد و روبَهْ آرام گرفت؛ بهرام که گور می گرفتی همه عمر، دیدی که چگونه گور بهرام گرفت؟
چنان که سابقاً ذکر شد خیام جز روش دهر خدایی نمی شناخته و خدایی را که مذاهب سامی تصور می کرده اند منکر بوده است. ولی بعد قیافهٔ جدی تر به خود می گیرد و راه حل علمی و منطقی برای مسایل ماورای طبیعی جست وجو می کند. چون راه عقلی پیدا نمی کند به تعبیر شاعرانهٔ این الفاظ قناعت می نماید. صانع را تشبیه به کوزه گر می کند و انسان را به کوزه و می گوید:
این کوزه گر دهر چنین جام لطیف، می سازد و باز بر زمین می زندش! (۴۳)
به حقیقت مطلب کاری نداریم ولی مجلس این کوزه گر دیوانه را به قیافهٔ احمق و خونخوارش که همهٔ همّ خود را صرف صنایع ظریف می کند ولی از روی جنون آن کوزه ها را می شکند، فقط قلم آقای درویش نقاش توانسته روی پردهٔ خودش مجسم بکند.
بهشت و دوزخ را در نهاد اشخاص دانسته: دوزخ شرری ز رنج بیهودهٔ ماست، فردوس دمی ز وقت آسودهٔ ماست. (۱۴۲)
گل های خندان، بلبلان نالان، کشتزارهای خرم، نسیم بامداد، مهتاب روی مهتابی، مهرویان پریوش، آهنگ چنگ، شراب گلگون، این ها بهشت ماست. چیزی بهتر از این ها روی زمین پیدا نمی شود، با این حقایقی که در این دنیای بی ثبات پر از درد و زجر برایمان مانده استفاده بکنیم. همین بهشت ماست، بهشت موعودی که مردم را به امیدش گول می زنند! چرا به امید موهوم از آسایش خودمان چشم بپوشیم؟
کس خلد و جحیم را ندیده است، ای دل، گویی که از آن جهان رسیده است؟ ای دل... (۹۱)
یک بازیگرخانهٔ غریبی است. مثل خیمه شب بازی یا بازی شطرنج، همهٔ کاینات روی صفحه گمان می کنند که آزادند. ولی یک دست نامرئی که متعلق به یک ابله یا بچه است مدتی با ما تفریح می کند. ما را جابه جا می کند، بعد دلش را می زند، دوباره این عروسک ها یا مهره ها را در صندوق فراموشی و نیستی می اندازد:
ما لعبتکانیم و فلک لعبت باز، از روی حقیقتی نه از روی مجاز... (۵۰) خیام می خواسته این دنیای مسخره، پست غم انگیز و مضحک را از هم بپاشد و یک دنیای منطقی تری روی خرابهٔ آن بنا بکند: گر بر فلکم دست بدی چون یزدان، برداشتمی من این فلک را ز میان... (۲۵)
برای اینکه بدانیم تا چه اندازه فلسفهٔ خیام در نزد پیراوان او طرف توجه بوده و مقلد پیدا کرده این نکته را می گوییم که مولف «دبستان مذاهب» در چند جا مثل از رباعیات خیام می آورد و یک جا رباعی غریبی به او نسبت می دهد (ص ۶۳): «... سمراد در لغت و هم پندار را گویند... فره مند شاگرد فرایرج گفته: اگر کسی موجود باشد داند که عناصر و افلاک و انجم و عقول و نفوس حق است. و واجب الوجودی که می گوید هستی پذیر نشد و ما از وهم گمان بریم که او هست و یقین که او هم نیست. من الاستشهاد حکیم عمر خیام بیت:
«صانع به جهان کهنه همچون ظرفی است. آبی است به معنی و به ظاهر برفی است؛ بازیچهٔ کفر و دین به طفلان بسپار، بگذر ز مقامی که خدا هم حرفی است!»
در جای دیگر (ص ۱۵۹) راجع به عقاید چارواک می گوید: «... عاقل باید از جمع لذات بهره گیرد و از مشتهیات احتراز ننماید. از آن که چون به خاک پیوست باز آمدن نیست. ع: باز آمدنت نیست، چو رفتی رفتی.
روشن تر گوییم عقیده، چارواک آن است که ایشان گویند: چون صانع پدیدار نیست و ادراک بشری به اثبات آن محیط نیارد شد، ما را چرا بندگی امری مظنون، موهوم، بل معدوم باید کرد؟... و بهر نوید جنت و راحت آن از کثرت حرص ابلهانه دست از نعمت ها و راحت ها باز داشت؟ عاقل نقد را به نسیه ندهد... آن چه ظاهر نیست باور کردن آن را نشاید ترکیب جسد موالید از عناصر اربعه است، به مقتضای طبیعت یک چند با هم تالیف پذیر شده...، چون ترکیب متلاشی شود، معاد عنصر جز عنصر نیارد بود. بعد از تخریب کاخ تن، عروجی به برین وطن و ناز و نعیم و نزول نار و جحیم نخواهد بود.»
آیا تجزیهٔ افکار خیام را از این سطور درک نمی کنیم؟ هرون آلن دراضافات به رباعیات خیام (ص۲۹۱) از کتاب «سرگذشت سلطنت کابل» تالیف الفینستن که در سنهٔ ۱۸۱۵ میلادی به طبع رسیده نقل می کند و شرح می دهد که فرقه ای دهری و لامذهب به اسم ملازکی شهرت دارند: «به نظر می آید که افکار آن ها خیلی قدیمی است و کاملاً با افکار شاعر قدیم ایران خیام وفق می دهد، که در آثار او نمونه های لامذهبی به قدری شدید است که در هیچ زبانی سابقه ندارد... این فرقه عقاید خودشان را در خفا آشکار می کردند و معروف است که عقاید آن ها بین نجبای رند دربار شاه محمود رخنه کرده بود.»
اختصاص دیگری که در فلسفهٔ خیام مشاهده می شود دقیق شدن او در مسالهٔ مرگ است که نه از راه نشئات روح و فلسفهٔ الهیون آن را تحت مطالعه درمی آورد، بلکه از روی جریان و استحالهٔ ذرات اجسام و تجزیهٔ ماده تغییرات آن را با تصویرهای شاعرانه و غمناکی مجسم می کند.
برای خیام ماورای ماده چیزی نیست. دنیا در اثر اجتماع ذرات به وجود آمده که بر حسب اتفاق کار می کنند. این جریان دایمی و ابدی است، و ذرات پی درپی در اشکال و انواع داخل می شوند و روی می گردانند. از این رو انسان هیچ بیم و امیدی ندارد و در نتیجهٔ ترکیب ذرات و چهار عنصر و تاثیر هفت کوکب به وجود آمده و روح او مانند کالبد مادی است و پس از مرگ نمی ماند:
باز آمدنت نیست، چو رفتی رفتی. (۲۹) چون عاقبت کار جهان «نیستی» است. (۱۴۰) هر لالهٔ پژمرده نخواهد بشکفت. (۴۷)
اما خیام به همین اکتفا نمی کند و ذرات بدن را تا آخرین مرحلهٔ نشاتش دنبال می نماید و بازگشت آن ها را شرح می دهد. در موضوع بقای روح معتقد به گردش و استحالهٔ ذرات بدن پس از مرگ می شود. زیرا آن چه که محسوس است و به تمیز درمی آید این است که ذرات بدن در اجسام دیگر دوباره زندگی و یا جریان پیدا می کنند. ولی روح مستقلی که بعد از مرگ زندگی جداگانه داشته باشد نیست. اگر خوشبخت باشیم، ذرات تن ما خُم باده می شوند و پیوسته مست خواهند بود، و زندگی مرموز و بی اراده ای را تعقیب می کنند. همین فلسفهٔ ذرات سرچشمهٔ درد و افکار غم انگیز خیام می شود. در گِل کوزه، در سبزه، در گُل لاله در معشوقه ای که با حرکات موزون به آهنگ چنگ می رقصد، در مجالس تفریح و در همه جا ذرات تن مهرویان را می بیند که خاک شده اند، ولی زندگی غریب دیگری را دارند. زیرا در آن ها روح لطیف باده در غلیان است.
در این جا شراب او با همهٔ کنایات و تشبیهات شاعرانه ای که در ترانه هایش می آورد یک صورت عمیق و مرموز به خود می گیرد. شراب در عین حال که تولید مستی و فراموشی می کند، در کوزه حکم روح را در تن دارد. آیا اسم همهٔ قسمت های کوزه تصغیر همان اعضای بدن انسان نیست مثل: دهنه، لبه، گردنه، دسته، شکم... و شراب میان کوزه روح پر کیف آن نمی باشد؟ همان کوزه که سابق بر این یک نفر ماهرو بوده! این روح پرغلیان زندگی دردناک گذشتهٔ کوزه را روی زمین یادآوری می کند! از این قرار کوزه یک زندگی مستقل پیدا می کند که شراب به منزلهٔ روح آن است.(۱) [۱- این گونه تشبیه زیاد در افکار خیام دیده می شود. مثلاً در نوروزنامه (ص ۴۰) در مورد کمان می گوید: «... و به یک روی کمان بر صورت مردم نگاشته است از رگ و استخوان و پی و پوست و گوشت، و زه وی چون جان وی بود که به وی زنده است، با جان که از هنرمند بیابد.» ]
لب بر لب کوزه بردم از غایت آز. (۱۳۹) این دسته که بر گردن او می بینی، دستی است که بر گردن یاری بوده است. (۷۲)
از مطالب فوق به دست می آید که خیام در خصوص ماهیت و ارزش زندگی یک عقیده و فلسفهٔ مهمی دارد. آیا او در مقابل این همه بدبختی و این فلسفه چه خط مشی و رویه ای را پیش می گیرد؟
در صورتی که نمی شود به چگونگی اشیا پی برد، در صورتی که کسی ندانسته و نخواهد دانست که از کجا می آییم و به کجا می رویم و گفته های دیگران مزخرف و تلهٔ خربگیری است. درصورتی که طبیعت آرام، بی اعتنا وظیفهٔ
خودش را انجام می دهد و همهٔ کوشش های ما در مقابل او بیهوده است و تحقیقات فلسفی غیر ممکن می باشد، در صورتی که اندوه و شادی ما نزد طبیعت یکسان است و دنیایی که در آن مسکن داریم پر از درد و شرّ همیشگی است و زندگی هراسناک ما یک رشته خواب، خیال، فریب و موهوم می باشد، در صورتی که پادشاهان بافر و شکوه گذشته با خاک نیستی هم آغوش شده اند، و پریرویان ناکامی که به سینهٔ خاک تاریک فرورفته اند ذرات تن آن ها در تنگنای گور از هم جدا می شود و در نباتات و اشیا زندگی دردناکی را دنبال می کند. آیا همهٔ این ها به زبان بی زبانی سستی و شکنندگی چیزهای روی زمین را به ما نمی گویند؟ گذشته به جز یادگار درهم و رویایی بیش نیست، آینده مجهول است. پس همین دم را که زنده ایم، این دم گذرنده که به یک چشم به هم زدن در گذشته فرومی رود، همین دم را دریابیم و خوش باشیم. این دم که رفت دیگر چیزی در دست ما نمی ماند، ولی اگر بدانیم که دم را چگونه بگذرانیم! مقصود از زندگی کیف و لذت است. تا می توانیم باید غم و غصه را از خودمان دور بکنیم، معلوم را به مجهول نفروشیم و نقد را فدای نسیه نکنیم. انتقام خودمان را از زندگی بستانیم پیش از آن که در چنگال او خرد بشویم!
بربای نصیب خویش کت بربایند. (۴۵) باید دانست هرچند خیام از ته دل معتقد به شادی بوده ولی شادی او همیشه با فکر عدم و نیستی توام است. از این رو همواره معانی فلسفه خیام در ظاهر دعوت به خوش گذرانی می کند اما در حقیقت همهٔ گُل و بلبل، جام های شراب، کشتزار و تصویرهای شهوت انگیز او جز تزیینی بیش نیست، مثل کسی که بخواهد خودش را بکشد و قبل از مرگ به تجمل و تزیین اطاق خودش بپردازد. ازین جهت خوشی او بیشتر تاثرآور است. خوش باشیم و فراموش بکنیم تا خون، این مایع زندگی، که از هزاران زخم ما جاری است نبینیم!
چون خیام از جوانی بدبین و در شک بوده و فلسفهٔ کیف و خوشی را در هنگام پیری انتخاب کرده به همین مناسبت خوشی او آغشته با فکر یاس و حرمان است: پیمانهٔ عمر من به هفتاد رسید، این دم نکنم نشاط، کی خواهم کرد؟ (۱۴۱)
این ترانه که ظاهراً لحن یکنفر رند کارکشته و عیاش را دارد که از همه چیز بیزار و زده شده و زندگی را می پرستد و نفرین می کند، در حقیقت شتاب و رغبت به باده گساری در سن هفتادسالگی این رباعی را بیش از رباعیات بدبینی او غم انگیز می کند و کاملاً فکر یک نفر فیلسوف مادی را نشان می دهد که آخرین دقایق عمر خود را در مقابل فنای محض می خواهد دریابد!
روی ترانه های خیام بوی غلیظ شراب سنگینی می کند و مرگ از لای دندان های کلید شده اش می گوید: «خوش باشیم؟»
موضوغ شراب در رباعیات خیام مقام خاصی دارد. اگر چه خیام مانند ابن سینا در خوردن شراب زیاده روی نمی کرده ولی در مدح آن تا اندازه ای اغراق می گوید. شاید بیشتر مقصودش مدح منهیات مذهبی است. ولی در «نوروزنامه» یک فصل کتاب مخصوص منافع شراب است و نویسنده از روی تجربیات دیگران و آزمایش شخصی منافع شراب را شرح می دهد و در آن جا اسم بوعلی سینا و محمد زکریای رازی را ذکر می کند (ص۶۰) می گوید: «هیچ چیز در تن مردم نافع تر از شراب نیست، خاصه شراب انگوری تلخ و صافی. خاصیتش آن است که غم را ببرد و دل را خرم کند.» (ص ۷۰): «... همهٔ دانایان متفق گشتند که هیچ نعمتی بهتر و بزرگوارتر از شراب نیست.» (ص۶۱): «... و در بهشت نعمت بسیار است و شراب بهترین نعمت های بهشت است.» آیا می توانیم باور کنیم که نویسنده این جمله را از روی ایمان نوشته در صورتی که با تمسخر می گوید:
گویند: بهشت و حوض کوثر باشد! (۸۹) ولی در رباعیات، شراب برای فرونشاندن غم و اندوه زندگی است. خیام پناه به جام باده می برد و با می ارغوانی می خواهد آسایش فکری و فراموشی تحصیل بکند. خوش باشیم، کیف بکنیم، این زندگی مزخرف را فراموش بکنیم. مخصوصاً فراموش بکنیم، چون در مجالس عیش ما یک سایهٔ ترسناک دور می زند. این سایهٔ مرگ است، کوزه شراب لبش را که به لب ما می گذارد آهسته بغل گوشمان می گوید: منهم روزی مثل تو بوده ام، پس روح لطیف باده را بنوش تا زندگی را فراموش بکنی!
بنوشیم، خوش باشیم، چه مسخرهٔ غمناکی! کیف؟ زن، معشوق دمدمی، بزنیم، بخوانیم، بنوشیم که فراموش بکنیم پیش از آن که این سایهٔ ترسناک گلوی ما را در چنگال استخوانیش بفشارد. میان ذرات تن دیگران کیف بکنیم که ذرات تن ما را صدا می زنند و دعوت به نیستی می کنند و مرگ با خندهٔ چندش انگیزش به ما می خندد.
زندگی یک دم است. آن دم را فراموش بکنیم! می خور که چنین عمر که غم در پی اوست. آن به که به خواب یا به مستی گذرد! (۱۴۳)

ترانه های خیام (صادق هدایت)

خیام شاعر

آن چه که اجمالاً اشاره شد نشان می دهد که نفوذ فکر، آهنگ دلفریب، نظر موشکاف، وسعت قریحه، زیبایی بیان، صحت منطق، سرشاری تشبیهات ساده بی حشو و زوائد و مخصوصاً فلسفه و طرز فکر خیام که به آهنگ های گوناگون گویاست و با روح هر کس حرف می زند در میان فلاسفه و شعرای خیلی کمیاب مقام ارجمند و جداگانه ای برای او احراز می کند.
رباعی کوچکترین وزن شعری است که انعکاس فکر شاعر را با معنی تمام برساند(۱) [۱- در کتاب کریستنسن راجع به خیام (ص ۹۰) نوشته که رباعی وزن شعری کاملاً ایرانی است و به عقیدهٔ هارتمان رباعی ترانه نامیده می شد و اغلب به آواز می خوانده اند. بر ساز ترانه ای پیش آور می.(۱۱۶) بعدها اعراب این وزن را از فارسی تقلید کردند، این عقیده را لابد هارتمان از خواندن گفتهٔ شمس قبس رازی راجع به رباعی پیدا کرده. ] هر شاعری خودش را موظف دانسته که در جزو اشعارش کم وبیش رباعی بگوید. ولی خیام رباعی را به منتها درجهٔ اعتبار و اهمیت رسانیده و این وزن مختصر را انتخاب کرده، در صورتی که افکار خودش را در نهایت زبردستی در آن گنجانیده است.
ترانه های خیام به قدری ساده، طبیعی و به زبان دلچسب ادبی و معمولی گفته شده که هرکسی را شیفته آهنگ و تشبیهات قشنگ آن می نماید، و از بهترین نمونه های شعر فارسی به شمار می آید. قدرت ادای مطلب را به اندازه ای رسانیده که گیرندگی و تاثیر آن حتمی است و انسان به حیرت می افتد که یک عقیدهٔ فلسفی مهمی چگونه ممکن است در قالب یک رباعی بگنجد و چگونه می توان چند رباعی گفت که از هر کدام یک فکر و فلسفه مستقل مشاهده بشود و در عین حال با هم همآهنگ باشد. این کشش و دلربایی فکر خیام است که ترانه های او را در دنیا مشهور کرده، وزن ساده و مختصر شعری خیام خواننده را خسته نمی کند و به او فرصت فکر می دهد.
خیام در شعر پیروی از هیچ کس نمی کند. زبان سادهٔ او به همهٔ اسرار صنعت خودش کاملاً آگاه است و با کمال ایجاز، به بهترین طرزی شرح می دهد. در میان متفکرین و شعرای ایرانی که بعد از خیام آمده اند، برخی از آن ها به خیال افتاده اند که سبک او را تعقیب بکنند و از مسلک او پیروی بنمایند. ولی هیچ کدام از آن ها نتوانسته اند به سادگی و گیرندگی و به بزرگی فکر خیام برسند. زیرا بیان ظریف و بی مانند او با آهنگ سلیس مجازی کنایه دار او مخصوص به خودش است. خیام قادر است که الفاظ را موافق فکر و مقصود خودش انتخاب بکند. شعرش با یک آهنگ لطیف و طبیعی جاری و بی تکلف است، تشبیهات و استعاراتش یک ظرافت ساده و طبیعی دارد.
طرز بیان، مسلک و فلسفهٔ خیام تاثیر مهمی در ادبیات فارسی کرده و میدان وسیعی برای جولان فکر دیگران تهیه نموده. حتی حافظ و سعدی در نشئات ذره، ناپایداری دنیا، غنیمت شمردن دم و می پرستی اشعاری سروده اند که تقلید مستقیم از افکار خیام است. ولی هیچ کدام نتوانسته اند درین قسمت به مرتبهٔ خیام برسند. مثلاً سعدی می گوید:
به خاک بر مرو ای آدمی به نخوت و ناز، که زیر پای تو همچون تو آدمیزاد است. (۶۳) عجیب نیست از خاک اگر گل شکفت، که چندین گل اندام در خاک خفت! (۵۸) سعدیا دی رفت و فردا همچنان موجود نیست. در میان این و آن فرصت شمار امروز را.(۱۲۰)
و دراین اشعار حافظ: چنین که بر دل من داغ زلف سرکش تو ست، بنفشه زار شود تربتم چو درگذرم. (۶۳) هر وقت خوش که دست دهد مغتنم شمار، کس را وقوف نیست که انجام کار چیست! (۱۱۲) روزی که چرخ از گِل ما کوزه ها کند، زنهار کاسهٔ سرِ ما پُرشراب کن. (۶۶) که هر پاره خشتی که بر منظری است، سر کیقبادی و اسکندری است! (۱۰۹) قدح به شرط ادب گیر زان که ترکیبش، ز کاسهٔ سرِ جمشید و بهمن است و قباد.(۷۰)
حاقظ و مولوی و بعضی شعرای متفکر دیگر اگر چه این شورش و رشادت فکر خیام را حس کرده اند و گاهی شلتاق آورده اند، ولی به قدری مطالب خودشان را زیر جملات و تشبیهات و کنایات اغراق آمیز پوشانیده اند که ممکن است آن را به صد گونه تعبیر و تفسیر کرد. مخصوصاً حافظ که خیلی از افکار خیام الهام یافته و تشبیهات او را گرفته است، می توان گفت او یکی از بهترین و متفکرترین پیروان خیام است. اگرچه حافظ خیلی بیشتر از خیام رویا، قوهٔ تصور و الهام شاعرانه داشته که مربوط به شهوت تند او می باشد. ولی افکار او به پای فلسفهٔ مادی و منطقی خیام نمی رسد و شراب را به صورت اسرار آمیز صوفیان درآورده. در همین قسمت حافظ از خیام جدا می شود. مثلاً شراب حافظ اگرچه در بعضی جاها به طور واضح همان آب انگور است، ولی به قدری زیر اصطلاحات صوفیانه پوشیده شده که اجازهٔ تعبیر را می دهد و یک نوع تصوف می شود از آن استنباظ کرد. ولی خیام احتیاج به پرده پوشی و رمز و اشاره ندارد، افکارش را صاف و پوست کنده می گوید. همین لحن ساده، بی پروا و صراحت لهجه او را از سایر شعرای آزاد فکر متمایز می کند.
مثلاً این اشعار حافظ به خوبی جنبهٔ صوفی و رویای شدید او را می رساند: این همه عکس می ونقش و نگارین که نمود، یک فروغ رخ ساقی است که در جام افتاد. ما در پیاله عکس رخ یار دیده ایم، ای بیخبر ز لذت شرب مدام ما.
حافظ نیز به زهاد حمله می کند ولی چه قدر با حملهٔ خیام فرق دارد: راز درون پرده ز رندان مست پرس، کاین حال نیست زاهد عالی مقام را. (۸۵) خیلی با نزاکت تر و ترسوتر از خیام به بهشت اشاره می کند: باغ فردوس لطیف است، و لیکن زنهار، تو غنیمت شمر این سایهٔ بید و لب کشت. (۸۸) چه قدر با احتیاط و محافظه کاری به جنگ صانع می رود: پیر ما گفت خطا بر قلم صنع نرفت، آفرین بر نظر پاک خطا پوشش باد! (۱۱)
شعرای دیگر نیز از خیام تبعیت کرده اند و حتی در اشعار صوفی کنایات خیام دیده می شود؛ مثلاً این شعر عطار: گر چو رستم شوکت و زورت بود، جای چون بهرام در گورت بود.(۵۴) غزالی نیز مضمون خیام را استعمال می کند: چرخ فانوس خیالی عالمی حیران در او، مردمان چون صورت فانوس سرگردان در او. (۱۰۵)
بر طبق روایت «اخبار العلماء» خیام را تکفیر می کنند به مکه می رود و شاید سر راه خود خرابهٔ تیسفون را دیده و این رباعی را گفته: آن فصر که بر چرخ همی زد پهلو...(۵۹)
آیا خاقانی تمام قصیدهٔ معروف خود «ایوان مداین» را از همین رباعی خیام الهام نشده(۱) [از نوحهٔ جغد الحق ماییم به درد سر... خاک در او بودی دیوار نگارستان... ]؟
از همهٔ تاثیرات و نفوذ خیام در ادبیات فارسی چیزی که مهمتر است رشادت فکری و آزادی است که ابداع کرده و گویا به قدرت قلم خودش آگاه بوده. چون در «نوروزنامه» (ص ۴۸) در فصل «اندر یاد کردن قلم» حکایتی می آورد که قلم را از تیغ برهنه موثرتر می داند و این طور نتیجه می گیرد: «... و تاثیر قلم صلاح و فساد مملکت را کاری بزرگ است و خداوندان قلم را که معتمد باشند عزیز باید داشت.»
تاثیر خیام در ادبیات انگلیس و امریکا، تاثیر او در دنیای متمدن امروز همهٔ این ها نشان می دهد که گفته های خیام با دیگران تا چه اندازه فرق دارد.
خیام اگر چه سر و کار با ریاضیات و نجوم داشته ولی این پیشهٔ خشک مانع از تظاهر احساسات رقیق و لذت بردن از طبیعت و ذوق سرشار شعری او نشده! و اغلب هنگام فراغت را به تفریح و ادبیات می گذرانیده. اگرچه ما بین منجمین مانند خواجه نصیر طوسی و غیره شاعر دیده شده و اشعاری به آن ها منسوب است ولی گفته های آن ها با خیام زمین تا آسمان فرق دارد. آنان تنها در الهیات و تصوف یا عشق و اخلاق و یا مسایل اجتماعی رباعی گفته اند. یعنی همان گفته های دیگران را تکرار کرده اند و ذوق شاعری در اشعار و قافیه پردازی [در اصل کتاب «قیافیه پردازی» است که نادرست است.]آن ها تقریباً وجود ندارد.
شب مهتاب، ویرانه، مرغ حق، قبرستان، هوای نمناک بهاری در خیام خیلی موثر بوده. ولی به نظر می آید که شکوه و طراوت بهار، رنگ ها و بوی گل، چمنزار، جویبار، نسیم ملایم و طبیعت افسونگر، با آهنگ چنگ ساقیان ماهرو و بوسه های پرحرارت آن ها که فصل بهار و نوروز را تکمیل می کرده، در روح خیام تاثیر فوق العاده داشته. خیام با لطافت و ظرافت مخصوصی که در نزد شعرای دیگر کمیاب است طبیعت را حس می کرده و با یک دنیا استادی وصف آن را می کند:
روزی است خوش و هوا نه گرم است و نه سرد... (۱۱۸) بنگر زصبا دامن گل چاک شده... (۶۰) ابر آمد و زار بر سر سبزه گریست... (۶۱) چون ابر به نوروز رخ لاله بشست... (۶۲) مهتاب به نور دامن شب بشکافت... (۱۱۱)
خیام در وصف طبیعت تا همان اندازه که احتیاج دارد با چند کلمه محیط و وضع را مجسم و محسوس می کند. آن هم در زمانی که شعر فارسی در زیر تاثیر تسلط عرب یک نوع لغت بازی و اظهار فضل و تملق گویی خشک و بی معنی شده بوده و شاعران کمیابی که ذوق طبیعی داشته اند برای یک برگ و یا یک قطرهٔ ژاله به قدری اغراق می گفته اند که انسان را از طبیعت بیزار می کرده اند. این سادگی زبان خیام بر بزرگی مقام او می افزاید، نه تنها خیام به الفاظ ساده اکتفا کرده، بلکه در ترانه های خود استادی های دیگری نیز به کار برده که نظیر آن در نزد هیچ یک از شعرای ایران دیده نمی شود. او با کنایه و تمسخر لغات قلنبهٔ آخوندی را گرفته به خودشان پس داده. مثلاً در این رباعی:
گویند: «بهشت و حور عین خواهدبود، آن جا می ناب و انگبین خواهدبود.» اول نقل فول کرده و اصطلاحات آخوندی را در وصف جنت به زبان خودشان شرح داده، بعد جواب می دهد: گر ما می و معشوقه گزیدیم چه باک؟ چون عاقبت کار همین خواهدبود!
درین رباعی القاب ادبا و فضلا را به اصطلاح خودشان می گوید: آنان که «محیط فضل و آداب شدند، در جمع کمال شمع اصحاب شدند.» به زبان خودش القاب و ادعای آن ها را خراب می کند: ره زین شب تاریک نبردند به روز، گفتند فسانه ای و در خواب شدند!
در جای دیگر لفظ «پرده» ی صوفیان را می آورد و بعد به تمسخر می گوید که پشت پردهٔ اسرار عدم است: هست از پس «پرده» گفت وگوی من و تو، چون «پرده» برافتد، نه تو مانی و نه من! گاهی با لغات بازی می کند، ولی صنعت او چه قدر با صنایع لوس و ساختگی بدیع فرق دارد. مثلاً لغاتی که دو معنی را می رساند: بهرام که گور می گرفتی همه عمر، دیدی که چگونه گور بهرام گرفت؟
تقلید آواز فاخته که در ضمن به معنی «کجا رفتند؟» هم باشد یک شاهکار زیرکی، تسلط به زبان و ذوق را می رساند: دیدیم که بر کنگره اش فاخته ای، بنشسته همی گفت که: «کوکو کوکو!»
در آخر بعضی از رباعیات قافیه تکرار شده، شاید به نظر بعضی فقر لغت و قافیه را برساند مثل: دنیا دیدی و هرچه دیدی هیچ است... (۱۰۲) بنگر ز جهان چه طرف بر بستم؟ هیچ. (۱۰۷) ولی تمام تراژدی موضوع در همین تکرار «هیچ» جمع شده.
چندین اثر فلسفی و علمی به زبان فارسی و عربی از خیام مانده. ولی آثار علمی او هرگز در میزان شهرتش دخالتی نداشته. خوشبختانه اخیراً یک رسالهٔ ادبی گرانبهایی از خیام به دست آمده موسوم به: «نوروزنامه» که به سعی و اهتمام دوست عزیزم آقای مجتبی مینوی در تهران به چاپ رسید. این کتاب به فارسی ساده و بی مانندی نوشته شده که نشان می دهد اثر قلم توانای همان گویندهٔ ترانه ها می باشد. نثر ادبی آن یکی از بهترین و سلیس ترین نمونه های نثر فارسی است و ساختمان جملات آن خیلی نزدیک به پهلوی می باشد و هیچ کدام از کتاب هایی که کم وبیش در آن دوره نوشته شده از قبیل «سیاست نامه» و «چهارمقاله» و غیره از حیث نثر و ارزش ادبی به پای «نوروزنامه» نمی رسند.
نگارنده موضوع کتاب خود را یکی از رسوم ملی ایران قدیم قرار داده که رابطهٔ مستقیم با نجوم دارد، و در آن خرافات نجومی و اعتقادات عامیانه و خواص اشیا را بر طبق نجوم و طب Empirique شرح می دهد. اگرچه این کتاب دستوری و به فراخور مقتضیات روز نوشته شده، ولی در خفایای الفاظ آن همان موشکافی فکر، همان منطق محکم ریاضیدان، قوهٔ تصور فوق العاده و کلام شیوای خیام وجود دارد و در گوشه و کنار به همان فلسفهٔ علمی و مادی خیام که از دستش دررفته برمی خوریم. در این کتاب نه حرفی از عذاب آخرت است و نه از لذایذ جنت، نه یک شعر صوفی دیده می شود و نه از اخلاق و مذهب سخنی به میان می آید. موضوع یک جشن باشکوه ایران، همان ایرانی که فاخته بالای گنبد ویرانش کوکو می گوید و بهرام و کاووس و نیشاپور و توسش با خاک یکسان شده، از جشن آن دوره تعریف می کند و آداب و عادات آن را می ستاید.
آیا می توانیم در نسبت این کتاب به خیام شک بیاوریم البته از قراینی ممکن است. ولی بر فرض هم که از روی تصادف و یا تعمد این کتاب به خیام منسوب شده باشد، می توانیم بگوییم که نویسندهٔ آن رابطهٔ فکری با خیام داشته و در ردیف همان فیلسوف نیشابوری و به مقام ادبی و ذوقی او می رسیده. به هر حال، تا زمانی که یک سند مهم تاریخی به دست نیامده که همین کتاب «نوروزنامه» را که در دست است به نویسندهٔ مقدم بر خیام نسبت بدهد هیچ گونه حدس و فرضی نمی تواند نسبت آن را از خیام سلب بکند. بر عکس، خیلی طبیعی است که روح سرکش و بیزار خیام، آمیخته با زیبایی و ظرافت ها که از اعتقادات خشن زمان خودش سرخورده، در خرافات عامیانه یک سرچشمهٔ تفریح و تنوع برای خودش پیدا بکند. سرتاسر کتاب میل ایرانی ساسانی، ذوق هنری عالی، ظرافت پرستی و حس تجمل مانوی را به یاد می آورد. نگرنده پرستش زیبایی را پیشهٔ خودش نموده، همین زیبایی که در لغات و در آهنگ جملات او به خوبی پیداست. خیام شاعر، عالم و فیلسوف خودش را یک بار دیگر در این کتاب معرفی می کند.
خیام نمایندهٔ ذوق خفه شده، روح شکنجه دیده و ترجمان ناله ها و شورش یک ایران بزرگ، باشکوه و آباد قدیم است که در زیر فشار فکر زمخت سامی و استیلای عرب کم کم مسموم و ویران می شده.
از مطالب فوق به دست می آید که گویندهٔ این ترانه ها فیلسوف، منجم و شاعر بی مانندی بوده است. حال اگر بخواهیم نسبت این رباعیات را از خیام معروف سلب بکنیم، آیا به کی آن ها را نسبت خواهیم داد؟ لابد باید خیام دیگری باشد که همزاد همان خیام معروف است و شاید از خیام منجم هم مقامش بزرگ تر باشد. ولی در هیچ جا به طور مشخص اسم او برده نشده و کسی او را نمی شناخته، در صورتی که بایستی در یک زمان و یک جا و به یک طرز با خیام منجم زندگی کرده باشد. پس این به غیر از خود خیام که ژنی بی مانند او به انواع گوناگون تجلی می کرده و یا شبح او کس دیگری نبوده. اصلاً آیا کس دیگری را به جز خیام سراغ داریم که بتواند این طور ترانه سرایی بکند؟
چند قطعه شعر عربی از خیام مانده است، ولی از آن جایی که هیچ یک از شعرا نتوانسته اند آن ها را به شعر فارسی به زبان خیام در بیاورند از درج آن چشم پوشیدیم.
بنا به خواهش دوست هنرمندم آقای درویش نقاش، این مقدمه را اجمالاً به ترانه های خیام نوشتم تا راهنمای تابلوهای ایشان بشود. در این کتاب، ترانه های خیام مطابق سبک و افکار فلسفی مرتب شده و رباعیاتی که به نظر مشکوک می آمده جلو آن ها یک ستاره گذاشته شده، این رباعیات بر فرض هم از خود خیام نباشد از پیروان خیلی زبردست او خواهد بود که مستقیماً از فکر فیلسوف و شاعر بزرگ الهام شده است.

صادق هدایت
تهران، ۴ مهر – ۱۳۱۳

نظرات کاربران درباره کتاب مجموعه اشعار خیام

خوبه
در 2 سال پیش توسط mah...83g
نسبتا عالب
در 2 سال پیش توسط moh...487
رباعیات خیام خوبست.
در 2 سال پیش توسط meh...bi7
برنامه سودمندی است،ودر جهت ارتقای سطح دانش عمومی خیلی خوب است.با تشکر
در 2 سال پیش توسط ahm...ah5
رباعیهای خیام بینظیره
در 1 ماه پیش توسط محسن فراهانی
بسیار عالی
در 2 سال پیش توسط das...63z
عالی و غنی از معنی
در 6 ماه پیش توسط احمد بدری
تازه بارگیری کردم اما بنظر کامل میاد. خیلی بهتر از نسخه قبلیه. کامل هم نباشه اشعار بدون تغییرند
در 11 ماه پیش توسط صادق هدایت
عالی بود لذت بردم از خوندنش ممنون از فیدیبو
در 2 سال پیش توسط ghi...jid
عالیه
در 2 سال پیش توسط ham...ree