فیدیبو نماینده قانونی نشر نی و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب بن‌بستی در آفریقا

کتاب بن‌بستی در آفریقا

نسخه الکترونیک کتاب بن‌بستی در آفریقا به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب بن‌بستی در آفریقا

شیرجه. این روایت روح خواب‌آلود من است در ضمن سقوط از روی سقفِ ماشینِ شاسی‌بلندِ گلی‌شده که با پنجه‌ی سگ‌ها خراشیده شده؛ به فنجانی قهوه اسپرسو دوپیوی سرد شده؛ سقوط به یک چاله گل، کف آن راه خاکیِ منتهی به بن‌بست. تراکتور بعد از کوبیدن به پشت ماشینِ آقاصفت منحرف می‌شود، به دیوار کنارش می‌خورد و چپ می‌شود. تراکتور را پسر نوجوانی می‌راند؛ پسری لابد مثل جوانیِ خودِ آقاصفت؛ پر از عقده‌ی راندن، پر از جنون سرعت. لابد تراکتور را زمانی که از سنگینیِ خواب عمویش مطمئن شده، دزدیده و داشته با همان یک چراغ روشن کیف دنیا را می‌کرده و هرگز به ذهنش هم خطور نمی‌کرده که کسی آن ساعت شب در آن راه خاکی پیدایش شود. من درد دارم. پس زنده‌ام... و اضافه‌کاری هم می‌گیرم.

ادامه...
  • ناشر نشر نی
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 0.64 مگابایت
  • تعداد صفحات ۹۶ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب بن‌بستی در آفریقا

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

بن بستی در آفریقا

این منم. همان که روی صندلی یک وری افتاده. آن جا که مرا می بینید سالن پروازهای ورودی فرودگاه بین المللی امام خمینی است. پس این که می نویسد کیست؟ لابد روح من است که بر اثر بی خوابی های زیادِ چند وقتِ اخیر به پرواز درآمده. من اغلب همین ساعت ها خوابم می برد؛ سپیده ی سحر. این روزهای زمستان. آفتاب ساعت هفت به بعد درمی آید. آن چیزی هم که جلویم می بینید، یک فنجان قهوه ــ اسپرسو دوپیو ــ است؛ شنیده ام خواب را می پراند.
من این جا هستم تا یک هلندی سرگردان را به شرکت ببرم.
مثلاً مترجمِ شرکت هستم.
شرکت ما چندین وچند اسم دارد. ولی معمولاً پیشوندِ «مشاوره ی مهندسی» را حفظ می کند.
چند سال پیش با من تماس گرفتند؛ خانمی گفت: «از شرکتِ مشاوره ی مهندسیِ نمی دانم چی با شما تماس می گیریم. می خواستیم برای یکی از پروژه های شرکت از کمک تان بهره مند بشیم.»
من سوار اتوبوس داشتم از دانشگاه به طرف خانه می رفتم؛ برای این که با گوشی ام حرف بزنم، مجبور بودم میله ای را که از آن آویزان بودم ول کنم و برای همین حالت ناپایدار ناجوری داشتم.
این بی تعادلی آن زمان استعاره ای از کل زندگی ام بود؛ در آن زمان، آن اواخر دوران دانشجویی، بی پولی، بیکاری، آرزوهای بزرگ و غیره... همه چیز در ناپایداری بود.

در آن لحظه با هر تکان اتوبوس تنه ام به تنه ی مردهای دیگر می خورد و با نگاه های تهدیدآمیزی مواجه می شدم. گفتم: «سرکار خانوم، گمونم اشتباه گرفته ین.» گفت: «مگه شما مهندس پیام نیستین؟»
گفتم: «من مهندس نیستم. من پیامم.»
گفت: «آقای مهندس محمود شماره ی شما رو دادن. گفتن که می تونین بیاین شرکت، متن هایی که لازمه رو ترجمه کنین.»
چند لحظه مکث کردم. حالا پیشانی ام هم خارش گرفته بود ولی هشت پا که نبودم. با گوشی پیشانی ام را خاراندم و فهمیدم چه می گوید؛ محمود را می گفت. متقلبِ بزرگ! همان دوست دوران دبیرستان که تمام جواب های کنکورِ پیش دانشگاهی را از روی خودم کپی کرده بود؛ اگر من نبودم دیپلم پیش دانشگاهی را هم نمی توانست بگیرد.
ناخودآگاه داد زدم: «آهان. مهندس محمود! بله. بله. کی باید ایشون رو ببینم؟ و کجا؟»
«امشب. می تونین نشونی رو یادداشت کنین؟»
همان وقت هم که زنگ زده بود شب بود ولی بااین حال راهم را کج کردم و رفتم...

راستی، من توی فرودگاه تنها نیستم. این که می بینید به طرفم می آید، احتمالاً همکار آینده ی من است در شرکت.
آقاصفت دیشب همین که پلک هایم داشت گرم می شد، زنگ زد و آمدنش را خبر داد. گفت: «صبح که داری می ری فرودگاه تو راهت یه مهندس جوون هم با خودت ببر. کارـ آموزه.»
هنوز این قدر حضور ذهن برایم مانده بود که بپرسم: «کارـ آموز؟ ما که تو شرکت همچی چیزی نداشتیم.»
«خب، حالا شاید از این به بعد داشته باشیم.»
«خب، قراره چی کار بکنه؟»
«قراره کار یاد بگیره. آدرسش رو برات اس ام اس می کنم.»

کاری که حالا باید یاد بگیرد این است که بفهمد چه طوری در انتظار نشستنِ پرواز هواپیماییِ کی ال ام باشد. باید یاد بگیرد وقتی پروازِ یک هلندی سرگردان تاخیر دارد چه باید کرد؟
ولی مگر یاد می گیرد؟ ضریب هوشیِ این بابا در حد کفترچاهی ــ راستی، شنیده ام کبوترهای نامه بر باهوش اند ــ که نه، در حد یاکریم هم نیست؛ هر پنج دقیقه یک بار می رود تا ده متر آن طرف تر و برمی گردد و می گوید: «مهندس؟»
به او توضیح داده ام که لیسانس مترجمی زبان انگلیسی دارم. گفته ام که به کسی که لیسانس مترجمی دارد، مهندس نمی گویند. گفته ام که توی شرکت، غیر از آقاصفت و آبدارچی و سرهنگ تنها کسی ام که مهندس نیستم. گفته ام که افتخار می کنم که مهندس نیستم. سرم را بالا می گیرم. نگاهش می کنم. می گویم: «مهندس باباته.»
نمی شنود.
«مهندس! نیومد.»
می گویم: «اِه؟ جدا؟ اون تخته رو که با هم دیدیم. دیدیم که تاخیر داره. تا وقتی جلوی اون ردیف وسطی که نشونت دادم، نوشته باشه: DELAYED، یعنی تاخیر داره. بیا یه کم بشین. یا برو بیرون یه سیگار دیگه بکش... یا نمی دونم... هی نیا بگو مهندس نیومد. حالاحالاها نمی آد.»
گوشی ام زنگ می خورد. منشی شرکت است: «مهندس؟ نیومد؟»
این خانم همان کسی است که روز اول با من تماس گرفت. همه ی همین توضیحات درباره ی مترجمی زبان انگلیسی و عنوان «مهندس» را به او هم داده ام. این که هنوز هم به من «مهندس» می گوید به خاطر حماقتش نیست؛ به خاطر ارضای حس موذی گری اش است.
در تمام سال هایی که در این شرکت کار می کنم، فقط دارد پهن تر می شود. روزی هم که دیدمش درشت بود ولی حالا...

می گویم: «خیر، خانوم. اتفاقا با این گُل پسری که همراهم فرستادین الان ذکر خیرشون بود. خدا کنه امروز بالاخره تشریف بیارن.»
گل پسر می گوید: «حالا چی کار کنیم؟»
می گویم: «دارم با موبایل حرف می زنم.»
ولی ایده ی بِکری به سرم می زند: «چرا با دستگاهت آهنگ گوش نمی کنی؟»

تمام راه از دمِ در خانه شان تا فرودگاه هدفون توی گوشش بود؛ صدایش به قدری بلند بود که با وجود این که جلو نشسته بودم وقتی می خواستم با راننده صحبت کنم، باید بلند حرف می زدم. بالاخره برگشتم و گفتم: «هایده گوش می کنی؟» داد زد: «هان؟»
با زبان اشاره حالی اش کردم که گوشی ها را در بیاورد. حتا درآوردنِ یکی شان کافی نبود. اشاره کردم که هردوتایش را دربیاورد.
گفت: «بله؟»
گفتم: «تو سن وسالِ شما ندیده بودم کسی هایده رو بشناسه.»
گفت: «هایده کیه؟»
«مگه خواننده ی این آهنگی که گوش می کنی رو نمی شناسی؟»
گفت: «نه!»
جوری «نه» گفت که انگار کار خیلی عجیبی است که آدم خواننده ی آهنگی را که گوش می دهد، بشناسد. بعد گفت: «مگه شما می شنوین من دارم چی گوش می کنم؟»
گفتم: «ببین، کم کن صداشو. آخه تو کر نمی شی؟»

خانم منشی می گوید: «این گُل پسر، پسرِ یه بابایی یه که فعلاً دوست آقاصفت حساب می شه. مواظبش باش.»
صدای خانم به قولِ خودش از «اسپیکرـ فون» می آید؛ چون در این لحظه دارد لاک جدیدی به ناخن هایش می زند. نمی خواهد لاک ناخنش روی گوشی مالیده شود.
هر روز این ساعتِ صبح شرکت بوی لاک ناخن جدید می گیرد. می پرسم: «آقاصفت نرسیده شرکت؟» او هم جوری «نه» می گوید انگار سوالم خیلی بی جا بوده.

گل پسر پیشانی اش را روی میز گذاشته؛ فکر می کنم خوابش برده باشد. می دانم که شرکت پول قهوه هایی را که این جا می نوشم، نمی دهد ولی حساب قهوه ها از دستم دررفته.
مسافرهای همه جای جهان به فرودگاه رسیدند غیر از مسافرهای هلند. توی فرودگاه آدم های زیادی نمانده اند. نور صبح فرودگاه را روشن کرده. کارگرها چرخ های دستی را پشت هم قطار می کنند و هل می دهند. چه بسیار دسته گل ها دیدیم که به گردنِ تازه واردها انداختند. چه ماچ و بوسه های مصنوعی و واقعی دیدیم که حسابگرانه یا بی حساب ردوبدل شد، ولی مقوایی که اسم آن هلندی را رویش نوشته بودیم، همان طور دست نخورده ماند. گل پسر سرش را بالا می آورد، که می بینم سیگاری لای لب هایش است. گوشی زنگ می خورد. می گویم: «نکن، پسر. سیگار این جا ممنوعه.»

این آقاصفت است. رئیس شرکت؛ این ساعت صبح پشت چراغ قرمز تقاطع نیایش ـ ولی عصر است؛ یکی از چراغ های عجیب پایتخت.
وقتی توی ماشینِ قبلی می نشست، از این که گوشی اش با سیم به شارژرِ فندکیِ ماشین وصل باشد، احساس شیکی می کرد. توی این ماشین، صدای من لابد از بلندگوها پخش می شود.
می پرسد: «کجایی؟»
ماموری به سمت ما می آید. می گوید: «آقایون، سیگار کشیدن این جا ممنوعه.» متاسفانه روشن است که ما با هم هستیم. هر بی آبرویی دامن جفت مان را می گیرد.
از جایم بلند می شوم. به گوشی ام، به آقاصفت، می گویم: «توی فرودگاه.»
گل پسر عین خیالش نیست. قانون را برایش توضیح نداده اند؛ حالا هم که دارند توضیح می دهند، به جایی اش نمی گیرد.
به پسر می گویم: «بحث نکن. خاموشش کن.» ولی بحث می کند. برای پلیس توضیح می دهد که ساعت هاست منتظر یک بابای خارجی هستیم. می گوید خسته شدیم بس که منتظر ماندیم.
آقاصفت می پرسد: «این صدای چیه؟»
مامور دارد می گوید: «بله. دوتا دونه پُک هم ممنوعه، آقا!»
آقاصفت چیز دیگری می پرسد. مامور به طرفِ من می آید. چیزی می گوید. از بلندگوهای فرودگاه صدای خانمی بلند می شود که نشستن و بلندشدن پروازی را اعلام می کند. آقای فلانی را به بخش فلان می خواند. و من سیگار را از دست گل پسر می گیرم و توی فنجان قهوه می اندازم. از این یکی چیزی ننوشیده بودم.
سیگار حتا فرصت نمی کند «پیس» کند.
به آقاصفت می گویم: «این پسره که همرام فرستادین، دردسر درست کرد.»

آقاصفت این ساعت یکی از موج های رادیو را می گیرد که قیمت ارز و سکه و طلا را اعلام می کند. ولی وقتی بچه های خیابانی به سراغ ماشینش می آیند، حواسش پرت می شود. از سروکول شاسی بلندش بالا می روند که دستمال شان را به شیشه اش بمالند. این چیزها گاهی آقاصفت را چنان حساس می کند که از ماشین پیاده می شود و عربده می زند. خودش یکی از این بچه ها بوده؛ این را یک بار خودش برایم تعریف کرد. دلیل سنگدلی اش در برخورد با آن ها هم همین است. آن ها او را یاد گذشته ها می اندازند؛ گذشته هایی که لابد از آن متنفر است.

این ساعتِ صبح که در راه بازگشت از فرودگاه به پایتخت نگاه می کنی، احساس می کنی داری زیر یک پتوی خاکستری می خزی؛ یک خط باریک و بلندِ برج میلاد و یک خط افقیِ دود...

به شرکت می رسم. خانم منشی با تلفن حرف می زند. فقط گوش می کند. با اخم نگاهم می کند و سر تکان می دهد؛ یعنی: پس چی شد؟
هیچ هلندی یی همراه خودم نیاورده ام. می گویم: «شونزدهم دی بوده یا شونزدهم فِوریه؟»
چشم هایش درشت می شود. می گوید: «بعد به ت زنگ می زنم.» و گوشی را می گذارد. می گوید: «خدا مرگم بده. راست می گی؟»

راندمانش منفی است. کاری از پیش نمی برد که هیچ... می گویم: «ولش کن.» بلند می شود و به آشپزخانه می رود. قبلاً هم گفته بود که هر وقت عصبی شود، می خورَد. درِ آشپزخانه را پشت سرش می بندد و هر چیز دمِ دستش بیاید می خورد.
پشت سرش می روم و از پشت درِ آشپزخانه می گویم: «در حدِ یه صبحونه ی مختصر برای من نیگر دارین.»

این جا شرکت است. بار اول که خسته و کوفته و عرق کرده وارد این جا شدم، ابتدا همین خانم را دیدم. بعد به گل های مصنوعی روی میز شیشه ای نگاه کردم و بعد آن هم پوشه و زونکن رنگیِ پلاستیکی نظرم را جلب کرد. آن همه کشوهای فلزی؛ نظم و ترتیب آن جا به نظرم کمی ترسناک می آمد. انگار همه چیز از قبل پیش بینی شده بود، همه چیز سرجایش. از در بسته ی اتاقی که خانم منشی گفت «اتاق کنفرانس»، یک هو صدای غش غش ِ خنده آمد. خانم منشی که تعجب مرا دید، لبخند زد. بعد هرچند دقیقه یک بار هارهارِ خنده...
یک ساعت بعد آقایی بیرون آمد و گفت: «مهندس پیام شما هستین؟»
از جایم بلند شدم. گفت: «بفرمایین تو.» توی «اتاق کنفرانس» همه از جای شان بلند شده بودند. یکی از مهندس ها مشت هایش را بالا گرفته بود و داشت کش وقوس می آمد. دستِ یکی روی دوش ِ دیگری بود و گوشی اش را به او نشان می داد. دو مهندس دیگر و مهندس محمود پشت شان به من بود و داشتند با مردی حرف می زدند که از بقیه سن وسال بیش تری داشت. چیزی نگذشت که فهمیدم او آقاصفت است؛ مهندس آقاصفت.
مهندسی که مرا به اتاق جلسه آورده بود، یک دسته کاغذ برداشت و به من گفت بنشینم و گفت که برای شروع کار قرار است آن ها را ترجمه کنم. نگاهی کردم ولی سر در نیاوردم چه جور متنی است.
گفتم: «من فرصت نداشتم که درست در جریان کار شما قرار بگیرم. شما این جا چی کار می کنین؟» دوتا از مهندس ها برگشتند و مرا نگاه کردند؛ انگار سوال عجیبی بود.
مهندس خندید: «ما خیلی کارها می کنیم. شما این متن رو برای نمونه ترجمه کنین به ما بدین. خودتون متوجه می شین.» بعد رو کرد به مهندس محمود: «شما ایشون رو توجیه نکردید؟»
محمود برگشت و با خنده احوالپرسی کرد: «میزونی، پیام جان؟»
گفتم: «شما بهتری.»
محمود به مهندس گفت: «نه. فرصت نشد توجیه شون کنم.» و دست مرا گرفت و از اتاق بیرون آورد.
گفتم: «کجا می شه یه سیگار کشید؟ این جا نفس آدم می گیره با این همه مهندس.» او هم خنده اش گرفت. رفتیم به طرف بالکن.
گفت: «گفتم بهت زنگ بزنن، یه کار بِدَن دستت. بلکه این جوری بتونم یه قسمتی از زحمت هات رو جبران کنم.»
خندیدم: «برو فلان فلان شده. برو خودت رو رنگ کن. تو و جبران کردن؟ حالا چیه؟ چرا لنگِ مترجمین؟»
گفت: «به نظرت الان جماعت چرا لنگِ مترجمن؟ خب می خوایم نمایندگی از شرکت خارجی بگیریم دیگه. اگه کارِت خوب باشه این جا، حالاحالاها باهات کار داریم. باید کلی مکاتبه کنیم با خارجیا.»

این جای مهندس محمود است؛ کامپیوترِ او و صندلیِ چرخ داری که رویش می نشست ولی این که آن جا نشسته، مهندس مسعود است. شش ما بعد از آمدن من، مهندس محمود از شرکت رفت؛ بدون این که به من چرایش را بگوید. موبایلش از دسترس خارج شد. یک سال بعد از ترک شرکت، با من تماس گرفت و گفت که برای خودش یک شرکت موازیِ رقیب درست کرده. گفت اگر دوست دارم می توانم بروم و با آن ها کار کنم. اسم شرکتش یادم نماند. قبول نکردم.
گفتم: «می دونی که آقاصفت چه جوری یه. عقده ای یه.» گفتم که حوصله ی دردسر ندارم.
یک سال ونیم بعد هم شرکت مهندس محمود تعطیل شد.
آقاصفت گفت: «محمود متواری شده. امروز رفتم دَمِ اینترپُل! اسمشو دادم که هر جای دنیا هست بگیرَنِش.»
من نباید بخندم که «دَمِ اینترپل» کجاست، یا اینترپل چه جور پلی است. آقاصفت این جوری تخیل می کند. من هم کارمند او هستم. باید تخیلات او را قبول کنم.
فقط گفتم: «من از مهندس محمود هیچ خبری ندارم.» این عین واقعیت بوده و هست.

نظرات کاربران درباره کتاب بن‌بستی در آفریقا

kheili doost nadashtam
در 2 سال پیش توسط msg...gho
هرچند با توجه به بریده ای که از کتاب در معرفیش اومده بود منتظر فضای متفاوتی از اونچه که حین خوندن کتاب باهاش مواجه شدم بودم اما پیشنهاد به خوندن میکنم. فقط فکر نمیکردم که دو داستان مجزا داره.
در 1 ماه پیش توسط علی طاهرآبادی