فیدیبو نماینده قانونی نشر افق و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب اسب جنگی

کتاب اسب جنگی

نسخه الکترونیک کتاب اسب جنگی به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب اسب جنگی

نخستین خاطرات من از کودکی، خاطراتِ درهم برهمی از مزرعه، اسطبل‌های تاریک و نمور و موش‌هایی است که در امتداد تیرهای چوبی بالای سرم جست و خیز می‌کردند. اما روز حراج اسب را خیلی خوب به‌خاطر دارم و وحشت آن روز را تا آخر عمر فراموش نمی‌کنم! آن‌موقع هنوز شش ماهم نشده بود. اسبِ لنگ‌دراز لق‌لقویی بودم که هرگز بیش‌تر از چند متر از مادرم دور نشده بودم. مادرم اسب بی‌نظیری برای کار در مزرعه بود که حالا پا به سن گذاشته بود. با وجود این، هنوز توان و بنیه‌ی اسب‌های نظامی ایرلندی از سینه و ران‌هایش کاملاً پیدا بود. در عرض چند دقیقه مادرم فروخته شد و پیش از آن‌که بتوانم دنبالش از دروازه بگذرم، به‌سرعت از جایگاه فروش دورش کردند. ولی فروختن من، به هر علتی، دشوارتر بود!

ادامه...
  • ناشر نشر افق
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 0.93 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۹۲ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب اسب جنگی

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:




۱

نخستین خاطرات من از کودکی، خاطراتِ درهم برهمی از مزرعه، اسطبل های تاریک و نمور و موش هایی است که در امتداد تیرهای چوبی بالای سرم جست و خیز می کردند. اما روز حراج اسب را خیلی خوب به خاطر دارم و وحشت آن روز را تا آخر عمر فراموش نمی کنم!
آن موقع هنوز شش ماهم نشده بود. اسبِ لنگ دراز لق لقویی بودم که هرگز بیش تر از چند متر از مادرم دور نشده بودم. مادرم اسب بی نظیری برای کار در مزرعه بود که حالا پا به سن گذاشته بود. با وجود این، هنوز توان و بنیه ی اسب های نظامی ایرلندی از سینه و ران هایش کاملاً پیدا بود.
در عرض چند دقیقه مادرم فروخته شد و پیش از آن که بتوانم دنبالش از دروازه بگذرم، به سرعت از جایگاه فروش دورش کردند. ولی فروختن من، به هر علتی، دشوارتر بود! شاید علتش این بود که وقتی ناامیدانه در جست و جوی مادرم دور جایگاه می چرخیدم، از نگاهم آشفتگی و پریشانی می بارید! یا به خاطر این بود که هیچ یک از کشاورزها و کولی ها کُره اسبِ دیلاق و کم سن و سالی مثل من را نمی خواستند! اما بالاخره، پس از آن که مدت زیادی سرِ ارزان خریدن من چک و چانه زدند، صدای کوبیدن چکش حراجی و پایان معامله را شنیدم. بعد، مرا از دروازه گذراندند و به آغُلی بیرون از محوطه بردند.
مردی با صدای خشن و زمخت گفت: «سه پوند می ارزه، نمی ارزه؟ نظر خودت چیه، وحشیِ فسقلی؟ انگار بدک نیستی!»
فهمیدم آن مرد صاحب من است. نمی گویم اربابِ من، چون بعدها معلوم شد که ارباب واقعی ام کس دیگری است! به هرحال، صاحبم طناب به دست، با زحمت و به هرجان کندنی که بود، وارد آغُل شد. پشت سرش سه چهارتا از دوستانش با صورت های برافروخته وارد شدند. همه شان طناب در دست داشتند. کلاه شان را برداشته و آستین های کت شان را تا زده بودند. خنده کنان به طرفم می آمدند. تا آن روز هیچ مردی زیاد به من نزدیک نشده بود. برای همین وحشت زده آن قدر عقب عقب رفتم، تا به میله های پشتِ آغل خوردم و دیگر نتوانستم عقب تر بروم. به نظرم می رسید همه شان به سرعت به طرفم هجوم می آورند، ولی آن ها آهسته حرکت می کردند. بنابراین از کنارشان گذشتم و وسط آغُل دوباره رو دَر روی شان قرار گرفتم. حالا دیگر نمی خندیدند. ناگهان به هوای مادرم شیهه ی بلندی کشیدم و پژواک صدای او را از دور شنیدم. در جهت صدای مادرم، با حالتی بین تاختن و جستن، مثل باد به طرف میله ها رفتم. اما در حالی که سعی می کردم به زحمت خودم را بالا بکشم، دستم گیر کرد و همان جا زمین گیر شدم! یک نفر با خشونت به یال و دمم چنگ انداخت و دیگری طنابی را محکم دور گردنم بست. بعد، آن ها مرا روی زمین انداختند و مردی چنان سفت و سخت روی من نشست که انگار تمام بدنم به زمین میخکوب شد. با وجود این، آن قدر تقلا کردم که از رمق افتادم. همین که از شدت فشار آن ها کم می شد، دوباره وحشیانه جفتک می انداختم! اما تعداد آن ها و قدرت شان خیلی زیاد بود. بعد احساس کردم افساری از روی سرم سُر خورد و دور گردن و صورتم سفت شد. صاحبم، که طناب را تنگ تر می کرد، از لای دندان های بر هم فشرده اش لبخند زد و گفت: «پس تو راستی راستی یه جنگجویی، آره؟ واقعاً یه خروس جنگی تمام عیاری! اما در یه چشم به هم زدن، عین برّه رام می شی!»
کمی بعد، صاحبم مرا با طناب کوتاهی پشت یک گاری بسته بود و به زور در جاده ها می کشاند! همین پیچ وتاب خوردن ها باعث شد که گردنم رگ به رگ شود. بالاخره به جاده ی مزرعه رسیدیم و تلق و تلوق کنان از روی پُلی گذشتیم که به حیاط و اسطبل ـ خانه ی جدیدم ـ می رسید. حسابی خیس عرق بودم و افسارم پوست صورتم را خراشیده بود.
در آن غروبی که صاحبم به زحمت مرا داخل اسطبل کشاند، متوجه شدم که تنها نیستم و این تنها مایه ی دلگرمی ام بود! اسب پیری که گاری را از بازار حراج تا آن جا کشانده بود در اسطبل بغلی ام خانه داشت! همین که داخل شد، ایستاد. از بالای در اسطبل به من نگاهی انداخت و آهسته شیهه کشید. چیزی نمانده بود که دل به دریا بزنم و از انتهای اسطبلم جلو بیایم. اما صاحبم شلاقش را با چنان شدتی بر پهلوی اسب پیر فرود آورد که دوباره عقب رفتم و گوشه ی دیوار کز کردم!
صاحبم نعره کشید: «زویی! (۲) عجب مزاحمی هستی، تو! این بارِ آخرت باشه که بخوای یکی از آن حقه های قدیمی ات را به این کُرّه یاد بدی!» در همان لحظه ی کوتاه، مهربانی و احساس همدردی را در چشم های مادیان پیر دیدم و همین باعث شد که ترسم بریزد و دل و جرئت پیدا کنم!
مدتی بی آب و غذا همان جا به حال خودم رها شدم. از بیرون صدای برخورد پاهای صاحبم با سنگفرش ها و واردشدنش به خانه ی آن سوی حیاط آمد. بعد هم، دامب و دومبِ به هم خوردن در و سروصدای چند نفر را شنیدم. سپس، صدای دویدن در حیاط و صدای های هیجان زده ای به گوشم خوردند که داشتند نزدیک می شدند. همان موقع، دوتا سر، بالای در اسطبلم نمایان شدند! یکی از آن ها سرِ پسر نوجوانی بود که، وقتی حسابی براندازم کرد، با خوشحالی خندید و گفت: «مادر! این اسبی شجاع و بی نظیر می شه! ببین سرش را چه جوری نگه داشته!» بعد اضافه کرد: «مادر، نگاش کن! تمام تنش خیس ِ خیسه. باید خشکش کنم.»
مادرش گفت: «ولی آلبرت(۳)، پدرت گفت که کاری به کارش نداشته باشیم. گفت به صلاح اسبه که یه مدت به حال خودش باشه. گفت جناب عالی بهش دست نزنی!»
آلبرت، که چفت در اسطبل را باز می کرد، گفت: «مادر، وقتی بابا خسته اس متوجه نمی شه چه داره می گه یا چه کار داره می کنه! او همیشه روزهای حراج، خسته اس! خودت بارها بهم گفتی، این جور وقت ها محلش نذارم! تازه، زویی پیر را هم همیشه من تر و خشک می کنم و تو بهش غذا می دهی. وای مادر، این کُره عجب تحفه ای یه؛ عجب! رنگش به قرمز می زنه؛ به قول شما کَهَره، درسته؟ اون صلیب سفید روی پیشانی اش هم که معرکه ست! مادر، تو تا حالا اسبی با یه صلیب سفید دیدی؟ به محض آن که آماده بشه، ازش سواری می گیرم. همه جا می گردونمش. مطمئنم هیچ اسبی به گرد پاش نمی رسه؛ نه تو روستا، نه تو کُلّ مملکت!»
مادرش از اسطبل بغلی گفت: «آلبرت! تو تازه سیزده سالت تمام شده. هم این کُره اسب خیلی جوونه، هم تو. در هر صورت، پدرت گفته حق نداری بهش دست بزنی. از من گفتن! بعداً اگر دخلت رو آورد، با گریه سراغم نیای ها!»
آلبرت گفت: «ولی مادر، اصلاً چرا بابا اینو خرید؟ ما یه گوساله لازم داشتیم، مگه نه؟ یه گوساله که سلاندین(۴) بهش شیر بده.»
مادرش با مهربانی گفت: «می دونم، عزیزم، پدرت وقت حراج یه آدم دیگه می شه! می گه ایستون(۵) توی حراج امروز یک بند پیشنهاد بالاتر می داد و می دونی که نظرش در مورد ایستون، بعد از آن بگومگو سرِ حصارکشی چیه!؟ گمانم پدرت کُره اسب رو خرید، فقط برای این که تو پوزِ طرف بزنه! به نظر من که دلیلش همینه!»
آلبرت کتش را در آورد و به آرامی طرف من آمد. گفت: «به هرحال، خوشحالم که اینو خرید. بدحال بود یا نه، نمی دونم! فقط می دونم که این بهترین کاری یه که تو تمام عمرش کرده!»
مادرش گفت: «آلبرت! در مورد پدرت این طور حرف نزن. پدرت خیلی کارها کرده. این انصاف نیس!» ولی حرف هایش قانع کننده نبودند.
آلبرت کم و بیش هم قد من بود. همین که نزدیکم رسید، طوری با ملایمت صحبت کرد که فوری آرام گرفتم و کمی کنجکاو شدم. بنابراین، همان جا بیخ دیوار ایستادم. وقتی دستش به تنم خورد، اولش از جا پریدم، اما خیلی زود متوجه شدم که می خواهد حالی ام کند که نگران نباشم و خیالم راحت باشد! ابتدا پشتم را نوازش کرد و بعد گردنم را. در همان حال هم یک بند برایم حرف می زد؛ از روزهای خوشی که با هم خواهیم داشت، از این که من باهوش ترین اسب تمام دنیا می شوم و از این که چه طور با یکدیگر برای شکار به دشت و صحرا می رویم. پس از مدت کوتاهی، آن قدر آرام آرام تنم را با کتش مالش داد که خشک شد. آن وقت، کمی آب نمک روی خراشیدگی پوست صورتم مالید. سپس برایم مقداری یونجه ی خشکِ خوشبو و یک سطل آب خنک آورد. یادم است که آلبرت در تمام آن مدت لحظه ای زبان به دهان نگرفت! به هرحال، موقعی که می خواست از اسطبل بیرون برود، برای تشکر از او شیهه ای کشیدم. انگار متوجه منظورم شد! لبخند جانانه ای زد، بینی ام را نوازش کرد و با لحنی مهربان گفت: «ما با هم خوب کنار می آیم؛ من و تو. اسمت رو می ذارم جویی(۶)؛ فقط برای این که با زویی هم قافیه ست! شایدم... آره... شاید به خاطر این که بهت می آد! فردا صبح دوباره می آم... اصلاً نگران نباش. خودم ازت مراقبت می کنم! بهت قول می دم. شب بخیر، جویی.»
مادرش از بیرون گفت: «آلبرت! بی خود با اسب ها وراجی نکن! اونا که زبون آدمیزاد سرشون نمی شه. زبون نفهمن! پدرت، که تمام عمرش با اسب ها دمخور بوده، می گه اسب ها یه دنده و بی شعورن.»
آلبرت گفت: «بابا اون ها را درک نمی کنه. فکر کنم چشمش حسابی ازشون ترسیده.»
رفتم دَمِ در و آلبرت و مادرش را نگاه کردم که در تاریکی دور می شدند. حالا می دانستم که یک دوست همیشگی پیدا کرده ام و یک جور اعتماد و دلبستگی غریزی و آنی بین ما ایجاد شده است! بغل دست من، زویی پیر به طرف در اسطبلش خم شده بود تا بتواند مرا لمس کند. اما هرچه سعی کردیم، بینی های مان کاملاً به هم نرسیدند.

۲

در طول زمستان سخت و تابستان غبارآلود، من و آلبرت با هم بزرگ شدیم. اکنون من کُره اسبی یک ساله و او پسری جوان بود که نه فقط در خامی و بی تجربگی، بلکه در خیلی چیزهای دیگر با هم مشترک بودیم.
هروقت که او در مدرسه ی روستا نبود یا با پدرش در مزرعه کار نمی کرد، مرا از میان مزرعه ها به زمین باتلاقی پُر از خارِ کنارِ رود توریج(۷) می بُرد. همان جا، در تنها زمین هموارِ روستا آموزشم را شروع کرد! ابتدا فقط سربالا سرپایین رفتن با قدم های معمولی را بهم یاد داد و بعد، تاختن را. اول از یک طرف، بعد از طرف دیگر. موقع برگشتن به خانه، آلبرت اجازه می داد که با سرعت دلخواهم راه بروم.
خیلی زود یاد گرفتم که به سوت زدنش توجه کنم. البته نه به خاطر این که نمی خواستم نافرمانی کنم، بلکه به خاطر این که دلم می خواست همیشه کنارش باشم. صدای سوتش شبیه "هوووی" جغد بود؛ صدایی که هرگز نشنیده اش نگرفتم و فراموشش نمی کنم.
زویی پیر، رفیق دیگرم، بیش تر وقت ها بیرون اسطبل در مزرعه بود و شخم می زد و درو می کرد. در تابستان، این وضعیت قابل تحمل بود؛ چون مدام صدای کارکردنش را می شنیدم و گاهی برایش شیهه می کشیدم. اما در زمستان، تنهای تنها در اسطبل بودم و از صبح تا غروب، به جز آلبرت، که به من سر می زد، نه کسی را می دیدم و نه صدایی می شنیدم.
آلبرت، همان طور که قول داده بود، خودش مراقبم بود و تا جایی که می توانست در برابر پدرش از من حمایت می کرد. البته از حق نگذریم که پدرش هم برخلاف انتظارم هیولا نبود! درواقع، بیش تر وقت ها به من اعتنا نمی کرد و همیشه از دور نگاهم می کرد. حتی گاهی رفتارش دوستانه می شد! اما من بعد از اولین برخوردمان هرگز نتوانستم صددرصد به او اعتماد کنم! هیچ وقت نمی گذاشتم زیاد به من نزدیک شود. همیشه خودم را پس می کشیدم و به آن سرِ مزرعه می رفتم؛ طوری که زویی بین ما قرار می گرفت. در هر صورت، پدر آلبرت هنوز سه شنبه ها به حراج سر می زد و وقتی برمی گشت، آلبرت اغلب بهانه ای جور می کرد که پیش من باشد! به گمانم می خواست مطمئن شود که پدرش به من نزدیک نمی شود.
تقریباً دو سال پس از آمدنم به مزرعه، در یک غروب پاییزی، آلبرت برای به صدا درآوردنِ ناقوس به کلیسای روستا رفت. آن روز هم مثل غروب سه شنبه ها، که من و زویی را با هم در اسطبل می گذاشت، برای احتیاط، همین کار را کرد و گفت: «با هم که باشین، خیالم راحت تره. بابا داخل نمی شه و اگر کنار هم باشین، مزاحم تون نمی شه.» بعد به طرف درِ اسطبل خم شد و برای مان درباره ی دشواری های نواختنِ ناقوس کلیسا صحبت کرد و این که ماموریتِ نواختن ناقوس را به او سپرده اند چون مطمئن اند که او دیگر مرد شده است و از پس اش برمی آید! آلبرتِ من به توانایی اش در نواختن ناقوس افتخار می کرد! من و زویی هم در تاریکی اسطبل سراپاگوش ایستادیم و با شنیدن ضربه های ناقوس کلیسا، که از کشت زارها گذشت و به گوش مان رسید، چنان آرامشی احساس کردیم که به آلبرت حق دادیم! فکر کنم به گوش هر شنونده ای صدای ناقوس باشکوه ترین موسیقی است!
به گمانم همان طور ایستاده خوابم بُرد، چون یادم نمی آید صدای پایی شنیده باشم. ناگهان روشنایی لرزان فانوسی دمِ در اسطبل به چشم خورد و صدای عقب کشیدنِ کلون های در را شنیدم. اول فکر کردم آلبرت است، اما ناقوس هم چنان زنگ می زد! بعد، صدایی شنیدم که شک نکردم پدرِ آلبرت است که در آن سه شنبه شب از بازار برگشته است! شلاقی دستش بود و به سویم می آمد.
با لحنی تهدیدآمیز گفت: «خب، شیطانک مغرور من! من شرط بسته ام که تا آخرای همین هفته تو یک خیش را بکشی! ایستون و بقیه ی بر و بچه های جرج(۸) فکر می کنن من نمی تونم تربیتت کنم. ولی بهشون نشان می دم که چند مرده حلاجم! تو زیادی مفت خور بار اومدی و دیگه وقتش رسیده که خودت خرج خورد و خوراکت رو دربیاوری! امشب می رم چندتا یوغ(۹) می آرم که ببینم کدومش به دردت می خوره. بعد، از فردا می ریم سروقت شخم زدن! می تونیم شخم زدن رو به خیر و خوشی انجام بدیم یا نه، به ناخوشی! بستگی به رفتار تو داره! اگر برام دردسر درست کنی، اون قدر با شلاق می زنمت که خونین و مالین بشی!»
زویی پیر به خوبی با اخلاق نحس او آشنا بود. عقب عقب به گوشه ی تاریک اسطبل پناه بُرد و با ناله اش به من هشدار داد. نیازی به هشدارش نبود، چون خودم خطر را احساس کردم! نگاه به شلاق بلند شده در هوا قلبم را از شدت ترس به تاپ تاپ انداخت! وحشت زده، متوجه شدم که باید فکر فرار را از سرم بیرون کنم، چون اصلاً جایی برای فرار نبود! بنابراین، به صاحبم پشت کردم و با پاهای عقبی ام جفتک جانانه ای حواله اش کردم! فریادی از درد بلند شد. فهمیدم که درست به هدف زده ام! وقتی برگشتم، او را دیدم که از درِ اسطبل بیرون می رفت؛ در حالی که یک پایش را به زحمت دنبال خود می کشاند و زیرلب برایم خط و نشان می کشید!

نظرات کاربران درباره کتاب اسب جنگی

واقعا زیبا
در 3 هفته پیش توسط نیلوفر عفیف
خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خوبه! من که ازش خوشم اومد
در 2 سال پیش توسط ali...ari
جنگ جنگ جنگ فقط کتاب میتونه آدما رو از جنگ نجات بده بخونینش حتما❤
در 1 سال پیش توسط نیلز
من فیلمشو دیدم.یکی از بهترین فیلم های زندگیم
در 2 سال پیش توسط فاطمه هوشیار