فیدیبو نماینده قانونی فیدیبو و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب مجموعه اشعار مهستی گنجوی

کتاب مجموعه اشعار مهستی گنجوی

نسخه الکترونیک کتاب مجموعه اشعار مهستی گنجوی به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با نصب اپلیکیشن فیدیبو این کتاب را به صورت کاملا رایگان مطالعه کنید.

درباره کتاب مجموعه اشعار مهستی گنجوی

تو مونس غم شبان تاریک نه‌ای یا چون تن من چو موی باریک نه‌ای عاشق نه می.و به عشق نزدیک نه‌ای تو قیمت عاشقان چه دانی که نه‌ای

  • ناشر فیدیبو
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 0.23 مگابایت
  • تعداد صفحات ۰ صفحه

بخشی از کتاب مجموعه اشعار مهستی گنجوی

با نصب اپلیکیشن فیدیبو این کتاب را به صورت کاملا رایگان مطالعه کنید.

رباعی شماره ۲۱

آن بت که رخش رشک گل و یاسمن است
وز غمزهٔ شوخ فتنهٔ مرد و زن است

دیدم به رهش ز لطف چون آب روان
آن آب روان هنوز در چشم من است

رباعی شماره ۲۲

با خصم منت همیشه دمسازی هاست
با ما سخنت ز روی طنازی هاست

ز عز خود و ذلت من بیش مناز
کاندر پس پردهٔ فلک بازی هاست

رباعی شماره ۲۳

گیسو به سر زلف تو در خواهم بست
تا بنشینی چو دوش نگریزی مست

پیش از مستی هر آنچم اندر دل هست
میگویم تا باز نگوئی شد مست

رباعی شماره ۲۴

آن کودک نعل بند داس اندر دست
چون نعل بر اسب بست از پای نشست

زین نادره تر که دید در عالم بست
بدری بسم اسب هلالی بربست

رباعی شماره ۲۵

چون با دل تو نیست … در یک پوست
در چشم تو یکرنگ بود دشمن و دوست

بس بس که شکایت تو ناکرده بهست
رو رو که حکایت تو ناگفته نکوست

رباعی شماره ۲۶

جوله پسری که جان و دل خستهٔ اوست
از تار زلفش تن من بستهٔ اوست

بی پود چو تار زلف در شانه کند
ز آن این تن زار گشته پیوستهٔ اوست

رباعی شماره ۲۷

آتش روئی پریر در ما پیوست
دی اب خم ببرد و عهدم بشکست

امروز اگر نه خاک پایش باشم
فردا برون باد بماند در دست

رباعی شماره ۲۸

دل جای غم توست چنان تنگ که هست
گل چاکر روی تو به هر رنگ که هست

از آب دو چشم من بگردد هر شب
جز سنگ دلت هر آسیا سنگ که هست

رباعی شماره ۲۹

چندان که نخواهی غم و رنجوری هست
در دوستیت آفت مهجوری هست

هنگام وداع ست چه می فرمائی
یک ساعته دیدار تو دستوری هست

رباعی شماره ۳۰

در خانهٔ تو آن چه مرا شاید نیست
بندی ز دل رمیده بگشاید نیست

گویی همه چیز دارم از مال و منال
آری همه هست آنچه می باید نیست

رباعی شماره ۳۱

امشب شب هجران و وداع و دوری ست
فردا دل را بدین سبب رنجوری ست

ای دل تو همی سوز تو را فرمان ست
وای دیده تو خون گری تو را دستوری ست

رباعی شماره ۳۲

در آتش دل پریر بودم بنهفت
دی باد صبا خوش سخنی با من گفت

کامروز هر آن که آبرویی دارد
فرداش به خاک تیره می باید خفت

رباعی شماره ۳۳

سرمایهٔ خرمی به جز روی تو نیست
و آرامگه خلق به جز کوی تو نیست

آن جفت که طاق است قد و سایهٔ توست
وان طاق که جفت است جز ابروی تو نیست

رباعی شماره ۳۴

ما را به دم پیری نگه نتوان داشت
در حجرهٔ دلگیر نگه نتوان داشت

آن را که سر زلف چو زنجیر بود
در خانه به زنجیر نگه نتوان داشت

رباعی شماره ۳۵

شب ها که به ناز با تو خفتم همه رفت
دُرها که به نوک غمزه سفتم همه رفت

آرام دل و مونس جانم بودی
رفتی و هر آنچه با تو گفتم همه رفت

رباعی شماره ۳۶

در عالم عشق تا دلم سلطان گشت
آزاد ز کفر و فارغ از ایمان گشت

اندر ره خود مشگل خود خود دیدم
از خود چو برون شدم رهم آسان گشت

رباعی شماره ۳۷

چون شانه و سنگ اگر پذیرد رایت
تا فرمائی به لعل گوهرزایت

دستی به صد انگشت زنم در زلفت
بوسی به هزار لب نهم بر پایت

رباعی شماره ۳۸

من برخی آبی که رود در جویت
من مردهٔ آتشی که دارد خویت

من چاکر خاکی که فتد در پایت
من بندهٔ بادی که رساند بویت

رباعی شماره ۳۹

ای گشته خجل پری و حور از رویت
خورشید گرفته وام نور از رویت

در آرزوی روی تو داریم امروز
روئی و هزار اشک دور از رویت

رباعی شماره ۴۰

در طاس فلک نقش قضا و قدر است
مشکل گرهیست خلق از این بی خبر است

پندار مدار کین گره بگشایی
دانستن این گره به قدر بشر است

رباعی شماره ۴۱

سوگند به آفتاب یعنی رویت
و آنگاه به مشک ناب یعنی مویت

خواهم که ز دیده هر شبی آب زنم
ماوای دل خراب یعنی کویت

رباعی شماره ۴۲

تیر بستم تو را دلم ترکش باد
صد سال بقای آن رخ مهوش باد

در خاک در تو مردخوش خوش دل من
یا رب که … که خاکش خوش باد

رباعی شماره ۴۳

آن روز که مرکب فلک زین کردند
آرایش مشتری و پروین کردند

این بود نصیب ما زدیوان قضا
ما را چه گنه قسمت ما این کردند

رباعی شماره ۴۴

در دهر مرا جز تو دل افروز مباد
بر لعل لبت زمانه فیروز مباد

و آن شب که مرا تو در کناری یا رب
تا صبح قیامت نشود روز مباد

رباعی شماره ۴۵

بی یاد تو در تنم نفس پیکان باد
دل زنده باندهت چو تن بیجان باد

گر در تن من بهیج نوعی شادیست
الا به غمت پوست برو زندان باد

رباعی شماره ۴۶

گر ملک تو مصر و روم و چین خواهد بود
آفاق تو را زین نگین خواهد بود

خوش باش که عاقبت نصیب من و تو
ده گز کفن و سه گز زمین خواهد بود

رباعی شماره ۴۷

ای باد که جان فدای پیغام تو باد
گر برگذری به کوی آن حورنژاد

گو در سر راه مهستی را دیدم
کز آرزوی تو جان شیرین می داد

رباعی شماره ۴۸

چشمم چو بر آن عارض گلگون افتاد
دل نیز ز ره دیده بیرون افتاد

این گفت منم عاشق و آن گفت منم
فی الجمله میان چشم و دل خون افتاد

رباعی شماره ۴۹

کردی به سخن پریرم از هجر آزاد
بر وعدهٔ بوسه دی دلم کردی شاد

گر ز آنچه پریر گفته ای ناری یاد
باری سخنان دینه بر یادت باد

رباعی شماره ۵۰

ز اندیشهٔ این دلم به خون می گردد
کاخر کار من و تو چون می گردد

تا چند به من لطف تو می گردد کم
تا کی به تو مهر من فزون می گردد

رباعی شماره ۵۱

غم با لطف تو شادمانی گردد
عمر از نظر تو جاودانی گردد

گر باد به دوزخ برد از کوی تو خاک
آتش همه آب زندگانی گردد

رباعی شماره ۵۲

مشکی که ز چین ختن آهو دارد
از چینِ سرِ زلف تو آهو دارد

آن کس که شبی با غم تو یار بشد
تا وقت سحر ناله و آهو دارد

رباعی شماره ۵۳

جانانه هر آن کس که دی خوش دارد
جان.... بی دلان مشوش دارد

زنهار ز آه من بیندیش که آن
دوری ست که زیر دامن آتش دارد

رباعی شماره ۵۴

جان در ره عاشقی خطر باید کرد
آسوده دلی زیر و زبر باید کرد

وانگه ز وصال باز نادیده اثر
با درد دل از جهان گذر باید کرد

رباعی شماره ۵۵

شاها فلکت اسب سعادت زین کرد
وز جملهٔ خسروان تو را تحسین کرد

تا در حرکت سمند زرین نعلت
بر گل ننهد پای زمین سیمین کرد

رباعی شماره ۵۶

قصه چه کنم که اشتیاق تو چه کرد
با من دل پر زرق و نفاق تو چه کرد

چون زلف دراز تو شبی می باید
تا با تو بگویم که فراق تو چه کرد

رباعی شماره ۵۷

بگذشت پریر باز به سر لاله و درد
دی خاک چمن سنبل تر بار آورد

امروز خور آب شادمانی زیراک
فردا همی آتش غم باید خورد

رباعی شماره ۵۸

هر کارد که از کشتهٔ خود برگیرد
و اندر لب و دندان چو شکر گیرد

گر باز نهد بر گلوی کشتهٔ خود
از ذوق لبش زندگی از سر گیرد

رباعی شماره ۵۹

آن یار کله دوز چه شیرین دوزد
انواع کلاه از در تحسین دوزد

هر روز کلاه اطلس لعلی را
از گنبد سیمین زِهِ زرین دوزد

رباعی شماره ۶۰

چشم ترکت چون مست برمی خیزد
شور از می و می پرست برمی خیزد

زلفت چو به رقص در میان می آید
صد فتنه به یک نشست بر می خیزد

رباعی شماره ۶۱

چون زور کمان در بر و دوش تو رسد
تیرش به لب چشمهٔ نوش تو رسد

گوئی زهش از حدیث من تافته اند
زیرا که به صد حیله به گوش تو رسد

رباعی شماره ۶۲

شاها ز منت مدح و ثنا بس باشد
وز پیرزنی تو را دعا بس باشد

گر گاو نیم شاخ نه در خورد منست
ور گاو شدم شاخ دو تا بس باشد

رباعی شماره ۶۳

سرمایهٔ روزگارم از دست بشد
یعنی سر زلف یارم از دست بشد

بر دست حنا نهادم از بهر نگار
در خواب شدم نگارم از دست بشد

رباعی شماره ۶۴

گفتم نظری که عمر من فاسد شد
گفتا ز حسد جهان پر از حاسد شد

گفتم بوسی به جان دهی گفت برو
بازار لب من اینچنین کاسد شد

رباعی شماره ۶۵

این اشک عقیق رنگ من چون بچکد
آب از دل سنگ و چشم گردون بچکد

چشمم چو ز تو برید ازو خون بچکید
شک نیست که از بریدگی خون بچکید

رباعی شماره ۶۶

سودازدهٔ جمال تو باز آمد
تشنه شدهٔ وصال تو باز آمد

نو کن قفس و دانهٔ لطفی تو بپاش
کان مرغ شکسته بال تو باز آمد

رباعی شماره ۶۷

ایام بر آن است که تا بتواند
یک روز مرا به کام دل ننشاند

عهدی دارد فلک که تا گرد جهان
خود می گردد مرا همی گرداند

رباعی شماره ۶۸

تا از تف آب چرخ افراشته اند
غم در دل من چو آتش انباشته اند

سرگشته چو باد می دوم در عالم
تا خاک من از چه جای برداشته اند

رباعی شماره ۶۹

آن ها که هوای عشق موزون زده اند
هر نیم شبی سجاده در خون زده اند

نشنیدستی که عاشقان خیمهٔ عشق
از گردش هفت چرخ بیرون زده اند

رباعی شماره ۷۰

پیوسته خرابات ز رندان خوش باد
در دامن زهد و زاهدی آتش باد

آن در صد پاره و آن صوف کبود
افتاده به زیر پای دُردی کش باد

رباعی شماره ۷۱

گل ساخت ز شکل غنچه پیکانی چند
تا حمله برد به حسن بر تو دلبند

خورشید رخت چو تیغ بنمود از دور
پیکان سپری کرد سپر هم افکند

رباعی شماره ۷۲

شهری زن و مرد در رخت می نگرند
وز سوز غم عشق تو جان در خطرند

هر جامه که سالی پدرت بفروشد
از تو عاشقان به روزی بدرند

رباعی شماره ۷۳

شاهان چو به روز بزم ساغر گیرند
بر باد سماع و چنگ چاکر گیرند

دست چو منی که پای بند طرب است
در چرم نگیرند که در زر گیرند

رباعی شماره ۷۴

بس جور کز آن غمزهٔ زیبات کشند
بس درد کز آن قامت رعنات کشند

بر نطع وفا بیار شطرنج مراد
آخر روزی به خانهٔ مات کشند

رباعی شماره ۷۵

شب را چه خبر که عاشقان می چه کشند
وز جام بلا چگونه می زهر چشند

ار راز نهان کنند غمشان بکشد
ور فاش کنند مردمانش بکشند

رباعی شماره ۷۶

با هر که دلم ز عشق تو راز کند
اول سخن از هجر تو آغاز کند

از ناز دو چشم خود چنان باز کنی
کاندم زده لب به خنده ای باز کند

رباعی شماره ۷۷

کس چون تو به عقل زندگانی نکند
در شیوهٔ عشق مهربانی نکند

ای یار سبک روح ز وصلت امشب
شادم اگر این صبح گرانی نکند

رباعی شماره ۷۸

تا سنبل تو غالیه سائی نکند
باد سحری نافه گشایی نکند

گر زاهد صد ساله ببیند دستت
بر گردن من که پارسایی نکند

رباعی شماره ۷۹

آن کاتش مهر در دل ما افکند
در آب نظر بر رخ زیبا افکند

بند سر زلف خویش آشفته بدید
پنداشت که کار ماست در پا افکند

رباعی شماره ۸۰

منگر به زمین که خاک و آبت بیند
منگر به فلک که آفتابت بیند

جانم بشود ز غیرت ای جان و جهان
گر زانکه شبی کسی به خوابت بیند

رباعی شماره ۸۱

شوی زن نوجوان اگر پیر بود
تا پیر شود همیشه دلگیر بود

آری مثل است این که گویند زنان
در پهلوی زن تیر به از پیر بود

رباعی شماره ۸۲

در غربت اگر چه بخت همره نبود
باری دست من ز جانم آگه نبود

دانی که چرا گزیده ام رنج سفر
تا ماتم شیر پیش روبه نبود

رباعی شماره ۸۳

در دل همه شرک روی بر خاک چه سود؟
زهری که به جان رسید تریاک چه سود؟

خود را به میان خلق زاهد کردن
با نفس پلید جامهٔ پاک چه سود؟

رباعی شماره ۸۴

سهمی که مرا دلبر خباز دهد
نه از سر کیمخ کز سر ناز دهد

در چنگ غمش بمانده ام همچو خمیر
ترسم که بدست آتشم باز ذهذ

رباعی شماره ۸۵

مه بر رخ تو گزیدنم دل ندهد
وز تو صنما بریدنم دل ندهد

تا از لب نوش تو چشیدم شکری
از هیچ شکر چشیدنم دل ندهد

رباعی شماره ۸۶

زیبا بت کفشگر جو کفش آراید
هر لحظه لب لعل بر آن می ساید

کفشی که ز لعل و شکرش آراید
تاج سر خورشید فلک را شاید

رباعی شماره ۸۷

اشکم ز دو دیده متصل می آید
از بهر تو ای مهرگسل می آید

زنهار بدار حرمت اشک مرا
کین قافله از کعبهٔ دل می آید

رباعی شماره ۸۸

چشمم چو به چشم خویش چشم تو بدید
بی چشم تو خواب چشم از چشم رمید

ای چشم هم چشم به چشمت روشن
چون چشم تو چشم من دگر چشم ندید

رباعی شماره ۸۹

خطت چو بنفشه از گل آورد پدید
آورد خطی که بر سر ماه کشید

پیوسته ز شب صبح دمیدی اکنون
آشوب دل مرا شب از صبح دمید

رباعی شماره ۹۰

بس غصه که از چشمهٔ نوش تو رسید
تا دست من امروز به دوش تو رسید

در گوش تو دانه های دٌر می بینم
آب چشمم مگر به گوش تو رسید

رباعی شماره ۹۱

هرگه که دلم فرصت آن دم جوید
کز صد غک دل با تو یکی برگوید

نامحرم و ناجنس در آن دم گوئی
از چرخ ببارد از زمین بروید

رباعی شماره ۹۲

جانا تو ز دیده اشک بیهوده مبار
دلتنگی من بس است دل تنگ مدار

تو معشوقی گریستن کار تو نیست
کار من بیچاره به من باز گذار

رباعی شماره ۹۳

گر بت رخ توست بت پرستی خوش تر
ور باده ز جام توست مستی خوش تر

در هستی عشق تو از آن نیست شوم
کین نیستی از هزار هستی خوشتر

رباعی شماره ۹۴

ای لعل تو تا لانهٔ بستان بهار
با دام توام ز آب رزان داده خمار

در حسرت شفتالویت ای سیب زنخ
رنگم چو به است و اشک چون دانه انار

رباعی شماره ۹۵

از من صنما قرار مستان آخر
مشکن به جفا و جور پیمان آخر

گر نامهٔ من همی نیرزد به جواب
این.... و برخوان آخر

رباعی شماره ۹۶

نسرین تو زد پریر بر من آذر
دی باز ز سنبلت مرا داد خبر

امروز در آبم از تو چون نیلوفر
فردا ز گل تو خاک ریزم بر سر

رباعی شماره ۹۷

آهیخت پریر لاله ز آتش خنجر
دی نیلوفر فکند بر آب سپر

ای باد زره بر سمن امروز بدر
و ای خاک ز غنچه ساز فردامغفر

رباعی شماره ۹۸

زد لاله پریر در نشابور آذر
دی بر زد از آب... نیلوفر سر

امروز چو شد باد هوا گل پرور
فردا همه خاک بلخ گرد عبهر

رباعی شماره ۹۹

چندان بکنم تو را من ای طرفه پسر
خدمت که مگر رحم کنی بر چاکر

هرگز نکنم برون من ای جان جهان
پای از خط بندگی و از عهد تو سر

رباعی شماره ۱۰۰

اشتربانا چو عزم کردی به سفر
مگذار مرا خسته و ز اینجا مگذر

گر اشتر با تو از پی بارگشی ست
من بارکش عم مرا نیز ببر

رباعی شماره ۱۰۱

باید سه هزار سال کز چشمه خور
یا کان گهر گردد یا معدن زر

شاها تو به یک سخن کنار و دهنم
هم معدن زر کردی و هم کان گهر

رباعی شماره ۱۰۲

ای پور خطیبب گنجه پندی بپذیر
بر تخت طرب نشین به کف ساغر گیر

از طاعت و معصیت خدا مستغنیست
باری تو مراد خو ز عالم برگیر

رباعی شماره ۱۰۳

با لاله رخان باغ سرو از سر ناز
می کرد ز شرح قد خود قصه دراز

از باد صبا چو وصف قدت بشنید
ز آوازهٔ قامت تو آمد به نماز

رباعی شماره ۱۰۴

از بس که کند زلف تو با روی تو ناز
بیم است که از رشک کنم کفر آغاز

من بندهٔ بادی شوم ای شمع طراز
کو زلف تو را ز روی بر دارد باز

رباعی شماره ۱۰۵

دلدار کله دوز من از روی هوس
می دوخت کلاهی ز نسیج و اطلس

بر هر ترکی هزار زه می گفتم
با آنکه چهار تَرَک را یک بس

رباعی شماره ۱۰۶

در یافتم آخر ز قضاش را به شبش
صد بوسه زدم بر لب همچون رطبش

او خواست که دشنام دهد حالی من
دشنام به بوسه در شکستم به لبش

رباعی شماره ۱۰۷

در رهگذری فتاده دیدم مستش
در پاش فتادم و گرفتم دستش

امروز از آن هیچ نمی آید یاد
یعنی خبرم نیست ولیکن هستش

رباعی شماره ۱۰۸

من تازه گلی که نباشد خارش
یا بلبل خوش گو که بود غمخوارش

بازی که سر دست شهان جاش بود
در دام تو افتاد نکو می دارش

رباعی شماره ۱۰۹

آن دیده که دیدن تو بودی کارش
از گریه تباه می شود مگذارش

وان دل که بتو بود همه بازارش
در حلقهٔ زلف توست نیکو دارش

رباعی شماره ۱۱۰

در ره چو بداشتم به سوگندانش
از شرم عرق کرد زخ خندانش

پس بر رخ زرد من بخندید به لطف
عکس رخ من فتاد بر دندانش

رباعی شماره ۱۱۱

ترکم چو کمان کشید کردم نگهش
دیدم مه و عقربی به زیر کلهش

مه بود رخش عقرب زلف سیهش
وز عقرب در قوس همی رفت مهش

رباعی شماره ۱۱۲

ای عقرب زلفت زده برجانم نیش
تیر قد تو مرا برآورده ز کیش

شد خط تو توقیع سلاطین ز آن روی
سرخ است و توکلت علی الله معنیش

رباعی شماره ۱۱۳

در دبستان دوش از غم و شیون خویش
می گشتم و می گریستم بر تن خویش

آمد گل سرخ و چاک زد دامن خویش
و آلود اشکم همه پیراهن خویش

رباعی شماره ۱۱۴

من مهستی ام بر همه خوبان شده طاق
مشهور به حسن در خراسان و عراق

ای پور خطیب گنجه از بهر خدا
مگذار چنین بسوزم از درد فراق

رباعی شماره ۱۱۵

تا کی ز غم تو رخ به خون شوید دل
و آزرم وصال تو به جان جوید دل

رحم آر کز آسمان نمی بارد جان
بخشای که از زمین نمی روید دل

رباعی شماره ۱۱۶

ای رنج غم تو برده و خوردهٔ دل
اندیشهٔ تو به ناز پروردهٔ دل

یاد لب تو نقش نهان خانهٔ جان
نور رخ تو شمع سراپردهٔ دل

رباعی شماره ۱۱۷

زین سان که فتاد هجر در راه ای دل
ترسم که نبری جان ز غمش آه ای دل

باری چو نه ای غائب از آن ماه ای دل
عذر من مستمند می خواه ای دل

رباعی شماره ۱۱۸

ای آروزی روان وای داروی دل
با گونهٔ تو گونهٔ گل شد باطل

نقش صنم چین به بر توست خجل
… بُتگر نکند پیکر نقشت 

رباعی شماره ۱۱۹

ای فتنهٔ خاص ای بلای دل عام
خورشید فلک روی تو را گشته غلام

در بلخ اگر برآئی ای مه بر بام
در چاه رفو کند قصب کور به شام

رباعی شماره ۱۲۰

برخیز و بیا که هجره پرداخته ام
وز بهر تو پردهٔ خوش انداخته ام

با من به شرابی و کبابی در ساز
کین هر دو ز دیده و ز دل ساخته ام

رباعی شماره ۱۲۱

هر جوی که از چهره به ناخن کندم
از دیده کنون آب درو می بندم

بی آبی روی بود ار یک چندم
آب از مژه بر روی آن می بندم

رباعی شماره ۱۲۲

من عهد تو سخت سست می دانستم
بشکستن آن درست می دانستم

ای دشمنی ای دوست که با من ز جفا
آخر کردی نخست می دانستم

رباعی شماره ۱۲۳

لعل تو مزیدن آرزو می کُنَدَم
می با تو کشیدن آرزو می کندم

در مستی و مخموری و در هشیاری
چنگ تو شنیدن آرزو می کندم

رباعی شماره ۱۲۴

رفت آن که سری پر از خمارش دارم
چون جان دارم گهی که خوارش دارم

بر آمدنش چنان امیدم یارست
گوئی که هنوز در کنارش دارم

رباعی شماره ۱۲۵

هر ناله که بر سر شتر می کردم
در پای شتر نثار دُر می کردم

هر چاه که کاروان تهی کرد ز آب
من باز به آب دیده پر می کردم

رباعی شماره ۱۲۶

ای فاختهٔ مهر چون به تو درنگرم
زیبائی طاوس به بازی شمرم

با خندهٔ کبک چون در آئی ز درم
دل همچو کبوتری بپرّد ز برم

رباعی شماره ۱۲۷

دل کو که به نامه شرح غم آغازم
یا جان ز درد با سخن پردازم

از بی دلی و بی خبری کاغذ و کلک
می گیرم و می گریم و می اندازم

رباعی شماره ۱۲۸

قصاب منی و در غمت می جوشم
تا کارد به استخوان رسد می کوشم

رسمی ست تو را که چون کشی بفروشی
از بهر خدا اگر کشی مفروشم

رباعی شماره ۱۲۹

در کوی خرابات یکی درویشم
ز آن خم زکات بیاور پیشم

صوفی بچه ام ولی نه کافرکیشم
مولای کسی نیم غلام خویشم

رباعی شماره ۱۳۰

چون مرغ ضعیف بی پر و بی بالم
افتاده به دام و کس نداند حالم

دردی به دلم سخت پدیدار آمد
امروز من خسته از آن می نالم

رباعی شماره ۱۳۱

با ابر همیشه در عتابش بینم
جویندهٔ نور آفتابش بینم

گر مردمک دیدهٔ من نیست چرا
هرگه که طلب کنم در آبش بینم

رباعی شماره ۱۳۲

هر شب ز غمت تازه عذابی بینم
در دیده به جای خواب آبی بینم

و آنگه که چو نرگس تو خوابم ببرد
آشفته تر از زلف تو خوابی بینم

رباعی شماره ۱۳۳

تا ظن نبری کز پی جان می گریم
زین سان که پیداو نهان می گریم

از آب لطیف تر نمودی خود را
در چشم مت آمدی از آن می گریم

رباعی شماره ۱۳۴

نه مرد سجاده ایم و نه مرد کَلیم
ما مرد می ایم در خرابات مقیم

قاضی نخورد می که از آن دارد بیم
دُردی خرابات به از مال یتیم

رباعی شماره ۱۳۵

ما بندگی آن رخ زیبات کنیم
و آزادگی طرهٔ رعنایت کنیم

شطرنج غمت مدام چون ما بازیم
باید که دلت نرنجد ار مات کنیم

رباعی شماره ۱۳۶

زرد است ز عشق خاکبیزی رویم
وین نادره به هر کسی چون گویم

این طرفه که خاکبیز زر جوید و من
در کف و … را می جویم…

رباعی شماره ۱۳۷

زلفین تو سی زنگی و هر سی مستان
سی مستان اند خفته در سیمستان

عاج است بناگوش تو یا سیم است آن
ز آن سیمستان بوسه کنم از سی مَسِتان

رباعی شماره ۱۳۸

چشم و دهن آن صنم لاله رخان
از پسته و بادام گرفتست نشان

از بس تنگی که دارد آن چشم و دهان
نه خنده در این گنجد و نه گریه در آن

رباعی شماره ۱۳۹

از ضعف تن آنچنان توانم رفتن
کز دیدهٔ خود نهان توانم رفتن

بگداخته ام چنان که گر آه زنم
با ناله بر آسمان توانم رفتن

رباعی شماره ۱۴۰

قلّش و قلندری و عاشق بودن
در مجمع رندان موافق بودن

انگشت نمای خلق و خالق بودن
به زانکه به خرقهٔ منافق بودن

رباعی شماره ۱۴۱

دی خوش پسری دیدم اندر زوزن
گر لاف زنی ز خوبرویان زو زن

او بر دل من رحم نکرد و زن کرد
خود داد منش ستاند زو زن

رباعی شماره ۱۴۲

بر هر دو طرف مزن تو بر یک سوزن
و آن زلف شکسته را ز رخ یک سو زن

گر آتش عشق تو وزد یک سوزن
یک سو همه مرد سوزد و یک سو زن

رباعی شماره ۱۴۳

دوش از غم هجرت ای بت عهدشکن
چون دوست همی گریست بر من دشمن

از بس که من از عشق تو می نالیدم
تا روز همی سوخت دل شمع به من

رباعی شماره ۱۴۴

ای یاد تو تسبیح زبان و لب من
اندیشهٔ تو مونس روز و شب من

ای دوست مکن ستم که کاری بکند
دودِ دل و آهِ سحر و یا ربِ من

رباعی شماره ۱۴۵

کو آه همه زنهار و عهدت با من
در بستن و عهد آن همه جهدت با من

ناکرده جنایتی بگو از چه سبب
شد زهر سخن های چو شهدت با من

رباعی شماره ۱۴۶

از مهر خود و کین تو در تابم من
در چشم تو گوئی به میان آبم من

یا من گنهی کردم و در خشمی تو
یا تو دگری داری و در خوابم من

رباعی شماره ۱۴۷

در دام غم تو بسته ای هست چو من
وز جور تو دل شکسته ای هست چو من

بر خاستگان عشق تو بسیارند
در عهد وفا نشسته ای هست چو من

رباعی شماره ۱۴۹

ای بی خبر از غایت دلداری من
فارغ ز دل ستمکش و زاری من

خه خه ز شب کوته و شب خفتن تو
وه وه ز شب دراز و بیداری من

رباعی شماره ۱۴۸

گر خون تو ای بوده پسندیدهٔ من
شد ریخته از اختر شوریدهٔ من

خون من مستمند شیدا به قصاص
تا دیدن تو بریخت از دیدهٔ من

رباعی شماره ۱۵۰

افتاده ز محنت من آوازه برون
ای خانه مهر تو ز دروازه برون

ز اندازه برون است ز جور تو غم
فریاد ازین غم ز اندازه برون

رباعی شماره ۱۵۱

ما را سر ناز دلبران نیست کنون
آن رفت و گذشت و دل بر آن نیست کنون

آن حسن و طراوت که دل و دلبر داشت
دل نیست بر آن و دلبر آن نیست کنون

رباعی شماره ۱۵۲

ای زلف تو حلقه حلقه و چین بر چین
طغرای خط تو برزده چین بر چین

حور از بر تو گریخت پرچین بر چین
زیور همه بر تو ریخت پرچین بر چین

رباعی شماره ۱۵۳

عشق است که شیر نر زبون آید از او
بحری است که طرفه ها برون آید از او

گه دوستیی کند که روح افزاید
گه دشمنیی که بوی خون آید از او

رباعی شماره ۱۵۴

آب ارچه نمی رود به جویم با تو
جز در ره مردمی نپریم با تو

گفتی که چه کرده ام نگوئی با من
آن چیست نکرده ای چه گویم با تو

رباعی شماره ۱۵۵

ابریست که خون دیده بارد غم تو
زهریست که تریاک ندارد غم تو

در هر نفسی هزار محنت زده را
بی دل کند و ز جان بر آرد غم تو

رباعی شماره ۱۵۶

ابریست که قطره نم فشاند غم تو
در بوالعجبی هم به تو ماند غم تو

هر چند بر آتشم نشاند غم تو
غمناک شوم گرم نماند غم تو

رباعی شماره ۱۵۷

دل در ازل آمد آشیان غم تو
جان تا به ابد بود مکان غم تو

من جان و دل خویش از آن دارم دوست
کین داغ تو دارد آن نشان غم تو

رباعی شماره ۱۵۸

موذن پسری تازه تر از لالهٔ مرو
رنگ رخش آب برده از خون تذرو

آوازهٔ قامت خوشش چون برخاست
در خال بباغ در نماز آمد سرو

رباعی شماره ۱۵۹

چون نیست پدید در غمم بیرون شو
ای دیده تو خون گری و ای دل خون شو

ای دل تو نوآموز نه ای در غم عشق
حاجت نبود مرا که گویم چون شو

رباعی شماره ۱۶۰

ای روی تو از تازه گل بربر به
وز چین و خطا و خلج و بربر به

صد بندهٔ بربری تو را بنده شد
بربر بر بنده نه که بربر بر به

رباعی شماره ۱۶۱

معشوقه لطیف و چست و بازاری به
عاشق همه با ناله و با زاری به

گفتا که دلت ببرده ام باز ببر
گفتم که تو برده ای تو باز آری به

رباعی شماره ۱۶۲

ای دست تو دست من به دستان بسته
با زلف تو عهد بت پرستان بسته

وای نرگس مست تو به هنگام صبوح
هشیاران را به جای مستان بسته

رباعی شماره ۱۶۳

اندر دل من ای بت عیار بچه
مرغ غم تو نهاده بسیار بچه

این پیچش و شورش دل از زلف تو زاد
از مار چه زاید به جز از مار بچه

رباعی شماره ۱۶۴

ای روی تو ماه را شکست آورده
و ای قد تو سرو را به پست آورده

دانم به سر کار تو در خواهد شد
این جان به خون دل به دست آورده

رباعی شماره ۱۶۵

می خورد به پاییز درخت از ژاله
شد مست و شکوفه می کند یک ساله

از بهر شکوفه کردنش بین که چمن
هزار طشت لعل از لاله…

رباعی شماره ۱۶۶





رباعی شماره ۱۶۷

دلدار به من گفت که می بر کف نه
داد دل خود ز آب انگور بده

گفتم که به نقل ناز به یا شفتالو
سیب زنخش گفت که شفتالو

رباعی شماره ۱۶۸

تو مونس غم شبان تاریک نه ای
یا چون تن من چو موی باریک نه ای

عاشق نه می.و به عشق نزدیک نه ای
تو قیمت عاشقان چه دانی که نه ای

رباعی شماره ۱۶۹

زلف و رخ خود به هم برابر کردی
امروز خرابات منور کردی

شاد آمدی ای خسرو خوبان جهان
ای آنکه شرف بر خور خاور کردی

رباعی شماره ۱۷۰

ای رشته چو قصد لعل کانی کردی
با مرکب بار هم عنانی کردی

در سوزن او عمر تو کوتاه چراست
نه غسل به آب زندگانی کردی؟

رباعی شماره ۱۷۱

خندان بدو رخ گل بدیع آوردی
واندر که دی فصل ربیع آوردی

چون دانستی که دل به گل می ندهم
رفتی و بنفشه را شفیع آوردی

رباعی شماره ۱۷۲

هر گه که تو نعل اسب دیگران بندی
داغی دگرم بر دل حیران بندی

… قربان شومت پیش چو بر 
وز کیش بر آیم چو تو قربان بندی

رباعی شماره ۱۷۳

مر موی تو را جه بودی بی آزاری
برخاستن از سر چو تو دلداری

من بنده اگر موی شوم در غم تو
هرگز ز سر تو نخیزم باری

رباعی شماره ۱۷۴

چون اسب به میدان ضرب می نازی
از طبع لطیف سحرها می سازی

فرزین و شه و پیاده فیل و رخ و اسب
خوب و سره و طرفه و نوش می بازی

رباعی شماره ۱۷۵

مضراب ز لف و نی ز قامت سازی
در شهر تو را رسد کبوتربازی

دل ها چو کبوترند در سینه تپان
تا تو نیِ وصل در کدام اندازی

رباعی شماره ۱۷۶

گر زانکه چو خاک ره ستم کش باشی
چون باد همیشه در کشاکش باشی

زنهار ز دست ناکسان آب حیات
بر لب مچکان گرچه در آتش باشی

رباعی شماره ۱۷۷

در سنگ اگر شوی چو نار ای ساقی
هم آب اجل کند گذاری ای ساقی

خاک است جهان صورت برآرای مطرب
باد است نفس باده بیار ای ساقی

رباعی شماره ۱۷۸

گر من به مثل هزار جان داشتمی
در پیش تو جمله بر میان داشتمی

گفتی دل هجر هیچ داری گفتم
گر داشتمی دل دل آن داشتمی

رباعی شماره ۱۷۹

از دیده اگر نه خون روان داشتمی
رازت ز دل خسته نهان داشتمی

ور زانکه نبودی دم سرد و رخ زرد
رازت نه ز دل نهان ز جان داشتمی

رباعی شماره ۱۸۰

ای تُنگ شکر چون دهن تنگت نی
رخسارهٔ گل چون رخ گلرنگت نی

از تیر مژه این دل صد پارهٔ من
میدوز و ز پاره دوختن ننگت نی

نظرات کاربران درباره کتاب مجموعه اشعار مهستی گنجوی

اشعارش بسیار جذاب بود...
در 2 سال پیش توسط قنبر علی والی صدیق