فیدیبو نماینده قانونی نشر مشکی و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب گزارش پایانی یادگار زریران

کتاب گزارش پایانی یادگار زریران
قصه بلند

نسخه الکترونیک کتاب گزارش پایانی یادگار زریران به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب گزارش پایانی یادگار زریران

ای خودکارِ سربه‌هوا! وطن درست همان جایی‌ست که لای انگشت‌های کسی بر کاغذی به دلرباییِ مزارعِ بابونه، کمندِ کلام را به نشانۀ صلح بر درختی گَشن قلّاب کنی و سرت را مثلِ قطره آونگ کنی از قطره‌ای بزرگ و... تمام.

  • ناشر نشر مشکی
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 0.32 مگابایت
  • تعداد صفحات ۶۴ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب گزارش پایانی یادگار زریران

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

....

«یادگارِ زَریران» رساله کوچکی ست، در اصل به زبانِ پارتی و ظاهراً نثرِ توام با شعر بوده است. [...] در این اثر، از جنگ های ایرانیان با خَیونان سخن رفته است. هنگامی که گُشتاسب و پسران و برادران و شاهزادگان و ملازمانِ او دینِ مزدیسنی را می پذیرند و خبر آن به خَیونان می رسد، شاهِ آنان، اَرجاسب، دو تن به نام های ویدرفشِ جادو و نامخواستِ هَزاران را به عنوانِ فرستنده به ایرانشهر می فرستد. جاماسب، سالار اشراف، خبر ورودِ این دو فرستنده را می دهد و این دو به حضور گُشتاسب بار می یابند و پیام اَرجاسب را ابلاغ می کنند که در آن از گُشتاسب می خواهد که دین مزدیسنی را رها کند و با وی هم کیش باشد و تهدید می کند که در غیر این صورت به ایرانشهر لشکر می کشد و آنجا را نابود می کند. [...] جنگ درمی گیرد و به پیشگوییِ جاماسب، بیست و سه تن پسران و برادرانِ گُشتاسب، ازجمله زَریر، کشته می شوند. [...] سپس بَستور، پسرِ خُرسالِ زَریر، برای انتقام جویی به میدان می رود و بر سرِ جان پدر سوگ سر می دهد که از نمونه های زیبای سوگ در ادبیاتِ ایرانی است...

«تاریخِ ادبیاتِ ایران»، احمد تفضّلی، ۲۶۸-۲۶۷

ای خودکارِ سربه هوا!
وطن
درست همان جایی ست
که لای انگشت های کسی
بر کاغذی به دلرباییِ مزارعِ بابونه،
کمندِ کلام را به نشانه صلح
بر درختی گَشن قلّاب کنی
و سرت را مثلِ قطره آونگ کنی از قطره ای بزرگ و...
تمام.

تمامِ شخصیت هایی که در روزگارِ معاصر نفس می کشند، غیرحقیقی اند.

س.آ

۱

۳۰ مهر ۷۴ را از تقویمِ رومیزی کَند و مچاله اش را در سطلِ سیاه و فلزیِ زیرِ میز انداخت، و همان طور که سرش به موازاتِ سطحِ میز پایین آمده بود، دست دراز کرد، کاغذِ مچاله را درآورد، برگرداند و از دو سوی کشید تا صاف شود. با مدادِ نتراشیده ای نوشته بود: «هفتمین نامه از بهشت، قطعه صد و سی و چهارم از...».

بر صندلی نشست و از تنها جایی که می شد، یعنی از لای مدِّ کتابفروشیِ آفتاب، خیابان را دید. روی دیوارِ روبرو نوشته بود: «انفجارِ نور بود». هوا از بازیِ ابرها توی آسمان مدام تاریک و روشن می شد. پسرکی آرام و تودلی رکاب می زد، و بر پُشتواره چرخ اش، نان بود. صدای فروریختنِ خانه کناری، و پُتکِ کارگرها که آخرین طنینِ هر کوبیدن شان، خود را به توانِ فروکوفتنِ آن دیگری پس می داد، هر چه بزرگ تر می شد، بهتر می توانست راهِ مجاریِ شنوایی را به ناحیه ای نزدیک به جناغِ سینه طی کند؛ شقیقه ها و آنگاه گونه های افتاده و مورّبش که به خارش افتاده بود، و بعد گلو! که صدا را اوّل عُق می زد و با غضروف هایش ریزه ریزه می شکست، و سپس درختِ واژگون و مایعِ سینه اش بود که می سوخت، آماس می کرد و می ترکید... ایستاد... و ثانیه ها... و باز گزگزِ پاها... و بالاتر آمدنِ آفتاب در ساعتِ هشت و سی دقیقه صبحِ اصفهان... و پنجره کتابفروشیِ آفتاب، که خیابان را حالا با مردی سوار بر دوچرخه قاب کرده بود.

سال های ۵۱-۵۰، وقتی که تازه از فرانسه آمده بود، روزهای بازخوانی و مقایسه «یادگارِ زَریران» با روایتِ دقیقی از آن در «شاهنامه»، داستانی نوشته بود از زبانِ ابراهیم، مهترِ دبیران، که در روزگاری درست پس از جنگِ ایران و خَیونان در بندگاهِ گُشتاسبان است و با گوسانی* که ربابِ شکسته اش بر گردن است سخن می گوید، و بهتر آنکه بگوییم دیالوگ می کنند. این نخستین داستانش بود. اواخرِ سالِ ۵۳ ساواک پیغام می فرستد به چاپخانه طهرانِ نو، و کتاب را خمیر می کنند. و این از میان رفتنِ نسخه نهاییِ کتاب، به اقتضای حال و هوای آن سال ها، چندان گران اش نمی آمد، یا در صورتِ گران آمدن، سریعن سرکوب می شد؛ و درحقیقت استرسِ آن سال ها بود که پس از خمیرشدنِ نسخه نهایی، کارِ بازنویسیِ نسخه سواد را که در دسترس بود، مدام به تعویق می انداخت. آن شکنجه بی محابای دستگاهِ ساواک آن وقت ها متوجّهِ او نبود امّا رفقا را بر قَناره می آویخت، کابل می کشید، سیگار روی تن شان خاموش می کرد، سقف بندشان می کرد، داغ شان می زد، دست می انداخت لای پاهاشان را به تناوب فشار می داد تا نَفَس شان بند بیاید، سوزنِ تَفته فرومی کرد لای ناخن ها، پاهاشان را می گذاشت لای در و زانوهاشان را می شکست، دست هاشان را از استخوان های شانه جدا می کرد، و آخر سر هم سیگاری به لب می گذاشت، تعارف می کرد، آتش می زد و مهربان می شد. او اینها را می دید، و از اینها می گفت، و از اینها می خواند... والّا خودش سالِ ۵۵ بود که ساواک را از نزدیک شناخت. می گفت: بَستور را که کُشتند، من را آزاد کردند و من هم بی هیچ دنگ و فنگ، رفتم سرِ کلاس. برای من امّا بَستور نمرده بود... اهلِ خلخال بود، ایل بودند، پدرش کنارِ ستارخان جنگیده بود؛ خودش مدام می گفت که بابا آبدیده بود، می گفت که وقتی گرفتندم، یِکریز می گفتم: این تپانچه پدرم بوده، کنارِ ستارخان جنگیده، آورده بودمش برای فروش؛ و هیچ نَم پس نداده بود که اسلحه را می بَرَد خانه ساعدی که او هم بدهد به اهلش. بَستور می گفت که باید زیرِ شکنجه خندید. شکنجه گر از تظاهرِ تو به لذّت بردن سُست می شود؛ می گفت که من خودم سوّمین باری که رفتم اتاق، زیرِ شکنجه خندیدم و خودم را سرِ بریدنِ انگشتِ سبّابه ام خیس کردم و باز همچنان خندیدم. ناخن هام داغ شده بود. دارابی با لگد گذاشت زیرِ آبگاهم، فحش داد و رفت. دیگر آن ها نبودند که می خندیدند، قاه قاه ام به راه بود و اشکِ خنده پس می داد چشم هایم؛ همین حالا هم کارم همین است: زیرِ شکنجه آن قدر می خندم که جانشان را بکِشم. یک بار که زندانبان مرا از اتاقِ تمشیت روی دوش می بُرد، بعد از آن خیلِ خنده که راه انداخته بودم از درد، چنان ضجّه ای زدم که او هم تاب نیاورد. ایستاد؛ روی کولَش بودم و با هر نَفَسی که می کشید، از ساییدنِ زخم هایم میانه خون و عرق با لباسش، دلم می خواست که بغضش از دماغ و دهنش بپاشد بیرون و آهنگِ نفس هاش را کُندتر کند؛ ایستاده بود همچنان، شانه هاش لرزید، بی هیچ صدایی که از او درآید، فقط لرزید؛ نفس ها کُند شده بود و سنگین، و داغ های سینه ام را که چرک کرده بود، چنگ می کشید.
زندان که بود، سعی داشت که مثلِ بَستور، ساواک را مسخره کند؛ از بند نمی ترسید. خنده ها علیه شکنجه بود. طوری نترس شده بود که مدام وقتِ هواخوری باد در گلو می انداخت و می گفت که این جماعتِ بزدل، اهلیِ شاهند و وحشیِ مردم.

نظرات کاربران درباره کتاب گزارش پایانی یادگار زریران