فیدیبو نماینده قانونی انتشارات کتاب کوله‌پشتی و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب به دردسر افتادن

کتاب به دردسر افتادن
مجموعه داستان

نسخه الکترونیک کتاب به دردسر افتادن به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب به دردسر افتادن

ماجرا اینه، پاول زل تو سی‌وچهار سالته و من پانزده؛ یعنی نوزده سال تفاوت سنی. فاصله‌ی سنی توجهیه میشه، نه؟ از سویی مشکل قانون هم هست که من تکذیبش نمی‌کنم؛ حتی اگه من دوبرابر سن امروزم هم بودم، بازم تو از من بزرگ‌تر بودی. خیلی درباره‌ش فکر کردم. می‌دونی جالب چیه؟ دبیری تو مدرسه هست به نام خانم کریستی. ملیندا چند ماه پیش، داشت درباره‌ش حرف می‌زد و می‌گفت که تازه سی‌سالش شده؛ درحالی‌که شوهرش شصت‌وسه سالشه. می‌گفت که هنوزم عاشق هم‌اند. ملیندا می‌گه همه فکر می‌کنند که چندش‌آوره؛ ولی عشق همینه.
هیچ‌کس نمی‌دونه دقیقاً چطور کار می‌کنه؛ فقط یکهو اتفاق میفته. از این سو هم ملیندا رو داریم که با پسری دقیقاً همسن خودش ازدواج کرد. بعدش پسره به هروئین معتاد شد و بعدشم خیلی پیشامدهای بد دیگه. نظر من رو می‌خوای؟ به نظر من در مقایسه با سی‌وسه سال تفاوت سنی بین آقا و خانم کریستی، نوزده سال که دیگه هیچی نیست.

ادامه...
  • ناشر انتشارات کتاب کوله‌پشتی
  • تاریخ نشر
  • زبانفارسی
  • حجم فایل 1.99 مگابایت
  • تعداد صفحات ۳۲۸ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب به دردسر افتادن

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

ترجمه ی این کتاب پیشکش همسر عزیز و مهربانم، که همیشه دوست، یار، حامی و مشوقم بوده است و با حمایت های بی دریغ همیشگی اش، کار طولانی را برایم شیرین و آسان کرده است.

مهمانان تابستانی

پدر فران(۵) با اسپری آب پاش در دستش، او را از خواب بیدار کرد و درحالی که به صورت او، مانند یک گیاه خانگی پژمرده آب می پاشید، گفت: «فران عزیزم، بیدار شو.»
فران آنفولانزا گرفته بود؛ ولی به قدری شدید که انگار آنفولانزا فران را گرفته بود! و بر اثر این بیماری سخت، سه روز به مدرسه نرفته بود. شب پیش، چهار قرص سرماخوردگی خورده بود و درحالی که مردی در تلویزیون در حال پرتاب چاقو بود، روی کاناپه به خواب رفته بود. سرش پر از پشم جوشیده و آب بینی بود. صورتش از آبی که پدرش پاشیده بود خیس بود. با صدایی مانند غارغار گفت: «بسه! بیدارم!» سرفه هایش آغاز شد؛ آن قدر شدید بود که مجبور شد پهلویش را بگیرد. نشست.
پدرش را در اتاق، همچون سایه ی تاریکی میان دیگر سایه های تاریک می دید. شکل بدنش بوی دردسر می داد. خورشید هنوز از پشت کوه ها بیرون نیامده بود؛ اما نوری در آشپزخانه دیده می شد. چمدانی هم کنار در بود. روی میز هم یک بشقاب بود پر از پوست تخم مرغ. خیلی گرسنه بود.
پدرش ادامه داد: «من مدتی نیستم، یک تا سه هفته؛ بیشتر نه. باید تو این مدت حواست به مهمانان تابستانی باشه. خانواده رابرتس هم این آخر هفته میان. فردا یا پس فردا باید چیزهایی رو که لازم دارند بخری. یادت باشه حتماً موقع خرید شیر تاریخ مصرفش رو نگاه کنی! ملافه های تخت ها رو هم عوض کن! برنامه ی خانه رو گذاشتم روی کابینت و ماشین هم به اندازه ی کافی برای انجام این کارها بنزین داره.»
فران گفت: «صبر کن!»
با هر کلمه ای که پدرش می گفت دردش می آمد.
«کجا داری می ری؟»
پدرش روی کاناپه کنارش نشست و سپس چیزی را از زیرش بیرون کشید. آن را به فران نشان داد و گفت: «ببین! می دونی که من از این چیزها خوشم نمیاد. امیدوارم بندازی شون دور!»
«چیزهای خیلی زیادی هم هست که من ازشون خوشم نمیاد. کجا داری میری؟»
«جلسه ی دعا. تو می آی. تو اینترنت درباره ش خوندم.»
روی کاناپه جابه جا شد. دستش را روی پیشانی فران گذاشت. خنکی اش آن قدر آرام بخش بود که از چشمان فران اشک سرازیر شد.
«الان خیلی داغ نیستی.»
«می دونم که باید اینجا بمونی و ازم مراقبت کنی. تو بابای منی.»
«ببین! من چطور می تونم ازت مراقبت کنم وقتی آدم درستکاری نیستم؟ تو نمی دونی من چه کارهایی کردم.»
فران نمی دانست؛ اما می توانست حدس بزند. «تو دیشب رفتی بیرون؛ زیادی نوشیدی.»
«من از دیشب حرف نمی زنم. از یک عمر زندگی حرف می زنم.»
«یعنی...»
فران دوباره سرفه اش گرفت. آن قدر شدید و طولانی سرفه کرد که چشمانش سیاهی رفت. با وجود درد شدید پیچیده در دنده هایش و با وجود اینکه هر بار موفق می شد نفسی بکشد دوباره به شدت سرفه اش می گرفت و همه ی نفسی را که گرفته بود از دست می داد، قرص سرماخوردگی آرامشی به او داده بود. گویا پدرش هم داشت شعری چیزی برایش می خواند. پلک هایش داشت بسته می شد؛ شاید هنگامی که بیدار شود، پدرش برایش صبحانه آماده کند.
پدرش گفت: «هرکی اومد سراغم رو گرفت بگو رفته. فران، هرکی اومد گفت روز و ساعتش رو می دونه، حتماً یا دروغ می گه یا احمقه. همه ی کاری که یک نفر می تونه بکنه اینه که آماده باشه.»
آهسته روی شانه ی فران زد و روتختی را تا روی گوش هایش کشید. هنگامی که فران بیدار شد، اواخر بعدازظهر بود و خیلی وقت بود که پدرش رفته بود. دمای بدنش ۳۹ درجه بود. کود مایع ویژه ی گیاهان، که پدرش به جای آب روی صورتش پاشیده بود، همه ی صورتش را سرخ و متورم کرده بود.
جمعه به مدرسه رفت. برای صبحانه فقط یک قاشق کره ی بادام زمینی و یک قاشق گندم برشته ی خشک خورد. یادش نمی آمد که آخرین بار کی غذا خورده است. هنگامی که داشت به پایین خیابان می رفت تا سوار اتوبوس مدرسه بشود، سرفه اش کلاغ ها را فراری داد.
سر سه کلاس، از جمله ریاضی، آن قدر چرت زد تا اینکه معلم او را به اتاق پرستارمدرسه فرستاد. می دانست که پرستار به پدرش زنگ می زند تا او را به خانه بفرستد و این ممکن بود دردسرساز شود. در راه اتاق پرستار، اوفلیا مرک(۶) را دید که کنار کمدش ایستاده بود.
اوفلیا مرک ماشین خودش را داشت؛ یک لکسوس. او و خانواده اش هم از مهمانان تابستانی بودند که حالا دیگر همه ی سال در خانه شان در هورس، بالای دریاچه، زندگی می کردند. سال ها پیش در بعدازظهرهای تابستانی، درحالی که پدر فران لانه ی زنبورها را دود می داد و روکش های چوبی حفاظ های بیرون خانه را دوباره رنگ می زد و قدیمی ها را از جا می کند، اوفلیا و فران باهم بازی می کردند. از آن زمان به بعد، دیگر با هم گفت وگو نکرده بودند. با وجود این، پدر فران یکی دوبار بسته های کاغذی پر از لباس هایی که اوفلیا نمی خواست را به خانه آورده بود، بعضی دست دوم بودند و بعضی نوی نو؛ حتی هنوز قیمت رویشان بود.
پس از مدتی، سرانجام فران ناگهان رشد کرد و لباس های اوفلیا دیگر اندازه اش نشد. اوفلیا هنوز ریزنقش بود؛ حتی الان و تا جایی که فران می دید، هنوز هم از هیچ نظر تغییر چشمگیری نکرده بود؛ زیبا، خجالتی، لوس و فرمان بر. شایعه شده بود پس از اینکه معلمی، در یک برنامه رقص در مدرسه، مچش را در حال بوسیدن دختری دیگر در دستشویی گرفته بود، خانواده اش برای همیشه از لینچبورگ به رابینزویل نقل مکان کرده بودند. یک شایعه دیگر هم بود که می گفت این نقل مکان برای یک کار ناشایست از سوی خانم مرک بوده است. حالا شما هر کدام را که دوست دارید باور کنید.
فران گفت: «اوفلیا مرک، می خوام باهام بیای پیش پرستار تننت. حتماً بهم می گه که برم خانه و کسی باید برسوندم.»
اوفلیا دهانش را باز و بسته کرد و سرش را به نشانه ی مثبت تکان داد. تب فران دوباره بالا رفته بود و ۳۹درجه شده بود. پرستار تننت حتی تجویز کرد که او باید از محیط مدرسه دور باشد.
در پارکینگ بودند و اوفلیا داشت دنبال کلیدهایش می گشت. او گفت: «نمی دونم تو کجا زندگی می کنی.»
«خیابان کانتی (بیرون شهر)، شماره ی ۱۲۹. میشه بالای خیابانی تو ولدریج، بعد از کمپ های شکار.»
تکیه داد و سرش را روی صندلی گذاشت و چشمانش را بست.
«اَه لعنتی، یادم رفت. می تونی سر راه اول ببریم سوپر؟ باید برای خانه ی رابرتس ها خرید کنم و خانه شون رو آماده کنم.»
اوفلیا گفت: «آره؛ می تونم.»
در سوپر مارکت، فران برای رابرتس ها شیر، تخم مرغ، نان ساندویچی گندمی و مواد ساندویچ سرد خرید و برای خودش هم قرص سرماخوردگی، یک قوطی آب پرتقال یخ زده، غذای مکزیکی و تارت پیش پخته. به اندی گفت:«بزن به حساب!»
اندی گفت: «شنیدم بابات پریشب خودش رو به دردسر انداخته.»
«فکر کنم. دیروز صبح رفت فلوریدا. گفت باید با خدا خلوت کنه.»
اندی گفت: «کسی که بابات برای خوب شدن باید باهاش صحبت کنه خدا نیست که.»
فران دستش را روی چشمانش، که می سوخت، گذاشت:«چه کار کرده؟»
«کاری که نشه با رفتار مناسب و عذرخواهی درستش کرد، نکرده. بهش بگو وقتی برگرده راجبش حرف می زنیم.»
بیشتر وقت هایی که پدرش نوشیدنی می خورد، پای اندی و پسرخاله اش، رایان، هم گیر بود. با اینکه آنجا از نظر تنوع نوشیدنی شهر خشکی بود، اندی انواع و اقسامش را، برای کسانی که می دانستند او دارد و به سراغش می آمدند، پشت کامیونش نگهداری می کرد. نوشیدنی های خوب از بیرون شهر به مغازه ی اندرو می آمد؛ اما بهترینش آن هایی بود که پدر فران درست می کرد. همه می گفتند چیزی که او درست می کند بهتر از آن است که از مواد طبیعی باشد؛ درست هم می گفتند.
هرگاه پدر فران با خدا قهر بود خودش را به هر دردسری می انداخت. در این مورد به خصوص، فران حدس می زد که پدرش قول فراهم کردن چیزی را داده است که خدا به او اجازه ی آن را نخواهد داد.
فران گفت: «بهش میگم پیامت رو.»
اوفلیا داشت فهرست خرید فران را، که روی یک تکه کاغذ آبنبات نوشته بود، می خواند و فران از چهره اش، می توانست حدس بزند که فهرست برایش جذاب است.
هنگامی که به درون ماشین برگشتند، فران گفت: «دلیلی نداره چون داری بهم لطف می کنی سر از کارم دربیاری ها.»
اوفلیا گفت:«باشه.»
«خیلی خب، خوبه. حالا می تونی من رو ببری خانه رابرتس ها. اون طرفه...»
«می دونم خانه شون کجاست. مامانم کل تابستان گذشته اونجا بریج بازی می کرد.»
رابرتس ها همچون دیگران کلید یدک شان را زیر یک سنگ مصنوعی قایم می کردند. اوفلیا بیرون در منتظر ایستاد؛ انگار منتظر بود به داخل دعوت شود.
فران گفت: «بیا تو دیگه.»
چیز خاصی درباره ی خانه ی رابرتس ها وجود نداشت. همه جا پر بود از طرح های پیچازی، مجسمه های سرامیکی توبی جاگز و مجسمه های کوچک سگ در حالت اشاره، نشسته یا دویدن با پرنده ای در دهان.
فران اتاق خواب های کوچک را مرتب کرد و طبقه ی پایین را سرسری جاروبرقی کشید. اوفلیا هم اتاق خواب اصلی را مرتب کرد و عنکبوتی را که در سبد لباس چرک ها لانه کرده بود گرفت و بیرون برد. فران برای مسخره کردنش نفس کافی نداشت. آنان به همه ی اتاق ها یک به یک سر زدند تا مطمئن شوند که همه ی چراغ ها لامپ دارد و کار می کند و به برق وصل است. اوفلیا در حال کارکردن زیر لب آواز می خواند. آنان هر دو در گروه کر بودند. توجه فران به صدای اوفلیا جلب شد: سوپرانو، گرم و در عین حال سبک؛ درحالی که صدای فران، آلتو بود و شبیه قورباغه؛ حتی زمانی که آنفولانزا نداشت.

مقدمه ی نویسنده بر ترجمه ی فارسی کتاب:

سال ها پیش، در سال ۱۹۹۰، دانشجوی کلومبیا کالج(۱) بودم. یکی از دوستانم، نسخه ای از کتاب مورد علاقه اش را، که برای چندمین بار برای یکی از کلاس های علوم انسانی مطالعه می کرد، به من داد که بخوانم. نام کتاب منطق الطیر بود. کتاب را خواندم و عاشقش شدم و هنگامی که فهمیدم این کتاب، منبع الهام یکی از داستان های مورد علاقه ی بچگی من، سه گانه ی تریدانا(۲)، نوشته ی جویس بالو گرگورین بوده است، شگفت زده شدم. چند سال بعد، متوجه شدم که گرگورین یک سال در تهران زندگی و تدریس کرده است.
من به جای رمان، داستان کوتاه می نویسم؛ ولی در کل یکی از دلایلی که می نویسم لذتی است که از خواندن کتاب هایی چون دژ شکسته(۳) اثر گرگورین یا منطق الطیر به من دست می دهد (همین طور ژانر های داستانی دیگر، مانند فیلم حیرت انگیز و شگفت آور دختری تنها در شب پیاده به خانه می رود. ساخته ی آنا لیلی امیرپور، که بارها و بارها آن را تماشا کرده ام).
داستان ها فراتر از نویسندگان خالق شان سفر می کنند. یکی از دوستانم، هولی بلک(۴) که نویسنده ی کتاب کودک است، می گوید: «خیلی لذت بخش است وقتی می بینی کتاب ها به جاهایی سفر می کنند که نویسنده شان هرگز آنجا نبوده است.»
من هرگز در ایران نبوده ام و شاید هم هیچ گاه نتوانم به آنجا بروم؛ ولی امیدوارم که داستان های من بتوانند با ترجمه ی خوب مترجمان، به قلب و ذهن خوانندگان و نویسندگان نفوذ کنند.
شاید روزی داستان های جدیدی به من بازگردند.

کلی لینک

نظرات کاربران درباره کتاب به دردسر افتادن

مترجم آماتور....دلچسب نبود
در 2 سال پیش توسط