فیدیبو نماینده قانونی نشر نشانه و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب دو فصل تلخ

کتاب دو فصل تلخ
گزيده داستان ۱۳۶۵ ـ ۱۳۸۶

نسخه الکترونیک کتاب دو فصل تلخ به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب دو فصل تلخ

پیرزن، پشت به غروب آفتاب آمده و کنارِ درِ باز حیاط نشسته و بُغ کرده بود توی خودش، که پیرمرد را روی دست آوردند و از جلو درِ باز خانه گذشتند. دست‌های پیرمرد آونگ شده بودند میان شانه‌های آن‌هایی که او را می‌بردند، سرش پس افتاده بود پایینِ شانه‌هایش، و دهانشْ باز مانده بود رو به آسمان. ــ هِی ننه‌شعبانعلی، چرا عزا گرفتی؟ پاشو رخت دامادیِ پسرت را درآر... می‌بینی که، مار زدش، توی زمین تو ننه شعبانعلی. نفرینت دامنگیرش شد... یک مارِ آتشی به این هوا!

ادامه...
  • ناشر نشر نشانه
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 0.56 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۳۸ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب دو فصل تلخ

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

تیفوس

دوشنبه درِ خانه را بست و چشم به آسمانِ ابریِ کویر دوخت. پاییز نزدیک بود. همان وقتی که خورشیدِ گُرگرفته بر این دهِ نفرین شده و زمین های عقیمِ تَرَک خورده می تابید، می بایست می رفت زاهدان یا ایرانشهر یا چابهار کاری پیدا می کرد. کار هم اگر نبود، با محموک می رفت دنبال قاچاق، موتور ایژ(۱)ی می خرید، می آمد، جمعه را می نشاند عقب موتور و با خود می برد. یکی ـ دو سال بعد هم وانت مزدا یا سیمرغی می خرید و کم کم برای خودش خانی می شد چون دوستمحمدخان و اسمش بر سرِ زبان ها می افتاد. علّت ماندنش فقط جمعه بود. پدرش، آن نکبتِ ناسیِ چرسیِ شیره ای، چون بختک بر آن خانه ویران افتاده و همه چیز را دود کرده و به هوا فرستاده بود.
بالای تپه ریگی ایستاد. ریگ آباد انگار از زیر پوک می شد و خانه های کج ومج و نیمه ویرانش درهم فرو می ریختند. اصلاً از سال ها قبل، خوره بر این ده افتاده و ذره ذره همه چیز را جویده بود. سرازیر شد و به جایی که روزی چشمه بود رسید. بقچه را زمین گذاشت و زانو زد. کرم های ریزِ زیرِ آبِ ساکنِ توی چاله می لولیدند. مشتی آب به صورت زد و با گوشه دستار، صورتش را پاک کرد. زمینِ زیرِ پایش می غرید و تنوره می کشید. برخاست و بالا دوید؛ ردیف کامیون ها و جیپ های ارتشی با سرعت و در میان گرد و غبار به ده نزدیک می شد.
دوشنبه نشست؛ «یعنی این همه آدم دنبالِ مرادُک و محموک آمده اند؟! پس مرادک و محموک چه می کنند؟ مگر می شود صدای این همه ماشین را نشنیده باشند! حتماً خوابِ مرگ گرفته شان! حالا اگر بیدار هم شده باشند، دیگر کاری ازشان ساخته نیست. تا بخواهند ایژهای شان را روشن کنند و به کوچه بزنند، ماشین ها جلوشان را می بندند. کامیون ها که دُورِ میدان ایستادند و سربازهای تفنگ به دست، از پشت کامیون ها بیرون جستند! امّا آن دو آمبولانسِ میان شان چه می کنند؟ شاید نعش کش اند و آمده اند تا نعش محموک و مرادُک را ببرند.»
تُفی بر خاک انداخت. انگار یک سبد خرماخَرَک خورده بود! سربازها دُور ریگ آباد را گرفتند. عده ای هم به کوچه ها ریختند و صدای تَلَق تَلَقِ کوبیدنِ در خانه ها توی ده پیچید. خروسی توی میدان با بال های نیمه باز می دوید. زن و مرد و بچه را از خانه ها بیرون می کشیدند و به سمت میدان می دواندند. جمعه هم میانِ مردم بود! دوشنبه از هول ایستاد. افسری که میان میدان قدم می زد، دیدش و با دستْ نشانش داد. دولا شد: «حالا چه؟» می بایست می دوید طرف نَخل های نَروک و آن جا گُم وگور می شد. و دوید، سربالایی و سرپایینی. جیپی تپه را دُور زده بود و زوزه کشان تعقیبش می کرد. دوشنبه، راهْ کج کرد. جیپ نزدیک شد. برایش نفس نمانده و سرش به دَوَران افتاده بود. ایستاد، خم شد، از میانِ پاهای باز، به سایه خود که روی کویر کشیده شده بود آن قدر نگاه کرد تا جیپ رسید، گروهبانی قدبلند از جیپ پرید پایین، آمد، یقه پیراهنش را چسبید، او را با خود برد و توی جیپ انداخت. سربازی هم نوک لوله تفنگ را به طرف سینه اش گرفت. جیپ که راه افتاد، صدای گلوله ای شنید. فکر کرد مرادُک حتماً تفنگ برداشته، و به حرکت مارپیچِ جیپ خیره شد. صدای سه گلوله دیگر شنید. جیپ که بالای ده رسید، به کوچه ای پیچید و سرازیر شد. صدای زاریِ زن ها می آمد و آمبولانسی داشت از میدان دور می شد. نگاهش به بالای جیبِ گروهبان افتاد. خواند: «گروهبان دوم ساکی» و به نظامیِ دیگری نگاه کرد که مثل دکترها روپوش سفید بلندی پوشیده بود و کنار افسری قدم می زد. جیپ ایستاد. گروهبان پیاده اش کرد، تخت شانه اش کوبید و او را به سمتِ کامیونی که با برزنت پوشیده شده بود دواند. روی پارچه سفیدِ برزنتِ کامیون، عکس حشره بزرگِ سیاه رنگی بود زیرِ یک ضربدرِ قرمز. ساس بود شپش یا کک؟ معلوم نبود، زیرش درشت نوشته شده بود: تیفوس!
***
ــ دوشنبه، خواب بودیم که آمدند! درها را با قنداقِ تفنگ کوفتند و جمع مان کردند میان میدان. مردها را یک طرف، زن ها و بچه ها را طرفِ دیگر. بعد، سرمان را جوریدند. زن ها شیون زدند. طاقت نیاوردیم و گلاویزشان شدیم، که تیر انداختند و محموک را زدند. آن وقت ریختندمان به کامیون و نگذاشتند یک قرصِ نان برداریم و لباس بپوشیم. می بینی که، سر و پا برهنه!
ــ محموک چه شد؟
ــ با تیر زدنش؛ مُرد، در جا مُرد!
صدای ناله و مویه از قرارگاهِ زن ها شنیده می شد. بادی وزید و خاکستر اجاق را به چادر ریخت. دوشنبه، پتوی کهنه سربازی را روی جمعه بالا کشید، دولادولا از چادر بیرون آمد، کنار اجاق نشست و دست بر خاکستر گرفت. اردوگاه از سه طرف با کوه احاطه شده و طرف چهارمش دشتی ناهموار بود که به افق می رسید. دُور تا دُور قرارگاه هم با ردیفی از همین تیرک ها و سیم های خاردار به دو قسمت تقسیم شده بود؛ طرفی زن ها و بچه ها، و طرفی مردانی که نمی شناخت. گوشه قرارگاه و جایی که دو سرباز نگهبانی می دادند، کامیون ها و جیپ ها و آمبولانس ها به ردیف ایستاده بودند.
سربازانی که دورِ قرارگاه می دویدند و می نشستند و کلاغ پَر می رفتند، با فرمانِ گروهبان، دوان دوان و به ستونِ یک آمدند و روبه روی چادرها به خط ایستادند. جیپی آمد و نرسیده به خط سربازان ترمز کرد. سرگردی بلندقد و سبیلو که عینک دودی به چشم ها داشت پیاده شد و با فرمانِ ایست ـ خبردارِ گروهبان، سلام نظامی و آزادباش داد. با عربده گروهبان، سربازانِ سیخ مانده، پای راست خود را بر زمین کوبیدند.
ــ دوشنبه!
مرادُک بود که نشست و تهِ سیگارش را لای خاکسترِ اجاق فرو برد. سرگرد گفت که باید موهای بقیه مردان بلوچ را هم بتراشند، و گروهبان بلافاصله سربازان را به طرف چادرها روانه کرد. مُرادک گفت:
«تیفوس! کور که نیستند، کدام از ما تیفوس داشته تا حال؟! حرامزاده ها، دلسوزِ ما شده اند! نقشه کشیده اند برای ما. آخرِ کار را می بینیم سرگرد!... امشب می رویم دوشنبه، تو هم می آیی؟»
ــ به کجا؟
ــ بعداً می فهمی، می آیی؟
ــ می آیم.
ــ قرارمان ساعتِ دوِ شب. جمع می شویم پشت کامیون ها. سنجر و خداصبر و میرسلطان هم هستند.

نظرات کاربران درباره کتاب دو فصل تلخ