فیدیبو نماینده قانونی گروه انتشاراتی ققنوس و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .

کتاب ققنوس پرده‌های خاموش

نسخه الکترونیک کتاب ققنوس پرده‌های خاموش به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب ققنوس پرده‌های خاموش

با چند قدم فاصله از حاجی، زیر نگاه تند و تیز بازاری‌ها، راه افتاد؛ بازاری‌هایی که در ظاهر طبیعی، بی‌خیال و مشغول به رتق و فتق امور روزانه بودند و بی‌التفات به رد شدن آن‌ها، ولی در باطن مارموذانه همه‌چیز را از زیر نظر می‌گذراندند تا حتی ثانیه‌ای حرکتی را از دست نداده باشند. شاید هم طاهر خیال می‌کرد این‌طور است و شاید جمله حاجی رویش تأثیر گذاشته بود. اما هرچه کرد نتوانست ترجمان دیگری در آن لحظه برای نگاه تماشاگران بیابد و در آن اوضاع، ساده‌ترین نگاه‌ها برایش کابوس بی‌پایانی بود. حس کرد دیگر آن‌ها را نمی‌شناسد! پلک‌هایش را روی هم گذاشت تا شاید چهره‌ها و از آن بدتر، نگاه‌های پرسشگرِ بی‌دعوت را از ذهنش به گونه‌ای بزداید اما به محض بستن چشم‌هایش، باز آن‌ها را چون مترسک‌های متحرکی می‌دید که تنها دهانِ باز تمسخرشان برجسته‌ترین نقطه صورتشان بود! نمی‌توانست بفهمدشان. نمی‌توانست بغضش را قورت بدهد. نمی‌توانست باور کند این همان حاجی است که وقتی فهمید او پزشکی قبول شده تمام راسته پارچه‌فروش‌های پشتِ حموم‌چال را شیرینی داد و تازه تا صبح هم خوابش نبرد. می‌گفت: «الحق که پسر خودمی! الحق که سنگ تموم گذاشتی بابا!» حالا چه شده بود که برای اولین بار دست روی عزیزکرده‌اش بلند کرده و او را به این شکل و فی‌الفور، آن هم در این موقع روز، دارد به خانه می‌کشاند؟
سردرگم بود. از خودش پرسید: «یعنی چه اتفاقی افتاده؟!» آن‌قدر سردرگم بود که حتی نمی‌دانست در این لحظه سرش را بالا بیاورد یا نه!

ادامه...
  • ناشر گروه انتشاراتی ققنوس
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1.27 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۷۶ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب ققنوس پرده‌های خاموش

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



۱

خواباند زیر گوشش و گفت: «حرومزاده! چی پرورونده م، ها؟ بد کردم؟ بد کردم بزرگت کردم؟! تفو!»
توی این پانزده سال، طاهر هیچ وقت صدای بلند حاجی را نشنیده بود. دستش را محکم روی جای سیلی فشار داد. انگار می خواست تا ابد درد سیلی را روی صورتش نگه دارد! حاجی سرش را انداخت پایین و رفت بیرون. او هم از همه جا بی خبر و دست به صورت به زانو نشست. بدنش از نوک پا تا سر گُر گرفت و بعد پره های بینی اش شروع کرد به لرزیدن. عاقبت هم اشک موزائیک ها را در دیده اش برفکی کرد. همین سر صبح که می خواست از خانه بیاید بیرون یک جوک دست اول برای حاجی تعریف کرد و او مثل همیشه از بذله گویی طاهر روده بُر شد از خنده! بعد هم در همان حال خوش، گفت می رود که سفارش بار جدید بدهد. نمی دانست توی این دو ساعت چه پیش آمده که حاجی از این رو به آن رو شده! آن رویی که هیچ وقت به یاد نمی آورد به این شدت دیده باشد! توی همین فکرها، داشت نفس پس رفته اش را هق می زد که صدای بلند حاجی امانِ اندیشیدنی دوباره را از او گرفت: «باید فکر این جاشم می کردی الدنگ نمک به حروم! یالاّ پاشو! در دکونم ببند! هوی! با توام! اشک تمساحتم پاک کن تا تو راسته حیثیتمو دود نکرده ی! تا کسی نفهمیده حاجی مار تو آستینش پرورش می داده لشتو بکن از رو زمین و راه بیفت!»
این را گفت و دوباره به ضرب از دکان رفت بیرون و راست دم در ایستاد و پشت به طاهر، یک دستش را روی کمر گذاشت و دست دیگرش را دائما به صورت می کشید. طاهر باورش نمی شد که حاجی فحش دادن هم بلد باشد! حتی باورش نمی شد که دست بزن داشته باشد! تمام سعی اش را کرد تا خودش و زمان را بیابد تا شاید بتواند کمی طبیعی تر جلوه کند! اما انگار تلاشش نتیجه ای نداشت! نمی شد به این سرعت اتفاقی را که رخ داده بود حلاجی کند! ساده نبود. ساده نبود که حاجی بدان صورت برافروخته، بی مکث و بی بسم اللّه، مثل شکارچی هایی که حتی مهلت نفس کشیدن هم به شکار بیچاره بخت برگشته شان نمی دهند، پرید توی مغازه و یقه اش را چسبید و بعد چپ و راست هرچه فحش در آستین داشت بی شمارش نثارش کرد و تازه، بی هیچ تفهیم اتهامی، از او خواست که به روی مبارکش هم نیاورد و راه بیفتد! انگار کار دیگری هم نمی توانست بکند! باید راه می افتاد! خودش را از کف زمین کند و توک پا توک پا بیرون رفت و با دستانی لرزان در مغازه را بست. تا آن روز سابقه نداشت که قبل از صلاتِ ظهر در مغازه را ببندد. اما این بار بایدی در کار بود! حاجی زیرچشمی که از قفل کردن مغازه مطمئن شد پیش افتاد و طاهر در حالی که قفل های لوله ای مغازه را کلید می کرد، نگاهی به دور و برش انداخت. انگار که موی تمام مغازه دارهای راسته را آتش زده و به خط در چهارسوی بازار، مثل عروسکی، چسبانده بودند! یاد این جمله حاجی ــ در آن روزی که یکی از بازاری ها بز آورده بود ــ افتاد و آن را بار دیگر در ذهنش مرور کرد: «بازاری جماعت عادتش همینه ببم جان! یاد گرفته که شامه ش تیز باشه و خودشو ملزم بدونه که از تموم اتفاقا حتی به اندازه یه سر سوزن سر دربیاره! حالا چرا؟ ها! سه تا حالت بیشتر نداره! اولندش: از این اتفاق سود می بره! دومندش: ضرر می کنه و پدرش با ضرر یکی دیگه درمی آد اونم به زودی! سومندش: هیچ دخلی بهش نداره! اما دخل نداشتنش چه ربطی بهش داره؟ ربطش: عبرته! یعنی باهاس حواسشو شیش دونگ جم کنه تا هیچ وقت واسه خودش پیشومد نکنه!»
با چند قدم فاصله از حاجی، زیر نگاه تند و تیز بازاری ها، راه افتاد؛ بازاری هایی که در ظاهر طبیعی، بی خیال و مشغول به رتق و فتق امور روزانه بودند و بی التفات به رد شدن آن ها، ولی در باطن مارموذانه همه چیز را از زیر نظر می گذراندند تا حتی ثانیه ای حرکتی را از دست نداده باشند. شاید هم طاهر خیال می کرد این طور است و شاید جمله حاجی رویش تاثیر گذاشته بود. اما هرچه کرد نتوانست ترجمان دیگری در آن لحظه برای نگاه تماشاگران بیابد و در آن اوضاع، ساده ترین نگاه ها برایش کابوس بی پایانی بود. حس کرد دیگر آن ها را نمی شناسد! پلک هایش را روی هم گذاشت تا شاید چهره ها و از آن بدتر، نگاه های پرسشگرِ بی دعوت را از ذهنش به گونه ای بزداید اما به محض بستن چشم هایش، باز آن ها را چون مترسک های متحرکی می دید که تنها دهانِ باز تمسخرشان برجسته ترین نقطه صورتشان بود! نمی توانست بفهمدشان. نمی توانست بغضش را قورت بدهد. نمی توانست باور کند این همان حاجی است که وقتی فهمید او پزشکی قبول شده تمام راسته پارچه فروش های پشتِ حموم چال را شیرینی داد و تازه تا صبح هم خوابش نبرد. می گفت: «الحق که پسر خودمی! الحق که سنگ تموم گذاشتی بابا!» حالا چه شده بود که برای اولین بار دست روی عزیزکرده اش بلند کرده و او را به این شکل و فی الفور، آن هم در این موقع روز، دارد به خانه می کشاند؟
سردرگم بود. از خودش پرسید: «یعنی چه اتفاقی افتاده؟!» آن قدر سردرگم بود که حتی نمی دانست در این لحظه سرش را بالا بیاورد یا نه! یا نگاه پرسانش را به کجا بیندازد که بتواند کمی پنهانی تر یا خصوصی تر از زیر نگاه کاسب ها و حتی حاجی حریمی امن برای فکر و راه چاره بیابد! نگاهش را روی کفش ها دوخت تا حداقل در این اوضاع با کسی چشم در چشم نشود! قطره ای عرق از پیشانی اش سرید و روی چشم هاش فرو افتاد. سوزانید. گفت: «شوری عرق از شوری چشم بیشتره!» دستی به چشم و بعد به پیشانی مالید. کم نشد که هیچ، انگار دستش طعم نمک را به سق دهانش سرایت داد! دوباره چشم هایش را روی هم گذاشت. داشت به این نتیجه می رسید که این سردرگمی، همانند دیگر سردرگمی های ناغافلش، خوشایند نخواهد بود! با خودش گفت: «مگه تازگی داره طاهر؟!» پوزخندی زد و نجواکنان گفت: «زندگی ت به دایره گرفتار آمده بدبخت! هرچه سرانیده شوی باز در جای اولی! تنها به روزی دیگر و در لباسی دیگر!» ابرویی بالا انداخت. انگار خودش هم از گفتن این جمله تعجب کرده بود. زیر لب گفت: «شعر بود؟!» و لحظه ای بعد، از این حرف خنده اش گرفت و لبخند تلخش را به فکر سردرگمی تازه اش پیوند زد و دستی به اشک هایش، که انگار روی صورتش خشک شده بود، کشید و گفت: «سردرگمی!» این وصله ناجور که از مدت ها قبل گمان می کرد توانسته با دست گره گشای حاجی بازش کند اما حالا در هر قدمی که برمی داشت این احساس بیشتر و بیشتر در دلش رنگ می باخت. می دانست که روز از روزنه دیگری اصرار دارد بتابد و البته او هم با این روزنه غریبه نبود. ولی نباید به آن فکر می کرد. می دانست چند سالی است که همه او را با چهره ای می شناسند که لبخند رکن اساسی اش است. گرچه می دانست می خندد تا خودش را پس آن پنهان کند. می خندد چون دوست ندارد کسی از جزر و مد خاطره هایش سر دربیاورد؛ خاطره هایی که زنجیروار او را به اسارت خودشان درآورده بودند. باز سعی کرد مثل همیشه و حداقل برای حفظ ظاهر خودش و حاجی هم که شده لبخندی بزند، اما نتوانست. خواست در آن لحظه قیافه اش را فکری نشان ندهد اما نشد. با خودش گفت: «نمی شه! تا آدم می آد یه کاری رو نکنه، درست همون کاری رو که نباید، می کنه! خب منم آدمم! همیشه توی این مواقع کافیه یه چیز کوچیک بیاد جلو چشمات، اون وقته که دیگه بهونه هم نمی خواد! مثل همین کفشای وامونده لعنتی!» بعد از ماه رمضان، برای اولین بار حاجی خوش و خندان به او حق و حقوق ماه خدا را داد. تازه به این هم اکتفا نکرد. دست او را گرفت و برد به کفش فروشی رفیقش و عین همان پول پرداختی اش را داد پای همین کفش ها. بعد هم برای این که درست و حسابی دنده اش جا بیفتد کشاندش به مغازه اوس محمود خیاط و یک شلوار پارچه ای هم جورِ کفش ها برایش خرید. شاه به دماغ حاجی نبود! شاه به دماغش نبود تا طاهر ــ به خواسته او ــ هر دو را با هم پوشید و حاجی به حالت سوالی ــ آن هم در رویا غرق ــ ازش پرسید که یعنی می شود دامادی او را ببیند؟!
سعی کرد به چیزهای خوب فکر کند. کشتیار خودش شد اما آشفتگی اش از رفتار ناگهانی حاجی نگذاشت حواسش را جمع کند و لااقل به این بیندیشد که در این موقعیت باید چه کاری بکند که هم حاجی را آرام کند و هم ته و توی ماجرا را دربیاورد. ولی در هر قدمی که برمی داشت دلش را لرزان تر و خودش را سردرگم تر می یافت. با خودش گفت: «مث سگ می ترسی طاهر! مث همیشه! واسه اینم همه ش می خندی تا کسی نفهمه!» شاید هم می ترسید، می ترسید از این که مفتی مفتی به روزهایی که نمی خواست برگردد. روزهایی که با تمام توان از آن گریخته بود، و شاید هم از فرداهای بی حاجی می ترسید! همان طور که از فردای بی آقا ترسید و هیچ وقت هم یادش نرفت. یادش نرفت مخصوصا آن روز را که از کله سحر صدای گریه می آمد و هیاهوی آمد و شد آدم ها، صدای تلق تلق کاسه بشقاب ها و مجمعه و قابلمه. یادش نرفت که خوابش نمی برد و خیلی دلش می خواست برود و سر دربیاورد که ماجرا چیست، اما حجبی همیشگی مانعش می شد و اجازه نمی داد که هر لحظه و هر کجا که دلخواهش باشد برود. پس ماند و دندان روی جگر گذاشت. با این که می دانست حتی اگر برود هم اهالی خانه با او مهربان اند و از گل نازک تر به او نخواهند گفت. می دانست که همه باز قربان صدقه چشم های مشکی و موهای بلند و ابروهای کشیده اش می روند. این را می دانست اما نمی توانست بفهمد چرا این طور مواقع پایش پیش نمی رود و حس می کند که همه با او غریبه اند. حتی آجرهای خانه ای که حالا برایش سقف آرامشی بود. به خاطر همین تا وقت صبحانه هی در جایش غلت زد. غلت زد تا بالاخره ساغر آمد بالای سرش و قضیه را دست و پاشکسته گفت. طاهر آن موقع ده ساله بود و ساغر شش ساله. ساغر نصفه و نیمه گفت که همه بالای سر آقا جمع شده اند. گفت مادرش گفته که آقا برای همیشه از پیش ما رفته. بعد هم ادامه داد که نفهمیده مادرش چه گفته. چون آقا را دیده که توی اتاق خودش راحت خوابیده و تازه رویش را هم پوشانیده اند. ولی طاهر معنی این جور رفتن ها را خوب می فهمید؛ مثل رفتن مادرش که دیگر برگشتی نداشت. به خاطر همین تا حرف های ساغر را شنید پتو را روی صورتش کشید و ساغر هم بی این که دیگر حرفی بزند از اتاق بازیگوشانه بیرون جست.
حاجی بدون این که به عقب بنگرد راهش را گرفته بود و می رفت و زیر لب، یکریز و بی وقفه، غر می زد و علیکی به سلام هر آن که او را می شناخت، می داد. اما طاهر فقط نگاهش پی حاجی را می گرفت و دلش را آقای آن شب به یغما برده بود. آقایی که یک سال بیشتر به خودش ندید اما همین مدت کم برایش کافی بود که خیلی چیزها در موردش بفهمد. این که آقا با پسرش خیلی فرق دارد و مثل دو قطب مخالف اند با هم، حتی در ظاهر و لباس پوشیدنشان. آقا سبیل های بلندی داشت. عینکی درشت و ته استکانی بر چشم می زد و لباسی شبیه لباس دراویش می پوشید و همیشه هم قبل از این که وارد جایی بشود عطر همابیضی اش زودتر از خودش می رسید و البته خیلی هم فرق نمی کرد که سیگارش خاموش باشد یا روشن. بیشتر اوقات هم سرگرم مطالعه بود. گهگاه هم که کسی می رفت پیشش، آن قدر در حال خودش بود که متوجه آمدنش نمی شد. البته آقا خصوصیات دیگری هم داشت که بیش از بیش باعث حیرت طاهر می شد، مثل آهسته حرف زدنش. به خاطر همین بعدها که بزرگ تر شد و نطق پایین آقا یادش می افتاد، نمی توانست ارتباط درستی بین آرام صحبت کردن و شغل پرده خوانی او بیابد. و به اندازه یک عمر برایش سوال شد که آقا با این حس و حال و قواره چگونه روزی برای مردم مجلس نقالی گرم می کرده است. اما همه فکرها درباره او به یک نقطه می رساندش؛ نقطه ای که در میان حیرت طاهر، نقال پیر در شب قبل مرگش، پای جمله پایانی اش گذاشت.
آری، آقای آن شب انگار با تمام مدت این یک سال فرق داشت. وقتی این را فهمید که او با مجله ای در زیر بغل آمد توی اتاقش و برای اولین بار موهایش را ژولیده می دید و صورتش را خیس عرق. آقا، بی هیچ خوش و بشی با طاهر، خوب وراندازش کرد و بعد هم همابیضی اش را انداخت کنج لب و مجله را گشود و به شکلی عیان سعی زیادی برای گرفتن لرزش دستانش داشت. آقای هفتادساله! هفتاد سالی که همیشه ورد زبان ملیحه خانم بود مخصوصا وقت هایی که می خواست به طریقی حاجی را از حقنه کردن عقایدش بر گُرده پیرمرد با یادآوری آن بی خیال کند. پیرمردی هفتادساله که حالا زردی بیشتر از سفیدی روی سبیل هایش نشسته بود. زردی که دائما حاجی از آن انتقاد می کرد و باعث می شد که باز به پدر گوشزد کند که سیگار خوب نیست برایش. اما پیرمرد گوشش بدهکار این نَقل ها نبود و اکثر مواقع حتی نمی ایستاد تا حاجی حرفش را به پایان برساند، و در آخر برای این که مشاجره را به اتمام رسانده باشد و پسر را از ادامه دادن نصیحت بی خیال، به گفتن دو جمله بسنده می کرد: «چوب تو منبریه و چوب من منتشا! واسه همینه که چوب تو جای لمیدنه و چوب من تکیه گاه ایستادن!»
مثل همیشه تا حاجی این جمله را می شنید کفرش درمی آمد ولی به خاطر این که «لاتقل لهما اف» نکند فتیله صدایش را پایین می کشید و به آرامی می گفت: «تصدقت! تو هم فقط همینو بگو خب؟ واسه خاطر شماس که...»
و آقا دوباره جمله پسر را با لبخندی می برید و می گفت: «تا بلکم با تکرارش کمی بهش فکر کنی، که الحمدللّه نمی کنی.»
آن شب طاهر با دیدن حال آقا نتوانست شیطنتی بکند و بخنداندش. شاید صورت جدی پیرمرد در همان بدو ورود اجازه چنین کاری را از او گرفت و حالی اش کرد که نمی تواند مثل همیشه کاری را که دوست دارد بکند و آخرسر هم آقا با لبخندی تشویق و ترغیبش کند و زیرسبیلی از شیطنتش بگذرد. به خاطر همین فقط ساکت ماند و بادقت منتظر شد که ببیند آقا چه در سر دارد یا چه می خواهد بگوید! پیرمرد پک اول را به سیگار زد و بی این که دودی بیرون بدهد، شروع به خواندن شعری کرد. رفته رفته دود با کلمات در هم آمیخت و هرچه هم که پیش رفت، شعرخوانی اش بیشتر به رجز شباهت پیدا کرد. و آن قدر بی فوت وقت و یکنفس خواند و خواند تا بالاخره بغضی را که برای ادای هر واژه ــ آن هم آشکارا ــ قورت داده بود، شکست و به شکل اشک بر گونه هایش لغزانیده شد. بعد مجله را بست و نگاهی به سیگارش انداخت و سری تکان داد و سمت پنجره به راه افتاد و سیگار به خاکسترنشسته را بیرون پرت کرد. طاهر مات و مبهوت بدون این که سر بجنباند بر لبه تخت ماغ می کشید تا شاید ارتباطی بین کلماتی که شنیده و احوالاتی که دیده بود، بیابد. نمایشی دردناک پیش چشمانش به پایان رسید بی آن که او دخلی در آن داشته باشد. اما واقعا دخلی نداشت؟ پس چرا آقا در اتاقش بود؟ سال ها این سوال مثل خوره به جانش افتاد و نفهمید چرا این همه غم به یکباره از زبان و حال پیرمرد تازه آشنایش، آن هم درست شب قبل از مرگش، روی سر یک پسر ده ساله آوار شد. لااقل پرده ای هم در میانه نبود که شاید به زور شمایلی معنی مجلس و نقال را دریابد. تنها پیرمردی بود و مجله ای و رگبار کلماتی، آن هم آن گونه باحرارت و بی تاخیر، درست مثل گدازه های آتشفشانی که فوران می کرد و به صخره های بی خبر می غلتید و بعد از جوشش یکباره اش، آرام به کناری می سرید و با ناله و شیونی خفه از خودسوزی بی امان به خاکستر خود می نشست و در حالی که حرارت خود را می فشاند، سوز و وسوسه داغی اش را تا ابد به گُرده صخره ها بار می داد! طاهر صورتش داغ شد و آقا همان طور پشت به او و کنار پنجره، دو و شاید سه بار دیگر قسمتی از آن شعر را برایش تکرار کرد بی این که از کثرت بغضش حتی کمی کاسته شده باشد:

«آن گه ز دردهای درونی اش مست،
خود را به هیبت آتش می افکند!»

این چندباره خواندن شعرْ طاهر را به تکرار ناخودآگاه تک تک کلماتی که از دهان آقا بیرون می آمد، کشاند. برای همین توی همه این سال ها، آن کلمات و بغض و اشک خوب در یادش حک شد. از آن روز به بعد پیرمرد همان قدر که در نظر طاهر برایش نقطه های ناشناخته بسیاری داشت، همان قدر هم طاهر را به خودش وابسته تر کرد. البته قضیه به همین جا هم ختم نشد. وقتی که ملیحه خانم در شب چهلم وصیت نامه اش را خواند همه از تعجب شاخ درآوردند! ولی طاهر در ذهنش هم خرسند بود و هم معنی این ارث را نمی فهمید؛ ارثی که با تاکید بسیار در وصیت نامه به طاهر بخشیده شده بود: یعنی آن مجله و همه کتاب های موجود در کتابخانه پر و پیمان آقا!
داشت به جمله ای که آقا در هامش شعر برایش نوشته بود فکر می کرد که از هُل حاجی، با کف حیاط یکی شد. به خودش آمد. به خانه رسیده بودند. ولی هیچ وقت بدین صورت راه خانه را نپیموده بود. نگاهی به خانه کرد. خانه مثل خود او جانی در تن نداشت. سوت و کور و شاید تا حدی ناشناخته. دلش خواست دزدکی برود به زیرزمین و مثل کودکی هایش سیگاری بگیراند و ادای آقا را دربیاورد. اما نمی شد. حتی زمان هم آن قدر به او مهلت نداده بود که بفهمد قصه از چه قرار است. تازه مگر می شد جلو چشم های حاجی آن هم توی این اوضاع و احوال غیبش بزند؟ نه. نمی شد. می دانست که حاجی همان قدر که مهربان است همان قدر هم سمج و یکدنده است. کافی است به چیزی گیر سه پیچ بدهد، مگر به این سادگی ها بی خیال می شود؟! فقط پیش آقا جرئت عرض اندام نداشت. حالا هم که دیگر آقایی در کار نبود. حاجی دور خودش چرخی زد و پایش را گذاشت لب حوض. از آب حوض، دستش را نصفه نیمه تر کرد و به صورت پاشید. عادت همیشگی اش بود، به خصوص موقع عصبانیت.
طاهر در دل گفت: «خوابم یا بیدار؟» گیج گیج بود درست مثل کابوس های نیمه شبش؛ کابوس هایی که بی رحمانه منگش می کرد، آن قدر منگ که وقتی از خواب می پراندش، باید به مغزش فشار می آورد تا بفهمد کجاست یا حتی چه موقع از روز است یا شب. درست در همان لحظه ها بود که زمان می ایستاد؛ لحظه هایی که چیز تازه ای آوارش می شد! با خودش گفت: «چی عوض شده طاهر؟ دنیا زد و آدماش زدن و رسیدی به این جا! این جا هم عینهو یه آدم هرزه خودِ واقعی شو نشونت داد و اونم نامردی نکرد و زد!» سرش را میان دست هایش گرفت و گفت: «واسه کدوم گناه؟» و دوست داشت فریاد بزند. تا چشم باز کرد، دور تا دورش پر از بچه های قد و نیم قد بود با چوبی در دست و حلقه ترکیده لاستیک های کهنه. تیرکمان چوبی و گربه های بخت برگشته محله که نمی توانستند به راحتی عرض اندام کنند. خاک بازی و پول بازی و تیله، هفت سنگ و قایم باشک. همین! تا آمد به خودش بیاید با سنگ زد توی شیشه مغازه عتیقه فروشی اریک جهود. اریک هم با آن هیکل گنده جوری از مغازه جست بیرون و مچش را گرفت که انگار قهرمان دو و میدانی است. بعد تابی به گوشش داد و دستی به سبیلش کشید که بعد از تمام مدتی که اریک جهود را می شناخت تازه فهمید او هم مثل همه آدم ها دهن دارد. بعد بی هوا خواباند زیر گوشش. مچش را محکم گرفت و کشید و اصلاً حساب قدم هایش را نداشت. طاهرِ بیچاره هم شش قدم یکی پرواز می کرد و میان زمین و هوا، اشک ریزان، می نالید. می نالید هم از برای این که دارد از آن دست های سنگین کتک می خورد، هم از برای این که راه گریزی ندارد که دست کم کفش های نیمه جانش را از پارگی برهاند؛ کفش هایی که مثل خودش دیگر توانی برای سرانیده شدن نداشت. مورمورش شد از فکر این که گوشت پایش به زودی کنده خواهد شد. پس هی التماس کرد، اما فایده ای نداشت. اریک هم انگار مثل تیمور گوشش کر بود؛ نمی شنید و یک جمله را مثل سوزنی که بر صفحه گرامافونی گیر کرده باشد، دائما تکرار می کرد: «این قدر می زانامت تا صادای ساگ بدی تاله ساگ!» و همان طور که می کشیدش، هر از گاهی کشیده ای هم حواله اش می کرد، درست مثل سیلی نواختن تیمور و درینگ درینگ دلخراش و آزاردهنده گوشش؛ درینگ درینگی که عینهو زنگ و دنگ دوچرخه قاسم ویلون بود. همان دوچرخه ای که به خاطرش ماتحت خیلی ها به باد رفت و او هیچ وقت دوست نداشت مثل بقیه به باد بدهد تا دوری با آن دوچرخه بزند. اصلاً از آن دوچرخه و از قاسم بدش می آمد، از آن زنگ لعنتی، از تیمور، از اریک، از چنارهای گیسوبلند ردیف کوچه، از این که جرئت نداشت حتی به تیمور بگوید بابا.
آن قدر غرق در این رویا بود که متوجه نشد ساغر به شتاب از مقابل او دارد فلنگ را می بندد و حاجی دارد نگاهی از روی غیظ به هر دوی آن ها می کند و همچنان خون خونش را می خورد و حرارتش حتی به اندازه سر سوزنی هم کم نشده. طاهر بی آن که لحظه ای از افکارش فوت شود خودش را کمی به طرف دیوار کشانید و دیگر تنها جسمش در آن خانه نفس می کشید. انگار در همان نقطه ای که نگاهش خیره مانده بود اریک را می دید، زنده به اندازه همان روز. اریکی که آن قدر روی زمین کشیدش تا به کوچه برسند. و تا رسیدند به کوچه، زمین دور سرش چرخید و با هر چرخشش، گربه های اعدامی بر چنارها چرخیدند و آن قدر چرخیدند و چرخیدند تا او را هم با خودشان چرخاندند و چرخاندند تا جایی که دندانشان تمام صورتشان را پوشاند و به طور دهشتناکی با پنجه هایشان به دل او خنج کشیدند. می دانست بی شک کار فری لندهور است. می دانست که فقط فری لندهور است که می تواند به خاطر قدرت نمایی و زهرِچشم گیری اهل محل این قدر وقیح باشد، و هیچ وقت خدا هم کسی جلودارش نباشد. همه دیده بودند که حتی اگر معرکه ای هم برپا می کرد، آژان ها می آمدند و خیلی شیک و تر و تمیز دستش را نوازشگرانه می گرفتند و می بردند ولی بعد از ساعتی، بی این که آبی از آب تکان خورده باشد باز با آن صورت بدهیبت پیدایش می شد و آن وقت روز از نو بود و روزی از نو! یک بار طاهر با گوش خودش از زبان مراد نانوا شنید که می گفت شیره جور می کند برای آژان ها، هم کاسه اند و سرشان به یک آخور است. به خاطر همین کسی به فری کار نداشت. یعنی اگر می خواست هم نمی توانست کاری داشته باشد. تازه، پسر پوران خانم هم که از فرنگ برگشته بود از دست زهرِچشم گیری فری بی نصیب نماند. فری سبیل های قیطونی اش را برید و فقط از آن ها دُمی یکطرفه باقی گذاشت. پوران خانم و آقای افتخاری هم که برو و بیایی در محل داشتند و به پسرشان چپ و راست می نازیدند، ماندند با سبیل یکطرفه کمال چه کنند.
اریک جهود جلوِ درب چوبی و کهنه حیاط خانه ایستاد و نگاهی ــ از سر این که به مقصودش رسیده ــ به طاهر انداخت و با لگدی در را کوباند به جاکار! طاهر در آن لحظه به این فکر کرد که اگر قصه به گوش تیمور یا عفت برسد چه خواهد شد؟ همین جوری اش هم از تیمور و آن نگاه چپ چپش می هراسید، از آنتریک های عفت و دو تا بچه اش که مثلاً خواهر و برادر ناتنی اش بودند اما برای این که خودشان را عزیز کنند ــ یا حالا مادرشان زیر گوششان خوانده بود ــ داستانی می بافتند تا اوی بیچاره را به مخمصه ای تازه گرفتار کنند. می هراسید و این تمام زندگی اش بود: ترس! تمام زندگی اش را تکیه کلام تیمور پر می کرد. تکیه کلامی که سر هرچیز و ناچیزی با عربده و صدایی نخراشیده از زبانش می شنید: «تخم حروم! آخرش سرتو می ذارم لب این حوض و گوش تا گوش می برم.» و همیشه می گفت: «تخم حروم!» و او نمی فهمید برای چه؟ همیشه به او می گفت: «وقتی نگام می کنی انگاری پری واستاده روبه روم. چشات، ابروهات، اون موهای لختت حالمو به هم می زنه! عینهو ننه ت یه ولد چموشی!» فکرش به جایی قد نمی داد. هرچه خودش را مظلوم تر نشان می داد اریک به جای این که به رحم بیاید جری تر می شد و با حرص بیشتری مچ او را در هوا می تاباند و به جلو پرتاب می کرد. به محض این که وارد خانه شد، دم حوض کوچک وسط حیاط ایستاد و مثل سخنرانی که پی مستمعش می گردد شروع کرد به داد و قال. بعد هم لحظه ای نگذشت که تیمور با شلوار جافی همیشگی اش از پله ها پایین دوید و هاج و واج ایستاد تا از قضیه سر دربیاورد. اریک بدجنس هم با آن لهجه کوفتی اش گفت و گفت تا رسید به دو شاهی ناقابل برای جبران خسارت شیشه شکسته. انگار تیمور همین بهانه را کم داشت. با شنیدن مبلغ خسارت، مثل باروتی که آتشی یکباره به جانش افتاده، به هوا رفت و دیگر نمی فهمید که دستش به کجای آن فلک زده می خورد. اگر منوچهر و انسی پادرمیانی نکرده بودند هرتی هرتی کودک زیر مشت و لگدهای تیمور در دم تلف شده بود.
حاجی مثل برج زهرمار همان جا ایستاده بود و جم نمی خورد. فقط هر از گاهی به طرف طاهر سر می چرخاند و باز دست بر کمر می گذاشت و از آب حوض رخی تر می کرد؛ طوری که انگار پی آرام کردن خودش است. اما ناخوانده پیدا بود که آتشش به این سادگی ها خاموش نمی شود و نمی تواند با خودش کنار بیاید. اما طاهر مات همان نقطه، انگار که دست و پایش دوباره از ضربات اریک جهود و تیمور درد گرفته باشد، پاهایش را توی سینه جمع کرد و سعی کرد همه چیز را باز فراموش کند. اما دست خودش هم نبود. در آن حالش تصاویر آدم ها پشت سر هم و به سرعت جای یکدیگر را می گرفت. صورت تیمور می نشست جای رخ حاجی و رخ حاجی می شد صورت تیمور و صورت اریک و منوچهر و همه آدم هایی که می شناخت به چهره دیگری تغییر پیدا می کرد و آخر هم فقط و فقط صورت طاها بود که در ذهنش ثابت می ماند؛ همان طور دست نخورده و بکر، و باز او دلش برای طاها تنگ شد.
حالا حس می کرد که تمام آدم ها و حتی حاجی برایش موجودات ناشناخته ای هستند. حس می کرد که یکه و تنها از سرزمینی دیگر در گردابه آن ها گرفتار آمده و آن ها هم با بی رحمی تمام به غل و زنجیر کشانده اندش در زندان هایی دورِ دور و دخمه ای ناشناخته که دست هیچ بنی بشری بدان نخواهد رسید. بعد با خودش گفت که این شاید تعبیر کابوس های هرشبه اش است؛ تعبیر سیاهچال دیدن، همان سیاه چالی که یادش هم نمی آمد کی در خواب دیده. در قعر آن شکسته و زخمی افتاده بود و هرچه فریاد برمی آورد کسی نمی شنید. در حالی که در همان لحظه پچ پچه آدم های گرداگرد سیاهچال را می شنید، حیرت می کرد و منتظر می ماند تا باز اگر سایه آدمی به چشمش آمد، فریاد بکشد. بعد فریاد می کشید، فریاد می کشید تا جایی که فقط دهانش می جنبید بدون آن که آوایی بیرون بریزد از کامش. بعد، ناچار و هراسان و ناامید، دوباره به قعر سیاهچال می نشست و زانوی زخمی در بغل بی امان می گریست.
می خواست آدم ها و صورت هایشان را فراموش کند و هرطور شده تصویر کسی را که دوست دارد ثابت نگه دارد و نگذارد که جایش را به دیگری بسپارد و رنگ ببازد. مثل حاجی که حتی به اندازه چشم بر هم زدنی نمی خواست برابر با کسی باشد. با خودش گفت: «حتی حالا بدبخت؟ حالا که اون به جای جواب سلامِت، با سیلی خوابوند بیخ گوشِت که لالت کنه درست مث تیمور؟!» و از دست خودش حرصش گرفت، از لبخند همیشگی ای که بر لب داشت، از این که یاد گرفته بود مثل زنگ تفریحِ هر خانه ای باشد. حرصش گرفت که حادثه ای تازه دارد باز او را به جایی که نمی شناسد، می کشاند و مثل همیشه اوی دست و پاچلفتی در رخداد یا مواجهه با آن بی تاثیر و بی مقدار است. بعد به این فکر کرد که شاید تنها چیزی که در این پانزده سال خوب درکش کرده این است که بعضی از این حادثه ها فقط کارشان این بوده که قلبش را بشکنند و به اشکی هم فراموش شوند و بعضی دیگر برای روزها و لحظه هایی به نقطه ای بچسبانندش که تا می آید از آن وا بکنَد دلش را پُرِ نقطه چین می یابد و انگار در همان نقطه به دنیا آمده و عاقبت در همان نقطه از تنهایی خودش خواهد مرد. ولی از همه بدتر حادثه هایی بودند که مثل بختک راه گلویش را می بستند و لب هایش را به دو رقاصه بی صدا تبدیل می کردند؛ رقاصه هایی که فقط انگار رقصیدن می دانستند و واگویه کردنی را نه!
برایش حادثه حادثه بود اما فکر همه نوع حادثه ای را می کرد الاّ این که رابطه اش با حاجی شکراب شود. می دانست که هرچه هم بشود نمی تواند حاجی را دوست نداشته باشد. همیشه خودش را مدیون حکم و حق پدری او می دانست. ولی از طرفی با اتفاق امروز، دیگر نمی توانست تیمور را به یاد نیاورد، تیمورِ آن روزها را، تیمورِ پدر را. هر کاری کرد یادش نمی رفت نه سالگی اش را در روزی که پدر یکی از بچه ها آمده بود دم مدرسه. تیپ و قیافه پدر آن پسر چندان فرقی هم با قیافه تیمور نداشت اما یارو طوری دست پسرش را گرفته بود که او هم دلش خواست. فکری به خانه آمد و دید تیمور مطابق معمول پای بساط در حال پینکی رفتن است و از به موقع بودن نشئگی خجسته. عفت هم که طبق روال توی حیاط با انسی خانم به ظاهر مشغول پاک کردن سبزی و در باطن مشغول خیرات حرف های خاله زنکی. کافر مبیناد! لامذهب ها وقتی چانه هایشان به لاف گرم می شد انگار نه انگار که همان خاله رونرمه ها در حضور شوهرها و علامه های دهرِ پشت سرشان بودند! به قدری می گفتند و می بافتند تا برسند به این که چه ارزان عمرشان را سوزانیده اند در زندگی این هیچی نفهم ها! غیر از او و پدرش کسی در اتاق نبود. حتما خواهر و برادر ناتنی اش هم آن موقع روز، سر یک کوچه، بساط فروش لیف و جوراب راه انداخته بودند. طاهر تا اوضاع را مساعد دید، نشست روبه رویش. تیمور هم هر از گاهی برای نگه داشتن سیخ چشمانش باز می شد و نیم نگاهی به او می کرد. طاهر هم که عجیب در رویای همکلاسی اش غرق بود، بی اختیار روبه روی پدر شروع به لبخند زدن کرد. اما پدر مثل اکثر اوقات خودش را بی توجه جلوه می داد. ولی هرچه بود نهایت سعی اش را کرد که کم نیاورد و به کارش ادامه دهد، البته ادامه هم داد تا جایی که اگر حواسش جمع نبود قندانی که تیمور به طرفش پرتاب کرد، درست می نشست میان پیشانی اش. شوکه شد. تیمور هم طبق معمول تا صدایش رفت بالا، عفت آماده به خدمت دم در ایستاده بود.
«حیف نون منو مسخره می کنه! تو مگه چند سالته سگ توله؟ آخه قد خر حالی ته؟ دهنت بوی شیر که نه هنوز بوی گُه می ده بزمجه! زود این ولد حرومو از جلو چشام گمش کن عفت!»
عفت هم دست طاهر را گرفت که ببردش بیرون اما طاهر احساس کرد که به زمین چسبیده و نمی تواند از جایش تکان بخورد؛ سنگِ سنگ و سنگین. انگار که همه چیز می خواست دوباره بایستد. عاقبت کشیده ای که عفت توی گوشش نواخت، آوردش توی باغ. او هم به ناچار مقاومتی نکرد و عفت هم کشان کشان و البته به زحمت هلش داد روی ایوان و خودش هم برای خودشیرین بازی رفت داخل. گوشش دیگر نمی شنید. شاید از خودش در آن حال می پرسید چرا؟ هرطوری بود با خودش برای لحظه ای کنار آمد و از جایش بلند شد و به کوچه رفت. انگار دلش می خواست که طاها بودش. از همان روزی که رفت دلتنگش شد، و درست در همان زمانی که او را نیاز داشت نداشتش. کنار دیوار نشست. بچه ها به دنبال دوچرخه قاسم، کوچه را روی سرشان گذاشته بودند. آفتاب با این که جان غروب را داشت ولی چشمش را می زد. چپید زیر درخت چنار و سرش را روی تنه آن گذاشت اما تا نگاهش به بالا افتاد باز یاد گربه ها افتاد و بی اختیار از جا جستی زد و به سرعت در خانه را باز کرد و مثل همیشه که نباید پیش چشمان تیمور آفتابی می شد به ناچار به زیرزمین رفت تا شب بشود و آب ها از آسیاب بیفتد. پس به زیرزمین رفت و پشت پستوهای قدیمی و بی قواره ننه زبیده جای گرفت.

در همان حال که زانوانش را بغل گرفته بود نیم نگاهی به پله های خانه کرد. دردها و دغدغه های همیشگی اش کم بود، حالا یکی دیگر هم در نهایت غافلگیری اضافه شده بود. هرچه کرد که از رویاهایش جدا بیفتد نشد که نشد. سرش را بالا آورد و لحظه ای با پشت دست چشمانش را تلاند. در این میانه، نگاهی دیگر به حیاط خانه حاج پرویز شریعت کرد و چگونه آمدنش تا آن جا را به یاد آورد. از آن روزها تا همان لحظه، کوچه همان کوچه بود و خانه همان خانه، تنها دیگر آدم هایش را می شناخت و خودش را که پانزده سال تمام به دیوارهای آن حیاط نقش کشیده است. اما برخلاف هر روز که به خانه می آمد، ملیحه خانم از صدای بلند حاجی خودش را سراسیمه رسانده بود روی پله های حیاط. ملیحه خانمی که تا او را به یاد می آورد همیشه همان روسری گل گلی تیره و چادر رنگی را به سر داشت. شاید تنها چیزی که در این همه سال مثل دیوارهای خانه تغییر نکرد، او بود. از همان اوایل پیشش حجاب می گرفت. خالی درشت روی لپ سمت چپش داشت که به نظر طاهر مهربان ترش می کرد. نازک دل بود و آرامشی خاص داشت، طوری که نمی توانستی هیچ وقت حرف زدن جدی اش را جدی فرض کنی. چهره اش خیلی با پری فرق می کرد اما طاهر وقتی دلتنگ مادرش می شد به صورت ملیحه خانم نگاه می کرد. کم کم برای خودش این را جا انداخت که عادت کند ملیحه خانم همان پری است. در هر حال، مادر بودن به او می آمد. شاید این را فقط طاهر به خوبی می فهمید که نمی توانست ملیحه خانم را هیچ وقت ناراحت و دلخور ببیند و تا جایی که از دستش برمی آمد او را می خنداند و تمام کارهایش را به درستی انجام می داد. همین شد که نورچشمی اش شد و در هر مشکلی هم تنها میانجی و حامی اش بعدِ آقا او بود.

حاجی همان طور که داد می زد با لبخندی تلخ رو به ملیحه خانم کرد و گفت: «تحویل بگیر حاج خانم! اینم دست پرورده ت! اینم اولادت... پسرت... زرت!» و ملیحه خانم لپ هایش گل انداخته بود و با صدایی که می لرزید سعی می کرد که خیلی آرام و بیشتر با اشاره کردن به همسایه ها به حاجی بفهماند که یواش تر! جلدی از پله ها پایین جست و دم گوش حاجی چیزی گفت که کفری ترش کرد و فریادش را درآورد که: «ای که هرچی می کشم از دست همین آقاس!» ملیحه خانم لب گزید و گفت: «حاجی، بگو خدا رحمتش کنه! تن اون بیچاره رو نلرزون! بیاید بریم! هر کاری می خواین بکنین، تو! این جا نه! فقط این جا نه، باشه؟» و طاهر باز ماتش برد. همه چیز آن قدر برق آسا اتفاق افتاد که مجالی برای نفس کشیدنش هم نگذاشت. در همین فکرها دوباره سرش داغ شد. حاجی با کف دست زده بود توی ملاجش و داشت زیر لب لیچار بارش می کرد. طاهر هم که انگار دهانش را دوخته و میله ای فرو کرده بودند توی گلویش لالمانی گرفته بود. احساس کرد گلویش می سوزد و دهنش مزه نمک می دهد.
ملیحه خانم به هر مصیبتی که بود دست حاجی را گرفت و کشیدش داخل خانه و به طاهر هم اشاره کرد که برود داخل. او هم هرچه توان داشت در پاهایش گذاشت و به زحمت از روی زمین بلند شد. با این که می دانست که حاجی حاجی همیشگی نیست، باز در ذهنش آقا و حاجی را با هم مقایسه کرد. البته کار همیشگی اش بود. حاجی برخلاف آقا قد بلندی نداشت ولی آن روز فهمید که برخلاف قدش، دست های به قاعده سنگینی دارد. حاجی همیشه ته ریش داشت که صورتش را به خوبی موجه و مهربان تر می کرد. آقا هم وقتی می خواست به شوخی حاجی را اذیت کند می گفت: «از همه چیِ من فقط همین زور بازو و دستای درشتتو به ارث برده ی. مابقی ش به حلال زادگی و حاج دایی جان گرامی ت برمی گرده پرویز!» و تا می گفت پرویز، حاجی اخم هایش را در هم می کشید و لپ هایش گل می انداخت و می گفت: «بیچاره حاج دایی که دست منو گرفت و برد وردست خودش و تو بازار به جایی رسوندم!» و بعد هم هرطوری که بود خودش را جمع و جور می کرد و دستی به ته ریش تنکش می کشید. آقا هم لبخند و چشمکی می زد و حاضرین هم زیر لب خنده ای می کردند. آن هم طوری که حاجی ملتفت نشود. اما حالا فرق داشت. حاجی انگاری تمام ریشه های ریشش از پوست بیرون زده و صورتش سرخ سرخ شده بود، طوری که طاهر دیگر نمی توانست در میان آن همه برافروختگیْ مهربانی همیشگی را بیابد. مستاصل شد. به مزه دهانش فکر کرد و به این که انگار به اسارت برده شده؛ اسارتی ناخواسته از جنگی که او آغازگرش نبود. هیچ وقت آغازگر نبود. هرچه هم که نمی فهمید ولی این را خوب می فهمید که جنگ یکطرفه و نابرابر یعنی چه. چرا که طعم جنگ یکطرفه را بارها چشیده و تا عمق جانش درک کرده بود. تنها چیزی که در این دقایق بر دلهره اش می افزود، ترس از آغاز همین جنگ بود، ترس از دوباره رفتن های بی دلیل.

ملیحه خانم حاجی را به داخل خانه برد اما او حتی نمی توانست قدمی از قدم بردارد. از این که همیشه و از همه چیز فراری بود، غصه اش گرفت. از خاطره های کوفتی اش، از این که نمی توانست در آن موقعیت بحرانی و تازه حتی لحظه ای از آن خاطره ها جدا شود. به جای این که حال و روز امروزش را دریابد و فکر چاره ای بکند یا حداقل بیندیشد که چطور با حاجی حرف بزند تا قصه روشنش بشود، چسبیده بود به دیروزی که سراسیمه به این جا کشانده بودش. نمی توانست هضم کند حاجی همان تیمور است؛ تیموری که حالا حتی فکرش او را به نقطه ای می چسباند و نمی گذاشت برای لحظه ای هم روی پا بایستد.
لب حوض نشست و مقاومتی نکرد و گذاشت شوری دهانش او را ببرد تا همان روزی که درِ خانه مثل کاروانسراشان را گشود و به کوچه زد و دیگر هم به آن برنگشت؛ همان روزی که تا گربه ها را دید که دارند با جرئت در کوچه جولان می دهند فهمید که نیمه شب شده. کوچه باریکشان نورش را فقط از یک تیربرق چوبی می گرفت و آن نور جان پایداری در برابر تاریکی نداشت و پس ِ آن ظلمت، درخت های چنار کوچه شبیه آل می شدند؛ همان آلی که مادرش را گرفت، همان آلی که انسی خانم می گفت، همان آلی که می گفت اگر اذیت کنی سراغ تو هم می آید. این را وقتی می گفت که منوچهر پای منقل از وزوز بچه ها به پیت آمده بود. به خاطر همین انسی را تیر می کرد تا بچه ها را به کلک های پاترسکی خودش خفه کند. انسی خانم هم گوش به فرمان تابی به چادرش می داد و با حرکت جاروی در دست، بالاخره جملاتش را خرفهم بچه ها می کرد. اکثر اوقات توی همین بلبشو، سر و کله تیمور پیدا می شد و مثل همیشه صدایش را بالا می برد و برای دلخوش کردن انسی خانم پامنبری اش را می کرد و با داد و هوار می گفت: «گم شید همه تون، یالاّ حمالا!» و رو به انسی می گفت: «داش منوچ ه؟» و انسی هم با لبخندی از سر تمسخر جواب می داد: «بعله تی تی خان! بفرما بالا!» و زیر لب، پشت سر تیمور ادا اطوار درمی آورد و با کج و معوج کردن صورتش می گفت: «خمارم و خمارم حوشلتو ندارم!» و با دهن کجی ــ جوری که تیمور ملتفت نشنود ــ می گفت: «انسی خانم ژژژون! داش منوچ هَ!» و جون را طوری می گفت که شاید خدای نکرده لب های قیطونی اش غنچه بشود. بچه ها هم که مثل همیشه منتظر بهانه ای بودند برای خندیدن، قاه قاه ریسه می رفتند و دستش می انداختند و او هم لحظه ای وامی ماند و بعد برای این که کم نیاورده باشد و از طرفی هم حساب بچه ها را کف دستشان بگذارد دور تا دور حوض عربده می کشید از پسشان و با جارو دکشان می کرد توی کوچه.
طاهرِ آن روز هم مثل طاهرِ امروزِ حاجی مات مانده بود و شاید داشت دلیلی برای برنگشتن می یافت. هیچ وقت هم از یادش نرفت که چه شد که دیگر به آن خانه برنگشت. او به متاع تیمور کاری نداشت. اصلاً گِردِ بند و بساط نشئگی تیمور نمی چرخید، چه برسد به این که بخواهد آن را بردارد و به گفته عفت توی چاه مستراح بیندازد. این را هم می دانست که تیمور در حالت عادی هم که هیچ اتفاقی نیفتاده بود می بست زیر گوشش و او را از خودش می راند و بیخود و بی جهت نفرینش می کرد. بیخود و بی جهت توی ملاجش می کوبید و به بقیه هم اصلاً کاری نداشت. گرچه برای همه سگ بود ولی بقیه حداقل می توانستند جل خودشان را از آب بکشند. او از همه کوچک تر بود و بچه های عفت هم خیلی از او بزرگ تر بودند؛ این قدر که دیگر مدرسه نمی رفتند. عفت بعد این که مادرش مُرد همراه پسر و دخترش خودش را به تیمور انداخت. وقتی هم که جنازه مادرش را در جنگل پشت خانه پیدا کردند برادر هجده ساله اش، یتیم وارانه و غریب رفت و دیگر به پشت سرش هم نگاه نکرد. مفهوم برادر با رفتن طاها برایش گم شد. گوشش داغ شد. از صدای نخراشیده تیمور به خودش آمد: «چرا انداختی ش کر مستراح؟ تخم حروم!... یالاّ بنال!» عفت نزدیک آمد و طاهر به دلش افتاد که عاقبت کار خودش را کرده است. گفت: «به این مارموذی ش نری ها! این کپی ننه شه! بهتر از اون که نیست، هست؟ دِ اون یکی تخمشم که همین طوری وِلِت کرد و رفت! اینم از اون بهتر نمی شه! شک نکن! بگو آخه بچه به تو چه؟ به جنس آقات چی کار داری؟ چرا آخه این قدر تخس بازی در می آری؟ ها؟» تیمور که انگار با هر جمله عفت خماری اش بیشتر می شد و بیشتر آتش می گرفت دیگر نفهمید دارد چی کار می کند. از یقه طاهر گرفت و کشان کشان بردش نزدیک حوض، خواباندش و گرفتش به مشت و لگد. طاهر که چاره ای نداشت جز این که به هر قیمتی شده از زیر دست و بال تیمور در بیاید همان طور که از ضربات تیمور سرش به این طرف و آن طرف پرتاب می شد دور و برش را به دنبال چیزی می جورید تا خودش را از این مخمصه برهاند. عاقبت زنجیرچرخ منوچهر که کنار دوچرخه زهوار در رفته اش افتاده بود، به چشمش آمد و به مصیبت دستش را به آن رساند و برش داشت و تا جایی که زور داشت آن را روی زمین عقب کشید و با تمام جانی که در بدن داشت آن را بالا آورد و خواباند توی صورت تیمور. تیمور تا بی هوا ضربتی نوشید، مات ماند و منگ. ناباورانه صورتش را در دو دست گرفت و بنا کرد به چس ناله. طاهر دم را غنیمت شمرد و پا گذاشت به فرار و به کوچه زد اما صدای تیمور را هنوز هم می شنید. صدای عفت را. سرش را به عقب برنگرداند از ترس این که تیمور یا عفت از پی اش آمده باشند. پس تا جان داشت دوید، غافل از این که دیگر حتی آن کتانی های کهنه را هم به پا ندارد. آن قدر دوید که دیگر صدای آن ها را نشنود، آن قدر که دیگر سایه چنارها را نبیند. دوید و نمی دانست که حتی کجا دارد می رود. صورت بدریخت تیمور از نظرش پاک نمی شد. حتی می ترسید چشمش را روی هم بگذارد و یکهو تیمور از پس سرش یا از گوشه ای بیرون بپرد و دوباره مچش را بچسبد.
در همین فکرها بود که صدای آرام ملیحه خانم را بیخ گوشش شنید. ملیحه خانم به او گفت چرا نمی رود داخل و بعد هم انگاری بهش گفت که حاجی هرچی گفت چیزی نگوید و احترامش را نگه دارد، چیزی نگوید تا همه چیز برای حاجی معلوم بشود و بعد هم انگار گفت همه چیز ختم به خیر می شود یا بد به دلت راه نده مادر! یا چیزی شبیه این و در پایان هم انگار گفته بود ان شاءاللّه و بغض کرده بود و بی این که منتظر رفتن طاهر بماند رفته بود داخل. طاهر نمی توانست مرز خواب و بیداری اش را بشناسد و برخلاف همیشه دوست داشت که خواب باشد و خواب ببیند. با مشت روی ران پایش کوبید و باورش شد که بیدار است. شکسته تر برخاست و باز به خانه بزرگ شریعت نگاه کرد. با آن کاروانسرا خیلی توفیر داشت؛ همان کاروانسرایی که در آن جا به دنیا آمده و با آدم هایش بزرگ شده بود؛ خانه ای دخمه با چهار اتاق اجاره ای. به خوبی به یاد داشت که صاحبخانه شان زنی بود به اسم ننه زبیده؛ زنی که طاهر همیشه با قلیان و لیف های دست دوزش به یادش می آورد؛ لیف هایی که از وقتی عفت آمد، دختر و پسرش توی کوچه های امامزاده می فروختند. لیف هایی که هیچ نیازی به فروششان نداشت اما شاید می خواست به همه بگوید که هنوز در این سن و سال از پا نیفتاده است. خانه ای که هر اتاقش برای کسی بود. آدم هایش برای طاهر هنوز هم زنده و واقعی اند. منوچهر و انسی و چهار پسرش. منوچهری که آن اوایل در کارخانه شیر پاستوریزه کار می کرد اما تا سر کار به علت خماری پای دستگاه چرت زد و دسته گل به آب داد از آن جا اخراجش کردند. منوچهری که برای این که بی کار نماند و بتواند چرخ زندگی اش را حتی کمی بهتر از قبل بچرخاند مواد می فروخت و گهگاهی هم برای کاباره ها، مخصوصا توی جشن ها و شادی های مردم، پادویی می کرد. کلی هم طالب داشت.
توی این مافنگی های همیشه منتظر و علاف منوچهر، زن ها و دخترهای جوانی هم بودند که همیشه می شد از داد و هوارهای انسی خانم فهمید که بعضی از آن ها فراری اند و به طور ویژه مورد عنایت آقا منوچهر قرار دارند و در خانه این و آن ــ البته با دنگ های چشمگیری برای منوچهرخان ــ اسکان داده شده اند. اتاق دیگر هم برای تیمور و بچه های جدیدش به همراه طاهر و عفت بود و دیگری برای مراد نانوا و زنش. آن ها هم دو تا بچه داشتند که البته از بچه های منوچهر بزرگ تر بودند. کبری و عشق های پنهانی و نیم شبی اش هم در اتاقی جداگانه. همه اتاق ها به اندازه این که ده پانزده نفری را بتوانی هیئتی در آن بخوابانی جا داشت. در میان اتاق ها، اتاق کبری از همه دنج تر بود و یک پنجره هم توی کوچه داشت که موقعیتش را برای کبری استثنایی می کرد. ارتفاع اتاقش نسبت به اتاق های دیگر کمی کمتر بود طوری که دو پله می خورد از کف حیاط و سقف آن نیم پشت بامی می ساخت برای خانه. خانه ای که مثل آدم هایش هیچ چیزش با چیز دیگرش همخوانی نداشت. راز بی همتایی اتاق کبری پنجره توی کوچه بود که می توانست به راحتی آب خوردن، مشتری های نیمه شب و دزدکی اش را دور از چشم همه سرویس بدهد، بی این که کسی کنتورش را بیندازد و صدای کسی را دربیاورد.
جایی را برای رفتن نداشت. تا خیالش راحت شد که کسی از پی اش نیامده، ایستاد. نفس نفس زنان نگاهی به دور و برش انداخت. کف پاهایش گر گرفت. مثل زمان هایی که با خودش فکر می کرد که طاها برمی گردد اما برنگشت. خیلی از لحظه هایش را فکر طاها پر می کرد. دوست داشت که او هم مثل برادر بزرگ تر قاسم بیاید و هر کسی را که اذیتش کرده، حسابی گوشمالی بدهد. اما نبود. تا به دور و برش نگاه کرد دید خیلی چیزها را ندارد. حتی همان هایی را که تا دقایقی پیش داشت. سه روز بعد این که طاها دزدکی آمد او را در کوچه ببیند، گذشت و داشت به این فکر می کرد که برود و هرطوری شده او را پیدا کند. برود و با او زندگی کند. نمی خواست دیگر به خزعبلات انسی خانم گوش بدهد. نمی خواست تیمور را به یاد بیاورد. عفت را. برادر و خواهر جدیدش را که حالا تنها سایه ای از آن ها در ذهن دارد. دهانش مزه نمک می داد و جای پنج انگشت تیمور روی صورتش می سوخت. نمی دانست که نصف صورتش قرمز شده. از میدان تره بار گذشت. با آن شلوار گرمکن رنگ و رخ رفته که سلسله وار از برادر و خواهر ناتنی اش به او رسیده و حالا اندازه اش شده بود. با آن شکل و شمایل هر کسی می دیدش فکر می کرد ویلان و سیلان است و البته هم بود. به دوچرخه قاسم فکر کرد. به خُرخُرهای بی موقع تیمور. به لباس های گشاد اریک جهود و هیکل گنده اش. به داود که می گفت: «دیگه چرا نمی آی مدرسه خره؟ رفوزه می شی بدبخت!» به آل. به انسی خانم. به مادرش که دیگر ندیدش. به عفت که توی آینه موهای شرابی اش را می بافت و زیرزیرکی او را می پایید و منتظر بهانه ای از او بود. به طاها و کاغذپاره هایی که دزدکی توی زیرزمین خانه و پشت پستو پنهان کرده بود.
توی همین فکرها بود که یک نفر دو سه بار زد روی شانه اش و گفت: «وایستا ببینم! این موقع شب تو این جا داری چه گهی می خوری جونور؟» و یک آروغ گنده زد و مچ دستش را چسبید. زمین دور سرش چرخید... یارو همان طور که شلوارش پایین بود شروع کرد به شاشیدن. اشک هایش نمی گذاشت که درست جایی را ببیند. احساس کرد کمرش دارد از پشت می شکند. صورتش را طوری روی زمین چسبانده بود که نمی توانست نفس بکشد، چه برسد به این که بتواند دادی بزند. مرد شلوارش را بالا کشید و رفت آن طرف تر و شروع کرد به بالا آوردن. طاهر دوزاری ای را که مرد برایش انداخته بود از کف چمن ها مشت کرد و از جایش بلند شد و لنگان لنگان به راه افتاد. به مرد نگاهی کرد و بی اختیار و بی هدف شروع کرد به دویدن. احساس می کرد یک میله از توی گلویش فرو رفته تا روی لگنش. گلویش می سوخت. به هر بدبختی ای بود خودش را از آن جا دور کرد. دور دور و نفهمید به چه اندازه. می ترسید. از این جایی که نمی دانست کجاست. از چاقو می ترسید. یارو چاقو داشت. جلوِ یک خانه قدیمی توی یک کوچه تاریک ایستاد. دستش را گذاشت روی سکوی خانه و کمی تا شد و به زانوهاش که حالا مثل بید می لرزید نگاه کرد. اشک امانش نمی داد. می خواست داد بزند اما انگار دست همان یارو گلویش را فشار می داد روی چمن ها با آن چاقویی که بیخ گلویش چسبانده بود. اشک هایش حالا می ریخت روی سکوی سیمانی خانه قدیمی و آن قدر یکهو زیاد شد که بوی خاک را سراند توی دماغش. آن قدر که عطسه کرد. عطسه دوم که می خواست بیاید به زور جلوش را گرفت. حالا فهمیده بود که نباید صدای اضافه ای از خودش دربیاورد. یک بار دیگر توی کوچه را نگاه کرد. سایه درخت های آن کوچه هم شبیه آل بود. بدنش یخ کرد. به زور خودش را باز سراند روی سکوی سیمانی و سعی کرد لرزش دست و پایش را با جمع کردن زانو توی بغلش بگیرد. پس به زحمت آن ها را کشید توی سینه اش. صدای یک ماشین آمد. تا جایی که جا داشت خودش را چپاند بیخ در و دیوار آن خانه قدیمی. در باز شد. پیرمردی با لباس های سفید در قاب در ایستاد.
امروز هم آمدنا، لحظه ای به سکوی سیمانی نگاه کرد و باز دیدار اولش با آقا تداعی شد و با خودش گفت که اگر آن روز آن در باز نمی شد یا جای دیگری رفته بود یا حتی اگر به جای آقا، حاجی توی قاب در ظاهر شده بود، حکما سرنوشت متفاوتی برایش رقم می خورد. اما هرچه بود، بود و گذشت و حالا سکوتی خانه را در برگرفته و او در جایگاه محکومی که تفهیم اتهام نشده، در هال خانه نشسته است و ملیحه خانم هم هر کاری کرده نتوانسته حتی حاجی را روی مبل بنشاند چه برسد به این که آرامش کند.
طاهر سرش را که پایین بود بالا نمی آورد و حاجی جوری که نزدیک طاهر باشد و با هر قدم از قصد بیشتر در دلش لرزه بیندازد راه می رفت. انگاری می خواست برای خودش تقسیم اراضی کند. اما طاهر که در برابر او خود را شکست خورده می دید سعی می کرد که حتی صدای نفس هایش حاجی را در آن لحظه به بودنش در آن خانه حساس نکند و دوباره کفرش را بالا نیاورد. اما فایده ای نداشت، حاجی داغ تر از آن بود که پی بهانه ای باشد. به خاطر همین یک آن روبه روی طاهر ایستاد و بی درنگ سیلی دیگری زیر گوشش خوابانید. شاید می خواست به طاهر بفهماند موضوع به این سادگی ها هم که او فکر کرده نیست. ملیحه خانم تا دید الآن است که آشوبی از نو به پا شود از جا جستی زد و محکم کمر حاجی را چسبید و طوری که او را آرام کند گفت: «مومن خدا، هنوز گزنکرده پاره کرده ی؟» حاجی به غیظ نگاهی به او کرد و گفت: «نکنه هنوز هم گز نکرده؟ پس می فرمایید کار اجنه بوده ها؟» ملیحه خانم دستش را به هر مکافاتی که بود، چسبید و کشانیدش به طرف مبل و او را به زور نشاند و گفت: «آدم عاقل حرف می زنه. هر چیزی به راهش. حکما راهش این نیس!» با این جمله به جای این که حاجی آرام شود بیشتر گُر گرفت و با فریاد رو به در گفت که دیوار بشنود: «باشه من عاقل نیستم! اما شما بفرما راهش چیه خانم؟ اینه؟ می خوای براش قصه حسین کرد شبستری بگم که جیگر شازده تون حال بیاد ها؟» و رو به طاهر کرد: «اینی که نمی دونه خواهر یعنی چی؟»
طاهر انگار که چیزی دستگیرش شده باشد کمی در جایش جابه جا شد و خیره به لب های حاجی، چند بار در ذهنش همان جمله آخری را تکرار کرد و لب هایش جنبید. حاجی دست روی صورت گذاشت و برای اولین بار بعد از سال ها طاهر هق هق و گریه حاجی را توامان دید و بیشتر که در حال او دقت کرد، در یک ثانیه، هزاران بار از خودش پرسید: «یعنی چی کار کردی پسر که این حال حاجیه؟!» و بعد فکر کرد شاید حاجی از مخفیگاه سیگارهایش مطلع شده. اما تا همه ماجرا را بار دیگر به سرعت از ذهنش گذراند به کلمه خواهر که از دهان حاجی بیرون آمده بود، رسید. ساغر! او که غیر از او خواهری نداشت. شاید خواهرش دسیسه ای کرده و یا کرده ای را دوباره برای خودش ناکرده جلوه داده و همه گناه ها را مثل همیشه بی کم و کاست به گردن او انداخته است. دوزاری اش افتاد. باز به ساغر فکر کرد. به قر و غربیله و عشوه های خرکی اش. به این که از کودکی عادت داشت که برای او پاپوش درست کند. برای چه؟ هیچ وقت نفهمید! بزرگ هم که شد به جای این که بهتر بشود، روز به روز بدتر شد و شاید فقط نوع لجبازی هایش عوض شد. اما زیرآب زنی های ساغر هم دیگر به این اندازه نبود که بتواند این طوری حاجی را در هم بکوبد. ته تهش این بود که مثلاً بگوید طاهر بی این که در بزند وارد اتاقم شده و من هم که تازه از حمام آمده بودم، ترسیده ام و به زور او را از اتاق بیرون انداخته ام یا چیزی شبیه این. حتی در همین حالت خاص ــ که اتفاق هم افتاده بود ــ حاجی که خسته بود از کار، تنها تشری به طاهر زد. همین. وقتی هم که آرام شد برای این که از دل طاهر همان تشر چسکی را درآورد و از طرف دیگر، ساغر را هم جری تر نکرده باشد به گوش طاهر روضه خواند و در آخر طبق معمول، وصیت کرد که این دختر نادان است و تو مثل یک برادر باید هوای او را داشته باشی مخصوصا روزی که ما به دیدار حضرت حق شتافتیم.
دیگر فکرش به جایی قد نمی داد. فقط آرزو می کرد که زمان زودتر بگذرد و هرچه تا آن لحظه به چشم دیده بود، جور دیگری شود. حاجی که انگار طاقتش طاق شده بود رفت توی حیاط. ولی طاهر همچنان منتظر بود که حداقل ماجرا را از دهان ملیحه خانم بشنود. ملیحه خانمی که مثل همیشه این قدر حجب و حیا داشت و صبوری، که به حالت معمول کلماتش را آرام و با فاصله زیاد از هم بیان می کرد، حالا که دیگر نم پس ندادنش جای خودش را داشت. انتظار بی فایده بود. از جایش بلند شد. پاهایش لرزید. ملیحه خانم نگاهی به او کرد و لحظه ای نگاهشان به هم گره خورد. ولی انگار نگاه ملیحه خانم تیر آخر را به او زد که خودش را باخت و تمام توانش را از دست داد و پس افتاد روی مبل. ملیحه خانم تا افتادنش را دید، هول کرد و به سمت آشپزخانه رفت و با آب قندی در دست بازگشت اما در آن حال هم نمی توانست نگاه پرسانش را از طاهر بردارد. این را طاهر از چشم های او می خواند. به خاطر همین حتی رویش نشد که سرش را بالا بیاورد و در چشم های ملیحه خانم نگاه کند و بعد هم برای این که بیش از این زیر سنگینی و کنجکاوی نگاه او خم نشود لیوان را با دستانی لرزان گرفت. ملیحه خانم هم نفسی از روی لنگ در هوایی کشید و به طرف در ورودی رفت تا ببیند حاجی در چه حالی است. از ساغر خبری نبود. سکوتی خانه را گرفته بود؛ سکوتی کشنده و بی درمان.

به همسرم
که چراغ راهی است و بهاری بر آشفتگی خزانم.

نظرات کاربران درباره کتاب ققنوس پرده‌های خاموش

بد نبود. ولی نویسنده در پیوستگی وقایع داستان از لحاظ تاریخی دچار مشکل بود. وقایع قبل و بعد از انقلاب درهم آورده شده بودند و به مسائل بزرگی مثل تعطیلی دانشگاه ها بعد از انقلاب اصلا توجه نشده بود.
در 2 ماه پیش توسط