فیدیبو نماینده قانونی گروه انتشاراتی ققنوس و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب بیراهه‌ای در آفتاب

کتاب بیراهه‌ای در آفتاب

نسخه الکترونیک کتاب بیراهه‌ای در آفتاب به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب بیراهه‌ای در آفتاب

باران نم‌نم می‌بارد. صدای برخورد قطراتش به پنجره ضرباهنگ مخصوصی دارد. پیشانی‌ام را به پنجره می‌چسبانم. قطرات ریز باران روی شیشه پنجره شیار باز می‌کنند و به طرف پایین سر می‌خورند. خنکی مطبوعی زیر پوستم دویده است و نگاه خسته‌ام دیوار آجری روبرویم را از روی بی‌حوصلگی می‌کاود. نفس عمیقی می‌کشم و پیشانی‌ام را بیش‌تر به شیشه فشار می‌دهم. این خنکی را دوست دارم! کف دست داغم را روی پنجره می‌گذارم و جای انگشتانم روی شیشه نقش می‌بندد. وسوسه شده‌ام پنجره را باز کنم و سرم را بیرون ببرم. دلم می‌خواهد به بخار کمرنگی که از دهانم خارج خواهد شد بخندم. کف دستم را محکم‌تر به شیشه فشار می‌دهم. خنکای هوا روی پیشانی‌ام فشار می‌آورد و مورمورم می‌شود. نگاهم به خیابان می‌افتد. یک نفر در حالی که خود را در پالتوی بلندی پیچیده، به سرعت می‌گذرد. راه رفتن زیر باران را دوست دارم. کاش الآن پایین بودم و اولین اتومبیلی که از کنارم رد می‌شد، آب گل‌آلود نزدیک‌ترین چاله وسط خیابان را به سرتاپایم می‌پاشید و من با چشمانی گردشده، دور شدنش را تماشا می‌کردم. آماده‌ام پنجره را باز کنم. می‌خواهم کف دستم را زیر باران بگیرم. دلم عجیب هوای بوی خاک باران‌خورده کرده است.

ادامه...
  • ناشر گروه انتشاراتی ققنوس
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 0.76 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۶۰ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب بیراهه‌ای در آفتاب

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

فصل اول

ظرف پنیر را از یخچال بیرون آوردم. نگاهم از پنجره به بیرون افتاد. آسمان آبی بود! عباس همان طور که دگمه سرآستینش را می بست، صندلی را با پا عقب زد و روی آن نشست. ظرف پنیر را روی میز گذاشتم و زیر بازوی عرفان را، که سعی می کرد خودش را روی صندلی بالا بکشد، چسبیدم و او را روی صندلی جابجا کردم. به ساعت روی دیوار نگاه کردم. عادل فریاد کشید: «مامان جورابم کجاست؟»
عباس لقمه را در دهانش چپاند و گفت: «بازم تو این خونه صبح شد!»
ساعت هفت و نیم بود! زندگی شروع شده بود.
استکان ها را زیر شیر سماور گرفتم.
«بیا صبحونه بخور، من الآن می آم پیداش می کنم.»
حرف زده بودم یا نه؟ سر برگرداندم و نگاهشان کردم. همه چیز روی میز بود و همه مشغول خوردن بودند. من چیزی گفته بودم؟
عادل پشت میز نشست و گفت: «من دیرم شده، مامان پیداشون می کنی؟»
عباس غرولند کرد: «تو چطور خودتو گم نمی کنی؟»
پس من حرفی نزده بودم!
«گفتی می ری پیداش می کنی؟»
به عادل نگاه کردم. پس من حرف زده بودم! چای عاطفه و عرفان را در نعلبکی ریختم و همان طور که برایشان لقمه های کوچک درست می کردم و روی میز می چیدم، گفتم: «آره.»
زیرچشمی به عباس نگاه کردم، مردّد به طرف اتاق بچه ها به راه افتادم و شمردم: «یک، دو، سه.»
هنوز از آشپزخانه بیرون نرفته بودم که عباس گفت: «یه چایی دیگه بریز بعد برو.»
ساعت هفت و سی و هشت دقیقه بود!
روبروی سماور ایستادم. نگاهم بر صدای شرشر آب داخل استکان و قهوه ای پررنگی که به آرامی رنگ می باخت، ثابت مانده بود. روی استکان کف حلقه می زد و بالا می آمد. شیر سماور را بستم. از بچگی دوست نداشتم وقتی چای می ریزم کف دور استکان حلقه بزند و همیشه همین طور می شد. از پنجره به بیرون نگاه کردم و استکان را جلوی عباس گذاشتم. آسمان آبی بود!
عادل در حالی که چایش را هورت می کشید و من صورتم را جمع کرده بودم تا به او بفهمانم این وضع چایی خوردن نیست، گفت: «مامان جورابام رو پیدا کردی؟»
به طرف اتاق بچه ها به راه افتادم و گفتم: «الآن پیداشون می کنم. هزار دفعه بهت گفتم....»
عرفان با شادی گفت: «از مدرسه می آی وسایلت رو این ور و اون ور نریز.»
عباس خندید و گفت: «پدرسوخته رو.»
عاطفه از پشت سرم گفت: «تغذیه من؟»
گفتم: «الآن می آم.»
وارد اتاقشان شدم. یک دست رختخواب در یک سوی اتاق و دو دست دیگر طرف دیگر اتاق، روبروی هم نشسته بودند. عرفان گفته بود: «مردا این طرف، زنا اون طرف.» و عباس به قهقهه خندیده بود.
عادل سر من غر زد: «من دیگه بزرگ شدم، واسه خودم اتاق می خوام.»
دست هایم را با گوشه لباسم خشک کردم و گفتم: «این جا دو تا اتاق بیش تر نداره، می خوای از امشب جات رو بندازم تو هال.»
عادل مثل وقت هایی نگاهم کرده بود که پدرم وقتی حرف نسنجیده ای می زدم نگاهم می کرد. از وقتی عباس خندیده بود، من رختخواب های پسرها را روبروی رختخواب دختره می انداختم.
پتوها را تا زدم و تشک ها را جمع کردم. همان جا وسط اتاق سر جای خودشان نشستند، منتها این بار در خود مچاله شده. نگاهم از روی عکس های فوتبالیست هایی که خودشان را به دیوار پونز کرده بودند گذشت و روی عکسی از رونالدو، که توپی در مقابلش روی هوا معلق مانده و او پایش را زیر آن نگه داشته بود، ثابت ماند. امروز دیگر شاید توپ را شوت می کرد. همیشه می ترسیدم او توپ را به طرف صورتم شوت کند و برای همین طوری می ایستادم که حواسم به او و توپ معلقش باشد. این پا و آن پا هم نمی کرد تا من هم زاویه ایستادنم را با این پا و آن پا کردنش تغییر دهم و این بدتر بود. عادل فریاد کشید: «مامان.»
جورابش را از زیر کمد بیرون کشیدم و گفتم: «اومدم.»
جوراب ها را بالا گرفتم و از اتاق بیرون رفتم.
عاطفه گفت: «تغذیه من!»
عادل جورابش را از دستم بیرون کشید و به دیوار تکیه داد تا آن را به پا کند و سرزنش نگاه مرا ندید. عاطفه دهان کیفش را برای بلعیدن تغذیه روزانه اش باز گذاشته و منتظر ایستاده بود. عرفان به زحمت سعی می کرد دست هایش را از بندهای کیفش رد کند. بندها را باز کردم. عرفان خودش را جابجا کرد و کیف روی دوشش نشست. تغذیه عاطفه را داخل کیفش انداختم و زیپ را کشیدم.
عباس گفت: «بشمر سه پایین باشین.»
عادل نشست و کتاب هایش را روی زمین رها کرد. صدای پای عباس که محکم روی پله ها کوبیده می شد و به تندی در پاگرد پله می پیچید و دور می شد، به گوش می رسید.
گفتم: «تا صداش در نیومده زود باشین.»
عادل چهره درهم داشت و به کندی بند کفشش را می کشید و آن را سفت می کرد. گفت: «من خودم می رم.»
تقریبا نالیدم: «شروع نکن عادل.» با خودم گفتم: «توپ که به هر حال پایین نمی آمد، چرا رونالدو هر دو پایش را زمین نمی گذاشت. ولی اگر شوت می کرد چه؟ اگر می خورد به صورت من....»
روی زمین چمباتمه زدم و بند کفش عرفان را بستم.
نوک کفشش را به زمین کوبید، به دو طرف پله ها نگاه کرد و گفت: «جلوی در واینستا.» مثل پدرم حرف می زد، مثل حبیب، عباس، حتی پدر عباس هم همین طوری حرف می زد.
نوک بینی اش را با انگشت فشار دادم و با لبخند گفتم: «اطاعت می شه قربان، امر دیگه ای؟»
عاطفه گفت: «بگم نمی آی؟»
عرفان از پله ها سرازیر شد. عادل سرش را بیش تر خم کرد و گفت: «خودم می رم.»
عاطفه از پله ها پایین آمد و گفت: «خداحافظ مامان.»
جواب دادم: «خداحافظ.» و به عادل که داشت کتاب هایش را زیر بغلش جابجا می کرد، نگاه کردم.
گفت: «صد دفعه بهت گفتم بهش بگو خودم می رم، به خدا پیش دوستام خجالت می کشم.»
براق شد و گفت: «به چی زل زدی؟»
«به چی زل زدم؟»
دلم می خواست دستم را روی سرش بگذارم و موهای شانه کرده اش را به هم بریزم. خندیدم، از تصور موهای به هم ریخته عادل و قیافه عصبانی اش. چپ چپ نگاهم کرد، سری از روی تاسف تکان داد و از در بیرون رفت.
از پله ها که سرازیر می شد به آرامی گفت: «خداحافظ.»
ته لهجه اش بوی تنفر داشت یا رنگ مهربانی!؟
به دو طرف پله های خالی نگاه کردم. صدای باز شدن دری در راه پله ها پیچید. در را بستم و به آن تکیه دادم و نگاهم از همان جا به آشپزخانه و میز وسطش افتاد. من هنوز صبحانه نخورده بودم. به راه افتادم. هنوز چند قدمی بیش تر نرفته بودم که چیزی در پایم فرو رفت. فریاد کوچکی کشیدم، پایم را بلند کردم و کف آن را با دست چسبیدم. دست دیگرم را به دیوار حایل کردم و چشم هایم را به هم فشردم تا از دردم کاسته شود. تمام عصب مغزم فریاد می کشید؛ درد، درد، درد و من چشم هایم را با تمام توان به هم می فشردم. درد به آرامی کم می شد و من از فشار چشم هایم کم می کردم. چشم باز کردم. سیاهی کمرنگی روی فرش پهن شده بود و آرام آرام محو می شد، مثل درد. اولین چیزی که دیدم چیزی بود که به دنبالش بودم: مهره زردرنگ منچ! مهره را از روی زمین برداشتم و به طرف آشپزخانه رفتم. می لنگیدم. پشت پنجره ایستادم. پیکان سفیدرنگ مدل ۱۳۶۳ عباس از پارکینگ بیرون آمد. گوشه پنجره را باز کردم. دلم می خواست برایشان دست تکان بدهم. این صحنه را ماه ها پیش در فیلمی دیده بودم. مادری که از پشت پنجره برای شوهر و بچه هایش دست تکان می داد. دلم می خواست برایشان دست تکان بدهم و بچه ها سرشان را از پنجره بیرون بیاورند و با سر و صدا برایم دست تکان بدهند، مثل همان فیلمی که چند ماه پیش دیده بودم. چرخی زدم و پشت به پنجره، روی صندلی نشستم. به ساعت روی دیوار نگاه کردم و می دانستم همین الآن از سر کوچه پیچیدند.
دست هایم را به میز تکیه دادم و همان طور که نگاهم از روی استکان ها می گذشت، کارهای روزانه ام را در ذهن مرور کردم. در کم تر از چند هزارم ثانیه، انگشتانم لبه میز را محکم فشرد و رها کرد. باید صبحانه می خوردم! کارهایم زیاد بود.

نظرات کاربران درباره کتاب بیراهه‌ای در آفتاب

غم انگیز بود. استیصال مطلق یک زن بیوه ی جوان در طبقات پایین اجتماع.
در 2 سال پیش توسط شهرزاد همامی
میخوام بخرمش چطور ممکنه؟؟؟؟
در 2 ماه پیش توسط سحر رشیدی