فیدیبو نماینده قانونی فیدیبو و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب مجموعه اشعار اسدی طوسی

کتاب مجموعه اشعار اسدی طوسی

نسخه الکترونیک کتاب مجموعه اشعار اسدی طوسی به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با نصب اپلیکیشن فیدیبو این کتاب را به صورت کاملا رایگان مطالعه کنید.

درباره کتاب مجموعه اشعار اسدی طوسی

چو بختش به هر کار منشور داد سپهرش یکی نامور پور داد بدان پورش آرام بفزود و کام گرانمایه را کرد گرشساب نام به خوبی چهر و به پاکی تن فروماند از آن شیرخوار انجمن به روز نخستین چو یک ماهه بود به یک مه چو یک ساله بالا فزود چو شد سیر شیر از دلیریّ و زور ز گهواره شد سوی شبرنگ و بور زره کرد پوشش به جای حریر به بازی کمان خواست با گرز و تیر به جای خوروخواب کین جست و جنگ به جای بّرِ دایه شیر و پلنگ به ده سالگی شد ز مردی فزون به یک مشت گردی فکندی نگون چو زین آبگون چرخ گوهر نگار گذر کرد سالش دو پنج و چهار یلی شد که جستی ز تیغش گریغ به دریا درون موج و بر باد میغ زدی دست و پیل دوان را دو پای گرفتی فرو داشتی هم به جای بدش سی رشی نیزه ز آهن به رزم می از ده منی جام خوردی به بزم به زخم از سنان آتش افروختی به یک تیر ده درع بر دوختی کمربند گردان گرفتی به کین برانداختی نیزه بالا ز زین اگر خود اگر گرز و خفتانش پیل کشیدی، نبردی فزون از دو میل به کوه ار کمند اندر آویختی بکندی، چو باره برانگیختی رخ مرگ در تیغ پر خون ز پیش بدیدی چو در آینه چهر خویش بسی بر سپاه گران گشته چیر بسی سروران را سرآورده زیر کسی نیز بر اثرط کینه جوی نیارست کاویدن از بیم اوی ز تور اندرون تا که گرشاسب خاست گذر کرده بُد هفتصد سال راست بزرگان این تخمه کز جم بُدند سراسر نیاکان رستم بُدند

ادامه...
  • ناشر فیدیبو
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 3.21 مگابایت
  • تعداد صفحات ۰ صفحه

بخشی از کتاب مجموعه اشعار اسدی طوسی

با نصب اپلیکیشن فیدیبو این کتاب را به صورت کاملا رایگان مطالعه کنید.

در صفت آسمان گوید

چو دریاست این گنبد نیگون
زمین چون جزیره میان اندرون

شب و روز بر وی چو دو موج بار
یکی موج از و زرد و دیگر چو قار

چو بر روی میدان پیروزه رنگ
دو جنگی سوار این ز روم آن ز زنگ

یکی از بر خنگ زرین جناغ
یکی بر نوندی سیه تر ز زاغ

یکی آخته تیغ زرین ز بر
یکی بر سر آورده سیمین سپر

جهان حمله گه کرده تا زنده تیز
گه اندر درنگ و گه اندر گریز

نماید گهی رومی از بیم پشت
گریزان و آن زرد خنجر به مشت

گهی آید آن زنگی تاخته
ز سیمین سپر نیمی انداخته

دو گونست از اسپانشان گرد خشک
یکی همچو کافور و دیگر چو مشک

ز گرد دو رنگ اسپ ایشان به راه
سپیدست گه موی و گاهی سیاه

نه هرگز بودشان به هم ساختن
نه آسایش آرند از تاختن

کسی را که سازند با جان گزند
بکوبندش از زیر پای نوند

تکاور تکانند هر دو چو باد
سواران چه بر غم از ایشان چه شاد

در نکوهیدن جهان گوید

جهان ای شگفتی به مردم نکوست
چو بینی همه درد مردم از وست

یکی پنج روزه بهشتست زشت
چه نازی به این پنج روزه بهشت

ستاننده چابک رباییست زود
که نتوان ستد باز هرچ او ربود

سراییست بر وی گشاده دو در
یکی آمدن را شدن، زآن به در

نه آن کآید ایدر بماند دراز
نه آنرا که رفت آمدن هست باز

چو خوانیست بر ره که هرکس زپیش
شود زود چون خورد از وبهر خویش

بتی هست گویا میانش اهرمن
فریبنده دل ها به شیرین سخن

هرآنکش پرستد بود بت پرست
چه با او چه با دیو دارد نشست

چه چابوک دستست بازی سگال
که در پرده داند نمودن خیال

دو پرده بر این گنبد لاجورد
ببندد همی گه سیه گاه زرد

به بازی همین زین دو پرده برون
خیال آرد از جانور گونه گون

بتی شد تنش از رشک و جانش ز آز
دو دست از امید و دو پای از نیاز

دل از بی وفایی و طبع از نهیب
رخان از شکست و زبان از فریب

دو گونه همی دم زند سال و ماه
یکی دم سپید و یکی دم سیاه

بر این هر دو دم کاو برآرد همی
یکایک دم ما شمارد همی

اگر سالیان از هزاران فزون
دراو خرمی ها کنی گونه گون

به باغی دو در ماند ار بنگری
کز این در درآیی، وزان بگذری

بر او جز نکوهش سزاوار نیست
که آنک آفریدش سبکبار نیست

کنون چون شنیدی بدو دل مبند
و گر دل ببندی شوی درگزند

در ستایش دین گوید

دل از دین نشاید که ویران بود
که ویران زمین جای دیوان بود

نگه دار دین آشکار و نهان
که دین است بنیان هر دو جهان

پناه روانست دین و نهاد
کلید بهشت و ترازوی داد

در رستگاری ورا از خدای
ره توبه و توشهٔ آن سرای

ز دیو ایمنی وز فرشته نوید
ز دورخ گذار و به فردوس امید

رهانندهٔ روز شمار از گداز
دهنده به پول چینود جواز

چراغیست در پیش چشم خرد
که دل ره به نورش به یزدان برد

روانراست نو حله ای از بهشت
که هرگز نه فرسوده گردد نه زشت

ره دین گرد هرکه دانا بود
به دهر آن گراید که کانا بود

جهان را نه بهر بیهده کرده اند
ترا نز پی بازی آورده اند

سخن های ایزد نباشد گزاف
ره دهریان دور بفکن ملاف

بدان کز چه بُد کاین جهان آفرید
همان چون شب و روز کردش پدید

چرا باز تیره کند ماه وتیر
زمین در نوردد چو نامه دبیر

دم صور بشناس و انگیختن
روان ها به تن ها برآمیختن

همان کشتن مرگ روز شمار
زمین را که سازد به دل کردگار

زمان چیست بنگر چرا سال گشت
الف نقطه چون بود و چون دال گشت

تن و جان چرا سازگار آمدند
چه افاتد تا هر دو یار آمدند

همه هست در دین و زینسان بسست
ولیک آگه از کارشان کو کسست

اگر کژ و گر راست پوینده اند
همه کس ره راست جوینده اند

ولیکن درست آوریدن بجای
مر آن را نماید که خواهد خدای

ره دین بپای آر خود چون سزاست
که گیتی به دین آفرید ست راست

همه گیتی از دیو پر لشکرند
ستمکاره تر هر یک از دیگرند

اگر نیستی بندشان داد و دین
ربودی همی این از آن آن ازین

به یزدان بدین ره توان یافتن
که کفرست از و روی تافتن

بد ونیک را هر دو پاداشنست
خنک آنک جانش از خرد روشنست

ازین پس پیمبر نباشد دگر
به آخر زمان مهدی آید به در

بگیرد خط و نامهٔ کردگار
کند راز پیغمبران آشکار

ز کوچک جهان راز دین بزرگ
گشاید خورد آب با میش گرگ

بدارد جهان بر یکی دین پاک
برآرد ز دجال و خیلش هلاک

همان آب گویند کآید پدید
دَرِ توبه را گم بباشد کلید

رسد ز آسمان هر پیمبر فراز
شوند از گس مهدی اندر نماز

سوی خاور آید پدید آفتاب
هم آتش کند جوش طوفان چو آب

از آن پس شگفت دگرگونه گون
بس افتد جهاندار داند که چون

تو آنچ از پیمبر رسیدت به گوش
به فرمان بجای آر آنرا بکوش

بر اسپ گمان از ره بیش و کم
مشو کت به دوزخ برد با فدم

به دست آورد از آب حیوان نشان
بخورزو و پس شادزی جاودان

سر هر دوره راست کن چپ و راست
از آن ترس کآنجا نهیب و بلاست

وز آن بانگ کآید در آن رهگذار
که ره دین مراین را آن را بدار

نشین راست با هرکس و راست خیز
مگر رسته گردی گه رستخیز

در نعت نبی علیه السلام

ثنا باد بر جان پیغمبرش
محّمد فرستاده و بهترش

که بُد بر در دین یزدان کلید
جهان یکسر از بهر او شد پدید

بدو داد دادار پیغام خویش
بپیوست با نام نام خویش

ز پیغمبران او پسین بُد درست
ولیک او شود زنده زیشان نخست

یکی تن وی و خلق چندین هزار
برون آمد و کرد دین آشکار

ببرد از همه گوی پیغمبری
که با او کسی را نبد برتری

خبر زآنچه بگدشت یا بود خواست
زکس ناشنیده همه گفت راست

به یک چشم زد از دل سنگ خواست
به معجز برآورد نوبر درخت

دل دنیی از دیو بی بیم کرد
مه آسمان را به دو نیم کرد

ز هامون به چرخ برین شد سوار
سخن گفت بر عرش با کردگار

گه رستخیز آب کوثر وراست
لوا و شفاعت سراسر وراست

مر اندامش ایزد یکایک ستود
هنرهاش را بر هنر برفروزد

ورا بُد به معراج رفتن ز جای
به یک شب شدن گرد هر دو سرای

مه از هر فرشته بُدش پایگاه
بر از قاب قوسین به یزدانش راه

سرافیل همرازش و هم نشست
براق اسب و جبریل فرمان پرست

همیدونش بر ساق عرشست نام
نُبی معجز او را ز ایزد پیام

به چندین بزرگی جهاندار راست
بدو داد پاک این جهان او نخواست

نمود آنچه بایست هر خوب و زشت
ره دوزخ و راه خرم بهشت

چنان کرد دین را به شمشیر تیز
که هزمان بود بیش تا رستخیز

ز یزدان و از ما هزاران درود
مر او را و یارانش را برفزود

در صفت طبایع چهارگانه گوید

گهر های گیتی به کار اندرند
ز گردون به گردان حصار اندراند

به تقدیر یزدان شده کارگر
چو زنجیر پیوسته در یکدگر

پهارند لیکن همی زین چهار
نگار آید از گونه گون صد هزار

به هر یک درون از هنر دستبرد
پدیدست چندانکه نتوان شمرد

ولیکن چو کردی خرد رهنمون
ستایش زمین راست زیشان فزون

ره روزی از آسمان اندراست
ولیکن زمین راه او را درست

شب از سایهٔ اوست کز هر کران
ببینی از بر سپهر اختران

بزرگان و پیغمبران خدای
همه بر زمین داشتند جای

هرآن صحف کز ایزد آورده اند
بر او بود هر دین که گسترده اند

هم از آب و آتش هم از باد نیز
به دل بر زمین راست تا رستخیز

زمینست چون مادر مهرجوی
همه رستنی ها چو پستان اوی

بچه گونه گون خلق چندین هزار
که شان پروراند همی در کنار

زمین جای آرام هر آدمیست
همان خانه کردگار از زمینست

بساط خدایست هرکه به راز
بر او شد، توان نزد یزدان فراز

همو قبلهٔ هر فرشته است راست
بدان کز گلش بود چو آدم که خاست

گهرهای کانی وی آرد همی
جهان هم بدو نیز دارد همی

زمینست هر جانور را پناه
تن زنده و مرده را جایگاه

همو بردبارست کز هر کسی
کشد بار اگر چند بارش بسی

زمین آمد از اختران بهره مند
هم از هر سه ارکان ط چرخ بلند

همو عرصه گاهیست شیب و فراز
معلق جهانبانش گسترده باز

ز هر گونه نو جانور صد هزار
کند عرض یزدان درین عرصه راز

چو جای نمازست گشتست پست
همه در نماز از برش هرچه هست

از و راست مردم دو تا چارپای
نگون رستنی که نشسته به جای

همان اختران از فلک همچنین
همه سا جدانند سر بر زمین

هوا و آتش و آب هریک جداست
زمین هر چهارند یکجای راست

نیابی نشان وی از هر سه شان
و زیشان در او بازیابی نشان

زمین را به بخشنگی یار نیست
چنان نیز دارنده زنهار نیست

گر از تخم هر چش دهی زینهار
یکی را بدل باز یابی هزار

چو خوانیست کآرد بر او هر زمان
بی اندازه مردم همی میهمان

نه هرگز خورشهاش بّرد ز هم
نه مهمانش را گردد انبوه کم

زمین قبلهٔ نامور مصطفی است
از او روی برگاشتن نارواست

گر آتش به آمد بر مغ چه باک
از آتش بد ابلیس و آدم زخاک

ببین زین دو تن به کدامین کسست
همان زین دو بهتر نشان این بسست

زمینست گنج خدای جهان
همان از زمینست فخر شهان

پرستنده او مه و آفتاب
همیدون فلک زآتش و باد و آب

رهی وار گردش دوان کم وبیش
چو شاهی وی آرمیده بر جای خویش

همیدون تموز و دی اش چاکرست
بهارش مشاطه خزان زرگرست

ز زرّ و گهر این نثار آورد
ز دیبا همی آن نگار آورد

یکی زر بفتش دهد خسروی
یکی شارها بافدش هندوی

همش عاشقست ابر با درد و رشک
کش از دیده هزمان بشوید به اشک

گهی ساقی و کاردانش بود
گهی چتر و گه سایبانش بود

زمین چونش مردم نباشد گمست
زمین را پرستنده هم مردمست

خور و پوشش تنش را زوست چیز
هم ایزد از او آفریدست نیز

همی از زمین باشد آمیختن
وز او بود خواهد برانگیختن

ازین چار ارکان که داری بنام
ببین کاین هنرها جز او را کدام

در ستایش مردم گوید

کنون زین پس از مردم آرم سخن
که گیتی تمام اوست ز آغاز وبن

به گیتی درون جانور گو نه گون
بسند از گمان وز شمردن فزون

ولیک از همه مردم آمد پسند
که مردم گشادست و ایشان به بند

خرد جانور به ز مردم ندید
که مردم تواند به یزدان رسید

زمین ایزد از مردم آراستست
جهان کردن از بهر او خواستست

به مردم فرستاد پیغام خویش
زگیتی ورا خواند هم نام خویش

بدو داد شاهی ز روی هنر
بدین بیکران گونه گون جانور

که گر کشتن ار کارش آید هوا
بدیشان کند هرچه باشد روا

ز مردم بدان راستی خواستست
که هر جانور کژ و او راستست

همه نیکوی ها به مردم نکوست
ز یزدان تمام آفرینش بدوست

سپهریست نو پرستاره بپای
جهانیست کوچک رونده ز جای

چو گنجیست در خوبتر پیکری
درو ایزدی گوهر از هر دری

مرین گنج را هرکه یابد کلید
در راز یزدانش آید پدید

ببیند ز اندک سرشت آب و خاک
دو گیتی نگاریده یزدان پاک

یکی دیدنی روی و فرسودنی
نهان دیگر و جاودان بودنی

دلت را همی گر شگفت آید این
به چشم خرد خویشتن را ببین

تنت آینه ساز و هر دو جهان
ببین اندر و آشکار و نهان

هر آلت که باید بدادست نیز
بهانه بر ایزد نماندست چیز

یکی موی از این کم نباید همی
وگر باشد افزون نشاید همی

گر از ما بدی خواهش آراستن
که دانستی از وی چنین خواستن

بر آن آفرین کن که این کار اوست
نکوتر ز هرچیز کردار اوست

ببین وبدان کز کجا آمدی
کجا رفت باید چو ز ایدر شدی

چرا این پیام و نشان از خدای
چه بایست چندین ره رهنمای

همه با توست ار بجوییش باز
نباید کسی تا گشایدت راز

ازین بیش چیزی نیارمت گفت
بس این گر دلت با خرد هست جفت

در صفت جان و تن گوید

چنین دان که جان برترین گوهر است
نه زین گیتی از گیتی دیگرست

درفشنده شمعیست این جان پاک
فتاده درین ژرف جای مغاک

یکی نور بنیاد تابندگی
پدید آر بیداری و زندگی

نه آرام جوی و نه جنبش پذیر
نه از جای بیرون و نه جای گیر

سپهر و زمین بستهٔ بند اوست
جهان ایستاده به پیوند اوست

نهان از نگارست لیک آشکار
همی برگرد گونه گونه نگار

کند در نهان هرچه رای آیدش
رسد بی زمان هرکجا شایدش

ببیندت و دیدن ورا روی نیست
کشد کوه و همسنگ یک موی نیست

تن او را به کردار جامه است راست
که گر بفکند ور بپوشد رواست

به جان بین گرامی تن خویشتن
چو جامه که باشد گرامی به تن

تنت خانه ای دان به باغی درون
چراغش روان زندگانی ستون

فروهشته زین خانه زنجیر چار
چراغ اندر او بسته قندیل وار

هر آن گه که زنجیر شد سست بند
زهر گوشه ناگه بخیزد گزند

شود خانه ویران و پژمرده باغ
بیفتد ستون و بمیرد چراغ

از آن پس چو پیکر به گوهر سپرد
همان پیشش آید کز ایدر ببرد

چو دریاست گیتی تن او را کنار
بر این ژرف دریاست جان را گذار

به رفتن رهش نیست زی جای خویش
مگر کشتی و توشه سازد ز پیش

تو کشتیش دین و دهش توشه دان
ره راست باد و خرد بادبان

و گرنه بدان سر نداند رسید
در این ژرف دریا شود ناپدید

گرت جان گرامیست پس داد کن
ز یزدان و پادافرهش یاد کن

ز تو هرچه نتوانی ایزد نخواست
تو آن کن که فرمودت از راه راست

مپندار جان را که گردد نچیز
که هرگز نچیز او نگردد بنیز

تباهی به چیزی رسد ناگزیر
که باشد به گوهر تباهی پذیر

سخنگوی جان جاودان بودنیست
نه گیرد تباهی نه فرسودنیست

از این دو برون نیستش سرنبشت
اگر دوزخ جاودان گر بهشت

در سبب گفتن قصه گوید

یکی کار جستم همی ارجمند
که نامم شود زو به گیتی بلند

اگر نامهٔ رفتنم را نوید
دهند این دو پیک سیاه و سپید

به رفتن بود خوش دل شاد من
به نیکی کند هرکسی یاد من

مهی بُد سر داد و بنیاد دین
گرانمایه دستور شاه زمین

محمّد مه جود و چرخ هنر
سمعیل حصّی مر او را پدر

ردی دانش آرای یزدان پرست
زمین حلم و دریا دل و راد دست

ز چرخ روان تا بره تیره خاک
چه و چون گیتی بدانسته پاک

خوی نیک و خوبی و فرزانگی
ره رادی و رای مردانگی

نکوبختی و دانش و کلک وتیغ
خدا ایچ ناداشته زو دریغ

برادرش والا براهیم راد
گزین جهان گرد مهتر نژاد

خنیده به کلک و ستوده به تیر
بدین گنج بخش و بدان شهر گیر

دو پرورده شاه بدخواه سوز
یکی داد و ورز و یکی دین فروز

جهان را چو دو دیدهٔ روزگار
زمان را چو دو دست فرمانگزار

ز هرکس فزون جاهشان نزد شاه
گذشته درفش مهیشان ز ماه

به بگماز یک روز نزدیک خویش
مرا هر دو مهتر نشاندند پیش

بسی یاد نام نکو رانده شد
بسی دفتر باستان خوانده شد

ز هر گونه رایی فکندند بن
پس آن گه گشادند بند سخن

که فردوسی طوسی پاک مغز
بدادست داد سخن های نغز

به شهنامه گیتی بیاراستست
بدان نامه نام نکو خواستست

تو همشهری او را و هم پیشه ای
هم اندر سخن چابک اندیشه ای

بدان همره از نامهٔ باستان
به شعر آر خرّم یکی داستان

بسا نامداران که بردند رنج
نهانی نهادند هر جای گنج

سرانجام رفتند و بگذاشتند
نه زیشان کسی بهره برداشتند

تو زین داستان گنجی اندر جهان
بمانی که هرگز نگردد کمی

همش هرکسی یابد از آدمی
هم از برگرفتن نگیرد کمی

بُوی مانده فرزند ایدر بجای
که همواره نام تو ماند بپای

ز دانش یکی خرم نهی
که از میوه هرگز نگردد تهی

جهان جاودانه نماند به کس
بهین چیز از و نیک نامست و بس

کنون کان یاقوت دانش بکن
ز دریای اندیشه دُر دَر فکن

خرد آتش تیز و دل بوته ساز
سخن زرِّ کن پاک بر هم گداز

پس این زر و این گوهران بار کن
در این گنج یکباره انبار کن

زکس یاد این گنج بر دل میار
جز از شاه ارّانی شهریار

مجوی اندرین کار جز کام اوی
منه مُهر بر وی به جز نام اوی

که تا جایگه یافتی نخجوان
بدین شاه شد بخت پیرت جوان

در ستایش شاه بودلف گوید

کنون ز ابر دریای معنی گهر
ببارم، گل دانش آرم به بر

فزایم ز جان آفرین شاه را
که زیباست مر خسروی گاه را

شه ارمن و پشت ایرانیان
مه تازیان، تاج شیبانیان

ملک بودلف شهریار زمین
جهاندار ارّانی پاک دین

بزرگی که با آسمان همبرست
ز تخم براهیم پیغمبرست

فروغست رایش دل و دیده را
پناهست دادش ستمدیده را

نبشتست بخت از پی کام خویش
به دیوان فرهنگ او نام خویش

به فرّش توان رفت بر مشتری
به نامش توان بست دیو و پری

تن و همتش را سرانجام برست
که آنجا که ساقش زحل را سرست

به صد لشکر اندر گه رزم و نام
نپرسید باید ز کس کاو کدام

چنو دست زی تیغ و ترکش کشید
که یارد به نزدیک تیغش چخید

اگر خشتی از دستش افتد به روم
شوندش رهی هر کز آن مرز و بوم

برد سهم او دل ز غران هژبر
کند گرد او خشک باران در ابر

به دریا بسوزد ز تف خیزران
چنو زد نوند سبک خیز ران

اگر بابت روم کین آورد
به شمشیر بت را به دین آورد

جهان را اگر بنده خواند ز پیش
ز بهرش کند حلقه در گوش خویش

ز گردون چنان کرد جاهش گذار
کز او نیست برتر به جز کردگار

فرستست خشتش به گاه پیام
نبردش نویدست و کشتن خرام

عقابیست تیرش که در مغز و ترگ
بچه فتح باشد ورا خایه مرگ

سپه را که چون او سپه کش بود
چه پیش آب دریا، چه آتش بود

زمینی که شد جای ناورد اوی
کند سرمه در دیده مه گرد اوی

برون از پی دینش پیکار نیست
برون از غراش ایچ کردار نیست

چلیپاپرستان رومی گروه
چنانند از او وز سپاهش ستوه

بدارند روز و شب از بس هراس
به هر کوه دیده، به هر دیر پاس

ستون سپهر روان رای اوست
سر تخت بخوان جوان جای اوست

چنانست دادش که ایمن به ناز
بخسبد همی کبک درپّر باز

شود در یکی روزه ده بار بیش
به پرسیدن گرگ بیمار میش

چو خواهندگان دید شادی کند
فزون زان که خواهند رادی کند

دو دستش تو گویی گه کین و مهر
یکی هست دریا و دیگر سپهر

درین موجها گوهر و جود نم
در آن ماه تیغ و ستاره درم

کز آن گوهر و زر که را داد پیش
به یک ره گر آری از و کم و بیش

بدین کرد شاید نهان آفتاب
بدان شاید انباشت دریا و آب

که را راند خشمش فتد در گداز
که را خواند جودش برست از نیاز

چنو تاج و اورنگ را شاه نیست
جز او چرخ فرهنگ را ماه نیست

ز هر افسری برتر ست افسرش
ز هر گوهری پاکتر گوهرش

هماییست مر چرخ را فّر اوی
که شاهی دهد سایهٔ پّر اوی

به چوگان چو برداشت گوی زرنگ
ز بیمش بگردد رخ مه زرنگ

کمندش چو از شست گردد رها
تو گویی که برداشت ابر اژدها

ز هامون شب تیره بر چرخ تیر
کند رشته در چشم سوزن به تیر

چو مالد به زه گوشهای کمان
بمالد به کین گوش گشت زمان

به باد تک اسپش به خاور زمین
کند غرق کشتی به دریای چین

تف تیغش از هند شب کرد بوم
کند باز قنذیل رهبان به روم

نه کس را بود فرّه و جود او
نه فرزند چون میر محمود او

شهی مایهٔ شاهی و سروری
بزرگی ز گوهر به هر گوهری

گرد زیب از او نامداری همی
دهد بوی از او شهریاری همی

دل اختر از جان هوا جوی اوست
زبان زمانه ثناگوی اوست

سخنهاش درّست و دانش سرشت
خبرهاش هریک چراغ بهشت

چو خرسند بد خوب کاری کند
چو خشم آیدش بردباری کند

به نیزه مه آرد ز گردون فرود
به ناوک به کیوان فرستد درود

ز دریا کند در تف تیغ میغ
ز باران خونین کند میغ تیغ

روا باشد این شاه را ماه تخت
که فرزند دارد چنان نیکبخت

برادرش چون ماه آن پاکزاد
براهیم بن صفر با فر و داد

پناه جهان خسرو ارجمند
دل گیتی امید تخت بلند

بزرگی که اختر گه مهر و خشم
به فرمان او دارد از چرخ چشم

بهی در خور تخت او روز بار
زهی از در بخت او روزگار

ز شمشیر او لعل جای کمین
بریزد ز کف زر به روی زمین

سزد گر کشد بر مه این شاه سر
که زینسان برادر وز آنسان پسر

نه زین شاه به در خورگاه بود
نه کس را به گیتی چنان شاه بود

نبینی ز خواهنده و میهمان
تهی بارگاه ورا یک زمان

همی هرکه جایی فتد در نیاز
بدین درگه آیند تازان فراز

رسد هر که آید هم اندر شتاب
به خوان و می و خلعت و جاه و آب

نه کس زین شهنشاه دل خسته شد
به بر هیچ مهمان درش بسته شد

هر آن کز غم جان و بیم گناه
به زنهار این خانه گیرد پناه

ز بدخواه ایمن شود وز ستم
چو از چنگ یوز آهو اندر حرم

اگر داد باید شهی هرچه هست
دهد این شه و ندهد او را ز دست

چنین باد تا جاودان نام او
مگر داد چرخ از ره کام او

همی تا بماند زمان و زمین
به فرمانش بادا هم آن و هم این

تن زندگانیش چون کدخدای
سلب روز و شب وین جهانش سرای

ز بالای تابنده ماه افسرش
ز پهنای گیتی فزون کشورش

جهان خرم از فر و اورند اوی
هم از میر محمود فرزند اوی

در مردانگی گرشاسب گوید

ز کردار گرشاسب اندر جهان
یکی نامه بُد یادگار از مهان

پر از دانش و پند آموزگار
هم از راز چرخ و هم از روزگار

ز فرهنگ و نیرنگ و داد و ستم
ز خوبّی و زشتیّ و شادّی و غم

ز نخجیر و گردنفرازی و رزم
ز مهر دل وکین و شادی و بزم

که چون خوانی از هر دری اندکی
بسی دانش افزاید از هر یکی

ز رستم سخن چند خواهی شنود
گمانی که چون او به مردی نبود

اگر رزم گرشاسب یاد آوری
همه رزم رستم به باد آوری

همان بود رستم که دیو نژند
ببردش به ابر و به دریا فکند

سُته شد ز هومان به گرز گران
زدش دشتبانی به مازندران

زبون کردش اسپندیار دلیر
به کشتیش آورد سهراب زیر

سپهدار گرشاسب تا زنده بود
نه کردش زبون کس، نه افکنده بود

به هند و به روم و به چین از نبرد
بکرد آنچه دستان و رستم نکرد

نه ببر و نه گرگ آمد از وی رها
نه شیر و نه دیو و نه نر اژدها

به جنگ ار سوار ار پیاده بدی
جهان از یلان دشت ساده بدی

سپردی به هنگام که مال میل
فکندی به کشتی و کوپال پیل

به شهنامه فردوسی نغزگوی
که از پیش گویندگان برد گوی

بسی یاد رزم یلان کرده بود
ازین داستان یاد ناورده بود

نهالی بُد این رُسته هم زان درخت
شده خشک و بی بار و پژمرده سخت

من اکنون ز طبعم بهار آورم
مراین شاخ نو را به بار آورم

به باد هنر گل کفانم بر اوی
ز ابر سخن دُر فشانم بر اوی

برش میوهٔ دانش آرم برون
کنم آفرین شهنشه فزون

بسازم یکی بوستان چون بهشت
که خندد ز خوشی چو اردیبهشت

گلش سربه سر درّ گویا بود
درخت و گیا مشک بویا بود

بتستانی آرایم از خوش سخن
که هرگز نگارش نگردد کهن

بتش از خردزاده و جان پاک
ز دانش سرشته نه از آب و خاک

ببافم یکی دیبهٔ شاهوار
ز معنیش رنگ و ز دانش نگار

ز جان آورم تار و پودش فراز
کنم خسروی را برو بر طراز

مرا جز سخن ساختن کار نیست
سخن هست لیکن خریدار نیست

ز رادان همی شاه ماندست و بس
خریدار از او بهترم نیست کس

که همواره من بنده را شاد داشت
سرم را زهم پیشگان بر فراشت

دبیر وی آورد زی من پیام
گزین دهخدا لولوی نیکنام

که گوید همی شاه فرهنگ جوی
به نام من این نامه را بازگوی

اگر زانکه فردوسی این را نگفت
تو با گفتهٔ خویش گردانش جفت

دو گویا چنین خواست تا شد ز طوس
چنان شد نگویی تو باشد فسوس

کنون گر سپهرم نسازد کمین
بگویم به فرمان شاهِ زمین

کز او نام را خوب کاری بود
ز من در جهان یادگاری بود

ز بهتر سخن نیست پاینده تر
وز او خوشتر و دل فزاینده تر

سخن همچو جان ز آن نگردد کهن
که فرزند جانست شیرین سخن

ازین پرنیان زان دلم شد دژم
که دیدم بر او چهرهٔ شاه جم

به یاد آمدم فرّ و فرهنگ اوی
بزرگی و دیهیم و اورنگ اوی

ز خویِ بدِ چرخ ماندم شگفت
که مهر از چنان شه چرا برگرفت

یکی زشت را کرد گیتی خدیو
که از کتف مارست و از چهره دیو

که داند کنون کاو بماند ار بمرد
بدرّید شیر ار پلنگش ببرد

فزون زان ستم نیست بر رادمرد
که درد از فرومایه بایدش خورد

بر بخردان مرگِ والا سران
به از زندگانیّ بدگوهران

ولیکن چنین است چرخ از نهاد
زمانه نه بیداد داند نه داد

زمین هست آماجگاه زمان
نشانه تن ما و چرخش کمان

ز زخمش همه خستگانیم و زار
نهانیم خون لیک درد آشکار

بگفت این و شد بر رخ اشکش ز درد
چو سیم گدازیده بر زرّ زرد

به رخ دلبر از درد شد چون زریر
مژه ابر کرد و کنار آبگیر

ز بادام سرمه به مرجان خرد
گهی ریخت و گاهی به فندق سترد

هرآنکس که پیرامنش بُد براند
خود و دایه جادو و شاه ماند

چو پر دَخته شد جای بر پای خاست
نیایش کنان گفت کای شاه راست

خرد بر دلم راز چونین گشاد
که هستی تو جمشید فرخ نژاد

ز مهر تو دیریست تا خسته ام
به بند هوای تو دل بسته ام

نگار تو اینک بهار منست
برین پرنیان غمگسار منست

همین بود کام دلفروزیم
که روزی بود دیدنت روزیم

تراام کنون گر پذیری مرا
بر آیین به جفت گیری مرا

دهم جان گر از دل به من بنگری
کنم خاک تن تا به بسپری

همی گفت و ز نرگسان سیاه
ستاره همی ریخت بر گرد ماه

جهاندار گفت ار تو را جم هواست
نی ام من، وگر مانم او را رواست

همانند بس یابی این مردمان
ولیکن درستی نباشد همان

نه هر آهوی را بود مشک ناب
نه از هر صدف دُرّ خیزد خوشاب

گمانی نکو بردی ای دلپذیر
ولیکن گمانت کمان بُد نه تیر

به من برمنه نام جم بی سپاس
مرا نام ماهان کوهی شناس

چنین داد پاسخ بُت دل گسل
که خورشید پوشید خواهی به گل

که گوید به گیتی که ماهان توی
که جمشید خورشید شاهان توی

نهان گر کند شاه نام و گهر
نماند نهان زیب شاهیّ و فَر

گر از ابر دیدار گیتی فروز
بپوشد، نماند نهان نور روز

ترا دام و دَد بازداند به مهر
چه مردم بود کِت نداند به چهر

گوا بر نکو پیکر تو دُرست
همین پرنیان بس که در پیش تست

مرا این زن پیر چون مادرست
یکی چابک اندیش کندا گرست

به هر دَم زدن زین فروزنده هفت
بگوید که اندر دَه و دو چه رفت

نمودست رازت به من سر به سر
که باشد مرا از تو شه یک پسر

ز پیوند یاری چه گیری کنار
که سروت بود پیش و مه در کنار

نگاری نخواهی بهشتی سرشت
که با روی او باشی اندر بهشت

به خوبی بتان پیشکار من اند
به مردی سواران شکار من اند

ز خوشیّ و خوی و خردمندیم
بهانه چه داری که نپسندیم

مَده روز فَرخ به روز نژند
ز بهر جهان دل در اندُه مبند

جهان دام داریست نیرنگ ساز
هوای دلش چینه و دام آز

کشد سوی دام آنکه شد رام او
کُشد پس چو آویخت در دام او

از آن او بجایست و ما برگذار
که چون ما نکاهد وی از روزگار

پسِ پیری از ما ببرّد روان
چو او پیر شد بازگردد جوان

تو تا ایدری شاد زی غم مخور
که چون تو شدی باز نایی دگر

به امروز ما باز کی در رسیم
که تا پیش تازیم پیش از پسیم

بگفت این و گلبرگ پرژاله کرد
ز خونین سر شک آستین لاله کرد

دو نرگس شدش ابر لولو فکن
به باران همی شست برگ سمن

دل جَم ز بس خواهشش گشت نرم
نهان گفت کای گنج فرهنگ و شرم

از آن راز بیرون نیارم همی
که از جان به بیم ام نیارم همی

هم از بخت ترسم که دمساز نیست
هم از تو که با زن دلِ راز نیست

که موبد چنین داستان زد ز زن
که با زن دَرِ راز هرگز مزن

سخن همچو مر غیست کش دام کام
نشیند به هر جا چو بجهد ز دام

پدرت ار ز من گردد آگاه، نیز
بود کِم شود دشمن از بهر چیز

به طمع بزرگی نگهدار دم
به ضحاکِ نا پاک بسپار دم

کسی کش نه ترس از نکوهش نه غم
کند هر چه رای آیدش بیش و کم

تهی دستی و ایمن از درد و رنج
بسی بهتر از بیم با ناز و گنج

دلارام گفت ای شه نیک دان
نه هر زن دو دل باشد و ده زبان

همه کس به یک خوی و یک خواست نیست
ده انگشت مردم به هم راست نیست

به دارنده کاین آتش تیز پوی
دواند همی گرد این تیره گوی

که تا زنده ام هیچ نازارمت
برم رنج و همواره ناز آرمت

چنان دارم این راز تو روز و شب
که با جان بود گر برآید ز لب

به گیتی ندانم پناه تو کس
همه دشمنندت، منم دوست بس

مرو، با من ایدر بزی شادکام
نباید که جایی بمانی به دام

کرانیست دل خوش به نیکیّ خویش
گنه زو بود گر بد آیدش پیش

کرا بخت فرخ دهد تاج و گاه
چو خُرسند نبود، درافتد به چاه

همه کس پی سود باشد دوران
نخواهد کسی خویشتن را زیان

ز بس لابه و مهر و سوگند و پند
ازو ایمنی یافت شاه از گزند

چنان دان که هود اندران روزگار
پیمبر بُد از داور کردگار

به آیین پیمانش با او ببست
به پیوند بگرفت دستش به دست

مرا داده بودی تو فرمان ز پیش
که آن را که خواهم کنم جفت خویش

کنون جفتم آن شاه نیک اخترست
که از هر شه اندر جهان بهترست

همه کار جم یاد کرد آنچه بود
چو بشنید ازو شاه شادی نمود

بدو گفت خوش مژده ای دادیم
ز شادی دری تازه بگشادیم

ز تو بود فرخ مرا تاج و تخت
ز تست اینکه جم را به من داد بخت

کنون بر هیون بسته او را به گاه
فرستم به درگاه ضحاک شاه

که گفتست هر ک آرد او را به بند
به گنج و به کشور کنمش ارجمند

ز جان دختر امید دل بر گرفت
به پیش پدر زاری اندرگرفت

دو مشکین کمان از شکن کرد پر
ببارید صد نوک پیکان ز دُر

مشو، گفت در خون شاهی چنین
که بدنام گردی برآیی ز دین

هم از خونش تا جاودان کین بود
هم از هرکسی بر تو نفرین بود

گرت سوی نخچیر کردن هواست
هم از خانه نخچیر نکنی رواست

بترس از خداوند جان و روان
که هست او توانا و ما ناتوان

گر ایدر نگیردت فرجام کار
بگیرد به پاداش روز شمار

بدی گرچه کردن توان با کسی
چو نیکی کنی بهتر آید بسی

اگرچند بدخواه کشتن نکوست
از آن کشتن آن به که گرددت دوست

گر او را جدا کرد خواهی ز من
نخستین سر من جدا کن ز تن

بگفت این و شد با غریو و غرنگ
به لولو ز لاله همی شست رنگ

روان پدر سوخت بر وی به مهر
به چهرش بر از مهر برسود چهر

مبر، گفت غم کان کنم کت هواست
به هر روی فرمان و رایت رواست

ز بهر جم از جان و شاهی و گنج
برای تو بدهم ندارم به رنج

تو رو زو ره پوزش من بجوی
که فردا من آیم به گه نزد اوی

بشد دلبر و شاه را مژده داد
شد ایمن جم و بود تا بامداد

سپهر آتش روز چون برفروخت
درو خویشتن شب چو هندو بسوخت

بیامد بَر جم شه سرفراز
ز دور آفرین کرد و بردش نماز

لبت گفت جاوید پرخنده باد
درین خانه بودنت فرخنده باد

چو خورشید بی کاست بادی و راست
بداندیش چون ماه بگرفته کاست

بر آمد جم از جای و بنواختش
به اندازه بستود و بنشاختش

به بهبود برگفت بر من گمان
گرت نابیوس آمدم میهمان

بود نام نیک و سرافراشتن
ز ناخوانده مهمان نکو داشتن

همی تا توان راه نیکی سپر
که نیکی بود مر بدی را سپر

همی خوب کاریست نیکی به جای
که سودست بر وی به هر دو سرای

ازین پس دهد بوسه ماه افسرت
هم از گوهر من بود گوهرت

بود نامداری دلیر و سترگ
وزین تخمه خیزد نژادی بزرگ

به پنجم پسر باز گرد اوژنی
بود اژدهاکش هژبر افکنی

که جوشنش پیل ار به هامون کشد
به گردن نتابد به گردون کشد

ولیکن بترسم که از بهر من
بتابدت روزی ز راه اهرمن

به طمع بزرگیم بدهی به باد
بدان اژدها پیکر دیوزاد

به جم گفت شه کای جهان شهریار
به من بنده بر بد گمانی مدار

به یزدان که گردون به پرگار زد
کره هفت پیمود و بر چار زد

به باد این زمین باز گسترد پست
به آبش گشاد و به آتش ببست

که جز کام تو تا زیم زین سپس
نجویم، نه رازت بگویم به کس

به از خوب کاری به گیتی چه چیز
کی اندر رسم من بدین روز نیز

گرم دسترس در سزای تو نیست
بسندم که ایدر ترا هست زیست

که با دختر خویش تا زنده ام
پرستار تُست او و، من بنده ام

گر اکنون نه آنی که بودی ز پیش
بَرِ من همانی وزان نیز بیش

گهر گرچه اُفتد به کف بی سپاس
گرامی بود نزد گوهرشناس

درنگ آور ایدر،همی زی به ناز
بود کاید آن بخت برگشته باز

نماند جهان بر یکی سان شکیب
فرازیست پیش از پس هر نشیب

پسِ تیرگی روشنی گیرد آب
برآید پسِ تیره شب آفتاب

بهر بدت خُرسند باید بُدن
که از بد بتر نیز شاید بُدن

غمی نیست کان دل هراسان کند
که آن را نه خُرسندی آسان کند

نبست ایچ دَر داور بی نیاز
کز آن به دری پیش نگشاد باز

بگفت این و با مهر برخاست تفت
به رخ خاک پیشش برُفت و برفت

می و عنبر و عود و کافور خشک
هم از دیبه و فرش و دینار و مشک

فرستاد ازین هرچه بُد در خورش
یکی بار هر هفته رفتی برش

همی بود با دلبر و جام جم
که روزی نگشت از دلش کام کم

نهان مانده در کاخ آن سرو بُن
چو اندر دل رازداران سخن

در مولود پسر جمشید گوید

چو گلرخ به پایان نُه بُرد ماه
نهانی ستاره جدا شد ز ماه

پسر زاد یکی که گفتیش مهر
فرود آمد اندر کنار از سپهر

به خوبی پریّ و، به پاکی هنر
به پیکر سروش و، به چهره پدر

دل و جان جم گشت ازو شادکام
نهاد آن دلفروز را تور نام

شه زابلش پور خواندی همی
ز شادی برو جان فشاندی همی

چو بالید و سالش ده و پنج شد
بزرگی و فرهنگ را گنج شد

چنان شد بر اورنگ خوبی و زیب
که شد هر کس از دیدنش ناشکیب

نگار جم آنکو به هر جایگاه
بدیدیّ و زی تور کردی نگاه

همی گفت کاین تور فرزند اوست
ازو زاد زیرا همانند اوست

اگرچند پنهان کند مرد راز
پدید آردش روزگار دراز

سخن کان گذشت از زبان دو تن
پراکنده شد بر سر انجمن

بشد فاش احوال شاه جهان
به پیش مِهان و به پیش کِهان

چو بشنید زابل شه این گفتگوی
به جم گفت هان چارهٔ خویش جوی

گر آن مار کتف اهرمن چهره مرد
بداند، برآرد ز من وز تو گرد

سر من ز بهر تو از پیش گیر
غم من مخور تو سر خویش گیر

همی تا بود جان، توان یافت چیز
چو جان شد، نیر زد جهان یک پشیز

برآراست جم زود راه گریغ
شبی جُست تاریک و دارنده میغ

شبی همچون بر روی دیو سیاه
فشانده دم و دود دود دوزخ گناه

نگفت ایچ کس را وزان بوم زود
به هندوستان رفت و یک چند بود

وزانجا سوی مرز چین برکشید
شنیدست هرکس کزان پس چه دید

چنین آمد از گفتهٔ باستان
وز آن کآ گه از راز این داستان

که ضحاک ناگه گرفتش به چین
به ارّه به دو نیم کردش به کین

ز کشتنش چون یافت جفت آگهی
کمان گشتش از درد سرو سهی

گرفتش سمن چین و پولاد جوش
دو بادام اشک و دو مرجان خروش

به پیلسته سنبل همی دسته کرد
به دُر باز پیلسته را خسته کرد

به یک ماه چون یک شبه ماه شد
کُه سیم رنگش کم از کاه شد

شب و روز بی خواب و خور زیستی
زمانی نبودی که نگریستی

سرانجام مر خویشتن را به زهر
بکشت از پی جفت و بیداد دهر

جهان چهاره سازیست بی ترس و باک
به جان بردن ماستش چاره پاک

یکی چاره هزمان نماید همی
بدان چاره مان جان رباید همی

یکی را به زخم ار به رنج و نیاز
یکی را به زهر ار به درد و گداز

نه ماراست بر چارهٔ او بسیچ
نه او راست از جان ما باک هیچ

سرند از میان سران سپاه
کجا جای دارد بدین رزمگاه

کدامست ازین جنگیان چپ و راست
سلیحش چه چیزو درفشش کجاست

که گر هست بر زین که کینه کش
هم اکنون کشان آرمش زیرکش

بدو گفت آنکو به قلب اندرون
ستادست و بر کتف رومی ستون

به سر بر درفشان درفشی سپید
پرندش همه پیکر ماه و شید

کلاه و سپر زرد و خفتانش زرد
همان اسب و برگستوان نبرد

تو گویی که کوهیست از شنبلید
که باد وزانش از بر آتش دمید

دلاور ز گفتِ پدر چون هژبر
یکی نعره زد کآب خون شد در ابر

یکی تیز کرد از پی جنگ چنگ
بر آهخت گلرنگ را تنگ تنگ

چنان تاخت تند ارغُن سنگ سم
که در گنبد از گرد شد ماه گم

به زخم سر تیغ و گرز و سنان
همی تافت در حمله هرسو عنان

به هر حمله خیلی فکندی نگون
به هر زخم جویی براندی ز خون

دل پیل تیغش همی چاک زد
ز خون خرمن لاله بر خاک زد

شد آن لشکر گشن پیش طورگ
رمان چون رمه میش از پیش گرگ

به هم شان برافکند یکبارگی
همی تاخت تا قلبگه بارگی

سرند از کران دید دیوی به جوش
به زیر اژدهایی پلنگینه پوش

از آسیبش افتاده بر پیل پیل
سواران رمان گشته بر میل میل

برانگیخت کُه پیکرِ بادپای
به گرز گران اندر آمد ز جای

چنان زدش بر کرگ ترگ ای شگفت
که کرگش ز ترگ آتش اندر گرفت

طورگ دلاور نشد هیچ کٌند
عقاب نبردی برانگیخت تٌند

بیاویخت از بازویش گرز جنگ
بزد بر کمربندش از باد چنگ

ز زین درربود و همی تاختش
به پیش پدر برد و انداختش

چنین گفت کاین هدیه کابلی
نگهدار ازین کودک زابلی

ازین پس یکی پرهنر دان مرا
مخوان کودک و شیر نر خوان مرا

دگر ره شد آهنگ آویز کرد
بر آورد گرز اسپ را تیز کرد

سپه چون سپهبد نگون یافتند
هزیمت سوی راه بشتافتند

درفش و بٌنه پاک بگذاشتند
گریزان ز کین روی برگاشتند

طورگ و دلیران زابل بدٌم
برفتند چندان که سود اسپ سم

از ایشان فکندند بسیار گرد
به جای آن کسی رّست کش اسپ برد

گریزنده را تا به کابل فراز
سنان از قفا هیچ نگسست باز

همه ره ز بس کشته بر یکدگر
سر و پای و دل بود و، مغز و جگر

از آن دشت تا سال صد زیر گِل
همی گرگ تن برد و کفتار دل

چو پیروز گشتند از آن رزمگاه
سوی زابل اندر گرفتند راه

فروماند کابل شه آشفته بخت
ز شیدسب کین کش بترسید سخت

که ناگه سرآرد جهان بر سرند
کُشد نیز هرچ از اسیران سرند

به بیچارگی ساو و باژ گران
بپذرفت با هدیه بیکران

کرا کُشته بد دادشان خونبها
بدان کرد فرزند و خویشان رها

چو بگذشت ازین کار یکچند گاه
به شیدسب بر تیره شد هور و ماه

گرفت از پسش پادشاهی طورگ
سرافراز شد بر شهان بزرگ

یکی پورش آمد به خوبی چو جم
نهاد آن دلارام را نام شم

ز شم زآن سپس اثرط آمد پدید
وزین هردو شاهی به اثرط رسید

به زور تن و چهره و برز و یال
شد این اثرط از سروران بی همالی

چو با تاج بر تخت شاهی نشست
چو با تاج بر تخت شاهی نشست

به هر کار بُد اخترش دلفروز
به هر کار بُد اخترش دلفروز

بیاکند گنجش ز گنج نهان
پر انبه شدش بارگاه از مهان

نگر جنگ این اژدها سرسری
چنان جنگ های دگر نشمری

نه گورست کافتد به زخم دُرشت
نه شیری که شاید به شمشیر کشت

نه دیوی که آید به خم کمند
نه گردی کِش از زین توانی فکند

دمان اژدهاییست کز جنگ او
سُته شد جهان پاک بر چنگ او

زدندش بسی تیر مویی ندوخت
تنش هم ز نفظ و ز آتش نسوخت

مشو غرّه زین مردی و زورِ تن
به من برببخشای و بر خویشتن

به خوان بر نیاید همی میهمان
کش از آرزو در دل آید گمان

به گیتی کسی مرد این جنگ نیست
اگر تو نیازی، بدین ننگ نیست

فکندن به مردی تن اندر هلاک
نه مردیست کز باد ساریست پاک

هر امید را کار ناید به برگ
بس امید کانجام آن هست مرگ

بدو گفت گرشاسب مَندیش هیچ
تو از بهر شه بزم و رامش بسیچ

شما را می و شادی و بمّ و زیر
من و اژدها و کُه و گُرز و تیر

اگر کوه البرز یک نیمه اوست
سرش کنده گیر از کّه آکنده پوست

همه کس ز گرشاسب دل برگرفت
که تند اژدهایی بٌد آن بس شگفت

به دُم رود جیحون بینباشتی
به دَم زنده پیلی بیو باشتی

ز برش ار پریدی عقاب دلیر
بیفتادی از بوی زهرش به زیر

کُهی جانور بُد رونده ز جای
به سینه زمین در به تن سنگ سای

چو سیل از شکنج و چو آتش ز جوش
چو برق از درخش و چورعد از خرو

سرش بیشه از موی وچون کوه تن
چو دودش دَم و همچو دوزخ دهن

دو چشم کبودش فروزان ز تاب
چو دو آینه در تَف آفتاب

زبانش چو دیوی سیه سر نگون
که هزمان ز غاری سرآرد برون

ز دنبال او دشت هرجای جوی
به هر جوی در رودی از زهر اوی

تنش پُر پشیزه ز سر تا میان
به کردار بر عیبه برگستوان

ازو هر پشیزه چو گیلی سپر
نه آهن نه آتش برو کارگر

نشسته نمودی چو کوهی به جای
ستان خفته چندانکه پیلی به پای

کجا او شدی از دَم زهر بیز
دو منزل بُدی دام و دَد را گریز

ز دندان به زخم آتش افروختی
درخت و گیاها همی سوختی

پس از بهر جنگش یل زورمند
یکی چرخ فرمود سهمن بلند

کمانی چو چفته ستونی ستبر
زهش چون کمندی ز چرم هژبر

که بر زه نیامد به ده مرد گرد
نه یکیّ توانستش از جای برد

چنان بود تیرش که ژوپین گران
شمردند هر تیر خشتی گران

ز کردار آن چرخ بازوگسل
خبر یافت ضحاک و شد خیره دل

به اثرط بفرمود و گفتا به گاه
به دشت آر گرشاسب را با سپاه

که تا زین دلیران ایران، هنر
ببیند چو گردند با یکدگر

سواری او نیز ما بنگریم
به میدان هنرهای او بشمریم

چو از خواب روز اندرآمد به خشم
رخش شست چشمه به زر آب چشم

در مولود پهلوان گرشاسب گوید

چو بختش به هر کار منشور داد
سپهرش یکی نامور پور داد

بدان پورش آرام بفزود و کام
گرانمایه را کرد گرشساب نام

به خوبی چهر و به پاکی تن
فروماند از آن شیرخوار انجمن

به روز نخستین چو یک ماهه بود
به یک مه چو یک ساله بالا فزود

چو شد سیر شیر از دلیریّ و زور
ز گهواره شد سوی شبرنگ و بور

زره کرد پوشش به جای حریر
به بازی کمان خواست با گرز و تیر

به جای خوروخواب کین جست و جنگ
به جای بّرِ دایه شیر و پلنگ

به ده سالگی شد ز مردی فزون
به یک مشت گردی فکندی نگون

چو زین آبگون چرخ گوهر نگار
گذر کرد سالش دو پنج و چهار

یلی شد که جستی ز تیغش گریغ
به دریا درون موج و بر باد میغ

زدی دست و پیل دوان را دو پای
گرفتی فرو داشتی هم به جای

بدش سی رشی نیزه ز آهن به رزم
می از ده منی جام خوردی به بزم

به زخم از سنان آتش افروختی
به یک تیر ده درع بر دوختی

کمربند گردان گرفتی به کین
برانداختی نیزه بالا ز زین

اگر خود اگر گرز و خفتانش پیل
کشیدی، نبردی فزون از دو میل

به کوه ار کمند اندر آویختی
بکندی، چو باره برانگیختی

رخ مرگ در تیغ پر خون ز پیش
بدیدی چو در آینه چهر خویش

بسی بر سپاه گران گشته چیر
بسی سروران را سرآورده زیر

کسی نیز بر اثرط کینه جوی
نیارست کاویدن از بیم اوی

ز تور اندرون تا که گرشاسب خاست
گذر کرده بُد هفتصد سال راست

بزرگان این تخمه کز جم بُدند
سراسر نیاکان رستم بُدند

هنرها نمودن گرشاسب پیش ضحاک

تبیره زنان لشکر آراسته
به دشت آمد و گرد شد خاسته

سران سوی بازی گرفتند رای
ببستند پیلان جنگی سرای

به آماج و ناورد و مردی و زور
نمودند هر یک دگرگونه شور

برون تاخت گرشاسب چون نرّه شیر
یکی بور چوگانی آورده زیر

کمر چون دل عاشقان کرده تنگ
چو ابروی خوبان کمانی به چنگ

به گرز و سنان اسپ تازی گرفت
به ناورد صدگونه بازی گرفت

بینداخت ده تیر هر ده ز بر
چو زنجیر پیوست بر یکدگر

به خاری سپر شش به هم بربداشت
بزد تیر و بیرون ز هر شش گذاشت

به هم بسته زنجیر پیلان چهار
بیفکند نیزه درآمد سوار

بدان نیزه آهن آهنگ کرد
همه برربود از مه آونگ کرد

به تک همبر اسپ نیزه به دست
دوید و هم از پای بر زین نشست

به شمشیر هر چار نعل ستور
بیفکند کز تک نیاسود بور

یکی گوی در خم چوگان فکند
بدانسانش زی چرخ گردان فکند

کزان زخم شد روی چرخ آبنوس
به رفتن لب ماه را دادبوس

چو بازآمد از ابر بگذاشتش
به چوگان هم از راه برگاشتش

برانداخت چندانکه با زهره گوی
چنان شد که سیبی که گیری به بوی

به بازی ز تازش ناستاد باز
شد آن گوی چون مهره او مهره باز

سه ره دردوید از پسش همچنین
که نگذاشت گوی از هوا بر زمین

پس آنگاه آن چرخ کین درربود
که پیش از پی اژدها کرده بود

چناری بد از پیش میدان کهن
چو ده بارش اندازه گردبن

سه چوبه بزد بر میان چنار
به دو نیمه بشکافتش چون انار

پیاده شد و پای پیلی دمان
گرفت و بزد بر زمین در زمان

ببوسید از آن پس زمین پیش شاه
غو کوس و نای اندر آمد به ماه

گرفت آفرین هرکس از دل بروی
جهاندار چشمش ببوسید و روی

بدو گفت زینسان هنر کار تست
تو دانی هم از اژدها کینه جست

گر این کار گردد به دست تو راست
در ایران جخان پهلوان تراست

پراکنده گشتند هر کس که بود
سپهبد شد و ساز ره کرد زود

پدر چندش از مهر دل داد پند
ز پندش به دل درنیفتاد بند

چو چاره نبد چندش آگاه کرد
ز خویشانش ده مرد همراه کرد

بدان تا اگر جنگ را روی و ساز
نبینند، آرندش از جنگ باز

چه چیز آمد این مهر فرزند و درد
که در نیک و بد هست با جان نبرد

چو نبود دل از بس غمش خون بود
چو باشد غم آنگاه افزون بود

مغ از هیر بد موبدان کهن
ز ضحاک راندند زینسان سخن

که بی جادوی روز نگذاشتی
ز بابل بسی جادوان داشتی

ترسانیدن گرشاسب از جادوی

بفرمود تا از شگفتی بسی
نمودند گرشاسب را هر کسی

ز تاریکی و آتش و باد و ابر
ز غول و دژم دیو وز شیر و ببر

نشد هیچ از آن کُند گرد دلیر
گذشت از میان همچو غرنده شیر

چو زی اژدها ماند یک میل راه
بدیدند در ره یکی دیده گاه

برو خانه ای از گچ و خاره سنگ
درش آهنین، راه دشوار و تنگ

خروشان ز بامش یکی دیده دار
که ای بیهشان نیست جانتان به کار

چه گردید ایدر چه جای شماست
کزآن سو نشیمنگه اژدهاست

اگر زان دره سر یکی برکشد
هم این جایگه تان به دَم درکشد

ز مردم پرداخت این بوم و مرز
هم از چارپای و هم از کشت و رز

من ایدر بُوَم روز و شب دیده بان
چو آید شب آتش کنم در زمان

که تا هر که بیند گریزند زود
نشانست شب آتش و روز دود

سپهبد بدو گفت جایش کجاست
چه مایست بالاش برگوی راست

نشیمنش گفت این شکسته دره
که بینی پر از دود و دم یکسره

بدین خانه هر گه که ساید برش
ز بالای دیوار باشد سرش

گریزید از ایدر که نا گه کنون
از آن کوه پایه سرآرد برون

گو پهلوان گفت چندین مگوی
من از بهر او آمدم جنگجوی

هم اکنون بدین گرزه صد منی
به آرمش از آن چرم اهریمنی

بخوابم تنش خوار بر خاک بر
سرش بسته آرم به فتراک بر

بدو دیده بان گفت کای گرد کین
گرش هیچ بینی نگویی چنین

برو کارگر خنجر و تیر نیست
دم آهنج کوهیست نخچیر نیست

نسوزد تنش زآتش و تف و تاب
ز دریاست خود بیم نایدش از آب

نبینی ز زهرش جهان گشته رود
همه شخ سیاه و همه کُه کبود

پذیره مشو مرگ را زینهار
مده خیره جان را به غم زینهار

همان ده دلاور ز خویشانش نیز
بسی لابه کردند و نشنود چیز

ز تریاک لختی ز بیم گزند
بخورد و گره کرد بر زین کمند

مر آن ویژگان را همانجا بماند
به یزدان پناهید و باره براند

درآمد بدان درّه آن نامدار
یکی کوه جنبان بدید آشکار

برآن پشته بر پشت سایان به کین
ز پیچیدنش جنبش اندر زمین

چو تاریک غاری دهن پهن و باز
دو یشکش چو شاخ گوزنان دراز

زبان و نفس دود و آتش به هم
دهان کوره آتش و سینه دم

به دود و نفس در دو چشمش زنور
درفشان چو در شب ستاره ز دور

ز ثف دهانش دل خاره موم
ز زهر دَمش باد گیتی سموم

گره در گره خَم دُم تا به پشت
همه سرش چون خار موی درشت

پشیزه پشیزه تن از رنگ نیل
ازو هر پشیزی مِه از گوش پیل

گهی چون سپرها فکندیش باز
گهی همچو جوشن کشیدی فراز

تو گفتی که بُد جنگیی در کمین
تنش سر به سر آلت جنگ و کین

همه کام تیغ و همه دم کمر
همه سر سنان و همه تن سپر

چو بر کوه سودی تن سنگ رنگ
به فرسنگ رفتی چکاکاک سنگ

ببد خیره زو پهلوان سترگ
به دادار گفت ای خدای بزرگ

توانایی و آفرینش تراست
همی سازی آنچ از توانت سزاست

کنی زنده هرگونه گون مرده را
دهی تازگی خاک پژمرده را

نگاری تن جانور صدهزار
کزیشان دو همسان ندارد نگار

ز دریا بدینگونه کوه آوری
جهانی ز رنجش ستوه آوری

تو دِه بنده را زورمندی و فرّ
که از بنده بی تو نیاید هنر

بگفت این و زی چرخ کین دست برد
به کوشش تن و جان به یزدان سپرد

سمندش چو آن زشت پتیاره دید
شمید و هراسید و اندر رمید

نزد گام هرچند برگاشتش
پیاده شد از دست بگذاشتش

بَرِ اژدها رفت و بفراخت دست
خدنگی بپیوست و بگشاد شست

رزم پهلوان گرشاسب با اژدها و کشتن اژدها

زدش بر گلو کام و مغزش بدوخت
ز پیکان به زخم آتش اندرفروخت

چو بفراخت سر دیگری زد به خشم
ز خون چشمه بگشادش از هر دو چشم

دمید اژدها همچو ابر از نهیب
چو سیل اندر آمد ز بالا به شیب

به سینه بدرید هامون ز هم
سپر درربود از دلاور به دم

زدش پهلوان نیزهای بر ز فر
سنانش از قفا رفت یک رش به دَر

دُم اژدها شد گسسته به درد
برافشاند با موج خون زهر زرد

به کام اندرش نیزه آهنین
به دندان چو سوهان بیازد به کین

به گرز گران یاخت مرد دلیر
درآمد خروشنده چون تند شیر

بدانسان همی زدش با زور و هنگ
که از کُه به زخمش همی ریخت سنگ

سر و مغزش آمیخت با خاک و خون
شد آن جانور کوه جنگی نگون

همه جوشنش زان دم و زهر تیز
بجوشید و برجای شد ریزریز

زمانی بیفتاد بی هوش و رای
چو آمد به هُش راست برشد به جای

بغلتید پیش گرو گر به خاک
همی گفت کای دادفرمای پاک

ز تُست این توان من، از زور نیست
که بی تو مرا زورِ یک مور نیست

همه زور و فرّ و توان و بهی
تو داری و آن را که خواهی دهی

سواران او هم بدان دیده گاه
بَرِ دیده بان دیده مانده به راه

سمندش بدیدند کز تنگ کوه
بیامد دوان وز دویدن ستوه

تن زرّ گون کرده سیمین ز خوی
کشان زین و برگستوان زیر پی

گمانشان چنان بُد که شد گردگیر
سرشکش همه خون شد و رخ زریر

فتادند بر خاک بی هوش و تیو
همی داشتند از غم دل غریو

دژم دیده بان گفت کای بیهشان
چه گریید ازین اسپ و وین زین کشان

سپهند به دام دم اژدها
اگر ماندی اسیش نگشتی رها

که او اسپ اندر تک زور و رک
ز فرسنگی آهو بگیر به تک

درین سوک بودند و غم یکسره
که گرشاسب زد نعره ای از دره

همی آمد آشفته چون پیل مست
به بازو کمان، گرز و خنجر به دست

بدان مژده از دیده بان خاست غو
دویدند پیش سپهدار نو

همی گفت هر کس که یزدان سپاس
که رَستی تو از رنج و ما از هراس

بی آزار باز آمدی تن دُرست
از آن اژدها کین نبایست جُست

چو نتوان ز دشمن بر آورد پوست
ازو سر به سر چون رهی هم نکوست

یل نیو گفت آنکه بدخواه ماست
چنان باد بیچاره کان اژدهاست

برفتند و دیدند، هرکس که دید
برآن دست و تیغ آفرین گسترید

از آن مرز برخاست هرسو خروش
ز نظاره کوه و درآمد به جوش

برآن اژدها و یَل نامدار
فزون گرد شد مردم از صدهزار

سپهبد هم آنجا چو آمد فرود
شد از رزم زی شادی و بزم و رود

خبر فرستادن کرشاسب پیش پدر

فرسته برون کرد گردی گزین
بدادش عرابی نوندی به زین

یکی دشت پیمان برّنده راغ
به دیدار و رفتار زاغ و نه زاغ

سیه چشم و گیسوفش و مشک دُم
پری پوی و آهو تک و گور سم

که اندام مه تازش و چرخ گرد
زمین کوب و دریا بُرو ره نورد

به پستی چو آب و به بالا چو ابر
شناور چو د ماغ و دلاور چو ببر

از اندیشه دل سبک پوی تر
ز رای خردمند ره جوی تر

چو شب بد ولیکن چه بشتافتی
به تک روز بگذشته دریافتی

به گامی شمردی کُه از وی زور
بدیدی شب از دور بر موی مور

بجستی به یک جستن از روی زم
بگشتی به ناورد بر یک درم

چو بر آب جستی چو بر کوه راه
به روز از خور افزون شدی شب زماه

برو مژده بر چون ره اندر گرفت
جهان گفتی از باد تک برگرفت

چنان شد میان هوا تیرپوی
که چوگان بُدَش دست و خورشید گوی

همی جست چون تیر و رفتار تیر
ز نعلش زمین چون ز باد آبگیر

فروهشته پُش چون زره بر عنان
برافراشته گوش ها چون سنان

همی بست از گرد تک چشم مهر
همی کافت از شیهه گوش سپهر

سوارش ازو باز ناورد پای
مگر بر در شاه زابل خدای

رسانید مژده به شاه دلیر
که بر اژدها چیره شد نرّه شیر

ز شادی برو جان برافشاندند
بر آن مژده بر آفرین خواندند

دهانش ز یاقوت کردند پُر
دو دستش ز دینار و دامن ز دُر

به شرنگ بر نیز دیبای لعل
فکندند و زرینش کردند نعل

چو باران درم ریختند از برش
گرفتند در مشک سارا سرش

برفتند نزد سپهبد سیاه
کشیدند پس اژدها را به راه

ز گردون بهم بیست و از پیل پنج
بُد از بار آن اژدها زیر رنج

همه ره ز بس بار آن کوه نیل
ز گردون همه بیش نالید پیل

بزرگان ابا اثرط سرفراز
درفش و سپه پیش بردند باز

ز کوس و تبیره برآمد خروش
جهان شد پر از رامش و نای و نوش

همه شهر و ره بود پُرخواسته
به آذین و گنبد بیاراسته

شده کوی و برزن چو باغ ارم
زبر مشک و در پای ریزان درم

پذیره شد از شهر برنا و پیر
از آن اژدها خیره وز زخم تیر

به صحرا برون چرمش آکنده کاه
نهادند تا دید ضحاک شاه

بدان خرمی بزمی افکند پی
کزآن بزم ماه آرزو کرد می

بفرمود کامروز دل شادکام
همه یاد گرشاسب گیرید جام

زره دادش و خود و زرّین سپر
کلاه و نگین، اسپ و تیغ و کمر

همان جوشن خویش و خفتان جنگ
به خروارها دیبه رنگ رنگ

از آن کاژدها کشت و شیری نمود
درفش چنان ساخت کز هردو بود

به زیر درفش اژدها سیاه
زّبر شیر زرّین و بر سرش ماه

زمین همه زاول و بوم بُست
بدو داد و بنوشت عهدی درست

جهان پهلوانی مرو را سپرد
وزآنجای لشکر سوی هند بُرد

مرین داستان را سرانجام کار
نبشتند هرکس در آن روزگار

به رودُ و رَهِ جام برداشتند
به ایوان ها نیز بنگاشتند

حدیث بهو که با مهراج عاصی شد و خبر یافتن ضحاک

از آن پس چو ضحاک شد باز جای
نشست و، نزد جز به آرام رای

شهی بود در هند مهراج نام
بزرگی به هرجای گسترده کام

بهو نام خویشی بدش در سیاه
ز دستش به شهر سرندیب شاه

به مهراج هرگاه گفتی که بخت
ترا داد تاج بزرگی و تخت

توی شاخ قنوخ و رای برین
ز هندوستان تا به دریای چین

خدیو در تبت و رای هند
توی و آنِ قنوج و دریای سند

چرا گم کنی گوهر پاک را
دهی هدیه و باژ ضحاک را

نه خُرسندی و بردباری ز مرد
همه نیک باشد به درمان درد

بسی بردباریست کز بددلیست
بسی نیز خُرسندی از کاهلیست

نترسم ز ضحاک من روز جنگ
مرا هست ازو گر ترا نیست ننگ

میانشان بدین جنگ و پرخاش خاست
سپه نیمه ای بر بهو گشت راست

به مهراج برشد جهان تنگ و تار
شکستند لشکرش را چند بار

ازین آگهی نزد ضحاک شد
ز بس مهر مهراج غمناک شد

نامه ضحاک به اثرط و خواندن پهلوان گرشاسب را

بر آشفت و فرمود تابر حریر
به اثرط یکی نامه سازد دبیر

چو چشم قلم کرد سرمه ز قار
ببد دیدنش روشن و دیده تار

شد آن خامه از خطّ گیتی فروز
دل شب نگارنده بر روی روز

بسان یکی خرد گریان پسر
خروشان و پویان و جویان پدر

به دشتی در از شوره گم کرده راه
ز گرما زبان کفته و رخ سیاه

سَرِ نامه نام جهانبان نوشت
خدایی که او ساخت هر خوب و زشت

سرایی چنین پرنگار آفرید
تن و روزی و روزگار آفرید

به یک بند هفت آسمان بسته کرد
بدین گوهران کار پیوسته کرد

زمین ایستاده به باد سپهر
همی گرد گردان شده ماه و مهر

دگر گفت کز گشت چرخیم شاد
که بر ما در شادکامی گشاد

به فرمان ما گشت تاج و نگین
همان شاهی هفت کشور زمین

چُنان کهتری دادمان نیکبخت
سپر کرده تن پیش هر کار سخت

کنون خاست در هند کاری تباه
که آنجا همی برد باید سپاه

بدین چاره گرشاسب باید همی
وگر زود ناید نشاید همی

به گاه فرستش بسیچی مساز
که هست آنچه باید چو آید فراز

ز ما لشکر و ساز و یارّی و گنج
وزو مردی و کین گزاری و رنج

چنان کن کزین نامه یک نیمه بیش
نخوانده به وی کو گِرد راه پیش

چنان باز پاسخ رسان بی درنگ
که آواز بازآید از کوه سنگ

چو نامه به نام آور اثرط رسید
زمانی به اندیشه دَم درکشید

به گرشاسب گفت ای هژبر زیان
چه گویی بدین جنگ بندی میان

بترسم که جایی بپیچی ز بخت
که هم راه دورست و هم کار سخت

جهان پهلوان گفت کای پرهنر
به جز جنگ و کین من چه خواهم دگر

مرا ایزد از بهر جنگ آفرید
چه پایم که جنگ آمد اکنون پدید

چنین یال و بازوی و این زور و برز
نشاید که آساید از تیغ و گرز

سپاهی که جانش گرامی بود
ازو ننگ خیزد، نه نامی بود

کس ار دیدمی من سزای شهی
ازین مارفش کردمی جا تهی

ولیکن چو کس می نیاید به دست
بترسم که باشد بتر زین که هست

سرانجام با پادشا به جهان
اگر چند بد باشد و بدنهان

ز فرمان شه ننگ و بیغاره نیست
به هر روی کِه را ز مِه چاره نیست

بود پادشا سایه کردگار
بی او پادشاهی نیاید به کار

پند دادن اثرط گرشاسب را

بدو گفت کز بدگمان برگسل
به اندیشه بیدار کن چشم و دل

چو دانش نداری به کاری درون
نباشد ترا چاره از رهنمون

تو درگاه شاهان ندیدستی ایچ
شنو پند، پس کار رفتن بسیچ

بر این جهان داد ده پادشاست
دگر مردم پاک دانای راست

ز هر درگه آنست بشکوه تر
که از نامداران پُر انبوه تر

به درگاه شه نامداران بس اند
چو تو نه، ولیکن سواران بس اند

بدان کز همه چیزها آشکار
بگردد سبکتر دل شهریار

دَم پادشاهان امیدست و بیم
یکی را سموم و دگر را نسیم

چو چرخست کردارشان گردگرد
یکی شاد ازیشان یکی پر ز درد

چو رفتی بر شه پرستنده باش
کمر بسته فرمانش را بنده باش

چنان کن که هرکس که نزدیک اوست
به رادی شود با تو دلسوزو دوست

اگر چه نداری گنه نزد شاه
چنان باش پیشش که مردگناه

به هر کار بر وی دلیری مکن
مگو پیش او چون همالان سخن

بپرهیز ازو بر بد آراستن
هم از آرزوی کسان خواستن

اگر چند گستاخ داردت پیش
چنان ترس ازو کز بداندیش خویش

منه پیش او در گه خشم پای
چو خشم از تو دارد تو پوزش نمای

زیانش مخواه از پی سود کس
به کارش درون راستی جوی و بس

ز کردار گفتار بر مگذران
مگو آنچه دانش نداری در آن

به نیکی اش دار سیصد سپاس
هم اندک دهش زو فراوان شناس

به خوبانش بر دیده مگمار هیچ
وزان ره که فرموده باشد مپیچ

چو چیزش خواهّی و ندهد، متاب
مبر بآتش خشمش از رویت آب

همه خوی و کردار او را ستای
همان دشمنش را نکوهش فزای

به دل دوستان ورا دار دوست
مخواه ازبن آن را که بدخواه اوست

ز سستی مدان گر بود نیک مرد
که داند چونیکی بدی نیزکرد

مبین نرمی پشت شمشیر تیز
گذارش نگر گاه خشم و ستیز

تو از بردباران به دل ترس دار
که از تند در کین بتر بردبار

مگردان دروغ آنچه گوید سخن
وز آنچت بپرسد نهان زو مکن

گرت چیزی اندر خور شهریار
فزونی بود و آید او را به کار

بدو بخش هر چند داریش دوست
که نیز آنچه الفغدی از جاه اوست

نباید شد از خنده شه دلیر
نه خندست دندان نمودن ز شیر

چو دریا نمایدت دُرّ خوشاب
همی جوی دُرّ و همی ترس از آب

اگر چه پرستی ورا بی شمار
برو بر مکن ناز و کشّی میار

که گر خواهد او چون تو باید بسی
دهد و جای و جاهت به دیگر کسی

مزن فال بد پیشش از هیچ سان
بد و نیک رازش مگو با کسان

هر آن گه که کاریت فرموده شاه
در آن وقت هیچ ارزو زو مخواه

چنانش نمای از دل راه جوی
که ازوی توگیری همی رنگ وبوی

به نخچیرگاه و صف رزم و کین
مگرد از برش دور گامی زمین

گر از چاه باشی سَرِ انجمن
تو آن جاه ازو دان، نه از خویشتن

چو فرهنگی آموزی اش نرم باش
به گفتار با شرم و آزرم باش

بدان تا تو با بزم باشی و سور
مگرد از پرستیدن شاه دور

چو نزدش بوی بسته کن چشم وگوش
برو جز به نرمی زبانی مکوش

زکس های او بد مران پیش اوی
سخن ها جزآن کش خوش آمدمگوی

رهی و اسپ و آرایش و فرش و ساز
ز هر سان که دارد شه سرفراز

تو زانسان مدار ارز کار آگهی
که با شه برابر نشاید رهی

که چندین رهی را بباید گهر
نگر شاه را چند باید دگر

ز کهتر پرستیدن و خوشخوییست
ز مهمتر نوازیدن و نیکوییست

چنین پند بسیار دارم ز بر
تو گر دیده ای خود فزایی دگر

نشستنگهش بُد سرا پرده هفت
همه گونه گون دبیه زَرّ بفت

درو شش ستون خیمه نیلگون
ز سیمش همه میخ و زر ستون

ز گوهر همه روی او چون سپهر
ستاره نگاریده و ماه و مهر

بگسترده فرشی ز دیبای چین
برو پیکر هفت کشور زمین

یکی تخت پیروزه همرنگ نیل
ز دو سوی ِ تخت ایستاده دو پیل

تن پیل یاقوت رخشان چو هور
زبرجدش خرطوم و دندان بلور

ز درّ و ز بیجاده دو شیر زیر
همان تخت را پایه بر پشت شیر

فرازش یکی نغز طاووس نر
طرازیده از گونه گونه گهر

به هر ساعتی کز شب و روز کم
ببودی شدی تخت جنبان ز هم

بجستندی آن نّره شیران به پای
به سر تخت برداشتندی ز جای

نهادی دو سه پیل زی شاه پی
یکی نقل دادی یکی جام می

گنیزی برون تاختی زیر تخت
به باغی درون زیر زرّین درخت

به پای ایستادی و بُردی نماز
زدی چنگ و رفتی سوی تخت باز

ز بر پّر طاووس بفراختی
به بانگ آمدی، جلوه برساختی

ز دُم ریختی گرد کافور خشک
ز منقار یاقوت و از پَرّ مشک

درین بزمگه شادی آراستند
مهانرا بخواندند و می خواستند

نمودند مهر و فزودند کام
گزیدند باد و گرفتند جام

هوا شد ز بس دود عود آبنوس
زمین چون لَب دلبران جای بوس

ز بس بلبله گونه گل گرفت
بم و زیر آوای بلبل گرفت

به دست سیاهان می چون چراغ
همی تافت چون لاله درچنگ زاغ

به خرمن فروریخت مهراج زر
به خروار دینار و درّ و گهر

سراسر به گرشاسب و ایرانیان
ببخشید و آنکس که ارزانیان

یکی هفته زینسان به بزم شهی
همی کرد هر روز گنجی تهی

بپرسید گرشاسب کای شاه راست
سپاه بهو چند و اکنون کجاست

بدو گفت مردان جنگیش پیش
دوباره هزاران هزارند بیش

ده و شش هزارند پیل نبرد
که برمه ز ماهی برآرند گرد

از آن زنده پیلان ده و دو هزار
ز من بستدش درگه کارزار

کنون با سپه کینه خواه آمدست
به نزدیک یک هفته راه آمدست

سپهدار گفتا چه سازی درنگ
بیارای رفتن پذیره به جنگ

نه نیکو بود بددلی شاه را
نه بگذاشتن خوار بدخواه را

چو کشور شود پر ز بیداد و کین
بود همچو بیماری اندوهگین

نباشد پزشکش کسی جز که شاه
که درمانش سازد به گنج و سپاه

من ایدر به پیکار و رزم آمدم
نه از بهر شادی و بزم آمدم

چو بر هوش می خواره می چیر شد
سران را سر از خرّمی زیر شد

جهان پهلوان مست با کام و ناز
به لشکر گه خویشتن رفت باز

بدان سروران گفت مهراج شاه
چه سازم که بس اندکست این سپاه

به هر یک ازیشان ز دشمن هزار
همانا بود گر بجویی شمار

ثبزرگانش گفتند کز بیش و کم
اگر بخت یاور بود نیست غم

گه رزم پیروزی از اختر است
نه از گنج بسیار وز لشکر است

بس اندک سپاها که روز نبرد
ز بسیار لشکر برآورد گرد

چو لشکر بود اندک و یار بخت
به از بیکران لشکر و کار سخت

سپاهیست این کاسمان و زمین
بترسد ز پیکارشان روز کین

کس این پهلوان را هم آورد نیست
همه لشکر او را یکی مرد نیست

به نوک سنان برگرد زنده پیل
به تیغ آتش آرد ز دریای نیل

به بک مرد گردد شکسته سپاه
همیدونش یک مرد دارد نگاه

یکی مرد نیک از در کارزار
به جنگ اندرون به ز بد دل هزار

به صد لابه ضحاک ازو خواستست
که این مایه لشکر بیاراستست

وگرنه همی او ز گردان خویش
فزون از هزاران نیاورد بیش

مر آن اژدها را به گردی و بُرز
شنیدی که چون کوفت گردن به گرز

ببد شاد و مهراج لشکر بخاست
به یک هفته کار سپه کرد راست

برون برد لشکر چو بایست برد
همیدون برون شد سپهدار گرد

طلایه به پیش اندر ایرانیان
بُنه از بس و لشکر اندر میان

سپهبد بَر ِ کوهی آمد فرود
که بد مرغزار و نیستان و رود

دژم گشت مهراج کآمد فراز
چنین گفت کآی گرد گردن فراز

درین بیشه بیش مگذار گام
که ببر بیان دارد آنجا کنام

دژ آگه ددی سهمگین منکرست
به زور و دل ازهر ددان برتراست

رمد شیر ازو هرکجا بگذرد
به یک زخم پیل ژیان بشکرد

چنان داستان آمد از گفت شیر
که شاه ددانست ببر دلیر

گو پهلوان گفت شاید رواست
که دیریست تا جنگ ببرم هواست

هم اکنون به پیشت شکار آورم
چو با گرز کین کارزار آورم

ندانی که شاه ددان سربه سر
بر شاه مردان ندارد هنر

بگفت این و با گرز و تیر و کمان
سوی ببر جستن شد اندر زمان

بگشت آن همه مرغ و گند آب و نی
ندید از ددان هیچ جز داغی پی

چو روی خور از بیم شب زرد شد
ز گردون سر روز پر گرد شد

بیآمد سوی خیمه هنگام خواب
ز نادیدن ببر پُر خشم و تاب

جنگ گرشاسب با ببر ژیان

خور از کُه چو بفراخت زرین کلاه
شب از سر بینداخت شعر سیاه

سپاه از لب رود برداشتند
چو یک نیمه زان بیشه بگذاشتند

غَوِ پیشرو خاست اندر زمان
که آمد به ره چار ببر دمان

سپهبد همی راند بر پیل راست
چو دیدارشد اسپ و خفتان بخواست

به شبرنگ شولک درآورد پای
گرایید با گرز گردی ز جای

بغرّید چون تندر اندر بهار
به کین روی بنهاد بر هر چهار

به پیش اندر آمد یکی تند ببر
جهان چون درخش و خروشان چوابر

دو چشمش ز کین چشمه خون شده
ز دنبال گردش به هامون شده

سر چنگ چون سفت الماس تیز
چو سوزن همه موی پشت ازستیز

خمانیده دُم چون کمانی ز قیر
همه نوک دندان چو پیکان تیر

درافکنده بانگش به هامون مغاک
زکفکش چوقطران شده روی خاک

ز دندان همی ریخت آتش به جنگ
ز خارا همی کرد سوهان به چنگ

به یک پنجه ران تکاور ببرد
بزد بر زمین گردنش کرد خُرد

یکی گرز زد پهلوان بر سرش
که زیر زمین برد نیمی برش

به دیگر شد و زدش زخمی درشت
چنان کش ز سینه برون برد پشت

سوم ببر تیز اندر آمد به خشم
ز بس خشم چون لاله بگشاد چشم

به دستی گرفتش قفا یل فکن
به دستی کشیدش زبان از دهن

به زیر لگد پاک مغزش بریخت
چهارم دوان سوی بیشه گریخت

بینداخت گرز از پسش پهلوان
شکستش دو پای و بر و پهلوان

ز مغز ددان چون برآورد دود
پیاده سوی بیشه بشتافت زود

دگر نیز بسیار جست و نیافت
چو بشنید مهراج زآن سو شتافت

ببد خیره زان دست و زان دستبرد
گرفت آفرین بر سپهدار گرد

کشیدند نزدیک دشمن سپاه
رسیدند هردو به یک روز راه

سپهبد بزد خیمه و آمد فرود
ز هر سو طلایه برافکند زود

به نزد بهو نامه ای کین گذار
بفرمود پرخشم و پر کار زار

نامه فرستادن گرشاسب به نزد بهو

دبیر از قلم ابر انقاس کرد
سخن دُرّ و اندیشه الماس کرد

درخت گل دانش از جوی مشک
همی کاشت بر دشت کافور خشک

نخست از جهان آفرین کرد یاد
که دانای دازست و دارای داد

جهان زوست پرپیکر خوب و زشت
روان راتن او داد و تن را سرشت

ز خورشید مر روز را مایه کرد
شب قیرگون خاک را سایه کرد

زمین بسته بر نقطه کار اوست
تک چرخ بر پویه پرگار اوست

ز فرمانش بُد گیتی و هر چه خاست
نبود و نباشد هر آنچ او نخواست

دگر گفت کاین نامه پندمند
فرستاده شد هم به کین هم به پند

ز گرشاسب گرد جهان پهلوان
سپهدار ایران و پشت گوان

به نزدیک آنکش خرد نیست بهر
بهو کاردار سرندیب شهر

تو ای زاغ چهر بداندیش سست
همی خویشتن را ندانی درست

بزرگی ترا شاه مهراج داد
هم اورنگ و هم چتر و هم تاج داد

کنون سر برآهختی از بند خویش
برون آمدی بر خداوند خویش

رهی تا نباشد بد و بد نژاد
خداوند را بد نخواهد زیاد

ننه بس کت شهی داد و بودی رهی
کزو نیز خواهی ربودن شهی

نهنگی تو کاندر نکو داشتن
مکافا ندانی جز اوباشتن

از و آن سزید از تو این بد که بود
که از مشک بوی آید، از کاه دود

دوصد بار اگر مس به آتش درون
گذاری، ازو زر نیاید برون

کنون من بدان آمدم با سپاه
که آیی به درگاه مهراج شاه

به پوزش کنی بی گناهی درست
همان بنده باشی که بودی نخست

بیندازی این تیغ تندی ز دست
بپیچی عنان از بلندی به پست

وگر نایی و کینه خواهی کنی
نباشی رهی طمع شاهی کنی

یکی شاه گردانمت تیره بخت
که کرکس بود تاجت و دار تخت

ز بر سایت از سنگ باران کنم
نثارت خدنگ سواران کنم

یکی جامه پوشمت بی پودوتار
که گردش بود پیکر و خون نگار

سپهر ار کند خویشتن مغفرت
همو نرهد از تیغ من هم سرت

یلانند با من که گاه ستیز
بود نزدشان مرگ به از گریز

به شمشیر از پیشه شیر آورند
به پیکان مه از چرخ زیر آورند

نتابند روی از نبرد اندکی
هزار از شما گرد و، زیشان یکی

به جنگ شما خود نباید کسم
که من با شما پاک تنها بسم

زمانه بگردد ز من در نبرد
از آن پیش کش گویم از راه گرد

کنون زین دو بگزین یکی ناگزیر
اگر بندگی کردن از دار و گیر

فرستاده و نامه هم در زمان
فرستاد با هندوی ترجمان زبان

بهو نامه چون دید شد پر ستیز
را به دشنام بگشاد تیز

سر ترجمان کند و بردار کرد
به سیلی فرستاده را خوار کرد

بدو گفت مهراج را شو بگوی
دگر باره بازآمدی جنگجوی

به خورشید و دین بتان نخست
به گور و پی آدم و بوم رست

که بر خون برانم کت و افسرت
برم زی سرندیب بی تن سرت

همی لشکرانگیز از ایران کنی
به روبه همی جنگ شیران کنی

ببین بر سنان کرده سرشان کنون
تن افکنده در پای پیلان نگون

ز گرشاسب گفتار دارم دریغ
زمن پاسخش نیست جز گرز و تیغ

فرسته شد و هرچه دید و شنید
نمود و بگفت آنچه بر وی رسید

سپهبد برآشفت و زد کوس جنگ
سپه راند تا نزد بدخواه تنگ

بکوشید کش بررباید ز زین
نجنبید بر زین سوار گزین

برآهیخت خرطوم پیل از زره
بپیچید چون رشته برزد گره

به گرزش چنان کوفت زخمی درشت
کش اندر شکم ریخت مهره زپشت

بر آن لشکر از کین ببارید مرگ
همی کوفت گرزوهمی کافت ترگ

گهی ریخت خون وگه انگیخت گرد
گهی خست پیل و گهی کشت مرد

ربود آن سپه را ز بالا و پست
به پرده سرای بهو برشکست

به یک حمله صد پیل برهم فکند
به نیزه چهل خیمه از بُن بکند

ز گرشاسب نزد بهو شد خبر
که تنها سپه کرد زیر و زبر

برون شد بهو دید هر سو گریز
چپ و راست برخاسته رستخیز

هوا جای خاک و زمین جای خون
رمان زنده پیلان و گردان نگون

چه مردست گفت این هنرمند گرد
هنرهاش گفتند نتوان شمرد

یکی کودک نو رسیدست زوش
هنوزش نگشتست گل مشک پوش

تن پیل دارد، میان پلنگ
دل و زَهره شیر و سهم نهنگ

به هر تیر پیلی همی بفکند
به هر حمله ای لشکری بشکند

بیامد کنون تا سراپرده تفت
یلان را همه کشت و افکند و رفت

ز تیرش یکی پیش او تاختند
ز خشتی گران باز نشناختند

بسی گرد خشت افکن آمد به پیش
کش آن را ز ده گام نفکند بیش

بهو گشت ترسان و پیدا نکرد
چنین گفت کامروز بُد باد و گرد

از ایرانیان کس نشد چیر دست
که بر ما ز پیلان ما بُد شکست

ره رزم فردا دگرگون کنیم
سپه پیش پیلان به بیرون کنیم

عروس سپهری چو کرد آشکار
رخ از کله سبز گوهر نگار

پدید آمدش تاج سیمین ز خم
شبش ریخت بر تاج مشک و درم

ز جنگ آرمیدند هر دو گروه
طلایه همی گشت بر دشت و کوه

چو گرشاسب شد نزد مهراج شاه
نشاندش به بزم از بر پیشگاه

به هر حمله کانگیخته بُد ز جوش
به شادیش جامی همی کرد نوش

بسی فرش ها دادش از رنگ رنگ
سراپرده و خیمهای پلنگ

به برگستوان زنده پیلی سپید
برو تختی از زر چو تابنده شید

سه مغفر ز زر چون مه از روشنی
به زر صد پرند آورد روهنی

هم از گرز و خفتان و خود و زره
دوصد جوشن ناگشاده گره

به ایرانیان هر که بودند نیز
بسی داد دینار و دیبا و چیز

رسید آن شبش لشکری بی شمار
ابازنده پیلان همی شش هزار

بدو پهلوان گفت چندین سپاه
چو باید که بر دشت و کُه نیز راه

چنین گفت مهراج کای سرفراز
هنوز این سپه چیست کآمد فراز

هزاران هزار از دلیران جنگ
همی لشکرم یاور آید ز زنگ

سپهدار گفتش بدین تاختن
چا باید سپاس سپه ساختن

شود کشورت پاک زیر و زبر
نه گنجت بماند نه بوم و نه بر

چو کاری برآید بی اندوه و رنج
چه باید ترا رنج و پرداخت گنج

به مژده نوندی برافکن به راه
که ما چیره گشتیم بر کینه خواه

وزین زنده پیلان و چندین گروه
یکی لشکر از بهر نام و شکوه

گزین کن دلیران رزم آزمای
فرست آن سپاه دگر باز جای

که من هرچه تو کام و رای آوری
برآرم، نخواهم ز کس یاوری

چنان کرد مهراج کاو رای دید
که رایش سپهر دل آرای دید

چو پنجه هزار آزموده سوار
گزید و دو سالار و پیلی هزار

گُسی کرد دیگر سپه هر چه داشت
همه زنگیان را ز ره بازگاشت

وزآن سو شد آگه بهو از نهان
کز انبوه زنگی سیه شد جهان

برادرش را با پسر همچو دود
فرستاد سوی سرندیب زود

بدان تا علف و آنچه آید به کار
هم از کنده و ساز جنگ و حصار

بسازند، تا گر در آن رزمگاه
شکسته شود شهر، گیرد پناه

سه روز اندرین کارها شد درنگ
کس از هردولشکر نزد رای جنگ

چهارم چو برزد خور از کُه درفش
زمین گشت ازو زرد و گردون بنفش

بهو چهل هزار از دلیران گرد
به سالار تیو سپه کش سپرد

هم از زنده پیلان هزار و دویست
بدو گفت برکش صف کین بایست

هزار دگر پیل پولاد پوش
ابا چل هزار از یل رزم کوش

به تو پال بسپرد گرد سترگ
بفرمود تا کوفت کوس بزرگ

دو سالار ازینگونه برخاستند
چپ و راست لسکر بیاراستند

خروش یلان و دم کره نای
چنان شد که چرخ اندر آمد ز جای

ز کردار این کودک نو رسید
ندانم دگر تا چه خواهم کشید

همان به که با او درنگ آورم
به شیرین سخن بند و رنگ آورم

به گنج و به دختر نویدش دهم
به شاهی و کشور امیدش دهم

مگر سر بدین چاره از چنبرش
کنم دور و، در چنبر آرم سرش

جوان هم سبکسر بود خویش کام
سبکسر سبکتر درافتد به دام

به چیزی فریبد دل آویزتر
که باشد نیازش بدان بیشتر

نباشد سوی چینه آهنگ باز
نه تیهو سوی گوشت آید فراز

جوان را ره و رای گردان بود
دلش بردن از راه آسان بود

ز بدخواه وز دشمن کینه کش
توان دوست کردن به گفتار خوش

بسا کس که یکدانگ ندهد به تیغ
چه خوش گوییش جان ندارد دریغ

به گفتار شیرین فریبنده مرد
کند، آنچه نتوان به شمشیر کرد

همه شب چنین جفتِ اندوه بود
از اندیشه بر جانش انبوه بود

چو برگشت گرشاسب از آوردگاه
پذیره شدش زود مهراج شاه

جهان دید کوبان سمندش به نعل
بر و بازوی و تیغ و خفتانش لعل

ز خون جگر بسته بر دیده یون
گشاده چو اکحل رگ از نیزه خون

بسی آفرین خواند از ایزد بروی
گهش دست بوسید و گه چشم و روی

به خوان یکسر ایرانیان را نشاند
بر ایشان بسی زر و گوهر فشاند

همی گفت در کوشش و دار و برد
جز ایرانیان را نزیبد نبرد

باستاد و مر پهلوان را شناخت
چونان خورده شد، بزم شادی بساخت

سپهدار و مهراج فرخنده پی
گرفتند با سروران جام می

نخست از شهنشاه کردند یاد
پس آنگه نشستند در بزم شاد

سپهبد بر اورنگ و دل شادکام
به پیش اندرون گرز و، بر دست جام

تو با تیغ گفتی به رزم اندرست
به با جام شادی به بزم اندرست

چو آسود با می به مهراج گفت
که با دل زدم رای اندر نهفت

ز دشمن سپه بیشمارند پیش
ز ما هر یک ایشان هزارند بیش

چنانیم ما پیششان روز کین
چنان چشمه در پیش دریای چین

اگر دست کشتن برم روز کار
بسی بایدم رنج و هم روزگار

دگر ره ز چرخ ار بود یار بخت
بر آراست خواهم یکی رزم سخت

میان بهو تا به خم کمند
نیارم، نپیچم عنان سمند

پناه سپه شاه نیک اخترست
چو شه شد، سپه چو تن بی سرست

گرامی همیشه به بویست مشک
چو شد بوی چه مشک و چه خاک خشک

چنین گفت مهراج کز سروران
به نزد بهو زین سپاه گران

همین چار سالار بودند گرد
که بنمودی از تیغشان دستبرد

ز خویشانش ماندست گردی گزین
خداوند کوس و درفش و نگین

دلیری کجا نام او مبترست
به رزم از گشن لشکری بهترست

به تو دیده امروز بنهاده بود
به کین در کمین گاهت استاده بود

همی خواستم کت بود پیش باز
نبد کش زمانه نیامد فراز

سوی اوست پاک آن سپه را پناه
گرو کم شود، شد شکسته سپاه

سپهدار گفتا دگر ره ز کوه
همی جویش اندر میان گروه

نمایش به من در کمینگاه تو
سرش بی تن آن گه ز من خواه تو

چنان شادی افزود مهراج را
که بگذاشت از اوج مه تاج را

همان شب ز شادی که افکنده پی
همی جز به یادش ننوشید می

یکی باغ زرّین بُدش پیش تخت
ز گوهرش بار، از زبرجد درخت

در آن نغز باغ آبگیری گلاب
ز دُر سنگ و ریگش همه مشک ناب

مر آنرا به گرد سپهدار داد
جز آن، چیزش از گنج بسیار داد

چه مخمل، چه شاره، چه خز و حریر
چه دینار و دیبا، چه مشک و عبیر

هزارش سراپردهء گونه گون
همی دادش از بهر نام و شگون

هزارش سپر داد مدهون کرگ
چهل اسپ جنگی و صد درع و ترگ

سراپرده چینی از زرّ بفت
ز دیبا شراعی نود خیمه هفت

یکی خسروی شاروان گونه گون
درازاش میدان اسپی فزون

دو خرگه نمد خزّ و چوبش ز زر
همه بندشان شوشهای گهر

ز بیجاده تاجی چو رخشنده هور
پر از درّ و گوهر سه جام بلور

همیدون به ایرانیان هر کسی
ببخشید دینار و گوهر بسی

چنین تا دو پاس از شب اندر گذشت
ببودند دلشاد و خرّم به دشت

پیغام بهو به نزدیک گرشاسب

چو زی خوابگه شد یل نامدار
بیامد همان گه نگهبان بار

که آمد فرستاده ای گاه شام
ز نزد بهو زی تو دارد پیام

بسی پند و رازست گوید نهفت
که با پهلوان باید امشب بگفت

بخواندش سپهدار پیروز بخت
فرستاده آمد سبک پیش تخت

کمان کرد بالا و گفتار تیر
بخواند آفرین بر یل گردگیر

که تا جاودان پهلوان زنده باد
زمانه رهی و اخترش بنده باد

ز شاه بهو هست پیغام چند
از امید و سوگند و پیوند و پند

گزارم چو فرمان دهد پهلوان
دگر کس نداند جز از ترجمان

سپهبد ز مردم تهی ماند جای
فرستاده بر جست خندان بپای

چنین گفت کای افسر انجمن
دبیر شهم منکوا نام من

بهو شاه قنوّج و رای برین
درودت فرستاد و چند آفرین

همی گوید از فرّ و فرهنگ تو
نزیبد به جنگ من آهنگ تو

نه هرگز به جایت بدی کرده ام
نه شاه جهان را بیازرده ام

ترا با من این شورش کار چیست
ز بهر کسان جنگ و پیکار چیست

کسی کز بدش بر تو نامد گزند
چو با او کنی بد، نباشد پسند

نه هر کش بود چنگ بر جنگ تیز
بود با همه کس به جنگ و ستیز

به هر باد خرمن نشاید فشاند
نه کشتی توان نیز بر خشک راند

اگر از پیِ باژ شاه آمدی
به فرمان او کینه خواه آمدی

ببین هدیه و باژ کز گنج خویش
چه دادست مهراج هر سال پیش

سه چندان دهم من به فرمانبری
دگر خلعت و هدیه ها بر سری

وگر طمع داری به شاهی و گنج
ز من یابی این هر دو بی بیم و رنج

گر آیی برم با سپاه از نخست
به پیمان و سوگندهای درست

سپارم به تو گنج و هم دخترم
بر اورنگ بنشانمت همبرم

گِرم تخت مهراج و بُرّم سرش
ببخشم به تو گنج و هم افسرش

از آن پس سپه سوی ایران برم
به کین تاختن های شیران برم

کنم جایِ ضحاکِ جادو تهی
گرم هفت کشور به شاهنشهی

ازین هرچه گفتم ز گنج و سپاه
ز فرمان و از کشور و تاج و گاه

همه مر ترا باشد از چیز و کس
مرا نام شاهنشهی بهره بس

به سوگند و پیمان ابا منکوا
فرستادم، اینک خط من گوا

چو یابد خردمند خوبی و گنج
بیندازد از دست و نارد به رنج

چو آهم و خرگوش یابد عقاب
نیارد به درّاج و تیهو شتاب

همی تا سمورست و سنجاب چین
نپوشد ز ریکاشه کس پوستین

بگفت این و آن خطّ و پیمان بداد
ببوسید، پیش سپهبد نهاد

به دل گفتم ترسم که از بهر چیز
بگردد به دشمن سپاردم نیز

شبان سیر باید وگرنه به کین
مهین گوسفندی زند بر زمین

خوی هر کسی در نهان و آشکار
بگردد چو گردد همی روزگار

بَرد خواسته هر کسی را ز راه
کند دوست را دشمن کینه خواه

چنین گفت کای گرد بیدار دل
بگفتِ بهو خیره مسپار دل

پذیرد به گفتار صد چیز مرد
که نتوان یکی ز آن به کردار کرد

دو صد گنج شاید به گفتار داد
که نتوان یکی زان به کردار داد

بپذرفتن چیز و گفتار خوش
مباش ایمن از دشمن کینه کش

به گفتار غول آدمی را ز راه
به خوشی فریبد کند پس تباه

نیاید ز دشمن به دل دوستی
اگر چند با او ز هم پوستی

اگر کشور و گنج بایدت جست
همه کشور و کنج من ز آنِ تست

هم از کان یاقوت و دریای دُر
همی گنج من هست آکنده پُر

هر آنچ از بهو کام داریّ و رای
سه چندانت پیش من آید به جای

زدن چوب سخت از یکی دوستدار
به از بوسه دشمن زشت کار

کشیدی غم و یافتی کام خویش
مکن زشت نام شه و نام خویش

سپهبد لب از خنده بگشاد و گفت
کزین غم مکن با دل اندیشه جفت

من از بیشه با شیر کوشم همی
بر آتش بوم خار پوشم همی

نهم دیده در پای پیل ژیان
نپیچم سر از رای شاه جهان

بَرِ ما چه برگشتن از شاهِ خویش
چه برگشتن از راه یزدان و کیش

به سر مر مرا تاج فرمان تست
به گردن دَرم طوق پیمان تست

سپاس ترا چاکرم تا زیم
به دیده روم هر کجا تازیم

غم آن کسی خوردن آیین بود
که او بر غمت نیز غمگین بود

ز چاهی که خوردی از و آب پاک
نشاید فکندن در و سنگ و خاک

دلش را به هر خوبی آرام داد
شد و بود با کام تا بامداد

همان شب گراهون گردن فراز
ز تاراج با خیلی آمد فراز

تنی هفتصد بیش برنا و پیر
به هم کرده از هندوان دستگیر

به چنگال هر یک سری پر ز خون
سری دیگر از گردن اندر نگون

ازین تازش آگه نبد پهلوان
چو گشت آگه، آشفته شد برگوان

که چندین سپه پیش و کین آختن
شما را چه کارست بر تاختن

پس از ناگهان دشمن آید به جنگ
همه نامها بازگردد به ننگ

ز بیرون لشکر گه ار نیز پای
نهد کس، نبیند جز از دار جای

پس آن بستگان را هم از گرد راه
فرستاد نزدیک مهراج شاه

و ز آن سو بهو چون فرسته رسید
غمی گشت کآن زشت پاسخ شنید

بی اندازه کرد از سران انجمن
چنین گفت با هر که بُد رای زن

که از دوزخ اهریمن آهنگ ما
گرفت و، سپه ساخت بر جنگ ما

بماندیم در کام شیر نژند
فتادیم با دیو در دست بند

اگر چند با ما بسی لشکرست
ازین زاولی رنج ما بی مر ست

پذیرفتمش دخت و بسیار چیز
همان کشور و گنج و دینار نیز

به دل طمع دینار نارد همی
همه تخم پیکار کارد همی

کنون از شما هر که از بهر نام
مرین زاولی را سرآرد به دام

بود او سپهدار و داماد من
ننازد مگر زو دل شاد من

سبک زان میان مبتر بد نژاد
برآمد به پای و زمین بوسه داد

به آواز گفت ای شه نامجوی
ز یکتن چه چندین بود گفت و گوی

چو خور برکشد تیغ زرّین به گاه
به خم در شود تاج سیمین ماه

من و دشت ناورد و این زاولی
به کف تیغ و زیرا برش کاولی

نپیچم عنان زو نه از لشکرش
مگر بر سنان پیشت آرم سرش

همی گفت و مرگ از نهان در ستیز
همی کرد بر جانش چنگال تیز

همه شب برین روی راندند رای
گه روز شد هر کسی باز جای

به پیکار زر داده شیر دل
برون تاخت در کف ز پولاد شِل

بینداخت سوی گو سرفراز
زمان جوان بد رسیده فراز

به پشتش درآمد برون شد ز ناف
دلیری چنان کشته شد بر گزاف

از ایرانیان گریه برخاست پاک
دویدند و برداشتندش ز خاک

شد از کشتنش پهلوان دل دژم
ز خون دو دیده بسی راند نم

به چرخ و زمین کرد سوگند یاد
که امروز بدهم درین جنگ داد

کنم زین سیاهان درین دشت خون
به هر موی زر داده گردی نگون

چمان چرمه زاولی بر نشست
همان سی رسی نیزه ز آهن به دست

سوی پور مبتر به کین داد روی
درآمد سنان راست کرده به روی

به کم زان که مرغی زند سر در آب
ز زین کوهه بر بودش اندر شتاب

چنان از سنانش نگونسار کرد
کش از نیزه بر آهنین دار کرد

زمانی چپ و راست هر سوش برد
بیفکند و پشت و سرش کرد خرد

همی گفت کاین را بخوابید پست
که مهمان بد از باده گشتست مست

پس از خشم تن بر سپه برفکند
همه دشت دست و تن و سرفکند

بدان چرمه پوشیده چرم هژبر
چو دیوی دمان بر یکی پاره ابر

به زخم پرند آور از پشت پیل
همی معصفر تاخت بر تلّ نیل

سر خنجرش ابر خونبار بود
سنانش نهنگ یل اوبار بود

چنان چون به رشته کند مهره مرد
یلان را به نیزه همی پاره کرد

چهل پیل جنگی و سیصد سوار
به یک حمله بفکند بر خاک خوار

ز تن کرد چندان سر از کینه پخش
که شد زیر او درز خون چرمه رخش

همه دشت هندو بُد از زیر نعل
تن قیرگونشان ز خون گشته لعل

غریونده مبتر ز درد پسر
ز غم دیده پر خون و پر خاک سر

بیآمد به خون پسر کینه خواه
برآویخت با پهلوان سپاه

سپهبد برانگیخت رزمی عقاب
درآمد بدو چون درخش از شتاب

زدش بر میان راست تیغ نبرد
چنان کز کمربند یکی را دو کرد

بماندش یکی نیمه بر زین نگون
دگر نیمه بر خاک غلتان به خون

بزد نعره مهراج و بر پای خاست
ز شادی تن از کُه بیفکند خواست

ز درد جگر سر به سر هندوان
به کین سر نهادند بر پهلوان

دلاور درآمد چو غرنده میغ
دو دستی همی زد چپ و راست تیغ

دلیران ایران و زاول به هم
بکردند حمله چو شیر دژم

بپیوست رزمی گران کز سپهر
مه از بیم گم گشت و بگریخت مهر

برآمد دِه و گیر هر دو سپاه
برآمیخت با هم سپید و سیاه

پر از خشم شد مغز و پر کینه دل
ز دل خاست خون و ز خون خاست گل

سر تیغ چون خون فشان میغ شد
دل میغ پرتابش تیغ شد

بپرّید هوش زمانه ز جوش
بدرّید گوش سپهر از خروش

ز بس گرد چشم جهان تم گرفت
ز بس کشته پشت زمین خم گرفت

نبد رفته از روز نیمی فزون
که بد ز آن سیاهان دو بهره نگون

به خاک اندرون خستگان همچو مار
کشیده زبان از پی زینهار

ز بس زخم خشت و خدنگ درشت
شده پیل ماننده خارپشت

به هر سو نگون هندوی بود پست
چه افکنده بی سر چه بی پای و دست

ز تن رفته خون با گل آمیخته
چو خیک سیه باده زو ریخته

یکی باد برخاست و تاریک کرد
که آسان همی در ربود اسپ و مرد

بزد بر رخ هندوان ریگ و سنگ
نگون شد درفش دلیران ز چنگ

نهادند سر سوی بالا و شیب
گریزان و بر هم فتان از نهیب

بهو پیش شد باز خنجر به دست
همی گفت تا کی بود این شکست

هنرتان همه روز آویختن
نبینم همی جز که بگریختن

به خوان همچو شیران شتابید تیز
چو جنگ آید آهو شوید از گریز

ز گردان لشکرش هر کس که یافت
عنانش به تندی همی باز تافت

فکند از سران مر سه تن را ز پای
فرو داشت پیلان و لشکر به جای

چنین تا به شب رزم و پیکار بود
بند دست کز زخم بیکار بود

چو بنوشت شب فرش زربفت راغ
همه گنبد سبز شد پر چراغ

سپاه آرمیدند بر جای خویش
همان شب مهان را بهو خواند پیش

چنین گفت کاین بار رزمی گران
بسازید هم پشت یکدیگران

سپه پاک و پیلان همه بیش و کم
به جنگ اندر آرید فردا به هم

همینست یک رزم ماندست سخت
بکوشیم تا چیست فرجام و بخت

همه جان به یک ره به کف برنهیم
اگر کام یابیم، اگر سر نهیم

مهان هم برین رای گشتند باز
همه شب همی رزم کردند ساز

به هر جای جویی بد از خون روان
بشکتند چندان از آن هندوان

که صندوق پیلان شد از زیر پی
ز بس کشته هندو چو چرخشت می

همان ده سر گرد از ایران سپاه
گرفتند هر سو یکی رزمگاه

سم اسپ سنبان زمین کرد پست
گروها گره را گراهون شکست

سرافشان همی کرد در صف هژبر
کمینگاه بگرفت بهپور ببر

همی ریخت آذر شن و برز هم
به خنجر یلان را سر و برز هم

به هر سو کجا گرد گرداب شد
ز خون گرد آن دشت گرداب شد

کجا گرز نشواد و ارفش گرفت
جهان زخم پولاد و آتش گرفت

سپهدار در قلب از آن سو به جنگ
گهش نیزه و گاه خنجر به چنگ

یلان هر سو از بیمش اندر گریز
گرفته ز تیغش جهان رستخیز

کمندش بگسترده از خم خام
همه دشتِ رزم اژدها وار دام

پی پیل پی خسته در دام او
سواران خبه در خم خام او

از آوای گرزش همی ریخت کوه
شده چرخ گردان ز گردش ستوه

سنانش همی مرگ را جنگ داد
خدنگش همی ریگ را رنگ داد

کجا خنجرش رزمسازی گرفت
همی در کفش مهره بازی گرفت

مرآن مهره کاندر هوا باختی
سَر سروران بود کانداختی

به یک ره فزون از هزاران سوار
سنان کرده بُد در کمرش استوار

نه بر زین بجنبید گرد دلیر
نه از زخم شد مانده، نز جنگ سیر

تو گفتی تنش کوه آهن کشست
همان اسپش از باد و از آتشست

ز بس کشته کافکنده از پیش و پس
خروش سروش آمد از برکه بس

همان شاه مهراج بر جنگجوی
نهاده ز کُه دیده بر ترگ اوی

اگر گردی از زین ربودی ز جای
وگر زنده پیلی فکندی ز پای

ز کُه با سپه نعره برداشتی
غو کوس از چرخ بگذاشتی

مِه پیلبانان شد آگه که بخت
ربود از بهو تخت و، شد کار سخت

نه با چرخ شاید به نزد آزمود
نه چون بخت بد شد بود چاره سود

بیامد بَر ِ پهلوان سوار
به زنهار با پیل بیش از هزار

سپهبد نوازیدش و داد چیز
همیدون بزرگان و مهراج نیز

سیه دیده گیتی بهو پیش چشم
بر آشفت با پیلبانان به خشم

به بیغاره گفتا ندارید باک
سپارید پیلان به مهراج پاک

سران این سخن راست پنداشتند
ز هر سو همین بانگ برداشتند

همه پیلبانان از آن گفت و گوی
به زنهار مهراج دادند روی

براندند از آن روی پیلان رمه
به نرد بهو صد نماند از همه

پشیمان شد از گفته خود بهو
ندید اندر آن چاره از هیچ سو

به زیر آمد از پیل و بالای خواست
به ناکام رزمی گران کرد راست

یلان را به پیکار و کین برگماشت
به صد چاره آن رزم تا شب بداشت

چو برزد سر از کُه درفش بنفش
مه نو شدش ماه روی درفش

غَوِ طبل برگشتن از رزمگاه
برآمد شب از جنگ بربست راه

بهو ماند بیچاره و خیره سر
دلش تیره، گیتی ز دل تیره تر

همی گفت ترسم که از بهر سود
سپاهم به دشمن سپارند زود

نه راهست نه روی بگریختن
نه سودی ز پیکار و آویختن

چو شیر ژیان جست از افراز تخت
گرفتنش گلوبند و بفشارد سخت

بدرید چاردش و بفکند پست
دهانش بیا کند و دستش ببست

همیدونش بر دوش زنگی نهاد
نهانی برفتند هر دو چو باد

به راه و به خواب و به بزم و شکار
نباید که تنها بود شهریار

به زودی کشد بخت از آن خفته کین
چو بیداری او را بود در کمین

ز هندو طلایه دو صد سرفراز
بدین هر دو در راه خوردند باز

دلاور بغرّید و بر گفت نام
سوی پیشرو زود بگذارد گام

سر و ترگش انداخت از تن به تیغ
گرفتند ازو خیل دیگر گریغ

بهو را به لشکر گهش زین نشان
بیاورد بر دوش زنگی کشان

سپردش به نشواد زرّین کلاه
به مژده بشد نزد مهراج شاه

ز کار بهو و آن ِ زنگی نهفت
همه هر چه بُد رفته آن شب بگفت

یکی نعره زد شاه مهراج سخت
بینداخت مر خویشتن را ز تخت

شد آن شب در آرایش بزم و ساز
چو این آگهی یافت آن سرفراز

بدو گفت خواهم کز آنسان نژند
بهو را ببینم به خواری و بند

بیا بزم شادی بَرِ او بریم
بداریمش از پیش و ما می خوریم

سپهدار گفتا تو آرام گیر
چو دشمن گرفتی به کف جام گیر

تو بنشین به جای بد اندیش تو
که او را خود آرم کنون پیش تو

گرفتند هر دو به هم باده یاد
مهان را بخواندند و بودند شاد

سپهبد ز کار بهو با سپاه
بگفت و بفرمود تا شد سیاه

کشانش بیاورد خوار و نژند
رسن در گلو، دست کرده به بند

خروشی برآمد به چرخ برین
گرفتند بر پهلوان آفرین

سبک شاه مهراج دل شادکام
به زیر آمد از تخت، بر دست جام

یکی خورد بر یاد شاه بزرگ
دگر شادی پهلوان سترگ

نشست آنگهی شاد با انجمن
گرفت آفرین بر یَلِ ِ رزمزن

که نام تو تا جاودان یاد باد
دل شاه گیتی به تو شاه باد

همه ساله آباد زابلستان
کزو خاست یل چون تو کشورستان

هر آنکش غم و رنج تو آرزوست
چنان باد بیچاره کاکنون بهوست

زد از خشم و کینه گره بر برو
شد آشفته از کین دل بر بهو

چنین گفت کای گشته از جان نُمید
تهی از هنر همچو از بار بید

چه کردم به جای تو از بد بگوی
که بایست شد با منت جنگجوی

به گیتی همی مانی ای بدگهر
که هر چند به پروری زشت تر

به اندرز چندم پدر داد پند
که هرگز مگر دان ورا ارجمند

من از پند او روی برگاشتم
ترا سر ز خورشید بگذاشتم

شناسند یکسر همه هند و سند
که هستی تو در گوهر خویش سند

یکی تنگ توشه بُدی شوربخت
شهی دادمت و افسر و تاج و تخت

به پاداش این بود زیبای من
که امروز جویی همی جای من

رهی چون به اندازه ندهی مهی
چو مه شد نگیرد ترا جز رهی

سر دشمن آنکو برآرد به ماه
فرو د افکند خویشتن را به چاه

سزاوار جان بداندیش تو
ببینی چه آرم کنون پیش تو

جهان بود پر خیمه و چارپای
سلیح و بنه پاک مانده به جای

ز خرگاه وز فرش وز سیم و زر
ز درع و ز خفتان ز خود و سپر

همه هر چه بُد برکه و دشت و غار
سلیح نبردی هزاران هزار

همی گرد کردند بیش از دو ماه
یکی کوه بُد سرکشیده به ماه

که پیلی به گردش به روز دراز
نگشتی نرفتیش مرغ از فراز

سپهبد بهین بر گزید از میان
ببخشید دیگر بر ایرانیان

همانجا یکی هفته دل شادکام
برآسود با بخشش و رود و جام

چو هفته سرآمد به مهراج گفت
که این کار با کام دل گشت جفت

بفرمایید ار نیز کاریست شاه
وگر نیست دستور باشد به راه

بدو گفت مهراج کز فرّ بخت
ز تو یافتم پادشاهی و تخت

نماند ست کاری فزاینده نام
کنون چون بهو را فکندی به دام

پسر با برادرش هر دو به هم
سرندیب دارند با باد و دم

رویم اندرین چاره افسون کنیم
ز چنگالشان شهر بیرون کنیم

جهان پهلوان گرد گردنفراز
چو بشنید گفتار مهراج باز

اسیران هر آنکس که آمد به مشت
کرا کشت بایست یکسر بکشت

بهو را به خواری و بند گران
به دژها فرستاد با دیگران

وز آنجا سپه برد زی زنگبار
بشد تا جزیری به دریا کنار

پر از کوه و بیشه جزیری فراخ
درختش همه عود گسترده شاخ

کُهش کان ارزیر و الماس بود
همه بیشه اش جای نسناس بود

ز گِردش صدف بیکران ریخته
به گل موج دریا برآمیخته

سپاه آن صدف ها همی کافتند
به خروار دُر هر کسی یافتند

چنان بود از و هر دُر شاهوار
کجا ژاله گردد سرشک بهار

چو سیصد هزار از دَرِ تاج بود
که در پنج یک بهر مهراج بود

به گرشاسب بخشید پاک آنچه یافت
وز آنجا سوی راه دریا شتافت

به یک کوهشان جای آرام بود
کجا نام او ذات اوهام بود

به نزد سرندیب کوهی بلند
پر از بیشه و مردم کشتمند

ز غواص دیدند مردی هزار
رده ساخته گرد دریا کنار

گروهی شده ز آب جویان صدف
گروهی صدف کاف خنجر به کف

سپهدار مهراج و چندین گروه
ستادند نظاره شان گرد کوه

ز دُر آنچه نیکوتر آمد به دست
گزیدند بیش از دو صد با شست

به مهراج دادند و مهراج شاه
به گرشاسب بخشید و ایران سپاه

همان گه غریوی ز لشکر بخاست
کزاین بیشه ناگاه بر دست راست

دویدند دو دیو و از ما دو مرد
ربودند و بردند و کشتند و خورد

سپهبد سبک جست با گرز جنگ
بپوشید درع و، میان بست تنگ

یکی گفت تندی مکن با غریو
درین بیشه نسناس باشد، نه دیو

به بالا یکایک چو سرو بلند
به اندام پر موی چو ن گوسپند

همه سرخ موی و همه سبز موی
دو سوی قفا چشم و دو سوی روی

به اندام هم ماده هم نیز نر
همی بچه زایند چون یکدگر

دو زیشان در آرند پیلی به زیر
کشند و خورند و نگردند سیر

یکی به ز ما صد به جنگ و ستیز
فزونشان تک از تازی اسپان تیز

سپهبد به دادار سوگند خورد
که امروز تنها نمایم نبرد

کُشم هر چه نسناس آیدم پیش
اگر صد هزارند و زین نیز بیش

بگفت این و شد سوی بیشه دمان
همی گشت با گرز و تیر و کمان

ز نسناس شش دید جایی به هم
یکی پیل کشته دریده شکم

چو دیدندش از جایگه تاختند
ز پیرامنش جنگ برساختند

به خنجر دو را پای بفکند و دست
دو را زیر گرز گران کرد پست

دو با خشم و کین زو در آویختند
به دندان از آن خون همی ریختند

بزد هر دو را خنجر دل شکاف
بدرّیدشان از گلو تا به ناف

سرانشان به لشکر گه آورد شاد
به بزم اندرون پیش گردان نهاد

بماندند ازو خیره دل هر کسی
بُد از هر زبان آفرینش بسی

بفرمود تا پوستهاشان به درگاه
به کشتی کشند اندر آکنده کاه

رفتن گرشاسب به زمین سرندیب

دگر روز مهراج گردنفراز
بسی کشتی آورد هر سو فراز

به ایرانیان داد کشتی چو شست
دگر کشتی او با سپه بر نشست

ز کشتی شد آن آب ژرف از نهاد
چو دشتی در آن کوه تازان ز باد

تو گفتی که کیمخت هامون چو نیل
به حمله بدرّد همی زنده پیل

چو پیلی به میدان تک زودیاب
ورا پیلبان با دو میدانش آب

تکش تیز و رفتنش بی دست و پای
نه خوردنش کام و نه خفتنش رای

فزون خم خرطومش از سی کمند
ز دندانش بر پشت ماهی گزند

به رفتن برآورده پر مرغ وار
همی ره به سینه خزیده چو مار

گهی حلقه خرطومش اندر شکم
گهی بسته با گاو و ماهی به هم

یکی دشتش از پیش سیماب رنگ
سراسر چو پولاد بزدوده زنگ

زمینی بمانند گردان سپهر
درو چون در آیینه دیدار چهر

بیابانی آشفته بی سنگ و خاک
مغاکش گهی کوه و گه کُه مغاک

یکی دشت سیمین بی آتش به جوش
گه آسوده از نعره گه با خروش

بدیدن چنان کابگینه درنگ
ز شورش چو کوبند بر سنگ سنگ

دوان او در آن دشت و راه دراز
گهی شیب تازنده گاهی فراز

گهی چون یکی خانه در ژرف غار
گهی چون دژی از بر کوهسار

خبر یافتن پسر بهو از کار پدر

وز آنسو چو پور بهو رفت پیش
به شهر سر ندیب با عمّ خویش

همی ساخت بر کشتن عم کمین
نهان عمّ به خون جستنش همچنین

سرانجام کار آن پسر یافت دست
عمش را کشت و به شاهی نشست

پس آگاهی آمد ز مهراج شاه
ز درد پدر گشت روزش سیاه

یکی هفته بنشست با سوک و درد
سر هفته لشکر همه گرد کرد

بسی گنج زرّ و درم برفشاند
صد و بیست کشتی سپه در نشاند

سپهدار جنگ آور رزم ساز
فرستادش از پیش مهراج باز

چو رفتند نیمی ره از بیش و کم
سپه باز خوردند هر دو به هم

سبک بست گرشاسب کین را میان
همان شست کشتی از ایرانیان

همه خنجر و نیزه برداشتند
ز کیوان غو کوس بگذاشتند

چنان گشت کشتی که در کارزار
به زخم سوار اندر آمد سوار

به هر سو دژی خاست تا زان به جنگ
ازو خشت بارنده و تیر و سنگ

ز تفّ سر تیغ، وز عکس آب
همی در هوا گشت کرکس کباب

چنان تیر بارید هر گرد گیر
که هر ماهیی ترکشی شد ز تیر

همی موج بر اوج مه راه زد
ز ماهی تن کشته بر ماه زد

از آتش همه روی دریا به چهر
چنان شد که شب از ستاره سپهر

شد از خون تن ماهیان لعل پوش
دل میغ زد ز آب شنگرف جوش

چنان بود موج از سر بیشمار
که گرد چمن میوه بارد ز بار

همی رفت هر کشتیی سرنگون
درآویخته بادبان پُر ز خون

چو اسپان جنگی دوان خیل خیل
برافکنده از لعل دیبا جلیل

سپهدار با خیل زاول گروه
به پیش اندر آورده کشتی چو کوه

چپ و راست تیغ ارغوان بار کرد
به هر کشتی از کشته انبار کرد

به یک ساعت از گرز یکماهه بیش
همی ماهیان را خورش داد پیش

ز کشتی به کشتی همی شد چو گرد
همی کوفت گرز و همی کشت مرد

چنین تا به جنگاوه جنگجوی
رسید، از کمین کرد آهنگ اوی

سرش را به گرز گران کوفت خرد
تنش را به کام نهنگان سپرد

یلان ز آتش رزم و از بیم تاب
همی تن فکندند هر سو در آب

چهل کشتی از موج باد شگرف
ز دشمن نگون شد به دریای ژرف

دگر در گریز آن کجا مانده بود
نهادند سر زی سرندیب زود

گرفتند سی کشتی ایران سپاه
بکشتند هر کس که بد کینه خواه

همه بادبان ها برافراشتند
به دمّ گریزنده برداشتند

برگشتن پسر بهو به زنگبار

ز صد مرد پنجه گرفته شدند
دگر کشته و زار و کفته شدند

سرندیب شد زین شکن پرخروش
ز شیون به هر بر زنی خاست جوش

ز خویشانش پور بهو هر که بود
ببرد و ز دریا گذر کرد زود

ز هر سو چو بر وی جهان تنگ شد
به زنهار نزد شه زنگ شد

دو میزر بود جامه زنگیان
یکی گرد گوش و دگر بر میان

ندارند اسپ اندر آن بوم هیچ
نه کس داند اندر سواری پسیچ

بود سازشان تیغ کین روز جنگ
دگر استخوان ماهی و تیر و سنگ

چو باشد شهی یا مهی ارجمند
نشانند از افراز تختی بلند

مر آن تخت را چار تن ساخته
پرندش همی بر سر افراخته

بود نیز نو مطرفی شاهوار
ببسته ز دو سو به چوب استوار

نشستنگه ناز دانند و کام
بدان بومش اندول خوانند نام

کرا شاه خواهد به زنهار خویش
نشان باشدش مهر و سربند پیش

فروهشته باشد به رخ روی بند
نبیندش کس جز مهی ارجمند

ز پور بهو چون شنید آگهی
فرستاد سربند و مهر شهی

همان تخت فرمود تا تاختند
همه ره نثارش گهر ساختند

چو آمد برش تنگ برخاست زود
فراوان بپرسید و گرمی نمود

نشاند و نوازیدش و داد جاه
همی بود از آنگونه نزدیک شاه

مرورا سپهدار و داماد گشت
نشست ایمن از اندُه، آزاد گشت

سپاهش هم از زنگیان هر کسی
زن آورد و پیوندشان شد بسی

چو گرشاسب و مهراج از جای جنگ
رسیدند نزد سرندیب تنگ

به شهر از مهان هر که بُد سرفراز
همه هدیه و نزل کردند ساز

به ره پیش مهراج باز آمدند
به پوزش همه لابه ساز آمدند

که گر شد بهو دشمن شهریار
ز ما کس نبد با وی از شهر یار

ز بهر تواش بنده بودیم و دوست
کنون ما که ایم ار گنه کار اوست

به جای گنهکار بر بی گناه
چو خشم آوری نیست آیین و راه

و گر نزد شه ما گنه کرده ایم
سر اینک بَرِ تیغش آورده ایم

اگر سر بُرد ور ببخشد رواست
پسندیده ایم آنچه او را هواست

ز گرشاسب درخواست مهراج شاه
که این رای را هم تو بین روی و راه

به پاداش کژّی و از راه راست
بدین کشور امروز فرمان تراست

سپهبد گناهی کجا بودشان
ببخشید و از دل ببخشودشان

دگر دادشان از هر امّید بهر
وز آنجا کشیدند لشکر به شهر

بسی یافت مهراج هر گونه چیز
ز گنج بهو و آن لشکرش نیز

نهان کرده ها بر کشید از مغاک
به گرشاسب و ایرانیان داد پاک

رفتن مهراج با گرشاسب

یکی ماه از آن پس به شادی و کام
ببودند کز می نیاسود جام

چو مه گوی بفکند و چوگان گرفت
بر اسپ سیه سبز میدان گرفت

بدیدند مه بر رخ پهلوان
وز آنجای دلشاد و روشن روان

به کوه دهو بر گرفتند راه
چه کوهی بلندیش بر چرخ ماه

که گویند آدم چو فرمان بهشت
بر آن کوه برز اوفتاد از بهشت

نشان کف پایش آنجا تمام
بدیدند هر پی چو هفتاد گام

ز هرچ اسپر غمست و گل گونه گون
بر آن کوه بُد صد هزاران فزون

ز شمشاد و از سوسن و یاسمن
ز نسرین و از سنبل و نسترن

هم از خیری و گام چشم و زرشک
بشسته رخ هر یک ابر از سرشک

همه کوه چون تخت گوهر فروش
ز سیسنبر و لاله و پیل غوش

هزاران گل نو دمیده ز سنگ
ز صد برگ و دوروی و ز هفت رنگ

چه نرگس چه نو ارغوان و چه خوید
چه شب بو چه نیلوفر و شنبلید

بنفشه سرآورده زی مشکبوی
شده یاسمن انجمن گرد جوی

رده در رده زان گل لعلگون
که خوانی عروسش به پرده درون

گل زرد هال جهان دید جفت
گرفته بر بید بویا نهفت

به دستان چکاوک شکافه شکاف
سرایان ز گل ساری و زند واف

به هر سو یکی آبدان چون گلاب
شناور شده ماغ بر روی آب

چو زنگی که بستر ز جوشن کند
چو هندو که آیینه روشن کند

بُد از هر سوی میوه داران دگر
بُن اش بر زمین و، سوی چرخ سر

که در سایه شاخ هر میوه دار
نشستی به هم مرد بیش از هزار

همانجا یکی سهمگین چاه بود
که ژرفیش صد شاه رش راه بود

هر آن چیز کانداختندی دروی
وگر از گرانی بُدی سنگ و روی

سبک زو همان چیز باز آمدی
چو تیر از بُن اش بر فراز آمدی

برانداختی بر سر اندر زمان
ندیدست کس یک شگفتی چنان

بسی کان یاقوت دیدند نیز
ز بلور و الماس و هر گونه چیز

بسی چشمه آب روان جای جای
به هر گوشه مرغان دستانسرای

ز کافور و از عود بی مر درخت
هم از زر گیا رسته بر سنگ سخت

ز گاوان عنبر به هر سو رمه
وز آهو گله نافه افکن همه

دیدن گرشاسب برهمن را

بر آن کُه برهمن یکی پیرمرد
برآورده وز گردش روز گرد

گلش گشته گل سرو زرین کناغ
چو پرّ حواصل شده پرّ زاغ

شده تیر بالا کمان وار کوژ
کمان دو ابرو شده سیم توژ

برهنه سر و پای پوشیده تن
ز برگ درخت و گیا پیرهن

ازو پهلوان جست راه سخن
که ای راست دل کوژ پشت کهن

برینگونه آن کوه خرّم ز چیست
براو نشانِ کفِ پای کیست

پرستنده پیر آفرین بر گرفت
چنین گفت کایدر بسست از شگفت

هم از گونه گون گوهر آبدار
هم از عود و کافور و هم میوه دار

از آن آن که ایدون خوش و خرّمست
که با فرّ فرخ پی آدمست

نشان پی است آنکه در پیش تست
که هفتاد گامست هر پی درست

از ایدر به دریا دو میل است راست
شدی او به سه گام هر گه که خواست

ز دریا درون هر شب ابری بلند
برآید، غریونده چون دردمند

به آب مژه هر پی اش بیش و کم
بشوید نبارد دگر جای نم

ز مینو چو آدم برین کُه فتاد
همی بود با درد و با سرد باد

ز دل دود غم رفته بر آفتاب
دو دیده چو دریا، دو رخ جوی آب

به صد سال گریان بُد از روزگار
همی خواست آمرزش از کردگار

چنین تا به مژده بیامد سروش
که کام دلت یافتی کم خروش

ز دیده بدان خرّمی نیز نم
ببارید چندانکه هنگام غم

از آن آب غم کز مژه رخ بشست
همه کُه خس و خار و هم زهر رست

وزان آب شادی کش از رخ دوید
همه سبزه و داروی و گل دمید

غمی ماند جفتش تهی زو کنار
بر جدّه نزدیک دریا کنار

همی ماهی آورد از قعر آب
بپختی میان هوا ز آفتاب

خور و خوانش ماهی بریان بدی
بر آدم شب و روز گریان بدی

وز اندوه آدم از ایدر به درد
شب و روز گرینده و روی زرد

چو گاه ستایش ستادی به پای
سرش بآسمان بر رسیدی به جای

هم از وی فرشته شنیدی خروش
همو یافتی راز ایشان به گوش

فرستاد پس کردگار از بهشت
به دست سروش خجسته سرشت

ز یاقوتِ یکپاره لعل فام
درفشان یکی خانه آباد نام

مر آن را میان جهان جای کرد
پرستشگهی زو دلارای کرد

بفرمود تا آدم آن جا شتافت
چو شد نزد او جفت را بازیافت

بدان گه که بگرفت طوفان جهان
شد آن خانه سوی گر زمان نهان

همان جایگه ساخت خواهد خدای
یکی خانه کز وی بود دین به پای

بفرّ پسین تر ز پیغمبران
بسی خوبی افزود خواهد بر آن

چو رخ زو بتابی شود دین تباه
چو سنگش ببوسی بریزد گناه

چو شد سال آدم تمامی هزار
شد از گیتی کرده زی کردگار

وارشیث پوشید در خاک تن
سروش آوریدش ز مینو کفن

نشانگاه گورش کنون ایدرست
یکی بهره از وی به دریا درست

چو نوح آمد و یافت ایدر درنگ
کشید استخوانش به دژهوخت گنگ

از آن این کُه از گوهر و گل نکوست
که بر وی نشانِ کفِ پایِ اوست

نه کوهست ازین بُرزتر در جهان
نه یاقوت دارد جز اینجای کان

هم از هر کجا دُر خیزد دگر
بدین مرز باشد بها گیرتر

دگر ره سپهبد یل چیردست
بپرسید کای پیر یزدان پرست

شگفتی بد آنروی سوی شمال
چه گوید جهاندیده دانش سگال

برهمن چنین گفت کای پاکرای
بد آنروی کم یابی آباد جای

دو صد میل ره بیشه باشد فزون
درختان بارآور گونه گون

در آن بیشها مردم بیشمار
گیا خوردشان یا بَرِ میوه دار

چو مردم گشاده کف دست و روی
چو میشان نهفته همه تن به موی

یکی بهره را موی سر تا میان
چو قرطاس تن چهره چون زنگیان

ز بیگانه مردم بودشلن گریز
بتازند وز تک به از باد تیز

اگر چند دارندشان جفت ناز
چو نبوند بسته، گریزند باز

همانجا ز کافور و عود و بقم
بسی بیشه پیوسته بینی بهم

جزیری همانجاست نزد کله
که کشتی بدو دیر یابد خله

همه پر درختان با بار و برگ
کُه و دشت او بیشه پیل و کرگ

درو بیکران مردم زورمند
ستمکاره و خونی و پرگزند

کرا یافتند از دگر مردمان
کشند از سرش کاسه هم در زمان

چو ساز عروسیّ دختر کنند
به کابین همه کاسه سر کنند

خورش هم بدان کاسه آرند پیش
توانگر تر آن کس کش آن کاسه بیش

میان درختان به روز شکار
بگیرند بر پیل راه آشکار

نخستین ز پای اندر آرند زود
وز آنجا گریزند پس همچو دود

از ایرا که پیلان دیگر به کین
بر آن بوی کشته دوند از کمین

به خشم آن زمین زیر و از بر کنند
درخت فراوان ز بن بر کنند

چو پیلان از آنجای گردند باز
شوند آن گُره در شب دیر باز

مر آن پیل را پاره پاره ز نیش
کنند و، برد هر کسی بهر خویش

ندارند خود کِشته و چار پای
نورزند جز میوه ها جای جای

ز پیلست هر گونه شان خوردنی
هم از چرم او هر چه گستردنی

کرا مُرد، سنگی گران در شتاب
ببندند و زود افکنندش در آب

فکنده همه بیشه شان میل میل
سرو های کرگست و دندان پیل

به هندوستان داروی گونه گون
از آن بیشه جایی نخیزد فزون

دیگر پرسش گرشاسب از برهمن

دگر رهش پرسید گرد دلیر
که ای از خرد بر هوا گشته چیر

بدین کوه تنها نشستت چراست
چه چیزست خوردت چو پوشش گیاست

بدو گفت پیرش که سالست شست
که تا من بدین کوه دارم نشست

گیایست پوشیدن و خوردنم
سپاس کسی نیست بر گردنم

همه کار من با خدایست و بس
نه از من کسی رنجه، نی من ز کس

و گر بی کس ام نیستم بی خدای
به تنهایی او بس مرا دلگشای

خرد نیز دارم که چون دل نژند
بمانم، کند دردم آسان به پند

تنومند را از خورش چاره نیست
وزین بر تنومند بیغاره نیست

چو دیدی که گیتی ندارد بها
از او بس بود خورد و پوشش گیا

چه باید سوی هر خورش تاختن
شکم گور هر جانور ساختن

روان پرور ایدونکه تن پروری
به پروانه تن رنج تا کی بری

کسی کش روان شد به دانش جوان
گرش تن بمیرد، نمیرد روان

روان هست زندانی مستنمد
تن او را چو زندان طبایع چو بند

چنانست پروردن از ناز تن
که دیوار زندان قوی داشتن

چه باید کشید اینهمه رنج و باک
به چیزی که گوهرش یک مشت خاک

دمی گرش نبود بمیرد به جای
به پی گر نجنبد، بیفتد ز پای

هم از یک خوی خویش گردد نژند
هم از نیش یک پشه گیرد گزند

چه مهر افکنی بر تن و این جهان
که با تو نه این ماند خواهد نه آن

جهان از بد و نیک آبستنست
برون دوستست از درون دشمنست

چو باغیست پر میوه دارش چمن
به گردش نسیم خوش و نوسمن

هر آن گه که شد رام او دل به مهر
دگر سان شود یکسرش رنگ چهر

درختش بلا گردد و میوه مار
نسیمش سموم و سمن برگ خار

چه ورزیش کت ندهد از رنج بر
بمالد به پی چون بگیرد به بر

به دوری ز خویشانت آرد نُوید
نمایدت طمع و نشاند نمید

کند کوز پشتت، رخ سرخ زرد
جوانیت پیری، درستیت درد

پس آنکو چنین با تو باشد به کین
تو او را چرا دوست داری چنین

چه نازی به دیبا و خز و سمور
که خواهد تنت را خورد کرم و مور

بسی چاره ها سازی و داوری
بری رنج تا گنج گرد آوری

سرانجام بینی شده باد رنج
به تو رنج ماند به بدخواه گنج

گرت نیک باید به هر دو سرای
سوی کردگار جهانبان گرای

سپهدار گفت از نهان و آشکار
گوا چیست بر هستی کردگار

نشانش چه سان و ستودنش چون
چه دانی سوی یکیش رهنمون

هر آن چیز کت دل بدو رهبرست
به چیزی شناسی کزو برترست

خدای از خرد برترست و روان
به چه چیز دانستن او را توان

برهمن چنین گفت کز رای پاک
همه چیزی از چرخ تا تیره خاک

به هستی یزدان سراسر گواست
گویانِ خاموشِ گوینده راست

زمین و آسمان وین همه اختران
همین درهم آویخته گوهران

پس اینها که گه زیر و گاه از برند
بگردند و هر ساعتی دیگرند

گهی نوبهار آید و گاه تیر
جوانست گیتی گهی، گاه پیر

زمان تا زمان چرخد را کار نو
شب و روز همواره بر راه او

همان مرگ با زندگانی به هم
بد و نیک با شادمانی و غم

ازین نیست گیتی تهی یک زمان
به گردش دَرند اینهمه بی گمان

ز گردش شود گردگی آشکار
نشانست پس گرده بر گردکار

از آرام و جنبش نبد بیش چیز
همان هر دو چیز آفریدست نیز

پس آن چه نبد پیش ازین از نخست
چنان دان که هست آفریده درست

چو هستیش دیدی یکی دان و بس
دویی دور دار و دو مشنو ز کس

یکی پادشاه و برو پادشا
نشاید بُدَن هر دو فرمانروا

که ناچار آن چیره باشد گرین
کند سرکشی این بر آن و آن برین

چو باشند این هر دوان ناتوان
توانا یکی بهتر از هر دوان

دو یارست باشند یا بیش و کم
دویی هر دو را باز دارد ز هم

پس آن گه کز آن زین جدایی بود
چنین نه نشان خدایی بود

مرورا ندانی مگر هم بدوی
که راهت نماید به هر جست و جوی

چو بایست در هر گهر کار کرد
جهانی چنین نو پدیدار کرد

از آغاز کاین چار گوهر نمود
میانشان یکی جنبش انگیخت زود

دوگونست جنبش ز بن کژ و راست
همان دایره نیز از نقطه خاست

چو گردیده شد دایره آسمان
زمین ماند چون نقطه اندر میان

ز جنبش چو گردون به رفتار گشت
ز گرمیش آتش پدیدار گشت

دگر باره نو گرمیی برفزود
هوا گشت از آن آتش تیره دود

چو ترّی ز گرمیش لختی براند
گران گشت و در زیر آتش بماند

ز سردی و خشکی زمین بهره داشت
به سردیش ترّی هوا بر گماشت

پس از سردی و ترّی هر دوان
گشاد آب و گرد زمین شد روان

چو بسته شدند این گهر هر چهار
بماندند ازین چرخها در حصار

سرشت جهان پاک از آمیختن
درآمد به هر پیکر انگیختن

ازین گوهران هیچ کاری به جای
نیاید ز بُن، تا نخواهد خدای

کز آن گوهر این دیگر آگاه نیست
به راز خداوندشان راه نیست

جهاندار کاین چار پیوسته کرد
همه زورشان با زمین بسته کرد

که تا آن روان ها که افکنده اند
درین چار گوهر پراکنده اند

همه بر زمین شان بود پرورش
برو دارد و زآن دهد شان خورش

برد شان به هر کالبد کژّ و راست
بدارد چنان کش بود کام و خواست

از آن پس به پیغمبران آگهی
دهدشان ز راه بدیّ و بهی

پس آن جان که زی روشنی یافت راه
وز ایدر شود گشته پاک از گناه

چو از خاک یزدانش گوید که خیز
به دستش دهد نامه رستخیز

به زودی شمارش گزارد تمام
بهشتش دهد جای آرام و کام

وگر تیره جانی بود زشت کیش
همان روز چون خواند ایزدش پیش

سیه روی خیزد ز شرم گناه
سوی چینود پُل نباشدش راه

ببادفره جاودان کرده بند
در آتش به دوزخ بماند نژند

خنک آن که جانش از گنه هست پاک
بماند بهشی چو خیزد ز خاک

ز من هر چه پرسیدی از کم و بیش
بگفتم ترا چون شنیدم ز پیش

هم از فیلسوفان رومی درست
شنیدم که گیتی هوا بُد نخست

فراوان کسان آن که دانشورند
بهین طبع گیتی هوا را گِرند

هوا هست ارمیده باد از نهاد
چو جنبد هوا نام گرددش باد

هر آن جانور کش دمست از هواست
به دَم جان و تن زنده و بانواست

همه تخم در کشتها گونه گون
که ناراست افتد بود سرنگون

هوا در همه زور و ساز آورد
سَرِ هر نگون زی فراز آورد

اگر چندشان ز آب خیزد پسیچ
هوا چون نباشد نرویند هیچ

ز گردون گروهی نمایند راه
که او را نشاید بُد آن جایگاه

نگوید ورا جای دانش پرست
که برجای جانست گوید چو هست

فرازش هواییست روشن دگر
سبک سخت وز هر هوا پاکتر

ز برش ار نه چیزی دگر سان بُدی
ستاده بدی وی، نه گردان بُدی

هم از باد گردان شدست این چنین
هم از باد شست ایستاده زمین

فلک و آتش و اختر تابناک
همه در هوااند استاده پاک

بدآنسان که آهنگر کارساز
فرازد دمش نزد آتش فراز

دمادم چو باد دم افتد بهم
شود آتش از باد پیچان به دم

ز گیتی هوا بُد نخستین پدید
خدای اندرو جنبشی آفرید

چو جنبید سخت آن هوای شگفت
ببد باد و، زان باد آتش گرفت

مرآن باد را آتش افسرده کرد
ازو آب بنشاند و گسترده کرد

چو نم دار جامه که بدهیش تاب
بیفشاریش زو بپالاید آب

کف و تیرگی هر چه ز آن آب خاست
ز می گشت اینک که در زیر ماست

پس از تف آن آتش و عکس آب
برآمد بخار و ز نو داد تاب

خدای از بخارش سپهر آفرید
ز عکسش ستاره پدید آورید

ازین پس هر آنچ از کم وز فزون
ببد، یکسر از پیش گفتم که چون

نکوهش مذهب دهریان

دگر نیز دان کز گروهان دهر
دوسانند کز دینشان نیست بهر

گروهی به ایزدنگویند کس
که تا مر جهان را شناسند بس

ز هر جانور پاک و ز رستمی
همه هر چه پیدا شود بر زمی

نگارندش اختر شناسد ز چرخ
طبایع به هر یک رسانند برخ

هم از گفت ایشان چنینست یاد
که گیتی چنان کآینست از نهاد

در و پیکر هر چه گشت آشکار
چنانست چون بآینه در نگار

که چیزی بود چون به دیدن رسید
بنا چیز گردد چو شد ناپدید

یکی مرد فرزانه هر چند گاه
بیاید نماید دگر دین و راه

فرستاده ام گوید از کردگار
همی گفته او کنم آشکار

نهد دوزخی و بهشتی ز پیش
که تا هر کس اندیشد از کرد خویش

درین همگره باز گویند نیز
که ناید درست آنچه دانش به چیز

نخستین گیایی نماید درخت
بُنه گیرد آن گه کند بیخ سخت

از آن پس زند شاخ و برگ آورد
دهد بار و سایه فرو گسترد

درنگش به آخر درآرد ز پای
شود کنده گرنه بپیوسد به جای

ز بیخ اندرش تا گل و برگ و بر
به هر سان که شد دانشی بُد دگر

چو این دانش آمد برفت آن نخست
چو نادیده شد چیز نامد درست

نخست آب با خاک بُد هم سرشت
گل تر بگردند پس خشک خشت

از آن خشت دیوار پیراستند
ز دیوار پس خانه آراستند

چو خانه کهن گشت و ریزنده پاک
همیدون دگر باره شد تیره خاک

به هر سان که گشت از نشان وز گهر
دگر دانشی بود نامش دگر

همه نام و دانش که از وی رسید
ببد نیست و او نیز شد ناپدید

پس از هرچه خواهد بدوهست و بود
ندانی زیان چون، چو دانی چه سود

چه دانی و گر گوید این دور یاب
که هست آتش این کش همی گویی آب

گرین کش همی تن شماری سرست
ورین کش همی پیل خوانی خرست

نه این چیزها را تو گسترده ای
و گر نام هر یک تو آورده ای

چنین یافه ها را سراینده اند
که بر هیچ دانش نه پاینده اند

از آنست گفتارشان زین نشان
که یک چشمکانند و کم دانشان

نگه میکنند آنچه هست از برون
ندارند دیدارِ چشم درون

اگر بس بدی دیدن آشکار
ز بُن نامدی دیدن دل به کار

همی دیدن دل طلب هر زمان
که از دیدن دل فزاید روان

در مذهب فلاسفه گوید

جدا فیلسوفند دیگر گروه
جهان از ستیهندگیشان ستوه

که گویند کاین گیتی ایدون به پای
همیشه بدو نیز باشد به جای

گمانشان چنینست در گفت خویش
بر آن کاین جهان بُد همیشه ز پیش

که بر ایزد این گفت نتوان به نیز
که بُد پادشا و نبدش ایچ چیز

بکرد آن گه ایدون جهانی شگفت
که تا پادشا شد بزرگی گرفت

چنان بُد که همواره بد پادشا
ازو پادشایی نباشد جدا

ره من همینست و گفتار من
ولیکن جزاینست دیدار من

بَرِ من جهان است دیگر یکی
که هست این جهان نزد آن اندکی

از آنجاست افتادن جان ما
درین تیره گیتی که زندان ما

جهان چار طبع و ستارست و چرخ
پس اینان ز دانش ندارند برخ

نه گویا، نه بینا، نه دانشورند
نه جفت خرد، نز هنر رهبرند

ز یکسو بود جنبش طبع راست
چنان جنبد این جان که او را هواست

مرین جان ما را گهر دیگرست
که بینا و گویا و دانشورست

پس او نیست از گوهر این جهان
دگر جایگاهست او را نهان

از آن سان که بُد پیش گشته شدست
درین طبع گیتی سرشته شدست

خورا هر چه بینی تو از کم و بیش
کند همچو خود هر یکی خورد خویش

اگر جانور صد بود گونه گون
ز یک چیزشان خورد نبود فزون

خورند آن یکی چیز را تن به تن
کند هر یک از خورده چون خویشتن

خورد رستنی از زمین آب و خاک
کند همچو خود هر چه را خورد پاک

گیا را گیاخوار چون خورد کرد
کند باز چون خویشتن هر چه خورد

خورد مر گیاخوار را آدمی
درآردش در پیکر مردمی

ز خاک سیه تا به مردم فراز
رسد پایه پایه همی تا فراز

مرین پایها را گذارد همی
برآنسان که یزدانش دارد همی

گرفتار ماندست در کار خویش
رسیده به پاداش کردار خویش

ولیکن چو افتاده شد در زمی
نخستین بود پایه رستمی

نگون باشد آنجا به خاک اندرون
که هر رستنی می برد سرنگون

چو اندر گیاخوار پیدا شود
معلق سرش سوی پهنا شود

چو در مردم آید پدیدار باز
شود زین دو پستی سرش برفراز

وز آن پس بر از آدمی پایه نیست
که در جانور بیش ازین مایه نیست

چو آمد درین پیکر و راست خاست
به ایزد رسد گر بود پاک و راست

به داد و به دین راند آیین و راه
هم ایزد شناسد بداند آله

هم آگاه گردد که چون بُد نخست
بهشت برین جای یابد درست

ور از دین بود دور و ناخوب کار
به دوزخ بود جاودان پایدار

درین ره سخن هست دیگر نهفت
ولیکن فزون زین نشایدش گفت

اگر خواهی آن جست باید بسی
مگر اوفتد کت نماید کسی

ز من هر چه پرسیدی از کمّ و بیش
بگفتم ترا چون شنیدم ز پیش

اگر چند دانش بَر ما بسست
خداوند داناتر از هر کسست

تو گر چند بسیار دانی سخن
همان بیشتر کش ندانی ز بن

همه دانشی با خدایست و بس
نداند نهانش جزو هیچکس

پرسش های دیگر از برهمن

بپرسید باز از بر کوهسار
کدامست شهری به دریا کنار

بدین روی دریا و زآنروی کوه
به دشت آمده برزگر یک گروه

سرانجام از آن دشت شیری نهان
برد یک یکی را همی ناگهان

کِرا کشتی و توشه شد ساخته
شود شاد زی شهر پرداخته

همان کش نه کشتی نه توشه نه ساز
شود غرق و ماند ز همراه باز

برین دشت از آن پس کِرا بود کِشت
بدان شهر یابد برش خوب و زشت

چنین گفت دانای روشن روان
که شهر آن جهانست و دشت این جهان

دمان شیر مرگست و ما ورزکار
همان چرخ و دریا و در کشت کار

ره نیک و بد کشتن تخم ماست
خرد کشتی و توشه مان راه راست

هر آن کشت کاینجای کردیم ساز
بَرِ او بدان سر بیابیم باز

بپرسید کز کار آدم سخن
چه دانی که گویند گِل بد زبن

دگر گفت کایزدش چون آفرید
ورا از درختی پدید آورید

بفرمود پس تا درخت از درون
بکافند و زو آدم آمد برون

نشاید که زاید به مردم درخت
تو بگشای اگر دانی این بند سخت

به پرسنده گفت آن که چرخ و زمین
همو کرد، ازو کی شگفت آید این

ز چیزی شگفت ار بمانی به جای
شگفت از تو باشد چنان، نز خدای

همان کز نچیز آفریدست چیز
ز چیز ار کند چیز نشگفت نیز

چو بنیاد ما از گِل آمد درست
چنین دان که گِل بود آدم نخست

درختی شناس این جهان فراخ
سپهرش چو بیخ، آخشیجانش شاخ

ستاره چو گل های بسیار اوی
همه رستنی برگ و ما بار اوی

همی هر زمان نو برآرد بری
چو این شد کهن بر دمد دیگری

بدینگونه تا بیخ و بارش به جای
بماند، نه پوسد نه افتد ز پای

درخت آن که زو آدم آمد برون
بدان کاین بود کت بگفتم که چون

به تخم درخت ار فتی در گمان
نگه کن برش، تخم باشد همان

بَرِ این جهان مردم آمد درست
چنان دان که تخمش همین بُد نخست

چنان چون درخت آمد از بهر بار
جهان از پی مردم آید به کار

درختی کزو نیز نایدت بر
جز از بهر کندن نشاید دگر

جهان نیز کز مردم و کشت و رُست
تهی شد شود نیست چون بد نخست

هم از چند چیزش بپرسید باز
چنین گفت کای مرد فرهنگ ساز

همه گفتهایت به جای خودست
به عالم مباد آن که نابخردست

کدامست گفت این دو اسپ نوند
همه ساله تازان سیاه و سمند

سواران هر دو به ره تیز پای
هم اندر تک و هم بمانده به جای

بدو گفت روز و شب اند این دو راست
سوارانش ماییم و ره عمر ماست

از ایشان ره ما به منزل فراز
یکی راست کوتاه و یکیّ دراز

بپرسید آن سبز ایوان به پای
کدامست تازان و فرشش به جای

چهار اژدها بر هم آویخته
از آن سبز ایوان درآویخته

به جان و به تن زان چهار اژدها
به گیتی نیابد کسی زو رها

همان فرش خوانیست آراسته
خورنده برو بیکران خاسته

به پاسخ چنین گفت دانش گزین
که ایوان سپهرست و فرش این زمین

همان فرش خوانیست کز گونه گون
خورش دارد از صد هزاران فزون

خورنده به گرد جهان هرچه هست
ندارد جز گرد این خوان نشست

چهار اژدها آن که کردی تو یاد
همین آتش و خاک و آبست و باد

به دین هر چهارست گیتی به بند
وزیشان به جان نیست کس بی گزند

چه دانی یکی گنج آکنده است
که دارد بسی گوهر اندر نهفت

نه پُرّی گرد هیچ از انباشتن
نه کمّی پذیرد ز برداشتن

همان گنج هست آینه بی گمان
توان اندرو دید هر دو جهان

چنین گفت کای در هنر برده رنج
گوهر دانش و مرد داناست گنج

سخن های دانا که نیکو بود
برد هر کسی باز با او بود

نه سیر آید از گنج دانش کسی
نه کم گردد ار زو ببخشد بسی

همان آینه مرد دانا شناس
که دارد به دانش ز یزدان سپاس

روان تنش زاندرون و برون
ببیند بداند دو گیتی که چون

به از گنج دانش به گیتی کجاست
کرا گنج دانش بود پادشاست

پرسش های دیگر و پاسخ برهمن

ز هر دانشی چیست بهتر نخست
چه چیز آن که دانست نتوان درست

به ما چیست نزدیکتر در جهان
همان دورتر نیز وز ما نهان

بتر دشمن و نیکتر دوست چیست
سرِ هر درستی و هر درد چیست

بهین رادی آن کت کند نیکنام
چه سان و توانگر ترین کس کدام

دل کیست همواره مانده نژند
کرا دانی ایمن به جان از گزند

چه چیز آن که یاور نخواهد کسی
چه چیز آن که با یار باید بسی

چه دانی که از گیتی آن نیکتر
چه چیز آن که شد باز ناید دگر

چه بیشست در ما و چه کمترست
چه گوهر که بهتر ز هر گوهرست

چه نرم آن که ز آهن بسی سخت تر
هم از مردمان کیست بی بخت تر

مه از کوه وز وی گرانتر چه چیز
به نیروترین کس کدامست نیز

به گیتی سیاهی ز زنگی چه بیش
که بی ترس و ایمن ز یزدان خویش

ز روزی و دانش چه کاهد بگوی
چه چیز آورد بیشتر غم به روی

برهمن چنین گفت کای رهنمون
شنو پاسخ هر چه گفتی کنون

ز دانش نخست آنچه آید به کار
بهین هست دانستن کردگار

دگر آن که نتوانش دانست راست
بزرگی و خوبّی یزدان ماست

به ما مرگ نزدیکتر بی گمان
که بیمست کاید زمان تا زمان

ز روزی مدان دورترکان گذشت
که هرگز نخواهد بُدش بازگشت

دو چیزست اندر جهان نیکتر
جوانی یکی، تندرستی دگر

زما آن که چون شد نیابیم باز
جوانیست چون پیری آمد فراز

همه درد تن در فزون خوردنست
درستیش به اندازه پروردنست

بهین دوستست از جهان خوی خوش
خوی بد بتر دشمن کینه کش

به جان از بدی ایمن آنست و بس
که نیکی کند، بد نخواهد به کس

بود بیش اندوه مرد از دو تن
ز فرزند نادان و، نا پاک زن

به مادر، فزون از گمان نیست چیز
چنان چون دم از کم زدن نیست نیز

بود مهتری آن که بایدش یار
نخواهد ز بُن بخت یاور به کار

بهین رادی آن دان که بی درد و خشم
ببخشی، نداری به پاداش چشم

نکو نامی از گیتی آنرا سزاست
که کردار او خواب وگفتار راست

دژم تر کسی مرد رشکست و آز
که هر ساعتش مرگی آید فراز

چو نیک کسی دید غمگین به جای
بماند، کند دشمنی با خدای

توانگر تر آن کس که خرسند تر
چو والاتر آن کاو هنرمندتر

به نیرو تر آن کس که از روی دین
کند بردباری گه خَشم و کین

گرانتر ز هر چیز بار گناه
کزو جان دژم گردد و دل سیاه

دورغ بزرگست، مهتر ز کوه
که گویند بر بیگناهان گروه

سه چیزست اندر جهان خاسته
که روزی و دانش کند کاسته

یکی شرم و دیگر سرافراشتن
سوم پیشه را کاهلی داشتن

سیه تر دل مرد بی دین شناس
که نه شرمش از کس نه زایزد هراس

همان سخت تر ز آهن و خاره سنگ
مدان جز دل زفت بی نام و ننگ

بهین گوهری هست روشن خرد
که بر هر چه دانی خرد بگذرد

خرد مر جهان را سَرِ گوهرست
روان را به دانش خرد رهبرست

کسی باشد ایمن ز ترس خدای
که نبود گناهش چوشد زین سرای

دل از ترس یزدان ندارد دژم
که داند کز ایزد نباشد ستم

کسی نیست بدبخت وکم بوده تر
ز درویش ِ نادان دل خیره سر

که نه چیز دارد نه دانش نه رای
نژندیش بهره به هر دوسرای

مرا دانش این بُد که گفتم نخست
ازین به روا باشد ار نزد تست

به فرهنگی ار ره تو دانی بسی
رهی نیز شاید که داند کسی

بسی دان ره دانش افزون وکاست
نداند خرد جز یکی راه راست

برو پهلوان آفرین کرد و گفت
شدم با بسی خرّمی از تو جفت

چراغ خرد در دل افروختم
فراوان ز هر دانش آموختم

کنون خواهم از تو که با رای پاک
چو رخ برنهی در نیایش به خاک

بخواهی که تا داور کردگار
ببخشد گناهم به روز شمار

وزین راه دشوار کِم هست پیش
برد شادی زی میهن و مان خویش

بگفت این و زآب مژه رود کرد
ببوسیدش از مهر و بدرود کرد

گشتن گرشاسب با مهراج گرد هند

یکی مرد ملاح بُد راهبر
که بودش همه راه دریا ز بر

بُد آگه که در هر جزیره چه چیز
زبان همه پاک دانست نیز

به دریا هر آنجا که آب آزمای
ببویید آن گل بگفت از کجای

چو دریا به شورش گرفتی شتاب
یکی طشت بودش بکردی پر آب

همه بودنی ها درو کمّ و بیش
بدیدی چو در آینه چهر خویش

ورا رهبری داد مهراج شاه
به سوی جزیری گرفتند راه

که خوانند برطایل آنرا به نام
جزیری همه جای شادیِّ و کام

پرآب خوش و میوه هر سو به بار
گل گونه گون گرد او صد هزار

ز خوشی زمین چون دل شاد بود
ز باران هوا چون کف راد بود

چو رنگ رخ یار شاخ از سمن
چو موی سر زنگی آب از شکن

خروش رباب و هواهای نای
ره چنگ و دستان بر بط سرای

همی آمد از بیشه هر سو فراز
نه گوینده پیدا، نه دستان نواز

تو گفتی همه بیشه بزم پریست
درختش ز هر سو به رامشگریست

چنان هر زمان بانگ برخاستی
که می خواره را آرزو خواستی

دل پهلوان خیره شد ز آن خروش
به هر گوشه ای گشت و بنهاد گوش

نه کس دید و نه مرغ و دیو و پری
نه کمتر شد آن بانگ رامشگری

ز ملاح از آن بانگ پرسید باز
نداند کس این گفت پیدا و راز

همان جا شب تیره بر دشت و راغ
یکی روشنی دید همچون چراغ

بپرسید از آن پهلوان سترگ
بگفتند گاویست آبی بزرگ

چو دم زد فتد روشنی در هوا
بدان روشنایی کند شب چرا

چنین هر شب از دور پیدا شود
سپیده دمان باز دریا شود

ز دام و دد و بوی نخچیر گیر
گریزان بود بر سه پرتاب تیر

ببودند روزی وز آن جایگاه
کشیدند سوی صواحل سپاه

صفت جزیره دیگر

جزیری بُد آن نیز با رنگ و بوی
که عنبر بس افتد ز دریا بدوی

ز دریا کجا عنبر افتد دگر
بر آن یک جزیره بود بیشتر

بگردید مهراج هر سو بسی
همان پهلوان نیز با هر کسی

گیایش همه بود تریاک زهر
به کُه سنگش از کهربا داشت بهر

شکفتی گل نوشکفته ز سنگ
بسی بود هر گونه از رنگ رنگ

هم از میوه هایی که خیزد خزان
کز ایرانیان کس نبد دیده آن

یکی بیشه دیدند گند آب و نی
که آن آب مستی نمودی چو می

ازو هر که خوردی فتادی خموش
زمانی بُدی و آمدی باز هوش

کبابه به هر جای بسیار بود
که هریک مه از نار بر بار بود

گیا بُد که چون سوی او مرد دست
کشیدی، شدی خفته بر خاک پست

جو زو مرد کف باز برداشتی
ز پستی دگر سر برافراشتی

نمودند دیگر گیاهی سپید
سیاهش گل و بیخ چون سرخ بید

بُدی دود گون روز بر دشت و راغ
شب از دوردرتافتی چون چراغ

گیا بُد که چون سنگ آهن ربای
کشد آهن، او زر کشیدی ز جای

دگر سنگ بُد نیز کز دور سیم
ربودی ورا زیر و گشتی دو نیم

ز گلها گلی بُد نیز که هرکس ببوی
گرفتی، بخندیدی از بوی اوی

گلی بُد که چون بوی بردیش مرد
شدی زار و گرینده بی سوک و درد

چنین چند بُد ز آن که نتوان شمرد
کرا رای بُد هرچه بایست برد

دگر جای دیدند چندین گروه
ز عنبر یکی توده مانند کوه

به یک بار چندانکه یک پیلوار
همانا به سنگ رطل بد هزار

به گرشاسب بخشید مهراج و گفت
که هرگز کس این ندیدست جفت

گواهی دهم کاین شگفتی درست
هم از فرّ ایران شه و بخت تست

یکی چشمه دیدند نزدیک اوی
به ده گام سوراخی از پیش جوی

همی هر گه از چشم آن چشمه آب
شدی در هوا همچو تیر از شتاب

ز بالا فرود آمدی همچو دود
بدان تنگ سوراخ رفتی فرود

ازو هرچه گشتی چکان بی درنگ
شدی بر زمین ژاله کردار سنگ

سپید آمدی سنگ اوسال و ماه
جز اندر زمستان که بودی سیاه

نه کس دید کان آب راه ره کجاست
نه سیر آمد از خوردنش هر که خواست

وز آنجای خرّم بی اندوه و رنج
کشیدند سوی جزیرهٔ هرنج

آمدن گرشاسب به جزیره هرنج

جزیری پر از بیشها بود و غیش
به بالا و پهنا دو صد میل بیش

فروان درو شهر و بی مر سپاه
یکی شاه با فرّ و با دستگاه

چو آن شه ز مهراج وز پهلوان
خبر یافت، شد شاد و روشن روان

ز نزل وعلف هر چه بایست ساز
بفرمود و، شد با سپه پیشباز

یکی هفته شان داشت مهمان خویش
کمر بسته روز وشب استاده پیش

به هر بزم چندان گهر برفرشاند
که مهراج و گرشاسب خیره بماند

ببخشیدشان هدیه چندان ز گنج
کز آن ماند دریا وکشتی به رنج

ز کافور وز عنبر وعود تر
ز دینار و یاقوت و دُرّ و گهر

ز بیجاده تاج و، ز پیروزه تخت
ز زربفت فرش و، مرجان درخت

ز ترگ و ز شمشیر وز درع نیز
همیدون طرایف ز هر گونه چیز

دگر داد چندان به ایرانیان
که گفتن به صد سال نتوانی آن

وز آنجای خرّم دل و راهجوی
به سوی جزیری نهادند روی

دیگر جزیره که آن رامنی خوانند

که آن جای را رامنی نام بود
یکی خوش بهشت دلارام بود

کُه و دشت او بود بر هر کنار
درختان کافور سیصد هزار

همه چون بر انگشت بفسرده شیر
وزو شاخها چون سرافکنده پیر

تو گفتی که ابری برآمد شگرف
برآن بی شُمر ژاله باید و برف

چو دست کمندافکنان روزِ کار
همه شاخها پُر ز پیچیده مار

زمین سر به سر گفتی از پیش شید
ز کافور در چادری بُد سپید

برو راه ماران شکن در شکن
چو آهخته بر برف پیچان رسن

همی یخ شد از بوی کافور خوی
برانگیخت از مغر سرمای دی

به هر شاخ کافور بر جای جای
بسی مرغ دیدند دستان سرای

از آن مرغ هر کس چنین کرد یاد
که چون آشیان کرد و خایه نهاد

شود مار تا بچه اش زآشیان
بیارد، جهد خایه تُند از میان

زند بر سر و چشم مار از ستیز
تن خویش، تا مار گیرد گریز

پس آن مرغ تا بچه آرد برون
نهد خایه از گرد خانه درون

که تا گر دگر ره شود مار باز
نیارد بدان آشیان شد فراز

همان جای دیدند کوهی سیاه
گرفته سرش راه بر چرخ ماه

درختی گشن شاخ بر شخّ کوه
از انبوه شاخش ستاره ستوه

بلندیش با چرخ همباز بود
ستبریش بیش از چهل باز بود

زعود و ز صندل به هم ساخته
به سر برش ایوانی افراخته

دگر ره سپهدار پیروزبخت
ز ملاّح پرسید کار درخت

که بر شاخش آن کاخ بر پای چیست
چنین از بَِر آسمان جای کیست

چنین گفت کآن جای سیمرغ راست
که بر خیل مرغان همه پادشاست

هر آن مرغ کاینجاست از بیم اوی
نیارد بُد این ز آن دگر کینه جوی

به کوه اژدها و به دریا نهنگ
هر آنجا که یابد بدرّد به چنگ

چو گمراه بیند کسی روز و شب
ز بی توشگی جان رسیده به لب

از ایدر برد نزدش اندر شتاب
به چنگال میوه به منقار آب

به سوی رَهِ راست باز آردش
ز مردم کرا دید ناز آردش

پدید آمد آن مرغ هم در زمان
ازو شد چو صد رنگ فرش آسمان

چو باغی روان در هوا سر نگون
شکفته درختان درو گونه گون

چو تازان کُهی پر گل و لاله زار
زبالاش قوس قزح صد هزار

ز باد پرش موج دریا ستوه
ز بانگش گریزان دد از دشت و کوه

به منقار بگرفته یکیّ نهنگ
چهل رش فزون اژدهایی به چنگ

بر آن آشیان رفت و سر بر فراخت
تو گفتی ز دیبا یکی کِله ساخت

سپهبد فروماند خیره به جای
همی گفت ای پاک و برتر خدای

به هر کار بینا و دانا تویی
به هر آفرینش توانا تویی

تو سازیدی این هفت چرخ روان
ستاره معلق زمین در میان

جهان را گهر مایه کردی چهار
وزایشان تن جانور صد هزار

به هر پیکری نو برآری همی
بر آنسان که خواهی نگاری همی

کنی هر چه خواهی و، کس راه راست
جز از تو نداند که چونان چراست

به کار اندرت رنج و همباز نیست
سخنهات را حرف و آواز نیست

ز مرده تن زنده آری فراز
پدید آوری مرده از زنده باز

تو دانی یکی قطره آب آفرید
که باشد درو هر دو گیتی پدید

ز خاک آن هنر هم تو پیدا کنی
کز آن جای گویا و بینا کنی

گمست آن که سوی تواش راه نیست
به دل کور هر کز تو آگاه نیست

برینسان به پرواز پرّنده کوه
تو کردی کزو خشک و تر را ستوه

نشیمنش را زابر بگذاشتی
به صد رنگ پیکرش بنگاشتی

همیدون نیایش کنان گشت باز
همی گشت با هر که بُد سرفراز

ز کافور و عنبر کجا یافتند
ببردند هر چند برتافتند

وز آن جای رفتند زی هر دو زور
جزیری سزاوار شادی و سور

شگفتی جزیره هر دو زور و خوشی هوا و زمین

همه کوهش از رنگ گل ناپدید
همه راغ پُر سوسن و شنبلید

زمین چرخ و، ابرش بخار بهشت
هوا مشکبوی، آب عنبر سرشت

تو گفتی بهار از پَی ِدین به کین
سپه کرد و آمد برون از کمین

کمان آزفنداق شد ژاله تیر
گل غنچه ترگ و زره آبگیر

شکوفه چو بر رشته کرده گهر
درختان چو طاووس بگشاده پر

هزاران رده دید گل هر کسی
ازین تازه گلهای ما مِه بسی

ستاک سمن بود زانسان ببر
که یک مرد بستم گرفتی به بر

گل رسته بُد شسته باران ز گرد
چو گیلی سپرها چه سرخ و چه زرد

بنفشه به بالای یکیّ درفش
ببر برگ هر یک چو جامی بنفش

همه لاله بُد رسته بیراه و راه
دو چندان که باشد عقیقین کلاه

ز بوی گل و سنبل و ارغوان
همی گشت فرتوت از سر جوان

به گیتی نشانی نداد آدمی
جزیری بدان خوشیّ و خرّمی

چنین داستان بود از آن بوم و رُست
که یک سال هرک ایدر آرام جست

هزاران اگر نوبهاران و تیر
برآید، نه بیمار گردد نه پیر

خروشان بسی مرغ بُد در هوا
همه خوب رنگ و همه خوش نوا

خدنگ از کمان پهلوان کرد راست
از آن مرغ چندی بیفکند خواست

بدو گفت ملاّح کای ارجمند
مرین و مرغکان را نشاید فکند

که در ژرف دریا هر آنجایگاه
که ناگه شود کشتیی گم ز راه

به سوی ره این مرغ با خشم و جوش
همی دارد از پیش کشتی خروش

که تا بر پی بانگ و پرواز اوی
برانند کشتی برآواز اوی

کجا مار بینند و نیز از نهنگ
بدرّندش از هم به منقار و چنگ

گرفتند از آن زنده چندی شکار
مگر از پی کشتی آید به کار

شگفتی دیگر جزیره

به دیگر جزیری فکندند رخت
پر از کان سیم و، پر آب و درخت

بدو در گیا داروی گونه گون
گل و میوه از صد هزاران فزون

زمینش ز بس بیشه زعفران
چو دیبای زرد از کران تا کران

ز بس گل که هر جای خودروی بود
گلش خوردنی پاک و خشبوی بود

درخت گلی بُد که چون آفتاب
بدیدی، شکفتی هم اندر شتاب

فروتاختی سوی خورشید پست
سر خویش چون مردم خورپرست

ز هر سو که خورشید گشتی ز بر
همی گشتی آن همچنان سوی خور

چو خورشید بفکندی از چرخ رخت
شدی سست و لرزان بجای آن درخت

چو یاری سرشک از غم رفته یار
فشاند، همی گل فشاندی ز بار

گلی بود دیگر شکفته شگفت
که گفتی دم از مشک و عنبر گرفت

بُدی روز چون کفّ بخشنده باز
به شب چون کف زفت ماندی فراز

گلی بُد که در تُفّ گیتی فروز
شکفته بُدی تا گه نیمروز

از آن پس چو چشمی بدی نیم خواب
فشاندی ز مژگان چو گرینده آب

چنین اشک تا شب همی تاختی
گه ش شب به یک بار بگداختی

درختان بُد از میوه دیگر به بار
که هر سال بار آوریدی دو بار

شگفتی بدینسان بی اندازه بود
اگر میوه گر نوگل تازه بود

شده خیره دل پهلوان زمین
همی خواند بر بوم هند آفرین

همی گفت هر چیزی گیتی فزای
بدین هندوان داد گویی خدای

به رخ دوزخی وار تاراند و زشت
به آباد کشور چو خرّم بهشت

نه چندین شگفتست جای دگر
نه زینسان هوای خوش و بوم و بر

نه کس کور بینم نه بیمار و سُست
نز اندام جایی جایی کژ و نادُرست

اگر چه کسی سالخوردست و پیر
بسان جوان موی دارد چو قیر

شگفتی دیگر جزیره

دو هفته خوش و شاد بگذاشتند
وز آن جا سپه باز برگاشتند

رسیدند نزد جزیری فراز
همه خار و خاره نشیب و فراز

ز هر سو درو مار چون خیل مور
زمین شوره، آبش همه تلخ و شور

در آن شوره خرّم یکی گلستان
گلش هر یک از نیکوی دلستان

تو گفتی که رضوان ز باغ بهشت
ز هر گل کجا یافت آن جا بکشت

در آن گلستان چشمه ای روشن آب
خوش آبی به بویندگی چون گلاب

به گرد سپهدار مهراج گفت
که این چشمه دارد شگفتی نهفت

بفرمود تا چادری پیش اوی
ببردند پُر ز آن گل مشکبوی

کشیدند از افراز آن چشمه باز
همان گه زد آن چشمه جوش از فراز

ز جوشش سبک آتشی بر فروخت
بسوزید گل پاک و، چادر نسوخت

سپهدار از آن کار پرسید چند
که هست ایزدی یا طلسمست و بند

بدو گفت مهراج کاندر جهان
نداند درستی کسی این نهان

کز آب آتش از چه فروزد همی
رهد چادر و گل بسوزد همی

بدان چشمه ژرف هم در شتاب
شدند آشنا بر کسان زیر آب

بگشتند و جستند هر سو پدید
کس از روی نیرنگ چیزی ندید

صفت جزیره اسکونه

وز آن جا به کوهی نهادند روی
جزیری که اسکونه بُد نام اوی

کُهی پر گل گونه گون دامنش
ز نیشکر انبوه پیرامنش

چنان نار و نارنگ پر بار بود
کز آن هر دو یکی شتروار بود

ترنج از بزرگی چنان یافتند
که هر یک به ده مرد برتافتند

بر آن کُه رهی بود یک باره تنگ
حصاری بر افرازش ازخاره سنگ

میان حصار آبگیری فراخ
زگِردش بسی گونه ایوان و کاخ

در و بام هر خانه از عود و ساج
نگاریده پیوسته با ساج عاج

چنان بود هر سنگ دیوار اوی
که کشتی شدی غرقه از بار اوی

بسی گنبد از سنگ بُد ساخته
به سنگین ستون ها بر افراخته

که کوشای صد مرد زورآزمای
نه برتافتی ز آن ستونی ز جای

به گرشاسب مهراج گفت این حصار
زنی کرد و مردی به کم روزگار

به هر دو تن این کاخ ها کرده اند
چنین سنگ ها زین کُه آورده اند

به هندوستان نام این هر دو تن
بُد از ماربی مرد و مارینه زن

نبد یارگرشان درین کار کس
زن و شوی بودند هم یار و بس

سپهدار شد خیره دل کآن شنید
همیگفت کس زور ازینسان ندید

همانا که هر گنبدی را به کار
ببرداشتن مرد باید هزار

کجا این چنین زور و این کار کرد
چه داریم ما خویشتن را به مرد

بر آن کُه ز جندال وز برهمن
فراوان به هر گوشه دید انجمن

یکی را بپرسید و گفت این حصار
شما را ز بهر چه آید به کار

بر همن چنین گفت کاین جایگاه
نیایشگه ماست در سال و ماه

به یزدان بدینجای داریم روی
به گاه پرستش نتابیم روی

چو دارد کسی با کسی داوری
نیابد به داد از کسی یاوری

بدین خانه آیند هر دو به هم
نشینند و گویند هر بیش و کم

همان گه ستمگر به زاری شود
تبش گیرد و دیده تاری شود

نبیند دگر روشنی دیده را
مگر داد بدهد ستمدیده را

و دیگر چو بیمار افتد کسی
در آن دردمندی بماند بسی

بریمش درین خانه هنگام خواب
بشویند چهرش به مشک و گلاب

گرش بخش روزیست چون بُد نخست
بماند، به سه روز گردد درست

وگر راه روزیش بست آسمان
ببرّد روانش هم اندر زمان

در آن خانه شد پهلوان از شگفت
بسی پیش یزدان نیایش گرفت

دو صد شمع در گرد او بر فروخت
به خروارها مشک و عنبر بسوخت

وز آن کوه با ویژگان سوی دشت
در آمد یکی گرد بیشه بگشت

ز ناگاه دیدند مرغی شگفت
که از شخّ آن کُه نوا بر گرفت

به بالای اسپی به برگستوان
فروهشته پر بانگ داران نوان

ز سوراخ چون نای منقار اوی
فتاده در آن بانگ بسیار اوی

برآنسان که باد آمدش پیش باز
همی زد نواها به هر گونه ساز

فزونتر ز سوراخ پنجاه بود
که از وی دمش را برون راه بود

به هم صد هزارش خروش از دهن
همی خاست هر یک به دیگر شکن

تو تگفتی دو صد بربط و چنگ و نای
به یک ره شدستند دستان سرای

فراوان کس از خوشّی آن خروش
فتادند و زیشان رمان گشت هوش

یکی زو همه نعره و خنده داشت
یکی گریه زاندازه اندر گذاشت

به نظّاره گردش سپه همگروه
وی آوا در افکنده زآنسان به کوه

چو بد یک زمان از نشیب و فراز
بسی هیزم آورد هر سو فراز

یکی پشته سازید سهمن بلند
پس از باد پرآتش اندر فکند

چو هیزم ز باد هوا بر فروخت
شد اندر میان خویشتن را بسوخت

سپه خیره ماندند در کار اوی
هم از سوزش و ناله زار اوی

به گرشاسب ملاّح گفت این شگفت
ز روم آمد، آرامش ایدر گرفت

مرین را نه کس جفت بیند نه یار
ولیکن چو سالش برآید هزار

ز گیتی شود سیر وز جان و تن
بیاید بسوزد تن خویشتن

ز خاکش از آن پس به روز دراز
یکی مرغ خیزد چو او نیز باز

به روم اندر ایدون شنیدم کنون
که بر بانگ او ساختند ارغنون

به کشتی نشستن

چو سه روز بگذشت و شد راست باد
به کشتی نشستند و رفتند شاد

به دریا و خشکی ز کشتی کشان
هر آن کس که داد از شگفتی نشان

برفتند سیصد هزاران فزون
بدیدند از جانور گونه گون

چه برسان پرّنده و چارپای
چه هم گونه دیو مردم نمای

یکی را سه رو، پای و چنگل هزار
یکی بهره را سر دو و چشم چار

یکی را دُم ماهی و چنگ شیر
دهان از بَرِ سینه و چشم زیر

یکی را تن اسپ و خرطوم پیل
رخش لعل و اندام همرنگ نیل

یکی را سر گاو و یشک نهنگ
یکی را تن مردم و شاخ رنگ

همه زین نشان گونه گون جانور
نمودند در آب با یکدگر

چنین تا کُهی کآن نه بس دور بود
سَر مرز او نزد فیصور بود

شگفتی دیگر جزیره که کرگدن داشت

از آن کوه ملاح بگذشت خواست
سپهدار گفت این شتابت چراست

بمان تا برین گنگ باز از شگفت
چه بینیم کان یاد باید گرفت

بدو گفت ملاّح مفزای کار
که ایدر بود کرگدن بی شمار

به بالای گاوی پر از خشم و شور
یکی جانور مه ز پیلان به زور

سرو دارد از باز مردی فزون
سرش چون سنان تن چوز آهن ستون

به زخم سرو کُه درآرد ز پای
زند پیل را بر رباید ز جای

دلاور نبرد ایچ تیمار مرگ
میان بست بر جنگ و پیکار کرگ

بدو گفت کام من این بُد ز بخت
که پیش آیدم روزی این رزم سخت

کنون بور آهو تک کرگ دَن
کمان و کمین من و کرگدن

نبد باکم از ببر و از اژدها
بدینسان ددی را چه باشد بها

ز کشتی برون رفت بر زه کمان
یکی کرگدن دید کآمد دمان

چو نیزه سرو راست کرده بدوی
همان گه خدنگی یل نامجوی

بپیوست و ز آنسان در آهیخت زوش
که پیکان به ناخن بدو زه به گوش

زبان و گلوگاه و یک نیمه تن
فرو دوخت با گردن کرگدن

همه گنگ تا شب بدینسان بگشت
بیفکند از آن کرگدن سی و هشت

به خنجر سروشان بیفکند و برد
بَر شاه مهراج و او را سپرد

سپه پاک و مهراج گشتند شاد
بر او هر کسی آفرین کرد یاد

آمدن گرشاسب به جزیره هدکیر

به دیگر جزیری رسیدند زود
کجا نام آن جای هدکیر بود

درو شهری آباد و شاهی بزرگ
سپاهی فراوان دلیر و سترگ

چو گشت آگه آن شه ز مهراج شاه
پذیره شدش در زمان با سپاه

بیاراست ایوان و بزم شهی
بسی گنج کرد از فشاندن تهی

ببودند یک هفته دل شاد خوار
به بازی و چوگان و بزم و شکار

سپدار با سروران سپاه
همی گشت روزی به نخچیرگاه

یکی بیشه دیدند پاک آبنوس
درو چشمه ای همچو چشم خروس

فراوان درو خیل ماهی به جوش
همه سرخ چون لشکر لعل پوش

ز هر سو سپه برگشادند دست
به ماهی گرفتن به دام و به شست

هر آن ماهیی کاو فتادی ز آب
بدو باد جستی شدی سنگ ناب

گرفتند از آن آزمون را بسی
نبد بهره جز سنگ با هر کسی

همان جای بُد مرغزاری فراخ
میانش درختی گشن برگ و شاخ

بلندیش بگذشته از چرخ تیر
فزون سایش از نیم پرتاب تیر

چوگاه خزان خاستی باد سخت
فروریختی پاک برگ درخت

همه برگ او یک یک اندر هوا
از آن پس به مرغی شدی خوش نوا

چو سرما پدید آمدی اندکی
از آن مرغ زنده نماندی یکی

همیدون به کُه بر یکی خانه دید
فرازش یکی قصر شاهانه دید

بپرسید کآنجا که دارد نشست
چنین گفت ملّاح دانش پرست

که هست این پرستشگهی دلپذیر
بتی در وی از سنگ همرنگ قیر

سر از پیش چون غمگنی داشته
دو تا پشت و انگشتی افراشته

چو خور بر کشد تیغ هر بامداد
زند بانگی آن بت، کشد سردباد

چو دلداده یاری ز دلبر به رشک
زمانی همی بارد از دیده اشک

پرستندگان طاس دارند پیش
برد هر کس از اشک او بهر خویش

شود ز اشک او درد بیمار کم
ز رخ زنگ بزداید، از دیده تَم

و گر پنج گامی برندش ز جای
نه نالد، نه گرید، نه استد به پای

شد و دید نیز از شگفت آنچه بود
همه دید و، ز آن جا برفتند زود

صفت جریزه دیو مردمان

رسیدند نزدیک کوهی بلند
که بود از بلندش بر مَه گزند

بسی کان گوهر بدان کوهسار
همان دیو مردم فزون از شمار

گروهی سیه چهر و بالا دراز
به دندان پیشین چو آن ِ گراز

نه بر کوهشان مرغ را راه بود
نه نیز از زبانشان کس آگاه بود

به دریا زدندی چو ماهی شناه
به کشتی رسیدندی از دور راه

همه روز از الماس تیغی به کف
بدندی به هر جای جویان صدف

چو کشتی پدید آمدی هر کسی
شدندی به کف درّ و گوهر بسی

خریدندی آهن به درّ و گهر
نجستندی از بُن جز آهن دگر

ندانست کس بازشان راه است
کشان رای چندان به آهن چراست

چو کشتی مهراج و ایران گروه
بدیدندی از تیغ آن بُزز کوه

گهرهای کانی از اندازه بیش
ببردند با هدیه هر یک به پیش

به گوهر بسی ز آهن آلات و ساز
ز هر کس خریدند و، گشتند باز

دو لشکر از ایشان توانگر شدند
همه پاک با درّ و گوهر شدند

ز گردش همه هر دو لشکر به جوش
وزیشان رسیده به پروین خروش

زمان تا زمان خاستی موج سخت
گسستی رسن چند کندی درخت

کشیدند از آب اندورن همگروه
به کشتی به خشکی مر آن پاره کوه

برو ز آن سیاهان ابر کوه و راغ
شد انبوه بر بوم چون خیل زاغ

بسی گوهر و زر بُد اوباشته
همه سینش از عنبر انباشته

بیامد کس ِ شاه برداشت پاک
برون کرد دندانش و زد مغز چاک

بسی روغن از مغز و از چشم اوی
گرفتند افزون ز سیصد سبوی

دگر هر چه ماند، از بزرگان و خرد
ز بهر خورش پاره کردند و برد

بماند از شگفتی سپهبد به جای
بدو گفت مهراج فرخنده رای

که این ماهیست آن که خوانند وال
وزین مه بس افتد هم ایدر به سال

بود نیز چندانکه بی رنج و غم
بیوبارد این کشتی ما به دم

چو بینند کآید ز دریا برون
ز سهمش که کشتی کند سرنگون

ز بوق و دهل وز جرس وز خروش
رسانند بر چرخ گردنده جوش

به هر سوسک ترش دارند و تیز
بریزند تا زود گیرد گریز

همیدون یکی ماهی دیگرست
کزین وال تنش اندکی کمتر ست

کجا او گذشت، این دگر ماهیان
گریزند و باشند تا ماهیان

یکی خُرد ماهیست با او به کین
چو دیدش جهد در قفاش از کمین

به دندان گشایدش در مغز راه
برآرد سر از درد ماهی به ماه

دگر هست مرغی به تن لعل رنگ
مِه از باز چون او به منقار و چنگ

مرین ماهی خرد را دشمنست
همه روز گردانش پیرامنست

چو بیند کش اندر قفا ره گشاد
درآید، ربایدش ازو همچو باد

گر آن مرغ فریاد رس نیست زود
برآرد به سه روزش از مغز دود

به گیتی در از زندگان نیست چیز
کش اندر نهان دشمنی نیست نیز

یکی گفت دیگر ز کشتی کشان
که دیدم دگر ماهیی زین نشان

ز دریا فتاده به خشکی برون
درا زای او چار صدرش فزون

به کام اندرش کشتی لخت لخت
بدو در نه مردم بمانده نه رخت

شکمّش هم آن گه که بشکافتیم
یکی زنده ماهی دراو یافتیم

ز سی رش فزون بود از بیش و کم
بُدش ماهیی یک رش اندر شکم

همان ماهی خُرد بُد زنده نیز
ازین به شگفت ار بجویی چه چیز

شگفت خداوند چرخ بلند
به گیتی که داند شمردن که چند

به هر کاری او راست کام و توان
که فرمانش بی رنج دارد روان

ز خون تبه مشک بویا کند
ز خاک سیه جان گویا کند

پدید آورد تیره سنگی در آب
کند زو همان آب دُرّ خوشاب

به جایی که بایسته بیند همی
ز هر سان شگفت آفریند همی

بدان تا شگفتی چنین گونه گون
بود بر تواناییش رهنمون

بَر شاه آن جای از آن پس به کام
ببودند یک هفته با بزم و جام

شگفتی جزیره ای که استرنگ داشت

سَرِ هفته ز آن جا گرفتند راه
رسیدند زی خوش یکی جایگاه

جزیری که هفتاد فرسنگ بیش
پر از خیزران بود و پر گاومیش

از آن گاومیشان همه دشت و غار
فکندند ایرانیان بی شمار

بجز هندوان هر که خورد از سپاه
که خوردنش هندو شمارد گناه

گِرَد ماده را مادر و نر پدر
از آن کاین دهد شیر و آن کشت و بر

بَرِ دامن آن کُه اندر نهیب
یکی دشت دیدند سر در نشیب

همه خاک او نرم چون توتیا
برو مردمی رُسته همچون گیا

سر و روی و موی و تن و پا و دست
چو اندام ما هم بر اینسان که هست

همه چیزشان بد نبدشان توان
چه باشد تن مردم بی روان

هم از آن گیاهای با بوی و رنگ
شناسنده خوانده ورا استرنگ

از آن هر که کندی فتادی ز پای
چو ایشان شدی بی روان هم به جای

به گاوان از آن چند کندند و برد
مرآن گاوکان کند بر جای مرد

از آن پس ز نیشکر و خیزران
ببردند و شد بار کشتی گران

براندند دلشاد سه روز باز
چهارم رسیدند جایی فراز

کهی پُر دهار و شکسته دره
دهارش همه کان زر یکسره

بسی پشه هر سو به پرواز بود
که هر پشه ای مهتر از باز بود

بسان سنان نیشتر داشتند
همی بر کژ آکند بگذاشتند

ز لشکر به زخم سَرِ نیشتر
بکشتند سی مرد را بیشتر

همان مورچه بُد مِه از گوسپند
که در مرد جستی چو شیر نژند

نخستی ز سختی تنش خشت و تیر
فکندند از آن چند هر گرد گیر

ازو بر پَی ِ هر که بشتافتند
نشیمنش را کان ِ زر یافتند

همه زرّ او چون گیا شاخ شاخ
چه بر شخّ برسته چه بر سنگلاخ

پراکنده در غار و که هر کسی
به کشتی کشیدند از آن زر بسی

ز بهر شگفتی همیدون به بند
ببردند از آن مور و زآن پشه چند

شگفتی جزیره ای که مردم سربینی بریده داشت

چو ده روز رفتند ره کمّ و بیش
جزیری دگر خرّم آمد به پیش

ز هر گوشه صد میل بیشه به هم
چه رمح و چه صندل چه عود و بقم

همه مردمش پاک برنا و پیر
به دیده چو خون و به چهره چو قیر

سَرِ بینی هر یک انداخته
بسفته درو حلقها ساخته

دل ِ پهلوان گشت از آن بد گمان
ز ملاّح پرسید هم در زمان

که این بدبدیشان چه بدخواه کرد
کِشان سفت بینی و کوتاه کرد

اگر تافتند این بزرگان ز راه
ز خردانش باری چه آمد گناه

بخندید ملاح و گفت از نخست
چنین آمد آیین ایشان دُرست

به فرزند ازین گونه مادر کند
کش آرایش زرّ و زیور کند

همان هفته بُرّد که جان آیدش
بسنبد به گوهر بیارایدش

ازین گر ترا جای بخشا یشست
به نزدیک ایشان از آرایشست

شنیدم ز دانای فرهنگ دوست
که زی هر کس آیین شهرش نکوست

بگشت آن همه کوه و بیشه سپاه
شگفتی بسی بُد به هر جایگاه

چه از کان ارزیز وز سیم و زر
چه ز الماس وز گونه گونه گهر

پراکنده سیماب در هر مغاک
چه در بوته بگداخته سیم پاک

بد از کهربا زرد گوهر در آب
درخشنده چون در سپهر آفتاب

هم از گوز هندی فراوان درخت
جهان کرده پر بانگشان باد سخت

که بر شاخشان مرد اگر صدهزار
شدندی، نبودی یکی آشکار

از آن بوم و بر هر چشان رای بود
ببردند و رفتند از آن جای زود

شگفتی جزیره درخت واق واق

سه هفته چو راندند از آن پس به کام
به کوهی رسیدند لانیس نام

جزیری به پهنای کشور سرش
همه بیشه واق واق از برش

به بالا ز صدرش فزون هر درخت
به مه بر سر و، بیخ بر سنگ سخت

همه برگشان پهن و زنگار گون
ز گیلی سپرها به پهنا فزون

بَر هر یکی چون سَر مردمان
برو چشم و بینیّ و گوش و دهان

چو ناگه وزیدی یکی باد تیز
از این بیشه برخاستی رستخیز

سَرِ شاخ ها سوی ساق آمدی
وزآن هر سری واق واق آمدی

سپهبد ز ملاّح فرزانه رای
بپرسید کای راست بر رهنمای

برین کُه درختست چندین هزار
همه سبز و بشکفته با برگ و بار

ز چندین بر و برگ آمیخته
چرا نیست جز اندکی ریخته

بدو گفت هر بامدادی که مهر
فروزد سپهر و زمین را به چهر

گلستان ازو سبز دریا شود
سیه شعر این زرد دیبا شود

فغان زین درختان بخیزد همه
گل و برگ و برشان بریزد همه

چنین تا به شب برگ ریزان بود
وز آشوب هر دَد گریزان بود

چو طاووس گون روز پرّد ز راغ
درآید شب تیره همرنگ زاغ

ازین آب در جانور گونه گون
بر آیند سیصد هزاران فزون

خورند این بر و برگ پاشیده پاک
نمانند بر جای جز سنگ و خاک

چنین هر شب تیره پیدا شوند
سپیده دمان باز دریا شوند

درخت آن گه از نو شگفتن گرد
ز سَر شاخ و برگش شکفتن گرد

فشاند برو زو شب آید به بار
برینگونه باشد همه روز گار

شگفتی بسست این چنین گونه گون
که آن کس نداند جز ایزد که چون

به هر کار کاو ساخت داننده اوست
روان بخش و روزی رساننده اوست

ز مردم همان جا به هر سو رمه
بدیدند پویان برهنه همه

به یک چشم و یک روی ویک دست وپای
به تک همچو آهو دونده ز جای

دو تن همبر استاده ز ایشان به هم
بدی یکتن از ما نه بیش و نه کم

نبد کار از جنگشان جز گریز
هم از دور دیدی نکردی ستیز

سوی لشکر انگشت کرده دراز
چو مرغان سراینده چیزی به راز

به پیکارشان هر کس آهنگ کرد
کز آن نیم چهران برآرند گرد

سپهبد برآشفت از آهنگشان
مجویید گفتا کسی جنگشان

کز ایشان کسی مرد پیکار نیست
به جز دیدن از دورشان کار نیست

هر آن کس که ننمایدت رنج و غم
چو رنجش نمایی تو باشد ستم

ز مردم همانا که غمخواره تر
نبودست از ایشان نه بیچاره تر

گر آید پیشم یکی را رواست
که تاوی خورد زین کجا خورد ماست

سواری برون شد شتابان چو تیر
کز ایشان یکی را کند دستگیر

گریزنده یک پای از آنسان شتافت
که اسپ دوان گردش اندر نیافت

دگر دید بر مرز دریای ژرف
یکی گرد کوه از سپیدی چو برف

همه کُهِ چنان روشن و ساده بود
که یک میل ازو تابش افتاده بود

که گر مرغ جُستی برو جای پای
خزیدیش پای و نبودیش جای

برش آبگیری کزو جز بخار
شناور نکردی به روزی گذار

همه آبش از عکس آن کُه به جوش
چو زخم دهل صد هزاران خروش

بسی مرغ در گرد او رنگ رنگ
به سر بر سر و رسته چون شاخ رنگ

ز پس هر یکی را دو پا و سه پیش
دو منقار چون تیغ و چنگل چو نیش

چو دیدند مردم خروشان شدند
در آن زیر آن آب جوشان شدند

پس از یکزمان ز آن که ابری چو قیر
درآمد بزد خیمه در آبگیر

از آن ابر مرغان در آن ژرف آب
ببودند پنهان هم اندر شتاب

شد ابر از پس کوه در نا پدید
فرو ماند هر کان شگفتی بدید

وز آن جا سوی کوه قالون شدند
به رنج گران یک مه افزون شدند

ز خون آب در جوی چون باده گشت
به کُه کهربا لعل و بیجاده گشت

چنان کوبش گرز و کوبال بود
که دام و دد از بانگ بی هال بود

شده عمرها کوته و کین دراز
دَمِ اژدهای فلک مانده باز

خدنگ از دل جنگیان کینه توز
تبر مغز کاف و، سنان سینه دوز

هوا چون شب و گرد چون دیو زشت
درو چو شهاب روان تیر و خشت

زمانه بر الماس مرجان نشان
به مرجان در از بردن جان نشان

ز جان سیر گردان و وز جنگ نه
روان راهش و چهره را رنگ نه

ز چرح اختر از بیم بگریخته
شب از روز دست اندر آویخته

پری بی هُش از بانگ و دیوانه دیو
زمین پر ز آوای و کُه با غریو

به زنهار دهر و به افغان سپهر
به اندرز ماه و به فریاد مهر

سپهدار بر کرد شولک ز جای
کشیده به کین تیغ کشور گشای

ز هر سو که ناورد و پیکار کرد
که و دشت گفتی به پرگار کرد

از آن پیل گوشان برآورد جوش
به هر گوشه زایشان سرافکند و گوش

فرو کوفت بر میسره میمنه
صف قلب ببرید و زد بر بنه

به نیزه همی دیده مه بدوخت
تف خنجرش پشت ماهی بسوخت

از ایرانیان کس نبد دیده چیر
چُنان دیو چهران گرد دلیر

نه از خشت و نز تیر غم داشتند
نه از گرز وز تیغ سرگاشتند

چنان داشتند اسپ تازنده تیز
که گر حمله بردی به زخم از گریز

زدندی و از دست هر گرد گیر
نه خشت اندر ایشان رسیدی نه تیر

کرا بر ربودندی از پشت زین
به زخم کمند از کمان وز کمین

یکی سرش کندی یکی دست و پای
بخوردندی از پیش صف هم به جای

برینگونه کردند رزمی درشت
از ایرانیان چند خوردند و کشت

سبک داد فرمان سپهبد که جنگ
مجویید کس جز به تیر خدنگ

دلیران به تیر و کمان تاختند
همه نیزه و تیغ بنداختند

جهان گشت پر ابر الماس ریز
شد از خاک و خون باد شنگرف بیز

هوا تیره چون پود بر تار شد
بر آن دیو چهران جهان تار شد

ز غم نعره شان بانگ و فریاد گشت
ز پیکان جگر کان پولاد گشت

کس از خیل ایشان نبد مرد تیر
بماندند در زخم او خیره خیر

همی هر کسی تیر از آنکس که خست
کشیدی چو ژوپین فکندی ز دست

از آن روز یک نیمه بگذشته بود
کزیشان دو بهره فزون کشته بود

بُد از مغزشان وز دل و استخوان
ددان را بر آن دشت هر جای خوان

بر آن خوان کباب از جگرها به جوش
سرانشان برو کاسه و سفره گوش

تو گفتی که ترگیست هر سو نگون
فراز سپرهای شنگرف گون

گروهی به بیشه درون تاختند
دگر تن به دریا در انداختند

سپه خار و خارا بهم بر زدند
همه بیشه را آتش اندر زدند

سراسر همه بیشه چون برفروخت
هر آن کس که بُد زنده زیشان بسوخت

بگشتند از آن پس کُه و مرغزار
حصاری بدیدند بر کوهسار

بدان کز خرد آشکار و نهفت
یکی اوست، دیگر همه چیز جفت

ازو ترس و از بد بدو کن پناه
بتاب از گمان و بترس از گناه

مجوی آن گناهی که گویی نهان
کنم، تا نبیند کس اندر جهان

که گر کس نبیند همی آشکار
نهان او همی بیندت شرم دار

چرا ز آن که سود اندر او ناپدید
تن پاک را کرد باید پلید

سه بدخواه داری به بد رهنمون
دو پوشیده در تن، یکی از برون

درونت یکی خشم و دیگر هواست
برون مستیی کز خرد نارواست

چو خواهی به هر درد درمان خویش
بدار این سه را زیر فرمان خویش

خرد مستی و خشم را بند کن
هوا بنده و دل خداوند کن

منه دل بدین گنبد چاپلوس
که گیتی فسانست و باد و فسوس

بود جُستنش کار دشخوارتر
چو آمد به کف، نیست زو خوارتر

مجوی آز و از دل خردمند باش
به بخش خداوند خرسند باش

شب و روز گیتی اگر چه بسست
ترا نیست یکسر که جز تو کسست

بود خیره دل سال و مه مرد آز
کفش بسته همواره و چشم باز

دهد رشک را چیرگی پر خرد
خورد چیز خود هر کس او غم خورد

سپهدار را ز آن سخن های نغز
بیفزود زور دل و هوش مغز

فراوان گهر دادش و سیم و زر
نپذرفت و گفت ای یل پُرهنر

من آن دادمت کآید از جان پاک
تو آنم دهی کآید از سنگ و خاک

منت راه یزدان نمودم که چون
تو زی دیو باشی مرا رهنمون

گرم رای باشد به زرّ و به دُر
ازین هر دو این کاخ من هست پُر

ولیکن چو با هر دوام کار نیست
چو هرگز نباشدم تیمار نیست

کسی کو جهان را بود خواستار
ورا دانش آید، نه گوهر به کار

اگر درّ را ارج بودی بسی
به خاک و به سنگش ندادی کسی

چه باید بدان شاد بودن که اوی
کند دوست را دشمن کینه جوی

چو بنهی نگهداشتن بایدت
چو بدهیش درویشی افزایدت

نه اینجات از مرگ دارد نگاه
نه چون شد بوی با تو آید به راه

به شاه سیامک نگر کاین سرای
برآورد و این کاخ شاهانه جای

بدین بیکران گوهر پر بها
هم از چنگ مرگش نیامد رها

به چندین گهرها و زرّش که بود
ندانست یک روز عمرش فزود

مدان به ز دانش یکی خواسته
که ناید هم از دهش کاسته

روان را بود مایه زندگی
رساند به آزادی از بندگی

بدین جایت از بد نگهبان بود
چو زایدر شدی توشه جان بود

ز دانش به اندر جهان هیچ نیست
تن مرده و جان نادان یکیست

برهنه بُدی کآمدی در جهان
نبد با تو چیز آشکار و نهان

چنان کآمدی همچنان بگذری
خوروپوشش افزون ترا بر سری

ازوچون خور و پوشش آمد به دست
دل اندر فزونی نبایدتبست

من این هر دو دارم که ایزد ز بخت
یکی مهربان دایه کرد این درخت

گهِ تشنگی بخشد از بیخم آب
به گرما کند سایه ام ز آفتاب

خورم زین برِاو و پوشم ز برگ
مرا این بسندست تا روز مرگ

ببدخیره دل هر که زو این شنود
نیایش فزودند و پوزش نمود

برون آمدند از برش همگروه
بگشتند چندی در آن دشت و کوه

در آن که بسی کان سنباده بود
هم الماس ویاقوت بیجاده بود

گل و نیشکر بیکران و انگبین
گیادار و از میوه ها هم چنین

صف سنبل و بیشهٔ زعفران
روان لادن و بیشهٔ خیزران

چو دید آن چنان جای مهراج شاه
دریغ آمدش کآن ندارد نگاه

ز گردان سری با سپه شش هزار
بدان جایگاه کرد فرمانگزار

وزآن جنگی اسپان همه هر چه بود
به کشتی فکندند و راندند زود

شگفتی جزیره بند آب

چو رفتند یک ماه دیگر به کام
یکی کوه دیدند بندآب نام

حصاری بر آن کُه ز جزع سیاه
بلندیش بگرفته بر ماه راه

بهزیر درش نردبانی ز سنگ
درازاش سی پایه، پهناش تنگ

مه از پیل بر نردبان یک سوار
گرفته در حصن را رهگذر

یکی دست او بر عنان ساخته
دگر زی سرین ستور آخته

بپرسید ملاح را پهلوان
که از چیست این اسپ و این نردوان

چنین گفت کاین را نهان ز اندرون
طلسمست کآن کس نداد که چون

برین نردبان هر که بنهاد پای
به سنگ این سوارش رباید ز جای

یکی را به خفتانو درع و سپر
فرستاد تا بر شود بر زبر

نخستین که بر پایه رفت ای شگفت
سوار از بر اسپ جنبش گرفت

بزد نعره و سنگی انداخت زیر
که شد مرد بی هوش و بفتاد دیر

دگر شد یکی گردن افراخته
یکی تنگ پنبه سپر ساخته

چنان سنگی آمدش کز جای خویش
نگون از پس افتاده ده گام پیش

به هر پایه هر سنگ کآمد ز بر
به ده من گرانتر بدی زآن دگر

چنین تا ز یک پایه بر چار شد
دو تن کشته آمد،دوافکارشد

کسی بر نشد نیز و پس پهلوان
بفرمود کندن بُن نردوان

چهی ژرف دیدند صد باز راه
یکی چرخ گردنده بُده در به چاه

ز چه سار زنجیری آویخته
همه زرّ و با گوهر آمیخته

سر حلقه در خمّ چرخ استوار
دگر سر کمربر میان سوار

شکستند چرخ و به چه درفکند
گسستند زنجیر یکسر ز بند

همان گه نگون شد سوار از فراز
درِبستهٔ حصن شد زود باز

سپهدار با ویژگان سپاه
درون رفت و کردند هر سو نگاه

سرایی بُد از رنگ همچون بهار
زگرد وی ایوان بلورین چهار

ز هر پیکری جانور بیکران
از ایوان برآویخته پیکران

زدیو و زمردم ز پیل و نهنگ
ز نخچیر و از مرغ و شیر وپلنگ

هم از خمّ آن طاق ها سرنگون
نگاریده ازگوهر گونه گون

تو گفتی کنون کرده اند از نهاد
نه نم دیده زابر و، نه گردی زباد

از آن گوهران درهم افتاده تاب
جهان کرده روشنتر از آفتاب

بسی شمع بر هر سوی از لاژورد
دو یاقوت بر هر یکی سرخ و زرد

به روز آن گهرها چو بشگفته باغ
به شب هر یکی همچور روشن چراغ

ز پیش هر ایوان درختی ز زرّ
زبرجد برو برگ و یاقوت بر

یکی تخت بر سایهٔ هر درخت
ز گوهر همه پایه و روی تخت

زمین جزع یک پاره همواره بود
چنان کاندرو چهره دیدار بود

یکی خانه دیدند از لاژورد
برآورده از شفشفهٔ زرّ زرد

چو زلف بتان شفشها تافته
سراسر به یاقوت و دُر بافته

یکی پهن تابوت زرین دروی
جهان زو چو از مشک بگرفته بوی

بفرمود گرشاسب کآنرا ز جای
بیارند بیرون میان سرای

نبد هیچکس رابه تابوت دست
هر آن کسکه شد نزدش افتاد پست

وگر زآن گهرها ببردی کسی
ندیدی ره ار چند جُستی بسی

به دیگر یکی خانه رفتند باز
به زیر زمین کرده راهی دراز

همه خانه بُد سنگ همرنگ نیل
درو چشمهٔ آب زرّین دو میل

به هر میل بر مهره ای از بلور
برو گوهری چون درفشنده هور

گهرها فروزان در آب از فراز
وزو نور داده همه خانه باز

برِچشمه تختی و مردی بروی
بمرده به چادر نهنبیده روی

یکی لاژوردینش لوحی زبر
بر آن لوح سی خط نبشته به زر

سپهبد به ملّاح گفت این بخوان
چو بر خواند گشتش ز ریری رخان

نبشته چنین بُد که هر کز خرد
بدینجای آرام من بنگرد

سزد گر ز مهر سرای سپنج
بتابد دل و،تن ندارد به رنج

منم پور هوشنگ شاه بلند
جهاندار طهمورث دیو بند

حصار و طلسمی چنین ساختم
بسی گوهر و گنج پرداختم

اگر بنگری کمترین گوهری
بها بیشتر دارد از کشوری

به چندین گهر در سپنجی سرای
چو من شه نمادم، که ماند به جای

تو ای پهلوان گرد جوینده کام
که گرشاسب خواندت هر کسی به نام

زما بر توباد آفرین و درود
چو آیی بدین کاخ ما در فرود

طلسمی که بستم تو دانی گشاد
چودیدی ز کردار ما دار یاد

نگر تا نبندی دل اندر جهان
نباشی از و ایمن اندر نهان

که گیتی یکی نغز بازیگرست
که هزمانش نو بازی دیگرست

بهر نیک و هر بد که دارد پسیچ
نگیرد به یک سان بر آرام هیچ

چو بر قسمت از ابرو چو آتش ز سنگ
کجا روشنیش ندارد درنگ

دهد اندک اندک به روز دراز
پس آن گه ستاند به یک بار باز

سر رنج هر کس برد باز بُن
کند تازه امید وتنها کهن

به تدبیر اویی و او همچنین
به تدبیر مرگ تو اندر کمین

بگرد از وی و سوی یزدان گران
به هر کار فرمان یزدان بپای

اگر چه شهی بر زمین و زمان
خداوند را بنده ای بی گمان

شوی کار دیو بدآیین کنی
پس آنگاه بر دیو نفرین کنی

اگر دیو راهی نمودی درست
نبردی ز ره خویشتن را نخست

مخور غم فراوان ز روی خرد
که کمتر زید آن که او غم خورد

نشاید بداندیش بودن بسی
کند زندگی تلخ بر هر کسی

درازست ره باشی پرداخته
همه توشه یکبارگی ساخته

میفزای بار گنه کز گناه
چو بارت گران شد بمانی به راه

بدان کوش کایزد چو خواندت پیش
نیایدت شرم از گناهان خویش

به نزدیک تابوت زرّین مگرد
که دیدی در آن خانهٔ لاژورد

که هست اندرو حلقه و یاره چند
ز حوّا بماندست با گیسبند

همان جامه کایزد به دست سروش
به آدم فرستاد کآنرا بپوش

دگر گوهری کو دهد اندر آب
به تاریکی اندر چو خورشید تاب

کزین جایگاه این سه چیز آن بَرَد
که یکی پیمبر بود با خرد

زید تا جهان باشد ایزدپرست
نهان آورد آب حیوان به دست

چنان گردد این کاخ از آن پس نهان
که نیزش نبیند کس اندر جهان

دژم شد سپهدار و مهراج شاه
گرستند یکسر سران سپاه

یکی بر گناهان و کردار خویش
یکی بر غریبّی و تیمار خویش

بر آن هم نشان کاخ بگذاشتند
به کشتی رَهِ دور برداشتند

شگفتی جزیره تاملی

سوی تاملی شاد خوار آمدند
به نزدیک دریا کنار آمدند

پر انبوه مردم یکی جای بود
همه بومشان باغ و کشت و درود

مگر آب خوش کان ز باران بدی
بدلشان در اندوه و بار، آن بدی

چو بر روی چرخ ابر دامن کشان
شدی چون صدف های لولو فشان

همه کوزه و مشک ها در شتاب
بکردندی از قطر باران پر آب

چو باران نبودی جگر تافته
بُدندی،لب از تشنگی کافته

بپرسید ازیشان یل نامدار
که باران نبارد چه سازید کار

بتی را نمودند و لوحی بهم
ز مس لوح و آن بت ز چوب بقم

بر آن لوح چون خط یویانیان
چهل حرف و شش هیکل اندر میان

به باران چو داریم گفتند کام
برآریم این لوح و بت را به بام

پس این لوح و بت را به سر برنهیم
نیایش کنان دست بر سر نهیم

برهنه زن و مرد هر سو بسی
ازاری زده بر میان هر کسی

بگرییم و آریم چندان خروش
که دریا و کُه گیرد از ناله جوش

همان گه بر آید یکی تیره ابر
کند روی گردون چو پشت هژبر

چنان زآب دیده بشوید زمین
کزو موج خیزد چو دریای چین

یل نیو گفتا کنون کایدریم
کنید این،که بی آزمون نگذریم

نگیرد چنین چاره گفتند ساز
جز آن گه که باشد به باران نیاز

کنون کآبمان هست ده ره بهم
گرآییم ناید یکی قطره نم

شگفتی جزیره رونده

کُهی بُد همان جا به دریا کنار
گرفته ز دریا کنارش سنار

پر انبوه بیشه یکی کوه پیش
نبد نیم فرسنگ پهناش بیش

چو موج فراوان فراز آمدی
شدی آن کُه از جای و باز آمدی

گهی راست بودی دوان پیلوار
گهی چون به ناورد گردان سوار

گمان برد هر کس که بُد سنگ پشت
برو رسته از بیشه خار درشت

سپهبد ز ملّاح پرسش گرفت
کزین کوه تازان چه دانی شگفت

چنین گفت ملاّح دانش پژوه
کزین سون دریا دگر هست کوه

جزیریست بر دامن رنگبار
پر انبوه شهری بدو استوار

همه سنگ و خارست آن بوم و مرز
تهی یکسر از میوه و کشت ورز

به یک روزه راهش جزیریست نیز
پر از میوه و کشت و هر گونه چیز

چو آید بهار خوش و دلگشای
بجنبد به موج آن جزیره ز جای

به کردار کشتی ز راه دراز
بیاید بر شهر آن گه فراز

همه شهر بیرون پذیره شوند
به شادی سوی آن جزیره شوند

ز نخچیر وز هیزم و خوردنی
برند آنچه شان باید از بردنی

چو سازند یکساله را کار پیش
جزیره شود باز زی جای خویش

نه رنج و نه پیشه نشسته بجای
همه هر چه باید دهدشان خدای

چنین گفت گرشاسب با رهنمون
که روزی نبشته نگردد فزون

از آن بخش کایزد بکردست پیش
نه کم گردد از رنج روزی، نه بیش

دد و مرغ و نخچیر چندین هزار
نگه کن که چون روز گشت آشکار

شوند از برون گرسنه با نیاز
چو شب شد همه سیر گردند باز

نه مر طمع را هستشان پیشه ای
نه دارند جز خوردن اندیشه ای

بگشتند دریا همه سر به سر
بدیدند چندان شگفتی دگر

بیرون شدن گرشاسب

پس آن گه ز دریا به هامون شدند
به یک ماه از چین به بیرون شدند

همی خواست مهراج تا پهلوان
ببیند همه کشور هندوان

نمایدش جاه و بزرگی خویش
ز بس شهر یاران کش آیند پیش

سوی شهرها شاد دادند روی
شد این آگهی نزد هر نامجوی

شهان و مهان کارساز آمدند
پرستنده از پیش باز آمدند

همه شهرها گشت آراسته
همه راه پر نزل و پر خواسته

زمین باغ فردوس دیدار شد
هوا ابر بارنده دینار شد

ز رامش جهان بانگ خنیا گرفت
ز بس درّ کشور ثریا گرفت

به دشتی رسیدند روزی ز راه
بی اندازه بر وی ز طوطی سیاه

به تن پاک همواره زنگار گون
به چنگال و منقار گلنار گون

زمین از بس انبوه ایشان به هم
چو پاشیده بر سبز دیبا بقم

چو دریای اخضر که جوشان بود
درود موج بر سرخ مرجان بود

درختی در آن دشت بر آب کند
گشن برگ و شاداب شاخ و بلند

کبودش تن و برگ یکسره سپیده
سیه تخمش و بار چون مشک بید

همه شاخسارش پر از طوطیان
برو ساخته صدهزار آشیان

ز شاخ و تنش هر که کرد اندرون
به آهن خلیده همی زآزمون

همان گه خروشیدن آراستی
وزو چون زرگ خون روان خاستی

گرفتند از طوطیان بی شمار
دگر روز کردند از آن جا گذار

صفت بت معلق در هوا

هم از ره دگر شهری آمد به پیش
درو نغز بتخانه ز اندازه بیش

یکی بتکده در میان ساخته
سر گنبدش بر مه افروختته

همه بوم و دیوار او ساده سنگ
تهی پاک از آرایش و بوی و رنگ

بتی ساخته ماه پیکر دروی
برهنه نه زرّ و نه زیور بروی

میان هوا ایستاده بلند
نه زیرش ستون و نه زافزار بند

بسی پیکر مردم ومرغ و باز
ز گردش میان هوا پرّ باز

گروهی شمن گرد او انجمن
سیه شان تن و دل سیه تر ز تن

گرفته همه لکهن و بسته روی
که و مه زنخ ساده کرده ز موی

چنان بُد مر آن بی رهان را گمان
که هست او خدای آمده ز آسمان

فرشتست گردش بپر هر که هست
بفرمانش استاده ایزد پرست

کسی را که بودی به چیزی هوا
چو زو خواستی کردی ایزد روا

از آهن بُد آن بت معلق به جای
همان خانه از سنگ آهن ربای

ازآن بُد میان هوا داشته
که سنگش همی داشت افراشتته

درختی که هفت گونه بارش بود

به شهری رسیدند خرّم دگر
پُرآرایش و زیب و خوبی و فر

ز بیرونش بتخانه ای پر نگار
براو بی کران برده گوهر به کار

نهاده در ایوانش تختی ز عاج
بتی در وی از زرّ با طوق و تاج

درختی گشن رسته در پیش تخت
که دادی بّر از هفت سان آن درخت

ز انگور و انجیر و نارنج و سیب
ز نار و ترنج و بِه دلفریب

نه باری بدینسان به بار آمدی
که هر سال بارش دو بار آمدی

هر آن برگ کز وی شدی آشکار
بُدی چهره آن بت بر و بر نگار

ز شهر آن که بیمار بودی و سُست
چو خوردی از آن میوه گشتی درست

برو چون مهِ نو یکی داس بود
که تیزیش مانند الماس بود

کسی کاو شدی پیش آن بُت شمن
فدا کردی از بهر او خویشتن

بن داس در نوک شاخی دراز
ببستی و زی خود کشیدی فراز

فکندیش در حلق چون خم شست
به یک ره رها کردی آن گه ز دست

سرش را چو گویی برانداختی
چنین خویشتن را فدا ساختی

همان گاه بودی به یک زخم سخت
تنش بر زمین و سرش بر درخت

سپهدار با ویژگان سپاه
به دیدار آن خانه شد هم ز راه

بدید آن درخت نوآیین به بار
چو باغی پُر از گونه گون میوه دار

سرش سایه گسترده بر کاخ بر
بر از هفت گونه به هر شاخ بر

هم از کار آن داس بر خیره ماند
بر آن بت بنفرید و ز آن جا براند

شگفتی دیگر بتخانه ها

دگر جای خارا یکی کوه دید
بَرکوه شهری پُر انبوه دید

به دروازهٔ شهر بر راه بر
نشانده بتی دید بر گاه بر

برو مردم شهر پاک انجمن
زده حلقه انبوه و چندی شمن

بدان اَنبه اندر یکی مرد مست
به سنگی بر از دور تیغی به دست

نشستی گهی، گاه بر خاستی
بر آن بت به مهر آفرین خواستی

پس از نا گه آن تیغ کش بُد به مشت
بزد بر شکم، برد بیرون ز پُشت

بد و نیک هرچ آشکار و نهفت
در آن سال بد خواست یکسر بگفت

سراینده تا گاهِ شب هم چنین
همی بود ازو خون روان بر زمین

از آن پس بیفتاد بی جان نگون
برو هر کس از دیده بارید خون

همی تیز تیز آتشی ساختند
مرآن کُشته در آتش انداختند

بیامد یکی مرد از آن انجمن
که سوزد ز مهرش همی خویشتن

شمن هر چه بد گرد آتش فراز
ستادند با نیزه های دراز

به کف طاس روغن کهان و مهان
چو تنبول و فوفلش اندر دهان

به پای اندرون موزه و بسته روی
زده گرد آن مرد صف همچو کوی

ز نظّاره برخاسته بانگ و جوش
ز بانگ دهل رفته بر مه خروش

بسی پند دادند و نشنید پند
چو پروانه تن را به آتش فکند

بس از بیم آن خواست کآرد گریز
زدندش به نوک سنان های تیز

فشاندند روغن بر او تا به جای
سبکتربرافروخت سر تا به پای

چو انگشت گشت آتش و رفت دود
ببردند خاکستر هر دو زود

بر گنگ و حج گاهشان تاختند
بد آن آب گنگ اندر انداختند

چنین آمد آیین شان از نخست
بُد آیین و کیشی بی اندام و سُست

به یزدان به دین و دل افروختن
رسد مرد، نز خویشتن سوختن

خردمند کوشد کز آتش رهد
نه خود را بسوزنده آتش

خود ابلیس کز آتش تیز بود
چه پاکیش بُد یا چه آمدش سود

گر آتش نمودی بدارنده راه
نبودی به دوزخ درش جایگاه

به شهری دگر دید بتخانه ای
شمن مرورا هر چه فرزانه ای

بدودر بُتی از خمآهنش تن
ز بُسدش تاج، از گهر پیرهن

کف دست ها بر نهاده به بر
یکی دستش از سیم و دیگر ز زر

به پیش اندرش حوضی از زرّ ناب
روان از دهانش در آن حوض آب

کرا بودی از درد بیمار تن
بشستی بدان آب در خویشتن

سه ره بردی از پیش آن بت نماز
سوی دست او دست بردی فراز

بت ار دادی آن دست کز زرّبود
بدان درد در مُردی آن مرد زود

ورآن دست دادی که بودی ز سیم
برستی ز بیماری و ترس و بیم

هر آن کز پی مزد آن هندوان
فدا کردی از پیش آن بت روان

پُرآتش یکی طشت رخشان ز زرّ
ز خیره سری بر نهادی به سر

زدی پیش او زانوان بر زمین
همی خواندی از دل به مهرآفرین

چنین تاش دو دیده بگداختی
ز مژگان به رخسار بر تاختی

به شهری دگر، با سپه برگذشت
به ره گنبدی دید بر پهن دشت

دروچشمهٔ آب روشن چو زنگ
به نزدش بتی مَرد پیکر ز سنگ

بدان شهر در هر زنی خوبروی
که تخمش برآورد نبودی ز شوی

چو هم جفت آن بُت شدی در نهفت
از آن پس برومند گشتی ز جفت

هر آن کس که کردی بکندنش رای
فتادی همانگاه بی جان بجای

دگر دید شهری چو خرّم بهار
درود نغز بتخانه ای زرنگار

میانش درختی چو سرو سهی
که از بار هرگز نگشتی تهی

هم از بیخ او خاستی کیمیا
بُدی برگ او چشم را توتیا

چو جستنی کسی با کسی گفتگوی
به چیزی که سوگند بودی بدوی

ز پولاد سندانی اندر شتاب
ببردی چو تفسیده اخگر ز تاب

یکی برگ تَر زآن درخت ببر
نهادی ابر دست و سندان ز بر

کفش سوختی گر بُدی آهمند
و گر راست بودی،نکردی گزند

ز پیروزه و نعل رویین دگر
نبد چیزی آن جا بهاگیرتر

کزین هر دو از بهر نام بلند
کُلا ساختی مردو،زن گیس بند

ستاره پرستان بسی چند نیز
شگفت اندر آن کیش بسیار چیز

همان نیز کز پیش گاو و خروس
شدندی پرستنده و چاپلوس

صفت حلالزاده و حرامزاده و دیگر شگفتی ها

کُهی دید دیگر ز سنگ سیاه
برون کرده زین سو بر آن سوی راه

کرا کسی ندانستی از بوم هند
که او پاکزادست و گر هست سند

برفتی به سوراخ آن که فراز
گرفتی دو دست از پَسِ پشت باز

گذشتی ازو گر بُدی پاکزاد
بماندی میانش ار،بُدی بد نژاد

به کوهی دگر بود کانی فراخ
فرازش کمر بست و، بن دیو لاخ

ز بالا دو چیز از دل سنگ سخت
برون تاخته چون ترنج از درخت

یکی زو بنفش و دگر همچو زر
بنفشیش پا زهر و زهر آن دگر

نُبد ره بدو لیکن از ناگزیر
ز بالا فکندیش هر کس به تیر

همی داشتندی مر آنرا نگاه
نبردی کسی آن جز سوی گنج شاه

کُهی دید دیگر به مه بر سرش
یکی کان آهن شگفت از برش

که بی آتش آهنش بُد لعلگون
چنان بود کز آتش آری برون

به شب همچون اخگر نمودی ز تاب
گرفتی به روز آتش از آفتاب

چو الماس پولاد بگذاشتی
وز آب اندرون سنگ برداشتی

شدی دور ازو سنگ آهن ربای
وز آتش ببودی سیه هم بجای

از آن تیغ مهراج بودی و بس
ندادی از آن تیغ هرگز به کس

یکی تیغ ازو تا ببردی به گنج
به کف نامدی جز به بسیار رنج

کرا ریختندی بدان تیغ خون
نرفتی ز تن خون مگر زاندرون

دگر دید از اینگونه چندان شگفت
که نتوان شمارش به سالی گرفت

همه کام مهراج از بُد ز پیش
که بیند همه پادشاهی خویش

جهان پهلوان را ز هر سو که خواست
همی گشت زینگونه سه سال راست

به آزادیش نزد ضحاک شاه
نبشتی همی نامه هر چند گاه

به هر نامه صد لابه آراستی
ببودنش پوزش همی خواستی

بازگشت گرشاسب و صفت خواسته

چنین تا بقنوجشن آورد شاد
پس آن گه در گنج ها برگشاد

مهی شاد و مهمان همی داشتش
که یک روز بی بزم نگذاشتش

سَر ماه چندانش هدیه ز گنج
ببخشید، کآمد شمردنش رنج

ز خرگاه و از خیمه و فرش و رخت
ز طوق و کمر ز افسرو تاج و تخت

هم از زرّساوه هم از رسته نیز
هم از درّ و یاقوت و هر گونه چیز

هم از شیر و طاووس و نخچیر و باز
بدادش بسی چیز زرینه ساز

درونشان ز کافور و از مشک پُر
نگاریده بیرون ز یاقوت و دُر

زبر جد سرو گاوی از زرّناب
سم از جزع و دندان زدُرّ خوشاب

گهرهای کانی ز پا زهر و زهر
چهل پیل ومنشور ده باره شهر

به برگستوان پنجه اسپ گزین
دگر صد شتر با ستام و به زین

ز خفتان و از درع و جوشن هزار
ز خشت و ز خنجر فزون از شمار

ز دینار و ز نقره خروار شست
ز زربفت خلعت صدوبیست دست

پرستار سیصد بتان چگل
سرایی دو صد ریدک دلگسل

هرآن زر که از باژ درکشورش
رسیدی ز هر نامداری برش

ازو خشت زرّین همی ساختی
یکی چشمه بُد در وی انداختی

صدش داد از آن همچو آتش به رنگ
که هر خشت ده من بر آمد به سنگ

یکی حله دادش دگر کز شهان
جزو هیچکس را نبد در جهان

برو هر زمان از هزاران فزون
پدید آمدی پیکر گونه گون

بُدی روز لعلی، شب تیره زرد
نه نم یافتی ز ابر و نز باد گرد

کرا تن ز دردی هراسان شدی
چو پوشیدی آنرا تن آسان شدی

ازو هر کسی بوی خوش یافتی
به تاریکی از شمع به تافتی

به ایرانیان هر کس از سرکشان
بسی چیز بخشید هم زین نشان

پس از بهر ضحاکِ شه ساز کرد
بسی گونه گون هدیه آغاز کرد

سراپرده دیبه بر رنگ نیل
که پیرامن دامنش بُد دو میل

چو شهری دو صد برج گردش بپای
سپه را به هر برج بر کرده جای

یکی فرش دیبا دگر رنگ رنگ
که بد کشوری پیش پهناش تنگ

ز هر کوه و دریا و هر شهر و بر
ز خاور زمین تا در باختر

نگاریده بر گرداو گونه گون
کز آنجا چه آرندو آن بوم چون

ز زرّ و زبرجد یکی نغز باغ
درو هر گل از گوهری شبچراغ

درختی درو شاخ بروی هزار
ز پیروزه برگش، ز یاقوت بار

به هر شاخ بر مرغی از رنگ رنگ
زبرجد بر منقار و بسّد به چنگ

چو آب اندرو راه کردی فراخ
درخت از بن آن بر کشیدی به شاخ

سر از شاخ هر مرغ بفراختی
همی این از آن به نوا ساختی

درم بُد دگر نام او کیموار
ازو بار فرمود شش پیلوار

به ده پیل بر مشک بیتال بود
که هر نافه زو هفت مثقال بود

ده از عنبر و زعفران بود نیز
ده از عود و کافور و هر گونه چیز

ز سیم سره خایه صد بار هشت
که هر یک به مثقال صد بر گذشت

سپیدیش کافور و زردیش زر
یکی بهره را شوشها زو گهر

سخنگوی طوطی دوصد جفت جفت
به زرّین قفس ها و دیبا نهفت

کت و خیمه و خرگه و شاروان
ز هر گونه چندان که ده کاروان

ز گاوان گردونگش و بارکش
خورش گونه گون بار،صد بار شش

هزار دگر بار دندان پیل
هزار و دو صد صندل و عود و نیل

ز دیبای رنگین صد و بیست تخت
ز مرجان چهل مهد و پنجه درخت

دو صد جوشن و هفتصد درع و ترگ
صد و بیست بند از سروهای کرگ

چهل تنگ بار از مُلمع خُتو
ز گوهر ده افسر ز گنج بهو

ز کرگ از هزاران نگارین سپر
سه چندان نی رمح بسته به زر

سریری ز زر بر دو پیل سپید
ز یاقوت تاجی چو رخشنده شید

از آن آهن لعلگون تیغ چار
هم از روهنی و بلالک هزار

هزار از بلورین طبق نابسود
که هر یک به رنگ آب افسرده بود

ز جام و پیاله نود بار شست
ز بیجاده سی خوان و پنجاه دست

ز زر چار صد بار دینار گنج
به خروار نقره دوصد بار پنج

ز زر کاسه هفتاد خروار واند
ز سیمینه آلت که داند که چند

هزار و دو صد جفت بردند نام
ز صندوق عودو ز یاقوت جام

هم از شاره و تلک و خزّ و پرند
هم از مخمل و هر طرایف ز هند

هزار اسپکُه پیکرتیز گام
به برگستوان و به زرّین ستام

هزار دگر کرّگان ستاغ
به هر یک بر از نام ضحاک داغ

ده و دوهزار از بت ماهروی
چه ترک و چه هندو همه مشکموی

زدُرّ و زبر جد ز بهر نثار
به صد جام بر ریخته سی هزار

یکی درج زَرّین نگارش ز دُر
درونش ز هر گوهری کرده پُر

گهر بُد کز آب آتش انگیختی
گهر بُد کزو مار بگریختی

گهر بُدکزو اژدها سرنگون
فتادی و جستی دو چشمش برون

گهر بُد که شب نورش آب از فراز
بدیدی،به شمعت نبودی نیاز

یکی گوهر افزود دیگر بدان
که خواندیش دانا شه گوهران

همه گوهری را زده گام کم
کشیدی سوی از خشک نم

چنین بُد هزارودو صد پیلوار
همیدون ز گاوان ده و شش هزار

صدو بیست پیل دگر بار نیز
بُداز بهر اثرط ز هر گونه چیز

یکی نام با این همه خواسته
درو پوزش بی کران خواسته

سپهبد بنه پیش را بار کرد
بهو را بیاورد و بردار کرد

تنش را به تیر سواران بدوخت
کرا بند بُد کرده بآتش بسوخت

گلیمی که باشد بدان سر سیاه
نگردد بدین سر سپید، این مخواه

نبایدت رنج ار بود بخت یار
چه شد بخت بد، چاره ناید به کار

خوی گیتی اینست و کردارش این
نه مهرش بود پایدار و نه کین

چو شاهیست بیدادگر از سرشت
که باکش نیاید ز کردار زشت

نش از آفرین ناز و، نز غم نژند
نه شرم از نکوهش، نه بیم از گزند

چه خواند به نام و چه راند به ننگ
میان اندرون بس ندارد درنگ

چو سایست از ابرو چه رفتن ز آب
چو مهمانیی تو که بینی به خواب

چو تدبیر درویش گم بوده بخت
کز اندیشه خود را دهد تاج و تخت

نهند گنج و سازد سرای نشست
چو دید آنگهی باد دارد به دست

انوشه کسی کاو نکو نام مُرد
چو ایدر تنش ماند نیکی ببرد

کسی کو نکو نام میرد همی
ز مرگش تاسف خورد عالمی

گنهکار چون بد نبیند ز شاه
دلیری کند بیشتر بر گناه

چو در داد شاه آورد کاستی
بپیچد سر هر کس از راستی

رهی از هنر گرچه چیزی کند
نشاند که بر شه دلیری کند

همه کار شاید به انباز و دوست
مگر پادشاهی که تنها نکوست

بپرسید شاه آن سخن ها نهفت
بدو پهلوان آنچه بُد باز گفت

از آن ده دو کس با خود آورده بود
بر آن کار کهبد گوا کرده بود

گواهی بدادند در پیش شاه
که از کهبد آمد نخستین گناه

سپهبد ز شیروی شد دل نژند
بر آشفت و گفت ای بداندیش رند

چرا آن نگویی که باشد درست
بدان بد بسازی که مانند تست

ز یک سو بره پیش گرگ آوری
دگر سو کنی با شبان داوری

برهنه همی بر زنی با پلنگ
به دریا کنی آشنا با نهنگ

بر آن چشمه کاسپ من افشاند گرد
نیارد ژیان شیر از آن آب خورد

چو گیرد تگ باد و ابر ابرشم
سزد گر شود ماه ترکش کشم

شب و روز ار آرند با من ستیز
به خنجر کنم هر دو را ریز ریز

من اینجا یگه شاه را چاکرم
و گرنه دگر جا شه کشورم

ندانی که باتش تنت سوختی
ترا هم به دستت کفن دوختی

ندانی که فردات شیون بود
چو کهبد سرت مانده بی تن بود

چنان چون تو هستی سیه پوش شاه
به مرگ تو مادرت پوشد سیاه

نه از پشت پا کم اگر تن درست
بمانم ترا، و آن که هم پشت تست

اگر شه کند آن چه از وی رواست
و گرنه کنم من خود آنچم هواست

بگفت این و با خشم و دشنام تیز
بیآمد سوی خانه دل پر ستیز

شه آشفته شد آمد از تخت زیر
سبک داد شیروی را خورد شیر

سرای و همه چیز آن بد نژاد
ستد، مر جهان پهلوان را بداد

از آن پس دگر پایه بفراشتش
زمان تا زمان خوبتر داشتش

به نزدیک اثرط یکی نامه نیز
فرستاد، وز هدیه هر گونه چیز

به نامه ز گرد سپهبد نژاد
بسی کرد خشنودی و مهر یاد

دگر گفت خواهم کز این پهلوان
بود تخمه و نام تا جاودان

ز تخم بزرگان همانند اوی
یکی جفت پاکیزه گوهر بجوی

گهرشان بپیوند با یکدگر
که پیوسته نیکوتر اید به بر

نشاید چنین شیر کز مرغزار
شود بچه نادیده اندر کنار

دریغ آید این زاد سرو سهی
شده مانده باغ از نهالش تهی

چنان کن که چون پای از پشت زین
درآرد، تو پردخته باشی ازین

یکی هفته ز آن پس به شادی و ناز
همی بود با گرد گردن فراز

سر هفته فرمود کاغآز کن
شدن را و، کار سپه ساز کن

به نزد پدر چون رسیدی ز راه
یکی جفت شایسته خود بخواه

ز تو ماند خواهد نژادی بزرگ
همه پهلوانان گرد سترگ

که هر یک سر نامداران بوند
نشاننده شهریاران بوند

از آن به چه در اشکار و نهان
که اری یکی چون خود اندر جهان

به فرزند خرّم بود روزگار
هم از وی شود تلخی مرگ خوار

گمانی نبردش دل راهجوی
که آن از برادرش باشد به زوی

درفش نو و کوس و پرده سرای
کلاه و گهر، تیغ و مُهر و قبای

سزاوار او هر چه بد سر به سر
همه داد و کردش گسی زی پدر

چو آمد به زوال یک کینه توز
برآسود با کام دل هفت روز

از آن پس برای دلارای زن
سر هفته شد با پدر رای زن

مرورا یکی دخت ازاده بود
که مه دل ز خوبی بدو داده بود

نگاری به رخ رشک حور بهشت
زپاکیش خوی و وز خوبی سرشت

به زلف از شبه کرده مه شب نمای
به جاو دو چشم از پری دل ربای

پدر زو به پوندش این جست و کام
نشد گرد سرکش بدان رآی رام

دگر هر چه از تخمه سرکشان
کسی دختری داد دلبر نشان

پژوهید بسیار و کوشید چند
نیآمد ز خوبان کس اش دلپسند

داستان شاه روم و دخترش

به روم اندرون بُد شهی نامجوی
که در رومیه بود ارام اوی

به شاهیش هر سوی گسترده نام
به کامش همه کشور روم رام

بُدش دختری لاله رخ کز پری
ربودی دل از کشیّ و دلبری

یکی سرو پیوسته با مه سرش
چه ماهی که بُد عنبرین افسرش

کل نیکوی را رخش بوستان
بدان بوستان داده دل دوستان

دو مرجانش از جان بریده شکیب
دو بادامش از جاودان دلفریب

رخش ماه و بر مه ززنگی سپاه
ز نخ سیب و در سیب دلگیر چاه

ز خوبی فزون داشت فّر و هنر
بدو راست بُد پشت بخت پدر

ز دل هر چه رای پدر خاستی
به هر کار تدبیر از و خواستی

بسی خواستندش کیانزادگان
ز هر کشور آمد فرستادگان

پدرش از بنه هیچکس را نداد
که بی او نبودی یکی روز شاد

به کس نیز دختر دل اندر نبست
که ناکام شاهیش رفتی ز دست

به هر کام و شادی شهی سرکشست
شهی گرچه یکروزه باشد، خوشست

مهین پایگه پادشایی بود
بر از پادشایی خدایی بود

ندادش پدر چند ازو خواستند
شهان زین سبب دشمنش خاستند

بسی چاره ها جست و ترفند کرد
سرانجام پنهان یکی بند کرد

بفرمود تا ساخت مرد فسون
کمانی ز پنجه من آهن فزون

بر اهن ز چوب و سرو کرده کار
کماندسته و گوشه عاجین نگار

ز زنجیر بر وی زهی ساختند
ز گردش پی و توز پرداختند

بیاویخت از گوشه بارگاه
به پیمان چنین گفت پیش سپاه

که دامادم آن کس بود کاین کمان
کشد، گرچه باشد زهرکس کم آن

چو زد پهلوان چند گه رای جفت
نهان از پدر با دل خویش گفت

به کس کار من برنیاید همی
ازین پس مرا رفت باید همی

دهد کاهلی مرد را دل نژند
در دانش و روزی ارد به بند

ز بی شرم زن تیره گردد روان
هم از بی خرد پیر و کاهل جوان

ترا چون نباشد غم کار خویش
غم تو ندارد کسی از تو بیش

سفر نیست آهو، که والاگهر
چو بیند جهان بیش گیرد هنر

ز هر گونه بیند شگفتی بسی
گِرد گونه گون دانش از هر کسی

خزان و زمستان، تموز و بهار
همه ساله در گردش اند این چهار

شب و روز و چرخ و مه و آفتاب
دمان ابر و تند آتش و تیز آب

همیدون همه بر سر سفر کردن اند
چپ و راست در تاختن بردن اند

هنرسان به کار جهان ساختن
ز گردش پدیدست و از تاختن

مرا نیز گشتن به گیتی رواست
مگر یابم آن کاین دلم را هواست

به راه ار چه تنها، نترسد دلیر
که تنها خرامد به نخچیر شیر

چه مردن دگرجاچه درشهر خویش
سوی آن جهان ره یکی نیست بیش

پدرش آگهی یافت شد دل دژم
مکن گفت برمن به پیری ستم

نبینی که پرگار من تنگ گشت
جوانی شد و عمر بیشی گذشت

ز بس کز شب و روز دیدم درنگ
چوروزوچوشب گشت مویم دورنگ

خزان آمد و شد ز طبعم بهار
ببارید برف از بر کوهسار

همی مرگ بر جنگ من هر زمان
کمین سازد آورده بر زه کمان

سپید این همه مویم او ساختست
که هر موی تیریست کانداختست

ندانم درین رای گردون چه چیز
دگر بینمت یا نبینمت نیز

مر امید راهست دامن فراخ
درختیست بر رفته بسیار شاخ

هرآنگه که شد خشک شاخی بروی
بروید یکی نیز با رنگ و بوی

کرا جاه و چیز و جوانیش هست
بهین شادی این جهانیش هست

تو این دو داری و فرهنگ و رای
بهین جفت نیز ایدر آید به جای

جهان گر کنی زیروبر چپ وراست
ز بخشش فزونی ندانی به کاست

دلاور نپذیرفت ازو هرچه گفت
که بُد در دلش بویه روی جفت

در صفت سفر

پدر گفت اگرت ازشدن چاره نیست
بدین دیگر اندرز باری بایست

بیا کس که او جُست راه دراز
چو شد نیز نامد سوی خانه باز

یکی از پی مرگ و از روز تنگ
دگر از پی دشمن و نام و ننگ

شدن دانی از خانه روز نخست
ولیک آمدن را ندانی درست

بلایی ز دوزخ سفر کردنست
غم چیز و تیمار جان خوردنست

درو رنج باید کشیدن بسی
جفا بردن از دست هر ناکسی

به ره چون شوی هیچ تنها مپوی
نخستین یکی نیک همره بجوی

کجا رفت خواهی ببر بردنی
بپرهیز و مَستان ز کس خوردنی

چو تنها بُوی رنج دیده بسی
مده اسپ را بر نشیند کسی

مشو در ره تنگ هرگز سوار
ز دزدان بپرهیز در دهگذار

مکن تیره شب آتش تابناک
وگر چاره نبود فکن در مغاک

به هر ره مشو تا ندانی درست
هر آبی مخور نازموده نخست

همی تا بود دشت و آباد جای
به ویرانی اندر مکن هیچ رای

به کاری چو در ره درایی ز زین
نخست از پس و پیش هر سو ببین

به هنجار ره چو درافتی ز راه
همی کن به ره داغ هر پی نگاه

کجا گم شدی چون فرو رفت هور
بر آن برنشان ستاره ستور

وگر جای آرام در خور بود
بُوی تا گه روز بهتر بود

به رفتن مرنجان چنان بارگی
که آرد گه کار بیچارگی

ز یک روزه دو روزه ره ساختن
به از اسپ کشتن ز بس تاختن

به هر جای از اسپ مگذار چنگ
همیشه عنان دار یا پالهنگ

به ره خوب جایی گزین بی گزند
بَر خویش دار اسپ و گرز و کمند

همیشه کمان بر زه آورده باش
پسیچ کمین گاه ها کرده باش

پیاده ممان کت بگیرد عنان
ز خود دور دارش به تیر و سنان

ز چیز کسان و ز بد انگیختن
بپرهیز و ز خیره خون ریختن

مشو شب به شهر اندر از ره فراز
بر چشمه و آب منزل مساز

مدار اسپ و ناآزموده رهی
مکن جز که با مهربان همرهی

به شهری که بد باشد آب و هوا
مجوی و مخور هر چت آید هوا

به بیماری اندیشه را تیز کن
ز هر خوردنی زود پرهیز کن

چوبینی خورش های خوش گردخویش
بیندیش تلخی دارو ز پیش

مشو یار بدخواه و همکار بد
که تنها بسی به که با یار بد

نباید که بد پیشه باشدت دوست
که هرکس چنانت شمارد که اوست

مخور باده چندان کت اید گزند
مشو مست از و، خرّمی کن پسند

مگو راز با زفت و بیچاره دل
مخواه آرزو تا نگردی خجل

ز پنهان مردم به دل ترس دار
که پنهان مردم فزون ز آشکار

همه جانور در جهان گونه گون
برون پیسه باشند و، مردم درون

مشو سوی رودی که نانی به در
به یک ماه دیر آی و بر پل گذر

به گرداب در، غرقگان را دلیر
مگیر ار نباشی بر آن آب چیر

شنا بر چو بی آشنا را گرد
چو زیرک نباشد، نخست او مُرد

چو در دشمنی جایی افتدت رای
درآن دشمنی دوستی را بپای

چنان بر سوی دوستی نیز راه
که مر دشمنی را بود جایگاه

به دشمن چو داری به چیزی نیاز
زی اوخوش چوزی دوستان سرفراز

گر از خواسته نام جویی و لاف
بخور بی نکوهش بده بی گزاف

چنان خور که نایدت درد و گداز
چنان بخش کت نفکند در نیاز

خوری و بپوشی ز روی خرد
از آن به که بنهی و دشمن خورد

ز بهر خور و پوش باید درم
چو این دو نباشد چه بیش و چه کم

مبر غم به چیزی که رفتت ز دست
مرین را نگه دار اکنون که هست

چو اندک بود خواسته با کسی
ز رادیش زفتی نکوتر بسی

درم زیر خاک اندر انباشتن
به از دست پیش کشان داشتن

به خانه در از یافتن زرّ ناب
چنان است کندر جهان آفتاب

همه کارها را سرانجام بین
چو بدخواه چینه نهد دام بین

مخند ار کسی را رخ از درد زرد
که آگه نیی زو تو او راست درد

چو از سخت کاری برستی ز بخت
دگر تن میفکن در آن کار سخت

خوی آن که نشانی و رای اوی
نهان راز و تدبیر با او مگوی

که گر نیک باشد بود نیکساز
وگر بد بود بد سگالدت باز

مکن دزدی و چیز دزدان مخواه
تن از طمع مکفن به زندان و چاه

زدزدان هرآن کس که پذیرفت چیز
به دزدی ورا زود گیرند نیز

چو خواهی که چیزی ندزددت کس
جهان را همه دزد پندار و بس

به گفتار با مهتران بر مجوش
به زور آنکه پیش ازتوبااو مکوش

مزن رای با تنگ دست از نیاز
که جز راه بد ناردت پیش باز

ز بهر گلو پارسابب مکن
به خوان کسان کدخدایی مکن

مشو یار بخت و کم بوده چیز
که از شومی اش بهره یابی تو نیز

مکن خو به پُر خفتن اندر نهفت
که باکاهلی خواب شب هست جفت

برین باش یکسر که دادمت پند
گرفتش به بر دیر و بگریست چند

سپهبد دل از هر بدی ساده کرد
بدین پند کار ره آماده کرد

همی بود تا گشت خور زردفام
ز مهر سپهبد برآمد به بام

بدیدش همان جای بر تخت خویش
یکی بالغ و کاله می به پیش

جوانی که از فر و بالا و چهر
همی مه بر او آرزو کرد مهر

دو رخ چون دوخورشید سنبل پرست
برآورده شب گرد خورشید دست

یکی مرغ بر شاخسار از برش
که بودی گه بزم رامشگرش

از و مه دگر مرغکی خوبرنگ
همی آشیان بستد از وی به چنگ

سپهدار بگشاد بر مرغ تیر
ز پروازش افکند در آبگیر

به دل گرمتر شد بت ماه چهر
هوا کرد جانش به زندان مهر

شد از بام لاله زریری شده
دونوش از دم سرد خیری شده

تو گفتی که از آتش مهر و شرم
به تن برش هر موی داغیست گرم

چو دایه رخ ماه بی رنگ دید
بپرسید کت نو چه انده رسید

جهان بر دلم زین ترنجیده شد
بگو کز که جان تو رنجیده شد

چنین داد پاسخ کزاین نوجوان
دلم شد به مهر اندورن ناتوان

یکی بند بر جانم آمد پدید
که دارد به دریای بی بن کلید

بترسم که با آن کمان سر فراز
نتابد، بماند غم من دراز

به بد نام هر جای پیدا شوم
به نزد پدر نیز رسوا شوم

درین ژرف دریای نابن پذیر
توافکندیم، هم توام دست گیر

به نزدیک او پای مَردم تو باش
بدین درد درمان دردم تو باش

بگفت این و از هر دو بادام مست
به پیکان همی سفت دُر بر جمست

بدو دایه گفت آخر انده مدار
که کارت هم اکنون کنم چون نگار

به هر کار بر نیک و بد چاره هست
جز از مرگ کش چاره ناید به دست

چو از باغ چرخ آفتاب آشکار
به رنگ خزان شست رنگ بهار

بر جفت بازارگان رفت زود
ز هر در سخن گفت و چندی شنود

ز گرد سپهبد بپرسید باز
که چون است مهمانت را کار و ساز

ز کار کمان هیچ دارد پسیچ
سخن راند از دختر شاه هیچ

چنین داد پاسخ که تا روز دوش
به یادش دمادم کشیدست نوش

به می درهمی زد دم سرد و گفت
رخش دیدمی باری اندر نهفت

که گر بینمش چهر و افتد خوشم
کمان را به انگشت کوچک کشم

تو نیز ار توان چاره ای کن ز مهر
که یکدیگران را ببینند چهر

ز دیدار باشد هوا خاستن
ز چشمست دیدن، ز دل خواستن

گمانست در هر شنیدن نخست
شنیدن چو دیدن نباشد درست

بدو گفت دایه که کامت رواست
اگر میهمان ترا این هواست

تو رو ساز کن گلشن و گاه را
که امشب بیارم من آن ماه را

به پیمان که غواص گرد صدف
نگردد، کزو گوهر آرد به کف

در گنج را دزد نکند تباه
کلیدش نجوید سوی قفل راه

برین بست پیمان و چون باد تفت
بر دختر آمد، بگفت آنچه رفت

وزین سو بشد جفت بازارگان
به مژده بر شاه آزادگان

بسازید در گلشن زرنگار
یکی بزم خرّم تر از نو بهار

به خوبی چو گفتار آراسته
به خوشی چو با ایمنی خواسته

به جام بلورین می آورد ناب
برآمیخت با مشک و عنبر گلاب

یل پهلوان را به شادی نشاند
ز رامش برو جان همی برفشاند

چو شب گیل شد در گلیم سیاه
ورا زرد گیلی سپر گشت ماه

همه خاک ازو گرد مشگین گرفت
همه آسمان نوک ژوپین گرفت

آمدن دختر قیصر به دیدار گرشاسب

سوی باغ با دایه ناگه ز در
درآمد پری چهرهٔ سیمبر

یکی جام زرین به کف پُر نبید
چو لاله می و، جام چون شنبلید

نهفته به زربفت رومی برش
ز یاقوت و دُر افسری بر سرش

خرامان چو با ماه پیوسته سرو
ز گیسو چو در دام مشکین تذرو

دو زلفش به هم جیم و در جیم دال
دهن میم و بر میم از مشک خال

دو برگ گلشن سوسن می سرشت
دو شمشاد عنبرفروش بهشت

زنخدان چو از سیم پاکیزه گوی
که افتد چه از نوک چوگان دروی

دو بیجاده گفتی که جادو نهفت
میانش به الماس اندیشه سفت

بناگوش تا بنده خورشیدوار
فرو هشته زو حلقهٔ گوشوار

دو مه بُد یکی گرد و دیگر دو نیم
یکی ماه از زرّ و دیگر زسیم

به مه برش درعی ز مشک و عبیر
گه از تاب چین ساز و گه خم پذیر

شکنش آتش نیکوی تافته
گره هاش دست زمان بافته

دو بادام پربند و تنبل پرست
یکی نیم خواب و یکی نیم مست

بزان بادش از زلفک مشکبیز
همه ره چو از نافه بگشاده زیز

ز خنده لبش چشمهٔ نوش ناب
فسرده درو قطره بر قطره آب

به سیمین ستون خم درآورد و گفت
که بایدت مهمان ناخوانده جفت

سپهدار بر جست و بردش نماز
مزیدش دو یاقوت گوینده راز

بدو اندر آویخت آن دلگسل
چو معنی ز گفتار شیرین به دل

به رویش بر از بسد درّ پوش
همی ریخت بر لاله شکر ز نوش

نشستند و بزمی نو آراستند
به می یاد یکدیگران خواستند

بلورین پیاله ز می لاله شد
کف می کش از لاله پر ژاله شد

سپهدار گفتا سپاس از خدای
که جفتی مرا چون تو آمد به جای

گر از پیش دانستمی کار تو
همین فرّ و خوبی و دیدار تو

بُدی دیر گه کان کمان پیش شاه
کشیدسمتی بر امید تو ماه

پری چهره گفت ایچ پیل آن توان
ندارند، پس چون توانی تو آن

بدان کان کمان آهنست اندرون
دگر چوب و توز و پیست از برون

بمان تا چنان هم کمانی دگر
من از چوب سازم نهان از پدر

بخندید یل گفت از آنگونه پنج
کشم، چونت دیدم ندارم به رنج

کشیدن چنان چرخ کار منست
مرا هست موم ار ترا آهنست

چو خر در گل افتد کسی نیکتر
نکوشد به زور از خداوند خر

از آن پس به می دست بردند و رود
بر هر دو دایه سرایان سرود

به جز دایه دمساز با هر دو کس
زن خوب بازارگان بود و بس

شده غمگسارنده شان هر دو زن
گه این پای کوب و گه آن دست زن

همه بودشان رامش و میگسار
مل و نقل و بازی و بوس و کنار

به یک چیزشان طبع رنجور بود
که انگشت از انگشتری دور بود

چو از باده سرشان گرانبار شد
سمن برگ هر دو چو گلنار شد

یل نیو را کرد بدرود ماه
بشد باز گلشن به آرامگاه

همه شب دژم هر دو از مهر و تاب
نه با دل شکیب و، نه با دیده خواب

ز دختر بپرسید پس شهریار
بترسید دختر ز تیمار یار

که سازد نهان شه به جانش گزند
چنین گفت کای خسرو ارجمند

گر او زور کم داشتی زین کمان
سر دار جایش بُدی بی گمان

کنون چون گرو برد پیمان وراست
چه خواهم زمان زو که فرمان وراست

کس از تخمهٔ ما ز پیمان نگشت
نشاید ترا نیز از آیین گذشت

دروغ آزمودن ز بیچارگیست
نگوید کرا در هنر یارگیست

زنان را بود شوی کردن هنر
بر شوی به زن، که نزد پدر

بود سیب خوشبوی بر شاخ خویش
ولیکن به خانه دهد بوی بیش

زن ار چند با چیز و با آبروی
نگیرد دلش خرمی جز به شوی

چو نیمه است تنها زن ار چه نکوست
دگر نیمه اش سایهٔ شوی اوست

اگر مامت از شوی برتافتی
چو تا شاه فرزند کی یافتی

ز مردان به فرزند گیرند یاد
زن از شوی و مردان ز فرزند شاد

برآشفت شه گفت بر انجمن
دریغا ز بهرت همه رنج من

بتو داشتم عود هندی امید
کنون هستی از آزمون خشک بید

گمان نام بردمت ننگ آمدی
گهر داشتم طمع سنگ آمدی

برو کت شب تیره گم باد راه
ز پس آتش و باد و، در پیش چاه

اگر مرغ پران شوی ور پری
پیی زین سپس کاخ من نسپری

ز هر کس پشیمان تر آن را شناس
که نیکی کند با کسی ناسپاس

نهادش کف اندر کف پهلوان
که تازید زود از برم هر دوان

اگرتان بود دیر ایدر درنگ
نبینید جز تیرباران و سنگ

سپهبد گشاد از دو بازوی خویش
ز یاقوت رخشان دو صد پاره پیش

بر افشاند بر تاج دلدار ماه
شد از شهر بیرون هم از پیش شاه

نشاندش بر اسپ و میان بست تنگ
همی رفت پیشش به کف پالهنگ

خبر یافت بازارگان کاوبرفت
به بدرود کردنش بشتافت تفت

پسش برد یک کیسه دینار زرد
ابا توشه و بارهٔ ره نورد

بدو داد و برگشت زی خانه باز
خبر شد به نزد شه سرفراز

بخواندش، بپرسید کاین مرد کیست
بدو مهر جستن ترا بهر چیست

زبان مرد بازارگان برگشاد
همه داستان پیش شه کرد یاد

ز راه و ز دزدان و از کار اوی
ز زور و ز مردی و پیکار اوی

رخ شاه از انده پر آژنگ شد
ز کرده پشیمان و دلتنگ شد

به دل گفت شاید که هست این جوان
ز پشت کیان یا ز تخم گوان

اگر او نبودی چنین نامدار
ز لولو نکردی به پیشم نثار

سری با دو صد گرد گردن فراز
فرستاد کآریدش از راه باز

مجویید گفت از بن آیین جنگ
به خوشی بکوشید کآید به چنگ

دوم روز نزدیکی چشمه سار
رسیدند زی پهلوان سوار

سپهبد چو دید آسمان تیره فام
بزد بر سر اسپ جنگی لگام

درآمد به هنجار ره ره نورد
ز زین کوهه آویخت گرز نبرد

دمان شد سنان بر همه کرد راست
خروشید کاین گرد و تازش چراست

بدو پیشرو گفت فرمود شاه
که تابی عنان تکاور ز راه

همی گوید ار بازگردی برم
ازین پس تو باشی سر لشگرم

همی گوید ار باز گردی برم
ازین پس تو باشی سر لشگرم

همه کشور و گنج و گاهم تراست
برم بیشی از دیده و دست راست

نتابم سر از رای تو اندکی
تنِ ما دو باشد دل و جان یکی

چنین داد پاسخ که شه را بگوی
که چیزی که هرگزنیابی مجوی

پی صید جسته شده تیز گام
چه تازی همی خیره در دست دام

هر آن خشت کز کالبد شد به در
برآن کالبد باز ناید دگر

گهر داشتی ارج نشناختی
به نادانی از کف بینداختی

بر چشم آن کس دو دیده تباه
کجا روشن آید درفشنده ماه

ندانی همی زشت کردار خویش
بدانی چو پاداشت آید به پیش

نه آگه بود مست بی هُش ز کار
شود آگه آن گه که شد هوشیار

به فرمان اگر بست باید میان
چرا باید آمد سوی رومیان

بر شاه ایرانم امید هست
چراغم چه باید، چو خورشید هست

کرا پر طاووس باشد به باغ
چگونه نهد دل به دیدار زاغ

به دست شهان بر چو خو کرد باز
شود ز آشیان ساختن بی نیاز

بهین جای هر جا که باشم مراست
کجا گور و دشتست و آب و گیاست

نیایم ز پس باز ازین گفته بس
ز پس باد رویم گر آیم ز پس

کنون گر نتابید زی شه عنان
ز گفتن گرایم به گرز و سنان

سخن کس نیارست کردن دراز
همه خوار و نومید گشتند باز

سپهبد شتابید نزدیک ماه
زمانی برآسود و برداشت راه

به سوی بیابان مصر از شتاب
همی راند یک هفته بی خورد و خواب

بشد تا بد آن شهر از آن سوی کوه
به پرسش گرفتند گردش گروه

که با تو درین ره که بد یارمند
که رستی ز دست سیه بی گزند

چنین گفت کان کاو مرا زشت خواه
چنان باد غلتان به خون کان سیاه

سر زنگی از پیش ایشان فکند
برآمد ز هرکس خروشی بلند

دویدند هر کس همی دید پست
گرفت آفرین بر چنان زور و دست

به تاراج دژ تیز بشتافتند
بسی گوهر و سیم و زر یافتند

به خروارها عنبر و زعفران
هم از فرش و از دیبهٔ بی کران

غریوان یکی ماهرخ دختری
کزآن شهر بودش پدر مهتری

ببردند نزد پدر هم به جای
فکندند دژ پست در زیر پای

بسی هدیهٔ گونه گون ساختند
به پوزش بر پهلوان تاختند

بلابه شدند آن همه شهریار
که بر ما تو باش از جهان شهریار

نپذرفت و یک هفته آنجا ببود
سر هفته زان شهر برکرد زود

یکی پیک با باد همراه کرد
پدر را ازین مژده آگاه کرد

ببد شاد اثرط سپه برنشاند
بدان مژده ده زر و گوهر فشاند

یکی هودج از ماه زرین سرش
زده کله زرّبفت از برش

بیاراست بر کوههٔ زنده پیل
زد آذین ز دیبا و گنبد دو میل

جهان شد بهاری چو باغ ارم
زبرگرد مشک ابر و باران درم

همه پشت پیلان درفشان درفش
ز دیبا جهان سرخ و زرد و بنفش

سواران همه راه بر پشت زین
ستاننده رطل این از آن آن از این

ز بس برهم آمیخته مشک و می
بر اسبان شده غالیه گرد و خوی

بر آیین آن روزگار از نخست
ز سر باز بستند عقدی درست

به هر برزن آواز خنیاگران
به هر گوشه ای دست بند سران

هم از ره عروس نو و شاه نو
در ایوان نشستند بر گاه نو

گشاد اثرط از بهر جفت پسر
یکی گنج یاقوت و دُر سر به سر

براو کرد چندان گهرها نثار
که گنج پدر بر دلش گشت خوار

برآن مهرکش بود صد برفزود
نهان زی پدر نامه ای کرد زود

ز کار سپهدار و آن فر و جاه
همه گفت از کار زنگی و راه

دژم گشت قیصر ز کردار خویش
روان کرد گنجی از اندازه بیش

هزار اشتر آراسته بار کرد
ده از بارگی بار دینار کرد

هزار دگر راست کردند بار
ز فرش و خز و دیبهٔ شاهوار

ز زر افسر و یاره و طوق و تاج
به گوهر نگاریده تختی ز عاج

دو صد اشتر آرایش بارگاه
ازو صد سپید و دگر صد سیاه

فرستاد پاک اثرط راد را
همان دخت و فرخنده داماد را

دگر هرکرا بد سزا هدیه داد
به نامه بسی پوزش آورد یاد

زبس خواهشش پهلوان نرم شد
از آزار دل سوی آزرم شد

به خلعت فرستاده را شاد کرد
به پاسخ بسی نیکوی یاد کرد

دگر گفت گامی ره از کام تو
نگردم، نجویم، جز آرام تو

ولیکن بدان مرد بازارگان
ز نیکی بکن هر چه داری توان

بدان کاو دل و جان و رای منست
بدو هرچه کردی به جای منست

بود آینه دوست را مرد دوست
نماید بدو هرچه زشت و نکوست

فرستاد ازینگونه پیغام باز
از آن پس همی بود با کام و ناز

از آن پس شد آن مرد بازارگان
شه روم را تاج آزادگان

ز گرد گزین وز شه روم نیز
همی یافت هرگونه بسیار چیز

به گیتی به جز دست نیکی مبر
که آید یکی روز نیکی به بر

بسی جای ها گفته اند این سخن
که کن نیکویی و به جیحون فکن

پشیمان نگردد کس از کار نیک
نکوتر ز نیکی چه چیزست و یک

به میدان دانش بر اسپ هنر
نشین و ببند از ستایش کمر

وفاترگ کن درع رادی بپوش
کمان از خرد ساز و خنجر ز هوش

براینسان سواری کن از خویشتن
پس اسپت به هر سو که خواهی فکن

ساختن شهر زرنج

چو بگذشت ازین کار ماهی فره
بیآمد به نزدیک آب زره

ز اخترشناس و مهندس شمار
به روم و به هند آن که بد نامدار

بیاورد و بنهاد شهر زرنج
که در کار ناسود روزی ز رنج

ز گل باره ای گردش اندر کشید
میانش دژی سر به مه برکشید

ز پیرامن دژ یکی کنده ساخت
ز هر جوی و شهر آب در وی بتاخت

بسا رود برداشت از هیرمند
وزان جوی و کاریزها برفکند

در این کار بُد پهلوان سپاه
که از شاه کابل تهی ماند گاه

پسر شاد بنشست بر جای اوی
بگردید از آیین و از رای اوی

خراج پدرش آن که هر سال پیش
به اثرط فرستادی از گنج خویش

دو ساله به گنج اندر انبار کرد
دگر طمع کشورش بسیار کرد

بسی دادش اثرط به هر نامه پند
نپذرفت و بد پاسخ آراست چند

همیدونش دستور فرزانه هوش
بسی گفت کاین جنگ و کین رامکوش

به صدسال یک دوست آید به دست
به یک روز دشمن توان کرد شست

چو بود آشتی نو میآغاز جنگ
پس شیر رفته مینداز سنگ

تن و جان بود چیز را مایه دار
چو جان شد بود چیز ناید به کار

تو این پادشاهی بیابی که هست
به از طمع مه زین که ناید به دست

پشیزی به دست تو بهتر بسی
ز دینار در دست دیگر کسی

نگه کن که در پیشت آبست و چاه
کلیجه میفکن که نرسی به ماه

شهان از پی آن فزایند گنج
که از تن بدو بازدارند رنج

تو گنج از پی رنج خواهی همی
فزودن بزرگی بکاهی همی

ز گرشاسب ترسد همی چرخ و بوم
سُته شد ز گرزش همه هند و روم

شهان را همه نیست پایاب اوی
چه داری تو با این سپه تاب اوی

چو آتش کنی زیر دامن درون
رسد دود زود از گریبان برون

مکن بد که تا بد نیایدت زود
مدرو و مدوز و ترا رشته سود

برآشفت و گفتش تو لشکر پسیچ
ز پیکار گرشاسب مندیش هیچ

دو سال است کاو شد ز درگاه شاه
به نزدیک آب زره با سپاه

به نوّی یکی شهر سازد همی
ز هر شهر مردم نوازد همی

به ما تا رسد گرد او در نبرد
ز زاول برآورد باشیم گرد

بُدش ابن عم نام انبارسی
بدادش ز گردان دو صد بار سی

فرستادش از پیش و سالار کرد
ز پس با سپه ساز پیکار کرد

گزید از دلیران دو ره چل هزار
صد و شست پیل از در کارزار

بشد تا سر مرز کابلستان
به کین جستن شاه زابلستان

خبر شد برِ اثرط سر فراز
سبک خواند لشکر ز هر سو فراز

برادرش را سروری هوشیار
پسر بُد یکی نام او نوشیار

ورا کرد پیش سپه جنگجوی
بَرِ شهر داور فرود آمد اوی

جنگ نوشیار با انبارسی

به جنگ آن دو سالار پیش از دو شاه
رسیدند زی یکدگر کینه خواه

دو لشکر زدند از دو سو پره باز
ببد دست جنگ دلیران دراز

سواران به یک جا برآمیختند
پیاده جدا درهم آویختند

سر خنجر آتش شد و گرد دود
چو آتش کزو جوش خون خاست زود

بغرید کوس و برآمد نبرد
برخشید تیغ و بجوشید گرد

نوان گشت بوم و جهان شد سیاه
بلرزید مهر و بترسید ماه

یکی بزمگه بود گفتی نه رزم
دلیران درو باده خواران بزم

غو کوسشان زخم بربط سرای
دم گاو دم ناله و آوای نای

روان خون می و نعره شان بانگ زیر
پیاله سر خنجر و نقل تیر

به هر گوشه ای مستی افکنده خوار
چه مستی که هرگز نشد هوشیار

چویک رویه پیکار پیوسته شد
زگردان بسی کشته وخسته شد

دمان نوشیار از میان نبرد
به انبارسی ناگهان باز خورد

برآورد زهر آبگون خنجرش
به زخمی زتن ماند تنها سرش

سپه چون سپهبد نگون یافتند
عنان یکسر از رزم برتافتند

زپس خیل زاول سه فرسنگ بیش
برفتند و دشمن گریزان ز پیش

فکندند از ایشان بسی رزم ساز
چو خورشید شد زرد،گشتند باز

همان گه شه کابل اندر رسید
همه دشت وکه کشته وخسته دید

زدش ز آتش درد بر مغز دود
که شب گشت وهنگام کوشش نبود

تن کشته انبارسی باز جست
برو رُخ به خون دو دیند بشست

یکی عود با زعفران برفروخت
مر آن کشته را تن به آتش بسوخت

هم از بهر آن کشته بر انجمن
بسی کس به آتش فکندند تن

سپه هر کجا کشته شان بد دگر
همه شب بدند از برش مویه گر

به یاری بر نوشیار از سران
همان شب بیامد سپاهی گران

جنگ شاه کابل با زابلیان وشکسته شدن اثرط

چوباز سپیده بزد پرّ باز
ازاو زاغ شب شد گریزنده باز

شه کابل آورد لشکر به جنگ
برابر دو صد برکشیدند تنگ

بپیوست رزمی گران کز سپهر
گریزنده شد ماه و، گم گشت مهر

برآورد ده ودار وگیر وگریز
زهرسو سرافشان بُد وترگ ریز

جهان جوش گردان سرکش گرفت
به دریا زتیغ آب آتش گرفت

همه دشت تابان ز الماس بود
همه کوه در بانگ سر پاس بود

فکنده سر نیزه ی جان ستان
یکی را نگون ویکی را ستان

زبس خون خسته زمی لاله زار
وز آن خستگان خاسته ناله زار

تن پیل پرخون وپرتیر وخشت
چوزآب بقم رسته بر کوه کشت

به تیغ وسنان و به گرز گران
بکشتند چندان ز یکدیگران

که شدمرگ از آن خواربرچشم خویش
سته گشت ونفرید بر خشم خویش

دل جنگیان شد زکوشش ستوه
شکست اندر آمد به زاول گروه

ز پیش سپه نوشیار دلیر
درآمد بغرید چون تند شیر

کزین غرچگان چیست چندین گریغ
بکوشید هم پشت با گرز وتیغ

همان لشکرست این که در کارزار
گریزان شدند از شما چند بار

سپه را به یک بار پس باز برد
به نیزه فکند از یلان چند گرد

تنوره زد از گردش اندر سپاه
زهرسو به زخمش گرفتند راه

بینداختندش به شمشیر دست
فکندند بی جانش بر خاک پست

پسرش از دلیری بیفشرد پای
ستد کینه زان جنگجویان بجای

نخست از یلان پنج بفکند تفت
پدر را ببست از بر زین ورفت

دلیران زاول همه ترگ وتیغ
فکندند وجستند راه گریغ

از ایشان همه دشت سربود ودست
گرفتند بسیاروکشتند وخست

چوشب خیمه زد از پرند سیاه
درو فرش سیمین بگسترد ماه

شه کابل آنجا که پیروز گشت
بزد با سپه پرخون وپرخاک وگرد

گریزندگان نزد اثر ط به درد
رسیدند پرخون وپرخاک وگرد

بدادندش از هر چه بُد آگهی
بماند از هش ورای مغزش تهی

زدرد سپه وز غم نوشیار
به دل درش با زهر شد نوش یار

هر آهو که خیزد زکژ یک سخن
به صد راست نیکو نگردد زبن

زبانی که باشد بریده ز جای
از آن به که باشد دروغ آزمای

ستاره شمر شد دژم روی وگفت
بدارنده دادار بی یار وجفت

بدین چهر ه انگیز گوهر چهار
بدین هفت رخشنده وهفت تار

که ننشینم امروز پیشت ز پای
جز آن گه که گفت من آید بجای

وگرنه نیارم بدین کار دست
برآتش نهم دفترم هر چه هست

بگفت وسطرلاب برداشته
همی بد به ره دیده بگماشته

چو از بیم شب زرد شد چهرخور
دوان پرده دار اندر آمد ز در

که بر در فرستاده ای تیزگام
رسیدست و، دارد ز اثرط پیام

سپهدار خواندش بر خویش زود
بپرسید و دید آنچه در نامه بود

همان بود کاختر شمر گفتراست
زبهرش سبک خلعت و یاره خواست

شد از دانشش خیره اندر نهفت
ازین خوبتر دانشی نیست گفت

به اسپ نبردی در افکند زین
دو صد گرد کرد از دلیران گزین

شب وروز پوینده ز آنسان شتافت
که باد وزان گردش اندر نیافت

چنین تا به کوهی که بد جای شیر
ز بر نیستان بود و گندآب زیر

چو تندر همه بیشه بانگ هژبر
شده گردشان گرد گردون چو ابر

به گردانش باشید گفتا بجای
که تنها مرا رزم شیرست رای

شوم زین هژبران آکنده یال
یکی را کنم شاه کابل به فال

هم ا زپیشش اندر کمین شکار
سخ شیر شکاری شدند آشکار

به گردون همی برفشاندند خاک
به نعره دل سنگ کردند چاک

یکی پیشرو بود با خشم و زور
سپهبد سبک پای برزد به بور

برآورد برزه خم شاخ کرگ
ز ترکش برآهخت زنبور مرگ

به زخم خدنگ دو پیکان سرش
فرو دوخت با حلق و یال وبرش

بزد نیزه بر گرده گاه دگر
به کامش برافشاند خون جگر

فکند از سیم سر به تیغ نبرد
گرفت آن گهی ره شتابان چو گرد

دهی دید در راه بر ساده دشت
به پایان ده با سپه برگذشت

از آن ده برهمن یکی مرد پیر
به آواز گفت ای یل گردگیر

هنرمند گرشاسب گر نام تست
نیای تو جمشید شخ بُد درست

به مردی جان را بخواهی گرفت
بسی رزم ها کرد خواهی شگفت

به بند آوری بازوی منهراس
از آن دیو گیتی کنی بی هراس

بپرسید گرشاسب از راه راست
چه دانستی این و آگهیت از کجاست

بگفتا کز اندیشه ی دوریاب
ببینم همه بودنی ها به خواب

نشان آن که دی شیر کشتی به راه
به کاول همی رانی اکنون سپاه

ز شاهش بخواهی ربودن شهی
کنی شهر وبومش زمردم تهی

برین مژده خواهم کزاین کار زار
چو رفتی به بتخانه ی سو بهار

بر آن خانه وآن بد پرستان گزند
نسازی، که یزدان ندارد پسند

براین گر به سوگند پیمان کنی
خرد را به فرهنگ فرمان کنی

سه پندت دهم نغز کز هر سه زود
گری نام و باشدت بسیار سود

سپهبد به فرمانش سوگند خورد
چنین گفتش آن گه پرستنده مرد

که گر دختر شاه کابل به جام
گه ِ بزمت آرد می لعل فام

بدان کان فریبست،نازش مخر
بفرمای تا او خورد، تو مخور

دوم گرت روزی ز پیش سپاه
زنی در یکی خانه خواند ز راه

مشو، گر چه زن لابه سازد بسی
به جای تو بفرست دیگر کسی

سوم پند شهری که نو ساختی
به رنج اش بسی گنج پرداختی

همه بومش از ریگ دارد نهاد
همی خواهد آکندن از ریگ باد

به پیشش بر از چوب ورغی ببند
چو بستی، ز ریگش نباشد گزند

سپهدار از او هر سه پذرفت و رفت
همی شد شب وروز چون باد تفت

جنگ اثرط با شاه کابل

وز آن سوچو از شهر داور سپاه
سوی جنگ برد اثرط کینه خواه

سپه سی هزار از یلان داشت بیش
دوصد پیل برگستوان دار پیش

دلیران پرخاش دورویه صف
کشیدند جان برنهاده به کف

سواران شد آمد فزون ساختند
یلان از کمین ها برون تاختند

به کوه اندر از کوس کین ناله خاست
ز پیکان در ابر آهنین ژاله خاست

شتاب اندر آمیخت کین با درنگ
شد ازخون و از گرد گیتی دو رنگ

هوا تف خشت درفشان گرفت
سر تیغ هرسو سرافشان گرفت

تو گفتی ز بس خون که بارد همی
جهان زخم خنجر سرآرد همی

درآورده خرطوم پیلان به هم
چو ماران خم اندر فکنده به خم

همی خون وخوی برهم آمیختند
به دندان ز زخم آتش انگیختند

گرفتند پیلان اثرط گریز
بر آمد ز زابل گره رستخیز

فراوان کس از پیل افتاد پست
بسی کس نگون ماند بی پا ودست

فکند این سلیح آن دگر رخت ریخت
دلاور ز بددل همی به گریخت

زد اثرط برون ادهم تیزگام
یلان را همی خواند یک یک به نام

عنان چند را باز پیچید و گفت
نیستاد کس مانده با درد جفت

بدش ریدگان سرایی هزار
هزار دگر گرد خنجر گزار

بدین مایه لشکر بیفشرد پای
فرو داشت چندان سپه را بجای

چپ و راست با نامداران جنگ
همی جست جنگ از پی نام و ننگ

عنان را به حمله بسودن گرفت
سران را به نیزه ربودن گرفت

کجا گردی انگیختی در نبرد
به خون باز بنشاندی آن تیره گرد

چنین تا فروشد سپهری درفش
زشب گشت زربفت گیتی بنفش

به راه سکاوند چون باد تفت
شب قیرگون روی بنهاد ورفت

بر دامن کوهی آمد فرود
همه راغ او بیشه ی کلک بود

گریزندگان را گروها، گروه
همی خواند از هر رهی سوی کوه

پراکنده گرد آمدش پیل شست
دگر ده هزار از یلان چیره دست

همه خسته و مانده و تافته
ز بس تشنگی کام و دل کافته

طلایه پراکنده بر کوه و دشت
ببد تا سپاه شب از جا بگشت

چو دینار گردون برآمد ز خم
ستد یک یک از سبز مینا درم

درفش شخ کابل آمد پدید
سپاه از پسش یکسر اندر رسید

سراسیمه ماندند زاول سپاه
به اثرط نمودند هر گونه راه

چه سازیم گفتند چاره که جنگ
فراز آمد وشد جهان تاروتنگ

ستوهیم هم مرد وهم بارگی
شده در دم مرگ یکبارگی

ز چندین سپه نیست ناخواسته کس
ره دور پیشست ودشمن ز پس

چنین گفت اثرط که یک بار نیز
بکوشیم تا بخش کمتر نگردد نه بیش

جهاندار بخشی که کردست پیش
از آن بخش کمتر نگردد به بیش

همه کار پیکار ورزم ایزدیست
که داند که فرجام پیروز کیست

به هر سختیی تا بود جان به جای
نباید بریدن امید از خدای

چه خواهد بدن مرگ فرجام کار
چه در بزم مردن چه در کارزار

بگفت این وخفتان و مغفر بخواست
بزد کوس وصف سپه کرد راست

شد اندر زمان روی چرخ بنفش
پر از مه ز بس ماه روی درفش

زخون یلان و ز گرد سپاه
زمین گشت لعل وهوا شد سیاه

ز بس گرز ابر ترگ ها کوفتن
فتاد آسمان ها در آشوفتن

سرتیغ درچرخ مه تاب داد
سنان باغ کین را به خون آب داد

بد از زخم گردان سراسیمه کوه
ز بانگ ستوران ستاره ستوه

شده پاره بر شیر مردان زره
ز خون بسته بر نیزه هاشان گره

زمین از پی پیل پرژرف چاه
چو کاریز یلان خون را به هر چاه راه

خزان است آن دشت گفتی به رنگ
درختان یلان، باغ میدان جنگ

چمن صف دم بد دلان باد سرد
روان خون می و چهرها برگ زرد

شد از کشته پرپشته بالا وپست
سرانجام بد خواه شد چیره دست

به زاول گره بخت بربیخت گرد
همه روی برگاشتند از نبرد

یکی کوه و دیگر بیابان گرفت
بماند از بد بخت اثرط شگفت

برآهخت تیغ اندر آمد به پیش
دو تن را فکند از دلیران خویش

بسی خورد سوگندهای درشت
که هر کاو نماید به بدخواه پشت

نیام سر تیغ سازم برش
کنم افسر دار بی تن سرش

وگر من به تنهایی اندر ستیز
بمانم، دهم سر، نگیرم گریز

دگر باره گردان پرخاشجوی
به ناکام زی رزم دادند روی

ده وگیر برخاست بادار وبرد
هوا چون بیابان شد از تیره گرد

بیابانی آشفته همرنگ قیر
درو غول مرگ و گیاخشت وتیر

زچرخ کمان گفته شد کوه برز
درید آسمان از چکاکاک گرز

ببارید چندان نم خون ز تیغ
که باران به سالی نبارد ز میغ

یکی بهره شد کشته زاول گروه
دگر گشته از جنگ جستن ستوه

چنان غرقه درخون که هرکس که زیست
به آوازه بشناختندی که کیست

به اندرز کردن همه خستگان
وزآن خستگان زارتر بستگان

غریو از همه زار برخاسته
بریده دل از جان واز خواسته

همی گفت هرکس برین دشت کین
بکوشید تا تیره شب همچنین

مگر شب بدین چاره افسون کنیم
سر از چنبر مرگ بیرون کنیم

زدش بر بر ودل خدنگی درشت
چنان کز دلش جست بیرون زپشت

بشد تیر پنهان به سنگ اندرون
فتاد از کمر مرد بی جان نگون

وز آن جای با ویژگان رفت چیر
سوی لشکرش همچو ارغنده شیر

به شادی برآمد ز لشکر خروش
فتاد از غو کوس در چرخ جوش

ز کابل سپه کشته شد شش هزار
ندانست کس خستگان را شمار

نبد کشته از خیل گرشاسب کس
شمردند، یک مرد کم بود وبس

رسید آن یکی نیز تازان نوند
گرفته سواری به خم کمند

همه خیل کابل شدند انجمن
برآن کشته پیلان پولادتن

به یک تیر بد هریک افکنده خوار
براین سو زده کرده زآن برز کوه

همیدون بر آن دیده بان یک گروه
شدند انبه از زیر کرده ز آن سو گذار

بدیدند در سنگ نادیده تیر
یلان را همه روی شد چون زریر

بدانست هرکس به فرهنگ زود
که آن زخم از شست گرشاسب بود

زد اسپ از میان شاه کابل چو باد
سوی لشکر زابل آواز داد

ز گرشاسب پرسید گفتا کجاست
دهیدم ازو مژده گر باشماست

که با او به جنگ بهو بوده ام
همه کشور هند پیموده ام

شنیدم که زاول بپرداختست
به شهریست کآنرا کنون ساختست

یکی گفت نشناسی ای رفته هوش
که گرشاسب کرد این همه رزم دوش

هم از ره که آمد فکند این سران
برآرد کنون گرد ازین دیگران

به هنگام از ایدر گریزید زار
از آن پیش کآرد کنون کارزار

شه کابل آمد دو رخساره زرد
به لشکر بر آن راز پیدا نکرد

مترسید، گفتا که گرشاسب نیست
سری نامدارست ومردی دویست

شب این تیرها را وی انداختست
همین تاختن ناگه او ساختست

به گرشاسب یاور نباید کسم
اگر اوست تنها من او را بسم

شبیخون بود پیشه ی بد دلان
ازین ننگ دارند جنگی یلان

اگر ما برایشان شبیخون کنیم
همه آب ها در شبی خون کنیم

بگفت این ولشکر همه گرد کرد
بزد کوس و برخاست صف نبرد

سپه را سبک پهلوان صف کشید
جدا جای هر سرکشی برگزید

همه خستگان را ز پس بازداشت
به جنگ آنکه شایسته بد برگماشت

درآورد پیش اژدهافش درفش
شد از تیغ هامون چو گردون بنفش

دم نای رویین ز مه برگذشت
غو کوس دشت و که اندر نوشت

به حمله یلان در فراز ونشیب
عنان گرد کردند تازان رکیب

به زخم سر تیغ الماس چهر
همی خون فشاندند برماه ومهر

شل وخشت چون پود وچون تاربود
چکاکاک برخاست از ترگ وخود

زهفتم زمین گرد پیکار خاست
ز دیو و پری بانگ زنهار خاست

عقیقین شد ازخون به فرسنگ سنگ
فروریخت از چرخ خرچنگ چنگ

ز بس خنجر و نیزه ی جان ستان
زمین همچو آتش بد و نیستان

نگارنده ازخون سنان ها زمین
گشاینده مرگ از کمان ها کمین

شده تیغ ها در سر انداختن
چو بازیگر از گوی ها باختن

بد آتش ز هر حلقه ی درع پوش
زبانه زبانه برآورده جوش

تو گفتی ز بگداخته زرّ کار
هوا شفشفه سازد همی صدهزار

چو گرشاسب آن رزم و پیکار دید
جهان پرسوار صف او بار دید

به شبرنگ ِ مه نعل گردون نورد
درآمد، برافروخت گرز نبرد

دو دستی همی کوفت بر مغز وترگ
همی ریخت ز الماس کین زهر مرگ

گه انداخت خرطوم پیلان به تیغ
برافشاند گه مغز گردان به میغ

کجا گرز بر زخم بگماشتی
زمین از بر گاو برگاشتی

زگردان به خم کمند از کمین
به هر حمله دو دو ربودی ز زین

سم اسپش از گرد سنگ سیاه
همی کرد چون سرمه در چشم ماه

دل کوه تعلش همی چاک زد
زخون خرمن لاله بر خاک زد

یکی پیل چون کوه هامون سپر
خمش کرد خرطوم گرد کمر

بکوشید کز زینش آرد به زیر
نجنبید از جای گرد دلیر

زدش گرز وخونش از گلو برفشاند
ز سر مغزش و چشم بیرون جهاند

بیفکند دیگر ز پیلان چهار
همی تاخت غران چو ابر بهار

رمیدند پیلان از آن جنگجوی
سوی لشکر خویش دادند روی

فکندند بسیار و کردند پست
درفش دلیران نگون شد ز دست

بدانست هر کس که گرشاسبست
سخن گفتن شاه گوشاسبست

که و دشت از افکنده بُد ناپدید
گریزنده کس دو به یک جا ندید

سواران رمان گشته بی هوش و هال
پیاده ز پیلان شده پایمال

به راهی دگر هر یکی گشته گم
ز بر کرکس وغول تازان به دم

چوشب قطره قطره خوی سندروس
پراکند بر گنبد آبنوس

ده وشش هزار آزموده سوار
گرفته شد و کشته پنجه هزار

سراپرده وخیمه و خواسته
سلیح و ستوران آراسته

همه گرد کردند از اندازه بیش
جدا برد ازو هر کسی به خویش

گرفتاریان با همه هر چه بود
سپهبد به زاول فرستاد زود

ده ودو هزار از دلیران گرد
گزین کرد ودیگر به اثرط سپرد

مرورا به زاول فرستاد باز
شد او سوی کاول به کین رزم ساز

نهانی یکی نامه نزدش، نبشت
خط و خون دیده بهم برسرشت

که بر یک گنه گر بگشتم ز راه
فتادم به پادفره صد گناه

همه بوم و شهرم سر بی تن است
به هر خانه بر کشتگان شیون است

زیزدان و از روز انگیختن
بیندیش و بس کن زخون ریختن

اگر زی تو زنهار یابم درست
همان باژ بدهم که بود از نخست

ترا تا بوم زیر پیمان بوم
رکاب ترا بنده فرمان بوم

سپهبد برآشفت وگفتا ز جنگ
چو ماندی، شدی سوی نیرنگ و رنگ

هر آن کاو به نیکی نهان و آشکار
دهد پند و او خود بود زشتکار

چو شمعی بود کو کم و بیش را
دهد نور وسوزد تن خویش را

تو خویشان من کشته و آن تو من
کجا راست باشد دل هردو تن

کدیور کجا بفکند بدُمّ مار
کند مار مر دست او را فکار

همی تا به دُم بیند این و آن به دست
ز دل دشمنیشان نخواهد نشست

بدین نیکوی ایمنی نایدت
نه نازش بدین لشکر افزایدت

که فردا به جوی آب ها خون کنم
گراین شهر چرخست هامون کنم

به خنجر تنت ریزه خواهد بُدن
سرت بر سر نیزه خواهد بُدن

یکی تیغ نو دارم الماس گون
به زخم تو خواهمش کرد آزمون

د دان را سوی لشکر تست گوش
که کی خونشان گرزم آرد به جوش

سنانم به مغز تو دارد امید
همین داده ام کرکسان را نوید

هُش از شاه کابل بشد کاین شنید
به جنگ از سپه پشت گرمی ندید

همه لشکرش نیز پیش از ستیز
بدند از نهان یک یک اندر گریز

ببد تادم شب جهان تار کرد
سواری صد از ویژگان یار کرد

نه از جفتش آمد نه از گنج یاد
گریزان سوی مولتان سر نهاد

سپهبد خیر یافت هم در زمان
بشد در پی اش همچو باد دمان

هم از گرد ره چون رسید اندروی
درآهیخت گرز گران جنگجوی

دو دستی چنان زدش بر سر زکین
که بالاش پهناش شد در زمین

سوارانش را باز پس بست دست
به لشکر گه آورد و بفکند پست

ز کاول به گردون برافکند خاک
سپه دست تاراج رون خون به جوی

سوی بام هر خانه دادند روی
شد از ناودان ها روان خون به جوی

همه شهر و بوم آتش و گرد خاست
زهر سو خروش زن و مرد خاست

به صحرا یکی هفته ناکاسته
کشیدند لشکر همی خواسته

زن و مرد پیش سپهبد به راه
دویدند گریان و فریادخواه

زبس بانگ وفریاد خرد وبزرگ
ببخشودشان پهلوان سترگ

سپه را ز بد دست کوتاه کرد
پس آهنگ سوی در شاه کرد

به ره در میان بُد یکی تنگ کوی
زنی دید پاکیزه و خوب روی

همی جُست از نامداران نشان
که گرشاسب کاو افسر سرکشان

بگویید تا اندرین خانه زود
بیاید که داردش بسیار سود

سپهبد بدانست کان یافه زن
همان است کش گفته بُد بر همن

یکی را که بد دشمنش در نهفت
بیاورد و گرشاسب اینست گفت

فرستاد با او به خانه درون
نهانی زن جادوی پرفسون

یکی آسیا سنگ بد ساخته
ز بالای دهلیز بفراخته

چو مرد اندر آن خانه بنهاد پای
فروهشت بر وی بکشتش به جای

سپهبد شد آگاه و آتش فروخت
زن جادوی وخانه هر دو بسوخت

سپاس فراوان به دل یاد کرد
که ز آن بد تنش ایزد آزاد کرد

نشستن گرشاسب بر تخت کابل

به ایوان کابل شه آورد روی
بیامد نشست از بر تخت اوی

گهر یافت چندان زهرگونه ساز
که گر بشمری عمر باید دراز

چه بر پیل و اشتر چه بر گاومیش
به اثرط فرستاد از اندازه بیش

یکی کاروان بُد همه سیم و زر
به کابل سری زو به زابل دگر

از آن پس به تخت مهی بر نشست
به شادی به نخچیر و می برد دست

کنیزان گلرخ فزون از هزار
به دست آمدش هر یکی چون بهار

میانشان یکی ماه دلخواه بود
که دخت شه و بربتان شاه بود

نگاری که گر چهرش از چرخ مهر
بدیدی، بدادی بر آن چهر مهر

به رخسار خوبش بر از هر نگار
مشاطه شده ماه را روزگار

ز ره برده رفتار سرو روان
ز عنبر زده نقطه بر ارغوان

دو سوسنش پر پیکر نیکوی
دو بادام پر سرمه جادوی

به خنده لبش لاله می سرشت
چو بر لاله ژاله به باغ بهشت

هزارش گره سنبل پر شکن
به هم بر زره ساز و چنبرفکن

سر هر شکن مشک را مایه دار
خم هر گره بر گلی سایه دار

به مهرش دل پهلوان گشت راست
ز مادرش در حال وی را بخواست

چنان شیفته شد بدان دلفریب
که بی او زمانی نکردی شکیب

ز نخچیر چون باز پرداختی
همه بزم با ماهرخ ساختی

کنیزک همی تشنه خون اوی
به درد پدر زو شده کینه جوی

چنان ساخت با مادر آن شوم بهر
که بکشد جهان پهلوان را به زهر

هویدا همی بود خاموش و نرم
همی کرد باز از نهان داغ گرم

به گاهی که آمد ز نخچیر باز
جهان پهلوان، دیده رنج دراز

به هم دختر و مادر زشت رای
ستادند پیشش پرستش نمای

گرفته پری چهره جام بلور
پُر از لعل می چون درفشنده هور

چو نخچیر کردی کنون سور کن
به می ماندگی از تنت دور کن

جهان پهلوان کرد زی می نگاه
همه جام ِ می دید گشته سیاه

به یاد آمدش گفته برهمن
گرفتش به خور گفت بر یاد من

دو گلنار دختر چو دینار شد
دو جزعش ز لولو صدف وار شد

به ناکام ازو بستد و هم به جای
بخورد و بیفتاد بی جان ز پای

دل مادر از درد شد ناتوان
بجوشید با خشم دل پهلوان

به خنجر تن هر دو را پاره کرد
سرانشان ز تن کند و بر باره کرد

هر آن کاو نترسد ز دستان زن
ازو در جهان رای دانش مزن

زن نیک در خانه ناز ست و گنج
زن بد چو دیوست و مار شکنج

ز دستان زن هر که ناترس کار
روان با خرد نیستش سازگار

زنان چون درختند سبز آشکار
ولیک از نهان زهر دارند بار

هنرشان همینست کاندر گهر
به گاه زهه مردم آرند بر

چو پرداخت از آن هر دو زن پهلوان
یکی را گزید از میان گوان

مرو را به کابل به شاهی نشاند
به زوال شد و یک مه آنجا بماند

اسیران که بگرفت در کارزار
فرستاد زی سیستان سی هزار

که سوگند بودش به یزدان پاک
که آنجا به خونشان کند گِل ز خاک

به کشت و به ورز کشاورزیان
چنان کن که ناید به کشور زیان

ممان کس به بازی و خنده زپیش
تو نیز این مجوی و مبرآب خویش

گه خشم چون چهره کردی نژند
دژم باش و باکس به زودی مخند

کسی را که دادی بزرگی و جاه
همان جاه مستان ازو بی گناه

چو نیکی نمایدت گیتی خدای
تو با هرکسی نیز نیکی نمای

کرا با تو گویند بد بیشتر
چو نبود گنه دان که هستش هنر

درختی که دارد فزونتر براوی
فزون افکند سنگ هرکس براوی

منه نو رهی کان نه آیین بود
که تا ماند آن بر تو نفرین بود

همه راهی از رهزنان پاک دار
مدار از در دزد جز تیغ و دار

چو بنشینی از گردت آن را نشان
که دارند دردل ز مهرت نشان

به جفت کسان چشم خود را مروش
بترس از خدا وآن جهان را بکوش

بود مه گناهی که نامد تباه
ازو کاو بود داور هرگناه

در داد بردادخواهان مبند
زسوگند مگذر نگه دار پند

چو نیکی کنی و نیاید به بار
بدی کن مگر بهتر آید به کار

کسی دار کز دفتر باستان
همی خواندت گونه گون داستان

ببین تازکردار شاهان پیش
چه به بُد همان کن توآیین خویش

مده نزد خود راه بدگوی را
نه مرد سخن چین دوروی را

همه کارمردان با داد کن
سخنشان به هر انجمن یادکن

پژوهندگان دار بر راه رو
همی دان نهان جهان نو به نو

بدان کار ده کاو نجوید ستم
نه آن را که افزون پذیرد درم

کسی را مگردان چنان سرفراز
که نتوانی آورد از آن پایه باز

ز دانندگان فیلسوفی گزین
ازو پرس هر چیز و با او نشین

مفرمای کاری بدان کارگر
کز آن کار نتواند آمد به در

ممان خیره بدخواه را گرچه خوار
که مار اژدها گردد از روزگار

بکش آتش خرد پیش از گزند
که گیتی بسوزد چوگردد بلند

مکن هیچ بدبینی از دیگران
وگر نیک بینی توخو کن برآن

خورش پاک ازآن خور که نگزایدت
به اندازه و آن گه که به بایدت

پزشکان گزین دار و فرزانه رای
به هردرد دانا و درمان نمای

بسی گرد آمیغ خوبان مگرد
که تن سست و جان کم کند،روی زرد

چوخواهی کهی را همی کرد مه
بزرگیش جز پایه پایه مده

که چون از گزافش بزرگی دهی
نه ارج تو داند نه آن مهی

چنان کن که همواره برتخت خویش
اگر تیغ اگر گرز باشدت پیش

گه بار مگذار و مگمار کس
به شمشیر از افراز سر یا زپس

به کس راز مگشای درهرپسیچ
بداندیش را خوار مشمار هیچ

کرا ترس و بیمی کنی گونه گون
به سوگند کن تا بترسد فزون

چو با موبدان رای خواهی زدن
به همشان مخوان جز جدا تن به تن

ز هریک شنو پس مهین برگزین
چنان کاین نه آگاه از آن آن از این

به کس روی منمای جز گاه گاه
به هر هفته ای برنشین با سپاه

به ره دادخواهی چو آید فراز
بده داد و دارش هم از دور باز

به ناآزموده مده دل نخست
که لنگ ایستاده نماید درست

ز بن با زنان با ستیزه مکوش
وزیشان نهان خویشتن دارگوش

به نیکویی آکن چو گنج آکنی
به دانش پراکن چو بپراکنی

ازآن کش روان باخرد بود جفت
کسی باد دستی ز رادی نگفت

به نامه درشتی فراوان مگوی
که تنگی دل شاه دانند ازوی

فرستادگان را مخوان زود پیش
بجوی از نهان،پس بخوان نزد خویش

به اندازه کن با همه گفتگوی
به ایشان به گفتار پیشی مجوی

که گر بشکنیشان نباشدت نام
وگر بشکنندت شود کارخام

فرسته گُسی ساز دانش پذیر
نهان بین وپاسخ ده و یاد گیر

کسی کز نهانت نه آگه که چیست
ور آگه نداند به جز با تو زیست

نه دوروی باید نه پیکار جوی
نه می دوست از دل نه بیکار پوی

چو دیر آیدت پاسخ نامه باز
بدان کاو فتادست کاری دراز

به هر جای بی دُر و گوهر مگرد
نه بی اسپ نیک و سلیح نبرد

چو پیدا شود دشمنی کینه جوی
نهان هر زمان پرس از کار اوی

چو با او نشاید نبرد آزمود
به چیز فراوانش بفریب زود

سپه را چو دادی به چیزی پسیچ
رسانشان به زودی و مفزای هیچ

چنان دان که در دادن زرّوسیم
ندانند کز دشمنت هست بیم

بدان سازها جوی هرروز جنگ
که دشمنت را چاره ناید به چنگ

پراکنده فرمای شب جای خواب
مخور هیچ بی چاشنی گیر آب

طلایه دلاور کن و مهربان
بگردان به هر پاس شب پاسبان

به لشکر در از خیل تنها مباش
به خیمه درون هیچ یکتا مباش

گریزان چوباشی به شب باش وبس
که تا بر پی از پس نیایدت کس

زگردت مکن دور مردان مرد
که باشند ایشان حصار نبرد

چو پیروز گردی بترس خدای
همان از کمین مر سپه را بپای

گرفتن ره دشمن اندر گریز
مفرمای و خون زبونان مریز

گر آری به کف دشمنی پرگزند
مکش در زمان بازدارش به بند

توان زنده را کشتن اندر گداز
نکردست کس کشته را زنده باز

بود کت نیاز افتد از روزگار
به از دوست آن دشمن آید به کار

بیندیش شب کار فردا نخست
بدان رای روپس که کردی درست

نژاد شهان از بُنه کم مکن
مکن خاندانی که باشد کهن

رفتن گرشاسب به ساختن سیستان و اتمام آن

سپهبد گرفت از پدر پند یاد
وزآنجا سوی سیستان رفت شاد

اسیران که از کابل آورده بود
به یک جایگه گردشان کرده بود

بفرمود خون همه ریختن
وزیشان گل باره انگیختن

یکی نیمه بُد کرده دیوار شهر
دگر نیمه کردند از آن گل دو بهر

ازآن خون به ریگ اندرون خاست مار
کرا آن گزیدی بکردی فکار

چو آن شهر پردخت و باره بساخت
برو پنج درآهنین برنشاخت

چوباد آمدی ریگ برداشتی
همه شهر و برزن بینباشتی

چنان کان برهمن ورا داد پند
که از چوب و ازخاره ورغی ببند

یله کرد ازآن سوکه بدآب مرغ
ببست از سوی دامن ریگ و رغ

زیک سوش بدریگ ده جافره
دگر سوش دریا که خوانی زره

میانش دری باد را برگشاد
ازآن پس نبد بیم اش ازریگ وباد

بُد از طوس وکرمان فراوان گروه
به لشکر در از پایکاری ستوه

زتاراج کابل زنان داشتند
به خوالیگریشان همی داشتند

همه روز مردان ایشان دوبهر
به مزدور کاری بدندی به شهر

چو گشتندی ازکار پرداخته
بدندی زنان دیگ ها ساخته

خورش ها یکی روز بفروختند
دگرباره باز آتش افروختند

به مردان سپردند یکسر درم
همین پیشه کردند مردان به هم

به بازار خوالیگری ساختند
شتالنگ با کعبتین باختن

همه کار ایشان بُدست از نخست
همان از بلایه زنان کار سست

بدان در کزاین کار جستند نام
همان از بلایه زنان کار سست

زهر شهر و کشور بدو داد روی
شد آن شهر پردخته در هفت سال

تو گفتی بهشتی بری سیستان
یکی نیست از خرمی سیست آن

ازو نیز برخاست مردان مرد
که بُد هریکی لشکری در نبرد

ازآن پس به شاهی سپهدار گرد
نشست و به دادودهش دست برد

فراوان برآمد بروسالیان
هواش آنچه بُدیافت هرسالی آن

چنان پیلتن شدکه از گام پنج
نبردش فزون هیچ اسپی به رنج

نشستن همه بودبرزنده پیل
همش پیل بارنج بردی دومیل

چنین آمد این گنبد تیزپوی
بگردد همه چیز از گشتِ اوی

یکی جامه دارد جهان سال وماه
برونش سپید و درونش سیاه

بگردانداین جامه هرگه برون
بدان تا بگردیم ما گونه گون

توای خفته از خواب بیدار گرد
که شد پاک عمرت به خواب و به خورد

به خانه درون خواب و در گور خواب
به بیداریت پس کی آید شتاب

کنی خانه تا زنده ای سال و ماه
درو پس کی ات باشد آرامگاه

تو خوش خفته و مرگ برخاسته
شبیخونت را لشکر آراسته

به دیگرجهان دارازاین جای گوش
چو کوشیدی این را مرآن را بکوش

ازایدر بخواهی شدن بی گمان
که اینجات خانست و آنجات مان

شود زنده این جهان مرده زود
بدان جا توان جاودان زنده بود

به دریای ژرف آنکه جوید صدف
ببایدش جان برنهادن به کف

بزرگی یکی گهر پربهاست
ورا جای درکام نر اژدهاست

چو خواهی سوی آن گهر دست برد
اگر مه شوی گر بخایدت خرد

به یک هفته زآن پس همه کار راه
بسازید وشد پیش ضحاک شاه

ستودش بسی شاه و چندی نواخت
ببایستِ او کارها را بساخت

بدادش هیون دو کوهان هزار
همه بارشان آلت کارزار

هزار دگر خیمه گونه گون
به برگستوان پیل سیصد فزون

دو صد تیغ وصدبدره دینار گنج
زدیبا شراع وسراپرده پنج

چهل خادم از ریدگان طراز
هزار اسپ جنگی به زرینه ساز

چو پنجه هزار از یلان سپاه
ببد پهلوان شاد و برداشت راه

ز خویشان یکی را به جایش نشاند
سپه زی بیابان کرمان براند

سوی بابل آورد ضحاک روی
دگرسو سپهدار شدراه جوی

همه ره به هرشهر و آبادجای
بُدندش بزرگان پرستش نمای

چنین تا به نزدیک طنجه رسید
همه مرز دریا سپه گسترید

شه طنجه بُدسرکشی نامدار
همش گنج و هم لشکر بی شمار

زبر بر زمین سوی خاور درون
زیک ماهه ره داشت کشور فزون

چوآگه شد از پهلوان شاد گشت
پراکند نزل و علف کوه و دشت

گرامی پسر داشت هشتاد و پنج
همه درخور تاج شاهی و گنج

پذیره فرستادشان سربه سر
بسی گونه گون هدیه با هرپسر

همه شهر از آذین و دیبا و ساز
بیاراست چون گارگاه طراز

درایوانش سازید برتخت جای
میان بست چون بنده پیشش به پای

دو هفته همی داشتش میهمان
برافشاند گنجی دگر هرزمان

زبس گونه گون نیکویی های اوی
دل پهلوان شد بدو مهرجوی

چنین گفت کاین کردی از راه راست
که از کاردانان و شاهان سزاست

خوی هرکس از تخمش آید به بار
زگل بوی باشد خلیدن ز خار

خوی هرکس از گوهر تن بود
زگل بوی و از خار خستن بود

گراز هیچ سو دشمنی کینه جوی
ترا هست جایی به من بازگوی

که گر هست مه چون نبرد آورم
زگردون سرش زیر گرد آورم

هرآن کار کآن برنیاید به زر
برآید به شمشیر و زورو هنر

بدو گفت کایدر به دریا درون
پّسِ کشورم هفته ای ره فزون

جزیری بزرگست با رنگ و بوی
دو صد میل ره لاقطه نام اوی

دو ره صدهزار از یلان مرد هست
نکو روی لیکن همه بُت پرست

جز از چرم میشان نپوشد چیز
زبانی دگرگونه گویند نیز

گه رزم دارند خفتان و ترگ
زندان ماهی و کمیخت کرگ

بود گرزهاشان سر گوسفند
زده در سر دستواری بلند

به سنگ فلاخن ز صدگام خوار
بدوزند در خره میخ استوار

از ایشان یکی وز ماده به جنگ
زبونشان بود شیر جنگی به چنگ

نه از بیمشان سوی دریاست راه
نه از دستشان کشورم را پناه

به پیکارشان نیستم چاره چیز
نه زآهن سلیحی توان برد نیز

که کهشان همه سنگ آهن کشست
دری تنگ و ره در میان ناخوشست

درآن ره زکف تیغ و مِغفر زسر
بپّرد به کردار مرغ بپر

همه کوهش ازآهن گونه گون
سلیحست آویخته سرنگون

یکی مرد فرزانه زایران زمین
چنین گفت با پهلوان گزین

که گر سیر برسنگ آهن ربای
بمالی،نیاهنجد آهن زجای

به سرکه از آن پس چو شوییش باز
دگر ره کشد نزدش آهن فراز

کنون هرسلیحی که ار آهنست
اگر خنجر و ترگ، اگر جوشنست

به کشتی به سیر اندرون کن نهان
چنان کرد پس پهلوان جهان

ده و دو هزار از سپه بر شمرد
به هفتاد کشتی پراکنده کرد

دگر نزد عم زاده انجا بماند
ببرد انچه بایست و کشتی براند

از ایوان کطری چو سیصد کنیز
ببردند و جفت و دو دخترش نیز

یکی خانه سر بر مه افراشته
پر از عود و عنبر بر انباشته

سپهبد همه سوی کشتی کشید
وزان بردگان بهترین برگزید

ز هر چیز ده کشتی انبار کرد
دو صد گرد بروی نگهدار کرد

سوی طنجه نزدیک عم زاده باز
فرستاد و او راه را کرد ساز

به گرد جزیره به گشتن گرفتن
بدان تا چه آیدش پیش از شگفت

همه نیشکر بُد درو دشت و غار
دگر بیشته بُد هر سوی میوه دار

بسی میوه ها بُد که نشناختند
نیارست کس خورد و بنداختند

ز هر جانور کان شناسد کسی
نبد چیز الا تشی بُد بسی

که نامش به سوی دری چون کشی
یکی سنگه خواندش و دیگر تشی

به تن هر یکی مهتر از گاومیش
چو ژوبین بر او خار یک بیشه بیش

گه کین تن از خم کمان ساختی
وز آن خار او خشت کردند و تیر

سه هفته بدینگونه بُد سرفراز
بدان تا رسد کشتی از طنجه باز

به ره باد کژ گشت و آشوب خاست
همی برد ده روز کشتی چو خاست

پس آن کشتی و بردگان با سپاه
به دریا چو رفتند یک روزه راه

فتادند روز دهم یکسره
به خرّم کُهی نام او قاقره

جزیری پر از لشکر بی شمار
شهی مرورا نام او کوشمار

چو دیدند کشتی دویدند زود
به تاراج بردند پاک آنچه بود

دلیران ایران یکی رزم سخت
بکردند و اختر نبد یار و بخت

گرفتار آمد صد و شصت گرد
دگر غرقه گشتند و کس جان نبرد

یکی کشتی و چند تن ناتوان
بجستند و رفتند زی پهلوان

بدادند آگاهی از هر چه بود
سپهبد سپه رزم را ساخت زود

شتابان رهِ قاقره بر گرفت
جزیری به ره پیشش آمد شگفت

کُهی در میان جزیره دو نیم
یکی کان زرّ و دگر کان سیم

سه منزل فزون بیشه و مرغزار
دوان هر سوی رو به بی شمار

به بر زرد یکسر، به تن لعل پوش
همه مشکل دنبال و کافور گوش

به نزدیک آن کوه بر پنج میل
برابر کُهی بود هم رنگِ نیل

به چاره بر آن کُه نرفتی کسی
وزو عنبر افتادی ایدر بسی

خور رو بهان پاک عنبر بدی
دگر تازه گل های نوبر بدی

از آن رو بهان هر سک اندر سپاه
غکندند بسیار بی راه و راه

ز تن پوستهاشان برون آختند
وزان، جامه گونه گون اختند

از آن جامه هر کاو شبی داشتی
دَم عنبرش مغز انباشتی

بسی ز آن دو کُه زر ببردند و سیم
وز آنجا برفتند بی ترس و بیم

رسیدند نزد جزیری دگر
درونز گیاچیز و نز جانو

زمینش همه شوره و ریگ نرم
چو جوشنده آب اندر و خاک گرم

ز تفته بر و بوم او گاه گاه
دمان آتشی بر زدی سر به ماه

برو هر که رفتی همه اندر شتاب
شدی غرقه در ریگ و گشتی کباب

ز ماهی استخوان شاخها بر کنار
بُد افکنده هر یک فزون از چنار

دگر مُهره بد هر سوی افتاده چند
که هر یک مِه از گنبدی بُد بلند

رزم گرشاسب با منهراس

گرفتند از آنجای راهِ دراز
جزیری پدید آمد از دور باز

یکی مرد پویان ز بالا به پست
خروشان گلیمی فشانان به دست

چو دیدند بُد ز اندلس مهتری
به پرسش گرفتندش از هر دری

چنین گفت کز بخت روز نژند
مرا باد کشتی بایدر فکند

ازین کُه دمان نره دیوی شگفت
برون آمد و کشتی ما گرفت

دو صد مرده بودیم نگذاشت کس
همه خورد و من مانده ام زنده بس

سپهبد مرورا به کشتی نشاست
به کین جستن دیو، خفتان بخواست

گرفتند لشکر به یک ره خروش
که او منهراس است، با او مکوش

که با خشم چشم ار بر آغالدت
به یک دَم همه زور بفتالدت

دژ آگاه دیوی بدو منکرست
به بالا چهل رش ز تو برترست

به سنگی کند با زمین پست کوه
سپاه جهان گردد از وی ستوه

چو غرّد برد هوش و جان از هژبر
ز دندان درخش آیدش وز دم ابر

به جستن بگیرد ز گردون عقاب
نهنگ آرد از ژرف دریای آب

بدین کوه شهری بدُست استوار
درو کودک و مرد و زن بی شمار

ز مردم وی آن شهر پرداختست
نشمین به غاری درون ساختست

چو بیند یکی کشتی از دور راه
بگیرد، کند مردمان را تباه

ز دریا نهنگ او به خشکی برد
به خورشید بریان کند پس خورد

چو جان شد به در باز ناید ز پس
ز مادر دوباره نزادست کس

سپهدار گفت از من آغاز کار
خود این رزم کرد آرزو شهریار

ازین زشت پتیاره چندین چه باک
همین دم ز کوهش کشم در مغاک

جز از بیم جان گردگر نیست چیز
چنان چون مرا جان و راهست نیز

به شیری توان شیر کردن شکار
به گرد سواران رسد هم سوار

بسی لابه کردند و نشنید گرد
پیاده برون رفت و کس را نبرد

همی گشت بر گرد آن کوه برز
به بازو و کمان و، به کف تیغ و گرز

به ناگه بدان دیوش افتاد چشم
ورا دید در ژرف غاری به خشم

یکی جانور کونه پر جنگ و جوش
که هرکش بدیدی برفتی ز هوش

چو شیرانش چنگال و چون غول روی
به کردار میشان همه تنش موی

دو گوشش چون دو پرده پهن و دراز
برون رسته دندان چویشک گراز

ستبری دو باز و مه از ران پیل
رخش زرد و دیگر همه تن چو نیل

همی ریخت غاز از غرنبیدنش
همی شد نوان کُه ز جنبیدنش

ز صدرش فزون ماهی خورده بود
ز پیش استخوان هاش گسترده بود

دل شیر جنگی برآورد شور
به یزدان پناهید و زو خواست زور

گشاد از خم چرخ تیری به خشم
زدش بر قفا، برد بیرون ز چشم

غریوی برامد از آن نرّه دیو
که برزد به هم غاز و که ز آن غریو

دمان تاخت کآید به بالا ز زیر
دَرِ غاز بگرفت گرد دلیر

به خنجر یکی پنجه بنداختش
در آن غاز هر سو همی تاختش

به هر گوشه کز غاز سر بر زدی
یکی گرزش او زود بر سر زدی

فغانی ز دیو و خروشی از وی
به خون غرقه دیو و به خوی جنگوی

نبودش برون راه کآید به جنگ
برو بر شد آن غاز زندان تنگ

ز خونش که شد در هوا شاخ شاخ
همی لاله رُست از شخ سنگلاخ

خروشش همی برگذشت از سپهر
دَمش آتش و دود بر زد به مهر

چو بیچاره شد کوه کندن گرفت
ز بر سنگ خارا فکندن گرفت

به هر سنگ کافکندی از خشم و کین
هوا تیره گردید و لرزان زمین

گرفته رهش پهلوان سپاه
همی داشت از سنگ او تن نگاه

گهی گرز کین کوفتش گاه سنگ
در آن غاز کرده برو راه تنگ

سرانجان سنگی گران از برش
فرو هشت کافشاند خون از سرش

تن نیلگونش و شی پوش گشت
چو کوهی بیفتاد و بی هوش گشت

سبک پهلوان پیش کآید به هوش
به غاز اندرون رفت چون شیر زوش

دو دست و دو پایش به خم کمند
فرو بست و دندانش از بُن بکند

گزید از سپه مرد بیش از شمار
به کشتیش بردند از آن ژرف غاز

همی غرقه شد کشتی از بار اوی
سپه خیره یکسر ز دیدار اوی

رسن های کشتی جدا هر کسی
ببستند بر دست و پایش بسی

چو هُش یافت هرگاه گشتی دمان
گسستی فراوان رسن هر زمان

زدی نعره ای سهمگین کز خروش
شدی کوه جنبان و دریا به جوش

جهان پهلوان پیبش دادآفرین
بسی کرد با مهر یاد آفرین

رسیدن گرشاسب به جزیره قاقره

وز آنجای با لشکرش یکسره
به یک هفته آمد برِ قاقره

خبر زی جزیده شد اندر زمان
بیآمد برون لشکر بدگمان

بدیدند هفتاد کشتی به راه
همه بادبان بر کشیده به ماه

چو کوهی روان هر یکی بادوار
به هر کُه بر ابری ز بر سایه دار

چو در سبز دشتی سواران جنگ
ازو هر سواری درفشی به چنگ

چو بر روی گردون پراکنده میغ
همه میغ پر برق و تابان ز تیغ

سبک رزم را لشکر آراستند
به کوشش همه شهر برخاستند

برآمد به خشکی جهان پهلوان
بزد صف کین با دلاور گوان

غَو کوس و نای نبردی بخاست
زمین گرد شد گشت با چرخ راست

نبد راه ایرانیان زی گریغ
ز پس موج دریا بدون پیش میغ

بکردند رزمی گران بس شتاب
به خون بر زمین شد چون کشتی بر آب

صف از رمح دیوار نی بسته شد
ز هر گوشه پیکار پیوسته شد

به گردون رسید از بس آشوب جنگ
به دریا نهیب و به کوه آذرنگ

جهان نهره مرد جنگ گرفت
خور از رنگ خون چهر زنگی گرفت

نوند یلان بد عنان دار میغ
به کف بر درخش روان بار تبغ

ز پیکان ها خون به جوش آمده
کمان گوش ها نزد گوش آمده

ز شمشیر شیران پر از ماز ترگ
ز گرز دلیران به پرواز مرگ

سواران ز خون لاله کردار چنگ
پیاده چو مصقول دامن به رنگ

ز بس تن به شمشیر بگذاشته
چنان ژرف دریا شد انباشته

یکی میغ بست آسمان لاله گون
درخش وی از تیغ و باران ز خون

شه قاقره تاخت از قلبگاه
پیاده بَرِ پهلوان سپاه

گران استخوان شاخ ماهی به دست
زدش بر سپر خرد بر هم شکست

نیامد به گرد سپهبد گزند
سبک جست چو نرّه شیری ز بند

چنان زدش بر گردن از خشم تیغ
کجا سرش چون ماغ شد بر به میغ

گریزان شد آن لشکر قاقره
نه شان میمنه ماند و نه میسره

دلیران ایران به خشم و ستیز
پی گردشان برگرفتند تیز

بکشتند از ایشان کرا یافتند
به تاراج زی شهر بشتافتند

به غارت همه شهر کردند پاک
به شمشیر کردند خلق اش هلاک

گرفتند چندان بی اندازه چیز
که نادید کس هم بنشیند نیز

هم از سیم و گوهر هم از زرّ و مشک
هم از عود ترهم ز کافور خشک

سوی کاخ شه سر نهادند زود
به تاراج بردند از آن هر چه بود

چه جفتش چه خوبان آراسته
چه از بی کران گونه گون خواسته

یکی کاخ دیدند نو شاهوار
به زرّ و گهر کرده بکسر نگار

ز عنبر یکی باره دیوار بام
زمین سوده کافور و دَر عود خام

بکندند و بومش بر انداختند
همه کاخ و ایوان بپرداختند

اسیران ایران گره را ز بند
گشادند، نادیده یک تن گزند

ز شهر دگر هر چه آورده بود
اگر خواسته بود اگر برده بود

چهل کشتی از وی بینباشتند
وز آنجا زَهِ طنجه برداشتند

خکخ طنجه از شادی آذین زدند
به ره کلّه از دیبه چین زدند

جهانی به نظاره منهراس
گرفته ز دیدنش هرکس هراس

چپ و راست هر سوش دو زنده پیل
وی اندر میان همچو کوهی ز نیل

روان چار کوه اند گفتی بپای
ببسته به یک میل جنبان ز جای

دو بازو به زنجیرها کرده بند
به هم بسته در پای پیلان زند

به پیلان بر از زورش آسیب کوس
غریوش چو اندر که آوای کوس

ز بانگ و دمش هر کجا شد به راه
زمین بود جنبان و گردون سیاه

همه راه تا خانه شهریار
بُد از زرّ و دُر پهلوان را نثار

ز بس گوهر اندر کنار و به خم
همه پشت جنبندگان بُد به خم

بدون هرکس از خرمی سور کرد
کز ایشان بدِ دشمنان دور کرد

یکی مه سپهبد بر شاه بود
که رفتنش چون سر ماه بود

به شاه و بزرگانش هر گونه چیز
ببخشید و هر بدره کآورد نیز

دگر پیش یکسر بزرگان و خرد
خطی کرد بر شاه و او را سپرد

به پیمان که چون باشدش کام و رای
فرستد ز گنج آن همه باز جای

آگاهی شاه قیروان از رسیدن گرشاسب

وز آن جا سپه برد زی قیروان
که گیرد به تیغ از فریقی روان

بَر مرز افریقیه با سپاه
چو آمد، شد این آگهی نزد شاه

که ضحاک از ایران سپاهی به جنگ
فرستاد و، اینک رسیدند تنگ

همانا که افزون ز پنجه هزار
سواراند کین جوی و خنجر گزار

مِه از پیل گردیست سالارشان
طرازنده رزم و پیکارشان

دلیری که چون رای جوشن کند،
ز خنجر به شب روز روشن کند

به روبه شمارد گه شور شیر
دو پیل آرد آسان به یک زور زیر

چو گرددسوار، از بلندی سرش
از ابر اوفتد زنگ بر مغفرش

بود با کمند از بر پیل مست
چو بر کوه شیر اژدهایی به دست

به سر برزند خنجر مغز کاو
برآهنجد از پشت ماهی و گاو

یکی دیو دژخیم چون منهراس
ببست و جهان کرد ازو بی هراس

چو دشمن به جنگ تو یازید چنگ
شود چیر اگر سستی آری به جنگ

نمد زود برکش چو شد ز آب تر
که تا بیش ماند گرانبارتر

جهان زین خبر بر شه قیروان
چنان شد که همگونه شد قیروان

بدندش سه سالار فرمانگزار
یکی را سپرد از یلان صدهزار

درفش و کله دادش و اسپ و ساز
فرستاد مر جنگ را پیشباز

بر شهر فاس این دو لشکر به هم
رسیدند، بر منزلی بیش و کم

همان گه فرستاده ای ره شناس
ز سالار افریقی از شهر فارس

بر پهلوان با پیامی درشت
بیامد شتابنده، نامه به مشت

چنین گفت کز رای مرد خرد
رَهِ باد ساری نه اندر خورد

کس از باد ساری دلاور مباد
که بدهد سر از باد ساری به باد

سپه را چو مهتر سبکسر بود
شکستن گهِ کین سبکتر بود

ترا جنگ با شاه ما آرزوست
گمانی بری کاو زبون چون بهوست

ندانی که چون او شود رزم کوش
زمانه به زنهار گیرد خروش

سر خنجرش خون کند آب ابر
سم چرمهش داغ چرم هژبر

کدامین دلاور که در کینه گاه
به پیشانی اش کرد یارد نگاه

چو باشد یکی تیغ در مشت او
به از چون تو سیصد یک انگشت او

تبه کردی از خیرگی رای خویش
به گور آمدستی به دو پای خویش

ولیکن کنون کآمدی با سپاه
به هنگام پیش آی و زنهار خواه

از آن پیش کت بسته زی شهریار
برم، پوزشت نآید آن گه به کار

چو بشنید ازینسان سپهدار گرد
فرستاده را دست دشنام برد

به خنجر زبانش ز بُن بست کرد
ز مویش ز نخ چون کف دست کرد

زبان بدش تیغی به گاه پیام
شد آن تیغش اندر زمان بی نیام

بیآمد یکی پیر کافور موی
ز پس باز شد کودکی خوب روی

چه کردن زبان بر بدی کامکار
چه در آستین داشتن گرزه مار

زبان را بپای از بداندیش و دوست
که نزدیکتر دشمن سرت اوست

چنین گفت دانا که با خشم و جوش
زبانم یکی بسته شیرست زوش

به بند خرد درهمی بایمش
که بکشدم ترسم چو بگشایمش

فرستاده را چون برینسان براند
همان گه سپه رزم را برنشاند

دهی بُد به راه اردیه نام اوی
یکی بیشه گردش پر از زنگ و بوی

همه بیشه زیتون و خرما درخت
درو لشکر دشمن افکنده رخت

بیامد به هنگام خورشید زرد
فروکوفت ناگاه کوس نبرد

ز هر سو پراکنده رزمی بساخت
سپه را ز بیشه به هامون بتاخت

شد از گرد ره شست گردان گره
گران کرد یال یلان را زره

برآمد از ایرانی و خاوری
نبردی که شد چرخ بر داوری

جهان بیشه شیر غرنده گشت
ز تیر ابر پُر مرگ پرنده گشت

ز توفیدن بوق و از بانگ تیز
همه بیشه بِد چون خزان برگ ریز

به خون در نهنگ از شنا داشتن
سته گشت و شیر از سر او باشتن

ز خنجر همه دشت خنجیر بود
کمند از یلان دام و زنجیر بود

یل پهلوان گرز کوشش به چنگ
همی جَست تیز و همی جست جنگ

به کین تا شب آمد همی جنگ کرد
شب تیره هم برنگشت از نبرد

جنگ در شب ماهتاب

شبی بد ز مهتاب چون روز پاک
ز صد میل پیدا بلند از مغاک

به هم نور و تاریکی آمیخته
چو دین و گنه درهم آویخته

زمین یکسر از سایه وز نور ماه
به کردار ابلق سپید و سیاه

مه از چرخ تابان چه از گرد نیل
به روز آینه تابد از پشت پیل

نماینده بر گنبد تیزپوی
دو پیکر تو گوئی چو زرینه گوی

چنان خیل پروین به دیدار و تاب
که عقدی ز لولو گسسته در آب

چو ترگی مه و گرد او شاد ورد
چو ناوردگاه یلی در نبرد

چو دریای سیمین روشن هوا
زمان و زمین کرده دیگر نوا

تو گفتی در ایوانی از آبنوس
مَه چارده بد یکی نو عروس

شب قیرگونش دو زلف بخم
ستاره ز گردش نثار درم

یکی فرش سیمین کشیده جهان
زمین زیر آن فرش یکسر نهان

بپوشیده شب بر پرند سیاه
یکی شعر سیمابی از نور ماه

برافروخته چهر ماه از پرند
در تیرگیش آسمان کرده بند

چو لوح زبرجد سپهر و ز سیم
ستاره برو نقطه و ماه میم

درین شب سپهبد میان بست تنگ
همی کرد بر نور مهتاب جنگ

پیاده همی تاخت هر سو که خواست
که را گرز کین زد دگر برنخاست

ز بس سر که تیغش همی کرد پخش
زمین کرد گلگون و مه کرد رخش

بدانسان ز گرزش قضا زار شد
که از پای بفتاد و بیمار شد

چنان مرگ گشت از سنانش به درد
که بر خویشتن نیز نفرین بکرد

ز دشمن سواری به برگستوان
همی تاخت مانند کوهی روان

همی زد چپ و راست شمشیر تیز
فکند اندر ایرانیان رستخیز

سپهبد به زیر درختی به کین
بد استاده، چون دید جست از کمین

گرفتش دم اسپ و برجا بداشت
ز بالای سر چون فلاخن بگاشت

هم از باد بنداخت صد گام بیش
دگر سرکشان را درافکند پیش

سپه را ز هر سو پراکنده کرد
ز سر هر مغاکی جراکنده کرد

وز آنجا به لشگرگهش بازگشت
برآسود و بد تا شب اندر گذشت

چو آهخت خور تیغ زرین ز بر
نهان کرد از او ماه سیمین سپر

کمربست گرشاسب بر جنگ و کین
نشاند از چهل سو سپه در کمین

زنای نبردی برآمد خروش
غو کوس در لشکر افکند جوش

دمید آتش از خنجر آبگون
چه آتش که تف جان بدش دود خون

هوا شد چو سوکی ز گرد نبرد
زمین چون پر از خون تن کشته مرد

ز بس گرد بر کرد گردون چون نیل
تو گفتی هوا بود پرزنده پیل

همه یشک و خرطوم پیلان زند
ز خشت دلیران و خم کمند

چنین گفت پس پهلوان با سپاه
که این بیشه بدخواه دارد پناه

گریزان یکی سوی هامون کشید
مگرشان از این بیشه بیرون کشید

یلان سپه پشت برتافتند
ز پس دشمنان تیز بشتافتند

پس از دشت و که خیل ایران زمین
زمین گشادند ناگه چهل سو کمین

گرفتندشان در میان پیش و پس
از ایشان نماندند بسیار کس

چه بر مرد اسپ و چه بر اسپ مرد
بد افتاده هر جای پر خون و گرد

همه دل خدنگ و همه مغز خاک
همه کام خون و همه جامه پاک

یکی درع در بر، سر از گرز پست
یکی را سر افتاده، خنجر به دست

بکشتند چندان که نتوان شمرد
گرفتن دیگر بزرگان و خرد

گرفتار گشت انکه سالار بود
چو دیدش همان گه سپهدار زود

بیفکند بینی و دو گوش مرد
به ده جای پیشانی اش داغ کرد

بدو گفت رو همچنین راهجوی
ز من هر چه دیدی به شاهت بگوی

به تو این بدی ها که کردم، درست
مکافات آن بد سخن های توست

بدان گونه سالار زار و تباه
همی شد، دهی پیش اش آمد به راه

یکی پیرزن دید پالیزبان
ازو خواست تا باشدش میزبان

زن پیر نشناخت او را و گفت
اگر خورد خواهی و جای نهفت

گزارت نیارم که رز کن شیار
نگویم که خاک آور اندر کوار

زمانی بدین داس گندم درو
بکن پاک پالیزم از خار و خو

چنان کرد هر چند سالار بود
که بد گسنه و سخت ناهار بود

سبک جست کدبانوی گنده پیر
به هم نان و خرما و کشکین و شیر

بپرسید کار سپه شاه ازوی
چنین گفت کای شه پژوهش مجوی

من اینک چنین ام ز پیشت بپای
نه هوش و نه گوش و نه بینی بجای

و گر بازپرسی ز دیگر کسان
بخوردند دی مغزشان کرکسان

شه از غم دَر کینه را باز کرد
دگر ره سپه رزم را ساز کرد

دگر داد چندی پیام درشت
فرستاده پوینده نامه به مشت

چو آمد به نزد شه قیروان
ورا دید خندان و روشن روان

در ایوانی از درّ تابان چو هور
زمین جزع و دیور زرّ و بلو

دو صد کنگره گردش افراشته
به یاقوت و در پاک بنگاشته

برابرش یک صفّه دیگر ز زر
زمین سیم و بامش ز جزع و گهر

چهل تخت زرین درو شاهوار
چه از زرّش پایه چه از زرّ نگار

میانش ستون چار بفراخته
سپید و بنفش از گهر ساخته

چنان هر ستونی که از رنگ و تاب
گرفتی ز دیدار او دیده آب

مهین مسجد قیروان را کنون
بماندست گویند از آن دو ستون

نهفته به زربفت چینی طراز
گشایندشان روز آدینه باز

برافراز تختی ز زر بود شاه
به کف گرز و بر سر ز گوهر کلاه

فرسته چو بایست نامه بداد
نویسنده بر شه همی کرد یاد

به چوگان فرهنگ پیر کهن
به میدان درافکند گوی سخن

بگفت آنچه بود از پیام درشت
تو گفتی که شمشیر دارد به مشت

برافروخت افریقی از کین و خشم
بپرداخت دل بر فرسته ز چشم

بفرمود تا دست سیلی کنند
به سیلی قفاگهش نیلی کنند

درودش سمن برگ پیری ز بن
برید از دهانش درخت سخن

به خواری و دشنام و زخمش براند
دو سالار بودش ز لشکر بخواند

دو ره صد هزار از دلیران خویش
بدیشان سپرد و فرستاد پیش

فرسته بر پهلوان شست پگاه
خبر دادش از کار شاه و سپاه

ز کینه به خون پهلوان شست چنگ
سبک با سپه شد پذیره به جنگ

دو لشکر برابر چو صف ساختند
درفش از بر مه برافراختند

شد از مهره بر مهر گردون خروش
دم نای در گیتی افکند جوش

زمین با مه از گرد انباز گشت
ز خاور ز بس بیم خور بازگشت

شد از سهم پیچان نهنگ اندر آب
به که بچه بگذاشت پرّان عقاب

دو لشکر به یک ره به هم بر زدند
گهی گرز کین گاه خنجر زدند

ز بس کشته چرخ انبه جان گرفت
ز بس خون دل خاره مرجان گرفت

ز گردان خاور سواری چون ابر
برون تاخت با خشت و با خود و گبر

صف خیل ایران پراکنده کرد
کجا تاخت هامون پرافکنده کرد

چو آمد بر پهلوان سپاه
ورا دید بر پیل در قلبگاه

بر او خشتی از گرد بنداخت تفت
تو گفتی ستاره ز گردون برفت

نیامد گزندی به گرد دلیر
هم آن گه ز پیل ژیان جست زیر

گربیانش با دست و خنجر به مشت
گرفت و، ز زین زد بکشت

هم از جای تن بر سپه برفکند
همه شیب و بالا تن و سر فکند

بدین دست نیزه، بدان تیغ تیز
به هر دو همی جست رزم و ستیز

به نیزه ز پیل و، به خنجر ز زین
پلان را همی زد نگون بر زمین

دو سالار افریقی از جنگ او
بماندند بیچاره در چنگ او

سپه نیز ترسنده گشتند پاک
ز خون همچو شنگرف شد روی خاک

یکی زآن دو سالار هشیارتر
خردمند تر بود بیدار تر

به دل گفت کز شاه شد تاج و تخت
همین پهلوانست پیروز بخت

کنون پیش از این کاین کشفته سپاه
شکست آرد و کار گردد تباه

بَر پهلوان رفت باید مرا
کز او هر چه خواهم برآید مرا

هر آن کاو به هر کار بیند ز پیش
پشیمان نگردد ز کردار خویش

بتر کار را چاره باید گزید
که آسان ترین چاره آید پدید

سبک با تنی صد سران سپاه
بَر پهلوان رفت زنهار خواه

بسی چیز دادش جهان پهلوان
پذیرفت شاهیش بر قیروان

همان گه به کین با سپه حمله برد
هر آن کس که بود از دلیران گرد

ز کشته چنان گشت بالا و پست
که هامون ز مرکز فروتر نشست

به قلب آنکه سالار بد کشته شد
بداندیش را بخت برگشته شد

سواران بریدند بر گستوان
فکندند خفتان و خنجر گران

یکی خواست زنهار و دیگر گریخت
دلاور ز بد دل فزونتر گریخت

چنین تا در قیروان ز اسب ومرد
همه کشته بد راه پر خون و گرد

ز بس خون که هر جای پاشیده شد
زمین همچو روی خراشیده بود

چو آورد چرخ از ستاره سپاه
شب قیرگون شد گروس سیاه

مه اندر کمان برد سیمین سپر
میان بست جوزا به زرین کمر

سپهبد بر مرز شهر ودود
بزد خیمه تا لشگر آمد فرود

بر افریقی از غم جهان تنگ شد
دگر ره سوی چارهء جنگ شد

همه شب به کار سپه ساختن
نپرداخت از گنج پرداختن

سگالید با ریدگان سرای
همه تیغ و جوشن به زیر قبای

درفش شب تیره چون شد نگون
دمید آتش از گنبد آبگون

نشست از برگاه بر شاه نو
مهان ره گشادند بر راه رو

چو پیش آمد آن بدنهان باگروه
برافراخت سر شاه دانش پژوه

بدو گفت کای غمر تنبل سگال
همی خویشتن بر من آری همال

کجا آید از غرم کار هژبر
کجا آورد گرد باران چو ابر

چو گل کی دهد بار خار درشت
گهر چون صدف کی دهد سنگپشت

نخستینت کو گنج و فّر و مهی
که جویی همی همت تخت و تاج شهی

نه بر جای هر کار ناسازوار
بود چون پلی ز آنسوی جویبار

تن غنده را پای باید نخست
پس آن گاه خلخالش باید جست

چنان دادن که بخت بدت خوار کرد
جهان خوردت و باز نشخوار کرد

نبد در خور پهلوان این هنر
که گوشت برید و نبرید سر

پس از خشم فرمود و گفتا دهید
همه دست و خنجر به خون برنهید

دل و مغز سالار کردند چاک
گروهانش را سر بریدند پاک

فکندند تنشان به ره یکسره
سرانشان زدند از بر کنگره

که تا هر که بیند بداند درست
که با شه نباید ز دل کینه جست

رهی را شدن در دم مار وشیر
از آن به که بر شاه باشد دلیر

زمانه چنینست ناپایدار
گه این راست دشمن، گه آنراست یار

دو دستست مر چرخ را کارگر
بدین تیغ دارد، به دیگر گهر

یکی را به گوهر توانگر کند
یکی را تن از تیغ بی سر کند

چو زآن کین شد آگه سپهدار گو
ببد شاد و آمد بر شاه نو

پسندید و گفت از تو چونین سزید
که زشتیست بند بدان را کلید

سپهریست شاهی ورا مهر گاه
بروجش دژ و اخترانش سپاه

عروسیست خوبیش باژ و درم
سر تیغ پیرایه، کابین قلم

به سهم وسکه داشت باید شهی
که چون این دو نبود نپاید مهی

به کار شهی هر که سستی کند
بر او هرکسی چیره دستی کند

نکوکاری ار چه براز خوش خوییست
بسی جای زشتی به از نیکوییست

از آن پس یکی ماه دل شادمان
بدش با مهان سپه میهمان

نهان گنج افریقی از زیر خاک
همه هر چه گفتند برداشت پاک

همان جا بر قیروان با سپاه
همی بود دل شادمان هفت ماه

بزرگان و شاهان خاور زمین
ز بربر دگر سروران همچنین

جدا گونه گون هدیه ها ساختند
یکی گنج هر یک بپرداختند

شده آکنه نزدیکش از باژ و ساو
ز دینار گنجی چهل چرم گاو

ز خرگاه و از فرش و پرده سرای
که داند شمرد آنچش آمد به جای

طرایف بد از پیل سیصد فزون
هم از بار دیبا هزاران هیون

دگر چاره صد بختی و بیسراک
به صندوق ها بار بد سیم پاک

دو صد شاخ مرجان به زر کرده بند
که هر شاخ از آن بد درختی بلند

دو صد درج دّر و عقیق و بلور
هزار و چهل و تنگ خز و سمور

ز زنگی و نوبی سیه تر ز قار
دگر گونه گون بردهء بی شمار

هزار استر زینی تیز گام
سراسر به زرّین و سیمین ستام

هزار از عتابی خز رنگ رنگ
شتروار صد پوست های پلنگ

ز موی سمندر صد و شست ازار
که نکند بر او آتش تیزکار

زرافه چهل گردن افراشته
همه تن چو دیبای بنگاشته

همه برد از آن جایگه با سپاه
به سوی قراطیه برداشت راه

بازگشتن گرشاسب و دیدن شگفتی ها

پر از نخل خرما یکی بیشه دید
چنان کآسمان بد درو ناپدید

تو گفتی مگر هر درختی ز بار
عروسیست آراسته حوروار

از آهو همه بیشه بیش از گزاف
از آن آب کافورش آمد ز ناف

به مرز بیابان و ریگ روان
گذر کرد از اندوه رسته روان

بسی زرّ از آن ریگ برداشتند
که یک گام بی زرّ نگذاشتند

چو از ریگ بگذشت و راه دراز
بَر مرغزاری خوش آمد فراز

پر از مرغ رنگین همه مرغزار
به دستان خروشنده هرمرغ زار

از آن خیل مرغان جدا هر کسی
گرفتند از بهر کشتن بسی

به آهن همی حلقشان هر که کشت
بریده نشد جز به سنگ درشت

از آن پس کهی دید برتر ز میغ
که از تیغ او بر زدی ماه تیغ

هر آن مرغ پرّنده اندر هوا
که کردی بر آن کوه رفتن هوا

توانش نبودی پریدن ز جای
مگر همچو پیکان دویدن به پای

همان جا دگر سنگ بد جزع رنگ
ز هر سنگ پیدا نگار پلنگ

که هر سنگ اگر پاره شد صد هزار
به هر سنگ بر بد پلنگی نگار

از آن هر که بستی یکی بر میان
نکردی پلنگ ژیانش زیان

دگر جای در ره دهی چند دید
بَر کوهی از تازه گل ناپدید

بر آن کوه بتخانه ای ساده سنگ
چو دیبا همه سنگ اورنگ رنگ

یکی تخت پیروزه اندر میان
همه تخت بر پیکر چینیان

ز زرّ و ز یاقوت و درّ و جمست
درو چاربت دست داده به دست

سخنگوی هر چار با یکدگر
نماینده انگشت و پیچنده سر

نبدشان دل و جان و، بدشان سخن
ندانست کس گفت ایشان ز بن

ولیک ار بدی ده تن از مردمان
جدا هر یکی زو به دیگر زبان

ز هر چاربت گفتگوی و خروش
چو گفتار خویش آمدیشان به گوش

دگر شهری آمدش کوچک ز پیش
در او مردم انبوه از اندازه بیش

به نزدش یکی چشمهء آبگیر
که پهناش نگذاشتی کس به تیر

از آن چشمه شبگیر تا گاه شام
همی ماهی آورد هر کس به دام

بکردندی آن را به خورشید خشک
چو کافور بد رنگ و، بویش چو مشک

جدا هر کسی رشته ز آن تافتی
چو از پنبه زو جامه ها بافتی

به کوه اندرش چشمه بد نیز چند
به کام اندرون آب هر یک چو قند

به گرما بدی گشته آن آب یخ
به سرما روان از بَر ریگ و شخ

دگر دید بتخانه از زرّ خام
سپیدش در و بام چون سیم خام

میانش یکی تخت سیمینه ساز
بدان تخت زرین بتی خفته باز

سَر سال چو آفتاب از بره
فروزنده کردی جهان یکسره

برآن تخت بت بر سر افراشتی
بجَستی و یک نعره برداشتی

گر آب از دهانش آمدی شاخ شاخ
بر میوه آن سال بودی فراخ

و گر نامدی، داشتندی به فال
که ناچار برخاستی تنگسال

از آن هر کس آگاه گشتی ز پیش
مر آن سال را ساختی کار خویش

برابرش میلی بد انگیخته
از آن میل طبلی در آویخته

کرا دور بودی کس و خویش ویار
به نامش چو بردی زدی کف دو بار

شدی طبل اگر مرده بودی خموش
و گر زنده بودی گرفتی خروش

از آن چند منزل دگر برگذشت
به نخچیر گه بود روزی به دشت

زمین دید یکسر همه ساده ریگ
بر و بوم از او همچو بر جوش دیگ

فروزان در آن ریگ با تف و تاب
دوان ماهیان دید همچون در آب

به اهواز گویند باشد همین
نیابند جایی به دیگر زمین

به بومی بود خشک و از نم تهی
خورندش زنان از پی فربهی

به جایی دگر دید بر سنگلاخ
درختی گشن برگ بسیار شاخ

برو پشم رسته ز میشان فزون
به نرمی چو خز و به سرخی چو خون

یکی شهر بد نزدش آراسته
پر از خوبی و مردم و خواسته

از آن پشم هر کس همی تافتند
وز او فرش و هم جامه ها بافتند

هر آن گه خّرم بهار آمدی
گل آن درخت آشکار آمدی

چو گاوی یکی جانور تیزپوی
ز دریا کنار آمدی نزد اوی

شدی گه گهش پیش غلتان به خاک
چو خواهشگری پیش یزدان پاک

همی تا بدی گل ز نزدش سه ماه
نرفتی، مگر زی چراگاه گاه

چو گلهاش یکسر فرو ریختی
خروشیدن و ناله انگیختی

زدی بر زمین سر ز پیش درخت
همی تا بکردی سرو لخت لخت

شدی باز و تا گل ندیدی به بار
نگشتی به نزد درخت آشکار

از آن جایگه رفت خّرم روان
به پیش آمدش ژرف رودی روان

چو خور برکشیدی به خاور فرود
سوی باختر رفتی آن ژرف زود

چو از باختر باز برتافتی
سوی خاور آن آب بشتافتی

مر آن را ندانست کز چیست کس
شدن روز و شب، بازگشتن ز پس

دو روز از شگفتی همان جا بماند
چو لختی برآسود لشکر براند

یکی پشته دید از گیا حله پوش
بر او سبز مرغی گرفته خروش

خوش آواز مرغی فزون از عقاب
کجا خشک دشتی بدو دور از آب

وی از بهر مرغی بدی آبکش
شدی حوصله کرده پر آب خوش

یکی پشته جستی سراندر هوا
نشستی براو بر کشیدی نوا

که تا هر که مرغی بدی آب جوی
برش تاختندی به آواز اوی

مر آن مرغکان را همه آب سیر
بکردی، پس از پیشه رفتی به زیر

دگر چند که دید یک سو ز راه
نمک سر به سر سرخ و زرد و سیاه

به یک رنگ هر کوه بر گرد اوی
هم از رنگش استاده آبی به جوی

بر راغشان نیستان و غیش
رَم شیر هر سونش از اندازه بیش

یکی گلبن تازه در نیستان
گلش چون قدح در کف می ستان

هر آن غمگنی کآمدی نزد اوی
شدی شاد کآن گل گرفتی به بوی

گرش بیم بودی ز شیر نژند
چو بر شیر رفتی نکردی گزند

اگر چه بدی گلش پژمرده سخت
چو شاخی بریدی کسی ز آن درخت

به می درفکندی شکفته شدی
دگر باره گلهاش کفته شدی

همه نیسان گشت گرد دلیر
به شمشیر بفکند بسیار شیر

دگر مرغکان دید همچون چکاو
همه بانگ رفت از بر چرخ گاو

میان آتشی بر کشیده بلند
خروشان و غلتان درو بی گزند

از آن پهلوان را دو رخ برفروخت
کز آتش همی پّر ایشان نسوخت

به ژوها شنیدم که باشد چنین
جز از بیم شروان دگر نیست این

چنین گفت داننده ای زآن سپاه
که شهری است ایدر به یک روزه راه

به بام آنکه دارد ز هیزم پسیچ
گشادن نیارند از این مرغ هیچ

که آتش براو برفروزدش زود
گرد نعره ز آن آتش تیز و دود

دو هفته چنان چون سمندر بود
ندارد غم ار بآتش اندر بود

کشندش سبک هر که آرد به دست
بدان شهر خوانندش آتش پرست

از آن برد چندی ز بهر شگفت
وز آن دشت روز دگر برگرفت

شد آنجا که گیرد همی روی بوم
ز بهر محیط آب دریای روم

ازین سو بدان سوی دیگر کشید
سوی مرز شیزر سپه در کشید

چنان دید دریا ز بس موج تیز
که بر هم زدی گیتی از رستخیز

تو گفتی زمین رزم سازد همی
سپه ساخت بر چرخ بازد همی

شدست ابر گردش به کین تاختن
سوارانش کوه اند در تاختن

ز شبگیر تانیم شب در خروش
دریدی همی چرخ را موج گوش

ستادی گه نیمشب چون زمین
بدی تاسپیده دمان همچنین

در آن شورش آمد همی زی کنار
شکسته شدی خایهء بی شمار

که هر یک سر موج را تاج بود
به بالا مه از گنبد عاج بود

نه آن خایه دانست کس کز کجاست
نه آن مرغ کز وی چنان خایه خاست

همان جا دگر دید چند آبگیر
پر از مردم خرد همرنگ قیر

که گرز آن یکی ساعتی دور از آب
بماندی، بمردی هم اندر شتاب

دگر جانور دید چندان هزار
که میگشت بر گرد دریا کنار

شنیدم که شب هم بر آن بوم و بر
ز دریا برآید یکی جانور

ز زردی همه پیکرش زرّ فام
درفشان چو خورشید هنگام بام

تن آنجا که خارد به سنگ اندرون
زمین گردد از موی او زرّ گون

برد هر کسی جامه بافد از وی
چو آتش دهد تاب و چون مشک بوی

ز صد گونه هزمان بدو گرد گرد
کس اش باز نشناسد از زرّ زرد

از او کمترین جامه شاهوار
به ارزد به دینار گنجی هزار

یکی جامه ز آن تا ببردی به گنج
به کف نآمدی جز به بسیار رنج

جهان پهلوان داشت ز آن جامه شست
که ناید به عمری یکی ز آن به دست

چهل روز نزدیک دریا کنار
شب از بزم ناسود و روز از شکار

در آن مرز بد بیشه بید وغرو
میانش بنی نوژ برتر ز سرو

درو رسته گل صدهزاران فزون
سپیدش گل و برگ زنگارگون

هر آن کس کز آن گل گرفتی به بوی
شدی مست وخواب او فتادی بر اوی

چو بغنودی آن کار دیدی به خواب
کزو شست باید همی تن به آب

ببوئید و شد هر کس از خواب سست
وز آن خواب تنشان ببایست شست

سوی اندلس برد از آن جا سپاه
که آرام نآورد روزی به راه

بر اندلس باز دل شادکام
برآسود یک هفته با بزم و جام

سر هفته برداشت و جایی رسید
کهی چند راهمبر مه بدید

پر از برف هر که ز بن تا به تیغ
برافراز هر که یکی تیره میغ

به سرما و گرمای سخت شگرف
بر آن کوه ها میغ بودی و برف

بر آن برف بد جانور مه ز پیل
چو مشکی پر از آب همرنگ نیل

گشادند و خوردند هر کس همی
از آن آب خوش شان نبد بس همی

سپه گرد هر کوه بشتافتند
بسی کان سیم سره یافتند

همه در دل سنگ بگداخته
چو آب فسرده برون تاخته

به خروار بردند از آن هر کسی
دگر نیز از ایشان سرآمد بسی

سپهبد هیونان سرکش هزار
به صندوق ها کرد از آن نقره بار

نظرات کاربران درباره کتاب مجموعه اشعار اسدی طوسی

عااالی
در 1 سال پیش توسط محمد رجبعلی پور