فیدیبو نماینده قانونی انتشارات روزنه و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب روایت شطح

کتاب روایت شطح

نسخه الکترونیک کتاب روایت شطح به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب روایت شطح

معرفت چیزی است که همه فیلسوفان به آن احتیاج دارند - معرفت این ریشه بیدار آدمی و این ساقه سبز اندیشه. همه به معرفت احتیاج داریم، حتی این لات‌هائی که ادای فیلسوفان را در می‌آورند. خوب نگاهشان می‌کنی خوابشان برده است، روی تخت رؤیاییِ تحلیلشان و با بیحوصلگی پُشت به خورشید دراز کشیده‌اند و ادای خزندگان را در می‌آورند. معرفت در حقیقت ورق هویت ماهیات در مرزهای مشترک‌المنافع وجود است. یعنی هیچ حیوانی در عالم وجود ندارد. همه اشیاء انسان‌اند. در تنه این درختان دست‌های سبز، روئیده بر کتف هوشیاری است. این سنجاقکها لحظه‌های ظریف خداوندند، این شقایق، تمثیل سرخ هجرت در فرهنگ زمین است. و این دانه‌های گندم آسیای بادیِ دندان‌های تکامل است. نگاه کنید که نرگس‌ها چشم دارند و با سرمه مهربان انتظارشان اشک ما را می‌بینند. این کوچه‌ها و قناری‌ها، این بهارها و درشکه‌ها، این میوه‌های تَرِ تجلی و این سایه‌های انبوه سبز و این دشت‌های سرخ و عاشق در کوچه‌های خداوند می‌رویند و در ابدیت صرف و در جاودانگی محض می‌پژمرند. به عدد همه شمعدان‌های عالم، روح وجود دارد در این کهکشان...

ادامه...
  • ناشر انتشارات روزنه
  • تاریخ نشر
  • زبانفارسی
  • حجم فایل 0.69 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۷۸ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب روایت شطح

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

می خواهم بروم به کوه تخیل، از کوهپایه تنهایی بالا روم به قلّه عظیم احدیت برسم. با وحدت اشیاء سخن بگویم. دلم می خواهد با خورشید حرف بزنم، با خیابانها سخن بگویم، با نرده ها و نیمکتها احوالپرسی کنم.
دلم می خواهد خورشید را با خود به خانه ببرم، لب ایوان تماشایم بگذارم، و آفتابگردان نگاهش در باغچه بهار باشم.
دلم می خواهد شقایق شوم. یک شقایق تنها و سرگردان در صحراهای خیال لیلی. دلم می خواهد مجنون ـ زارم را به یک گوشه چشم لیلی ببخشم، در لیل لیلا سخن بگویم، در شب قدر چشم لیلا قصّه جنون آغاز کنم.
بگردم به دنبال نرده بانی در حیاط خلوتم برای رفتن به بام ملکوت، ملکوت زیبا، ملکوت قشنگ، ملکوت آرام، ملکوتی که ما را با زندگی آشتی می دهد، ملکوتی که باطن اشیاء را به ما نشان می دهد، با ما مثل دخترکی زیبا سخن می گوید، ما را پشت درختان و به میان کبوتران می کشاند، دانه می پاشد از دست ما برای لک لک های رهگذر و دل ما را به دست می آورد مثل دلداده ای از سفر برگشته.
ملکوت، آخرین منظره جهان است و زیباترین منظره زمین، ملکوت انسانها در خداوند، و خداوند در میان انسانها است.
سجده انسانها بر زیبائی، سجده انسانها بر عشق و عبودیت انسان در برابر بی نهایت عظمت آغشته به زیبائیهای عظیمِ زخم خورده، عظمتِ ترسناک، عظمتِ مهیب، عظمت کوچک، عظمت مهربان، غرور صمیمی، رفتار عاطفی ابر و گیاهان. چه معجون پلنگ ـ آهوانه ای است این عشق. چه جام شیرین زهرآلودی است لبان شیرین و ما از طریق فرهاد به فتح بیستون بالا بلندان نائل خواهیم شد. در حجله خون، در عروسی زخم و پس از مشایعت سفیر تکلم.
کبریتی در احساسم آتش زدم و سیگاری در تخیلم دود کردم. ایوان عاطفه ام تاریک است. خانه ام کمی تا قسمتی ابریست. دستهایم مثل پنجره هایم کثیفند. حیات را نشسته ام، ممات را نروبیده ام، گلها را احوالپرسی نکرده ام، غنچه ها را به سحرگاهِ سلام نخوانده ام، صبحانه سرود را آماده نکرده ام، ناشتاییِ خورشید را.
کسی برایم از سماور سینه اش چای نمی ریزد. در استکانهای شرقی چشمش، کسی برایم کتری آواز را به غُلغُل در نمی آورد و قناری را در حنجره ام آویزان نمی کند، کسی به شکنجه نگاه عاشقانه ام نمی پردازد.
تنهایم، مثل ابری بارانی که رهگذر کویر را به تکاپوی دهکده زیبائی، بیراهه رفته است. اکنون لحظه نابِ تماشاست. لحظه ناب گذشتن از خیابانهای چراغانیِ خاطره ها، غوغای الماسها و انگشترها و لبخندها، سلام عطرها و نیایش گیسوها، تلاقی نگاهها و رمیدن آهوان، آهوانِ خیابانی، آهوان بادام ـ چشم که به چرای سرمه می روند، که به چراگاه غزل می آیند، که در برکه خاطرات جوانی آبتنی می کنند، که بلوغ معرفت را در خوشه تابستانی انگور می فهمند، که گُل سرخ را با تمام زخم خود قبول دارند و خنجر را با همه زیبائیش در آغوش می گیرند.
صدای مرا بشنوید ای عاشقان! صدای مرا که مثل سه تار نبض شما می لرزد!
تسلیت مرا بپذیرید ای دوشیزگان و ای دلدادگان، تسلیت عاشقانه مرا بپذیرید، ای چهار راههایِ خالی انتظار و ای باجه های شکسته ـ شیشه، که در آن اندوه ترکیده است و بمبِ مهربان بغض جوانب اشیاء را آتش زده است.
من یک شماره تلفن گم شده ام در دفترچه خاطرات تو، من یک قرار ملاقات فراموش شده ام در روزهای تخیلِ سرگردانیت، در روزهائی که جوانیت به آب بازی تن ها و نگاهها می رفت و تو فرشتگی ات را با ابلیسان مهربانانه تقسیم می کردی و من محروم از تماشای تبسم الهی تو بودم، مثل شیطانی لعنت شده، شیطانی زیبا و لعنت شده، دستم را دراز کردم برای سیب های مهربانت، ای جنگل نخستین بشر، ای پدر آدمیان ای حوّا! آبهای تنم پر از زمزمه رویاهای توست ای مادر جهان!
ای خیابانهای بسته، ای پستوهای تاریک، ای کوچه های سیاه، ای بن بستهای شکست خورده، نفرین بر شما که نیاز برهنه را نمی گذارید تا در برابر ناز محض بنشیند. ماجرای زیبایِ آدم و حوا در تخیل خداوند تکرار شود. نفرین بر شما که غاصبان عشق در فَدَک حیاط هستید و ولایت عاشقانه جهان را قبول ندارید و ذات سبزینگی تبسم را به سیادت نمی شناسید.
بگذارید ساغرها به گردش درآیند و از خیابان خاطره ها بگذرند لبخندها به پارکها بیایند با کودکان معصوم تبسمشان، با لاله های عاشقانه نگاهشان، کودکانشان را، کودکان احساسشان را به آب بازی فواره ها و رنگینیِ کمانها ببرند. زیر سروها بنشیند و شعر بسرایند. کنار بلوط ها بنشیند و ابدیت را مکاشفه کنند. بر پرتگاه تنبور، چرایِ آهوان نغمه را ببینند. بر کوه کرکسها، ضربان قلب کبوتر را بشنوند. بروند به ییلاق یار، به ییلاق گیسوان نسیم آمیخته یار.....
پُر از نسیمِ صبحِ تبسم، پُر از چائی داغ چشمان شرقی، پر از قفسه های شهرزادها و شاهزاده های جلوتر از زمان، پیش از پیچ وقایع اشکانیان در خیابان ولی عصر، سامانیان در چهارراه ظفر و عاشقان در بن بست نومیدی.
چه منظره وحشتناکی است عشق: چشمهایت را ببند! کودکان احساس زیر چرخهای تند حادثه های گریان له شده اند و گونه های عاشقان خیس است، مثل تن لرزان باران و ساقه دست نیلوفران خیس است. عاشقان، خود را به تابوت خویش معرفی می کنند. جنازه انسان دست بدست می شود و ملائکه اشک می ریزند. آنسوتر اولین فرشته جهان نشسته است و بر تنهائی خداوند در غار شکوهمند زیبائی گریه می کند.
خیابان را نگاه کنید، چه کسی می خواهد این پوست موزهای شهوانی را بردارد، چه کسی جرات می کند جسمانیت را بروبد و شیشه های شهوت را براق نکند.
عاشقان غریبند: در این خیابانهای خسته و خون آلود و عاشقان آدرس دوست را از دشمن می پرسند، زیرا تحریرِ نامه های شوق دیدار در فاصله لبهای فراموشی گم می شود و همیشه کلیدی برای باز کردن آخرین قفل اسرار ناپدید است. و ما با هزاران سئوال انبوه از تشیع اندوه باز می گردیم با جوابهای نفس بریده و سئوالهای کم حوصله و پاسخهای فراموشی، تُند تُند فراموشی! تند تند فرو رفتن در خویش و برآمدن از تو، غوطه ور شدن در جهان، در ذرات جهان برکه ها را دویدن. کوهها را نفس کشیدن: دریاها را در آغوش گرفتن، جنگلها را نوازش کردن......
این قانونمندی عاشقانه جهان است. باید به قانونمندی خونین عشق تسلیم شویم تا به تکامل تاریخی یکدیگر برسیم، در غار ارواح، در دوره آغاز عاطفه، در آمیب های جهان، عاشقانه بنگریم و بر نخستین قطراتی که به نخستین گُل سرخ جهان فرود آمد گریه کنیم. زیرا خداوند هنگام مرمرتراشی اندام تو تنها بوده است و دست تخیل خداوند زخمی ست. او خود را کشیده است. زیبائی خود را کشیده است در فاصله هم آغوشی دو نگاه عاشقانه در یکدیگر.
از کشت رویا برمی گردم. از شخم شبانه نیایش با چشمان پر سئوال، از زیر بارانهای ازلی و ابرهای اساطیری می آیم، با آئینه ای از زیباترین بانوان جهان، از قعر قدیمی ترین کاروانها، از رگِ ابریشم ترین جاده ها. من تاریخ شکست خورده شرقی ام، تاریخ شکست خورده همه عشقهای شبانه شرقی.
من فرجام فرشتگان خاکی ام که در آستانه معراج شهید میشوند و به نَفَس مقدس دوست نمی رسند. من از تبار شقایق های سوخته جنوبی ترین بوسه های گونه توام، از ضلع جنوبیِ شهرِ سیاه بختان چشم توام. من پراکندگی مژگان تو در سریعترین کابوسها و طولانی ترین رویاهایم.
من درست وقت سرمه تو لب مژه هایت حاضر میشوم و برای امپراطور مونث چشمت شعرِ می گویم، شعرم را بر نگاهت می خوانم، بر ملکه تبسم نگاهت، بر مَلَک سبزِ سرمه، مَلَک سپیدپوشِ پرستش، ملکه زیبای خواهش در ذهنیت انسان، خواهش از همه آوازها و سازها. خواهش زیبای آوازها، خواهش شیرینِ شنا در رودخانه موسیقی، با زخم فرهاد، بر زورق فرهاد، بر دیدگان شیرین، بر شط دیدگان شیرین، با جامی از زهر و سقراطی از اندیشه، با جامی از زهر و پیری از پیمان، با جامی از زهر و مزه زیباییِ زیبائی زیبایی.
ای بودای مونث! ای عشق! روزی تو را در کوهپایه خاطره ای زیارت خواهم کرد و تمام پله های قدمت را خواهم بوسید. روزی به اعماق تو ای چشمهای معصوم ـ مثل بچه آهویی تشنه ـ خواهم رسید و از برکه سرمه ات مرغ نگاهم سیراب خواهد شد. آنوقت، آوازی دیگرگونه از حنجره چکاوک شهید نَفَس من برخواهد خواست، آوازی در کوک عاشقان، در دستگاه وصال، در مقام تحیر، در گوشه تحریر شوق، در کرشمه زیبای تشبیه، در جامه درانِ استعاره و جهان در کنار تو موسیقیائیست. اطلسی از موسیقی، اطلسی آبی از موسیقی.
من سرما خورده ام، یک سرما خوردگی عجیب فلسفی. دستهای استدلالم درد می کند، عضلات احساسم با یکدیگر ترانه اندوهگین زخم می خوانند. انگار مشتی جراحت را پاشیده باشند و برّه بخت من همه آنها را مثل گیاهی سبز، گیاهی سبز و مقدس بلعیده باشد.
گاهی احساس می کنم طاووس شده ام. گاهی خودم را ماری در فاصله حوا و شیطان احساس می کنم. گاهی تا یک قدمی خدا می روم، یک ثانیه به عظیمترین لحظه پرستش، یک لحظه پیش از وقوع زیباترین حادثه جهان و من آنجا قلبم می ایستد و پروانه نگاهم توقف می کند و چشمم مثل گلزاری شکوفا می شود و درختان از تمامی اضلاعم سر بر می آورند و من با ذات زمین و ذات برکه هماهنگ می شوم.
خود را با ذره ها و ذُرّت ها و آب ها وقایق ها متصل می بینم. انگار جهانم، جهان، در ایوان خداوند نشسته. انگار زیبائی جهانم در کنگره دنیا، بانوی همه اسطوره هایم بر کنگره های ویران شده تاریخ. این را از چشمان سیاه استعاره ام بفهمید. پیراهن مشکی ایجاز به علامت قتل پادشاه خوبان. به علامت گرسنگی غلامان و برهنگی بردگان، به علامت گدایی عارفان.
من دوشیزه رنج انسانم، دوشیزه سیاهپوش رنج انسان با سپیدترین آرزوها و یاس ترین تبسمها. من شعرهایم را برای تو، ای زندانی ترین گلِ سُرخِ زمین می گویم. من شعرهایم را برای تبرّک نگاه تو می گویم، برای سائیدن بر ضریح تبسّم تو، برای چشمک زیبای غزل در نگاه تو و قصیده نوین گیسوانت، زنجیره شکستهای کهن و خود سوزیهای جدید، خودکشی در صحن کامپیوتر، خودکشی در آپارتمان، لیز خوردن از لب سرنگ؛ آب شدن در لوله آزمایشگاه، می ترسم از قرصها، عادتهای ماهانه، سالانه، سالنامه ها، می ترسم از همه فالنامه ها، از همه قولنامه ها، از همه قراردادها می ترسم. می ترسم مرا پریان بگیرند و به رودخانه ارواح بیندازند و من از مشاهده جسم روحانی تو در چشمه سپیده دم محروم شوم. من چوپانِ لحظه های توام. نی لبک لحظه های نازک تو، نی لبک لبانت، سبز و سرخ و زیبا، ترکیبی از گُل سرخ وَ نی، با کمانچه کشیده ابرویت، زیباترین و زخم خورده ترین سازهای روی زمین.
در شب شرجی ترانه ها به کجا می روی؟ از زورق تنها با مارهای نیلوفران که بر سر راه سکوت تو تارهای وهم تنیده اند و کودکانی که سرهای بریده خود را در چشمه رنگین کمانهایِ خونین می شویند.
به کجا می روی ای پروانه ـخفاش که می خواهی خود را به شمعِ خورشید بزنی. آیا نمی دانی روبروی تو مسیر خاکستری تمدنها و ردپای فروریخته اقوام است؟ آیا هنوز به وهم پرندگان پی نبرده ای؟ و به سوی ساحل بی پایان روزهای رفته قدم بر می داری؟ چه کسی تو را با آئینه تنهایی من آشتی می دهد؟ تنها تو می توانی تصمیم بگیری و آرزوهای زیبای قلب مرا در برکه محبتت به زنجیر مهربان نی لبک ها ببندی.
این عنکبوتان زیبا را نگاه کن! چه دوشیزگانِ رقصنده و بی پروائی هستند، وقتی که تارهای صوتیِ قلب شاپرکها با تحریر نازک تنهایی شان می لرزد. چه طاووس زیبائی است عنکبوت، طاووسِ تنهایِ تخیل، طاووس ترسناک عشق که وحشتناکترین و بی رحمانه ترین شادیها را در پیراهن دارد.
پژواک پرستش گیاهان را بشنوید. قهقهه نیلوفران را، جنگل آفتابی بشر را، خیابانهای کهن را، جاده های قدیم را. قهوه خانه های تاریخی را درک کنید. برای همه چیزهائی که نمی دانید احترام قائل شوید زیرا ما جز فَلَقِ مه آلود غیبت، جز طوفانهای طولانی غربت، جز برف بی دریغ بی کسی، جز مسابقه زیبای تابوت ها در مشایعت ملکه مرگ نیستم.
طاووس را تقدیس کنید، زیباترین ابلیس جهان است. طاووس را بپرستید! شیطانِ آدم و حوّا در باغ رویاهای ربوبی است. آغاز جهان آغاز توست، آغازِ بلوغِ نگاه عاشقانه تو، شبِ آغاز تو، شب میلاد نخستین ملکه مونث، شب میلاد تو، تولدی دیگر در گاهواره الهی است و خداوند زیباترین پرستنده خود را به میهمانی فرشتگان می برد، دست در دست نامزد آسمانی اش بر همه موجودات جهان فخر می فروشد.
خدا را باور کنید و بدانید که دُرناها مسیر دارند و مرغان مهاجر، بر بال گردبادی الهی پرواز می کنند. خدا را باور کنید، تا شقایقها یتیم نباشند. خدا را باور کنید تا یاسها و گلدانها صاحب داشته باشند.
پروازِ پرندگانِ بی ساحل و کشتیهای طوفان زده پر از جزایری در جغرافیای فراموشی است. سرزمینِ سبزی در نگاه من گم شده است. بدنبال رویای گمشده ای در جنگلِ تاریک جهان قدم بر می دارم. آب های باران کجاست؟ دهکده شقایقها کجاست؟ کوهپایه پروانه ها و پرستش ها، شهر شاپرکها و شاعران! دست مرا بگیر. خود را گم کرده ام در ازدحام نَفَس رهگذران بیهودگی، و عشق چند ثانیه جلوتر از من مثل پرنده ای در قلب ویران دهکده ای پرپر می شود.
نمیدانم کتابهایم را کجا جا گذاشته ام؟ نمی دانم دفترچه خاطراتم در نگاه کدام دوشیزه جا مانده است. کلیدِ قلب من کجاست؟ قفل فراموشیِ لحظه ها و صندوقخانه سکوت، پرده هایِ طلاییِ خاطره ها، لیوانهای زیبای کودکی، پیچک فصول، گلهای روییده از رگبار و تگرگهای جاویدان، من! قلبم را زیر کدام درخت جا گذاشته ام. پیراهن خاطرات من روی کدام تمشک افتاده است.
جا پای من در ساحل جهان کجاست؟ بندر بغضی که من در آن بدنیا آمده ام، دنیای کر کننده اصوات و بوق کارخانه ها و کرنای بولدوزرها و رعد مرغان آسمانی، سیمرغهای سرامیک، عنقاهای دروغین، مرغانی که بر فیزیک جهان پرواز می کنند، مرغانی که از مرتعِ ماوراء آب نمی نوشند و از چراگاه ذغال سنگ سیراب می شوند. این سرزمین سیاه سرزمین من نیست.
در سرزمین من، در سرزمین رویاهای من، دلدادگان عروسی می کنند و عاشقان مهمانی زخم می دهند. در سرزمین من شاعران برای گرسنگی، شعر می گویند و به انسان بی گُل، به بشر بی قناری نمی اندیشند. در سرزمین من خیابانها بدهکار سایه ها هستند، همه درختان به ابرها مقروضند و همه گرسنگان کوپنهای خورشیدشان را در کوچه سایه ها در ازای یک چراغ قوّه تاریک می فروشند. در سرزمین من اجاره بهای اندوه بالاست. آنها نمی توانند عاشقانه حرف بزنند. پچ پچ «دوستت دارم» خاموش است. و کشتی زیبائی که قرار بود برای تنگه دل ما شادمانی بیاورد توقیف شده و مردم ما در صف تبسم و در نوبت نیاز ایستاده اند، تا جیره تنهائی شان را بگیرند.
آبهای آرام! مرا نصیب کدام طوفان یاغی خواهی کرد؟! و بذر چکاوک سربریده ام را در کدامین سرزمین زخمی فرود خواهی آورد. آیا انسانها در گیاهان خواهند روئید؟ آیا روزی بشر از درختی بارور خواهد شد؟ آیا جنین جدیدی در زهدان پیر زمان، آواز زیبای ظهور سرخواهد داد. من منتظر بازگشت شهیدان به جشن تولد عروسکها هستم. من می خواهم همه زیبائیها بر همه پشت بامها بیاید، هر خانه ای یک حیاط خلوت و یک باغچه ابدی داشته باشد، در هر محله ای گُلی بروید و کودکان بر آن سجده کنند. حمام عاشقانه اشک باز باشد، میخانه چشم یار برقرار شود، مردم بتوانند زیر عَلَمِ عشق سینه بزنند. مردم بتوانند در راه زیبائی شهید شوند، هر عاشقی خود را بر گیسوی دلبری آویزان کند، آواز بخواند و بمیرد. باید مردن را باتفاق آراء عمومی تصویب کنیم. برویم از زندگان، استشهاد بگیریم برای مردن. هیچ خرگوشی نباید آسیب ببیند در این چمن مقدس، حرام است. کشتن پروانه ها حرام است. نفیِ گُلِ سرخ کفر است. هر کس به مرگ خیانت کند به وبای جاودانگی گرفتار خواهد شد.
مواظب همه بچه ها و همه اجاق برقی ها باشیم. مراقب باشیم قضای الهی سر نرود و گاز هوشیاری نترکد، مواظب آتش بازی شقایق ها باشیم. مواظب گلدانها و پرستوها باشیم.
بر پر ملکوتی ترین پرنده جهان در آبی ترین افقهای زمین پرواز می کنم. سنجاقکی گم شده در نهر کهکشانهای جهانم، پروانه کوچکی که در بی نهایت گُلشن گم شده است. هزاران خورشید خاموش و هزاران قبیله سرگردان را در گردنه های تاریخ دیده ام. جنگجویانی که گدایی می کردند، پهلوانانی که اشک می ریختند و عارفانی که سکه های دست امپراطوران را تبرّک می کردند.
من در ابتدای زمان پاروزنی بوده ام در سبزترین اقیانوس هستی، لب مرجانهای جاوید خداوند. من، مادر پریان جهان را دیده ام که در ذات درختان، بذر شکوفه می بارید و در غریزه مرغان مهاجر مسیر عمودیِ معراج را تقسیم میکرد. من، پا به پای آفرینش پله پله خداوند از کوچه کبریا بالا رفته ام، با پرهای سوخته از کوره تجلّی رد شده ام و با کاسه شراب، عکس همه بادام چشمان جهان را برداشته ام.
پایان ریاضت طلایی ما کجاست؟ ما کی به خدا خواهیم رسید و موسی و شبان را قربانی خواهیم کرد؟ مسیح، شبیه کدام نقاشی بزرگ جهان است تا زخمهایمان را به دریوزه مریمهای مقدسش بفرستیم. من تاب تنبورهای شبانه را ندارم. من تاب ساغرهای تشنه زخم خالی را ندارم. من تاب ساغرهای تشنه و خُمهای خالی را ندارم. بیا به شهری برویم که عشق ارزان باشد و مردم بتوانند به اندازه آرزوهایشان ترانه های قدیمی بخرند، با سبدهای پر برکت، با خیابانهائی مثلِ لبخند، شفاف و کوچه ای که در آن جز زمزمه عاشقانه پیچک ها و پوپکها نیست.
همه از خواب بیدار می شوند و در رودِ گل شستشو می کنند، همه به آبتنی مریم در نیل ابدیت می نگرند و جشنِ مولودِ موعود را می گیرند که گیسوان دختران ما را باز می گرداند.
در رود آوازی غرق شدم که از آب بلند زیبائی فرو می ریزد. در آبشار گیسوان محبوب که زیباترین آوازهای جهان را زمزمه می کند؛ روحی که در گلشن اجسام ظهور کرده است، یوحنائی با لبان سرخ، یوسفی با قامت سرو، زلیخایی که همه بازارهای جهان را از تمثال پر تخیل یوسف پر کرده است.
زیستن جرم بزرگی است و فراق، مالیاتِ آدمیان به مرگ است، در بستری غیرطبیعی مردن، نه بر شاخه گُل سرخی بلکه بر دستهای سیاهی که تو را مثل زباله ای در خاک اتمیِ قرن فرو می برد. مردن، غربت بزرگی است در شهری که زنده گان در کارخانه تابوت کار می کنند به صنعت مدرن غسالی و ویترینهای پر از رنگهای طلاییِ برّاق، «شفاف» زیستن در شهری که دلار رابطه آدمیان را تعیین می کند و ماشین لباسشویی معضل عظیم اجتماعی عاشقان است. زیستن در جزیره جیرجیرکها و مرداب مدرن قورباغه ها، قورباغه هائیکه پشت تلویزیون ظاهر میشوند، قورباغه هائیکه در مزایایِ متعفنِ مرداب، ساعتها وَق وَق می کنند و قساوت پسران و گمراهی دختران را باور ندارند و نمی دانند نسل امروز باید شب را فراموش کند و به فکر چراغ مطالعه جهان بیفتد. برود و در رشته دوستی شرکت کند و در کلاس کبریائی خدایان با معدل همه تمدنها در دانشگاه دوران شرکت کند و در میان هزاران شقایق مجروح برنده جایزه سر بریده تخیلِ گلِ سرخِ جهان شود.

نظرات کاربران درباره کتاب روایت شطح