فیدیبو نماینده قانونی انتشارات روزنه و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب دین‌ستیزی نافرجام

کتاب دین‌ستیزی نافرجام
در نقد كتاب تولدی ديگر

نسخه الکترونیک کتاب دین‌ستیزی نافرجام به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۲,۵۵۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب دین‌ستیزی نافرجام

نویسنده کتاب «تولّدی دیگر» در سرآغاز نوشته خود چنین می‌گوید: «کتاب حاضر در آخرین سال یک سده و در آخرین سال یک هزاره نوشته شده است و با این انگیزه نوشته شده است که تا آنجا که بتواند راهنمای فکری نسل نوخاسته‌ای باشد که در کوتاه زمانی پا به قرنی تازه خواهند گذاشت».(۲۲) چنانکه ملاحظه می‌کنید آقای شفا ادّعا دارد که آهنگ آن نموده تا نسل نو را راهنمایی کند. روشن است که در این زمینه ابتدا باید دانست کمبودهای اساسی قرن ما کدام است تا با شناخت آنها، نسل جدید را آگاه سازیم و راه حل نشان دهیم، مبادا همچون ما گرفتار آن کاستیها شوند. امّا آیا دنیای ما به‌لحاظ صنعت و تکنیک دچار نقصان شده است یا به‌لحاظ معنوی در جایگاه شایسته‌ای قرار ندارد و از این حیث باید بیشتر احساس کاستی کنیم؟

ادامه...

بخشی از کتاب دین‌ستیزی نافرجام

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



پیشگفتار

یکی از دوستان کتابی را که اخیراً از اروپا رسیده به من نشان داد و خواست تا پاسخی بدان دهم. کتاب مزبور «تولّدی دیگر» نام دارد و در خرده گیری از ساحت ادیان الهی نگاشته شده است. اینجانب پیش از این کتابی با عنوان «خیانت درگزارش تاریخ» نوشته ام و در خلال آن، کتابِ «بیست و سه سال» را نقد نموده ام و همچنین به «نقد آثار خاورشناسان» دست زده ام و با آثاری که بر ضدّ دیانت یا در ردّ اسلام نگاشته شده آشنایی دارم و خود را موظّف به دفاع از حقیقت دین (نه رفتار متدین نماها!) می دانم. بنابراین به دوستم پاسخ مثبت دادم و بر آن شدم تا کتاب «تولّدی دیگر» را با دقّت بخوانم و در ترازوی نقد نهم؟
با خواندن کتاب مزبور که اثر آقای شجاع الدین شفا است دریافتم که دشمنان دیانت در بی دقّتی و ناآگاهی از حقیقت دین، چقدر شبیه یکدیگرند و به قول قرآن مجید: تَشابَهَتْ قُلُوبُهُم! و بر خلاف کسانی که از خواندن اینگونه کتابها، پریشان خاطر می شوند، بیش از پیش به اسلام عزیز دلباختم و خطاب به قرآن کریم گفتم:

به رغم مدّعیانی که منع عشق کنند 
جمال چهره تو حجّت موجّه ما است

ایرادهای آقای شفا به ویژه از اسلام، نزد صرّافان فنّ اسلام شناسی، حقّاً بسیار دور از انصاف و بدون وقوف از ژرفای این آئین خدایی صورت گرفته است. من گمان نمی کردم که از دست دادن «معاونت فرهنگی دربار پهلوی» جناب شفا را تا این اندازه آشفته خاطر سازد که به سقوط گاه رزم با پیامبران خدا قدم گذارند! و البته بارها ثابت شده است که: مَنْ صارَعَ الحَقَّ صُرِع(۱).
کتاب «تولّدی دیگر» متاسّفانه کژراهه «بیست و سه سال» را پی گرفته است و نویسنده آن را از «پیشگامان عصر فروغ ایرانی»(۲) می شمرد! و در عین حال همانند پیشگام خود از فروافتادن در خطاهای گوناگون و تحریف متون دینی و غرض ورزیهای آشکار، دریغ نمی ورزد!
خوانندگان محترم به خوبی می دانند که تعصّب داشتن به معنای پافشاری در آراء باطل، نشانه خودخواهیِ بیش از اندازه و کم خردی است و سخن متعصّبانه چه در دفاع از بی دینی گفته شود یا رنگ دینی به خود گیرد، نزد خردمندان ارزش و اعتباری ندارد. جای تاسّف است که آقای شجاع الدین شفا به علّت تحوّلات سیاسی کشور و محرومیت از امتیازات درباری، در مخالفت با اسلام و قرآن به وادی تعصّب افتاده است. کتاب ایشان را در واقع باید «سیاه نامه» خواند که با بدبینی تمام نسبت به همه ادیان و به ویژه اسلام نگاشته شده است. نویسنده در هیچیک از ادیان الهی حتّی یک نقطه روشن و آموزش صحیح نمی بیند، هیچ کمالی در پیامبران بزرگ و شخصیت های برجسته دینی ملاحظه نمی کند، به آئین های سه گانه یهود و مسیحیت و اسلام جز دروغ سازی و افسانه سرایی سخنی را نسبت نمی دهد و با این روش می خواهد جامعه ایرانی را به «تولّدی دیگر» فرا خواند! آیا این کار، شدنی است؟ آیا اقداماتی که به نیت «براندازی ادیان» تا کنون در دنیا صورت گرفته، به موفّقیت انجامیده است؟ آیا دنیا در قرن ما شاهد این رویداد نبود که تلاشهای کمونیزم بر ضدّ دین به جایی نرسید بلکه به فروپاشی و انهدام خودش انجامید؟ آیا دنیا شاهد نبود که توده های مردم دوباره، راهی کلیساها و مساجد شدند؟ آقای شفا! آنچه را که در آزمون شکست خورده است چرا باید از نو پی گرفت؟ مگر حکیمان نگفته اند: مَنْ جَرَّبَ المُجَرَّبَ حَلَّتْ بِهِ النَّدامَه؟(۳)
نویسنده «تولّدی دیگر» تعصّب ضدّ اسلامی را به جایی رسانده است که امور روشن تاریخی را انکار می کند، به عنوان نمونه درباره فرهنگ درخشان اسلامی درقرون اوّلیه می نویسد:
«جهان اسلامی در قرن دوّم تا ششم تاریخ خود، کانون فرهنگی شکوفا بود که دانشمندان اسلام شناس قرن اخیر، بدان عنوان خودساخته فرهنگ اسلامی داده اند! بی آنکه این شکوفایی با مذهب ارتباطی داشته باشد»!(۴)
معنای سخن ایشان آن است که از سده دوم تا ششم هجری، آئین اسلام هیچ تاثیری در پویایی فرهنگ مسلمانان نداشته است و مسلمین در بالندگی تاریخی خود بهیچوجه تحت نفوذ آموزشهای اسلامی نبوده اند! آیا این ادّعا درست است و نشان دهنده خصومت و تعصّب نیست؟ آیا اسلام که می گفت: اُطْلُبُواالْعِلْمَ وَ لَوْ بِالصّین(۵). «دانش را هر چند در چین باشد، بجویید» مسلمانان را به فراگیری دانش تشویق نمی کرد و روحیه علمی را در آنها ندمیده بود؟
شما اگر آثاری را که در آن چند سده از مسلمانان باقی مانده و شکوفایی فرهنگ ایشان را نمایش می دهد، بررسی کنید خواهید دید که آثار مزبور از آیات قرآنی و سخنان پیامبر ارجمند اسلام (ص) سرشار است و به گواهی اسناد و مدارک معتبر، کسانی که در آن روزگار، سرآمد فرهنگیان اسلامی به شمار می رفتند اکثریت قاطعشان دلباخته اسلام و تحت تاثیر پیامبر بزرگ آن بوده اند خواه از مفسّران شمرده می شدند (چون ابن جریر طبری) یا از متکلّمان (چون جاحظ) یا از فیلسوفان (چون فارابی) یا از مورّخان (چون مسعودی) یا از عارفان (چون جنید) یا از فقیهان (چون شافعی) یا از لغت شناسان (چون خلیل بن احمد) و... همین که به آثار هر کدام از این نخبگان بنگریم بدون تردید با مآثر اسلامی فراوانی روبرو می شویم.
آیا انکار این امر روشن از سوی آقای شفا که ادّعای مطالعه در فرهنگ اسلامی دارد، دشمنی و تعصّب وی را نشان نمی دهد؟ آقای شفا در راه ستیزه با دیانت، گاهی به سخن کسانی دست می آویزد که اتّفاقاً درباره اسلام از تمجید و ستایش خودداری ننموده اند و شفا این معنا را نادیده می گیرد و اساساً به روی خود نمی آورد! دکتر گوستاولوبون یکی از این افراد به شمار می آید که جناب شفا از او به عنوان «صاحبنظری از جهان غرب»(۶) یاد می کند و از سخنانش گواه می آورد. این مرد کتاب گسترده ای بنام «تمدّن عرب» به زبان فرانسه نگاشته (که آن را به عربی و پارسی ترجمه کرده اند)(۷) و در آنجا آئین اسلام را بسیار ستوده است و درباره پیامبر ارجمند آن می نویسد:
«ما اگر بخواهیم ارزش اشخاص را به کردار و آثار نیکشان بسنجیم، بطور مسلّم محمّد بزرگترین مرد تاریخ است»(۸)
شخص دیگری که آقای شفا در دین شناسی بدو اعتماد دارد و پیاپی سخنان وی را شاهد می آورد، ولتر نویسنده نامدار فرانسوی است که «دیکسیونر فلسفی» او مورد استفاده شفا قرار گرفته و در نقد تورات و انجیل از آن بهره می گیرد. هر چند ولتر در آغاز کار نسبت به اسلام خوشبین نبود (و حتّی نمایشنامه ای بر ضدّ پیامبر اسلام (ص) ترتیب داد) ولی پس از پژوهش بیشتر به خطای خود پی برد و نوشت: «من در حقّ محمّد بسیار بد کرده ام»(۹).
همین ولتر است که سرانجام بدین نتیجه دست یافت و به صراحت نوشت که:
«دین محمّد دینی است معقول و جدّی و پاک و دوستدار بشریت»(۱۰).
امّا آقای شفا که زاده مسلمانان و فرزند محیط اسلامی است این انصاف را نشان نمی دهد و متاسفانه جز اهانت به اسلام و قرآن راهی نمی پیماید. وی در کتاب «تولّدی دیگر» سعی می کند گزارشهای تحریف شده یهودیان را به حساب آموزشهای پاک قرآن گذارد و آیات متعدّد قرآنی و آثار اسلامی را که از تحریف های اهل کتاب خبر می دهند بکلّی نادیده می گیرد و شگفت آن که از همان آثار دست خورده و تحریف شده نیز اطّلاعات درستی بدست نمی دهد و انواع دروغها را درباره تورات و انجیل کنونی به قلم می آورد! مثلاً می نویسد:
«در هیچ قسمت از کتاب داوران تورات و دیگر نوشته های مربوط بدین دوران و دوران پادشاهان اسرائیل، از مقام استثنائی موسی در تاریخ یهود سخن به میان نمی آید بلکه حتّی نام ساده او را - ولو یکبار - در این نوشته ها نمی توان یافت»!(۱۱)
و این خطای واضح و دروغ آشکاری است، زیرا ذکر موسی (ع) و اوامر خداوند به او در سِفْرِ داوران و کتاب پادشاهان یهود، مکرّر آمده است (چنانکه در همین کتاب نشان خواهیم داد) و در اینجا برای نمونه یک مورد را از «کتاب دوّم پادشاهان» می آوریم. در باب هیجدهم از کتاب مزبور چنین می نویسد:
«او (هوشع پادشاه اسرائیلی) بر یهُوَه خدای اسرائیل توکل نمود... و اوامری را که خداوند به موسی امر فرموده بود نگاه داشت».(۱۲)
امّا آقای شفا از استقراء ناقص خود این را نتیجه می گیرد که: موسی (ع) اساساً وجود تاریخی نداشته است و کاهنان یهودی افسانه او را ساخته اند!
به همین صورت درباره اینکه عیسی (ع) ادّعای مسیحیت داشته، جناب شفا راه انکار را می پیماید و می نویسد:
«به مسیح بودن عیسی که سنگ زیربنای آئین مسیحیت است تنها در یک مورد و آنهم در یک انجیل از انجیلهای چهارگانه (یوحنّا، باب هفدهم، شماره ۳) اشاره شده است».(۱۳)
با آنکه انجیل های چهارگانه (متّی، لوقا، مَرْقُس، یوحنّا) بارها به مسیح بودن عیسی (ع) تصریح نموده اند (که تفصیل آن را در همین کتاب می خوانید) و برای نمونه در اینجا به دو مورد بسنده می شود. یکی آنکه در انجیل متّی آمده است که عیسی (ع) به شاگردان خود گفت:
«استاد شما یکی است یعنی مسیح و جمیع شما برادرانید»(۱۴).
و دیگر آنکه در انجیل مَرْقُس می خوانیم:
«او (عیسی) از ایشان (شاگردانش) پرسید: شما مرا که می دانید؟ پطرس در جواب او گفت: تو مسیح هستی».(۱۵)
از تورات و انجیل که بگذریم، آگاهیهای آقای شفا از قرآن مجید و تفسیر آن، بسیار محدود و مغلوط است (که در متن کتاب به توضیح آن پرداخته ایم) و در اینجا برای نمونه، سه مورد را خاطرنشان می سازیم:
اوّل آنکه آقای شفا در فصل نخستین از کتابش از قول فریمن کلارک (و به رسم تصدیق و تایید او) می نویسد:
«خدای محمّد را معمولاً باید در زلزله و طوفان و آتش جستجو کرد»(۱۶).
هر کس یکبار قرآن کریم را بخواند، به دروغ بودن این ادّعا پی می برد و ملاحظه می کند که قرآن مجید، خدا را در همه جا حاضر و ناظر معرّفی می کند و آیات حکمت و قدرت او را در زمین و آسمان و خشکی و دریا نشان می دهد و از رحمت و آمرزش و مهربانی و رافت و لطف و کرم و فضل وی بارها یاد می نماید و ۱۱۴ بار ذکر بسم اللّه الرّحمن الرّحیم به نشانه رحمت بر بندگان در سوره های مکی و مدنی قرآن، برای تکذیب ادّعای آقای شفا کافی است و ما در جای خود آیات فراوانی را در این باره می آوریم.
دوّم آنکه آقای شفا از قول لویی ماسینیون (و به رسم تصدیق و تایید او) درباره قرآن می نویسد:
«اصطلاح عشق به خداوند را که در قرآن نیامده برای نخستین بار حلاّج دربیان رابطه خالق و مخلوق بکار برده است»(۱۷)!
عشق به خداوند جز محبّت شدید به او چیزی نیست و در قرآن کریم به تصریح آمده است که: «وَالَّذینَ آمَنُوا اشَدُّ حُبّاً لِلّه» (البقره: ۱۶۵).
یعنی: کسانی که ایمان آورده اند، محبّت شدیدتری نسبت به خداوند دارند.
و در بیان رابطه خداوند و بندگان باایمانش می فرماید:
«یحِبُّهُمْ و یحِبُّونَه» (المائده: ۵۴).
یعنی: خدا آنها را دوست می دارد و آنها (نیز) خدا را دوست دارند.
البتّه آیات محبّت الهی بیش از اینها است و ما در این پیشگفتار به اشاره ای بسنده می کنیم.
سوّم آنکه جناب شفا در زمینه خدا از دیدگاه قرآن، می نویسد:
«برگی بی اجازه او از درختی فرو نمی افتد»(۱۸).
این سخن شفا ترجمه ای تحریف شده از این آیه قرآن است که می فرماید:
«وَ ما تَسْقُطُ مِنْ وَرَقَهٍ الاّ یعْلَمُها...» (الانعام: ۵۹).
یعنی: هیچ برگی فرو نمی افتد مگر این که (خدا) آن را می داند.
چنانکه ملاحظه می شود شفا اجازه خداوند را به جای «دانش» او نهاده در حالی که خدا از همه امور آگاه است ولی به هر کاری اجازه نمی دهد! از این رو خطاب به مشرکان می فرماید:
آللّه ُ اَذِنَ لَکمْ امْ عَلَی اللّه ِ تَفْتَرُون؟(یونس: ۵۹).
یعنی: آیا خدا به شما اجازه داده است یا بر خدا دروغ می بندید؟!
آری، تفسیر قرآن مجید دقّت و رعایت نکاتی را می طلبد که جناب شفا از آنها فاصله دارد و از فنّ و تخصّص ایشان بیگانه است به همین جهت در ترجمه و تفسیر آیات قرآن به اشتباهات فراوانی درافتاده که بزودی به بحث در مورد آنها خواهیم رسید. آقای شفا در مباحث تاریخی نیز خطاهای چشمگیر دارد و حتّی نامهای اعلام تاریخی را به اشتباه و از راه تقلید محض یاد می کند. مثلاً مکرّر نام هابیل و قابیل را در کتاب خود می آورد(۱۹) با این که این دو نام در قرآن کریم اساساً نیامده و در تورات نیز بصورت هابیل و قائن ذکر شده است (سِفْر پیدایش، باب چهارم: ۲) یا مثلاً نام علاّمه فقید، ابوالعلاء مودودی رهبر جماعت اسلامی پاکستان را به «ابوالعلاء معدودی»(۲۰)! تبدیل نموده است و... راستی چرا آقای شِفا با نداشتن آگاهیهای کافی، دربرابر همه ادیان و پیامبران راستین خدا به ستیزه برخاسته است؟ آیا این روش، در محکمه وجدان محکوم نیست؟ و آیا ایشان از فرجام این راه پروا ندارد؟
امید است این نوشتار(۲۱) مایه بیداری آقای شجاع الدین شفا و همفکران وی را فراهم آورد و به جای افزودن بر خشم و خصومت ایشان، بر انصاف و دقّتشان بیافزاید.

ایران، زمستان ۱۳۷۹:
مصطفی حسینی طباطبایی

«سرآغاز»

نویسنده کتاب «تولّدی دیگر» در سرآغاز نوشته خود چنین می گوید:
«کتاب حاضر در آخرین سال یک سده و در آخرین سال یک هزاره نوشته شده است و با این انگیزه نوشته شده است که تا آنجا که بتواند راهنمای فکری نسل نوخاسته ای باشد که در کوتاه زمانی پا به قرنی تازه خواهند گذاشت».(۲۲)
چنانکه ملاحظه می کنید آقای شفا ادّعا دارد که آهنگ آن نموده تا نسل نو را راهنمایی کند. روشن است که در این زمینه ابتدا باید دانست کمبودهای اساسی قرن ما کدام است تا با شناخت آنها، نسل جدید را آگاه سازیم و راه حل نشان دهیم، مبادا همچون ما گرفتار آن کاستیها شوند. امّا آیا دنیای ما به لحاظ صنعت و تکنیک دچار نقصان شده است یا به لحاظ معنوی در جایگاه شایسته ای قرار ندارد و از این حیث باید بیشتر احساس کاستی کنیم؟
آقای شفا از پیشرفت ملل متمدّن داد سخن می دهد و از این که: «جامعه انسانی در این قرن وارد عصر اتمی شد»(۲۳) با اهمّیت بسیار یاد می کند ولی از کمبود اساسی بشر در قرن اتم که چهره قرن را در بیشتر موارد ناپسند نمایش می دهد، سخنی نمی گوید! البتّه ایشان از جنگهای بزرگ و کشته شدن میلیونها انسان در قرن بیستم سخن به میان می آورد ولی از فقر معنوی و حرص و آزی که مایه بروز این قبیل منازعات غیرانسانی شده بحثی ندارد و به همین دلیل به نظر من درد را به درستی نشناخته است تا نسخه درمانش را بنویسد!
برخی از علمای مغرب زمین که شکوفایی تمدّن مادی، چشم آنها را پر نکرده است در این باره با ژرفنگری و آگاهی بیشتری به مسئله نگاه کرده اند، مانند دانشمند فرانسوی لوئی برگلی که در کتاب MATIÈRE ET LUMIÈRE یعنی «مادّه و نور» می نویسد:
«خطر یک تمدّن خیلی پیشرفته در خود آن تمدّن نیست بلکه اگر در آنجا به موازات پیشرفتهای مادّی، ترقّی روحانی ایجاد نشود خطری پدید می آید که آن را محصول عدم تعادل باید شمرد»(۲۴)
امّا آیا این عدم تعادل را بنا به قول آقای شفا با انکار اصل و ریشه ادیان بزرگ باید جبران کنیم؟! یا برای ایجاد توازن، سزاوار است که به تقویت و اصلاح دین بپردازیم (و زوائد خرافی را از ساحت آن بزداییم؟).
آقای شفا به دنبال بحث از شکوه تمدّن در قرن بیستم، اظهار تاسّف می نماید که ایران در این مسابقه عقب افتاده است و سرآغاز این واپس ماندگی را از آن هنگامی می پندارد که ایرانیان، آئین اسلام را پذیرفتند و به پیروی از قرآن کریم اهتمام ورزیدند! و از این رو به مناسبت ورود اسلام به ایران می نویسد:
«ایران در هر دو زمینه مادّی و معنوی بازنده بوده است یعنی آنچه را که داشته از دست داده است و آنچه را که نداشته بدست نیاورده است»(۲۵)!
پیش از آنکه ملاحظه کنیم از دیدگاه این نویسنده، ایران با پذیرش اسلام دچار چه نقصان و زیانی شد؟ باید خاطرنشان سازیم که آقای شفا در چند صفحه پیش می نویسد:
«از قتل عام کارتاژها تا تاسیس سنت بارتلمی، از جنگهای صلیبی تا مبارزات مذهبی کاتولیکها و پروتستانها، از هیمه های آتشی که هزاران نفر به جرم ارتباط با شیطان در آن سوختند تا چرخهای شکنجه انگیزیسیون که استخوانهای هزاران نفر دیگر در آنها خورد شد یا زبانهایشان از حلقها بیرون کشیده شد، پرچم مسیحیت مقدّس از درون دریایی از خون سربرافراشت. در همان سالها جهان اسلام که هنوز از آسیای میانه تا کرانه های اقیانوس اطلس را دربر می گرفت با برخورداری از شرایط ممتاز نخستین قرون امپراتوری اسلامی نیمه برتر و بسیار پیشرفته تر جهان باستان بود»(۲۶)
پس به اعتراف آقای شفا جهان اسلامی (که ایران نیز سهم بسزایی از آن داشت و بسیاری از دانشمندانش از ایران برخاسته بودند) پیشرفته ترین حوزه تمدّن را در روزگار گذشته تشکیل می داد بنابراین معلوم نیست چگونه و به چه دلیل اسلام را باید مسئول عقب افتادگی ایران شمرد؟
اینک به سخن آقای شفا باز می گردیم تا ببینیم ایران با پذیرفتن اسلام چه نعمتی را از دست داده است؟ آقای شفا می نویسد:
«ایرانی که عرب در سالهای ۱۴ تا ۳۶ هجری تحویل گرفت یکی از چهار امپراتوری صدرنشین جهان باستان بود، با اعتباری سیاسی و رونقی اقتصادی و شکوهی فرهنگی که عمیقاً مورد قبول جهانیان بود»(۲۷)!
آنچه آقای شفا در اینجا به قلم آورده اند متاسفانه نشانه بی دقّتی شگفت ایشان درباره تاریخ ایران است. قیاس حکومت متزلزل و آشفته یزدگرد سوّم که مغلوب عرب شد با دوره های پیشین از تاریخ ایران که این کشور در طیّ آنها از صدرنشینان جهان باستان بود، قیاسی کاملاً باطل است. اگر حکومت پادشاهی ایران در روزگار اخیر ساسانی یکی از بزرگترین امپراتوریهای جهان شمرده می شد پس چرا در برابر مسلمانان عرب آن همه زبونی و ناتوانی از خود نشان داد و بزودی درهم شکست؟ و چرا جامعه ایرانی با تاثیرپذیری شدید از آئین مسلمانان، دین هزار ساله خود را از دست داد؟
مگر همین ایرانیان نبودند که در روزگار واپسینِ اُمویان، به سرداری ابومسلم خراسانی قیام کردند و سپاه عرب را شکست دادند؟ مگر همین ایرانیان نبودند که در روزگار مامون عبّاسی او را یاری دادند و سپاه عرب را که از بغداد به طرفداری امین (خلیفه عبّاسی) بسیج شده بود، در هم شکستند و سرانجام خلیفه را کشتند؟ مگر طاهر که سمت فرماندهی سپاه مامون را برعهده داشت، یک ایرانی نبود؟
همه پژوهشگران تاریخ ایران (جز آقای شفا!) دوران پادشاهی یزدگرد سوّم را یکی از فرومانده ترین ادوار تاریخی این سرزمین شمرده اند و برخی ریشه فساد حکومت و ضعف کشور را از دوران خسرو پرویز دانسته اند چنانکه ایران شناس نامدار دانمارکی پروفسور کریستن سن در کتاب «ایران در زمان ساسانیان» می نویسد:
«تعدّیات و جنگهای او (خسرو پرویز) کشور را فقیر کرد و شکستهای سنوات اخیر جنگِ ایران و روم ضربتی هولناک بر این کشور وارد آورد»(۲۸).
و نیز می نویسد علّت این که قوم عرب: «در ظرف مدت قلیلی توانست که دولتی صاحب تاسیسات نظامی، مانند دولت ساسانی را از میان بردارد، اغتشاش و فسادی بود که بعد از خسرو پرویز در همه امور ایران رخ داد»(۲۹).
آری، اغتشاش و فساد در همه امور کشور رخ داده بود وگرنه، دولتی که به ادّعای آقای شفا از: «اعتباری سیاسی و رونقی اقتصادی و شکوهی فرهنگی» برخوردار بود چگونه با یک درگیری نظامی، بکلّی منقرض گردید و مردمش به آئین و فرهنگ دیگری روی آوردند؟ گویا آقای شفا در مسئله تحوّلات تاریخی به هیچ ضابطه و قاعده ای پایبند نیست و همه انقلابهای اجتماعی را بی زمینه و بدون علّت می پندارد!
حکومتی که پادشاهش به هنگام درگیری با بیگانه، به همراه هزاران تن طبّاخ و رامشگر! از مرکز کشور می گریزد، معلوم است که به توده مردمش که با مالیاتهای خود چنین دربار فاسدی را می گردانند، چه می گذرد؟
کریستن سن می نویسد:
«یزدگرد با دربار و حرمسرای خود از پایتخت گریخت در حالی که هزار نفر طبّاخ و هزار تن رامشگر، و هزار تن یوزبان و هزار تن بازبان و جماعتی کثیر از سایر خدمه همراه او بودند و شاهنشاه، این گروه را هنوز کم می دانست»(۳۰)!
اگر توده مردم در رفاه اقتصادی و شکوه فرهنگی باشند البتّه از پادشاه یا حکومتی که آن شرایط را برای ایشان فراهم آورده است از دل و جان و با ایمان و توان، دفاع می کنند، آن هم در برابر هجوم بیگانه به کشور و آئین خود! پس چرا دعوت یزدگرد را که به امید کمک مردم از این شهر بدان شهر می گریخت پاسخ ندادند و سرانجام یزدگرد در میان کشورش به دست آسیابانی کشته شد؟! به قول فردوسی:

یکی دشنه زد بر تهیگاه شاه 
رها شد به زخم اندر از شاه آه

به خاک اندر آمد سر و افسرش 
همان نان کشکین به پیش اندرش(۳۱)

آقای شفا که از «شکوه فرهنگی» سخن به میان می آورد مگر نمی داند که در ایرانِ دوره ساسانی «کاست طبقاتی» حاکم بود و اجازه نمی داد تا توده مردم به دانش و فرهنگ روی آورند و این فاجعه حتّی در دوران انوشیروان دادگر! نیز رواج داشت چنانکه فردوسی داستان کفشگری را آورده که اموال خود را در اختیار نوشیروان نهاد تا شاید پادشاه اجازه دهد که فرزندش دانش آموزد! و انوشیروان به درخواست کفشگر اعتنایی ننمود! این اسلام بود که با ورود خود به ایران، کاست طبقاتی را شکست و به حکم: طَلَبُ الْعِلْمِ فَریضَهٌ عَلی کلِّ مُسْلِم(۳۲) جستجوی دانش را بر هر مسلمانی لازم شمرد و در نتیجه، صدها دانشمند همچون: فارابی و ابن سینا و بیرونی و خوارزمی و نصیرطوسی و... امثال اینها پدید آمدند که همانند یکی از ایشان در سراسر دوران ایران باستان نداشته ایم.
اگر آقای شفا با فرهنگ دینی ایران کهن مانوس بود ملاحظه می کرد که در «بهمن یشت» بند دوّم و در «خرداد یشت» بند نهم تصریح شده که موبدان، کتاب «زند» را جز به محارم و نزدیکان خود نیاموزند و اهورامزدا این سفارش را به زرتشت کرده است. خوب است جناب شفا اینگونه سفارشها را با فرمان به تعلیم و تربیت عمومی در قرآن کریم و سنّت نبوی، بسنجند تا بهتر دریابند که ایران با قبول اسلام چه چیزی را از دست داد و چه را بدست آورد!
آقای شفا می نویسد:
«واقعیت انکارناپذیر تاریخ اینست که اسلام از راه شمشیر به ایران تحمیل شد»(۳۳)!
این داوری شتابزده نتیجه عدم تامّل در رویدادهای تاریخی و ریشه های آنهاست. ماجرای دعوت ایرانیان به اسلام از روزگار پیامبر (ص) آغاز می شود که در ضمن نامه ای به خسرو پرویز، وی را به اسلام فرا خواند و این پادشاه متکبّر، نامه پیامبر اسلام را پاره کرد و به نماینده خود در یمن که «باذان» نامیده می شد، دستور داد تا پیامبر را دستگیر کند و به نزد وی روانه سازد! چون فرستادگان باذان به حضور پیامبر رسیدند و خواستند تا به همراه ایشان نزد خسرو رود پیامبر بدانها فرمود: اینک بروید و فردا نزد من آیید. و همین که آمدند به ایشان خبر داد که خسرو پرویز به فرمان پسرش «شیرویه» به قتل رسید! (و ماموریت شما ملغی شد). فرستادگان باذان که با خودداری پیامبر از آمدن و خبر عجیب او روبرو شدند برای کسب دستور جدید، به یمن بازگشتند در حالی که هنوز اخبار کشته شدن پادشاه ایران بدانجا نرسیده بود. آنان خبری را که پیامبر داده بود به باذان گزارش کردند و باذان مصلحت چنان دید که چند روزی صبر کند تا پیکی از ایران برسد و درستی یا نادرستی آن خبر را دریابد. چون پیک ایران رسید و خبر کشته شدن خسرو پرویز و پادشاهی پسرش را آورد، باذان و همراهان ایرانی وی دانستند که پیامبر اسلام (ص) جز به الهام خداوند از آن حادثه آگاه نشده بود و از این رو همگی به اسلام گرویدند و این نخستین گروه ایرانی بود که با میل و رغبت اسلام را پذیرا شدند چنانکه مورّخان نامدار و موثّق همچون ابن اثیر و ابن خلدون و دیگران ماجرای اعجازآمیز مزبور را گزارش نموده اند.(۳۴)
این روش پیامبر اسلام بود که به حکم «اُدْعُ الی سَبیلِ رَبِّک بِالْحِکمَهِ وَ الْمَوْعِظَهِ الحَسَنَهِ وَ جادِلْهُمْ بِالَّتی هِیَ احْسَن»(۳۵) (النّحل: ۱۲۵) از راه حکمت و موعظت، مردم را به اسلام فرا می خواند و شمشیر را به کار نبرد مگر هنگامی که قریش، یارانش را شکنجه کردند و برخی را کشتند و در شب هجرت، آهنگ قتل او نمودند و از دیارشان آواره ساختند و جنگ آغاز نمودند چنانکه در قرآن کریم می فرماید: «الا تُقاتِلُونَ قَوْماً نَکثُوا ایمانَهُمْ و هَمُّوا بِاِخْراجِ الرَّسولِ وَهُمْ بدَءُوکمْ اوَّلَ مَرَّه» (التّوبه: ۱۳) یعنی: چرا با گروهی نمی جنگید که پیمانهای خود را شکستند و آهنگ بیرون راندن پیامبر کردند و ایشان بودند که نخستین بار جنگ را با شما آغاز کردند.
امّا درگیری مسلمانان با سپاه ایران پس از وفات پیامبر (ص) ماجرای دیگری دارد که آن هم انصافاً از تحمیل دین، به زور شمشیر جدا است. ماجرا بطور خلاصه از این قرار است که پس از رحلت رسول اکرم (ص) گروهی از قبایل عرب که در حجاز و عراق و یمن می زیستند در پیرامون پیامبر نمایانی به نامهای: طُلَیحَه و سَجاح و مُسَیلِمَه و اسوَد عَنْسی گرد آمدند و فتنه و آشوب بپا ساختند و جنگهای سختی را با مسلمانان آغاز کردند و شهر مدینه را که کانون اسلام بود، به خطر افکندند و اگر دفاع جدّی یاران پیامبر (ص) نبود آنجا را به تصرّف در می آوردند. در این هنگام خالدبن ولید از سوی خلیفه اول ماموریت یافت تا آشوبگران و حامیان ایشان را بر جای خود نشاند. این گروهها بصورت قبائلی در سواد عراق و حیره پراکنده بودند و در میان ایشان برخی از طوائف مسیحی نیز دیده می شدند. خالد به آهنگ آرام ساختن این فتنه انگیزان به سوی سواد حرکت کرد و با برخی از قبائل مصالحه نمود و با گروهی دیگر کارش به جنگ کشید تا سواد و حیره را به تصرّف درآورد. دولت ساسانی که از زمان خسروپرویز دشمنی با اسلام را آغاز کرده بود، از قبائل آشوبگر حمایت می نمود و همین کار موجب شد تا سپاه اسلام با آن دولت درگیر شود و نبردهای ذاتُ السَّلاسِل و ثِنْی و وَلَجَه و اُلّیس و بادَقْلی در بین النهرین با ایرانیان پیش آید. در این مرحله بود که کار نبرد گسترش یافت و به داخل ایران کشیده شد و دولت ساسانی سرنگون گردید چنانکه مورّخان پرآوازه ای همچون طبری و بَلاذُری و ابن اثیر و ابن خلدون در اسناد و آثار خود این امر را نشان داده اند و کسی که به تاریخ با دیده تحلیلی بنگرد و از نگرش سطحی، دوری ورزد حقیقت مزبور را به روشنی درمی یابد همانگونه که از تاریخ نویسان معاصر، شادروان دکتر زرّین کوب می نویسد: «سبب آمدن خالد به عراق چنانکه از تامّل در قرائن برمی آید تنبیه اعراب عراق و هم پیمانان اهل ردّه بوده است لیکن ناچار منتهی به تصادم با لشکریان ایران شده و جنگها و فتحهای اسلام از آن میان پدید آمده است»(۳۶)
بنابراین در واقع خود دولت ساسانی پیشگام و آتش افروز و محرّک جنگ بود و سبب شد که مسلمانان بر ایران بتازند و در صدد برآیند تا سررشته فتنه را بر کنند همانگونه که طبری پس از ذکر واقعه «وَلَجَه» می نویسد:
فَانْهَزَمَتْ صُفُوفُ الاْعاجِمِ وَ وَلَّوْا... وَ قامَ خالِدٌ فی النّاسِ خَطیباً یرَغِّبُهُم فی بِلادِ العَجَم(۳۷).
یعنی: «صفوف پارسیان درهم شکست و روی به گریز نهادند و خالدبن ولید در میان مردم برخاست و سخنرانی کرد و آنان را در حمله به شهرهای پارسیان تشویق نمود.»
علاوه بر این، از جنگ مسلمانان با دولت ساسانی، مردم حیره و بسیاری از ایرانیان خشنود شدند و آن را به منزله «نبردی نجات بخش» برای توده مردم شمردند. یحیی بن آدم در کتاب «الخراج» آورده است که روسای سواد عراق پس از پیروزی مسلمین، به خلیفه وقت گفتند:
انّا کنّا قَدْ ظَهَرَ عَلَینا اهْلُ فارِسَ فَاضَرُّوا بِنا و اساوُوا الَینا و اخَذُوا یذْکروُنَ لَهُ شَیئاً مِنْ شُروُرِهِمْ و ظُلْمِهِم حَتّی ذَکرُوا النِّساءَ! ثُمّ قالُوا لَهُ: فَلَمّا جاءَ اللّه ُ بِکم اعْجَبَنا مَجیئُکم و فَرِحْنا فَلَمْ نَرُدَّکم عَنْ شیءٍ و لَمْ نُقاتِلْکم حَتّی اخْرَجْتُمُوهُم عَنّا(۳۸).
یعنی: «وضع ما چنان بود که پارسیان بر ما چیره شدند و در حقّ ما آسیب و بدی روا داشتند و از بدیها و ستمهای ایشان سخن گفتند تا به جایی که از نوامیس و زنان خود یاد کردند! آنگاه به خلیفه گفتند: چون خدا شما را به دیار ما آورد از آمدنتان شادمان شدیم و نه شما را از کاری بازداشتیم و نه با شما کارزار کردیم تا آنان را از سرزمین ما بیرون راندید».
این نمونه ای از رفتار ماموران دولت ساسانی با مردم حیره و سواد عراق بود. پروفسور توماس آرنولد در کتاب ارزنده «تاریخ گسترش اسلام» می نویسد:
«زجر و شکنجه و تجسّس عقاید و دین در تمام مردم (ایران) یک نوع حسّ تنفّر علیه دین رسمی زرتشتی و خاندان پادشاهی که به تحمیل آن بر مردم کمک می نمود، بوجود آورده بود و موجب آن شد که فتح اعراب بصورت یک نوع نجات و رهایی و آزادی جلوه نماید»(۳۹).
این شواهد نشان می دهد همانگونه که گفتیم مردم ایران از حکومت ستمگرانه یزدگرد و اوضاع دینی آن روزگار راضی نبودند و بهمین جهت پادشاه را در برابر سپاه مسلمانان تنها گذاشتند و ارتش ایران نیز به دفاع جدّی برنخاست بدلیل آن که مورّخان گزارش نموده اند: چهارهزار سپاه ایرانی که آنان را «سپاه شاهنشاه» (و به اصطلاح زمان ما: گارد سلطنتی) می گفتند از ابوموسی فرمانده مسلمانان، زینهار خواستند تا به سپاه اسلام بپیوندند و در محاصره شوشتر مسلمین را یاری کردند و همگی اسلام آوردند و سپس در کوفه مسکن گزیدند چنانکه بلاذُری تاریخ نویس معروف در کتاب «فتوح البلدان» آورده است(۴۰).
مهمتر از همه آنکه هیچگاه شکست نظامی موجب نشد که ایرانیانِ باستان، دین خود را ترک کنند و آیین دیگران را بپذیرند. مگر ایران در یورش اسکندر مقدونی از یونانیان شکست نخورد؟ ولی آیا آداب و رسوم و افکار کشور غالب را پذیرفت؟ حتّی فلسفه ارسطو (استاد اسکندر) مدّتها پس از ظهور اسلام در ایران رواج یافت.
پس به چه دلیل ایرانیان، گروه گروه به اسلام روی آوردند و مدافعان بزرگ اسلامی در میانشان پدید آمد و خدماتی که آنها به اسلام نمودند از هیچ ملتی دیده نشد؟ چه دلیلی داشت که مفسّران بزرگ قرآن (همچون طبری و زمخشری و بیضاوی و فخر رازی و نیشابوری و...) از ایران برخیزند؟ چه دلیلی داشت که محدّثان بزرگ و گردآورندگان جوامع حدیث نبوی (مانند بخاری و ابن ماجه قزوینی و ابوداود سجستانی و ترمذی و...) ایرانی باشند؟ چه دلیلی داشت که حتّی در ادبیات عرب، ایرانیانی چون سیبویه پارسی، ابوعلی فارسی، عبدالقادر جرجانی و فیروزآبادی و امثال ایشان پدید آیند و خدمات شایانی به زبان عربی نمایند؟ آیا دینی که به زور شمشیر بر آنها تحمیل شده بود، چنین دستاوردی را به بار آورد؟!
از همه اینها که بگذریم، مسلمانان صدر اسلام با زرتشتیان رفتاری را در پیش گرفته بودند که با «اهل کتاب» داشتند و این موضوع از مسلّمات تاریخ است. مورّخان گزارش نموده اند که روزی خلیفه دوم در میان گروهی از بزرگان صحابه گفت: من نمی دانم با مجوسیان (زرتشتیان) چه کنم؟ عبدالرحمن بن عوف برخاست و گفت: از پیامبر خدا (ص) شنیدم که فرمود: سُنُّوابِهِمْ سُنَّهَ اهْلِ الکتاب. یعنی: «با آنان چنان رفتار کنید که با اهل کتاب رفتار می کنید» خلیفه پذیرفت و چنان کردند(۴۱) از طرفی در اسلام هیچگاه اهل کتاب به پذیرش آیین مسلمانی وادار نمی شوند به همین جهت از روزگار قدیم، یهودیان و مسیحیان در میان مسلمانان می زیستند و کنیسه ها و کلیساهای خود را حفظ می کردند و به گواهی تاریخ، زرتشتیان ایران هم اجازه داشتند تا آیین زرتشتی و آتشکده های خویش را نگاه دارند. چنانکه قرنها آثار آنها در نواحی گوناگون ایران دیده می شد و خود آقای شفا از قول اصطخری - جغرافی دان نامدار اسلامی - نقل می کند که در کتاب «المَسالِک و المَمالِک» نوشته است: «اکثریت مردم فارس را در حال حاضر (قرن چهارم هجری) زرتشتیان تشکیل می دهند و هیچ شهر و دهکده ای نیست که در آن آتشگاهی نباشد»(۴۲)
و نیز از مسعودی - مورّخ شهیر مسلمان - نقل می نماید که در کتاب «مُروجُ الذَّهَب» آورده است: «در خراسان و نواحی دریای خزر و طبرستان و دیلم و نیز در کرمان عدّه زرتشتیان بسیار زیاد است»(۴۳). و همچنین از «تذکره الموضوعات» اثر مُقدَّسی نقل می کند که گوید: «در بخش غربی ایران جماعت عظیمی از خرمدینان به آیین خود باقی مانده اند»(۴۴) و نیز از ابن حَوْقَل - جغرافی دان معروف اسلامی - در کتاب «صورهُ الارض» گزارش می کند که نوشته است: «در فارس، شهری و روستایی و ناحیتی نیست مگر آنکه آتشکده ای داشته باشد و در جبل (شمال غربی ایران) هنوز زرتشتیان در اکثریت هستند»(۴۵).
آنچه آقای شفا آورده است گواهی می دهد که فاتحان عرب پس از گذشت چهار قرن از تصرّف ایران، مردم این سرزمین را به پذیرش اسلام وادار نکرده بودند و حتّی آتشکده های ایشان را ویران ننموده بودند چنانکه قرآن مجید از نابود ساختن معابد اهل کتاب منع کرده است و می فرماید: ولَوْ لا دَفْعُ اللّه ِ النّاسَ بَعْضَهُم بِبَعْضٍ لَهُدِّمَتْ صَوامِعُ وبِیعٌ و صَلَواتٌ و مَساجِدُ یذْکرُ فیها اسْمُ اللّه ِ کثیراً(۴۶) (الحجّ: ۴۰) پس این خود مردم ایران بودند که به تدریج آیین اسلام را پذیرفتند و اگر مایل نبودند همانند زرتشتیان پیشین، بر آیین پدرانشان استوار می ماندند چنانکه هم اکنون گروهی از زرتشتیان در ایران با حفظ دین خود، به آزادی زندگی می کنند.
پروفسور ادوارد براون در کتاب «تاریخ ادبیات ایران» در همین زمینه می نویسد:
«چه بسا تصوّر کنند که جنگجویان اسلام، اقوام و ممالک مفتوحه را در انتخاب یکی از دو راه مخیر می ساختند. اوّل قرآن، دوّم شمشیر! ولی این تصوّر صحیح نیست زیرا گبْر و ترسا و یهود اجازه داشتند آئین خود را نگه دارند و فقط مجبور به دادن جزیه (مالیات سرانه) بودند و این ترتیب کاملاً عادلانه بود زیرا اَتباع غیر مُسلم خلفا، از شرکت در غزوات و دادن خمس و زکوه که بر امّت پیامبر فرض بود، معافیت داشتند»(۴۷).

نظرات کاربران درباره کتاب دین‌ستیزی نافرجام

اسم این روش نگارنده که نقد نیست، ایدئولوژیک کردن تفکر و نفی هر چیز مغایر با یک ایدئولوژی پذیرفته شده است. یعنی ساعتها می شود به جای پرداختن به استدلالها و مسیر فکری دیگری، بر سر پیش فرض ایدئولوژیک جدل کرد که آیا دنیا نقص فنی دارد یا نقص معنوی، و هیچ وقت هم به پاسخ نرسید.
در 3 سال پیش توسط امین آشنا
عالی هست این کتاب و نویسندش ¥
در 3 سال پیش توسط وحید سعیدی