فیدیبو نماینده قانونی انتشارات کتاب نیستان و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب سرگذشت دختران

کتاب سرگذشت دختران
مجموعه داستان

نسخه الکترونیک کتاب سرگذشت دختران به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب سرگذشت دختران

زن با موهای تیره و بلند خوابیده. شانه‌هایش بعد یک روز ماهیگیری تیر می‌کشد. می‌نشیند و کابین را برای آسپیرین زیر و رو می‌کند. قوطی را پیدا نمی‌کند و نمی‌خواهد بقیه را بیدار کند، اما دخترش بیدار می‌شود و پیراهنش را می‌کشد. زن دست دخترک را می‌گیرد و نوک پا از کابین بیرون می‌آیند. دختر یادش می‌رود و در به هم کوبیده و بسته می‌شود. هر دو از جا می‌پرند و منتظرند بقیه از خواب بیدار شوند، اما هیچ خبری نمی‌شود. به طرف دست‌شویی می‌روند، اول دختر می‌رود و مادر بیرون می‌ایستد. صدای خش خش می‌آید و ناله‌‌ای آرام. و بعد دیگر هیچ. زن اطرافش را نگاه می‌کند. دختر طولش می‌دهد، مادر به در می‌کوبد‌‌ «زود بیا بیرون!» صدای خش­خش نزدیک‌‌تر می‌شود. موجودی بزرگ و سیاه را در جنگل می‌بیند. و بعد دیگر هیچ...

ادامه...
  • ناشر انتشارات کتاب نیستان
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 2.07 مگابایت
  • تعداد صفحات ۳۸۲ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب سرگذشت دختران

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

مقدمه

به عنوان یک خواننده، مطالعه آثار بدون ذکر نام نویسنده تجربه ای منحصر به فرد برای ما است. همیشه از پیدا کردن نویسنده ای جدید به وجد می آییم؛ حس می کنیم دوست جدیدی پیدا کرده­ایم، حتی گاهی مثل این است که عاشق شده باشیم. وقتی می بینیم کسی برای اولین بار آثار ویرجینیا وولف یا هنری جیمز را می خواند به حالش «غبطه» می خوریم.
بعضی داستان های برگزیدگان جایزه ا.هنری اثر نویسندگان مشهور و برجسته است، اما حتی آثار آنها نیز بدون ذکر نام نویسنده خوانده می شود. هر سال، یک هیئت متشکل از سه داور، داستان های منتخب مجموعه برگزیدگان جایزه ا.هنری را می خوانند؛ نه اشاره ای به اسم و مشخصات نویسنده می گردد و نه اطلاعاتی از منبع داستان آورده می شود. داوران نمی دانند این داستان در کدام مجله چاپ شده و یا نویسنده اش چه کسی است. تمامی داستان ها با حروف و قالب یکسان ارائه می شوند. داوران از میان آنها داستان مورد علاقه خود را انتخاب کرده و در قسمت «خواندن برگزیدگان جایزه ا.هنری « درباره اش می نویسند.
البته این بدین معنا نیست که داوران در بعضی موارد هویت نویسنده را تشخیص نمی دهند. ممکن است نشانه هایی در ساختار جملات، انتخاب واژگان یا موضوع داستان وجود داشته باشد. بزرگ ترین روش افشای هویت را می توان حضور نامرئی نویسنده نامید که شامل تمامی نشانه های مهارتی و مفهومی است و در عین حال فراتر از این عناصر می باشد. هر نویسنده روشی منحصر به فرد برای یافتن جزئیات در جهان طبیعی و مادی و آفرینش داستان دارد. حضور نویسنده ـ نگرش نویسنده به مسائل- مانند رنگ چشم او کاملاً ذاتی است.
جیم شپارد، برنده سابق جایزه ا.هنری و یکی از داوران ۲۰۱۳، داستان « ذرات» اثر آندرآ بَرِت را به عنوان داستان منتخب خود برگزیده است. او یادداشتی بر آهنگ شرح داستان و آنچه خویشتن داری نویسنده خوانده، نوشته است. این واژه نشانگر خصوصیات ویژه آثار برت است. گرچه او اغلب درباره دانشمندان و گذشته می نویسد، اما با خویشتن داری مانع از درج جزئیات نامربوط و بیش از حد یا نظرات شخصی خود در داستان می شود، چرا که خواننده نیازی به شنیدن این توضیحات ندارد. او نه تنها از ذکر مطالب غیرضروری خودداری می کند، بلکه حتی توضیحات جالبی که ممکن است حواس خواننده را از روایت متمرکز و مطلوب داستان پرت کند ارائه نمی دهد. کشش آنچه برت از بیانش صرف نظر کرده (مطالب علمی و تاریخی بیشتر) در آثارش هویداست، اما ما به او اعتماد کرده روایتش را بدون این مطالب دنبال می کنیم. داستان او دقیقاً به همان شکلی که تعریف شده ما را به دنبال خود می کشد. موضوع داستان های برت اغلب دوگانه است، درامی انسانی و علمی. خواننده تقریباً صدای افکار برت را از لابه لای خطوط می شنود.
ازدواج استیفن و آلیس در داستان «او می دانست» دونالد اَنتریم ترکیبی بی نقص است. روایت ماهرانه انتریم از سفر این زوج از برگدورف گودمن تا خیابان مدیسون و به سمت شمال، نشان می دهد ازدواج آنها یک دوئت یا شاید هم یک تانگوی صمیمانه و محکم است. آنچه می خواهند، آنچه نمی پذیرند و آنچه به دست می آورند فراتر از مسائل مادی است؛ هرکدام بعدی معنوی دارند و صمیمیت و همدلی بین این دو نفر را محسوس می سازد. استیفن و آلیس مجروحند، رابطه و اعصابشان زخم برداشته و دردمند است. دارو می خورند و هوشیار، مضطرب و دردمند به هم می چسبند. در ابتدای داستان فکر می کنیم هر دو شاد و سرخوش مشغول خرید هستند، اما کم کم خیال پردازی درباره بارداری و ثبات رابطه جایش را در داستان باز می کند.
اَنتریم داستانش را طوری روایت کرده که قدم زدن در خیابان مدیسون و گذر از کنار مغازه های لوکس خواننده را به یاد مراسم طواف گامه های چلیپا (چهارده صلیب که بالای چهارده تندیس یا تصویر که نماد چهارده مرحله تصلیب حضرت عیسی (ع) است قرار داده شده اند و مومنان مسیحی اطرافش طواف می کنند.) می اندازد. در انتها، خواننده مانند شخصیت ها احساس می کند داستان ادامه دارد و آرزو می کند استیفن به امید نومیدانه اش ایمان داشته باشد.
«مهمان»، روایت لطیف آساکو سریزاوا از شک و ترس است که در ژاپنِ پس از جنگ و طی ملاقات کوتاه کهنه سربازی به نام مورایاما از راوی که زنی خانه دار است روی می دهد.
مورایاما ادعا می کند دوستِ پسر گمشده و احتمالاً مرده زن است. کم کم جزئیاتی ظریف و گویا لابه لای گفتگوها و تعریف ها مطرح می شود و می بینیم که غیرنظامی ها دارند از گرسنگی می میرند، مردم به سربازانی که از جنگ بازگشته اند بدبین و بی اعتمادند و آینده برای همه نامعلوم است. میهن پرستی جایش را به شرمساری و ناکامی داده است.
در اتاقی که مادر با چای و اندک غذایی که برایش مانده از مورایاما پذیرایی می کند، یک گلدان هست. « گلدانی بی رنگ و رو که شوهرم هنگام کار فرستاده بود... مثل باقی چیزها، توقع نداشتم آن گلدان هم چندان دوام بیاورد. تا چند وقت دیگر رنگ لطیفش با کمی گندم و دسته ای سبزی تاخت می خورد، اما اتاق را شاد می کرد، شکل پر از آرامشش چشم ها را خیره و روح را آرام می کرد...»
شوهر غایب حضوری تهدیدآمیز در داستان دارد و فعالیت هایش در زمان جنگ مرموز است.
راوی و مهمان دیالوگ ها را به سمت هم شلیک می کنند. بعد از رفتن مهمان، مادر عکسی تاثیرگذار که مورایاما برایش به جای گذاشته را پیدا می کند ـ اولش به اشتباه فکر می کند عکس از صحنه اعدام دسته جمعی گرفته شده، اما بعد می فهمد ماجرا ویران کننده تر از این حرف هاست.
جالب است بدانید سریزاوا در یادداشتی که درباره » مهمان» نوشته، ایده خویشتن داری را مطرح کرده، اما آن را نه یک تکنیک ادبی، بلکه کیفیتی انسانی در نظر گرفته که فاصله شخصیت های داستان را از هم حفظ می کند.
در «مسافران تابستان» کلی لینک، داستان مورد علاقه داور ما، ادیت پِرلمن، جهان پیرامون جادو می شود و دوباره به حالت اولش برمی گردد. داستان درباره ساکنین یک منطقه کوهستانی است که سرایدار مهمانان ثروتمند تابستانند و شخصیت اصلی آن دختری باهوش و کاردان به اسم فرن است. اما بعضی از این مسافران تابستان چیزی خارق العاده در وجودشان دارند: قدرت تبدیل و تغییر، آفرینش و درمان. آنها می توانند دیگران را به تسخیر خود درآورند؛ شگردی که در افسانه های کلاسیک زیاد می بینیم. فرن سرتاسر داستان تلاش می کند از کمند افسون و سحر آنها بگریزد، اما مثل خیلی از افسانه های دیگر می فهمد آنچه پیروزی قلمداد می کرده چندان هم خوشایند نیست.
ال. آنت بیندر در دل داستان » سرم را بر بالین بگذار» قصه و افسانه می گوید. آنجلای بیمار در مرثیه ای آرام خاطرات و احساساتی را که به زندگی وابسته اش کرده مرور می کند؛ از جمله قصه های کودکی اش: » شتروولپیتر با موهای ژولیده و هانس خوش شانس که وقتی تمام طلاهایش گم شد از همیشه خوشحال تر بود.»
مادر آنجلا هنوز ایمان دارد که این بیماری کشنده قابل درمان است، اما آنجلا فقط نشانه هایی را که در بدنش می بیند باور می کند. خواننده با داستان به سفری استثنایی برده می شود که آخرش هانس خوش شانس، با اینکه تمام طلاهایش را از دست داده آزاد و شاد به خانه برمی گردد. بیندر نابودی بدن آنجلا را با تعالی روحش زیبا کرده و تا جایی پیش رفته که خواننده در کمال شگفتی مرگ آنجلا را می پذیرد.
در مجموعه امسال خاطره، یا شاید بهتر باشد بگوییم یادآوری موضوع چند داستان است: «ترک میورلی» اثر آلیس مونرو،»اردک تو اردک منه» اثر دبورا آیزنبرگ و»مکزیکی» اثر جورج مک کورمیک.
«ترک میورلی» آلیس مونرو، همان طور که در آغاز داستان اعلام شده، غرق در خاطره است. «در روزگاران قدیم که هر شهر کوچکی سالن سینمایی داشت....» موضوع داستان نوستالژی نیست؛ نوستالژی زیرگونه ای از خاطره است، بلکه زیبایی خاطره و داستان را در یک زندگی نشان می دهد؛ اگر این زیبایی ها را از زندگی حذف کنیم آنچه باقی می ماند خیانت و ویرانی است.
طرح کلی ماجرای عاشقانه ری و ایزابل از عمیق ترین مفهوم داستان حفاظت می کند. عشق و ازدواج ری و ایزابل در داستان مرکزیت دارد و نقطه مقابل آن ماجرای یکنواخت و طولانی لئاست که به » ترک میورلی» عمق و زیبایی بخشیده. لئا برخلاف ری و ایزابل از شاخه ای به شاخه دیگر می پرد، به زندگی آنها وارد می شود و بیرون می رود و به آنها موضوعی برای صحبت می دهد؛ حرف زدن یکی از کارهایی است که این دو نفر در کنار هم خیلی خوب از پس آن برمی آیند. ری پلیس شیفت شب شهر کوچک میورلی است که شب ها کار می کند تا روزها کنار همسر بیمارش باشد:» بچه نداشتند و می توانستند هر وقت درباره هر موضوعی که دلشان می خواست صحبت کنند. رِی برایش خبرهای شهر را می آورد که بیشتر وقت ها او را به خنده می انداخت، ایزابل هم برای شوهرش از کتاب هایی که می خواند می گفت.» وقتی همدیگر را دیدند، ری کهنه سربازی جوان بود که آرزو داشت به کالج برود. ایزابل از خانواده ای ثروتمند و همسر مردی دیگر بود. هر دو همه چیز را تغییر دادند تا ازدواج کنند و با هم باشند، اما بیماری ایزابل را از پای درآورد و زندگی آنها تبدیل به یک روزمرگی بیمناک شد.
لئا خودِ تغییر است وبه طور شگفت آوری از رابطه ای به رابطه دیگر می پرد و سبک های زندگی مختلف را تجربه می کند. وقتی در لحظه ای بحرانی دوباره در زندگی ری و ایزابل حاضر می شود، ری نامش را به خاطر نمی آورد، اما بالاخره یادش می آید و » آرامش بی اندازه به یاد آوردن او» را حس می کند. نام لئا و آنچه ری در موردش می داند بخشی از داستان خود اوست، چیزی که می تواند حفظش کند.
«اردکِ تو اردکِ منه» اثر دبورا آیزنبرگ داستان مورد علاقه داور ما لورن گراف است. این داستان نیز با نگاه به گذشته آغاز می شود: » خیلی وقت پیش ـ البته نه آنقدرها همین چند سال پیش، قبل از اینکه چرخ دنده ها و اهرم ها و قرقره ها آینده رو از دل زمین بکشن بیرون و بیارن جلو چشم من ـ زیاد مهمونی می رفتم.»
پس موضوع داستان زمان است؛ موضوعی قابل درک و خارق العاده. راوی هنرمندی است که گیر افتاده، نمی تواند نقاشی کند و کارش خسته کننده و بی معنی است، اما ناگهان از او دعوت می شود که همه چیز را رها کند و به این امید که بتواند دوباره نقاشی کند با ری و کریستا، زوجی دوست داشتنی و ثروتمند، به ویلای ساحلی آنها برود. در اینجا هم مانند «ترک میورلی» آلیس مونرو یک داستان کلی داریم که ماجرای ساکنین ساحل، خدمتکاران خانه و مهمانان این زوج است. رابطه پرتنش ری و کریستا اوضاع و افراد را تحت کنترل خود گرفته. فقط یکی از مهمان ها که عروسک گردان است راهی پیدا کرده تا از این تنش ها به دور باشد و در گوشه ای فارغ از مشکلات، کارش را انجام می دهد. راوی ما در طی اقامتش نه روی آرامش و سکوت را می بیند و نه راهی می یابد که به هنرش بپردازد، اما در انتهای داستان موفق می شود نقاشی کند و حتی آن را بفروشد. برای خودش پول درمی آورد و خواننده دوست دارد بابت اینکه توانسته از ثروتمندان بوالهوس و فاسد جدا شود به او تبریک بگوید. چه بخواهیم و چه نخواهیم زمان در داستان خنده دار و درگیرکننده آیزنبرگ جلو می رود؛ زمان عنصری سخت و تسلیم ناشدنی است و وقتی که رفت دیگر نمی توان آن را به عقب برگرداند و تمام آنچه باقی می ماند خاطره است. به قول عروسک گردان « بیشتر وقتا چیزی که برات می مونه رفتنه.»
راوی داستان «مکزیکی» جورج مک کورمیک به ما می گوید که وقتی پسر بچه بوده تابستان ها با عمو آلتون و پسری به نام چیکن در راه آهن کار می کرده و در بارهای پرتقال کالیفرنیا یخ می ریخته. پرتقال ها که از این سر قاره به آن سر می رفتند در راه رسیده می شدند. پاراگراف اولِ داستان شعری است در وصف اسم مکان ها و رنگ ها، یادآوری وضع هوا، آسمان و تصورات پسری که به گذشته های اوکلاهاما و شاید به آینده اش نگاه می کند.
راوی به ما می گوید که داستان آن شب پرماجرا با عمو آلتون و چیکن را می توان به دو روش تعریف کرد: اولی همان ماجرای حقیقی است که برای ما تعریف کرده و دومی ماجرایی است تحریف شده و متفاوت.
در ماجرای حقیقی صدای قورباغه ها به گوش می رسد و در ماجرای دروغین صدای زوزه کایوت­ها. راوی انسانی بالغ است که تجربیاتش را با داستان های حماسی و بلند غرب تاخت می زند، اما در عین حال خواننده را وا می دارد که ماجرای کسالت آورش را با نگرانی و علاقه گوش دهد. راوی می گوید «در غرب، ما دوست داریم دروغ بشنویم.» پسرک آن شب در اوکلاهاما چیزی غیرمنتظره می بیند و آن را برای خودش نگه می دارد و به کسی نمی گوید؛ این خودش یک نوع دروغ است. سال ها بعد وقتی داستان را برای پسرهایش تعریف می کند همه ماجرا را تغییر می دهد ـ پرتقال جایش را به گوساله های مکزیکی می دهد که از واگن می گریزند.
«مکزیکی» دو مدل از اتفاقات یک شب را در مقابل هم گذاشته و ماجرای درست را رد می کند تا میل یک فرهنگ برای شنیدن نوعی دیگر از داستان را برآورده کرده و تحریف داستان را امکان پذیر کند.
در « آنها غریق را می یابند»، ملیندا موستاکیس بخش هایی کوتاه با موضوعاتی متغیر بین جهان طبیعت و انسان را کنار هم گذاشته و شخصیت «دانشمند» را برای برقراری پیوند بین این دو خلق کرده است. با پیشروی داستان این دو جهان به هم می رسند: سایبان جنگل تا ۷۰ درصد نازک شده و همه چیز زیرش در حال تغییر است ـ سوسک ها پوست درختان را می جوند، تعداد سالمون ها کم می شود و ماهیگیر آن قدر می نوشد تا خود را خلاص کند.
موستاکیس با یک حس شوخ طبعی نچسب و خشک و با دلسوزی و شفقت به جهان تهدید شده زندگی می بخشد. عناوین در این داستان کوتاه معنای خاصی دارند. به نقطه ای دقت کنید که « آنها غریق را می یابند» در داستان ظاهر می شود. این لحظه هم زمانی خطر بزرگ و واقعیت ساده است.
وقتی عایشه پاپاتیا بوجاک «سرگذشت دختران» را شروع می کند، انگار که دیگر خطر از سر دختران گذشته است. داستان تا آخر به شیوه اول شخص جمع روایت می شود. پشت هر وحشت، گرما و صمیمیت در صدای راوی حس می شود. « ارواح دختران مرده « و راوی داستان انتظار می کشند و رقابت ها و عشق و عاشقی های مدرسه، رویاها و بلندپروازی های جوانی، داستان ها، شعرها، ملحفه ها و پتوها، روپوش های مدرسه، دامن های ورزش، مقنعه ها و جوراب ها را به یاد می آورند. ناپایداری زندگی گروهی دختران ما را جذب خود می کند و ما ـ راوی و خوانندگان داستان ـ فراموش می‎کنیم بپرسیم که اصلاً منتظر چه هستیم. جواب این سوال صدای تنها بازمانده داستان است که به ما نشان می دهد آنچه شاهدش بوده ایم چیزی کم از مبارزه بین مرگ و زندگی نداشته است.
اسی، مادر بی منطق و حسود»ببر» نالینی جونز یادآور موجودی است که نامش را روی داستان گذاشته اند؛ او با میلی وحشیانه تمام افراد خانه را وادار می کند که طبق خواسته اش عمل کنند. دانیل، شوهر آمریکایی دخترش ماریان که همراه او به بمبئی آمده هدف تحقیر و اهانت های اسی است. نوه های اسی، نیکول و تارا که از پیدا کردن یک گربه مادر و دو بچه اش بی نهایت خوشحالند، برخلاف دستورات اسی با بچه گربه ها بازی می کنند و بهشان غذا می دهند و آنها را تبدیل به بخشی از خانه اسی می کنند. بچه ها اسم گربه مادر را «ببر» می گذارند. ببرهایی دیگر هم در داستان هستند، از جمله ببر پرابهتی که وسط جاده می خوابد و مسافران را وامی دارد ساعت ها انتظار بکشند تا او بیدار شود و از سر راه کنار برود. رنج و عذاب اسی را کمی به خود می آورد. تصویری که جونز از زنی تنها و کله شق ارائه کرده بسیار تاثیر گذار است؛ نه به خاطر خوبی های اسی، بلکه به خاطر تمامی اشتباهات قابل درکش.
«نیشکر» درک پالاسیو در کوبای پس از انقلاب رخ می دهد. خبری از لفاظی های سیاسی کوبا نیست و آنچه به چشم می خورد قوانین و دستورات روزانه ای است که زندگی هر شهروند را کنترل می کند. به آرماندو، دکتر روستا ، اجازه داده شده که یک جیپ داشته باشد تا بیماران مناطق دورافتاده را ویزیت کند. آرماندو برای شیرین کردن زندگی اش، می پذیرد که ادواردو، پسر رئیس کشاورزی منطقه را زیر پر و بال خودش بگیرد. ادواردو نه باهوش است و نه با استعداد، اما می خواهد دکتر شود. آرماندو در ازای درس دادن به ادواردو، کمک کردن به او برای گذراندن آزمون ورودی و نوشتن معرفی نامه چند پوند شکر می گیرد، آن هم در زمانی که کوبایی ها هر یکشنبه فقط یک فنجان شکر جیره دارند.
با وفور شکر و شیرینی، رابطه ای بین آرماندو و مرسدس هوس­ران شکل گرفته و انتخاب هایی سخت پیش پای آرماندو قرار می گیرد. داستان پر است از شکر و بروکراسی، محدودیت و تنگنا و احتمال عشق. زیر شیرینی و تلخی زندگی در کوبا این سوال مطرح است که باید رفت یا ماند؟
«دو عقیده» جوآن سیلبر با ماجرای خانواده ای شروع می شود که برای ملاقات به زندان فدرال رفته اند. پدر راوی حاضر نشده برای شرکت در جنگ جهانی دوم در ارتش ثبت نام کند و به زندان افتاده. راوی داستان لوئیس و خواهرش باربارا، لباس های مرتب پوشیده و کفش های عروسکی پا کرده اند و در راه بازگشت به خانه، مادرشان خوراکی هایی مثل « کیک شکلاتی خانگی و شیرینی خرما و آجیل» به آنها می دهد و راوی می گوید» خیلی هیجان زده بودیم، انگار تمام هدف سفر خوردن این خوراکی ها بود.»
شرح منصفانه لوئیس از زندگی اش به این شکل آغاز می شود. تضاد همیشگی بین ایده آل و زندگی روزمره لوئیس پشت تمامی جزئیات جالب دستاوردها و زیان هایش پنهان است. خانواده اش او را متهم می کنند که هیچ قاعده و اصولی ندارد، اما این طور نیست. اصول او نسبت به مصالح سیاسی و اجتماعی که والدینش به آن معتقدند چندان قابل درک نیست؛ لوئیس دوست دارد یک زندگی معمولی داشته باشد و همین کار را هم می کند، یا حداقل سعی اش را می کند. با عشق دوران دبیرستانش ازدواج می کند. شوهرش، تد معلمی بی وجدان است که شاگردهایش را وامی دارد «همدیگر را لو بدهند.» با اخراج تد مسیر زندگی آنها عوض می شود. در سرتاسر داستان راوی از خوبی زندگی معمولی دفاع می کند. اصول او همگی متعلق به خودش هستند.
در بسیاری از داستان های کوتاه جوآن سیلبر مانند «دو عقیده» ، راوی شاهد زندگی خودش است؛ زندگی اش را رک و بی پرده با خواننده در میان می گذارد و خواننده نمی تواند جلو خودش را بگیرد و برای او آرزوی بخشش و مرحمت نکند.

لورا فرمن
وست لیک هیلز، تگزاس

اردک تو اردک منه

دبورا آیزنبرگ

خیلی وقت پیش ـ البته نه اون قدرا، همین چند سال پیش، قبل از اینکه چرخ دنده ها و اهرما و قرقره ها آینده رو از دل زمین بکشن بیرون و بیارن جلو چشم من ـ زیاد مهمونی می رفتم.
تو یکی از این مهمونیا زن و شوهری بودن به اسم کریستا و ری. اونا با آدمایی که من کم و بیش باهاشون آشنا بودم، یا چه جوری بگم، فقط اسمشونو می دونستم دوست بودن. هیچ وقت زیاد با هم حرف نزده بودیم، فقط در حد سلام و احوال پرسی، اما چند سال بود که توی مهمونیای مختلف می دیدمشون و ظاهراً توی اون مهمونی یادشون رفته بود ما با هم دوست نیستیم.
ری و کریستا خیلی پولدار بودن، خیلی، خیلی ام خوشگل بودن، برای همینم می تونستن هر جور دلشون می خواست زندگی کنن. گاهی وقتا از هم جدا می شدن و یکی شون، معمولاً ری، یه مدت با یکی از اون زنای خودنمای دورو ورش می چرخید. همه از موضوع خبردار می شدن و دوستا و اطرافیانشون مثل مرغ سرکنده پخش و پلا می شدن، اما خودشون دو تا دوباره برمی گشتن پیش هم و انگار نه انگار که اتفاقی افتاده.
ری با من گرم گرفته بود و کریستا با آهنگی که توی سر و صدای اتاق گم شده بود می چرخید و با حواس پرتی طرف من لبخند می زد. از اینکه مورد پسند ملوکانه قرار گرفته بودم تعجب کرده بودم! اما دیگه به خودشون بستگی داشت که طرفشونو چقدر خوب می شناسن. حدس می زدم این گرم گرفتن یا معنی ش اینه که یه اتفاق خوب برام افتاده و خودم ازش بی خبرم، اما اونا خبر دارن، یا اینکه قراره یه اتفاق خوب برام بیفته.
با هم حرف می زدیم؛ یعنی آن قدر سر و صدا زیاد بود که داد می زدیم. یه کم بعد فهمیدم اونا یکی از تابلوهای نقاشی منو که اسمش تپه آبی بود خریدن.
تپه آبی رو خریدن؟ من که اونو داده بودم به گراهام! حتماً وقتی داشته می رفته بارسلون تابلو رو فروخته به اونا. به نظر خودم تپه آبی نقاشی بدی نیست، یکی از بهترین نقاشیامه، اما حس کردم حالت صورتم عوض شد، البته کسی متوجه نشد، چون آن قدرآدم توی اتاق بود که ری و کریستا حواسشون به من نبود.
ازم پرسیدن اوضاعم چطوره. وقتی سربسته گفتن که حواسشون بهم بوده ، یه احساس قدردانی و آسایش بچگانه توی دلم پیچید، عزت و وقارمو با خودش برد و حس ترحم به خودم رو جا گذاشت.
چرا به این مهمونیای احمقانه می رفتم؟ هر شب هر شب مهمونی ـ منتظر بودم کسی رو ببینم؟ دیگه آدما رو در رو با هم آشنا نمی شن ـ نمی تونی حرفاشونو بشنوی. البته جز زنای جوون تر که صداهاشون بلند و تیزه و مثل دانلد داک حرف می زنن، انگار حرف زدنو از دانلد داک یاد گرفتن. کی همچین اتفاقی افتاد؟ خودشون رو با شرایط تطبیق داده بودن؟ اما جداً می تونستی صداشونو بشنوی.
صداشون روی اعصابم بود و احساس می کردم دارم پیر می شم. به ری و کریستا گفتم خسته م. نمی تونم بخوابم. تحمل زمستونو ندارم. از کار کردن توی عکاسی هاوارد حالم به هم می خوره. از اون طرفم هاوارد یه مشکلایی داره ـ هفته پیش سه نفر بودیم، این هفته شدیم دو نفر، می ترسم نفر بعدی خودم باشم. وقتی بهشون گفتم که می ترسم، که حالم از زمستون و کارم به هم می خوره، تازه فهمیدم که واقعاً چقدر، چقدر حالم از زمستون و کارم به هم می خوره و چقدر ترسیدم.
اونا گفتن آره، خیلی بده. خوب، چرا یه مدت نمی آی پیش ما؟ ما چهارشنبه می خواییم بریم خونه مون توی ساحل. اونجا اتاق زیاده، می تونی نقاشی کنی. ما کاراتو خیلی دوست داریم. اونجا واسه کار خیلی خوبه، همه همینو می گن، خیلی آروم و ساکته. نورش فوق العاده س، چشم اندازش فوق العاده س.
من گفتم این روزا نمی تونم نقاشی کنم، نمی دونم چرا.
ببین، همه آدما به استراحت احتیاج دارن؛ اونجا الهام می گیری، همه کسایی که می آن اونجا الهام می گیرن. اونجا هیچی فکرتو درگیر نمی کنه، هیچ کاری ام لازم نیست بکنی. آشپز هست. می تونی زیر نور خورشید دراز بکشی تا حالت سرجاش بیاد. می تونی سوار خر شی و بری شهر، دوچرخه و راننده هم هست. چه زبونایی بلدی؟ خوب اصلاً مهم نیست. اصلاً مجبور نیستی حرف بزنی.
با خودم گفتم یادشون می ره دعوتم کردن، برای همین وقتی فرداش یه ایمیل از کریستا گرفتم که ازم پرسیده بود کی می تونم برم اونجا، خشکم زد. یکی از آدماشون ترتیب پرواز رو می داد. کریستا گفته بود می تونم هر چقدر دلم می خواد اونجا بمونم، اگرم بخوام می تونم وسایل کارمو که سنگینن زودتر بفرستم. خیلی از مهموناشون همین کارو می کنن. شبا ممکنه هوا خنک شه، برای همین باید لباس گرم بردارم. اگرم می خوام برم پیاده روی باید چکمه ببرم چون اونجا مار داره و تا جایی که می دونم مار مایه دردسره، اما حشره ها مشکلی ندارن. ویزا لازم نیست. نمی خواد نگران وای فای باشم ـ اونجا هست.
حتماً کسای دیگه که بهشون سر می زدن می دونستن دقیقاً باید چطوری آماده شن. کریستا با دقت همه چی رو بهم توضیح داده بود، حتی درباره مار و ویزا که باید در موردشون بدونم و وانمود کنم خوب البته که به این چیزا فکر کرده ام. یه هفته بعد، پیک بلیت هواپیما رو از پنج طبقه بالا آورد و درِ آپارتمان کوچیک منو زد. تازه اون موقع دو زاریم افتاد، اتفاق خوبی که ری و کریستا از افتادنش خبر داشتن این بوده که اونا یکی از نقاشیای منو خریده بودن، معنی ش این بود که یا تابلوئه ارزشش رو داشته یا به زودی باارزش می شد.
کارم توی استودیوی هاوارد تموم شد؛ استودیو آخرای ماه بعد تعطیل شد. دقیقا به موقع بود و دیگه نه من مجبور بودم استعفا بدم، نه هاوارد مجبور بود موافقت کنه. حداقل برای اجاره آپارتمانم مشکلی نداشتم، گرچه سودش کم بود. آپارتمانمو به یه مَرده کرایه دادم که گربه دوست داشت. همه با تعجب شاهد و ناظر بودن که سقوط املاک اجاره ها رو پایین نیاورده بود!
هاوارد به وسایلی که سی سال عمرشو با اونا گذرونده بود نگاه کرد. به من گفت «سفر به خیر» و بغلم کرد.
هواپیما توی مه برف و یخ بلند شد و روی آبی که خورشید با نورای صورتی و زرد از دلش بیرون می زد پرواز کرد. اینجا زمان فرق داشت ـ یعنی اتفاقایی هم که توش می افتاد فرق داشت؟ کامپیوترم رو برده بودم، اما ممکن بود اصلاً روشنش نکنم تا کارایی که باید انجام می دادم و به مانیتورم حمله می کردن خود به خود ناپدید شن؛ شاید اخبار که مث چشمه های جادویی افسانه ها یه روند می جوشه و زیاد می شه و همه چیزو بد و بدتر می کنه هم ناپدید می شد.
یه لایه چسبناک گرد و غبار از شبی که توی هواپیما مونده بودم روم نشسته بود. توی فرودگاه پنکه های سقفی آروم می چرخیدن و گرما خشک و ملایم بود.
همه هیجان زده به طرف چمدوناشون حمله کردن و من زل زدم به ایمیل کریستا که از روش پرینت گرفته بودم و توش نوشته بود یه نفر می آد دنبالم. یادم اومد شماره کریستا رو توی گوشیم دارم و تو کیفم دنبالش گشتم، اما وقتی دکمه هاشو فشار دادم و به صفحه خاموش و ثابتش نگاه کردم تازه فرق بین گوشی روشن و خاموش رو فهمیدم.
خیلی وقت بود که گراهام توی همه سفرا باهام بود و خودش همیشه از پس دردسر تلفنای بین المللی بر می اومد. کریستا از این موضوع چیزی نگفته بود. همون جا وایستادم، یه شبح لندوکِ دراز کنارم ظاهر شد، اخم کرده بود، داشت به وضعیت پیش اومده فکر می کرد. گراهام! اما شبح موهای ابریشمی روشنش رو عقب زد و آروم منو بوسید و ناپدید شد؛ از قبل هم تنهاتر شدم.
چمدون باد کرده م رو غژغژ کنان این ور و اون ور دنبال خودم می کشیدم و یه فاجعه بالقوه رو توی ذهنم تجسم می کردم. یه باجه پیدا کردم و چند تا اسکناس تک رنگ رو با یک دسته کلفت اسکناس رنگی رنگی که انگار می خواستن از دستم فرار کنن و برن واسه خودشون جشن بگیرن، عوض کردم. با خودم گفتم: به پیش! اما از زور خستگی تلو تلو می خوردم.
داشتم فکر می کردم از کدوم خروجی برم بیرون و بعدش چکار کنم که کریستا جلوم سبز شد. گفت « ری و راننده با هم دعواشون شد» و من رو با خودش کشید و برد» بعدشم ری گذاشت و رفت. دیگه شورش رو درآورده.»
گفتم « یعنی، تصادفی چیزی کرده؟!»
نمی تونستم چمدونم رو سریع بکشم و با کریستا هم قدم شم. کریستا با عصبانیت چمدونو از دستم کشید و گفت «داره یه چیزی می خره!»
«ماشین؟»
«چی؟ توی هواپیما آب خوردی؟ داره یه شرکت می خره. این کارا دیوونه ش می کنه، اما احساسات نقطه ضعفن. منم که همه ش نگرانم. امروز صبح جناب آقای خونسرد خرابکاری خودشو انداخت گردن راننده که هم باغبونه هم آچار فرانسه خونه، اما چه اهمیتی داره ؟ مرسدس آقا خش افتاده و دنیا براش تموم شده، مطمئنم همون شب که مست برگشت خونه و در حیاطو داغون کرد، ماشینو خط انداخته. راننده هم عصبانی شد و گذاشت رفت؛ دقیقاً قبل از اینکه بیاد دنبال تو. بعدشم ری رفت. خدا می دونه کجا رفته. خونه هم پر حسابداره، از همونایی که تو دوست داری باهاشون خوش بگذرونی. البته یکی شون وکیله، فکر کنم یکی دیگه شونم مهندسه. عین سه قلو ان، شایدم چهارقلو، نمی شه فهمید دقیقا چندتان. حالا خودت می بینی. اونا آدمای ری هستن، حیوونای دست آموزشن. یه هفته پیش همه شون عزیز دلش بودن، حالا همه شون شدن یه عده مفت خور که لم دادن اونجا و مشروباشو تموم می کنن و غذاهاشو می لمبونن. به نفعشه واسه شام خونه باشه، چون من حوصله این کله خرا رو ندارم. نگران نباش، تو وضعت خوبه ـ ایموس وینوویچ(۱) اینجاست، البته اون یه کم گوشه گیره، منم تا وقتی که سر و کله ش پیدا شد و معلوم شد از ساحل خوشش نمی آد، خبر نداشتم. می گه داره کار می کنه، خوب البته خیلی م خوبه ـ شاید تا وقتی اینجاست یکی از کاراشو واسمون نمایش بده. به هر حال از هیچی بهتره.»
«ایموس ووینوویچ؟ همون عروسک گردونه؟»
« آره. می شناسیش؟»
نمی شناختمش، اما یکی از نمایشاشو که درباره دو تا جهانگرد و تیمشون بود، دیده بودم. پنگوئن و دولفین و سورتمه و جهانگردای عروسکی توی دل کولاک و زیر آسمون پر ستاره پیش می رفتن تا اولین کسایی باشن که قطب جنوب رو کشف می کنن. ووینوویچ خودش شعرا و آهنگ رو ساخته بود، یه کم حالت اپرا داشت، هر کدوم از جهانگردا در وصف آرزوهای جنون آمیزشون می خوندن و سگ ها از شک، آرزو، وفاداری، خشم و چیزای دیگه می گفتن و پنگوئن ها که خیلی خوب می دونستن یکی از تیما موفق می شه و کلک اون یکی تیم کنده س، داستانو مث دسته کر می خوندن. یه حالت فلسفی داشت، مث سرود کر یه گروه فرشته نشئه بود. ملودی های ترسناک توی صدای باد گم می شد.
کریستا چمدون منو توی صندوق عقب ماشینش چپوند. وقتی توی جاده های پر پیچ و خم زیر نور خورشید راه افتادیم، شب باشکوه نمایش ایموس و وینوویچ دورم پیچید و همین طور که کریستا پشت سر ری غرغر می کرد، خوابم برد. خیلی وقت بود زیاد خوابم نمی برد. صدای کریستا مث یه روبان نقره ای زبر بود که توی تاریکی لطیف برق می زد.
یه دفعه جلو یه خونه جمع و جور لابه لای درختای مو که داشتن گل می دادن وایستادیم. «تو و ایموس اینجا می مونین، فعلاً فقط شما دو تا اینجایین و برای خدمتکارا آسون تره. آشپزخونه تون مشترکه، اما بقیه چیزا جداست.»
همین طور که داشتم از ماشین می پریدم پایین، گفتم «حسابدارا چی؟»
« متاسفانه اونا با ما توی ساختمون اصلی می مونن. ری اصرار داشت، وگرنه خیلی راحت یه ویلا بهشون می دادیم. حالا حداقل توی یه طرف دیگه ساختمونن، اون ور حیاط. سر شام می بینیشون، اما مجبور نیستی باهاشون سر و کله بزنی. فکر کنم فردا دیگه می رن. »
رفتیم توی خونه کوچیک که دو قسمت بود. همون طور که گفته بود فقط یه آشپزخونه مشترک توی طبقه پایین بود که یه در از اتاق من و یه در از اتاق ایموس بهش باز می شد و خیلی م مجهز بود. البته غذا و خوراکی و قهوه و همه چی همیشه توی ساختمون اصلی آماده بود. کلیدای برق و کلید کنترل دمای قسمت خودم و جایی که پتو و حوله های اضافی توش بود رو بهم نشون داد. گفت که شام طرفای ساعت هشت سرو می شه. فقط هر از گاهی اگه مهمون داشته باشیم لباس رسمی می پوشیم، وگرنه لازم نیست. ناهار ساعت یک سرو می شه. صبحانه هم همیشه آماده است. آشپز از ساعت شیش شروع می کنه چون گاهی وقتا ری دوست داره صبح زود شنا کنه. سوال؟!
با دهن باز خیره مونده بودم. گفتم»فکر نکنم، اووم، می شه....؟»
« آره، هر وقت دلت خواست بیا اون ور» تندی بغلم کرد و گفت «خوب، خوش اومدی.»
منظورش از لباس رسمی چی بود؟ با اینکه توی ماشین چرت زدم خیلی خسته بودم، اما اصلاً خوابم نمی اومد. یه شلوار جین برداشتم، بیشتر جین آورده بودم. وقتی ساعتِ روی پاتختی ۷:۴۵ دقیقه رو نشون داد، رفتم طرف جایی که به نظرم ساختمون اصلی بود. از اتاقای خالی رد شدم تا اینکه کریستا جلوم سبز شد. کریستا یک پیرهن تابستونی کوتاه مدل قدیمی پوشیده بود که رنگ کره بود.
سر شام هرکس برای خودش از غذاهای روی میز، یه چیزایی توی دیس که روی یه شعله کوچیک گذاشته بودن می کشید و سر یه میز دراز برق انداخته که برای سی نفر جا داشت می نشست. ایموس عروسک گردون خودشو نشون نداد، اما حسابدارا یا حسابدارا به اضافه وکیل به اضافه مهندس اونجا بودن. کت نپوشیده بودن، همه شون کراواتای وحشتناک رنگ وارنگ زده بودن، شاید فکر می کردن دستاورد در شرف وقوع ری آن قدر بزرگ و مهمه که این سبک مهیب هیچ جلوش هیچه. ری برگشته بود، به من سلام کرد و یه لبخند کوچیک زورکی زد، انگار که دو تا آدمکش خرده پاییم که همین الآن سربازا دستگیرمون کردن. دیگه بهم نگاه نکرد.
از پشت شیشه دیدم که خورشید توی کاسه دره زیر پامون غروب می کنه و نور سوسو می زنه. بالای کوها، اما هنوز روز بود. عجب سرزمینی! نور لطیف و ارغوانی شفق دور میز تابیده بود و مجبور نبودی با کسی صحبت کنی، یا می تونستی یه جوری وانمود کنی که داری با کس دیگه ای حرف می زنی. حسابدارا یه جایی توی اون هوای گرگ و میش که آروم توی اتاق می چرخید با هم حرف می زدن، انگار جوک تعریف می کردن. شلیک خنده های زمخت و بلندشون مث صدای پاره کردن کاغذ بود، بعدِ هر خنده درجا خودشونو جمع و جور می کردن و با احترام به ری نگاه می کردن.
سرزمین ـ منظورم همین بود؟ آروم به کریستا که بغ کرده و نشسته بود گفتم «به چه زبونی حرف می زنن؟»
«واقعاً باید یه کم آب بخوری. نترس، آب تصفیه شده س. توی اتاقت چند تا بسته هست، یادم رفت نشونت بدم، توی یکی از کمداست، اما آب شیر برای دندونات خوبه. »
داشتن انگلیسی حرف می زدن، اما انگلیسی تخصصی. یکی شون داشت یه جوک درباره یه زائر، یه بوقلمون، یه زن سرخپوست و یه چیزی به اسم نرخ معامله اعتباری می گفت.
دوباره همه شون بلند خندیدن. ری با انگشت روی میز ضرب گرفته بود، صدای رعد و برقی می داد که از فاصله دور می اومد. حسابدارا و غیره با قیافه های مظلوم دوباره بهش نگاه کردن و ری یهو بلند شد.
تعظیم کوتاهی کرد و گفت «آقایون! این معامله قراره سود زیادی عاید من کنه، البته با فرض اینکه همه چی طبق پیش بینی پیش بره. اما اگه در لحظه بحرانی یه اتفاقی بیفته و این معامله به نتیجه نرسه، اجازه بدین بهتون یادآوری کنم که شما آن قدر به من لطف داشتین که طبق قرارداد به ازای ساعتایی که برام کار کردین پول گرفتین و در نتیجه تنها بازنده این معامله شماهایین. من از زحمتای شما ممنونم. خیلی امیدوارم، هم به خاطر خودم و هم به خاطر شما، که این اعتماد و اطمینان عجیب شما به اونا یه توجیهی داشته باشه. اما شاید لازم باشه یه لحظه به خودمون بیایم، یه لحظه به این فکر کنیم که ماهیت این کار چقدر پوچ و شکننده س. یا اگه بخوام یه جور دیگه بگم، حتی برای یه لحظه هم فکر نکنین که اگه این قایق غرق شه من براتون طناب می ندازم. مطمئنم همه تون اون معمای ذن استاد بزرگ، شاگردش و اردکی که توی یه بطری گیر افتاده رو یادتونه، مگه نه؟»
لیوان بزرگ شرابشو تا ته سر کشید، قلپ، قلپ، قلپ. «همه درس استادو یادشونه؟ این اردک من نیست، این بطری من نیست، این مشکل من نیست.» لیوان خالی شرابو روی میز کوبید و رفت بیرون.
کریستا گفت «چی بهت گفتم؟»
چی بهم گفته بود؟ اصلاً یادم نمی اومد. حتماً اون موقع خواب بودم. من روی بادای قطبی پرواز می کردم و اون دو تا جهانگرد هدف پوچشون رو زیر ستاره های دوردست که با طعنه بهشون چشمک می زدن دنبال می کردن.
کریستا ادامه داد « فکر کنم اینجا با یکی دوست شده.»
گفتم «عجب» و به این فکر کردم که هر روز صبح یه بخشی از زیبایی و فریبندگی کریستا از بین می ره. چطور زیبایی یه آدم می تونه به این سرعت از بین بره ؟! انگار نه انگار که تا همین چند ماه پیش طبق استانداردها تازه توی مراحل اولیه ش بوده، یا اینکه جاشو به دختری بده که یه دفعه همین طوری در باز شده و اومده تو. دوباره گفتم «عجب.»
«بازم بگو» حسابدارا و غیره از پشت میز غیب شدن. تنها چیز باقی مونده خُرده نون بود. «آره، بازم بگو...»
وقتی کریستا می رفت، گفتم « خوب، فکر کنم دیگه باید بگم شب به خیر. فکر کنم برگردم...»
تو اتاق خواب چمدونمو باز کردم. مشکل اینجا بود که نمی دونستم وسایلمو کجا بذارم. برای همین گذاشتم واسه صبح. اما لپ تاپم رو روشن کردم، انگار جدا شدن از زندگی قدیمیم نسبت به همین چند ساعت پیش دیگه خیلی شدنی و خواستنی نبود.
شلوار راحتیم رو از چمدون بیرون کشیدم و پنجره رو باز کردم که باد بیاد. داشتم حساب می کردم سر میز چقدر مشروب خورده م، انگار که مست بودم، خوب البته فکر کنم بودم. بیشتر خسته بودم، اما کاملاً بیدار و هوشیار. بیشتر وقتا همین وضع رو داشتم ـ کاملاً بیدار و هوشیار و در حال فکر کردن به چیزایی که نمی تونستم تغییرشون بدم. نمی تونستم تغییرشون بدم. نمی تونستم تغییرشون بدم. یه صدای تاپ تاپ عجیب و غریبی می اومد. احساس می کردم صدای یه حیوون وحشیه، مث یه مار بزرگ توی درختای موی پشت پنجره که می خواد پنجره رو باز کنم و راهش بدم توی اتاق.

نظرات کاربران درباره کتاب سرگذشت دختران