فیدیبو نماینده قانونی انتشارات میراث اهل قلم و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب مورتالیته و جیغ سیاه

کتاب مورتالیته و جیغ سیاه
روزنوشت های یک رزیدنت زنان

نسخه الکترونیک کتاب مورتالیته و جیغ سیاه به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۴,۸۰۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب مورتالیته و جیغ سیاه

همه‎ی نگاه‌ها عجیب است. این‎جا یک بیمارستان تخصصی بزرگ است؛ مرکز تولدهای شبانه‌روزی شهر. ما این‎جاییم؛ ما ترسیده‌ایم. از دیشب یک جمله را توی مغزم نشخوار می‌کنم: «می‌ترسم برای یک شروع!» و امروز شروع یک دوره‎ی چهارساله است؛ دوره‎ی رزیدنتی یا دستیاری تخصصی جراحی زنان و زایمان، در بیمارستان مخوف مرکز شهر که قرار است چهار سال خانه‎ی من باشد. اوضاع، گشتاپویی است. رزیدنت‌های سال‌بالاتر، جور خاصی نگاهمان می‌‌کنند؛ انگار از روزهای سخت آینده خبر دارند. سال‌دویی‌ها از آمدن ما خوشحالند. میان جملات کوتاهی که با هم زمزمه می‌کنند، ترکیب «حمال‌های جدید» گوشم را می‌نوازد. یکّه می‌خورم، اما چیزی نمی‌گویم.

ادامه...

بخشی از کتاب مورتالیته و جیغ سیاه

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

مقدمه

آنچه پیش رو دارید، گذر از دورانی است که برایم پر از تجربه بوده است. تجربه‎هایی که دوست داشتم با دیگران در میان بگذارم. این چنین تجربه‎هایی در هر حرفه‎ای به فراخور نوع آن حرفه می‎تواند وجود داشته باشد و اگر نوشته شود، شاید راه‎گشای آیندگان باشد. پزشکی بیش از هر شغلی، «انسانی» است و گاه میان دردهای دیگر انسان‎ها و دردهای خودت گیر می‎افتی. انتخاب درست، سخت است. امیدوارم این نوشته کمکی برای انتخاب‎های سخت باشد.
لازم به ذکر است که جز نام خودم و خانواده‎ام، سایر اسامی شخصیت‎ها و اماکن، خیالی و غیر واقعی است. هرگونه تشابهی فقط از روی تصادف بوده است. از تمام کسانی که در این راه مرا یاری کردند، سپاسگزارم. منت دار و مدیون استادانم در سال‎های رزیدنتی هستم. تا همیشه. (۱)

زویا طاوسیان

فصل اول : آموزش با اعمال شاقه

مهاجرت کردم؛ به همراه خانواده ام به شهری غریب آمدم. چشم گشودم و خودم را مقابل بیمارستان بزرگی یافتم که قرار بود دوران دستیاری زنان و زایمان را آن‎جا بگذرانم. می دانستم پا در راه سختی گذاشته ام. دوره‎ی تخصصی زنان و زایمان سنگین و پرتنش است. همه را از اول می دانستم، اما سختی ها عظیم تر از تمام آن چیزی بود که پیش بینی کرده بودم.
حالا مشکلات آموزشی پیچیده، دارد من و دوستانم را درسته قورت می دهد. ما دانشجوییم، اما دیده نمی شویم. حضور استادان کم رنگ است. موجوداتی به‎نام سال بالایی، همه‎ی شهر را در دست گرفته اند. بیمارستان شده زندانی برای ما، با قانون های نانوشته ای که زندان بان هر لحظه ابداع می کند. این ساختار آموزشی معیوب، غولی عجیب الخلقه است با پاهایی بزرگ و سری کوچک. ما رزیدنت هایِ سال اول، داریم زیر پاهای این غول، له می شویم.

ترس از شروع

همه‎ی نگاه ها عجیب است. این‎جا یک بیمارستان تخصصی بزرگ است؛ مرکز تولدهای شبانه روزی شهر. ما این‎جاییم؛ ما ترسیده ایم.
از دیشب یک جمله را توی مغزم نشخوار می کنم: «می ترسم برای یک شروع!» و امروز شروع یک دوره‎ی چهارساله است؛ دوره‎ی رزیدنتی یا دستیاری تخصصی جراحی زنان و زایمان، در بیمارستان مخوف مرکز شهر که قرار است چهار سال خانه‎ی من باشد.
اوضاع، گشتاپویی است. رزیدنت های سال بالاتر، جور خاصی نگاهمان می کنند؛ انگار از روزهای سخت آینده خبر دارند. سال دویی ها از آمدن ما خوشحالند. میان جملات کوتاهی که با هم زمزمه می کنند، ترکیب «حمال های جدید» گوشم را می نوازد. یکّه می خورم، اما چیزی نمی گویم.
هنوز با هم ورودی هایم آن قدرها گرم نگرفته ام تا از حس ترس و وحشتی که عذابم می دهد با آن‎ها حرفی بزنم. اوضاع آن‎ها هم بهتر از من نیست. سه هم ورودی دیگر را تنها با سلام و احوال پرسی کوتاهی که اول صبح داشتیم می شناسم؛ اما نگاه های آن‎ها هم وحشت زده است. نسرین تندتند آدامس می جود، شهره نگاهش را از همه می دزدد و حنانه بلندبالا و قوی به‎نظر می آید؛ اما چنان لب می گزد و انگشتانش را درهم می پیچد که آنی می فهمی او از همه نگران تر است. اشتیاق تحصیل توی چشم هایمان نیست.
رزیدنت ارشد، مثل یک فرمانده‎ی نظامی وارد پاویون می شود. وراندازمان می کند. بعد آمرانه می گوید: «برین اتاق پزشکان! آقای دکتر نصیری _ مدیرگروه _ منتظرتونن.»
از در پاویون تا در اتاق پزشکان ده قدم هم نمی شود اما برداشتن همین ده قدم، انگار بیش از ده سال طول می کشد. پاهایمان ما را نمی برند. هر چهار نفر حس اُسرا را داریم.
دفتر مدیرگروه یا همان اتاق پزشکان، اتاق نسبتاً کوچکی است با یک میز چوبی بزرگ که آقای دکتر نصیری، متفکرانه پشت آن نشسته است. عینک قاب مشکی را تا نوک بینی پایین می آورد و از بالای شیشه های عینک نگاهمان می کند. دست هایش را در هم قفل کرده است؛ سخت! دورتادور اتاق، صندلی های چرمی بزرگ و راحت چیده اند. اتاق پر از نگاه است؛ همه‎ی استادان حضور دارند؛ مثل این‎که کمین کرد ه باشند تا ما را به دام بیندازند.
مصاحبه شروع می شود؛ پرسش و پرسش ... و ما یکی یکی جواب می‎دهیم. همان اول یقه مان را گرفتند و چند گیر اساسی دادند. از سیر تا پیاز زندگی شخصی مان را هم پرسیدند. در مورد زناشویی‎مان هم نظر دادند؛ دستوراتی مثل این‎که حق نداریم حامله شویم وگرنه «پخ پخ!»
آقای دکتر جمله‎ی معروف و کلیشه ای خود را گفت؛ جمله ای که هرسال در نطق ایشان تکرار می شود: «سال یکی یعنی سنگ زیرین آسیا!» چندبار دیگر هم این جمله را بین سخنانش تکرار کرد تا خوب حالی مان بشود.
منتظر بودیم تا این نطق ملامت بار، زودتر تمام شود و بتوانیم از آن اتاق جان سالم به در ببریم. بالاخره فرمایشات جناب مدیر تمام شد. وِلوِله ای میان سایر استادان پیچید:
- بعضی هاشون های ریسکند!
- باید مواظبشون باشیم؛ اون یکی از همین حالا داره گیج می زنه!
- از همه بدتر اون یکیشونه؛ اون مجرده؛ هم ازدواج در پیش داره هم بدبختیِ حاملگی رو!
- اِ... به این یکی که اصلاً نمی آد دوتا بچه داشته باشه!
آمدیم بیرون. من و نسرین محمدپور را به طرف درمانگاه راهنمایی کردند. حنانه عبادی و شهره نراقی هم قرارشد بروند لیبر یا بخش زایمان. آن‎ها امشب را کشیک ماندند. فردا نوبت ماست که کشیک بدهیم.
من و نسرین از حیاط گذشتیم و به ساختمان درمانگاه رفتیم. درمانگاه شلوغ شلوغ بود؛ انگار همه انتظار ما را می کشیدند؛ نیروهای تازه نفس و تابلو! من و نسرین شانه به شانه راه می رفتیم؛ می ترسیدیم از هم دور شویم.
هنوز وارد درمانگاه نشده، سیل دستورات را از چپ و راست بر سرمان ریختند و بلافاصله از هم جدایمان کردند. من به اتاق مخصوص بیماری های زنان رفتم و نسرین در اتاق مربوط به مراقبت های بارداری مشغول شد.
از یک طرف مریض ها توی درمانگاه این ور و آن ور می رفتند و می خواستند زودتر کارشان راه بیفتد و از طرف دیگر، همه‎ی رزیدنت ها با هم و سر هم جیغ می زدند. من هاج و واج مانده بودم.

نه غذا، نه خواب

پاویون، چند اتاق تروتمیز داشت با دو تا تخت توی هر اتاق. به ما گفتند: «شما سال یکی ها این‎جا تخت ندارین!» یعنی ما حق خواب و استراحت نداشتیم؛ همیشه باید توی لیبر (بخش زایمان) می ماندیم. این جوری کشیک اول شروع شد!
از ساعت چهار صبح بیدار شده بودم. فرصت صبحانه خوردن به ما ندادند. وقتی ظهر شد از ایزدپناه (یکی از سال دویی ها) اجازه گرفتم که برای ناهار بروم اما سال بالایی محترم، باوقار تمام توضیح داد: «غذا بی‎غذا!»
ساعتی بعد، وقتی حال نزارم را دید گفت: «ببین! این‎جا الان خیلی شلوغه! یه مریض هم که فوله (شرایط نزدیک زایمان یک زن)؛ غذاتو بیار این‎جا تو لیبر! بین معاینه‎ی مریضا می تونی تندتند چند لقمه بخوری؛ البته الان نه؛ ساعت پنج پی.ام! راستی سال بالایی ها نباید ببینن که یه سال یکی داره چیزی می خوره وگرنه کارش ساختس!»
فشار حروف «پی.ام» آن قدر زیاد بود که لِه ام کرد. گرسنگی از یادم رفت. ناشتا ماندم تا ساعت پنج عصر. یکی از انترن ها لطف کرد و بشقاب غذای سردشده ام را از پاویون به لیبر آورد. بشقاب را به اتاق استراحت ماماها که گوشه‎ی لیبر بود بردم.
دو لقمه از غذای ماسیده را از گلو پایین دادم که مسئول ماماها سر رسید و گفت: «این‎جا که نمی شه خانم دکتر؛ این‎جا اتاق ماست. شما باید برید پاویون غذا بخورید!»
- ولی ما اجازه نداریم بریم پاویون.
- به ما مربوط نیست خانم دکتر، خودتون می دونید... اما این‎جا نه!
شاید فکر کرده بود آن قدر گرسنه ام که ممکن است اتاقشان را با بشقاب غذایم یکجا قورت بدهم! غذا را رها کردم. دوباره با همان شکم گرسنه به کارم ادامه دادم.
از صبح زود بچه هایم را در مهدکودک بیمارستان گذاشته ام. هیچ خبری از دوقلوهای سه ساله ام ندارم؛ نمی دانم غذا خورده اند یا مثل من گرسنه اند. چیزی نمانده؛ چهار سال دیگر همه‎چیز رو به راه می شود!
نوزدهمین زن باردار، فول است. باز هم داد رزیدنت سال بالایی درآمده. بروم تا یک کوچولوی دیگر را به این دنیای بی رحم معرفی کنم.

به آخر نمی رسد این شب

شلوغ است، خیلی. دو تا سال دویی _ پهلوانی و ایزدپناه _ با هم دارند لیبر را می چرخانند. از صبح، من و نسرین را سر ترمیم اپی زیوتومی (بخیه ای که بعد از زایمان طبیعی روی برش مربوطه می زنند) نشانده اند. سرمان داد می زنند. اصول بخیه زدن را یک سال سه ای بداخلاق یک بار برایمان توضیح داد؛ سال سه ای بداخلاقی که بعدها «دکتر جیغ سیاه» نام گرفت. او با سرعت یک بخیه را ترمیم کرد و رو به من و نسرین گفت: «همین! باید ده دقیقه ای بتونین اپی بدوزین!»
رویای من و نسرین در مورد این‎که سروکله‎ی یکی از استادها توی لیبر پیدا شود تا نحوه‎ی صحیح زایمان گرفتن و ترمیم اپی را به ما آموزش بدهد تبدیل به خیالی پوچ شد. ما دانستیم که سال یکی در بیمارستان، هیچ موجودیتی برای استادها ندارد؛ آن‎ها برای آموزش ما نمی آیند و ما مجبوریم از سال بالایی ها _ به خصوص سال دویی ها_ چیزهای لازم برای سال اول را یاد بگیریم.
نسرین توی همین چند روز کلافه شده؛ او از همه‎ی ما بیشتر به این‎جا آشناست، چون دوره‎ی پزشکی عمومی اش را توی همین دانشگاه گذرانده و وقتی انترن زنان و زایمان بود توی همین بیمارستان بی انصافی های زیادی دیده است و شاید هم به‎خاطر همین، بی تاب تر از من و شهره و حنانه به‎نظر می رسد.
تندتند آدامس می جود و هرچه سال بالایی ها به او خرده می گیرند با یک لبخند کجکی دست به سرشان می کند. نسرین مجرد مانده اگرچه از بقیه‎ی ما سه سال بزرگ تر است. شاید مشکلات زندگی خانوادگی از آن نوعی که ما داریم دست وپاگیرش نباشد؛ اما او هم دردسرهای خاصی دارد. نگران پدر و مادر پیرش است که در تهران تنها هستند. مجبور است خوابگاه برود در حالی که شرایط خوبی در خوابگاه وجود ندارد و از همه بدتر این‎که از جو این بیمارستان هراسی عجیب دارد؛ هراسی که به سال های قبل (دوران دانشجویی و انترنی) او برمی گردد.
- زویا! این وضع قابل تحمل نیس. چشمام دیگه خسته شده. ما رو با کارگر خیاط خونه عوضی گرفتن!
خنده ام می گیرد. همیشه میان آه و ناله هایش یک تکه‎ی بامزه می پراند؛ جوری که خستگی من کمتر می شود.
در حالی که سوزن را از میان بافت بیمار بیرون می کشم و زن هیاهو می‎کند، می گویم: «همینه دیگه، رزیدنت زنانیم؛ باید طاقت بیاریم!»
خودم به حرفی که می زنم معتقد نیستم. سرم درد گرفته. ما و انترن ها همین طور بخیه می زنیم. هرچند دقیقه یک بار سال دویی ها می آیند بالای سرمان. با انترن ها کاری ندارند اما تا می توانند سر من و نسرین غر می زنند، داد می کشند، از این‎که خیلی کند هستیم شکایت می کنند و بعد هم می‎روند. بعد از رفتن آن‎ها، به کارگرهای شلاق خورده ای می مانیم که سرکارگرهای بی رحم، آزارشان داده باشند.

گزارش های خواب آلوده

ساعت چهار صبح زنگ ساعت، مخم را سوراخ می کند. می دوم؛ دویدن بی وقفه شروع می شود. نسرین هم مثل من می دود. سری به دستشویی می زند، به صورتش کرم می زند، رژ صورتی می مالد و می آید بیرون. سال دویی ها می بینندش و به طعنه، آرایش هول هولکی اش را مسخره می کنند.
از غذا و آب خبری نیست. شب می شود و ما زایمان‎های پی درپی را کنترل می کنیم. از خواب هم خبری نیست. نسرین طاقت نمی آورد. بیشتر شب ها گله می کند. دیشب رودرروی ایزدپناه سال دویی ایستاد و گفت: «خانم دکتر! بذارین دو ساعت برم چرت بزنم. باورکنین الان نمی تونم برم پذیرش؛ همه چی رو اشتباه حساب می کنم. خواب خوابم!»
چشم های ایزدپناه گرد شد؛ گرد گرد. بعد بیضی شد؛ بعد یه وری شد. گفتم الان هر دوتا چشمش از حدقه می پرد بیرون!
- دکترمحمدپور! تو خجالت نمی کشی؟ به یه سال بالایی می گی خوابت می آد؟! مگه ما این روزها رو نداشتیم؟ همین شبا و روزا رو ما هم تجربه کردیم. صدات در نیاد! بدو برو پذیرش، بعد هم گزارش کن!
نسرین دمق شد. آدامس جویدنش را از سرگرفت. داشتم تو پرونده‎ی یک بیمار شرایطش را یادداشت می کردم. دیدم آرام سراغم آمد و گفت: «می شه خواهشی بکنم؟ دارم گیج می زنم؛ تو به جام می ری پذیرش؟»
توی چشم های قهوه ای اش، فرشته‎ی خواب را می دیدم. چشم های خودم هم داشت بسته می شد. یک فشار محکم روی پلک هایم آوردم و دوباره بازشان کردم. بعد بدون من من جواب دادم: «معلومه! من می رم. تو این‎جا بشین یادداشتا رو کامل کن، یه کمی استراحت کن!» نسرین نشست روی صندلی. سرش را روی میز گذاشت و بلافاصله خوابش برد.
رفتم پذیرش. با این‎که ساعت یک بامداد بود اما هنوز ۴- ۵ مریض نشسته بودند و منتظر بودند کسی بیاید تا دردهایشان را بازگو کنند. انگار توی خواب حرف هایشان را می شنیدم. گوشی تلفن را برداشتم. خواب آلوده به ایزدپناه گزارش کردم. اول شاکی شد که «چرا تو رفتی پذیرش؟ اون محمدپور تنبل بازی درمی آره!» بعد هم کلی گیر به گزارش خواب آلوده ام در مورد مریض ها داد و چند راهنمایی کوچک کرد.
خستگی تمام نمی شود. بیدار هستیم تا صبح. صبحگاه از همه بدتر است. سالن پر می شود از رزیدنت ها، انترن ها و دانشجوها. بعد استادها می آیند. استادی که شب قبل آنکال بوده هم هست. یکی از سال دویی ها _ فعلاً _ می رود تا گزارش کشیک را بخواند. وقتی دو ماه از رزیدنتی مان بگذرد، این وظیفه‎ی صبحگاهی به ما سال یکی ها محول می شود. حالا باید به زور پلک های سنگینمان را باز نگه داریم و به گزارش کشیک شلوغ شب قبل گوش کنیم.
نسرین آدامس تعارف می کند. برنمی دارم. نسرین با حرص آدامس می‎جود. روز اول که در پاویون دیده بودمش چقدر گرم و هیجان انگیز بود. موهای خرمایی بلندش تا کمرگاه می رسید. قدش کوتاه بود اما بلند می دید. راستی اگر نسرین با من نبود چطور این شب های خسته کننده به صبح می‎رسید؟
روز اول دستش را جلو آورد و با صمیمت دست مرا فشار داد. وقتی فهمید دو دختر کوچولوی دوقلو دارم چهره اش باز شد، ذوق‎زده گفت: «می دونی زویاجون! من و خواهرم با هم دوقلوییم؛ البته پنج تا خواهر دیگه بزرگ تر از ما هستن. اونها ازدواج کردن. خواهر دوقلوی من مامایی خونده؛ اونم پارسال عروسی کرد. راستی حالا هم بارداره! می دونی، خیلی براش خوشحالم؛ ولی خیلی نگرانم؛ آخه به هم وابسته ایم.»
نسرین وظیفه‎ی مراقبت از پدر و مادر مسن خود را به‎عهده دارد. قبولی نسرین توی دانشگاه این شهر باعث شده بود مجبور شود پدر و مادرش را ترک کند. همین قضیه خیلی آزارش می داد.
بعد چهره اش درهم رفت، آهسته گفت: «حالم از این گزارش هایی که توی خواب می شنوم به هم می خوره. اون حنانه رو نگاه کن! یه جوری داره گوش می ده که انگار مهم ترین خبرهای عالمو می خونن. خوش به حالش! خوش به حالتون! شما این رشته رو دوس دارین ولی من که فکر نمی کنم طاقت بیارم!»
ایزدپناه هنوز داشت پشت تریبون صغری کبری می چید. من فکر کردم روزهای بعد که باید خودم آن‎جا بایستم و خواب آلوده از ماجراهای شب پیش بگویم چقدر برایم سخت و عذاب آور خواهد بود، اما آن روزها هم می رسید و تنش های صبحگاهی بیشتر می شد.
نسرین دوباره زمزمه کرد: «راستی از دخترهای ماهت چه خبر؟ خیلی نازن! می دونی، وقتی منو می بینن و می گن خاله نسرین، حظ می کنم؛ یاد خواهرزاده های جورواجورم می افتم.» این دفعه فراست _ سال دویی _ برگشت و دعوایمان کرد. نسرین ساکت شد؛ بعد هم سرش را روی دسته‎ی صندلی گذاشت و خوابید.
گزارش صبحگاهی تمام شد. استادها گیرهایشان را دادند. یک ربع آخر مورنینگ (گزارش صبحگاهی) با چشمان باز خوابیده بودم. هرچه زور می زدم یادم نمی آمد که چه چیزهایی گفته اند! انگار همه چیز توی خواب می گذشت.

لقمه‎ی خوشمزه

از صبح که بیدار شده ام و سر پا هستم، چیزی نخورده ام. حالا نزدیک غروب است، بالای سر یک بیمار فول ایستاده ام. دست هایم را دستکش های کرم رنگ لاتکس پوشانده اند. به مریض کمک می کنم تا بهتر نفس بکشد. بعد می گویم زور بزند؛ تا جایی که می تواند زور بزند. زن زور می زند. سر جنین را می بینم و زن را تشویق می کنم. مثل همیشه توی این لحظات، زن مدفوع می کند. ماسک کتانی روی بینی ام است تا بوی مدفوع زیاد آزارم ندهد.
گرسنه ام؛ خیلی گرسنه ام. نسرین شاد و شنگول از راه می رسد. او هم مثل من از صبح تا حالا دویده و جز آدامس چیزی نخورده. برقی که توی چشمانش هست خوشحالم می کند. معلوم است با خبر خوشی آمده. در گوشم می گوید: «یکی از ماماها اینو داد.» یک کیک کوچک در دست دارد. آن را نصف می کند. نصفش را توی دهانش می چپاند. ماسک را از روی دهان و بینی ام پایین می کشد و نصف دیگر کیک را توی دهان من می گذارد.
بیمار زور می زند. سر بچه به سمت پایین می آید. زن مدفوع می کند. من کیک را توی دهانم می چرخانم و می بلعم. انترنی در کنار تخت روبه رویی نشسته و دارد یک بیمار دیگر را اینداکشن می کند. ناگهان از سر اینداکشن بلند می شود و عق زنان به طرف دستشویی می دود. حق دارد؛ صحنه حال به هم زنی است، اما من خوش مزه ترین و زندگی بخش ترین لقمه را از گلویم پایین داده ام!
به نسرین نگاه می کنم و هر دو می خندیم.

بی خوابی در لیبر

باید بدون آن‎که وقفه ای در کار باشد، ۳۲ ساعت کشیک بدهیم. با چشم های باز، خواب می بینم. تنها حدود ۱۴ساعت (تا شروع کشیک بعدی) می توانیم به خانه برویم. سایر دوستانم این زمان را به‎طور کامل استراحت می کنند؛ اما من دو کودک سه ساله دارم که وقتی آن‎ها را از مهدکودک شبانه روزی به خانه می برم، می خواهند با من بازی کنند. باید غذایشان بدهم (مثل دو جوجه گنجشک)، شیر برایشان گرم کنم، حمامشان کنم و هی دور خودم بچرخم تا ساعت ۱۲ نیمه شب بشود.
من چهار ساعت می خوابم یا در واقع بی هوش می شوم. ساعت چهار صبح بیدار می شوم. همسرم هم بیدار می شود تا برای کار به تهران برود. من جوجه هایم را برمی دارم.
برای ویزیت، ساعت۴:۳۰ صبح در بیمارستان هستم. گاهی مهدکودک شبکار ندارد. طوری که سال بالایی ها بیدار نشوند و فحشم ندهند، با بچه ها وارد سالن پاویون می شوم. ما سال یکی ها اتاق و تخت نداریم. بچه هایم را زیر میز غذاخوری می خوابانم و بدوبدو برای ویزیت به بخش می روم. آماده ام که سال بالاها جواب سلامم را ندهند و به من پرخاش کنند؛ بغضم را تند قورت بدهم و سر جلسه‎ی خاله زنکی گزارش صبحگاهی (مورنینگ) استادها، با تحریک سال بالایی ها به صلابه ام بکشند، تحقیرم کنند و... تا ۳۲ ساعت دیگر!
تنها شادی کوچکم در این محیط وحشت بار نوزادان زیبایی هستند که اولین نفس را توی دستان من می کشند و بعد از ته دل فریاد می زنند؛ نوزادانی که برای خبیث شدن، سال ها به‎دنیا بدهکارند.

نظرات کاربران درباره کتاب مورتالیته و جیغ سیاه

روایت پزشک زن از دوران رزیدنتی خود در بیمارستان زنان و زایمان شهر زنجان در سال های ۸۱ تا ۸۵، نه تنها خاطره نویسی جذابی است بلکه ارزش مردم شناسی دارد و سیستم پزشکی فشل مملکت، سلسله مراتب بی معنا و غیردموکراتیک، عادت به استفاده از نیروهای ارزان و بیگاری و ... را نشان می دهد، اگر به مردم شناسی یا جامعه شناسی یا پزشکی علاقه دارید، این کتاب را حتما بخوانید.
در 2 سال پیش توسط فاطمه موسوی
خوب است حداقل منابعی هم هست که از سختی این رشته به جای درآمدشان هم حرف می زند!!!
در 3 سال پیش توسط mis...kuy
من مادرم متخصص زنانه با لحظه لحظه ی این کتاب زندگی کردم اگه درآمدی هم دارن پول خون و اعصاب خودشون و بچه هاشونه...تنها رشته ایه که جون دونفر مطرحه استرسش خیلی زیاده
در 1 سال پیش توسط نیلز
رشته زنان واقعارشته پراسترسیه وواقعاجوحاکم برآن همین طوره.واقعاحرفی نمیمونه جزوحشت تاحدی که من فکرمیکردم نویسنده درواقع انصراف دادوبعدازاون ساختگیه ولی اون تونست باشجاعت اون راه روبره
در 2 سال پیش توسط roy...i94
به بچه هایی که میخوان پزشکی بخونن افق دید بازتری از این رشته میده
در 2 سال پیش توسط mar...jad
کتاب فوق العاده قشنگیه، همچنین اطلاعات عمومی رو هم بالا میبره
در 3 سال پیش توسط sad...d12
خیلی کتاب قشنگ و عالیه...تجربه قشنگیه...میشه حس و حال هر لحظه زویا طاووسیان رو حس کرد...★
در 3 سال پیش توسط rnn...far
کتابی است برای دیدن از نگاه یک پزشک
در 3 سال پیش توسط mms...em2
عالی بود تجسم فضای بخش زنان که گویا درهمه دانشگاهها همین است.کی گفته سربازی آبدیده می کنه .واقعا تحمل بخش زنان زره فولادین می خواهد
در 12 ماه پیش توسط شیرین آزاد
من با این کتاب و خاطرات آن زندگی کرده ام. خاطراتی که نشان می دهد پزشکان برای این که بتوانند دردی از ما دوا کنند خود چه دردهایی کشیده اند. بعید است کسی شروع به خواندن این کتاب کند و بتواند آن را زمین بگذارد.
در 3 سال پیش توسط mah...ian