راهپلۀ پشتبام جایی بود که من برای فرار به آنجا میرفتم.
بیشتر آدمهایی که در آپارتمان زندگی میکردند، عادت داشتند از آسانسور استفاده کنند، مگر اینکه آسانسور خراب باشد. اما در خانۀ ما وقتی آسانسور خراب بود، هیچکس سراغ پلههای پشتبام نمیرفت و به همین دلیل من آنجا را برای نشستن انتخاب میکردم.
بعضی روزها بیلی، بهترین دوستم، هم به من ملحق میشد. اما بیشتر اوقات وقتی اوضاع خانه به هم میریخت، من تنها به راهپله میرفتم و آنجا مینشستم. اتاقخوابم جای مناسبی نبود، زیرا خواهر و برادر کوچکترم هم با من در یک اتاق بودند و آپارتمان کوچکمان نیز کوچکتر از آن بود که وقتی صدای پدر و مادرم بلند میشد، بتوان جایی برای فرار پیدا کرد. اما وقتی روی پلههای پشتبام مینشستم، احساس امنیت میکردم. آنجا پناهگاه من بود. لانۀ شخصیام.
البته راهپله هم جای آرامی نبود. آنجا هم صدای مشاجرۀ دیگر همسایهها و کوبیده شدن درها و بالا و پایین پریدن بچهها را از طبقات پایین میشنیدم. صداها از میان دیوارهای بتنی راهپلۀ طولانی را میپیمود و در گوشهایم میپیچید. اما بههرحال آنجا آرامش داشتم و اگرچه گاهی گریه میکردم، بیشتر وقتها به بازی بسکتبال، یانکیها و احتمال اینکه شاید من هم روزی مانند میکی منتل یک بازیکن کلیدی خط حمله شوم، فکر میکردم. همچنان که بزرگتر میشدم، افکارم هم روی آن پلهها تغییر میکرد. دیگر به جای بسکتبال به ترک کردن خانه فکر میکردم. سعی میکردم تصویر زندگی خارج از مرزهای محدود کودکی را تجسم کنم. به یاد آوردن فانتزیهای آن روزها کمی سخت است، اما میدانم دلم چه میخواست. دلم میخواست نگرانی و وحشتی را که حس میکردم، با چرخاندن دستگیرۀ در آپارتمان شمارۀ ۷ تخلیه کنم.
وقتی به آن آپارتمان کوچک دو اتاقخوابه در پروژۀ ساختمانی بِیویو در محلۀ کانارسی، واقع در حاشیۀ مرداب سابق جنوب غربی بروکلین رفتیم، سهساله بودم. سال ۱۹۵۶ خانوادۀ من یکی از هزاران خانوار کمدرآمدی بود که مشمول زندگی در آپارتمانهای تعاونی آجری نوساز ادارۀ شهرسازی نیویورک سیتی شده بود. آن آپارتمانها جایگزین محلههای فقیرنشین و در حال ویرانی شهر بودند. پروژههایی مانند آپارتمانهای بِیویو برای یک زندگی ایدهآل و راحت طراحی نشده بودند، فقط نقطۀ شروعی برای یک زندگی بهتر بودند. من دقیقاً نمیفهمیدم مفهوم این حرف چیست؛ اما این چیزی بود که مادرم سالها سعی میکرد آن را در ذهنم فرو کند. اینکه چیزی بهتر از آپارتمانهای بِیویو وجود دارد و من میتواتم به آن برسم، فقط دیدن و تصور کردنش برایم کمی سخت بود. چیزی که هر روز میدیدم، پدرم بود که ساعتها روی مبل افتاده بود و مادرم اسمش را آقای افقی گذاشته بود! رد پای خشم و ناامیدی او – از خودش، از ما، از رئیسهایی که هرگز ندیدم و سیستمی که هرگز نفهمیدم- در تاروپود زندگی ما رخنه کرده بود.
من در آن راهپله فاصلۀ کوچکی میان خودم و فضای خفقانآور خانه ایجاد کرده بودم. با نشستن روی پلههای سفت و سرد آن راهپله که روشنایی اندکی داشت، آرامش مییافتم. اما میخواستم بدانم پشت دیوارهای بتنی راهپله چه میگذرد.
کانارسی، بروکلین، آخرین ایستگاه خط اِل قطار نیویورک سیتی بود و هنوز هم هست. روی همان پلهها فکر اینکه بیرون از دنیای کوچک من چه چیزی ممکن است وجود داشته باشد، بهتدریج شکل گرفت.
خاطرات دوران کودکیام در تمام زندگی با من بودهاند و بهشدت مرا تحت تأثیر قرار دادهاند. با به یاد آوردن پدرم میدیدم که وقتی اعتبار کسی خدشهدار شود، چه اتفاقی برای زندگیاش میافتد، با به یاد آوردن مادرم، این باور در من شکل میگرفت که آخرین ایستگاه قطار لزوماً آخرین ایستگاه زندگیات نخواهد بود و اینکه من میتوانم کار کنم، یاد بگیرم، برنامهریزی کنم و برای خود دنیایی غیر از آنچه در آن متولد شدهام، تصور کنم.
درنهایت با کنار هم گذاشتن پدری که بسیار کمتر از چیزی که میخواست، داشت و مادری که بسیار بیشتر از آنچه داشت، برای فرزندانش میخواست، تصمیم گرفتم تا آیندهای متفاوت برای خود متصور شوم تا دنیای خود را آنطور ببینم که میتوانست باشد نه آنطور که بود. این تصور به عادت ذهنی من درآمد و درواقع داستانی است که میخواهم در این کتاب برایتان تعریف کنم: اینکه چطور میتوانیم با نگاه شفاف و آگاهانه به گذشته آیندۀ بهتری برای خود تصور کنیم و با نیروی اراده و عمل آن را تحقق بخشیم.
راهپله اولین جایی بود که تصوراتم شکل گرفت، اما آخرین جا نبود. وقتی اولین کسبوکارم را اواسط دهۀ ۸۰ شروع کردم، از سنتهایی قدیمی یا حتی باستانی الهام گرفته بودم: نخست قهوه که قرنها بود مردم آن را مصرف میکردند و دوم نیاز انسانها به ارتباط و اجتماع که در دیانایِ همۀ ما ریشه دوانده است. من راه متفاوتی برای کنار هم آوردن این دو سنت تجسم کردم و آن هم کافههای استارباکس بود. وقتی اولین اسپرسوکافۀ خود را باز کردم، میخواستم جایی باشد که مردم برای فرار از آشفتگیهای روزمره آنجا احساس آرامش و تعلق کنند و تقریباً چهل سال بعد، رفتن به استارباکس به عادت دائمی میلیونها نفر در بیش از ۷۷ کشور دنیا تبدیل شد. این استارباکس بود که به «نقطۀ امن» این آدمها تبدیل شده بود، نه خانه، نه راهپله و نه محل کار آنها.
برای من ایدۀ «نقطۀ امن» چیزی نیست که با یک چهاردیواری تعریف شود. یک طرز فکر است. یک چهارچوب فکری، راهی برای ابراز وجود در جهان؛ به همین دلیل بود که تصمیم گرفتم کسبوکاری پردرآمد به راه بیندازم که پیامش این باشد: همۀ مردم از هر جنس و نژاد میتوانند کنار هم جمع شوند و حال یکدیگر را بهتر کنند.
از این لحاظ، ویژگیهای سفر استارباکس به نوعی بازتاب ویژگیهای سفر امریکا بود. نه به این معنا که کشور، نوعی کسبوکار است؛ به این دلیل که کسبوکار یک کشور همواره چالشی بوده است برای ایجاد توازن میان اولویتهای بهظاهر رقابتی انسانیت و سعادت. من عمیقاً اعتقاد دارم که استارباکس تلاش کرده است شرکتی متفاوت باشد - شرکتی که پدر خود من بهعنوان یک عضو طبقۀ کارگر هرگز شانس کار کردن برای آن را نداشت- و گمان میکنم شرح داستان آن در این نقطۀ بحرانی تاریخ کشورمان خالی از لطف نباشد؛ نقطهای که نیاز مبرمی به بازگرداندن صداقت و اعتبارمان داریم.
شاید این صفحات بیش از آنکه داستان من یا داستان استارباکس باشد، داستان جایی باشد که هر دو در آن متولد شدیم: ایالات متحدۀ امریکا. روایت درهمتنیدۀ سالهای جوانی و آخرین سالهای فعالیتم در استارباکس داستان بزرگتری میگویند. این داستان روایت نوآوری و تکرار است. داستان فرصتهاست. داستان قدرت انسان در تغییر زندگی خویش و زندگی دیگران. این داستان روایت میکند ما برای خود و دیگران چه کارهایی میتوانیم انجام دهیم و همچنین مسئولیتی که هر یک باید برای خلق آیندهای بهتر بر عهده بگیریم. بله، باید!
ایدهآلهایی که کشور ما بر اساس آنها بنا شد، ارزشهایی مانند برابری و آزادی برای همه، هنوز نیز نیاز به درک و تحقق دارند. ماهیت آنها در برخی نقاط دنیا و کشورمان بهشدت در خطر است. حتی تداوم دموکراسی امریکا نیز دیگر نمیتواند یک نتیجهگیری قطعی باشد. در حقیقت، رؤیای امریکایی که من با آن زندگی کردم و هنوز نیز باورش دارم - این باور که همۀ افراد باید برای رشد و پیشرفت فرصت برابر داشته باشند- در حال فروپاشیدن است. باید فرصتهای عادلانهتری ایجاد شود و افراد بیشتری شانس دنبال کردن رؤیاهایشان را داشته باشند، خواه این رؤیاها متواضعانه و خواه جاهطلبانه باشند. اکنون زمان آن است که ما دربارۀ آن فرصتها سخن بگوییم. ما با هم و در کنار هم این توانایی را داریم که وعدۀ کشورمان را محقق کنیم و من امیدوارم با این کتاب بتوانم دین خود را در این راه ادا کنم.
در آخر اینکه من این کتاب را برای آن نوشتم که به آینده خوشبینم و میخواستم آنچه را از گذشته آموخته بودم، با شما قسمت کنم. این نوشتار نه یک کتاب خاطرات، که بازتاب صادقانهای است از اینکه چطور اولین تجربههایم - که برخی از آنها را تا امروز جایی بازگو نکرده بودم- شکل گرفتند و زندگیای را ساختند که از همان روزی آغاز شد که راهپله را ترک کردم و در جستوجوی رؤیاهایم و آنچه گمان میکردم شدنی است، راهی غربِ کشور شدم. این کتاب، کتابی تجاری نیست، اما پشت صحنۀ یک سفر تجاری است که به مهمترین سؤال عصر ما پاسخ میدهد: چگونه میتوانیم تغییری تأثیرگذار در دنیا به وجود آوریم و آیندهای امن، عادلانه و منصفانه که سزاوار آنیم، خلق کنیم.
امیدوارم این کتاب بتواند جرقهای در شما روشن کند، جرقهای که شروع یک جنبش باشد؛ جنبشی که برای کشف فرصتها و منابعی که در اختیار داریم و آنچه میتوانیم برای توسعۀ این منابع انجام دهیم، ضروری است. انگیزهای که سرمایههای خود را کشف کنیم و آنها را در راستای پیشرفت خود و دیگران به کار گیریم. این پیشرفت نه فقط با کشف منابع مادی که با کشف مهارت، نبوغ، تخصص، همدلی، شبکههای اجتماعی، روح همکاری، شهامت و فناوری حاصل میشود؛ و نیز با تبدیل فضاهای مجازی و فیزیکی معمول به فضایی برای تعامل متمدنانه و محترمانه. هیچیک از ما نمیتوانیم در انزوا دوام بیاوریم. ویژگی جوامع شاد و سالم همبستگی اعضای آنهاست.
گاهی سخت است ورای آن چیزی را ببینیم که روبهرویمان وجود دارد؛ بهویژه وقتی آشفتگیها جلوی دیدمان را گرفته باشند. به اعتقاد من اراده و توانِ بازسازی آینده و همچنین ایدهای که در نوجوانی به ناخودآگاهم راه یافت، قلب تپندۀ هر کشوری است. اینکه چطور مسحور این ایده شدم و چطور این ایده طی سالها تجلی یافت، داستان موازی این کتاب است که سرانجام آمادهام تا آن را بازگو کنم.