چند سال پیش مصاحبهای را در مورد استیو جابز خواندم. استیو میگفت که هیچ ایدۀ جدیدی، چیزی بیشتر از ترکیب تازهای از عناصر قدیمی نیست. او معتقد بود که ساختن ترکیبات تازه به توانایی ما در دیدن رابطهها ارتباط دارد. این همان معیار تشخیص یک انسان خلاق است.
چنین انسانهای خلاقی این قابلیت را دارند که ارتباطات بین عناصر را بهخوبی مورد شناسایی قرار دهند و همچنین روابط بین آنها را به بهترین شکلی میتوانند پیدا کنند. آنها چون تجربه و مهارت بیشتری نسبت به دیگران دارند، قادرند این کار را ماهرانه انجام دهند.
آنها برای وصل کردن نقطهها بسیار ماهرانهتر عمل میکنند، چراکه نقطههای بیشتری را برای وصل کردن در اختیار دارند.
استیو اشاره کرده بود که در حرفۀ متخصصین یک مشکل بزرگ وجود دارد، گرچه آنها خیلی میدانند، اما باز کل دانستههایشان در یک زمینه خلاصه میشود و به همین خاطر نقاط خیلی زیادی برای به هم مرتبط کردن در اختیار ندارند. پس بهناچار تنها میتوانند یک راهحل قابل پیشبینی را در یک مسیر مستقیم ارائه دهند.
یکی از خلاقین بزرگ در زمینۀ آگهی، به نام کارل الی معتقد بود که یک انسان خلاق تشنۀ دانستن مطالب بیشماری است، از تاریخ باستانی گرفته تا ریاضیات قرن نوزدهم، تکنیکهای فناوری مدرن، طرز چیدن گلها و حتی جدول پیشبینی نرخ آیندۀ کالاها در آینده. چرا که آنها هرگز نمیدانند در چه زمانی ممکن است این دانستهها برایشان به کار آید و بتوانند از آنها بهره ببرند.
هرچه که دامنۀ دانستهها گستردهتر باشد، ترکیبات غیرقابل پیشبینی و ایدههای دور از انتظار' بیشتر به فکر شخص خطور میکند.
همانطور که استیو جابز معتقد بود، هرچقدر سطح فکر شخص بنا به دانش او و تجربههایش وسیعتر گردد نقطههای بیشتری را برای متصل کردن در اختیار خواهد داشت، که درنتیجه کار شخص را به یک کار خلاقانۀ منحصربهفرد تبدیل خواهد کرد.
در تأیید این گفته، سالها قبل کتابی از یک پروفسور هندی درزمینهٔ ریاضیات خواندم. او در کتابش نوشته بود که این امکان وجود دارد که ما قادر باشیم از سطح وسیعتری از مغزمان استفاده کنیم، البته نه بهشکل مرسوم. درحقیقت کاملاً برعکس!
مسئلۀ مهم و سری، مجدداً همان ارتباطات است. بهطور مرسوم مردم تنها در تلاش آموختن مطالب بیشتری هستند و اکثر آنها موضوعاتی است که علاقه به فراگیری آن نشان میدهند. او معتقد بود چنین شیوۀ یادگیری یک پروسۀ آرام در یادگیری مطالب است و تنها یک قسمت کوچکی از مغز را رشد میدهد. چنین کاری انبار کردن آرامآرام مطالب در انبار مغز است.
اما اگر ایدههای جدید، ترکیبات تازهای از ایدههای موجود هستند پس هرچه بیشتر بتوانیم ترکیبات بیشتری را بهوجود آوریم میتوانیم ایدههای تازهتری را خلق کنیم.
به همین دلیل آن پروفسور هندی توصیه میکرد که برای رشد واقعی در مقیاس وسیعتر باید بهدنبال شناسایی مطالبی باشیم که بهطور طبیعی علاقهای نسبت به آنها نشان نمیدهیم و بسیار مهم است که در آن نواحی جستوجوی خود را متمرکز کنیم.
با این روش میتوانیم با استفاده از ارتباطات تازه، ذخیرۀ دانش را به میزان قابلتوجهای افزایش دهیم، و چون از حالا بهبعد آن دانستهها غیرقابل پیشبینی و اوریجینال خواهند بود باید منتظر شگفتیهای بسیاری هم باشیم.
هر ارتباطی یک پل ارتباطی تازه با دانستههای ما ایجاد خواهد کرد. بنابراین خلاقیت ما رابطۀ مستقیم به تعداد ارتباطاتی که ما میتوانیم بهوجود آوریم پیدا خواهد کرد و بهطور مستقیم به تمام موضوعاتی مربوط میشود که ما به مغزمان منتقل میکنیم و فکر ما متوجه وجود آنها میشود.
این همان نکتۀ موردنظر این کتاب است.
بر اساس سیستم قدیمی ۱+۱=۲
و بر اساس سیستم جدید ۱+۱=۳