Loading

چند لحظه ...
کتاب کیمیا خاتون

کتاب کیمیا خاتون

نسخه الکترونیک کتاب کیمیا خاتون به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق اپلیکیشن رایگان فیدیبو در دسترس است. همین حالا دانلود کنید

با کد تخفیف hifidibo این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۹,۱۲۰ تومان ارزان‌تر بخرید!

درباره کتاب کیمیا خاتون

عاقبت روز وصل فرا رسید. بیست فرستاده خداوندگار همراه با نور چشمش چلبی بهاءالدین نگار عاشق‌کش گریزپا را به دروازه‌های قونیه رساندند، اما با تحمل هزار ناز و کرشمه که جان جوان را به لب آورده بود. یک بار نیز در حلب ناگهان و بدون مقدمه سرِ مرکب را به جنوب چرخاند و پشیمان از قولی که داده بود می‌خواست همان‌جا رحل اقامت بیفکند که روح از تن جوان گریخت و ده بار مُرد و زنده شد تا توانست او را دوباره راهی شمال کند. در فاصله‌ای که طلایه‌دار و پیک مخصوص بهاءالدین خبر را به خانه مولانا رساندند تا لحظه‌ای که توفیق وصل دست داد، زیباترین اشعار عاشقانه عالم سروده شد. گویی کلک استاد ازل بود که یک بار و برای همیشه عمق و عظمت شوق عاشقان راستین را در لحظه وصل و وحدت، تصویر می‌کرد. یک بار، و برای همیشه! بعدها هرگز هیچ کسی به آن درجه از شور، و هیچ قلمی به آن بلندایِ خیال دست نیازید. مولانا خود می‌خواست به استقبال معشوق تا دروازه برود، اما از فرط اشتیاق، نه پایش فرمان می‌برد، نه دستش، نه چشمش و نه زبانش. می‌ترسید مست شود، دیوانه شود، و باز آبروها بریزد. او را باکی نبود؛ به حد کفایت آوازه دیوانگی‌اش جهان را انباشته بود، اما به ملاحظه کسانش باید خودداری می‌کرد. باید در خانه منتظر می‌ماند. اصلاً چه‌گونه می‌توانست نخستین لحظه دیدار را با دیگران تقسیم کند! بگذار همه بروند و او را بردروازه ببینند و بعد به او واش گذارند. هنوز هم باور نداشت که واقعا وصلی در کار باشد. خوشبختی همواره با ناباوری همنواست. آخر آن‌طور که او پیرش را می‌شناخت، آن روح لجوج و دیرآشنا، آن عصیانگر به زمین و آسمان، آن یاغی زمان و فراری دوران، اگر از بامی می‌پرید، برای همیشه می‌پرید. بازگشت ممکن نمی‌نمود. باز باخود می‌گفت: همه بام‌ها که بام خداوندگار نبوده‌اند. این صیاد خود نیز صید این دام است. پایش گیر است. این‌جا صید و صیاد یکی شده‌اند، رهایی نیست، باز می‌گردد. باز گشته است. همین حالا فقط به پرتاب یک تیر با من فاصله دارد. آن‌گاه به سمت در می‌دوید. نفسش به شماره می‌افتاد. زار دستش را به چهارچوب در می‌گیراند تا او را درخودداری یاری دهد. دیگر دعا هم برایش کاری نمی‌کرد. بی‌قرار بود، بی‌قرار. چه شد آن همه ریاضت‌ها که در مهار نفس کشیده بود. چرا دیگر هیچ چیز آرامش نمی‌کرد. همه اهل قونیه به دروازه بزرگ به استقبال شمس پرنده رفته بود. پرنده‌ای که با هزار ناز و نوازش و نذر و نیاز به آشیانه باز می‌گشت. وقتی در حلب زیر قولش زده بود و می‌خواست همان‌جا بماند، بهاءالدین او را به مرگ خود و مرگ پدرش ـ که در صورت باز نگشتن او امری محتمل و شاید محتوم می‌بود ـ قسم‌ها داده بود و نازها کشیده بود و شرح نیازها کرده بود و دانه پاشیده بود و مریدی‌ها پذیرفته و غلامی‌ها کرده بود تا او را دوباره همراه خود به آن‌جا کشیده بود. آن‌طور که حتی شمس نیز ـ دور از انتظار و به‌رغم عادت خود ـ در خجالت او مانده بود و از او تمجیدها کرده بود. اطراف دروازه معرکه‌ای ساکت برپا بود. همه مردان قونیه ـ بعضی به خاطر کنجکاوی، بعضی برای اثبات بی‌طرفی و توجیه این‌که آن‌ها بانی هجرت تلخ او نبوده‌اند، اما عمدتا به عشق خداوندگار و برای سهیم بودن در شادی عظیم او ـ آن روز از صبح زود زیر آفتاب کمرنگی که به دشت‌های اطراف رنگی وهم‌آمیز و غیرواقعی می‌دادند، به انتظار ایستاده بودند. مِه از سطح زمین بالا می‌رفت و این‌جاوآن‌جا برشاخ درختی، چند برگِ اکرایی رنگ با باد می‌رقصیدند. آن جماعت، و آن همه سکوت. آن‌جا چشم‌ها به جای زبان‌ها حرف می‌زدند. سواد کاروان به‌تدریج روشنی می‌گرفت. فتیان و محترفه که بیش از همه برای شمس شاخ‌وشانه کشیده بودند حال بیش از دیگران نیز بی‌قرار شده بودند، طاقت ایستادن نیاوردند. ناگهان همه نعره‌زنان و سینه‌چاک به استقبال شتافتند. شاید اگر پیرمرد آن‌ها را می‌دید از ترس جان واپس می‌گریخت. مثل این بود که می‌خواهند صید گریزپای مولایشان را دست و پا بسته تسلیمش دارند تا هرچه زودتر جان پاکش را از عذاب هجر خلاصی دهند. دروازه بزرگ قونیه بعدها نیز دیگر شاهد استقبالی چنان مشتاقانه، پرشکوه و خالصانه نبود. پیش‌تر هم ندیده بود. شمس را برسردست به خانه‌ی خداوندگار بردند. تمامی استقبال‌کنندگان خود را دعوت شده می‌دانستند. هیچ‌کس منتظر رخصت نماند. همه فقط یک خواسته داشتند و آن، مشاهده حال خداوندگار در لحظه بزرگ وصل بود. هیچ‌کس نمی‌دانست که اگر کار به خود عاشق و معشوق واگذاشته می‌شد، نصف عمرشان را هم می‌دادند تا در قلب بیابانی تهی، یا بر زورقی گم بوده در آبی ناشناخته، اما خالی از اغیار و فارغ از هیجان آنی عوام و شوق کاذب آن قوم ریایی، شربت وصل بنوشند. شمس را جلو در مدرسه برزمین گذاشتند، درحالی‌که همه با نوای چنگ و چغانه و دهل چهل گروه قوّالِ معروف قونیه، سرودهای چندماهه آخر خداوندگار را چرخ‌زنان و بر سینه‌کوبان، از بُن دل می‌خواندند. زمین و آسمان را شوری سرگیجه‌آور پرکرده بود. شمس بردری نگریست که چندی پیش نیمه‌شبان از آن گریخته بود و باز همان لبخند کج و زیرکانه برکنج لبش نقش بست. دوباره دست بسته بازش آورده بودند. گویی اختیاری‌ش برای گریختن نبود. در همان لحظه یقین کرد که تقدیری راه برگریزش بسته است. به نشان تسلیم بر اراده حضرت دوست به آسمان نگریست؛ و ناگهان شاهین نگاهش در بازگشت، برفراز بام، و در میان خیل دشمنانِ حرم‌نشینِ روزهای نخست که اینک از پشت برقع و بعضی حتی با روی باز برایش امواج مهربانانه می‌فرستادند، از نو در ثانیه‌ای غفلت از حجاب برگردن بلورین بچه کبوتری قرار یافت که چشمان دریارنگش باری دیگر نیز نفسش را به بند خوانده بودند. خون در رگهایش متوقف و لبخند از لبش محو شد. اگر راهی‌ش می‌بود، می‌گریخت. آفاق را گشته بود و خاک تُرک و هندو و ترسا و مسلمان را در توبره کرده بود، اما هرگز هیچ چیز قلبش را چنان نلرزانده بودند. آن چشمانی که در همه روزهای اقامتش در آن‌سرا، حتی درگریزگاهش، یا هنگام بازگشتش، مثل مغولانی آخته‌تیغ بی‌هوا برذهنش تاخته بودند و او آن‌ها را به قهقرا رانده بود، حال دوباره نه در خیال، که زنده و در صحنه داشتند از فراز بام بنیادش را به آتش می‌کشیدند.باز چشمان ترسیده‌اش را بر آسمان رنگ‌پریده دوخت و گله سرداد. ای آن‌که سخت انتقام گیرنده‌ای، می‌دانم این کیفر پرسش است! می‌گویی «کلمینی یا حُمِیرا» را که یک عمر نفهمیدی، باش تا تو را بفهمانم. فارغ از غوغای محیط و مبهوت در حیلت دوست چشم از آسمان نمی‌توانست برگرفتن که ناگهان نعره شیر نری او را به خود آورد و در لحظه، خداوندگار چنان در آغوش فشردش که شاید اگر مولانا خود از رنج و تعب سه ماهه نیمه‌جان نشده بود، استخوان‌های پیرمرد درهم می‌شکست. عربده‌ها آسمان‌سای شدند. هرکه از هوش می‌رفت زیردست‌وپا توتیا بود. مطرب‌ها جانشان را در سازهایشان دمیدند. هرکه را آن چشم بود که فرشته‌ها را ببیند، می‌دیدشان که دست در گردن و بال‌بربال می‌رقصند. زمین و زمان درکار این عشق بود. همه‌جا و همه‌چیز این عشق بود و این عشق همه‌چیز و همه جا بود.

ادامه...

مشخصات کتاب کیمیا خاتون

  • ناشر نشر چشمه
  • تاریخ نشر ۱۳۸۳/۱۰/۱۵
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1.81 مگابایت
  • تعداد صفحات ۲۹۳ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب کیمیا خاتون

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

در حال بارگذاری...

نظرات کاربران درباره کتاب کیمیا خاتون

یکى از بهترین کتاب هایى که خوندم .... اصلا ربطى به ملت عشق نداره و از شمس تقدس زدایى میکنه.... کتاب تصویرى جالبیه و لذتبخشه .... تو مایه هاى خانوم مسعود بهنود هست
در ۲ هفته پیش توسط ماهى ج ( | )
کتاب بدی نبود..بیشتر راجع به کیمیا و حال و احوال زنان حرمسرای مولاناست..و خب ی سری اختلافات اساسی ای با ملت عشق داره از شخصیت شمس و مولانا و پسرای مولانا و کیمیا و داستان ازدواج کیمیا و شمس... درکل اگر ملت عشق و خوندین و حسابی شیفته شدید بد نیست اینم بخونید...مث ملت عشق درون مایه چندان عرفانی ای نداره
در ۲ هفته پیش توسط بهار ( | )