کتاب صوتی فوتبال علیه دشمن با صدای عادل فردوسی‌پور
Loading

چند لحظه ...
کتاب کلاجان

کتاب کلاجان

نسخه الکترونیک کتاب کلاجان به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق اپلیکیشن رایگان فیدیبو در دسترس است. همین حالا دانلود کنید

با کد تخفیف hifidibo این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۸,۹۰۰ تومان ارزان‌تر بخرید!

درباره کتاب کلاجان

مردها خوش‌حال بودند. به بهانه‌ای به هم تنه می‌زدند، قِل‌قِلک می‌دادند، سر به سرهم می‌گذاشتند و قاه‌قاه می‌خندیدند. برای لحظه‌ای همهمه و قشقرق برپا شد. رحمت که از شوق چشمان به گود افتاده‌اش، پُر اشک بود، چندتا بِشکن زد. تکانی به خودش داد، سروگردن باریکش را چرخاند. یک پایش را بلند کرد و دور خودش چرخید و آوازگونه خواند. «البته یکی کم است، دوتا غم است. سه تا را نمی‌دانم!» بانو مهلت نداد و با تحکّم گفت: «سه تایش خاطر جمع است!» یکی دیگر گفت: «ای بابا! مردان آن‌قدر به سر دارد که جیک‌جیک مستانش گذشته!» صنم از این حرف خوش‌حال شد و سرش را بالا گرفت. لبخند زیرکانه‌ای زیر پوست تکیده‌اش دوید. با اشاره سر تایید کرد. «آفرین! آفرین! گل گفتی!» زنی که از مزرعه آمده بود و کیسه‌ی پنبه را گذاشته بود روی سر، و فلاسک چای هم در دست داشت، گفت: «زنش مثل عاروسِ طاووس است! صد گُلش به یک گل نشکفته!» زن‌ها شادی‌کنان هلهله کشیدند: «عاروسه! عاروسه!» لبخند کم‌جانی بر لبان صنم جان گرفت. مردان هم لبخند زده و دست به کمر بود. غرور سنگین و خاصی داشت. و مانند میرزاحمد باد و هوا کرده بود و به خود می‌بالید. سپس گردن کشید و از فراز جمعیّت؛ به گندمزارها، جوزارها، جالیزها و کرت‌های شالی‌زار چسبیده به آبادی خیره شد. مزارع روستاییان کم‌وسعت و خشکامِ بود. و لقمه‌ی کوچکی از سفره‌ی بزرگِ زمین‌های آن محدوده به‌شمار می‌رفت. کرت‌هایی هم بدون کشت و کاله بودند که پیدا بود، برای کشت بهاره‌یِ پنبه، این‌گونه بی‌کار مانده و نفس آزاد می‌کشند. مردان در اندیشه فرو بود. اندیشه‌ی زراعت و از همه مهمتر، اندیشه‌ی آب، که اینک کم‌یاب و حکم کیمیا داشت. ماده‌ای معجزه آسا، که همه هستی با وجود آن حیات می‌یابد. سپس نگاه به آسمان بی‌پهنه انداخت. ابرهای فشرده و پاره پاره‌یِ پنبه‌ای‌شکل، آرام دور می‌شدند. با غیظ و نفرت بی‌حساب، دندان‌قروچه کرد: «خشک و نازا!» مردم روستا با دیدن شوق و پشتکار او، امیدوار بودند که از این پس، گره بسیاری از مشکلات حل خواهد شد. و گل لبخند بر لبان‌شان نقش بسته بود. صنم در کمند شوخی‌ها دست و پا می‌زد و گرفتار بود. همه، یک‌جوری سر به سرش می‌گذاشتند. خودی‌ها بیشتر اذیّتش می‌کردند. مردان که حس کرد همسرش خجالت می‌کشد، سرش را بلند کرد و از فراز جمعیت، نگاه دوست داشتنی و طولانی‌اش را از صنم گرفت و پاشیده کرد به سمت مردم. بعد هم با لحن محکمی که همه بشنوند، گفت: «زن نگو؛ بگو پنجه‌ی ماه، دسته بلور، تُنگ طلا!» صنم لبخند زد و شادی محسوسی زیر پوستش دوید. همه با چشمان فراخ‌شده، نگاه به هم کردند. کمان ابروها شِل(۶) خورد و کمی بالا خزید. زنی با خنده گفت: «باید اسپند دود کنیم. چشم می‌خورد!» مردان تند گفت: «پس چه خیال کردین؟!» صنم خجالت کشید و محجوبانه سرش را پایین گرفت. بانو با پوزخند ابرو بالا کشید: «چشم بد به دور!» با تعریف و تمجید مردان، صنم احساس بزرگی و غرور کرد. دیگر طعنه و کنایه‌ها را به دل نمی‌گرفت و محجوبانه می‌خندید. در گمانش؛ امروز، روزی نو و فراموش نشدنی در زندگی‌اش اتفاق می‌افتاد و باید قدر می‌دانست. سپس گره‌ی چارقدش را سِفت کرد و باز با طنازی ابرو خماند و سرش را فرو گرفت. قنبرعلی رو به مردان کرد و گفت: «تا می‌توانی آه و ناله بکن، شاید دلشان به رحم بیاید.» یکی دیگر گفت: «دلشان سنگ است!» تقی که همیشه لبخندی ملایم گوشه‌ی لبانش موج می‌زد، گفت: «من را همراهت ببر، تا زار زار گریه کنم. مصیبت زاری می‌خوانم و...!» جمعیت به هم نگاه کردند و یک‌باره تالاب خنده شد و همهمه راه افتاد. گروهی سِران(۷) دادند. بانو گفت: «باید کاری کنی که دلشان بسوزد!» یکی که تازه وارد جمع شده بود، یک باره گفت: «نخود و کشمش هم بیاور!» جمعیّت مثل بمب ترکید و خنده‌ها رگباری شد. رحمت هم زد زیر خنده. بعد با لحن تندی گفت: «چه داری می‌گویی!؟ نخود و کشمش سوغات مشهد است، نه پایتخت! حواست کجاست؟!... می‌خواهد برود پایتخت!»

ادامه...

مشخصات کتاب کلاجان

بخشی از کتاب کلاجان

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

در حال بارگذاری...

نظرات کاربران درباره کتاب کلاجان