فیدیبو نماینده قانونی انتشارات نگاه نوین و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب سفر به ثمر

کتاب سفر به ثمر
واقعیتی که از رویاهایم ساختم

نسخه الکترونیک کتاب سفر به ثمر به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۵,۴۰۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب سفر به ثمر

پدر، هنرمند بود و از گرافیک و روزنامه‌نگاری معیشت می‌کرد. سال‌ها طراح و گرافیست روزنامه‌ی کیهان بود. صبح‌ها تا عصر در روزنامه بود و عصرها که به خانه می‌آمد، نصف مجلات معتبر شهر منتظر بودند تا پدر، روی جلد شماره‌ی جدیدشان را طراحی کند. گاه‌گاهی می‌دیدم که پدر تا صبح بیدار است و با ابزارهای طراحی آن زمان مثل قیچی و کاتر و چسب و میز شیشه‌ای و... مشغول طراحی جلد یکی از مجلات است. با همان سن کم، سختی وضعیت آن روزهای خانواده را با گوشت و پوستم احساس می‌کردم. با خودم قرار گذاشته بودم چیز زیادی از آن‌ها نخواهم و چه‌بسا در آن عوالم کودکی‌، می‌خواستم کمک حال‌شان باشم. خانه‌ی مادربزرگ در امیریه بود. بقال محله‌شان تیله‌هایی دلربا داشت که هر کدام را به مبلغ یک ریال می‌فروخت. با هر پولی که در جیبم داشتم، از او تیله می‌خریدم و می‌آوردم به محله‌ی خودمان و هر کدام را به پنج‌ریال می‌فروختم و کلی سود می‌کردم. اما قضیه به همین‌جا ختم نمی‌شد. یک‌بار از یک مغازه، بسته‌های آدامس خریدم و آوردم جلوی مدرسه برای فروش به هم‌شاگردی‌‎ها بساط کردم که ناگهان پدر سر رسید و با دیدن من در آن شرایط، از عصبانیت منفجر شد. در حالی‌که بساطم را جمع می‌کرد و من را به خانه می‌کشاند، می‌گفت کِی پول خواستی که من نداده باشم که حالا توی محل با این کارهایت آبروریزی می‌کنی. جز از راه نوشتن و طراحی، پولی درنیاورده بود و دست‌فروشی پسرش را عیب می‌دانست. بارها اطرافیانش به او می‌گفتند برود در کار خرید و فروش دلار یا خرید و فروش پیکان و ماشین‌های دیگر، ولی اصلا به آن‌ها حتی فکر هم نمی‌کرد. با کارش دلخوش بود. حالا که بحثش پیش آمد بگذارید این ماجرا را هم بگویم که یک روز، اسپری‌های رنگش را برداشتم و روی مشتی بادکنک ریختم و آن‌ها را باد کردم و دسته‌ی بادکنک‌ها را تحویل یکی از بچه‌محل‌ها دادم تا برود بفروشد و در سودش با من شریک شود. چند ساعت بعد، داشتم دادوقال کرکننده‌ی پدر آن پسر را می‌شنیدم که می‌گفت عوض این‌که فکر درس و مشق‌تان باشید، پسر من را هم بادکنک‌فروش کرده‌ای. ماجرا به گوش پدر هم رسید و چشم‌تان روز بد نبیند... برادر بزرگم از همان کودکی، عاشقِ لوکس‌بودن‌ بود. برندهای مطرح آن زمان را آباد کرده بود؛ از لباس‌های بنتون بگیرید تا کفش‌های دکتر مارتین و چوب‌اسکی‌های روسیگنال. همیشه طالب بهترین‌ها بود. من اما با خودم کلنجار می‌رفتم. برادر، فرزند اول خانواده بود؛ یادآور همان عشق دوران اول ازدواج که در خیلی از ازدواج‌ها به تدریج در سال‌های بعد، رنگ می‌بازد. من فرزند دوم خانواده بودم. دوران زندان پدر، سختی‌های جنگ و معیشت کساد. فکر می‌کردم خانواده توجه ویژه‌ای به برادر بزرگ‌تر دارند و با خودم می‌گفتم حق دارند.

ادامه...

بخشی از کتاب سفر به ثمر

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

فصل اول. رگه های طلا

دهه ی شصت. دهه ای متفاوت در ایران. سرشار از اتفاقاتی در هرکدام از خانواده های ایرانی که قبل و بعد از آن تکرار نشدند. یا حداقل، زیاد تکرار نشدند. پسری که قصد دارم قصه اش را به شما بگویم، در یک سالگی، برای مدت ها دیگر پدرش را در خانه ندید. پدر بر اثر سوءتفاهمی عجیب، سر از زندان درآورد و پسرِ قصه ی ما همچون اغلب سال های بعدِ زندگی اش با مادر و برادر بزرگش که بی تابانه به آن ها عشق می ورزید، روزگار را گذراند.
دهه ی شصت. دهه ی بازی های محله ای. گل کوچک با توپ پلاستیکی. دهه ی طاق زدن کارت های فوتبالیست های مشهور روی پله های خانه ها و گاه روی کف آسفالت، تیله بازی ها و جانم برای تان بگوید کل ورزش های خیابانی که می شود تصور کرد. همه‎اش رقابت و مسابقه بین بچه های محل. جانِ پسر با مسابقه و بازی آمیخته شده بود. شاید اگر در دهه ای دیگر به دنیا می آمد، چنین شور و علاقه ای به رقابت و مسابقه در درونش شکل نمی گرفت؛ ولی روزگارش در آن روزها با ورزش و مسابقه گره خورده بود. اوایل که در مسابقه ای شکست می خورد، بغض وجودش را فرا می گرفت و فکر می کرد این شکست، دیگر شکست آخر است و باید برود خانه و فکر درس و مشقش باشد و تمام. ولی فردای آن روز یا حتی کم تر، چند ساعت بعد از آن اتفاق، روز از نو بود و روزی از نو. باز هم مسابقه میان بچه های محل و باز هم برد و باخت های فراوان.
همچنان که بزرگ می شد و قد می کشید و دبستان را به راهنمایی و دبیرستان می رساند، شوق عجیبی داشت به زود بزرگ شدن، به زود از آب و گل درآمدن. می دانست که می تواند. آن قدر مسابقه داده بود و برد و باخت دیده بود که دیگر کم ترین ترسی از شکست نداشت. همین باعث شده بود بلافاصله درون هر گود و ماجرایی برود که در مسیر رویاهایش بود. رویاهایی که تو گویی در مسیر رسیدن به آن ها خستگی نمی شناخت و نیز نمی دانست اقتضای این را که سنش کم است و شرایط آن روزگار به گونه‎ی دیگری ست.
زود بزرگ شده بود. زود وارد بازی شده بود. در نوجوانی آماده بود که بهترین ها را رقم زند. در همان سنین با یک اتفاق تلخ مواجه شد. پدر و مادرش داشتند طلاق می گرفتند. برای یک پسر چهارده ساله که هنوز وابستگی هایش به خانواده، بس زیاد بود، این خبری بود که می توانست از پا بیندازدش. غمگین شد؛ غمگین بود؛ به سیاق اوایل کودکی بار دیگر تنها امید او برادر بزرگ تر بود. از آن زخم هایی که معلوم بود قرار است سالیان سال همراه پسر باشد، با کلی علامت سوال و اندوه.
در هشت-نه سالگی هر مجالی که پیدا می کرد، به عشق اسکیت بازی، به پارک ملت می رفت. این ورزش خیابانی یکی از علایق بی چون و چرایش بود و به قدری در آن خبره شده بود که به بعضی دوستانش آموزش می داد. پارک ملت، فضایی داشت که انگار مخصوص اسکیت و ورزش های خیابانی ساخته بودند. مربی او که شور و شوقش را دید، سراغش آمد و پیشنهاد داد که مربی کلاس های تابستانی شود. برای آن جا کلی ایده داشت.
فرصتی برای بروز رویاهایی که مثل ارتشی منظم و انبوه در سرش جولان می دادند. آن چه را که عشقش بود با امکانات آن جا در هم آمیخت و نتیجه، دوره ای شد که توجه خیلی ها را به خود جلب می کرد. وقتی مشتاقان آموزش اسکیت برای آن دوره صف کشیدند، مشخص شد که در مسیر درستی حرکت می کند. حالا به عنوان مربی اسکیت می توانست به ثمررسیدن رویاهایش را در جایی که هیچ کس، حسابی روی او باز نکرده بود، ببیند. رونق این کار، یکی- دو سالی ادامه داشت؛ تا جایی که مسوولان پارک به این نتیجه رسیدند که آتش او در کار، خیلی تند است. عذر او وتیمش را خواستند. دوباره بازی از نو. از پارک ملت به جایی در نظام آباد رفتند. در ساعت خالی یک باشگاه، در زمان انتهایی شب، باز هم آموزش اسکیت به علاقه مندان.
در این اثنا اتفاقی افتاد که بیرون از توانش بود. برادر بزرگش، همدم و معلمش به ناگهان بر اثر یک سانحه ی تصادف جان سپرد. آسمان به زمین آمده بود. شکستن بغض در سکوتی کرکننده. روزهایی سرشار از ناباوری و غم که رهایی از آن بعید می نمود. اما کوه غم را باید به دوش می کشید و همچنان مسیر را ادامه می داد. زندگی جز طی مسیر و حرکت، برایش سرنوشتی در خورجین نداشت.
در سال های بعد، افتخارات بیش تر و بیش تری به دست آمد. آن تجربه ی موفق پارک ملت به کمی آن سوتر رفت. به باشگاه انقلاب. اتفاقات بزرگ تری افتاد که نقطه ی عطف فعالیت های کارآفرینانه در چنین فضاهایی بود. تجربیاتی بین المللی رقم خورد. تجربیاتی بس موفق. انعکاس رسانه ای فعالیت هایش. طعم مشهورشدن. اما قصه هنوز به آن جریان خوب و خوش همیشگی اش نرسیده بود. سر ناسازگاری داشت. آن هم چه سر ناسازگاری.
مادر، مادر عزیزتر از جان، سانحه، جاده، جاده های بی رحم. جاده ها این بار قرار بود مادر را از او بگیرند. مادر که بعد از فوت برادر، داغی بی تسلی با خود داشت، در سانحه ای جاده ای جان باخت. بی او مگر می شد. بی او که تمام دنیا فدای یک تار مویش بود. پنجه در خاکی سرد، با قامتی خمیده و گونه هایی خشکیده از سیلِ اشکِ دمادم. و زخمی که تا امروز بر دل است و چون روز اول می‎گُدازد. از آن روز، ناملایمات بوده، کم هم نبوده، اما در حرکت بوده و در مسیرِ رسیدن به اوج و دستاوردهایی که تا امروز رقم خورده است.
این قصه ی من است. قصه ای که هم رنج دارد، هم سرافرازی و شادمانی. اگر قرار بود فقط رنج هایش خوانده شود و روایت زندگی کسی باشد که قربانی اتفاقات پیرامونی اش در مورد عزیزترین کسانش است، شاید اصلا قابل خواندن نبود و تو، خواننده ی این سطرها نبودی. روایت قربانی بودن، تکراری ست؛ آن قدر که شوقی برای خواندن برنمی انگیزد. حالا خواننده ی روایتی هستی که در آن، تلاش شده چیرگی تمام عیاری بر ذهنیت قربانی بودن شکل بگیرد.
در این روایت، شکست هایی اتفاق افتاده، بنیان برانداز. اما هر بار در اوج شکستگی، باز هم نیمه جان و خسته، راهی یافته شده و طی شده تا در اوجی دیگر باز هم شکستی تلخ از راه برسد و بازی را از نو رقم بزند. این شکست ها و شکستن ها حالا برایم ارزشمندند. دنیایی را به آن ها نمی دهم. زخم هایی هستند از طلا. زخم هایی که عمری برای شان صرف شده و حالا آن تک درختی از دور نمایان است که هر باد و طوفانی یارای تکان دادنش را ندارند. با ریشه هایی که در عمق خاک، خانه کرده اند؛ تا مجالی به وجود آورند برای رسیدن به نور بیش تر در آن بالاها، برای رسیدن به اوج، برای سَرساییدن ها به آسمان.

ظرف شکسته ی مطلا

در ژاپن رسم عجیبی برقرار است. هر ظرفی که می شکند، فرصتی دارد برای گرانبهاشدن. ظرف شکسته؟ گرانبهاشدن؟ ظرفِ شکسته را که باید انداخت دور یا شکسته بندی اش کرد که در همان حال هم دیگر مثل سابق نمی شود و به قول خودمان، چینی شکسته است. اما گرانبهاشدن در همین مرحله ی شکسته بندی اتفاق می افتد. استادان ژاپنی با طلا ظروف شکسته را به هم می چسبانند. ظرف بعد از شکسته بندی، در همان نقاط شکسته، شیارهایی پیدا می کند از طلای خالص.
ظرفی شکسته که حالا ترکیبی از طلا در خود دارد و ارزشی بی نهایت. یکی از اساتید ژاپنی این شیوه ی شکسته بندی ظروف را تمثیلی از شکست ها و زخم های زندگی انسان ها می داند که چون از آن درگذرند و همچنان ارزش وجودی خود را بس بالاتر از این شکستن‎ها در نظر گیرند، این شکست ها و زخم ها ارزش پیدا می کنند؛ چون در هرکدام، تجربه ای بسانِ طلا نهفته است. در زمین خوردن ها و شکستن ها فرصتی نهفته است؛ فرصتی برای طلایی شدن و ارزشی چندچندان پیداکردن.
به نظرم با استفاده از این تمثیل ژاپنی می توان وضعیت بسیاری از هم نسل های من را، همان نسل متولدان دهه ی شصت را، سنجید و سه گروه را در این میانه شناسایی کرد. گروه اول، همان هایی هستند که در ناز و تنعم بوده اند. در شرایطی گلخانه ای بزرگ شده اند و شکستگی و لرزه بر خود ندیده اند. آن ها به مثابه ی همان کوزه هایی هستند که در گوشه ای از دکورِ خانه سال های سال جا خوش کرده اند و نه بر ارزش خود افزوده اند و نه چندان چیزی از آن کاسته اند و این گونه روزگار می گذرانند تا به رسم تقدیر به یک باره در جریان تلاطمات دنیای بیرون قرار گیرند و شکستن و بازیابی را امتحان کنند.
گروه دوم، کوزه های شکسته اند. کوزه هایی که چرخش روزگار، آن ها را بر زمین زده است و یارای جمع کردن خود و بازیابی نیرو را نیافته اند و بی ارزش شده اند. عمری را در این بی ارزشی، به سر می آورند و به پایان می رسانند؛ بی آن که بدانند چه دوران طلایی انتظارشان را می کشیده است.
گروه سوم هم زمین خورده اند و چند تکه شده اند؛ اما بار دیگر جمع شده اند و به شکل سابق درآمده اند و شکاف ها و شکستگی ها را که بر پیکره شان نمودار شده، با طلا پر کرده اند. چون این شکستگی ها اگر از آن ها گذر شود و آموخته شود، همپای طلا در زندگی انسان هستند.

امتحان کودکی

بارها با خودم فکر کرده ام که چگونه در آن سنین کم توانستم این همه سختی را تاب بیاورم و بجنگم و ادامه دهم. دوستی می گفت اگر یک درصد از این مشکلات، سَرِ راه او یا خیلی های دیگر پیش می آمد، عطای رویاهای شان را به لقایش می بخشیدند و به گوشه ای می رفتند و محو می شدند. چه بود که این توان را به من بخشید؟ به جوابِ این سوال، هنگام تمرین با تیمم رسیدم. در سطرهای قبل نوشتم که از کودکی، با رقابت و مسابقه و برد و باخت عجین بودم. بارها باختم و بعد، دیدم باخت، آخرِ کار نیست. اتفاقا وقتی بعد از باخت، از رو نمی رفتم و باز سراغ میدان بازی را می گرفتم، می دیدم که قوی تر شده ام و بهتر بازی می کنم. این را مدیون شکست قبلی بودم و همین شکست های قبلی، کنار هم پل هایی را ساخته اند که من را به روزگار امروز رسانده اند. در مقام مربی، همیشه به والدین توصیه کرده ام که فرزندان شان را درگیر بازی و مسابقه کنند تا آن ها طعم پیروزی یا شکست را بچشند و بدانند که زندگی شان فضای بزرگ تری از همین مسابقاتی ست که همراه تیمی از بچه های همسن وسال شان تجربه کرده اند و اشک ریخته اند و خندیده اند. پختگی در همین هاست و کسب تجربه در همین قالب اتفاق می افتد.
در این کتاب می خواهم شما را به دنیای تجربیاتی ببرم که برای تحقق رویاها از سر گذرانده ام و مطمئنم می تواند الهام بخش تان در مسیر رسیدن به موفقیت شود. این تجربیات برای من، همان شیارهای طلا بوده اند و می دانم با خواندن شان برای شما هم دست کمی از طلا نخواهند داشت. مفتخرم که همراهم هستید.

فصل دوم. از انگیزه و آن خوب های دیگر

دایی که مُرد، سه بچه ی قد و نیم قدی که داشت، سر از پرورشگاه درآوردند. خبر که به گوش مادر و پدرم رسید، لحظه ای درنگ نکردند. به پرورشگاه رفتند و سه یادگار دایی را تحویل گرفتند و آوردند خانه تا از آن به بعد با آن ها و دو بچه ی خودشان؛ من و برادرم، زندگی کنند. با وضعیت مالی آن روزهای خانواده، چنین تصمیمی، خیلی راحت به نظر نمی رسید.
پدر، هنرمند بود و از گرافیک و روزنامه نگاری معیشت می کرد. سال ها طراح و گرافیست روزنامه ی کیهان بود. صبح ها تا عصر در روزنامه بود و عصرها که به خانه می آمد، نصف مجلات معتبر شهر منتظر بودند تا پدر، روی جلد شماره ی جدیدشان را طراحی کند.
گاه گاهی می دیدم که پدر تا صبح بیدار است و با ابزارهای طراحی آن زمان مثل قیچی و کاتر و چسب و میز شیشه ای و... مشغول طراحی جلد یکی از مجلات است. با همان سن کم، سختی وضعیت آن روزهای خانواده را با گوشت و پوستم احساس می کردم. با خودم قرار گذاشته بودم چیز زیادی از آن ها نخواهم و چه بسا در آن عوالم کودکی ، می خواستم کمک حال شان باشم.
خانه ی مادربزرگ در امیریه بود. بقال محله شان تیله هایی دلربا داشت که هر کدام را به مبلغ یک ریال می فروخت. با هر پولی که در جیبم داشتم، از او تیله می خریدم و می آوردم به محله ی خودمان و هر کدام را به پنج ریال می فروختم و کلی سود می کردم. اما قضیه به همین جا ختم نمی شد.
یک بار از یک مغازه، بسته های آدامس خریدم و آوردم جلوی مدرسه برای فروش به هم شاگردی ‎ها بساط کردم که ناگهان پدر سر رسید و با دیدن من در آن شرایط، از عصبانیت منفجر شد. در حالی که بساطم را جمع می کرد و من را به خانه می کشاند، می گفت کِی پول خواستی که من نداده باشم که حالا توی محل با این کارهایت آبروریزی می کنی. جز از راه نوشتن و طراحی، پولی درنیاورده بود و دست فروشی پسرش را عیب می دانست. بارها اطرافیانش به او می گفتند برود در کار خرید و فروش دلار یا خرید و فروش پیکان و ماشین های دیگر، ولی اصلا به آن ها حتی فکر هم نمی کرد. با کارش دلخوش بود.
حالا که بحثش پیش آمد بگذارید این ماجرا را هم بگویم که یک روز، اسپری های رنگش را برداشتم و روی مشتی بادکنک ریختم و آن ها را باد کردم و دسته ی بادکنک ها را تحویل یکی از بچه محل ها دادم تا برود بفروشد و در سودش با من شریک شود. چند ساعت بعد، داشتم دادوقال کرکننده ی پدر آن پسر را می شنیدم که می گفت عوض این که فکر درس و مشق تان باشید، پسر من را هم بادکنک فروش کرده ای. ماجرا به گوش پدر هم رسید و چشم تان روز بد نبیند...
برادر بزرگم از همان کودکی، عاشقِ لوکس بودن بود. برندهای مطرح آن زمان را آباد کرده بود؛ از لباس های بنتون بگیرید تا کفش های دکتر مارتین و چوب اسکی های روسیگنال. همیشه طالب بهترین ها بود.
من اما با خودم کلنجار می رفتم. برادر، فرزند اول خانواده بود؛ یادآور همان عشق دوران اول ازدواج که در خیلی از ازدواج ها به تدریج در سال های بعد، رنگ می بازد. من فرزند دوم خانواده بودم. دوران زندان پدر، سختی های جنگ و معیشت کساد. فکر می کردم خانواده توجه ویژه ای به برادر بزرگ تر دارند و با خودم می گفتم حق دارند. از آن ها چیز زیادی نمی خواستم. می خواستم ببینند که کاوه متکی به خود است. خودکارش را تا وقتی جوهرش به تهش نرسیده، دور نمی اندازد. پول زیادی نمی خواهد و سراغ لباس های مارک دار نمی رود. هر طور شده می خواستم خودم را اثبات کنم.
وقتی برادرم سراغ آموزش تکواندو رفت، من هم با او همراه شدم. سه ماه بعد، برادرم از تکواندو دل زده شده بود؛ ولی من تا جایی ادامه دادم که به فینال قهرمانی کشوری رسیدم. در اسکیت هم همین اتفاق افتاد. علاقه ی سه ماهه ی برادرم به این ورزش، برای من تبدیل شد به مربیگری و شکل گیری یک کسب وکار از دلِ آن. همه اش همان بود که گفتم؛ می خواستم هرطور شده خودی نشان دهم. حالا یک بار با برنده شدن در یک مسابقه ی مهم و بار دیگر با اداره ی کسب وکاری که برای خودم قانون گذاشته بودم که باید موفق شود. همین انگیزه بود که من را جلو برد و بسیاری از رویاهای ذهنی ام را به دنیای واقعی آورد.
خواننده ی گرامیِ این سطرها؛ تو هم اگر می خواهی موفقیت چشمگیرت را ببینی، باید دنبال انگیزه ات بگردی. انگیزه ای از جنسِ یا این یا هیچ. از جنسِ خراب کردنِ پل های پشتِ سر، برای این که دیگر نتوانی به عقب برگردی و چاره ای جز پیش رَوی نداشته باشی. همین انگیزه است که سوختِ موشکِ پیشرفت و موفقیتت خواهد بود. تا انگیزه نباشد، موفقیتی هم نخواهد بود. متحول کننده ترین آموزه ی دنیا برای موفق شدن را به دست یک فرد بی انگیزه بدهی، قدمی از پیش نخواهد برد. وقتی آن انگیزه پیدا شد، شروع همه ی اتفاقات خوب است. پیدا کردنش آن چنان که به نظر می رسد، سخت نیست. کافی ست اراده کنی و به مسیری که در ادامه ی این یادداشت به تو می گویم، عمل کنی.

آن چیزی که حالِ دگرگون می‎آورد

وقتی به آن دورانی نگاه می کنم که برای تان روایتش کردم، یکی از دلایل شکل گیری آن انگیزه ی آتشین برای موفق شدن را توجه به عاملی می دانم که ناراحتم می کرد. وقتی می دیدم پدر و مادر در تَک وتای اداره ی یک خانواده ی هفت نفری هستند، ناراحتی ام را با تمام وجود حس می کردم. این ناراحتی برایم بسیار ارزشمند بود. نادیده اش نمی گرفتم و همین عاملِ اولی شد که انگیزه ی انفجاری من را شکل داد. تو هم اگر می خواهی انگیزه ی موفقیتت را پیدا کنی، سراغ آن چیزهایی برو که باعث ناراحتی ات می شوند. و نه فقط ناراحتی، برو سراغ همان عواملی که حالت را دگرگون می کنند. برای خیلی ها این می تواند همان عاملی باشد که باعث ناراحتی شان می شود و سعی در رفع کردنش دارند.
برای برخی دیگر این قضیه از جنسی متفاوت است. فردی عاشق می شود و این عشق، دگرگون کننده ی حال و روزش است و انگیزه ای بس بزرگ برای تحقق بهترین ها در او پدید می آورد. از این دست موارد، در زندگی هر کسی هست، کافی ست جست وجوگرش باشی تا آن را بیابی. قدم اول را این گونه بردار. بگرد در زندگی ات؛ به جانِ آن چه پریشانت می کند، یورش ببر و در اختیارش بگیر. از نزدیک، آن را ببین. ببین که چیست؟ و از همین جا به گام بعدی برو، گامی که چاره ای برای آن می جویی.

عامل اصلی موفقیت

اگر از من بپرسند که یک عامل برای کسب انگیزه نام ببر و به عامل دیگری اشاره نکن و فقط همان و همان؛ من پذیرش صددرصد مسوولیت زندگی خود را می گویم. این عاملی ست که شکوفا می کند و به پیش می برد و سرچشمه ی بزرگ ترین تحولات در زندگی می شود.
وقتی عاملی را شناختی که دگرگونت می کند، حالا باید مسوولیت صددرصد پرداختن به آن را بپذیری؛ و نه فقط به کلام که باید در عمل هم آن را در پیش بگیری. پذیرش مسوولیت یعنی به سامان رساندنِ آن حالِ دگرگون یا ناراحت کننده را فقط از خود بخواهی و در خود بجویی. بدانی که تو می توانی آن را رفع کنی و آن وقت، انرژی و توان بی نهایتی را در خود احساس خواهی کرد.
این موردی نیست که نیاز به کشف کردن داشته باشد. این همه بزرگتران ما تاکید کرده اند که اگر می خواهی به سر و سامان برسی (بخوانید به موفقیت برسی) باید ازدواج کنی. چون ازدواج یعنی مسوولیت؛ جایی برای بهانه آوردن و تعویق نیست؛ باید اموری را پیش ببری که تا پیش از آن در سودای شان نبودی و همین امور است که سازنده ات است و تو را به همان سر و سامانی می رساند که در واقع، موفقیت است. پذیرش مسوولیت صددرصدی زندگی خود، معجزه می آفریند. کافی ست که تام و تمام باورش کنی و به اجرایش برسانی.

ولی افتاد مشکل ها

وقتی مسوولیت را پذیرفتی، این گونه نیست که در یک جاده ی هموار بتازی و به پیش بروی و به مقصد برسی. هزاران مانع، منتظرت هستند که خودی نشان دهند. و این جاست که جنس مسوولیت پذیری تو متفاوت می شود. مانعی پیش می آید، مشکلی حادث می شود و تو باید تقصیر را به گردن بگیری، نه این که دنبال مقصر بگردی. وقتی خودت را تقصیرکار دیدی، از تماشاگر تبدیل به بازیگر می شوی. توان این را می یابی که وضعیت را متحول کنی.
این بهترین فرصت است. اگر همچون بسیاری، به محض برخوردن به یک مانع یا مشکل، کانون بیرون از خود را هدف قرار دهی و انگشت اشاره به سوی دیگری بگیری و بقیه را مقصر کنی، بزرگ ترین جفا را اول از همه در حق خودت کرده ای. چون در آن وضعیت، در منفعلانه ترین حالت ممکنت هستی و در آن حال فقط یک اتفاق برایت می افتد: پیش نمی روی، فرو می روی و پس رفت می کنی؛ و این بس رقت بار است.
وقتی با چهار دوست عزیزم زمین اسکیت پارک ملت را بازطراحی و اجرا کردیم، به رغم آن که از آن ها کم سن وسال تر بودم؛ به گونه ای رفتار کردم که کاپیتان آن تیمِ کاری شوم. مسوولیت ها را به عهده گرفتم و تقصیرها را به گردن؛ و این چه فرصت مغتنمی برایم به وجود آورد. شاید اگر جز این بود، امروز، چیزی جز رویاهایم اتفاق می افتاد؛ که البته اصلا برایم مطلوب نبود. دوست من، مسوولیت را به عهده بگیر و در زمان بروز موانع و مشکلات، تقصیرکار را خودت بدان تا از دروازه ی بهترین ها گذر کنی.

کم توقع

و این توصیه ی آخر این فصل است. امید از همه بِبُر. جز خدایت و خودت، امیدی نبند. توقعی نداشته باش. تنها خودت را در وسط گود ببین. بگذار از تجربه ی شخصی ام برایت بگویم. هر وقت در پروژه ای یا کاری، توقعم را از دیگرانِ اطرافم به صفر رسانده ام، در آن حال واحوال، وقتی کمک و همراهی از جانب برخی دیده ام، نیرویی برای به موفقیت رساندن آن کار در وجودم پدید آمده که توگویی با آن می توان کوه را جابه جا کرد.
و این هدیه برای کسانی ست که از کسی جز خود توقع ندارند و تنها خود را پیش برنده ی رویاهای شان می بینند و طراح سرنوشت شان. در این مسیر، آن کلام رومی را به یاد بیاور که جان کلامِ دل نوشته هایی ست که در این فصل برایت روی کاغذ آوردم: «بیرون ز تو نیست آن چه در عالم هست/ از خود بطلب هر آن چه خواهی که تویی».

در فصل بعد، بار دیگر منتظر دیدارت هستم.

نظرات کاربران درباره کتاب سفر به ثمر