فیدیبو نماینده قانونی انتشارات چترنگ و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب گرسنگی

کتاب گرسنگی
سرگذشت بدن (من)

نسخه الکترونیک کتاب گرسنگی به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۸,۷۰۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب گرسنگی

نوشتن این کتاب یک اعتراف است. این‌ها کریه‌ترین، زبون‌ترین و عریان‌ترین بخش‌های وجود من‌اند. این حقیقت من است. این سرگذشت بدن (من) است، زیرا غالباً به داستان بدن‌هایی چون بدن من اعتنایی نمی‌کنند، مردود شمرده یا به استهزا کشیده می‌شود. مردم بدن‌هایی چون بدن مرا می‌بینند و خیال‌های خودشان را می‌بافند. آن‌ها خیال می‌کنند که چرایی بدن این‌چنینی مرا می‌دانند. نمی‌دانند. این داستانی از پیروزی نیست، اما داستانی است که باید گفته شود و سزاوار شنیده شدن است. این کتابی است دربارۀ بدن من، دربارۀ گرسنگی‌ام و سرانجام، کتابی است دربارۀ محو شدن، تباه شدن و خواست فراوان، خواست دیده شدن، فهمیده شدن. این کتابی است دربارۀ آموختنِ ‌هرچند آهستۀ اینکه به خودم رخصت دیده شدن بدهم. رخصت فهمیده شدن.

ادامه...

بخشی از کتاب گرسنگی

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



برای تو، مایه خوشدلی من، تو که نشانم می دهی آنچه را بیش از این نمی بایدم، تو که راه رسیدن به گرمی درونم را می یابی.
رکسانه گی

به شهلا شرکت و قلمش؛ به او که در نوجوانی مرا صاحب واژه هایی کرد تا به واسطه آن هراس سرگشتگی در جهانی به تمامی علیه من، جنسیتم و آرزوهایم را تاب بیاورم.

نیوشا صدر

۵

باید این را بدانید که زندگی من دو نیم شده، نه دو نیمه شسته ورُفته. در زندگی من قبل و بعدی هست. قبل از اینکه وزن اضافه کنم، بعد از اینکه وزن اضافه کردم. قبل از اینکه به من تجاوز شود، بعد از اینکه به من تجاوز شد.

۶

در بخشِ قبل زندگی ام، بسیار جوان بودم و در امان. من از هیچ چیز چیزی نمی دانستم. نمی دانستم که می توانم رنج بکشم، وسعت و گستردگی رنج را نمی دانستم. وقتی رنج کشیدم خبر نداشتم که می توانم به رنج هایم صدایی ببخشم. نمی دانستم که راه های بهتری برای دست وپنجه نرم کردن با رنج هایم هست. بیش از تمام چیزهایی که اکنون می دانم و کاش در آن زمان می دانستم، دلم می خواست می دانستم که می توانم با پدر و مادرم حرف بزنم و کمک بگیرم و به چیزی جز غذا روی بیاورم. کاش می دانستم که تجاوز به من گناه من نیست.
آنچه می شناختم غذا بود. پس خوردم، زیرا دانستم که این گونه قادرم فضای بیشتری اشغال کنم. می توانستم سخت تر شوم، قوی تر شوم و بیشتر در امان باشم. از شیوه نگاه خیره مردم به افراد چاق، از شیوه نگاه خیره خودم به افراد چاق دریافتم که وزنِ زیاد ناخوشایند است. اگر ناخوشایند بودم، آزار کمتری می دیدم. دست کم امیدوار بودم آزار کمتری ببینم، زیرا در بعد چیزهای زیادی درباره آزردگی دانستم. چیزهای زیادی درباره آزردگی دانستم، اما تا زمانی که طعم آن را نچشیده بودم نمی دانستم که یک دختر تا چه حد فراتر می تواند آزار ببیند.
به هر حال این کاری است که من انجام دادم. این بدنی است که ساختم. من بزرگ جثه ام، توده های گوشت قهوه ای، بازوان و ران ها و شکم. در نهایت، چربی که جایی برای رفتن نداشت، گذرراه های خودش را گرداگرد بدنم پدید آورد. من از ترک های پوستی درهم دریده شده ام، با انبانک های سلولیت روی ران های عظیمم. چربی، بدن تازه ای آفرید، بدنی که مایه شرمم بود، اما به من حس امنیت می بخشید و من، بیش از هر چیز دیگر، تشنه احساس امنیت بودم. نیاز داشتم حس کنم یک دژم، نفوذناپذیر. نمی خواستم هیچ کس یا هیچ چیز لمسم کند.
خودم با خودم چنین کردم. به خودم می گویم این اشتباه من است و مسئولیتش بر گردن من، هرچند نباید مسئولیت این بدن را تنها بر دوش بکشم.

۷

واقعیت زیستن در بدن من این چنین است: در قفسی به تله افتاده ام. نکته فرساینده ای در قفس هاست، تو در آن به دام افتاده ای، اما می توانی آنچه را می طلبی به تمامی ببینی. می توانی به بیرون قفس دست دراز کنی، اما تا اندازه ای.
تظاهر به اینکه با بدنم همان طور که هست راحتم، آسان است. دلم می خواست بدنم را به مثابه آنچه باید به خاطرش عذرخواهی کنم یا برایش توضیحی بدهم نمی دیدم. من فمینیستم و به فاصله گرفتن از استانداردهای صُلبی زیبایی که زنان را به پذیرش آرمان هایی واهی ناگزیر می کند باور دارم، باور دارم که باید تعاریفی گسترده از زیبایی داشته باشیم که بدن های متنوعی را شامل شود؛ باور دارم که برای زنان حیاتی است که در کالبدشان احساس آسودگی کنند بدون تمایل به تغییرِ تمام جزئیات آن برای یافتن چنین احساسی؛ باور دارم (دوست دارم باور داشته باشم) که ارزش من به مثابه انسان وابسته به اندازه و ظاهرم نیست. من با رشد یافتن در فرهنگی عموماً زهرآگین برای زنان، فرهنگی که پیوسته در تلاش برای لگام زدن به بدن زن است، می دانم که مقاومت در برابر معیارهای نابخردانه، که بدن من یا هر کس دیگر چگونه باید باشد، تا چه حد مهم است.
اما آنچه می دانم و آنچه حس می کنم با هم بسیار متفاوت است.
احساس راحتی در کالبدم به تمامی وابسته به معیارهای زیبایی نیست، به تمامی وابسته به آرمان ها نیست، وابسته به احساسی است که من از روزی به روزی دیگر در پوست و استخوان های خودم دارم.
من در بدنم راحت نیستم. تقریباً هرآنچه وابسته به جسم است برایم دشوار است. وقتی از جایی به جایی می روم، بارِ تک تک گِرم های اضافی را بر گُرده ام حس می کنم. من بنیه ندارم. وقتی زمان هایی طولانی راه می روم، ران ها و ماهیچه های ساق پایم درد می گیرد، پاهایم درد می گیرد، انتهای ستون فقراتم درد می گیرد. اغلب به نوعی درد جسمانی دچارم. هر روز صبح، بدنم آن چنان کوفته است که فقط فکر می کنم تمام روز را در رختخواب بگذرانم. من به بیماری عصب تحت فشار(۷) مبتلا هستم و اگر برای مدتی طولانی بایستم، پای راستم بی حس می شود و تا وقتی حس پایم بازگردد، کمی تلوتلو می خورم.
وقتی هوا گرم است، عمدتاً از سر، غرق عرق می شوم. احساس کم رویی(۸) می کنم، به خودم که می آیم پیوسته در حال پاک کردن عرق صورتم هستم. جویبار عرق از میان سینه هایم سرازیر و در انتهای ستون فقراتم جمع می شود. پیراهنم خیس می شود و قطره های عرق از دل پارچه شُره می کنند. حس می کنم مردم خیره شده اند به من که عرق می ریزم و برای داشتن بدنی یاغی که این گونه بی بندوبار غرق عرق می شود، که از آشکار کردن هزینه تقلایش پروایی ندارد، قضاوتم می کنند.
کارهایی هست که دلم می خواهد با بدنم انجام دهم، اما نمی توانم. اگر با دوستانم باشم، نمی توانم پابه پای آنان بروم. پس پیوسته به دستاویزی می اندیشم که برایشان توضیح دهم چرا کندتر از آنان راه می روم، انگار آن ها از پیش نمی دانند. گاهی وانمود می کنند که نمی دانند و گاهی به نظر می رسد حقیقتاً آن قدر نسبت به چگونگی تحرک بدن های مختلف و فضای متفاوتی که اشغال می کنند بی توجه اند که به پشت سرشان نگاه می کنند و به من پیشنهاد های ناممکنی می دهند همچون رفتن به پارکی تفریحی یا یک و نیم کیلومتر بالا رفتن از تپه برای رسیدن به استادیوم یا پیاده روی برای رسیدن به چشم اندازی فوق العاده.
بدن من قفس است. بدن من قفس دست ساز خودم است. هنوز در تلاشم که راهم را به بیرون آن بیابم. بیش از بیست سال است که در تلاشم راهی به بیرون آن بیابم.

۸

در نوشتن از بدنم شاید باید در این لحم به مثابه صحنه جرم تامل کنم؛ در وفورش، برای یافتن علت، باید این معلول جسمانی را بررسی کنم.
نمی خواهم به بدنم به مثابه صحنه جرم بنگرم، چیزی که سهمگینانه به تباهی کشیده شده، چیزی که باید قرنطینه و تفتیش شود.
آیا درحالی که از پیش می دانم مجرم یا دست کم یکی از مجرمان منم، بدنم همچنان صحنه جرم است؟
یا باید خودم را در مقام قربانی جنایتی ببینم که در بدنم روی داده؟
من به انحای مختلف داغ آنچه را از سر گذرانده ام بر پیشانی دارم؛ من جان به در بردم، اما این تمامی ماجرا نیست. طی سال ها اهمیت بقا و مطالبه حق برچسب «باززیسته»(۹) را متوجه شده ام، اما مشکلی هم با برچسب «قربانی»(۱۰) ندارم. شرمی نیز نمی بینم که بگویم زمانی که به من تجاوز شد به قربانی بدل شدم و تا به امروز، در کنار فراوان چیزهایِ دیگری که هستم، همچنان قربانی ام.
زمان زیادی برایش صرف کردم، اما اکنون «قربانی» برایم رجحان دارد به «باززیسته». نمی خواهم از شدت آنچه واقع شده بکاهم. نمی خواهم وانمود کنم مسافر سفری فاتحانه و متعالی ام. نمی خواهم وانمود کنم که همه چیز رو به راه است. من با آنچه روی داده زندگی می گذرانم؛ به پیش می روم بی آنکه فراموش کنم؛ به پیش می روم بی آنکه تظاهر کنم زخمی بر بدن ندارم.
این سرگذشت بدن من است. بدن من در هم شکسته بود. من درهم شکسته بودم. نمی دانستم چگونه شکسته هایم را گرد آورم. من متلاشی شده بودم. پاره ای از من مرده بود؛ پاره ای از من خاموش بود و سال های دراز خاموش می ماند.
من تهی بودم و اراده کردم که خالیِ درونم را پر کنم و غذا چیزی بود که از آن برای ساختن حفاظ پیرامونِ اندکی که از من باقی مانده بود بهره بردم. خوردم و خوردم و خوردم به امید اینکه اگر جثه ای بزرگ بسازم، بدنم در امان می ماند. دخترکی را که پیش تر بودم به خاک سپردم، چون به دردسر گرفتار آمده بود، انواع دردسر. تقلا کردم که تمام خاطراتش را بزدایم، اما همچنان هست، جایی هست. او هنوز کوچک و هراسان است و شرم زده و شاید به قصد بازیابی او می نویسم، در تلاش برای اینکه آنچه را باید بشنود برایش بازگو کنم.

۹

من در هم شکسته بودم و به قصد کرخت کردن درد آن شکستگی، خوردم و خوردم و خوردم؛ تا زمانی که دیگر صرفاً اضافه وزن نداشتم، صرفاً چاق نبودم. کمتر از یک دهه بعد، به شکل بیمارگونی چاق بودم و بعد به شکل فوق العاده بیمارگونی چاق بودم. در بدنم به تله افتاده بودم، بدنی که خودم ساختمش، اما به دشواری این را تصدیق کردم یا دریافتم. من بدبخت بودم، اما در امان، یا دست کم می توانستم به خودم بگویم در امانم.
خاطرات من از بعد مغشوش اند، پاره پاره اند، اما به وضوح خوردن و خوردن و باز هم خوردن را به خاطر می آورم که در نتیجه آن می توانستم فراموش کنم؛ در نتیجه آن بدنم می توانست آن چنان عظیم شود که هرگز دوباره در هم نشکند. آسودگیِ خاموشِ خوردن را به خاطر می آورم زمانی که تنها بودم، یا اندوهگین یا حتی شادمان.
امروز من زنی چاقم. تصور نمی کنم زشتم. از خودم آن گونه که جامعه می طلبد بیزار نیستم، اما در این جهان زندگی می کنم. من در چنین کالبدی، در چنین جهانی زندگی می کنم و از شیوه ای که این جهان اغلب به چنین کالبدی واکنش نشان می دهد بیزارم. بر پایه عقل می پذیرم که مشکل من نیستم. مشکل، این جهان و بی میلی آن به پذیرش من و همراهی با من است، اما به گمانم محتمل تر است که من بتوانم، پیش از آنکه این فرهنگ و رویکردش به افراد چاق عوض شود، تغییر کنم. علاوه بر این، به قصد مبارزه ای جانانه به نفعِ مثبت نگری بدن(۱۱)، باید در کیفیت زندگی ام، در اینجا و اکنون نیز اندیشه کنم.
من بیش از بیست سال در این کالبد متمرد زیسته ام؛ تلاش کرده ام با این بدن به سازش برسم؛ تلاش کرده ام در جهانی که برای چنین بدنی چیزی جز تحقیر در چنته ندارد به آن عشق بورزم یا دست کم آن را تاب بیاورم؛ تلاش کرده ام که از روان زخمی(۱۲) که ناگزیرم کرد چنین بدنی بیافرینم عبور کنم؛ تلاش کرده ام دوست بدارم و دوست داشته شوم. من در جهانی درباره داستانم سکوت اختیار کرده ام که تصور مردم بر آن است که چرایی بدن من یا هر کالبد چاقی را می دانند. و اکنون برمی گزینم که بیش از این سکوت نکنم؛ من داستانم را از زمانی پی می گیرم که دخترکی سبک بار بودم که می توانست به کالبدش تکیه و در آن احساس امنیت کند تا لحظه ای که آن امنیت تباه شد و پیامدهایش همچنان ادامه دارد، حتی زمانی که برای جبران بسیاری از آنچه بر من رفته است در تلاشم.

نظرات کاربران درباره کتاب گرسنگی

فایل نمونه رو دانلود و مطالعه کردم. متاسفانه متن گنگ و نامفهومی داره که ظاهرا بخاطر ترجمه نامناسب هستش. دوستان قبل از خرید حتما ابتدا فایل نمونه رو بخوانند و بعد اقدام به خرید کنند.
در 3 هفته پیش توسط سید جواد
ترجمه این کتاب بسیار بد هست و لحن نویسنده رو هم نتونسته در بیاره. کتابی که نشر کوله پشتی به همین نام و توسط میعاد بانکی ترجمه شده عالی هست.
در 3 هفته پیش توسط تایماز نوری
ترجمه دیگرى هست از این کتاب؟ ):
در 3 هفته پیش توسط شهراد
بی شک بدترین ترجمه سال... کامنت دوستان این خانم خجالت آوره؛ میخوان مخاطب رو کول بزنن! من هم گول خوردم و‌ خریدم و هیچی نفهمیدم.. حیف کتاب که نابود شده.. قربانی مسلم ترجمه
در 2 هفته پیش توسط zhila
این حجم از کامنت منفی روی ترجمه این کتاب و توصیه ترجمه نشر کوله پشتی خیلی مشکوکه. کتاب یک روز هم نیست اومده رو فیدیبو، این همه آدم فرصت کردن بخونن (حتا نمونه رو)، با ترجمه کوله پشتی مقایسه کنن ( از کجا آخه؟) این حکم کلی رو هم بدن که اون ترجمه خیلی بهتره. مشکوک هم نیست حتا، کاملا تابلوئه :) من قضاوتی روی این ترجمه ندارم، اما مطمئنم که این ترجمه روی فضای واقعی نقد نمیشه، با قصد و غرضه این انتقادا.
در 3 هفته پیش توسط مصطفا بلند قامت
خیلی کتاب خوبیه ممنون از فیدیبو
در 3 هفته پیش توسط جناب علی راستگو
کتاب و ترجمه هردو عالی. مرسی فیدیبو
در 3 هفته پیش توسط مهسا شجاع
من با توجه به نظرات نمونه هردو ترجمه رو خوندم و بنظرم یجورایی فرقی نداشتن حتی میتونم بگم با ترجمه چترنگ ارتباط بهتری گرفتم در مجموع خودتونو کلافه نکنین هردو نمونه رو بررسی کنید و با هرکدوم که راحت بودین ادامه بدین
در 3 هفته پیش توسط man...a28
من نسخه کاغذی این کتاب رو خریدم دو ماه پیش و عالی بود. ترجمه هم زیبا و دلنشین. از عذاب چاقی خیلی خوب گفته...
در 2 هفته پیش توسط نغمه تدین
از فیدیبو زباد کتاب می خرم و می خونم و گاهی نظرات رو. یکی از کتاب های خوب با ترجمه های خوبی هست که خوندم‌. به عنوان کسی که بیست و هشت ساله کار سینما می کنم و ۳۰ ساله زبان درس می دم و ترجمه هایی ازم چاپ‌شده و شعر و ‌‌... تعجب می کنم از کامنت های عجیب با جبهه گیری عجیب تر با ادبیاتی سخیف، که گویا لشکر کشیه جای نظر چند شخص کتاب خوان و توهینشون به کسانی که نظر مثبت داشتن و فوری پاسخ های عجیب و دیسلایک با سرعتی عجیب، که مشخصه همیشه منتظر خراب کردن ترجمه و نظرات مثبت هستن که ظرف سی ثانیه واکنش نشون‌می دن!!! سخیف در حد مزاحمت های آی دی تقلبی اینستاگرامی نه نقد در خور کتاب و کتاب خوانی و به زور، تلاش جلب نظرها به سمت ترجمه ای دیگه. کتابی خوب با ترجمه ای خوب از نویسنده ای که نمی شناسم و مترجمی که نمی شناسم. ممنون از زحماتشون.
در 2 هفته پیش توسط سپیده سپهری