فیدیبو نماینده قانونی نشر نیلوفر و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب زمرد نحس

کتاب زمرد نحس

نسخه الکترونیک کتاب زمرد نحس به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۱۲,۶۰۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب زمرد نحس

پنجاه دقیقه بامداد یکی از شب‌های هفته بود و در خیابان پنجم در آن‌طرف پارک پرنده پر نمی‌زد. گهگاه یک تاکسی که تابلو تعطیلی‌اش را به نمایش گذاشته بود به سمت جنوب می‌رفت، ولی غیر از این خبری نبود. از آسمان سیاه شب باران بهاری نم‌نم می‌بارید و پارک شبیه به وسط یک جنگل شده بود. کلپ نبش خیابان را پشت سر گذاشت و در امتداد بلوک به سمت سفارت رفت. در خیابان مدیسن از تاکسی پیاده شده بود، ولی با آن باران مه‌آلودی که در یقه پالتواش نفوذ می‌کرد کم‌کم به این نتیجه می‌رسید که بیش از حد احتیاط به خرج داده است. باید به تاکسی می‌گفت دم در سفارت پیاده‌اش کند و بی‌خیال پنهان‌کاری می‌شد. در چنین شبی بی‌خودی دغدغه پنهان‌کاری را به ذهنش راه داده بود. از پله‌های سفارت بالا رفت و زنگ را زد. نور چراغ‌هایی را پشت پنجره‌های طبقه اول می‌دید، ولی مدتی طول کشید تا یک نفر در را باز کند. مرد سیاه‌پوست ساکتی آمد و با انگشت‌های باریک و درازش به کلپ اشاره کرد بیاید داخل، در را پشت سرش بست و او را از چندین اتاق مجلل گذراند و بعد بالاخره در اتاقی پر از قفسه‌های کتاب که میز بیلیاردی وسطش بود تنهایش گذاشت.

ادامه...
  • ناشر نشر نیلوفر
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1.55 مگابایت
  • تعداد صفحات ۲۸۰ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب زمرد نحس

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

مرحله یک

فصل ۱

دورتموندر(۱) با دستمال کاغذی دماغش را گرفت و گفت: «آقای رئیس زندان، نمی دونی چقدر بابت توجه شخصی ای که این مدت بهم کردی ممنونم.» نمی دانست دستمال کاغذی را چه کار کند، به همین خاطر همان طور گلوله کرده توی مشت نگهش داشت.
اوتس(۲)، رئیس زندان، لبخندی بشاش به او زد، از پشت میزش بلند شد، کنار دورتموندر آمد، دستی به بازویش زد و گفت: «دلم به آدم هایی خوشه که می تونم نجاتشون بدم.» از آن تیپ کارمندان دولتی امروزی بود؛ دانشگاه رفته، ورزیده، پرانرژی، اصلاح طلب، آرمان گرا و خوش مشرب. دورتموندر از او متنفر بود.
رئیس زندان گفت: «تا دم دروازه باهات میام، دورتموندر.»
دورتموندر گفت: «راضی به زحمت نیستم، آقای رئیس زندان.» دستمال کاغذی توی مشتش سرد و چسبناک شده بود.
رئیس زندان گفت: «کیف می کنم که ببینم از اون دروازه رد می شی و بدونم دیگه هیچ وقت خطایی ازت سر نمی زنه، دیگه هیچ وقت برنمی گردی و بدونم یه کوچولو تو اصلاحت نقش داشتم، نمی دونی چقدر برام لذت بخشه.»
دورتموندر به هیچ وجه احساس کیف کردن و لذت بردن نداشت. سلولش را سیصد دلار فروخته بود ــ داشتن لوله آب گرمی که کار می کرد و تونلی که به درمانگاه راه داشت باعث شده بود سر این قیمت به توافق برسند ــ و قرار بود پولش را موقع خروج از زندان بگیرد. نمی توانست تا قبل از آن موقع پول را بگیرد وگرنه در بازرسی نهایی لو می رفت. ولی با حضور رئیس زندان درست در کنارش چطور می توانست پول را تحویل بگیرد؟ کمی ادای آدم های ناامید را درآورد و گفت: «آقای رئیس زندان، تو همین دفتر بوده که همیشه دیدمت، تو همین دفتر بوده که به حرفات گوش ـ»
رئیس زندان گفت: «بیا، دورتموندر. می تونیم تو راه حرف بزنیم.»
بنابراین با هم به طرف دروازه راه افتادند. دورتموندر هنگام عبور از محوطه بزرگ دید که کریسی(۳)، همان زندانی معتمدی که قرار بود سیصد دلار را تحویلش بدهد به طرفش راه افتاد و بعد ناگهان سر جایش ایستاد. کریسی حرکتی جزئی انجام داد به این معنی که: هیچ کاری نمی شه کرد.
دورتموندر حرکتی جزئی انجام داد به این معنی که: گندش بزنن، می دونم هیچ کاری نمی شه کرد.
وقتی به دروازه رسیدند، رئیس زندان دستش را دراز کرد و گفت: «موفق باشی، دورتموندر. امیدوارم دیگه هیچ وقت نبینمت.» این را به شوخی گفته بود، چون نخودی خندید.
دورتموندر دستمال کاغذی را در دست چپش گذاشت. آن قدر پُر بود که توی تمام دستش تراوش کرده بود. با رئیس زندان دست داد و گفت: «منم امیدوارم دیگه هیچ وقت شما رو نبینم، آقای رئیس زندان.» این را به شوخی نگفته بود، ولی به هرحال نخودی خندید.
چهره رئیس زندان ناگهان کمی سرد و بی روح شده بود. گفت: «بله، بله.»
دورتموندر رویش را برگرداند و رئیس زندان به کف دستش نگاه کرد.
دروازه بزرگ باز شد. دورتموندر رفت بیرون، دروازه بزرگ بسته شد. حالا دیگر آزاد بود؛ دینش را به جامعه ادا کرده بود. سیصد دلار هم ضرر کرده بود، گندش بزنن. روی این پول حساب کرده بود. فقط ده دلار و یک بلیت قطار داشت.
با عصبانیت دستمال کاغذی را توی پیاده رو انداخت.
کلپ(۴) دید که دورتموندر از دروازه خارج شد و بعد یک دقیقه تمام همان طور زیر آفتاب ایستاد و به اطراف نگاه کرد. کلپ با این احساس آشنایی داشت. اولین دقیقه آزادی، هوای آزاد، آفتاب. منتظر ماند، چون نمی خواست لذت دورتموندر را ضایع کند، ولی وقتی دورتموندر بالاخره در کنار پیاده رو راه افتاد، کلپ ماشین سیاه دراز را روشن کرد و آهسته پشت سر او راه افتاد.
ماشین خوبی بود، کادیلاکی با شیشه های دودی، پرده کرکره، کولر، ابزاری که ماشین را بدون گذاشتن پا روی پدال گاز با سرعت دلخواه پیش می برد، ابزاری که نوربالا را موقع شب وقتی ماشین دیگری از روبه رو می آمد خاموش می کرد، و انواع و اقسام ابزارهای صرفه جویی در کار. کلپ دیشب آن را در نیویورک بلند کرده بود. خوش داشت که امروز به جای اینکه سوار قطار شود با ماشین به اینجا بیاید، بنابراین دیشب رفته بود دنبال ماشینی بگردد، و این را در خیابان شصت وهفتم شرقی پیدا کرده بود. پلاک پزشکی(۵) داشت و او هم همیشه خودبه خود پلاک را چک می کرد، چون دکترها معمولاً سوییچ را توی ماشین نگه می دارند، و این بار هم شغل شریف پزشکی ناامیدش نکرده بود.
البته حالا دیگر پلاک پزشکی نداشت. آن چهار سالی که دولت بهش یاد داده بود پلاک ماشین درست کند برای هیچ وپوچ نبود.
حالا آهسته پشت سر دورتموندر حرکت می کرد. کادیلاک سیاه دراز خرخرکنان پیش می رفت و تایرهایش روی آسفالت کثیف قرچ قرچ می کرد. کلپ با خودش فکر می کرد وقتی دورتموندر به محض ورود به خیابان یک چهره آشنا می بیند چقدر خوشحال و غافلگیر می شود. همان لحظه ای که می خواست بوق بزند دورتموندر ناگهان چرخید، به ماشین سیاه بی سروصدای پرده داری که تعقیبش می کرد نگاه کرد، هول شد و در حالی که از ترس خودش را به دیوار خاکستری زندان نزدیک کرده بود مثل اسب دوید.
چهار دکمه روی صفحه کنترل روی در بود که چهار شیشه کناری کادیلاک را باز و بسته می کردند. تنها مشکل این بود که کلپ یادش نمی آمد کدام دکمه مال کدام شیشه است. دکمه ای را زد و شیشه عقبی سمت راست پایین آمد.
داد زد: «دورتموندر!» و گاز داد و کادیلاک به جلو خیز برداشت. به جز ماشین سیاه و مردِ گریزان پرنده پر نمی زد. یک طرف خیابان دیوار خاکستری و بلند زندان بود و طرف دیگر خانه های کثیف و کوچک که دروپنجره هایشان بسته و پرده ها کشیده بود و صدایی از آن ها شنیده نمی شد.
کلپ که با دکمه های شیشه حواسش پرت شده بود توی خیابان ویراژ می رفت. شیشه عقب سمت چپ پایین آمد و او دوباره اسم دورتموندر را بلند صدا زد، ولی دورتموندر صدایش را نمی شنید. انگشتانش دکمه دیگری را پیدا کرد، فشار داد، و شیشه عقب سمت راست دوباره بالا آمد.
کادیلاک از لبه پیاده رو بالا رفت. تایرهایش روی فضای پر از علف هرز بین جدول و پیاده رو چرخید، و بعد ماشین کلپ یکراست به سمت دورتموندر کج شد، دورتموندر هم چرخید، پشتش را به دیوار چسباند، دستانش را کامل به دو طرف باز کرد، و مثل یک روح بنشی(۶) جیغ کشید.
کلپ در آخرین لحظه محکم زد روی ترمز و کادیلاک ناگهان متوقف شد و او را به فرمان کوبید.
دورتموندر دست لرزانش را دراز کرد و به کاپوت کادیلاک تکیه داد.
کلپ سعی کرد از ماشین پیاده شود، ولی در بحبوحه هیجان دکمه دیگری را زده بود، همان دکمه ای که هر چهار در را به صورت اتوماتیک قفل می کرد. کلپ فریاد زد: «لعنت به هرچی دکتره!» هر دکمه ای را که به چشمش می خورد فشار داد و بالاخره مثل غواصی که می خواهد از دست یک اختاپوس فرار کند از ماشین به بیرون شیرجه زد.
دورتموندر هنوز کنار دیوار بود و کمی به جلو خم شده و خودش را با یک دست روی کاپوت ماشین نگه داشته بود. رنگش پریده بود، و این رنگ پریدگی تماما به خاطر زندان نبود.
کلپ به طرفش رفت. گفت: «واسه چی فرار می کنی، دورتموندر؟ منم، رفیق شفیقت، کلپ.» دستش را دراز کرد.
دورتموندر با مشت به چشمش کوبید.

فصل ۲

دورتموندر گفت: «فقط کافی بود بوق بزنی.» از این کفری بود که پشت انگشت هایش در قسمتی که پوستش با گونه کلپ کنده شده بود می سوخت. پشت انگشت هایش را گذاشت توی دهانش.
کلپ گفت: «می خواستم همین کار رو بکنم، ولی همه چی قاتی پاتی شد. ولی الان اوضاع خوبه.»
داخل بزرگراه نیویورک بودند و کادیلاک با سرعت ثابت صد کیلومتر در ساعت پیش می رفت. کلپ مجبور بود یک دستش را روی فرمان بگذارد و گهگاه نگاهی به روبه رو بیندازد تا ببیند آیا هنوز توی جاده اند یا نه، ولی غیر از این ماشین خودبه خود پیش می رفت.
دورتموندر بدجوری اوقاتش تلخ بود. در عرض یک روز سیصد دلارش به فنا رفته بود، زهره ترک شده بود، چیزی نمانده بود یک احمق با کادیلاک زیرش بگیرد، پوست پشت انگشت هایش هم کنده شده بود. گفت: «حالا چی می خوای؟ یه بلیت قطار بهم دادن، ماشین لازم نداشتم.»
کلپ گفت: «شرط می بندم کار لازم داری. مگر اینکه از قبل یه چیزی ردیف کرده باشی.»
دورتموندر گفت: «هیچی ردیف نکردم.» حالا که به این فکر می کرد، این هم مایه اوقات تلخی اش بود.
کلپ گفت: «خب، من یه کار توپ برات سراغ دارم.» نیشش تا بناگوش باز شده بود.
دورتموندر تصمیم گرفت دیگر غر نزند. گفت: «خیلی خب، گوش می کنم. قضیه چیه؟»
کلپ گفت: «تا حالا جایی به اسم تالابوو(۷) به گوشت خورده؟»
دورتموندر اخم کرد. «یکی از جزایر جنوب اقیانوس آرام نیست؟»
«نخیر، یه کشوره. تو آفریقا.»
دورتموندر گفت: «تا حالا نشنیدم. کنگو رو شنیدم.»
ــ فکر کنم اینم نزدیک همون جاست.
ــ اون کشورها همه شون خیلی گرمن، نه؟
ــ آره گمونم. نمی دونم، من که تا حالا نرفتم.
دورتموندر گفت: «فکر نکنم دلم بخواد برم اون طرف ها. مریضی هم دارن. سفیدپوست ها رو هم زیاد می کشن.»
کلپ گفت: «فقط راهبه ها رو. ولی این کاری که می گم اونجا نیست، همین جا تو آمریکای خودمونه.»
«اوه.» دورتموندر پشت انگشت هایش را مکید، بعد گفت: «پس چرا راجع به این کشوره حرف می زنی؟»
ــ تالابوو.
ــ آره تالابوو. چرا راجع به اون حرف می زنی؟
کلپ گفت: «به اونم می رسیم. تا حالا اسم آکینزی(۸) به گوشت خورده؟»
دورتموندر گفت: «همون دکتره ست که یه کتاب راجع به مسائل جنسی نوشته. می خواستم از کتابخونه زندون بگیرمش، ولی یه فهرست انتظار دوازده ساله داشتن. اسممو نوشتم، گفتم شاید درخواست آزادی مشروطم رد بشه، ولی هیچ وقت کتاب رو نگرفتم. مُرده، نه؟»
کلپ گفت: «من راجع به اون حرف نمی زنم.» کامیونی داشت آهسته در لاین او حرکت می کرد، به همین خاطر کلپ مجبور شد تا یک دقیقه روی رانندگی تمرکز کند. وارد لاین دیگر شد، از کامیون سبقت گرفت و برگشت به لاین خودش. بعد به دورتموندر نگاه کرد و گفت: «دارم راجع به یه کشور حرف می زنم. یه کشور دیگه. اسمش آکینزیه.» املایش را هجی کرد.
دورتموندر سرش را تکان داد: «اینم تو آفریقاست؟»
ــ اوه، اسم این یکی رو شنیدی؟
دورتموندر گفت: «نه، نشنیدم. فقط حدس زدم.»
«آها.» کلپ نگاهی به بزرگراه انداخت. گفت: «آره، یه کشور دیگه تو آفریقاست. یکی از مستعمره های بریتانیا بوده، و وقتی مستقل شده مشکل پیش اومده، چون دوتا قبیله بزرگ تو کشور بودن و هر دو می خواستن اداره ش کنن، واسه همین درگیر یه جنگ داخلی شدن و آخرش تصمیم گرفتن به دو کشور تقسیم بشن. حالا اون دوتا کشور همینان. تالابوو و آکینزی.»
دورتموندر گفت: «راجع به این چیزا خیلی اطلاعات داری.»
کلپ گفت: «برام گفتن.»
دورتموندر گفت: «ولی من که هنوز نفهمیدم قسمت خلاف قضیه کجاست.»
کلپ گفت: «به اونم می رسیم. ظاهرا یکی از این قبیله ها یه زمرد داشته، یه جواهر، و قبلاً مثل خدا می پرستیدنش و جلوش عبادت می کردن، و این روزا به نمادشون تبدیل شده. مثل یه چیز خوش یمن. مثل آرامگاه سربازای گمنام، یه چیزی تو این مایه ها.»
ــ زمرد؟
کلپ گفت: «می گن پونصدهزار دلار می ارزه.»
دورتموندر گفت: «خیلیه.»
کلپ گفت: «البته همچین چیزی رو نمی شه آبش کرد، زیادی معروفه. خیلی هم هزینه می بره.»
دورتموندر با سر تایید کرد. گفت: «خودم هم به این فکر کردم. موقعی که فکر کردم می خوای بگی این زمرد رو بدزدیم.»
کلپ گفت: «ولی واقعا هم می خواستم همینو بگم. خلاف قضیه همینه، دزدیدن این زمرد.»
دورتموندر دوباره اوقاتش تلخ شد. پاکت سیگارهای کمِلش(۹) را از جیب پیراهنش درآورد. گفت: «اگه نمی تونیم آبش کنیم، واسه چی می خوایم بلندش کنیم؟»
کلپ گفت: «واسه اینکه یه خریدار داریم. واسه به دست آوردن زمرد نفری سی هزار دلار می ده.»
دورتموندر سیگاری روی لبانش گذاشت و پاکت را توی جیبش. «چند نفر؟»
ــ حدس می زنیم پنج نفر لازم بشه.
ــ می شه صدوپنجاه هزار دلار واسه یه سنگ پونصدهزار دلاری. این جوری خیلی به نفع اون می شه.
کلپ دوباره اشاره کرد: «هر کدوم سی هزار دلار گیرمون میاد.»
دورتموندر فندک روی داشبورد را به داخل فشار داد. گفت: «این یارو کیه؟ کلکسیونره؟»
ــ نه. سفیر تالابوو تو سازمان ملله.
دورتموندر به کلپ نگاه کرد: «کیه؟»
فندک از داخل داشبورد بیرون زد و کف ماشین افتاد.
کلپ حرفش را تکرار کرد.
دورتموندر فندک را برداشت و سیگارش را روشن کرد. گفت: «توضیح بده.»
کلپ گفت: «خیلی خب. وقتی مستعمره بریتانیا به دو کشور تقسیم شده، اون شهری که زمرد توش نگهداری می شده به آکینزی رسیده. ولی قبیله ای که همیشه صاحب زمرد بوده تو کشور تالابوو بوده. سازمان ملل چند نفر رو فرستاده که در مورد این وضعیت داوری کنن، آکینزی هم بابت زمرد یه مقدار پول داده، ولی مسئله پول نیست. تالابوو زمرد رو می خواد.»
دورتموندر فندک را تکان داد و از پنجره به بیرون پرتش کرد. گفت: «چرا با هم نمی جنگن؟»
ــ هر دو کشور با هم برابرن. مثل دو تا بوکسور سبک وزنن، همدیگه رو داغون می کنن و هیچ کدوم برنده نمی شن.
دورتموندر به سیگارش پک زد و دودش را از دماغش بیرون داد. گفت: «اگه ما زمرد رو کش بریم و بدیمش به تالابوو، از کجا معلوم آکینزی نره سازمان ملل بگه: "بهشون بگید زمرد ما رو پس بدن؟"» عطسه ای کرد.
کلپ گفت: «تالابوو لو نمی ده که زمرد دستشونه. نمی خوان به نمایش بذارنش، فقط می خوان داشته باشنش. براشون حالت نمادین داره. مثل اون اسکاتلندیایی که چند سال پیش سنگ اسکون(۱۰) رو دزدیدن.»
ــ کیا که چی کار کردن؟
کلپ گفت: «یه قضیه ای که تو انگلیس اتفاق افتاده. بگذریم. برگردیم سراغ بحث سرقت این زمرد. هستی؟»
دورتموندر گفت: «بستگی داره. زمرد رو کجا نگه داشتن؟»
کلپ گفت: «الان تو کولیسیوم(۱۱) نیویورکه. یه نمایشگاه پان آفریقایی از انواع چیزای آفریقایی برگزار شده، اون زمرد هم جزء چیزاییه که از آکینزی به نمایش می ذاره.»
ــ حالا ما باید از کولیسیوم بدزدیمش؟
کلپ گفت: «نه لزوما. دو هفته دیگه قراره زمرد رو بگردونن. جاهای زیادی می ره، با قطار و کامیون هم جابه جاش می کنن. فرصت های زیادی واسه دزدیدنش گیرمون میاد.»
دورتموندر سر تکان داد. گفت:«خیلی خب، زمرد رو می دزدیم، تحویلش می دیم به این یارو ـ»
کلپ گفت: «آیکو(۱۲).» به صورت آی ـ کو تلفظش کرد و تکیه را روی هجای اول گذاشت.
دورتموندر اخم کرد: «اسم یه دوربین ژاپنی نیست؟»
ــ نه، اسم سفیر تالابوو تو سازمان ملله. و اگه دوس داشته باشی همکاری کنی، داریم می ریم همین آدمو ببینیم.
دورتموندر گفت: «می دونه من دارم میام؟»
کلپ گفت: «البته. بهش گفتم یه برنامه ریز لازم داریم، یه طراح، و بهش گفتم دورتموندر تو این کار بهترینه و اگه خوش شانس باشیم می تونیم بهت بگیم برنامه ها رو برامون بریزی. بهش نگفتم تازه حبست تموم شده.»
دورتموندر گفت: «خوبه.»

فصل ۳

سرگرد پاتریک(۱۳) آیکو، مردی خپل، سیاه پوست و سبیلو، پرونده ای را که در مورد جان آرچیبالد(۱۴) دورتموندر بهش داده بودند مطالعه کرد و با رضایت و مسرت سرش را تکان داد. متوجه شد که چرا کلپ نخواسته به او بگوید که دورتموندر تازه حبسش را به پایان رسانده؛ به خاطر اینکه یکی از نقشه های معرکه اش درست طبق برنامه پیش نرفته بود، ولی مگر کلپ نمی دانست که سرگرد خودبه خود سابقه هریک از افرادش را بررسی می کند؟ طبیعتا می بایست در مورد انتخاب افرادی که زمرد بالابومو(۱۵) را بهشان می سپرد به شدت سخت گیری می کرد. نمی توانست ریسک کند و از آن دسته افراد فریبکاری انتخاب کند که بعد از نجات زمرد از دست آکینزی آن را برای خودشان بدزدند.
در بزرگ چوب ماهون باز شد و منشی سرگرد، مرد جوان سیه چرده لاغراندامی که عینکش نور را منعکس می کرد وارد شد و گفت: «قربان، دوتا آقا اومدن شما رو ببینن. آقای کلپ و یه نفر دیگه.»
ــ بیارشون داخل.
ــ بله قربان.
منشی رفت بیرون.
سرگرد پرونده را بست و توی یکی از کشوهای میزش گذاشت. بعد بلند شد و با خوش مشربی ملایمی به دو مرد سفیدپوشی که از روی پهنه وسیع فرش شرقی به طرفش می آمدند لبخند زد. گفت: «آقای کلپ، چه قدر از دیدار مجددت خوشحالم.»
کلپ گفت: «منم از دیدنت خوشحالم، سرگرد آیکو. این جان دورتموندره، همونی که راجع بهش برات گفتم.»
«آقای دورتموندر.» سرگرد تعظیم ملایمی کرد. «بفرمایید بشینید.»
همه نشستند، و سرگرد این مردی را که اسمش دورتموندر بود با دقت نگاه کرد. همیشه رودررو دیدن یک شخص بعد از شناختنش فقط از روی یک پرونده، به صورت کلمات تایپ شده روی برگه هایی در یک پوشه مانیل، فتوکپی اسناد، بریده های روزنامه و عکس ها برایش جذابیت داشت. مردی که پرونده تلاش کرده بود توصیفش کند شخصا آمده بود. توصیفاتش چه قدر به واقعیت نزدیک بود؟
از نظر حقایق، سرگرد آیکو چیزهای کمی درباره جان آرچیبالد دورتموندر می دانست. می دانست که دورتموندر سی وهفت سال سن دارد، در شهر کوچکی در مرکز ایلینوی به دنیا آمده، در یتیم خانه بزرگ شده، در نیروی زمینی ایالات متحده در دوران عملیات انتظامی در کره خدمت کرده ولی از آن زمان به بعد در بازی دزد و پلیس طرف دزدها قرار گرفته، دو بار به جرم سرقت به زندان رفته، که دوره دوم حبسش صبح همان روز با آزادی مشروط به پایان رسیده بود. می دانست که دورتموندر بارها طی تحقیقات مربوط به سرقت بازداشت شده، ولی هیچ یک از آن بازداشت ها طولانی نبوده اند. می دانست که دورتموندر هیچ وقت به جرم دیگری بازداشت نشده، و اینکه به نظر نمی رسید حتی شایعاتی در خصوص قتل، ایجاد حریق عمدی، تجاوز، یا آدم ربایی هایی که ممکن بود مرتکب شده باشد، وجود داشته باشد. و می دانست که دورتموندر در سال ۱۹۵۲ در سن دیگو با رقاصه یک کلوپ شبانه به اسم هانی بان بازوم(۱۶) ازدواج کرده و در سال ۱۹۵۴ با یک طلاق توافقی از او جدا شده است.
ظاهر خود شخص او چه چیزی بروز می داد؟ حالا در معرض آفتاب مستقیمی که از پنجره های مشرف به پارک به داخل می تابید نشسته بود، و ظاهرش بیش از هر چیز شبیه به کسی بود که دوران نقاهت را می گذراند. کمی رنگ پریده، کمی خسته، کمی چین وچروک دار، بدن لاغر، ظاهر نحیف و رنجور. معلوم بود که کت وشلوارش نو است و معلوم بود که ارزان قیمت ترین جنس را دارد. معلوم بود که کفش هایش کهنه اند ولی معلوم بود که وقتی نو بوده اند کمی قیمتشان بالا بوده است. لباس هایش نشان دهنده مردی بود که به زندگی کردن در رفاه عادت دارد ولی اخیرا اوضاعش خراب شده است. نگاه دورتموندر، در آن لحظه که با نگاه سرگرد تلاقی کرد، مات، هشیار و بی حالت بود. سرگرد با خودش فکر کرد از آن هایی است که دست خودش را رو نمی کند، از آن هایی که تصمیماتش را به آرامی می گیرد و بعد به آن ها عمل می کند.
و آیا به قولش هم عمل می کند؟ سرگرد با خودش فکر کرد می ارزد که شانسش را امتحان کند. گفت: «به آغوش جامعه خوش آمدی، آقای دورتموندر. تصور می کنم آزادی الان حس دلچسبی داشته باشه.»
دورتموندر و کلپ به یکدیگر نگاه کردند.
سرگرد لبخندی زد و گفت: «آقای کلپ بهم نگفت.»
دورتموندر گفت: «می دونم. سوابقمو بررسی کردی.»
سرگرد گفت: «طبیعتا. شما جای من بودید، این کار رو نمی کردید؟»
دورتموندر گفت: «شاید بهتر باشه منم سوابق تو رو بررسی کنم.»
سرگرد گفت: «شاید بهتر باشه این کار رو بکنید. توی سازمان ملل با کمال میل راجع به من بهتون می گن. یا با وزارت امور خارجه خودتون تماس بگیرید، مطمئنم اونجا پرونده منو دارن.»
دورتموندر شانه هایش را بالا انداخت: «مهم نیست. راجع به من چی فهمیدی؟»
ــ اینکه احتمالاً می تونم با شما شانسم رو امتحان کنم. آقای کلپ می گه نقشه های خوبی می کشید.
ــ سعی می کنم.
ــ بار آخر چه اتفاقی افتاد؟
دورتموندر گفت: «کار خراب شد.»
کلپ که می خواست به کمک دوستش بشتابد گفت: «سرگرد، تقصیر اون نبود، فقط بدشانسی آورد. فکر کرده بود که ـ»
سرگرد به او گفت: «گزارشش رو خوندم. متشکرم.» به دورتموندر گفت: «نقشه خوبی بود، واقعا هم بدشانسی آوردید، ولی خوشحالم که می بینم وقت رو با توجیه کردن خودتون تلف نمی کنید.»
دورتموندر گفت: «نمی تونم دوباره برگردم سراغ جزئیات اون ماجرا. در مورد زمرد شما صحبت کنیم.»
ــ بله. می تونید گیرش بیارید؟
ــ نمی دونم. تا چه حد می تونی بهمون کمک کنی؟
سرگرد اخم کرد: «کمک؟ چه جور کمکی؟»
ــ احتمالاً اسلحه لازممون بشه. شاید یکی دو تا ماشین، شاید یه کامیون، بستگی داره کار چطور از آب دربیاد. ممکنه چیزای دیگه ای هم لازممون بشه.
سرگرد گفت: «اوه، بله. مسلما می تونم هر چیزی که لازمتون بشه تهیه کنم.»
«خوبه.» دورتموندر سری تکان داد و یک پاکت کمل مچاله از جیبش درآورد. سیگاری روشن کرد و به جلو خم شد تا کبریت را توی زیرسیگاری روی میز سرگرد بیندازد. گفت: «اما در مورد پول. کلپ می گه نفری سی هزار تا.»
ــ بله. سی هزار دلار.
ــ هر تعدادی که باشیم؟
سرگرد گفت: «خب، باید یه جور محدودیت داشته باشه. نمی خوام یه ارتش رو به خدمت بگیرید.»
ــ محدودیتش چیه؟
ــ آقای کلپ از پنج نفر حرف زد.
ــ خیلی خب. می شه صدوپنجاه هزار تا. اگه با افراد کمتری انجامش بدیم چی؟
ــ بازم می شه همون نفری سی هزار دلار.
دورتموندر گفت: «چرا؟»
سرگرد گفت: «نمی خوام تشویقتون کنم که سرقت رو با تعداد بیش از حد لازم انجام بدید. پس تعدادتون هرچی بیشتر یا کمتر باشه همون نفری سی هزار دلار می شه.»
ــ تا پنج نفر.
ــ اگه بگید شیش نفر کاملاً ضروریه، پول شیش نفر رو می دم.
دورتموندر سری تکان داد. گفت: «به اضافه خرجی.»
ــ بله؟
دورتموندر گفت: «این قراره یه کار تمام وقت به مدت یک ماه باشه، شاید هم شیش هفته. واسه گذران زندگی پول لازم داریم.»
ــ منظورتون اینه که یه پیش پرداخت از سی هزار دلار می خواید؟
ــ نه. منظورم اینه که غیر از اون سی هزار دلار واسه خرجی می خوام.
سرگرد سرش را به مخالفت تکان داد. گفت: «نه، نه، شرمنده، قرارمون این نبود. نفری سی هزار دلار، همین و بس.»
دورتموندر بلند شد و کمل را توی زیرسیگاری سرگرد خاموش کرد. از آن دود بلند شد. دورتموندر گفت: «می بینمت.» و بعد: «بیا، کلپ.» و به سمت در راه افتاد.
سرگرد باورش نمی شد. صدا زد: «دارید می رید؟»
دورتموندر دم در رویش را برگرداند و به او نگاه کرد. «آره.»
ــ چرا آخه؟
ــ خیلی ناخن خشکی. عارم میاد واسه تو کار کنم. اگه واسه یه تفنگ بیام پیشت، حاضر نیستی بیشتر از یه فشنگ بهم بدی.
دورتموندر دستش را به طرف دستگیره در برد.
سرگرد گفت: «صبر کنید.»
دورتموندر در همان حال که دستش روی دستگیره بود صبر کرد.
سرگرد با سرعت فکر کرد و بودجه هایش را افزایش داد. گفت: «واسه خرجی هفته ای صد دلار به هر نفر می دم.»
دورتموندر گفت: «دویست دلار. هیشکی نمی تونه تو نیویورک سیتی با هفته ای صد دلار زندگی کنه.»
سرگرد گفت: «صدوپنجاه.»
دورتموندر مردد ماند، و سرگرد دید که سعی دارد تصمیم بگیرد برای کل مبلغ پافشاری کند یا نه.
کلپ که تمام مدت فقط همان طور آنجا نشسته بود، گفت: «قیمت منصفانه ایه. چه اشکالی داره، چند هفته که بیشتر نیست.»
دورتموندر شانه ای بالا انداخت و دستش را از روی دستگیره برداشت. گفت: «خیلی خب.» برگشت و نشست. «راجع به اینکه این زمرد چه طور ازش محافظت می شه و کجا نگهداریش می کنن چی می تونی بهم بگی؟»
باریکه دود لرزان کم جانی از کمل نیمه خاموش بلند می شد، انگار که چروکی های(۱۷) کوچکی توی زیرسیگاری آتش اردوگاه روشن کرده بودند. خط دود دقیقا بین سرگرد و دورتموندر قرار گرفته و باعث شده بود وقتی سعی می کرد روی چهره دورتموندر تمرکز کند احساس کند چشم هایش چپ است. ولی غرورش اجازه نمی داد سیگار را خاموش کند یا سرش را حرکت بدهد، به همین خاطر یک چشمش را تا نیمه بست و سوال دورتموندر را جواب داد:
ــ تنها چیزی که می دونم اینه که آکینزی خیلی خوب ازش حفاظت می کنه. سعی کردم به جزئیاتش پی ببرم، اینکه چندتا نگهبان داره و غیره، ولی جزئیات رو مخفی می کنن.
ــ ولی الان تو کولیسیومه.
ــ بله. جزء اشیائیه که آکینزی به نمایش گذاشته.
ــ خیلی خب. می ریم یه نگاهی بهش میندازیم. پولمونو از کجا می گیریم؟
سرگرد مات نگاهش کرد. «پولتون؟»
ــ صدوپنجاه تای این هفته.
«آهان.» همه چیز کمی سریع پیش می رفت. «با دفتر امور مالی مون توی طبقه پایین تماس می گیرم. می تونید سر راهتون برید اونجا.»
«خوبه.» دورتموندر بلند شد، و لحظه ای بعد کلپ هم بلند شد. دورتموندر گفت: «اگه چیزی لازم داشتم خبرت می کنم.»
سرگرد از این بابت مطمئن بود.

فصل ۴

دورتموندر گفت: «به نظر نمیاد پونصدهزار دلار بیرزه.»
کلپ گفت: «مهم اینه که سی هزار دلار گیرمون میاد. هر نفر.»
زمرد چندضلعی سبز تیره که کمی از یک توپ گلف کوچک تر بود، میان سه پایه سفید کوچکی روی پارچه ساتن قرمز روی میزی که از چهار طرف و از بالا با شیشه محصور شده، جای گرفته بود. مکعب شیشه ای حدود نیم مترمربع بود و در ارتفاع دومتری قرار داشت، و در فاصله حدودا یک ونیم متری اش طناب مخمل سرخی دور پایه ها پیچ خورده و مربع بزرگ تری برای نگه داشتن افراد کنجکاو در فاصله ایمن گذاشته شده بود. در هر گوشه این مربع بزرگ تر، درست آن طرف طناب، نگهبان سیاه پوستی با یونیفرم آبی تیره ایستاده و تفنگی روی کمرش توی غلاف بود. تابلو کوچکی روی یک پایه تکی شبیه به پایه نت موسیقی قرار داشت که رویش با حروف بزرگ نوشته شده بود زمرد بالابومو و تاریخچه سنگ را به همراه تاریخ ها و اسامی و مکان ها شرح داده بود.
دورتموندر با دقت به نگهبان ها نگاه کرد. به نظر می آمد حوصله شان سر رفته، ولی خواب آلود نبودند. به شیشه نگاه کرد. تا حدی رنگ زیتونی ملایم شیشه هایی را داشت که فلز زیادی در آن ها به کار می رود. ضدگلوله، نشکن، ضدسرقت. لبه های مکعب شیشه ای و محل تلاقی شیشه و زمین با نوارهایی از جنس فولاد کرومی پوشیده شده بود.
در طبقه دوم کولیسیوم بودند، ارتفاع سقف حدود نه متر بود، یک بالکن هم از سه طرف به طبقه مشرف بود. فرهنگ پان آفریقایی و نمایش آثار هنری در سرتاسر چهار طبقه نمایشگاه به چشم می خورد. جاذبه های اصلی در همین طبقه دوم بودند. سقف مرتفع آن سروصدای حرکت آدم ها در کنار آثار نمایشی را انعکاس می داد.
آکینزی، از آنجایی که کشور آفریقایی خیلی بزرگ یا مهمی نبود، وسط طبقه نبود، ولی چون زمرد بالابومو سنگ باشکوهی محسوب می شد، چسبیده به دیوار یا داخل طبقه چهارم هم قرار نگرفته بود. در جایی به نمایش گذاشته شده بود که نسبتا در معرض دید بود و فاصله خیلی زیادی با هریک از خروجی ها داشت.
دورتموندر گفت: «من به اندازه کافی دیدم.»
کلپ گفت: «منم همین طور.»
از کولیسیوم خارج شدند و بعد از عبور از کلمبوس سیرکل(۱۸) وارد سنترال پارک(۱۹) شدند. مسیری را در پیش گرفتند که به دریاچه راه داشت و دورتموندر گفت: «درآوردنش از اونجا سخته.»
کلپ گفت: «آره، سخته.»
دورتموندر گفت: «به نظرت بهتر نیست صبر کنیم تا وارد جاده بشه؟»
کلپ گفت: «فعلاً تا یه مدت همون جا می مونه. آیکو خوشش نمیاد با این هفته ای صدوپنجاه دلار خرجی که بهمون می ده همین جوری بیکار بشینیم.»
دورتموندر گفت: «آیکو رو ولش کن. اگه قرار باشه ما این کار رو انجام بدیم، من مسئولم. خودم طرف حساب آیکو می شم، تو نگران اون نباش.»
کلپ گفت: «باشه، دورتموندر. هرچی تو بگی.»
به طرف دریاچه رفتند و روی نیمکتی نشستند. ماه ژوئن بود و کلپ رد شدن دخترها را تماشا می کرد. دورتموندر به دریاچه نگاه کرد.
راجع به این سرقت مطمئن نبود، نمی دانست از آن خوشش می آید یا نه. از ایده دستمزد تضمینی خوشش آمده بود، و همین طور از سوژه کوچک سرقت که به راحتی جابه جا می شد، و مطمئن بود می تواند مانع دردسر درست کردن آیکو شود، ولی از طرفی هم باید احتیاط می کرد. تا به حال دو بار شکست خورده بود، خوب نبود که یک بار دیگر هم شکست بخورد. دوست نداشت تا آخر عمرش غذای زندان را بخورد.
حالا از کجای کار خوشش نمی آمد؟ خب، اولاً که قرار بود بروند دنبال چیزی که پانصدهزار دلار می ارزید، و منطقی بود که از چیزی به ارزش پانصدهزار دلار به شدت محافظت شود. گرفتن آن سنگ از آکینزی کار آسانی نبود. نگهبان های تور، شیشه ضدگلوله، احتمالاً این فقط بخشی از تدابیر امنیتی بود.
ثانیا، اگر موفق می شدند با سنگ فرار کنند، مطمئنا با تکاپوی شدید پلیس مواجه می شدند. احتمال اینکه پلیس ها وقت و انرژی زیادی را برای یافتن دزدان یک زمرد پانصدهزار دلاری صرف کنند بیشتر از احتمال تعقیب کسی است که یک تلویزیون قابل حمل را دزدیده است. جدای از این، عوضی های شرکت بیمه هم سر می رسیدند، و گاهی آن ها از پلیس ها هم بدتر بودند.
و نکته آخر اینکه چطور می توانست مطمئن باشد که آیکو قابل اعتماد است؟ برخورد زیادی ملایم و چاپلوسانه او کمی مشکوک بود.
گفت: «نظرت راجع به آیکو چیه؟»
کلپ که غافلگیر شده بود، از دختری که جوراب شلواری سبز پوشیده بود چشم برداشت و گفت: «گمونم آدم بدی نیست. چطور مگه؟»
ــ به نظرت پولمونو می ده؟
کلپ خندید. گفت: «معلومه که می ده. اگه زمرد رو می خواد باید پول بده.»
ــ اگه نده چی؟ هیچ جای دیگه ای خریدار پیدا نمی کنیم.
کلپ بی درنگ گفت: «شرکت بیمه. با کمال میل واسه یه سنگ پونصدهزار دلاری صدوپنجاه هزار تا می دن.»
دورتموندر سر تکان داد. گفت: «شاید به هرحال این روش بهتری باشه.»
کلپ متوجه نشد. گفت: «چی روش بهتریه؟»
دورتموندر گفت: «می ذاریم آیکو روی کار سرمایه گذاری کنه. ولی وقتی زمرد رو گرفتیم به جای اون می فروشیمش به شرکت بیمه.»
کلپ گفت: «از این فکر خوشم نمیاد.»
ــ چرا؟
کلپ گفت: «چون می دونه ما کی هستیم، و اگه این زمرد واسه مردم کشورش یه چیز نمادینِ مهمه، اگه واسه خودمون بدزدیمش ممکنه بدجوری ناراحت بشن، و من نمی خوام کل یه کشور آفریقایی دنبالم باشن، حالا چه پولی در کار باشه چه نباشه.»
دورتموندر گفت: «باشه، باشه. ببینیم چی می شه.»
«کل یه کشور دنبالم باشن.» کلپ این را گفت و به خود لرزید. «اصلاً خوشم نمیاد.»
ــ خیلی خب.
«تفنگ، دارت و تیر سمی.» کلپ دوباره به خود لرزید.
دورتموندر گفت: «فکر کنم الان به روزتر شده باشن.»
کلپ به او نگاه کرد. «الان مثلاً با این حرف باید حس بهتری بهم دست بده؟ مسلسل و هواپیما.»
دورتموندر گفت: «باشه بابا، باشه.» برای اینکه بحث را عوض کند، گفت: «به نظرت کیا رو با خودمون بیاریم؟»
«بقیه گروه؟» کلپ شانه ای بالا انداخت. «نمی دونم. چه مدل آدمایی لازم داریم؟»
«دقیقا نمی دونم.» دورتموندر دختری را که با لباس یکپارچه راه راه ببری رد می شد نادیده گرفت و با اخم به دریاچه نگاه کرد. گفت: «غیر از یه متخصص قفل متخصص دیگه ای لازم نداریم. متخصص گاوصندوق یا همچین چیزی نمی خوایم.»
ــ پنج نفر می خوایم یا شش نفر؟
دورتموندر گفت: «پنج نفر.» یکی از قوانینی را که همیشه رعایت می کرد اعلام کرد: «اگه با پنج نفر نتونی کاری رو انجام بدی، اصلاً نمی تونی انجامش بدی.»
کلپ گفت: «خیلی خب. پس یه راننده و یه متخصص قفل و یه کارچاق کن می خوایم.»
دورتموندر گفت: «درسته. واسه متخصص قفل، اون یارو کوتاه قده تو دموین(۲۰) بود، می دونی کدومو می گم؟ یه چیزی تو مایه های وایز؟(۲۱) وایزمن؟(۲۲) ولش؟(۲۳) ویسلر؟(۲۴)»
«خودشه!» کلپ این را گفت و سرش را تکان داد. «تو هلفدونیه. به جرم آزاد کردن یه شیر گرفتنش.»
دورتموندر رویش را از دریاچه برگرداند و به کلپ نگاه کرد. «چی کار کردن؟»
کلپ شانه هایش را بالا انداخت. گفت: «به من چه. منم فقط شنیدم. بچه هاشو برده بوده باغ وحش، حوصله ش سر رفته، تا به خودش اومده دیده با قفل ها ور می ره، همون طوری که ممکنه من و تو با یه چیزی وربریم؛ و تا اومده بجنبه یه شیر رو از قفس آزاد کرده.»
دورتموندر گفت: «دست خوش.»
کلپ گفت: «به من چه.» بعد گفت: «شِف ویک(۲۵) چی؟ می شناسیش؟»
ــ همون که عشق راه آهن داره؟ اون که خل وچله.
کلپ گفت: «ولی کارش با قفل حرف نداره. در دسترس هم هست.»
دورتموندر گفت: «خیلی خب. یه زنگ بهش بزن.»
ــ باشه.
کلپ به رد شدن دخترهایی که لباس هایی با سایه های مختلف رنگ های سبز و طلایی به تن داشتند نگاه کرد.
گفت: «حالا یه راننده لازم داریم.»
ــ لارتز(۲۶) چطوره؟ یادته؟
کلپ گفت: «اونو بی خیال شو. تو بیمارستانه.»
ــ از کی؟
ــ دو هفته پیش. خورده به یه هواپیما.
دورتموندر نگاه طولانی آهسته ای به او انداخت. «چی کار کرده؟»
کلپ گفت: «به من چه. اون طور که شنیدم، تو عروسی یکی از پسرعموهاش تو آیلند(۲۷) بوده، داشته برمی گشته تو شهر، بزرگراه ون ویک(۲۸) رو اشتباه رفته، تا به خودش اومده دیده تو فرودگاه کنِدیه(۲۹). گمونم یه کم مست بوده، بعد ـ»
دورتموندر گفت: «بعله.»
ــ آره، بعد تابلوها گیجش کردن و وارد باند تاکسی شماره هفده شده و خورده به یه هواپیمای ایسترن ایرلاینز(۳۰) که از میامی می اومده.
دورتموندر گفت: «باند تاکسی شماره هفده؟»
کلپ گفت: «این چیزیه که شنیدم.»
دورتموندر کمل هایش را درآورد و متفکرانه یکی از آن ها را بر لب گذاشت. پاکت را به کلپ تعارف کرد، ولی کلپ سرش را تکان داد و گفت: «ترک کردم. اون تبلیغات ضدسرطان روم تاثیر گذاشته.»
دورتموندر در حالی که سیگارها را در هوا نگه داشته بود مکث کرد. گفت: «تبلیغات ضدسرطان؟»
ــ آره دیگه. تو تلویزیون.
دورتموندر گفت: «من چهار ساله هیچ تلویزیونی به چشمم نخورده.»
کلپ گفت: «یه چیزایی رو از دست دادی.»
دورتموندر گفت: «آره ظاهرا. تبلیغات ضدسرطان.»
ــ درسته. زهره ترکت می کنن. صبر کن خودت ببینی.
دورتموندر گفت: «بله.» پاکت را برداشت و سیگارش را روشن کرد. گفت: «حالا در مورد راننده. نشنیدی اخیرا اتفاق عجیب وغریبی واسه استن مرچ(۳۱) بیفته؟»
ــ استن؟ نه. چی شده؟
دورتموندر دوباره نگاهش کرد. «داشتم از تو می پرسیدم.»
کلپ با سردرگمی شانه هایش را بالا انداخت. گفت: «آخرین باری که ازش خبر داشتم روبه راه بود.»
دورتموندر گفت: «پس چطوره از اون استفاده کنیم؟»
کلپ گفت: «اگه مطمئنی مشکلی نداره.»
دورتموندر آهی کشید. گفت: «بهش زنگ می زنم می پرسم.»
کلپ گفت: «حالا در مورد کارچاق کن مون.»
دورتموندر گفت: «می ترسم از کسی اسم ببرم.»
کلپ با تعجب نگاهش کرد. «چرا؟ تو که حس ششمت خوبه.»
دورتموندر آهی کشید. گفت: «اِرنی دن فورث(۳۲) چطوره؟»
کلپ سرش را تکان داد و گفت: «خلافو گذاشته کنار.»
ــ گذاشته کنار؟
ــ آره. کشیش شده. می دونی، این طور که شنیدم، داشته یکی از فیلمای پَت اوبراین(۳۳) رو می دیده ـ»
«خیلی خب.» دورتموندر از جایش بلند شد و سیگارش را توی دریاچه انداخت. با صدای محکمی گفت: «می خوام راجع به آلن گرینوود(۳۴) بدونم. فقط هم یه جواب آره یا نه می خوام.»
کلپ دوباره سردرگم شد. در حالی که پلک زنان به دورتموندر نگاه می کرد، گفت: «آره یا نه چی؟»
ــ اینکه می تونیم ازش استفاده کنیم یا نه!
پیرزنی که از وقتی دورتموندر سیگارش را توی دریاچه انداخته بود چپ چپ نگاهش می کرد، ناگهان رنگش پرید و با عجله از آنجا رفت.
کلپ گفت: «معلومه که می تونیم ازش استفاده کنیم. چرا نتونیم؟ گرینوود آدم خوبیه.»
دورتموندر داد زد: «بهش زنگ می زنم!»
کلپ گفت: «می شنوم بابا، می شنوم.»
دورتموندر نگاهی به اطراف انداخت. گفت: «بریم یه نوشیدنی بزنیم.»
کلپ تند بلند شد و گفت: «باشه، هرچی تو بگی. حتما، حتما.»

فصل ۵

حالا در یک مسیر مستقیم بودند. استن مرچ از لای دندان های روی هم فشرده زمزمه کرد: «خیلی خب، عزیزم. همینه.»
روی فرمان خم شده بود، انگشت هایش را که توی دستکش چرم بودند دور فرمان گرفته بود، پایش روی گاز بود، چشمش هم به داشبورد و عقربه های روی آن را می خواند و همه را با هم چک می کرد: کیلومترشمار، دورسنج، سوخت سنج، دماسنج، فشارسنج روغن، ساعت. در برابر کمربند ایمنی تقلا کرد و سعی کرد ماشین را به جلو حرکت بدهد و دید که نوک دراز براق ماشین به فرد جلویی اش نزدیک و نزدیک تر شد. می خواست از داخل، از کنار ریل سبقت بگیرد، و همین که از این یکی سبقت می گرفت راهش باز می شد.
ولی حالا فرد جلویی اش متوجه نزدیک شدن او شد، و مرچ احساس کرد آن یکی ماشین خودش را از او دور می کند تا از خطر فاصله بگیرد.
نه. مرچ عمرا اجازه می داد چنین اتفاقی بیفتد. نگاهی به آینه جلو انداخت و دید که آنجا همه چیز مرتب است. پایش را محکم روی گاز کوبید، موستانگ سرعت گرفت، مثل موشک از کنار پونتیاک سبز رد شد، از یک لاین وارد لاین دیگر شد و فشار پایش روی گاز را کاهش داد. پونتیاک غرش کنان از سمت چپش عبور کرد، ولی مرچ برایش مهم نبود. نشان داده بود کی رئیس است. ضمنا قرار بود از خروجی بعدی بپیچد. روی تابلو نوشته شده بود «کنارسی(۳۵).» مرچ در پارک وی بلت(۳۶) پیچید، دور دایره چرخید و وارد پارک وی راک اوِی(۳۷) شد؛ خیابانی دراز و پهن و صاف که پروژه های در حال ساخت و سوپرمارکت ها و خانه های ردیفی در دو طرفش بود.
مرچ با مادرش در خیابان شصت وششم شرقی، کمی آن طرف تر از پارک وی راک اوی زندگی می کرد. ابتدا به راست و بعد به چپ پیچید، با رسیدن به وسط بلوک سرعتش را کم کرد، دید که تاکسی مادرش توی ماشین رو جلو خانه است، و به طرف جای پارکی نزدیک نبش آن طرف خانه حرکت کرد. آلبوم گرامافون جدیدش ــ صداهای استریو وهای فای ایندیانا پولیس ــ را از روی صندلی عقب برداشت و به سمت خانه راه افتاد. یک خانه دوخانواری ردیفی بود که او و مادرش در سه ونیم اتاق طبقه اولش زندگی می کردند و چندین مستاجر در چهارونیم اتاقش در طبقه دوم. طبقه اول فقط سه ونیم اتاق بود چون به جای اتاق چهارم یک گاراژ داشت. مستاجر فعلی، ماهی فروشی به اسم فریدکین(۳۸)، در بالای پله های بیرونی طبقه دوم در هوای آزاد نشسته بود. هر وقت که آنجا خبری از طوفان یا انفجار اتمی نبود همسر فریدکین مجبورش می کرد بیرون بنشیند. فریدکین دستی تکان داد، که باعث شد رایحه دریا به هوا بلند شود، و صدا زد: «چطوری پسر؟»
مرچ گفت: «آره.» زیاد حرف زدن با آدم ها را بلد نبود. بیشتر گفت وگوهایش با ماشین ها بود.
رفت داخل خانه و صدا زد: «مامان؟» همان جا توی آشپزخانه ایستاد.
مادرش طبقه پایین، توی اتاق اضافی بود. سوای سه ونیم اتاق، یک زیرزمین نیمه تمام هم در فضای نیمه مرطوب پایین داشتند، جایی که بیشتر همسایه هایشان آن را یک اتاق نشیمن می دانستند. مرچ و مادرش این زیرزمین را به اتاق خواب مرچ تبدیل کرده بودند.
مادر مرچ بالا آمد و گفت: «اومدی.»
مرچ صفحه را نشانش داد و گفت: «ببین چی گرفتم.»
مادرش گفت: «پس بذارش.»
ــ باشه.
با هم رفتند داخل اتاق نشیمن و مرچ در حالی که صفحه را روی صفحه گردان گرامافون می گذاشت گفت: «چطور شد این قدر زود اومدی خونه؟»
مادرش با انزجار گفت: «آآآآه، یه پلیس که فکر می کرد خیلی زرنگه تو فرودگاه جلومو گرفت.»
مرچ گفت: «بازم بیشتر از یه مسافر سوار کردی.»
مادرش از کوره دررفت. گفت: «خب، چرا نکنم؟ مگه این شهر کمبود تاکسی نداره؟ باید اون همه آدمو که میان فرودگاه ببینی، باید نیم ساعت، یه ساعت صبر کنن، می تونن قبل از اینکه یه تاکسی گیر بیارن و برن منهتن با هواپیما تا اروپا برن. منم سعی می کنم یه کم به این وضعیت کمک کنم. براشون مهم نیست، مشتری ها براشون مهم نیست، اونا که به هرحال باید به همون اندازه تاکسی متر پول بدن. این جوری به نفع منم هست، دو سه برابرِ تاکسی متر گیرم میاد. به نفع شهر هم هست، جلوه عمومی نحسشون رو بهتر می کنه. ولی حالا بیا اینا رو به یه پلیس بگو. صفحه رو بذار.»
ــ تا کی معلقت کردن؟
ــ دو روز. صفحه رو بذار.
مرچ در حالی که سوزن گرامافون را بالای صفحه گردان نگه داشته بود، گفت: «مامان، کاش از این ریسک ها نمی کردی. وضع پولیمون زیاد خوب نیست.»
مادرش گفت: «به اندازه ای داری که خرج صفحه کنی. صفحه رو بذار.»
ــ اگه می دونستم کاری می کنی که تا دو روز معلقت کنن ـ
ــ می تونی خودت بری سر کار. صفحه رو بذار.
مرچ که بهش برخورده بود، سوزن گرمافون را روی نگهدارنده اش برگرداند و دست هایش را سر کمرش گذاشت. گفت: «همینو می خوای؟ می خوای برم تو اداره پست کار گیر بیارم؟»
مادرش که ناگهان پشیمان شده بود، گفت: «نه، به حرف من توجه نکن.» به طرف او رفت و دستی روی گونه اش کشید.
ــ می دونم به زودی یه فرصت برات پیش میاد. و هر وقت اون فرصت رو به دست آوردی، استن، هیشکی تو این دنیا پولشو مثل تو آزادانه و با دست ودل بازی خرج نمی کنه.
مرچ گفت: «درسته.» خشمش فرو نشسته بود ولی هنوز کمی عبوس بود.
مادرش گفت: «صفحه رو بذار گوش بدیم.»
ــ باشه.
مرچ سوزن را روی شیارهای ابتدایی صفحه گذاشت. اتاق مملو از صدای جیغ لاستیک و گازدادن و قرچ قرچ دنده شد. در سکوت به طرف اول صفحه گوش دادند و وقتی تمام شد مرچ گفت: «به این می گن یه صفحه درست حسابی.»
مادرش گفت: «به نظرم این یکی از بهترین هاست، استن. جدی می گم. اون طرفشو بذار گوش بدیم.»
ــ خیلی خب.
مرچ به سمت گرامافون رفت و صفحه را برداشت و تلفن زنگ خورد. گفت: «لعنتی.»
مادرش گفت: «ولش کن، اون طرفشو بذار.»
ــ باشه.
مرچ طرف دیگر صفحه را گذاشت و صدای زنگ تلفن در غرش ناگهانی بیست موتور اتومبیل که همزمان با هم دور می زد غرق شد.
ولی تماس گیرنده هرکس که بود ول کن نبود. در قسمت های کم سروصدای صفحه باز هم صدای زنگ مثل حضور یک مزاحم شنیده می شد. یک راننده ماشین مسابقه ای که با سرعت دویست کیلومتر در ساعت دور آخر را پشت سر می گذاشت نباید تلفن را جواب می داد.
مرچ بالاخره با انزجار سرش را تکان داد، رو به مادرش شانه ای بالا انداخت و گوشی را برداشت. در میان سروصدای صفحه داد زد: «کیه؟»
صدایی دوردست گفت: «استن مرچ؟»
ــ خودمم!
صدای دوردست چیز دیگری گفت.
ــ چی؟
صدای دوردست فریاد زد: «دورتموندرم!»
ــ آها، آره. حالت چطوره؟
ــ خوبم! خونه ت کجاست، وسط گرند کانکورس(۳۹)؟
مرچ داد زد: «یه لحظه گوشی!» و گوشی را گذاشت و رفت تا صفحه را خاموش کند. به مادرش گفت: «یه دقیقه دیگه دوباره می ذارمش. این یه نفره که می شناسمش، ممکنه یه کار برام سراغ داشته باشه.»
مادرش گفت: «می دونستم یه کاری برات پیدا می شه. در ناامیدی بسی امید است.»
مرچ دوباره گوشی را برداشت. «الو، دورتموندر؟»
دورتموندر گفت: «الان خیلی بهتر شد، چی کار کردی، پنجره رو بستی؟»
ــ نه، یه صفحه بود، خاموشش کردم.
سکوتی طولانی به وجود آمد.
مرچ گفت: «دورتموندر؟»
دورتموندر گفت: «هستم.» ولی صدایش کمی ضعیف تر از قبل بود. بعد دوباره با صدایی قوی تر گفت: «می خواستم بدونم واسه یه کار رانندگی در دسترسی یا نه.»
ــ معلومه که هستم.
ــ امشب بیا بار و گریل او. جی.(۴۰) تو خیابون آمستردام(۴۱).
ــ باشه. چه ساعتی؟
ــ ساعت ده.
ــ میام. می بینمت، دورتموندر.
مرچ تلفن را قطع کرد و به مادرش گفت: «خب، ظاهرا به زودی یه خرده پول گیرمون میاد.»
مادرش گفت: «خوبه. صفحه رو بذار.»
ــ باشه.
مرچ رفت و طرف دیگر را از اول گذاشت.

فصل ۶

راجر شف ویک گفت: «توت تووووت.» سه قطار کوچکش همزمان روی ریل در حرکت بود و در زیرزمین از این ور به آن ور می رفتند. رله ها به کار می افتاد، سیگنال های الکتریکی روشن می شد و کارهای مختلفی انجام می گرفت. پرچم دارها از اتاقک هایشان بیرون می آمدند و پرچم هایشان را تکان می دادند. واگن های بی سقف در جاهای مناسب توقف می کردند و حبوبات بار می زدند و بعد از پیمودن مسافت طولانی دوباره حبوباتشان را خالی می کردند. واگن های حمل نامه کیسه های نامه را برمی داشتند. در تقاطع های بزرگراه ـ راه آهن، زنگ هایی به صدا در می آمد، مانع ها پایین می رفت و وقتی قطار عبور می کرد مانع ها دوباره بالا می آمد. واگن ها به هم متصل و از هم جدا می شد. فعالیت های جورواجوری در جریان بود.
راجر شف ویک گفت: «توت تووووت.»
شف ویک، که مرد میان سال لاغر مردنی کوتاه قدی بود، حالا روی چهارپایه بلندی پشت کنسول بزرگش نشسته بود و دست هایش را با مهارت روی ردیف مبدل ها و سوییچ های مخصوص حرکت می داد. سکوی چوبی که تا سر کمر می رسید و هشتاد سانتی متر عرض داشت، از سه طرف دیوار زیرزمین را در بر گرفته بود، به طوری که شف ویک وسط آن شبیه به فردی روی یک صفحه نمایش سینه راما به نظر می رسید. ماکت خانه ها، درخت ها و حتی کوه ها به طراحی اش جان می بخشید. قطارهایش از روی پل ها عبور می کرد، از میان تونل ها می گذشت و مسیرهای چند لایه پیچ درپیچ را پشت سر می گذاشت.
راجر شف ویک گفت: «توت توووت.»
همسرش گفت: «راجر.»
شف ویک چرخید و دید که ماد(۴۲) وسط پله های زیرزمین ایستاده است. ماد، زنی خرده گیر و دوست داشتنی با رفتاری پر از ابهام، بهترین همدمش بود و شف ویک می دانست چقدر خوش شانس است که او را دارد.
گفت: «بله، عزیزم.»
همسرش گفت: «تلفن، راجر.»
«ای خدا.» شف ویک آهی کشید. گفت: «یه لحظه صبر کن.»
همسرش گفت: «بهش می گم.» و برگشت که از پله ها بالا برود.
شف ویک دوباره رو کرد به کنسولش. قطار شماره یک در مجاورت محوطه ترابری شف ویک بود، بنابراین او مقصد اصلی آن را که سنترسیتی بود تغییر داد و در عوض آن را از طریق تونل کوه ماد وارد محوطه کرد. از آنجایی که قطار شماره دو به ایستگاه راجرویل(۴۳) نزدیک می شد، آن را همان جا روی یک مسیر فرعی قرار داد تا خط اصلی را باز بگذارد. می ماند قطار شماره سه، که در آن لحظه از گردنه اسموک(۴۴) عبور می کرد. بعد از یک برنامه ریزی پیچیده بالاخره آن را از کوه های جنوبی بیرون آورد و به خط کوتاهی که به شرکت استخراج معادن سیساید(۴۵) منتهی می شد منتقلش کرد. بعد، راضی از کارهایی که کرده بود، سوییچ های اصلی روی کنسول را خاموش کرد و به طبقه بالا رفت.
آشپزخانه کوچک و سفید و گرم خانه شان مملو از رایحه شیرینی فاج بود. ماد جلو ظرف شویی مشغول ظرف شستن بود.
شف ویک گفت: «ممم. بوی خوبی می ده.»
ماد گفت: «تا چند لحظه دیگه خنک می شه.»
شف ویک گفت: «نمی تونم صبر کنم.» می دانست که این حرف ماد را خوشحال می کند. به اتاق نشیمن خانه کوچک رفت، جایی که تلفن بود. نشست روی کاناپه ای که روکش چیت گل دار داشت، گوشی تلفن را برداشت و با ملایمت گفت: «الو؟»
صدایی خشن گفت: «شف ویک؟»
ــ خودم هستم.
ــ کلپم. منو یادته؟
«کلپ؟» اسمش آشنا بود، ولی شف ویک دقیقا دلیل آشنا بودنش را به خاطر نمی آورد. «عذر می خوام، من ـ»
صدا گفت: «تو شیرینی پزی.»
بعد یادش آمد. البته، سرقت توی شیرینی پزی. خوشحال از اینکه بهش یادآوری شده، گفت: «کلپ! چقدر خوشحالم که صدات رو می شنوم. چه کارها می کنی؟»
ــ از این شاخه به اون شاخه می پریم، می دونی چطوریه دیگه. می خواستم ـ
ــ خب، من که خیلی خوشحالم صدات رو می شنوم. چند وقته همدیگه رو ندیدیم؟
ــ دو سالی هست. می خواستم ـ
شف ویک با شگفت زدگی گفت: «چقدر زمان زودگذره.»
ــ آره، همینه دیگه. می خواستم ـ
ــ ولی مسلما نباید اسمت رو فراموش می کردم. حتما یه چیز دیگه تو ذهنم بوده.
ــ آره، مسئله ای نیست. می خواستم ـ
شف ویک گفت: «ولی این قدر حرف زدم اجازه ندادم بگی برای چی زنگ زدی. الان گوش می کنم.»
سکوت.
شف ویک گفت: «الو؟»
کلپ گفت: «بله.»
ــ اوه، پس هستی.
کلپ گفت: «آره.»
شف ویک از او پرسید: «کاری داشتی؟»
به نظر آمد که کلپ قبل از حرف زدن آهی کشید. گفت: «آره. یه کار داشتم. می خواستم بدونم هستی یا نه.»
شف ویک گفت: «یه لحظه گوشی لطفا.» گوشی را روی میز کنار کاناپه گذاشت، بلند شد و به آشپزخانه رفت و به همسرش گفت: «عزیزم، بدون اینکه حساب و کتاب کنی می دونی وضعیت مالی مون چطوره؟»
ماد دست هایش را با پیشبندش خشک کرد، قیافه اش متفکر شد، و بعد گفت: «فکر می کنم حدود هفت هزار دلار توی حساب جاری مون مونده باشه.»
ــ توی زیرزمین هیچی نداریم؟
ــ نه. آخر آوریل سه هزارتای آخر رو برداشتم.
شف ویک گفت: «ممنونم.» به اتاق نشیمن برگشت، روی کاناپه نشست، گوشی را برداشت و گفت: «الو؟»
کلپ گفت: «بله.» خسته به نظر می رسید.
شف ویک گفت: «هستم.»
کلپ گفت: «خوبه.» ولی هنوز خسته به نظر می رسید. گفت: «امشب ساعت ده توی بار و گریل او. جی. تو خیابون آمستردام دور هم جمع می شیم.»
شف ویک گفت: «بسیار خب. همون ساعت می بینمت.»
کلپ گفت: «آره.»
شف ویک قطع کرد، بلند شد، به آشپزخانه برگشت و گفت: «من امشب چند ساعتی می رم بیرون.»
ــ امیدوارم دیروقت برنگردی.
ــ فکر نمی کنم امشب دیر برگردم. فقط می خوایم راجع به یک سری مسائل بحث کنیم.
شف ویک قیافه ای شیطنت آمیز به خودش گرفت و لبخندی مثل لبخند بچن جن ها روی لبش نشست. «اون فاج هنوز آماده نشده؟»
ماد لبخند ملیحی به او زد و گفت: «به نظرم می تونی یه تیکه ازش امتحان کنی.»

فصل ۷

دختر گفت: «پس آپارتمانت اینه!»
آلن گرینوود با لبخندی گفت: «ممم، آره.» در را بست و کلیدها را توی جیبش گذاشت. گفت: «راحت باش.»
دختر وسط اتاق ایستاد و با حالتی تحسین آمیز یک دور کامل چرخید. گفت: «خب، باید بگم با اینکه آپارتمان یه مرد مجرده خوب ازش نگهداری شده.»
گرینوود به سمت بار رفت و گفت: «هرچی در توانم باشه انجام می دم. ولی فقدان سلیقه و ریزه کاری های یه زن رو احساس می کنم.»
دختر گفت: «یه ذره هم معلوم نیست. اصلاً.»
گرینوود شومینه را روشن کرد. گفت: «نوشیدنی چی می خوری؟»
دختر شانه ای بالا انداخت و با کمی کرشمه گفت: «اوه، فقط یه چیزی که ملایم باشه.»
گرینوود گفت: «الان میارم.» آن قسمت از قفسه کتاب را که نقش بار را داشت باز کرد و یک راب روی(۴۶) برایش درست کرد که شیرینی اش به اندازه ای بود که تلخی اسکاچ را از بین ببرد.
وقتی برگشت، دید که دختر به نقاشی بین پنجره هایی که پرده های مخمل آلبالویی داشتند نگاه می کند. دختر گفت: «خدای من، چقدر جالبه.»
گرینوود به او گفت: «تجاوز به زنان سابینه(۴۷). البته در اصطلاح نمادین. اینم نوشیدنیت.»
ــ اوه، ممنون.
گرینوود نوشیدنی اش را بالا برد ــ اسکاچ کم ریخته بود و آب زیاد ــ و گفت: «به سلامتی تو.» بعد بدون هیچ مکثی اضافه کرد: «میراندا(۴۸).»
میراندا لبخندی زد و با لذتی شرم آگین سرش را پایین انداخت. زیر لب گفت: «به سلامتی خودمون.»
گرینوود با لبخندی موافقتش را نشان داد. «به سلامتی خودمون.»
نوشیدند.
گرینوود او را به سمت کاناپه سفیدِ پوست گوسفند برد و گفت: «بیا بشین.»
ــ اوه، این پوست گوسفنده؟
«خیلی از چرم گرم تره.» گرینوود این را گفت و دست او را گرفت و با هم نشستند.
نشسته در کنار هم، لحظه ای به شومینه زل زدند، و بعد میراندا گفت: «وای خدا، چقدر واقعیه، نه؟»
گرینوود گفت: «خاکستر هم نداره. دوست دارم همه چیز... تمیز باشه.»
میراندا گفت: «اوه، می دونم منظورت چیه.» و لبخند پرنشاطی به او زد.
گرینوود دستش را دور شانه های او انداخت. میراندا چانه اش را بالا آورد. تلفن زنگ خورد.
گرینوود چشم هایش را بست، بعد دوباره بازشان کرد. گفت: «بهش توجه نکن.»
تلفن دوباره زنگ خورد.
میراندا گفت: «ولی ممکنه تماس مهمی باشه.»
ــ پیغام گیر دارم. می ره رو پیغام گیر.
تلفن دوباره زنگ خورد.
میراندا گفت: «منم چند وقته تو فکر اینم که یه پیغام گیر بگیرم.» در حالی که یک پایش را زیرش جمع کرده بود، کمی به جلو خم شد و تا نیمه به طرف او چرخید، که باعث شد دست گرینوود از روی شانه اش پایین بیفتد. «گرونن؟»
تلفن برای بار چهارم زنگ خورد.
گرینوود گفت: «حدود ماهی بیست وپنج دلار می شه.» لبخندش کمی زورکی شده بود. «ولی به راحتیش می ارزه.»
بار پنجم.
میراندا گفت: «اوه، البته. و واسه اینکه هیچ تماس مهمی رو از دست ندی.»
ششم.
گرینوود خنده ای واقعی کرد و گفت: «البته همیشه هم اون قدری که انتظار داری قابل اعتماد نیستن.»
هفت.
میراندا گفت: «الان دیگه آدما همه این جوری شدن. هیچ کس حاضر نیست واسه یه روز دستمزد شرافتمندانه یه روز کار شرافتمندانه انجام بده.»
هشت.
«درسته.»
میراندا بیشتر به طرف او خم شد. «پلک چشم راستت تیک داره؟»
نُه.
گرینوود تند دستش را به طرف صورتش برد. «جدی؟ بعضی وقت ها که خسته می شم این جوری می شه.»
ــ اوه، خسته ای؟
ده.
گرینوود سریع گفت: «نه. نه به اون صورت. شاید نور رستوران یه ذره زیادی کم بود، ممکنه به چشمم فشار ـ»
یازده.
گرینوود به طرف تلفن جست زد، گوشی را به تندی برداشت، داد زد: «چیه؟»
ــ سلام.
ــ علیک سلام! چیکار داری؟
ــ گرینوود؟ آلن گرینوود؟
ــ شما؟
ــ تو آلن گرینوودی؟
«گندش بزنن، آره! چیکار داری؟» از گوشه چشم می دید که دختر از روی کاناپه بلند شده و ایستاده و نگاهش می کند.
ــ جان دورتموندرم.
«دورت ـ» جلو خودش را گرفت، به جایش سرفه ای کرد. خیلی خونسردتر از قبل گفت: «آها، اوضاع چطوره؟»
«خوبه. واسه یه کار در دسترس هستی؟» گرینوود همان لحظه که به حساب های بانکی اش فکر می کرد به صورت دختر نگاه کرد. هیچ کدام چنگی به دل نمی زدند. «آره، هستم.» لبخندی به دختر زد، ولی دختر لبخندش را پاسخ نداد. کمی محتاطانه نگاهش می کرد.
دورتموندر گفت: «امشب ساعت ده دور هم جمع می شیم. بیکاری؟»
گریننود با لحنی نه چندان خوشحال گفت: «آره، فکر کنم.»

فصل ۸

دورتموندر پنج دقیقه به ده وارد بار و گریل او.جی. در خیابان آمستردام شد. دو تا از مشتری های ثابت بولینگ بازی می کردند و سه تای دیگر جلو بار نشسته بودند و در مورد آیریش مک کالا(۴۹) و بِتی پِیج(۵۰) تجدید خاطره می کردند. رولو(۵۱)، مردی بلندقد، گوشتالو، با موهای کم پشت و ته ریش و پیشبند و پیراهن سفید کثیف پشت بار ایستاده بود.
دورتموندر بعدازظهر تلفنی با رولو هماهنگ کرده بود، ولی برای رعایت ادب لحظه ای جلو بار ایستاد و گفت: «هنوز کسی نیومده؟»
رولو گفت: «یه نفر. یه آبجوی چلیکی. فکر نکنم بشناسمش. عقب نشسته.»
ــ ممنون.
رولو گفت: «تو یه بوربن دابلی، مگه نه؟ بدون آب.»
دورتموندر گفت: «تعجب می کنم که یادت مونده.»
رولو گفت: «من مشتری هامو فراموش نمی کنم. خوشحالم که دوباره می بینمت. هر وقت خواستی، بطری رو برات میارم.»
دورتموندر گفت: «بازم ممنون.» و از کنار خاطره بازها و دو دری که طرح سایه مانند سگ رویشان بود و روی یکی شان علامت شکارنماها و روی دیگری علامت شکاریاب ها(۵۲) چسبانده شده بود عبور کرد و از کنار باجه تلفن گذشت و از در سبز عقب بار وارد اتاق مربعی کوچکی با زمین بتونی شد. هیچ یک از دیوارها دیده نمی شد چون تقریبا کل اتاق از زمین تا سقف با جعبه آبجو و جعبه نوشیدنی های الکلی اشغال شده بود و تنها یک فضای باز کوچک در وسط داشت که میز قدیمی کهنه ای با رومیزی نمدی سبز، پنج شش صندلی و یک لامپ عریان داخلش جا گرفته و یک بازتابنده حلبی گرد با سیم سیاه درازی نزدیک به سطح میز آویزان شده بود.
استن مرچ سر میز نشسته بود و نیم لیوان آبجو چلیکی جلواش بود. دورتموندر در را بست و گفت: «زود اومدی.»
مرچ گفت: «میانبر زدم. به جای اینکه بلت رو دور بزنم، از پارک وی راک اوی و پارک وی شرقی رفتم گرند آرمی پلازا(۵۳) و از خیابون فلتبوش(۵۴) رفتم پل منهتن. بعد از خیابون سوم رفتم بالا و از خیابون هفتادونهم از داخل پارک رد شدم. شب ها به جای اینکه پارک وی بلت رو دور بزنی و از توی تونل بَتِری(۵۵) رد بشی و بندازی تو بزرگراه وست ساید این جوری می تونی زودتر برسی.»
دورتموندر نگاهش کرد. «جدی؟»
مرچ گفت: «روزها از اون مسیر بری بهتره. ولی شب ها هم خیابون های شهر به همون اندازه خوبن. حتی بهتر.»
«جالبه.» دورتموندر این را گفت و نشست.
در باز شد و رولو با یک لیوان و یک بطری نوشیدنی که رویش نوشته شده بود بوربن مشروب فروشی آمستردام ــ «برند خودمان» ــ وارد شد. رولو لیوان و بطری را جلو دورتموندر گذاشت و گفت: «یه بابایی بیرونه که فکر کنم با شماها باشه. یه شری(۵۶). می خوای دابل ـ او رو بهش بدم؟»
دورتموندر گفت: «سراغ منو گرفت؟»
ــ سراغ یه بابایی به اسم کلپ رو گرفت. همون کلپیه که من می شناسم؟
دورتموندر گفت: «همونه. اونم با ماست، بفرستش داخل.»
«چشم.» رولو به لیوان مرچ نگاه کرد. «می خوای پرش کنم؟»
مرچ گفت: «فعلاً با همین سر می کنم.»
رولو نگاهی به دورتموندر انداخت و رفت بیرون، و یک دقیقه بعد شف ویک با یک لیوان شری وارد شد. با تعجب گفت: «دورتموندر! اون که تلفنی باهاش حرف زدم کلپ بود، نه؟»
دورتموندر گفت: «اونم یه دقیقه دیگه میاد. استن مرچ رو می شناسی؟»
ــ گمون نمی کنم زیارتشون کرده باشم.
ــ استن راننده مونه. استن، این راجر شف ویکه، متخصص قفلمونه. تو کارش رودست نداره.
مرچ و شف ویک برای یکدیگر سری تکان دادند، زیر لب خوش وبشی کردند، و شف ویک سر میز نشست. گفت: «قراره تعدادمون خیلی بیشتر بشه؟»
دورتموندر گفت: «فقط دو نفر دیگه.» و در همان لحظه کلپ با یک لیوان وارد شد. به دورتموندر نگاه کرد و گفت: «گفت بطری پیش توئه.»
دورتموندر گفت: «بشین. همه تون همدیگه رو می شناسید، درسته؟»
می شناختند. همه سلام کردند، و کلپ داخل لیوانش بوربن ریخت. مرچ جرعه کوچکی آبجو نوشید.
در باز شد و رولو سرش را داخل آورد. به دورتموندر گفت: «یه دِوار(۵۷) و آب اومده سراغ تو رو می گیره، ولی در مورد این یکی مطمئن نیستم.»
دورتموندر گفت: «چرا؟»
ــ فکر کنم مسته.
دورتموندر چهره اش را درهم برد. گفت: «ازش بپرس اسمش گرینووده یا نه، اگه بود، بفرستش اینجا.»
«باشه.» رولو به آبجوی مرچ نگاه کرد. گفت: «چیزی لازم نداری؟»
مرچ بهش گفت: «نه، ممنون.» هنوز یک چهارم لیوانش پُر بود، ولی کف رویش نبود. گفت: «ولی یه کم نمک بیاری بد نیست.»
رولو نگاهی به دورتموندر انداخت. گفت: «حتما.» و رفت بیرون.
یک دقیقه بعد گرینوود در حالی که یک نوشیدنی در یک دستش بود و نمکدانی در دست دیگرش وارد شد. گفت: «متصدی بار گفت آبجوی چلیکی اینو می خواد.» نشئه به نظر می رسید، ولی مست نه.
مرچ گفت: «واسه منه.»
مرچ و گرینوود به هم معرفی شدند، و بعد گرینوود نشست و مرچ کمی نمک داخل آبجواش پاشید، که باعث شد رویش دوباره کمی کف کند. جرعه جرعه از آن نوشید.
دورتموندر گفت: «حالا جمع مون جَمعه.» به کلپ نگاه کرد. «می خوای ماجرا رو تعریف کنی؟»
کلپ گفت: «نه، خودت تعریف کن.»
دورتموندر گفت: «خیلی خب.» ماجرا را برایشان تعریف کرد، بعد گفت: «سوالی ندارید؟»
مرچ گفت: «تا موقعی که کار رو انجام می دیم هفته ای صدوپنجاه تا گیرمون میاد؟»
ــ درسته.
ــ پس چرا اصلاً انجامش بدیم؟
دورتموندر گفت: «سه چهار هفته بیشتر نمی تونیم از سرگرد آیکو وقت بگیریم. هر نفر حدود ششصد دلار. من ترجیح می دم سی هزارتا رو بگیرم.»
شف ویک گفت: «می خوای زمرد رو از کولیسیوم برداری یا صبر کنی تا وارد جاده بشه؟»
دورتموندر گفت: «باید در مورد این تصمیم بگیریم. من و کلپ امروز رفتیم اونجا و دیدیم ظاهرا خوب ازش مراقبت می شه، ولی ممکنه تو جاده تدابیر امنیتی رو خیلی بیشتر هم بکنن. چطوره تو فردا بری اونجا ببینی از نظر خودت چطوره؟»
شف ویک سر تکان داد. گفت: «باشه.»
گرینوود گفت: «وقتی زمرد رو برداشتیم، چرا اصلاً باید تحویلش بدیم به این یارو سرگرد؟»
دورتموندر گفت: «اون تنها خریدارشه. من و کلپ راجع به همه گزینه های ممکن حرف زدیم.»
گرینوود گفت: «فقط واسه این گفتم که ایده هامون انعطاف داشته باشه.»
دورتموندر نگاهی به اطراف انداخت. «سوال دیگه ای نیست؟ نه؟ کسی نمی خواد کنار بکشه؟ نه؟ خوبه. فردا همه تون می رید کولیسیوم یه نگاهی به جایزه مون میندازید، بعد فردا شب همون ساعت دوباره همین جا دور هم جمع می شیم. تا اون موقع خرجی هفته اول رو از سرگرد می گیرم.»
گرینوود گفت: «نمی شه فردا شب زودتر دور هم جمع شیم؟ ساعت ده بدجوری برنامه های شبمو به هم می زنه.»
مرچ گفت: «ما نمی خوایم زودتر باشه. من نمی خوام تو ترافیک سنگین اون ساعت گرفتار بشم.»
دورتموندر گفت: «هشت چطوره؟»
گرینوود گفت: «خوبه.»
مرچ گفت: «خوبه.»
شف ویک گفت: «از نظر من هم کاملاً مناسبه.»
دورتموندر گفت: «پس حلّه دیگه.» صندلی اش را عقب کشید و بلند شد. «فردا شب همین جا دور هم جمع می شیم.»
همه سرپا ایستادند. مرچ آبجواش را تمام کرد، لب هایش را به هم فشرد و با صدا از هم جدا کرد و گفت: «آآآآآآآه!» بعد گفت: «کسی نمی خواد جایی برسونمش؟»

نظرات کاربران درباره کتاب زمرد نحس