فیدیبو نماینده قانونی انتشارات کتاب نیستان و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب کلوپ آدم‌های ناراضی

کتاب کلوپ آدم‌های ناراضی

نسخه الکترونیک کتاب کلوپ آدم‌های ناراضی به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب کلوپ آدم‌های ناراضی

بالاخره صفحه‌ای جدید باز می‌شود. پُر و پیمان نیست. آخرین به روز رسانی‌اش مال دو سال پیش است و آدرسش در خیابان و کوچه‌ای که تا به حال نشنیده‌ام. مطالب زیادی ندارد. در واقع این صفحه تنها به نام «کلوپ آدم‌های ناراضی»، ارتباط با ما (فقط آدرس) و آخرین تاریخ به روزرسانی مجهز است و آیکون‌های دیگری مانند آخرین اخبار. مقالات، اعضا، پیشنهادات و اقدامات، که زیر هیچ‌کدام‌شان چیزی نوشته نشده. حرصم می‌گیرد و یک راست می‌زنم توی سر لپ‌تاپ و می‌بندمش. روی کاناپه می‌افتم. خسته و ناراضی‌ام، ناخشنود. چایم سرد شده و حوصله ندارم تا آشپزخانه بروم و یکی دیگر برای خودم بریزم. همان را با کمال بی‌اشتهایی و بدون لذت می‌نوشم. چشمانم را به پنجره می‌دوزم. هوا کاملاً از پشت شیشه‌ شفاف، ناشفاف و کور و دلگیر است. ابری نیست. ‌آلوده است.
سال‌هاست که از اوضاع آلودگی و ناسالمی هوا ناراضی‌ام و اعصابم از این بابت خرد می‌شود. چشمانم را می‌بندم و دستم را روی چشمانم می­گذارم. «کلوپ آدم‌های ناراضی» با خطوط سیاه جلو چشمانم رژه می‌رود. دستم را با همان حالتی که مگسی سمج را فراری می­دهیم، دو سه‌بار بالا و پایین می‌‌برم تا برود و گورش را گم کند. اما دوباره تک‌تک حرف‌‌ها با حرکاتی موزون جلو چشمانم بالا و پایین می‌روند و برایم شکلک هم درمی‌آورند. بلند می‌شوم. باید بروم. احتمالاً این کلوپ همان دو سه سال پیش منحل شده اگر اصلاً ایجاد شده باشد، امّا نمی‌توانم نروم. چنین جایی اگر به فرض محال وجود داشته باشد، خانه‌ من است. باید بروم و سایر ناراضی‌های قابل احترام، نخبه و فهیم این مملکت را بشناسم. از نارضایتی‌های آنها باخبر شوم. با آنها هم‌دلی کنم. صفر درصد احتمال می‌دهم چنین کلوپی در فضای واقعی وجود داشته باشد. امّا لباس می‌پوشم و به راه می‌‌افتم.
در آسانسور یکی از آن دخترهای پزی و فیس و افاده‌ای همسایه را می‌بینم. از آینه نگاهی طلبکارانه به من می‌‌اندازد. نه او سلام می‌کند و نه من. با پررویی به ماتیک مالیدن روی لب‌های کت و کلفت و پروتزی‌اش در آینه ادامه می‌دهد. از این لب‌هایی که این روز‌ها یکی در میان روی صورت‌ آدم‌های شهر پیدا می‌شود، بیزارم. لب‌هایی با یک شکل و فرم و اندازه. چشم‌غره‌ای به او می‌روم و رویم را می‌گردانم. آن‌قدر بی‌خیال است که لج آدم را درمی‌آورد. در دلم می­گویم: «ماتیکت هم خیلی بد رنگه»، امّا کاش بلند می‌گفتم. آسانسور که به پارکینگ می‌رسد، چنان با شتاب خودش را به در و دیوار آسانسور و من می‌کوبد که عملاً از آسانسور پرت می‌شود بیرون و با آن پاشنه‌های بسیار بلند و بسیار باریکِ کفش‌های یاسی‌رنگش چنان می‌دود که مطمئنم زمین می‌خورد، امّا نمی‌خورد. در محوطه­ بیرونی ساختمان یکی دارد باغچه‌‌ها را آب می‌دهد. شلنگ آب دستش است و شیر آب را تا آخر باز کرده و آب با فشار بیرون می‌زند و جز باغچه به اطراف هم می‌پاشد. آن‌قدر حرصم می‌گیرد که حد ندارد. من همیشه از این وضعیت تأسف­بار هدر رفتن آب‌‌‌ها ناراضی‌ام. خشکسالی بیداد می‌کند و هنوز بسیاری از آدم‌‌ها با بی‌خیالی و بی‌توجهی این طوری آب را هدر می‌دهند. حالا هم دارد حاشیه‌ کنار باغچه را می‌شوید. می‌خواهم بروم و بزنم توی گوشش. به او نزدیک می‌شوم.

ادامه...
  • ناشر انتشارات کتاب نیستان
  • تاریخ نشر
  • زبانفارسی
  • حجم فایل 0.81 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۷۴ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب کلوپ آدم‌های ناراضی

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

کافه ستاره

تلفن زنگ می خورد. سعید خشمگینانه با خودش گفت: اَه! یه روز تعطیلم این تلفن نمی ذاره آدم درست و حسابی بخوابه!
بالش را روی صورتش فشرد و دندان هایش را از حرص به هم فشار داد. زنگ تلفن قطع شد، اما دیگر خواب از سر سعید پریده بود. چشم هایش را به زور بست، پتو را روی خودش کشید و تلاش بیهود ه ای کرد تا دوباره بخوابد. فاید ه ای نداشت. سرش از خواب ناکافی، سنگین شده بود. چند دقیقه ای به این ور و آن ور غلتید و بالاخره بلند شد. صورتش خسته و در هم بود. چای غلیظی دم کرد تا بلکه سردردش را تسکین دهد. میلی به صبحانه نداشت، اما گرسنه هم بود. دیشب که تا نیمه های آن پای یک فیلم خوب از تلویزیون نشسته بود، برای فردایش یعنی امروز این طوری برنامه ریزی کرده بود که تا نزدیک ظهر بخوابد، بعد برای ناهار دمپختکی بار بگذارد، رمان نیمه کار ه ای را که یک ماهی بود دست گرفته بود به پایان برساند، اگر هم هوا خوب باشد عصر را پیاده روی کند. از کله صبح شنبه هم که دوباره روز از نو روزی از نو: دفتر روزنامه و نوشتن مقاله و خانه و تنهایی و تلویزیون.
سعید پس از قبولی در دانشگاه به تهران آمده بود و بعدش هم که دیگر جاذبه جادویی پایتخت رهایش نکرده بود. از جمع دوستانش جز کامیار همه ازدواج کرده بودند و او ده سالی بود که تنها در این شهر زندگی می کرد. انگار قرار بود اینجا برایش معجز ه ای روی دهد. دلگیری روز جمعه، این هفته زودتر از عصر خودش را به دل و خانه سعید رسانده بود. در ذهنش زندگی اش را مرور می کرد و برخلاف مثلاً پنج سال پیش که محکم و مطمئن به پدر و مادری که دلتنگ و نگران و خواهان بازگشتش بودند، می گفت که باید در تهران بماند تا رویاهایش را به چنگ آورد، حالا در این صبح جمعه کسالت بار با این سنگینی و درد سرش که هیچ جوری خوب نمی شد، با وجود مقاومتی که تلاش می کرد از خودش نشان دهد و زیر بار تردید نرود، کاملاً شک کرده بود که ماندنش در تهران کار درستی بوده است. رویاهایش را پاک فراموش کرده بود و در ۲۸ سالگی احساس پیرمرد ها را داشت. خوش بینی سال های پیش جایش را به بدبینی و ناامیدی داده بود. به امیدی تازه، نوری، نسیمی در حال و هوای گرفته و بی­رنگ دل و ذهنش نیاز داشت تا دوباره سر حال و قبراق بلند شود، رویاهایش را به خاطر بیاورد و پر از نشاط و انگیزه شود. با دوستان متاهلش که به خاطر تفاوت شرایط و دغدغه هایش با آنها، دیگر معاشرتی نداشت جز گاهی در حد یک احوال پرسی تلفنی، آن هم البته به دلیلی دیگر مثلاً کاری، تبلیغی در روزنامه یا درخواستی. یک کامیار مانده بود که آن هم هرچه فکر می کرد نمی فهمید اصولاً چطوری با او دوست شده و ده سال هم هست که دوستی شان ادامه دارد. دو آدم کاملاً متفاوت. سعید گاهی فکر می کرد شاید ته دلش حتی از کامیار متنفر هم باشد. قیافه اش مردانه و شیک و رفتارش گیرا بود. در دانشگاه هم مورد توجه اساتید و دانشجویان و دختر ها بود. کامیار دو سال از او بزرگ تر بود و در رشته دیگری درس می­خواند، اما در یکی از انجمن های دانشجویی با سعید آشنا شده و دوستی شان ادامه پیدا کرده بود.
سعید همچنان منتظر بود تلفن زنگ بخورد. کاش می­دانست سر صبح چه کسی به خانه اش تلفن کرده بود تا خودش با او تماس بگیرد. دلش می خواست با کسی حرف بزند. در دست شویی بود که رشته افکارش با زنگ تلفن پاره شد. آن قدر از قطع شدن تلفن و تا شب یک کلمه با کسی حرف نزدن هراس داشت که هول هولکی دوید بیرون. روی تلفن پرید و گوشی را برداشت. مهشید بود. همسر یکی از دوستانش که هم کلاسی سابق خودش در دانشگاه هم بود. همان ترم های اول دانشگاه با حسین ازدواج کرده بود و حالا هر دو با هم در یک شرکت خصوصی بازاریاب بودند. دختری صمیمی و راحت بود و تازگی پاپی سعید شده بود تا این هم کلاسی سابق و دوست صمیمی خود و شوهرش را زن بدهد. دو سه تا دختر را هم دورادور به سعید معرفی کرده بود که او نپسندیده بود. سعید با شنیدن صدای سر حال مهشید، کمی سر ذوق آمد. مهشید برای عصر دعوتش کرد تا با آنها عصرانه بخورد. خانه شان زیاد از هم فاصله نداشت. سعید که هم کلافه و بی حوصله بود و هم دلش گرفته بود دعوت را پذیرفت. یک ساعتی زودتر از زمان قرار به راه افتاد تا پیاده روی کند و هوایی به سر و کله­اش بخورد و بعد هم به خانه آنها برود.
مهشید ظرف میوه را که جلوی سعید گذاشت گفت: خب، بگو ببینم تو هنوز دختری واسه خودت پیدا نکردی؟
سعید خندید و گفت: نه بابا.
حسین گفت: تو هم باید همون اول جوونی تو دانشگاه یه دختری واسه خودت پیدا می کردی و سر و سامون می گرفتی؛ دیگه حالا مشکل پسند شدیا!
مهشید ادامه داد: خب، حالا بریم سر اصل مطلب! برات یه دختر خوب که چه عرض کنم؛ عالی، پیدا کردم. ببینی ش، نه نمی تونی بگی.
سعید با کنجکاوی چشمانش را به مهشید دوخت. آن قدر این روز ها احساس تنهایی و دلتنگی داشت که حاضر بود هر دختری را پیشنهاد کنند بگیرد. به مهشید گفت: کی؟
مهشید جواب داد: اسمش مریمه. ببین سعید، یعنی من یه چیزی می گم تو یه چیزی می شنوی. ماهه، ماه. خانوم، باوقار، خوشگل. یه نظر ببینی ش دیوونه ش می شی. من که زنم اولین بار که دیدمش مات و مبهوتش شدم چه برسه به تو!
سعید نگاهی پرسش گر به حسین انداخت. حسین شانه بالا انداخت و گفت: والله من نه این مریم خانوم رو دیده م نه می شناسم. بیشتر وقتا بیرون شرکتم. این مهشید که می دونی روابط عمومی ش عالیه، هزارتا دوست و آشنا داره.
مهشید گفت: ببین دو سال از خودمون کوچیک تره، ظاهراً وضع مالی خونواده­ش متوسطه، اما معلومه که باشخصیت و درست و حسابی ان. لیسانس فیزیک داره و این طوری که می گه تو خونه تدریس خصوصی می کنه. تا دیدمش یاد تو افتادم، فکر کردم می تونی عاشق خوبی براش باشی!
و زد زیر خنده. سعید تکه پرتقالی را که پوست کنده بود در دهان گذاشت. از سرزندگی مهشید خوشش می آمد. مهشید گفت: حالا گذشته از شوخی، گفتم اول به تو بگم اگه موافقی به اونم بگم که اگه قبول کرد یه قراری با هم بذارین.
سعید بدون فکر و مکث گفت: می خوای قرار بذار.
تمام روز های هفته بعد را سعید منتظر خبری از مهشید بود. روز پنجشنبه هم که با بی خبری از مهشید گذشت دیگر تقریباً مطمئن شده بود که مریم قرار ملاقات و آشنایی را نپذیرفته. در این چند روز تصویری خیالی از مریم و ملاقات و مکالمه ای رویایی با او، در ذهنش درست کرده بود و هر وقت سرش خلوت می شد به آن می پرداخت. یکی دوباری دستش به گوشی تلفن رفت که به مهشید زنگ بزند، اما منصرف شد. خجالت می کشید این طور خودش را مشتاق نشان دهد. حس و حالش برای خودش هم جالب بود. از این انتظار ها برای ملاقات و آشنایی با دختری پیش از این هم زیاد پیش آمده بود، اما این بار خیلی هیجان زده و بی قرار بود و اشتیاق بیشتری داشت. هر چند زیاد به نتیجه کار خوش بین نبود. دوستانش راست می گفتند که خیلی مشکل پسند شده بود. در دانشگاه دختر های زیادی بودند که فکر می کرد می تواند با آنها ازدواج و زندگی کند، اما حالا این همه دختر مجرد در محل کارش و در کوچه و خیابان و در و همسایه می دید و واقعاً نمی توانست به چشم شریکی مناسب برای زندگی به آنها نگاه کند. چقدر دلش می خواست مهشید تلفن می کرد و از این بلاتکلیفی درش می آورد.
ده روز از مهمانی عصرانه مهشید و حسین گذشته بود، ولی خبری از مهشید نبود. تا دیروقت در دفتر روزنامه مانده بود. برف نرم و نازکی شروع به باریدن کرده بود. تماشای بارش برف شبانه در زیر نور زرد چراغ­ های کوچه از پشت پنجره دفتر کارش زیبا و دلچسب بود. بار و بندیلش را بسته و آماده رفتن بود که خانم صبحی، همکارش، صدا زد: آقای سجادی، تلفن شما رو می خواد.
صدای مهشید از پشت تلفن به گوشش رسید که هیجان­زده می گفت: سعید، سلام، خسته نباشی! زنگ زدم خونه نبودی حدس زدم هنوز اینجایی. برای فردا بعدازظهر می تونی با مریم قرار بذاری؟
قلب سعید تندتند شروع کرد به زدن. گلویش خشک شد. دیگر تقریباً از شنیدن این خبر ناامید شده بود. سریع گفت: فردا بعدازظهر، آره خوبه، ساعت سه به بعد چطوره؟
مهشید گفت: ساعت یک و نیم، مریم اون ساعت می تونه بیاد، ولی جا رو تو مشخص کن.
سعید گفت: یک و نیم، باشه، یه کاری ش می کنم.
ولی نمی دانست در آن ساعتِ شلوغی در دفتر روزنامه چه کاری ش قرار است بکند! جا رو من بگم؟
مهشید گفت: آره خودش گفت که تو انتخاب کنی.
سعید عجولانه گفت: کافه ستاره خوبه؟
مهشید گفت: به نظر من که خوبه. حالا صبح اگه دیدمش و قرار دیگه ای شد خبرت می کنم. پس سعید قرارمون این شد اگه فردا بهت خبری ندادم یعنی اینکه قرارتون ساعت یک و نیم کافه ستاره، باشه؟
سعید آب دهانش را قورت داد و گفت: باشه.
هوای سرد بیرون و رقص آرام دانه های نرم و نازک برف در هوای تاریک روشن خیابان برای سعید که خبر خوشی شنیده بود بیشتر از همیشه دل انگیز بود. مریم پذیرفته بود که او را ببیند. دلش دیدن و کشیدنِ ناز زنی خوب و دوست داشتنی را می خواست. عقد ه ای شده بود. دست هایش را در جیب کاپشن سبز یشمی اش فرو کرد. بخار بازدم­هایش را می دید. تا خانه حرف­هایی را که می خواست به مریم بگوید و پرسش­هایش از او را با خودش مرور کرد. تا فردا ساعت یک و نیم چطور باید صبر می کرد؟ در آشفته بازار ذهنش خاطر ه ای دور و کم رنگ از گوشه ای تنگ و تاریک ناگهان برایش زنده شد. آن قدر دور بود و کوچک که مدت ها بود فراموشش کرده بود. مهشید دختر دوست داشتنی و سرزند ه ای بود. سعید با شرمندگی از دوست خوبش، حسین، به یاد آورد که او هم به مهشید توجهی داشته، پیش از آنکه علاقه او به مهشید جدی­تر شود، حسین با جسارت و اعتماد به نفس پا پیش گذاشته و قاپ مهشید را دزدیده بود. البته حسین هیچ گاه از تمایل پنهانی سعید به مهشید خبردار نشده بود. سعید به یاد آورد که در شبی برفی و سرد شبیه همین شب، حسین خبر خواستگاری و جواب «بله» شنیدن از مهشید را با کلی ذوق و شوق به او داده بود و او اندکی دلش شکسته بود. البته این علاقه واقعاً آن قدر ها جدی نبود و خیلی زود توانسته بود به مهشید به چشم همسر دوستش نگاه کند و مدتی پس از آن، او را چون خواهر نداشته اش دوست داشته باشد. چند سالی می شد که به کلی یاد علاقه دیرینه و کوتاه مدتش به مهشید به ذهنش برنگشته بود.
سعید تا نیمه های شب از پشت پنجره اتاقش به چشم انداز خیال انگیز بارش برف نگاه کرد و با این فکر خوابید که فردا مریم را در سپیدی برف­ های به زمین نشسته خواهد دید.
صبح فردا سعید پس از بیدار شدن، اول از هر کاری پرده اتاقش را کنار زد، اما برخلاف تصور و انتظارش برفی اندک و رو به مرگ روی زمین و سقف ماشین ها و لبه بام ها نشسته بود. حتماً در نیمه­ های شب که بالاخره توانسته بود بخوابد، آسمان هم خوابیده بود. از حالت چهره و بدن و راه رفتن عابران پیاده در کوچه و دست­هایی که در جیب­ ها فشرده شده بودند معلوم بود هوا بسیار سرد است. با دلهره و هیجان صورتش را اصلاح کرد، شیشه عطر خوش بویش را که هدیه ای از کامیار برای جشن تولد پارسالش بود و همان عطری بود که خود کامیار هم گاه­گاهی استفاده می کرد، داخل کیفش انداخت؛ کاری که معمولاً نمی کرد، کفش هایش را واکس زد هر چند می­دانست در این هوا تاثیر این کار نهایتاً تا دو سه دقیقه پس از خروجش از خانه از بین می رود و رفت.
تمام روز را در دفتر روزنامه چشم به ساعت و گوش به صدای تلفن چی روزنامه داشت. کاش او را صدا نکند! قرار شد اگر مهشید تلفن نکرد، ساعت یک و نیم در کافه ستاره مریم را ببیند. در دلش دعا کرد کسی او را پشت تلفن نخواهد. چشمانش مدام میان ساعت مچی اش و ساعت دیواری، در رفت و آمد بود. انگار یکی از آنها قرار بود زودتر زمان موعود او را اعلام کند. با هربار پیچیدن صدای تلفن چی در فضای دفتر برای خواندن کسی پای تلفن، دلش فرومی ریخت. مرخصی اش را با هزار خواهش و بهانه گرفت. شیشه عطرش را سخاوتمندانه روی خودش خالی کرد و ساعت یک به راه افتاد. تا کافه، پیاده بیشتر از ده دقیقه راه نبود، اما او می خواست زودتر در کافه باشد، سر و وضعش را مرتب کند و نفسش آرام بگیرد. ساعت یک و پانزده دقیقه در کافه بود. تقریباً همه پیشخدمت ها را می شناخت. فضای کافه، گرم و صمیمی بود و آن وقت روز زیاد شلوغ نبود. میزی در گوشه ای دنج انتخاب کرد و چشم به در دوخت. ناگهان فکری از سرش گذشت، چگونه مریم را خواهد شناخت؟ مریم او را چگونه می شناسد؟ تا به حال اصلاً به این موضوع فکر نکرده بود. مضطرب شد. قلبش شروع کرد به تندتند تپیدن. ساعت یک و بیست و هفت دقیقه بود. دختری وارد شد. اصلاً رفتار باوقاری نداشت، پس مریم نبود. اصلاً شاید او زودتر آمده و پشت میزی نشسته بود. با اندکی خجالت دورتادور کافه چشم گرداند. دختر های باوقاری هم در کافه دیده می شدند، اما به نظر او ماه نبودند و از آن گذشته تنها نبودند. ساعت از یک و نیم گذشته بود و داشت به یک و چهل دقیقه نزدیک می شد. چشمان سعید از روی قاب ساعت مچی اش به ساعت دیواری کافه و از آنجا به در معطوف شد و مات و متحیر همان جا ماند. دختری بلندبالا و زیبا و شیک پوش در پالتویی سفیدرنگ و چکمه ها و دستکش های چرم قهو ه ای و چتری بسته و خیس در دست، وارد کافه شد. قلب سعید هم همراه با چشمانش هول کرده بود. ناخودآگاه دستش را بالا برد و دهانش را برای گفتن حرفی باز کرد. می خواست صدایش کند مریم که دختر لبخندی محجوبانه زد و به سمت میز رفت. سعید خداخدا کرد که خودش باشد. از جایش بلند شد. دختر درحالی که دستکش هایش را بیرون می آورد پرسید: آقای سعید؟!
سعید نفس راحتی کشید، صندلی مقابل را برای دختر عقب کشید و گفت: خودم هستم، مریم خانوم؟!
دختر بله گوش نوازی گفت. پالتوی سفیدرنگش را پشت صندلی آویزان کرد. به سعید گفت: خواهش می کنم بفرمائید بنشینید. چترش را به دیوار تکیه داد، کیف چرم عسلی رنگش را روی میز گذاشت و نشست. نفس در سینه سعید حبس شده بود. مسحور شکوه زیبایی مریم شده بود. مریم لبخندی زد، رنگ سرخ کم رنگی از شرم بر گندمیِ روشنِ پوستش نشست. اندکی خجالتی به نظر می رسید. پلیور ظریف سبز رنگی پوشیده بود که بسیار به او آمده بود. شلوار جین تیر ه ای به پا داشت و یک زنجیر بلند طلایی با یک شمایل در گردن. دور و برش را نگاهی گذرا انداخت. از هفت قلم آرایشی که می توانست برای چنین دیداری بر سر و صورتش نشانده باشد، تنها یک رژ لب قرمز را انتخاب کرده بود و بس. شاید چشم هایش هم آرایشی مختصر داشت.
سعید لبخندی زد و گفت: بسیار خوش وقتم که شما رو می بینم. اینجا رو راحت پیدا کردین؟
دختر پاسخ داد: قبلاً یک بار اینجا اومده م. مهشیدجان که اسم و آدرس اینجا رو داد، برام جالب بود.
آرام و ملایم حرف می زد، نجابت و وقاری طبیعی و دلپذیر در وجودش، در نگاه و حرکات و حرف زدنش بود که دل سعید را هر لحظه بیشتر می­برد. هیچ کدام از آنها نمی دانست چه بگوید. پیشخدمت که سر میز آمد هر دوی آنها را راحت کرد. حالا اندکی زمان داشتند تا خودشان را جمع و جور کنند. سعید در دلش از مهشید تشکری صمیمانه کرد. مریم عالی بود، بهتر از آنچه سعید در این چند شبانه­ روز با چشم خیالش دیده بود. با سابقه ای که از توصیفات و تعریف­ های اغراق­آمیز مهشید در ذهن داشت، تا همین چند لحظه پیش مطمئن بود که او درباره مریم هم مبالغه کرده و حالا با چشم خودش می­دید که مریم حتی از توصیفات مهشید هم بهتر است. صورت مریم روی منوی کافه خم شده بود. سعید با اشتیاق به او نگاه کرد. چشم ها و ابروهایش، دهان و دماغش با دختر های دیگر تفاوت چندانی نداشت. رنگ پوست و موهایش هم همین طور. چه چیزی او را تا این اندازه زیبا کرده بود؟ تمایل قلبی­ و نیاز طولانی مدت سعید به داشتن عشقی و معشوقی یا لطف و ملاحتی که در تمام وجود مریم به روشنی می درخشید؟ مریم به پیشخدمت سفارش قهوه تلخ با شیر و کیک شکلاتی داد. دوباره اطراف را نگاه کرد و با لبخندی کم رنگ به سعید نگریست. سعید هم قهوه شیرین و کیک اسفنجی ساده سفارش داد. مریم سرش را زیر انداخته بود. سعید به خودش نهیبی زد و سکوت را شکست و گفت: خب، مریم خانوم! خیلی لطف کردین که قرار ملاقات با بنده رو پذیرفتین. راستش مهشید چیز زیادی از شما به من نگفته، درباره من چی؟ چیزی هست که بخواین بپرسین؟
مریم لب بالایش را گاز گرفت، درنگی کرد و گفت: راستش منم چیز زیادی درباره شما نمی دونم، تمام چیزی که مهشیدجون به من گفت این بود که شما پسری خوب و درست و البته بااحساس هستین. یه پارچه آقا و خندید.
سعید گفت: دست مهشیدخانوم درد نکنه.
مریم ادامه داد: نمی دونم شما در جریانید یا نه، من و مهشید مدت زیادی نیست که با هم آشنا شدیم و چیز زیادی از همدیگه نمی دونیم. برای همینم وقتی راجع به این موضوع باهام صحبت کرد خیلی تعجب کردم. نمی دونم مهشید بهتون گفته که من تدریس خصوصی فیزیک می کنم؟ این روزا اوضاع تدریس خصوصی زیاد تعریفی نداره. منم آدمی هستم که باید حتماً سرم گرم کاری باشه. تبلیغ این شرکت بازاریابی رو که مهشید توش کار می­کنه اتفاقی توی روزنامه دیدم. اصلاً روحیاتم به این کارا نمی خوره، ولی پا شدم و رفتم اونجا. اما برای بازاریابی زیادی کم رو و کم حرفم. این جوری بود که دو سه بار مهشید خانومو دیدم و با هم حرف زدیم. از همین حرفای معمولی اول آشنایی.
و ساکت شد. سعید دلش می خواست تا شب تا فردا تا آخر دنیا، مریم همین طور روبه رویش نشسته باشد و حرف بزند. او هم به آرامش نگاه، به حرکت لب ها و گردش چشمان زیبایش نگاه کند و نگاه کند و نگاه کند. در لذتی آرام بخش و خلسه ای جادویی فرورفته بود. همه چیز این دختر دلنشین و خواستنی بود. مریم نگاهی به بیرون کافه انداخت و ادامه داد: خلاصه اینکه چند هفته است اونم هفته ای دو سه بار چند ساعتی می رم دفتر کار. فعلاً در حد آموزشه، اما می دونین من همون طور که گفتم برای این کار مناسب نیستم. فردا که برم دفتر می خوام بگم دیگه ادامه نمی دم. هنوزم که کارم رسماً شروع نشده. اصلاً نمی دونم برای چی رفتم اونجا.
سعید با حالتی شیفته وار گفت: برای اینکه مهشید واسطه آشنایی من و شما بشه.
مریم با تردید لبخند زد. سعید ترسید. دلش ریخت، یعنی مریم مطمئن نبود؟ و به خودش جواب داد که معلوم است که مطمئن نیست. هنوز یک ربع از دیدارشان نگذشته بود و مردی که روبه رویش نشسته بود یک دهم خودش، شیرینی و جذابیت نداشت. اما خودش را نباخت؛ برای بردن دل مریم و داشتن او باید امیدوار می بود. مریم گفت: دیگه چی بگم؟ اوووم! ۲۶ سالمه، یه خواهر و برادر کوچیک تر از خودم دارم. توی دانشگاه هم که گفتم فیزیک خونده م. شما چی؟
سعید گفت: ۲۸ سالمه، ده سالی هست که تهران زندگی می کنم، دور از خانواده. با مهشید و شوهرش از دوران دانشکده آشنا هستم. توی دفتر روزنامه کار می کنم و امیدوارم به زودی یه ازدواج خوب و مناسب داشته باشم. پیشخدمت جوان و مودب، سفارش های میز ۱۲ را آورد. مریم قاشق چای خوری را درون فنجانش چرخاند تا خنک شود. با چنگال با کیکش ور رفت. سعید گفت: داشتم می گفتم! راستش الان مطمئنم شما مورد مناسب که چه عرض کنم فوق مناسبی هستین. نگرانی م اینه که من تا چه اندازه مناسب هستم و خندید. مریم با لبخند قهوه اش را مزه مزه کرد. قلب سعید از حضور مریم نازنین و هم صحبتی با او، گرم و آرزومند بود. تا به آن روز هرگز این گونه تحت تاثیر جاذبه دختری قرار نگرفته بود. پس از صرف قهوه و کیک، سعید از طرف خودش برای هر دو نفرشان سفارش چای هم داد که در آن هوا خیلی می چسبید. نگاه مریم دوباره به بیرون کشیده شد. سعید هم دنباله نگاه او را از روی میز تا در کافه و بعد پنجره بزرگ رو به خیابان گرفت. چشم های هر دو روی رقص آرام و خرامان دانه های برف که حالا درشت تر شده بودند ماند. سعید فنجان چایش را در دست گرفت و به مریم نگاه کرد و گفت: خب؟ دیگه چی؟ از خودتون بیشتر بگین.
مریم گفت: می خواین شما حرف بزنین من گوش می کنم.
سعید گفت: من بسیار آرزومند و امیدوارم که به همون اندازه که شما منو گرفتین منم تونسته باشم نظر شما رو جلب کرده باشم. در این صورت شاید شما موافق باشین که قرار های دیگه ای بذاریم و بیشتر با هم آشنا بشیم. و در دلش به خودش بد و بیراه گفت که هول شده بود و هیچ حرف به درد بخوری به ذهنش نمی­رسید. حس ستایشی آمیخته به احترام نسبت به مریم در دلش احساس می کرد. مریم بدون اینکه چیزی بگوید لبخند ملایمی زد و فنجان چایش را به دهان برد. سعید دل درد گرفته بود. مثانه اش دیگر داشت بدجوری فشار می آورد. از لحظه ورودش به کافه احساس کرد باید به دست شویی برود، اما از ترس از دست دادن لحظه ورود مریم به کافه، خودش را کنترل کرد. بعد در بحبوبه ذوق و شیفتگی نسبت به مریم، برای دقایقی نیاز فوری اش را از یاد برد و حالا چند دقیقه ای بود که دیگر تقریباً نمی توانست تحمل کند. خجالت می کشید وسط چنین گفتگویی و در فضای رمانتیک اولین قرار و آشنایی، از رفتن به دست شویی حرف بزند، اما دیگر چار ه ای برایش نمانده بود. نفسی عمیق کشید و با شرمساری گفت: با اجازه تون من یه لحظه برم و برگردم.
مریم گفت: خواهش می کنم، راحت باشین.
منظور سعید را فهمیده بود. سعید به طرف دست شویی رفت. مریم هم نفسی عمیق کشید و احساس راحتی کرد. دیگر حرفی نداشت و کمی معذب شده بود. برای یک لحظه چشم هایش را به کف پوش­ های چوبی کف کافه دوخت، لب پایینش را گاز گرفت، ابروهایش را در هم کشید و فکری کرد. به سمت دست شویی نگاه کرد. تصمیمش را گرفت و بلند شد. پالتویش را برداشت و پوشید. کیف پولش را به سرعت از داخل کیف دستی اش برداشت و شتاب زده به راه افتاد. کمتر از سی ثانیه بعد سعید با دلی روشن و امیدوار به عشق مریم به سر میز برگشت. مریم نبود، اما کیفش روی میز بود. حتماً او هم به دست شویی رفته بود. دور و بر را نگاه کرد و سر جایش نشست. حالا که راحت شده بود بهتر می توانست افکارش را جمع کند و با مریم درباره مسائل جدی­تری صحبت کند. عاشق شده بود. زودتر از هر زمان دیگری حتی زمان نوجوانی و آغاز جوانی. دوباره بی قرار نگاهش به طرف دست شویی جلب شد. حتماً دیگر پیدایش می شد. اما نگاهش در مسیر برگشت از دست شویی به روی میز، روی صندلی مریم، سر جایش میخکوب شد. پالتوی مریم سر جایش نبود. کیفش روی میز بود و پالتویش نبود. یعنی با پالتو به دست شویی رفته بود؟ ممکن نبود. شاید... هیچ شایدی به ذهنش نرسید. دور و برش را نگاه کرد. دلشوره گرفته بود. باز هم کمی صبر کرد و سرانجام یکی از پیشخدمت­ ها را صدا کرد و پرسید: خانومی رو که سر میز من بود ندیدی؟
پیشخدمت که یکی از بچه های دانشگاه و با او آشنا بود، پاسخ داد: من نه، می خوای از بچه ها بپرسم؟
سعید با لبخندی زورکی گفت: ممنون می شم.
هیچ فکری نمی توانست بکند. پشت پنجره رفت و بیرون را نگاه کرد. مریم را ندید. سر میزش برگشت. پسر جوان و خوش لباسی که سر میزی آن طرف تر با دو سه جوان دیگر نشسته بود و گاه گاهی هم مریم را زیرچشمی ورانداز کرده بود، گفت: داداش! قالت گذاشت و رفت؟
سعید با عصبانیت رویش را از جوان برگرداند و زیرلبی فحشش داد. پیشخدمت برگشت و گفت: یکی از بچه ها دیده که رفته بیرون.
سعید با تعجب و ناباوری گفت: اما آخه کیفش که روی میزه. پیشخدمت گفت: لابد برمی گرده خب!
سعید کاپشنش را پوشید، کیف خودش و کیف مریم را برداشت و به پیشخدمت گفت: برمی گردم حساب می کنم.
با پریشانی در کافه را باز کرد و بیرون زد. هوای سرد و دانه های برف به صورتش خورد. اطراف را با دقت نگاه کرد. مغازه های دور و بر را سرک کشید. این سوال مدام در ذهنش می چرخید: اگه رفته چرا کیفشو نبرده؟ شاید اومده هوا بخوره. هوای کافه کمی خفه بود. خب، اونم پالتوشو پوشیده و اومده بیرون تا هوایی عوض کنه. همینه. پس چرا برنگشته؟ حتی در این مواقع هم آدم کیفشو برمی داره. همین طوری روی میز یه کافه که نمی ذاره و بره! سعید داشت دیوانه می شد. به داخل برگشت. پیشخدمتِ آشنا گفت: خب، بیا این ور پیشخون به خونه­ش تلفن کن. شاید رفته خونه.
با این حرف مهران، سعید تازه به یاد آورد که هیچ اطلاعاتی درباره مریم ندارد. نه شماره تلفنی! نه آدرسی! حتی فامیلی اش را نمی دانست. از تصور حماقت و سادگی ابلهانه اش، سرش به دوران افتاد. خنده روشن مریم که نور و مهربانی به تمام صورتش می پاشید از جلو چشمش گذشت. آن چشم های ساده و زیبا، آن رفتار محجوب مهربان نمی توانست فریب کار باشد. هیچ چیزی در مریم مشکوک نبود. ولی چرا! مریم زیاد به بیرون نگاه می کرد! به در و پنجره رو به خیابانِ کافه. فکری بدبینانه و متعصبانه از سرش گذشت. شاید به آن پسر پرروی میز آن طرفی نگاه می کرده! آن پسر مدام مریم را می پایید. از خودش و فکر ناپسندش خجالت کشید. مریم محجوب و باوقار بود. حتی یک بار هم به آن میز و جوان های سر میز نگاه نکرد. او تنها بیرون کافه و بارش برف را نگاه می کرد. اندکی مضطرب بود، اما او برای اولین بار با پسری که شناختی از او نداشت قرار گذاشته بود و این مسئله طبیعی بود. از مهران خداحافظی کرد و بیرون رفت. نمی دانست کجا برود، با دقت تمام خیابان را دوبار رفت و برگشت. اثری از مریم نبود. یک ساعت بعد دم دفتر روزنامه بود. با کیف زنانه چرم عسلی رنگی در دست از پله ها بالا رفت. در خیابان خیلی ها با تعجب به کیفش نگاه کرده بودند. ناخودآگاه کیف مریم را جلو بینی اش گرفت، بوی مریم را می داد. بوی عطر ملایم زنانه ای که مست کننده بود. شب شده بود. از پله­ ها بالا رفت. تنها یکی از همکارانش در دفتر بود. سلام غرایی به سعید کرد و خنده گند ه ای به او تحویل داد. سعید قلبش گرفته بود. سلام آهسته ای کرد و به سمت تلفن رفت. تلفن چی رفته بود. از همکارش پرسید: کسی به من تلفن نکرد؟
همکارش پاسخ داد: نمی دونم فکر نکنم، یعنی اگر کرده که خب تلفن چی گفته تو نیستی. داد نزده صدات کنه وقتی نبودی که پسر خوب.
یادش به مهشید افتاد. چرا زودتر به او فکر نکرده بود؟ حتماً مهشید از مریم خبر داشت. شماره خانه اش را گرفت. کسی جواب نداد. شماره محل کارش را هم هرچه کرد به یاد نیاورد. با عصبانیت گوشی تلفن را سر جایش کوبید و از دفتر بیرون زد. هوا سرد سرد شده بود. کف خیابان آب و یخ و گل نشسته بود. دوباره برف نازکی می بارید. چهره مریم یک لحظه از پیش چشم خیالش دور نمی شد. صدای نرم و آرامش در گوشش بود. قطرات آب و گل روی چکمه و شلوارش می پاشید و برخلاف بعدازظهر ابداً برایش اهمیتی نداشت. دستانش در جیب و سرش به آسمان بود. دو سه باری لیز خورد و نزدیک بود زمین بخورد. معمایی بزرگ در ذهنش ساخته شده بود و یک لحظه رهایش نمی کرد. چندباری زنی یا دختری با پالتویی سفید را از پشت سرشان دید و برای لحظه ای دلش روشن شد که مریمِ خودش است، اما نبود. دقایقی بعد خودش را دم خانه مهشید و حسین دید. اصلاً قرار نبود آنجا برود. می خواست برود خانه خودش و از آنجا به مهشید تلفن کند، اما پاهایش او را به خانه مهشید برده بودند. آهی ته دلی کشید و انگشتش را روی زنگ فشار داد. کسی جوابش را نداد. دوباره و سه باره زنگ زد. فاید ه ای نداشت. دوستانش خانه نبودند. داشت برمی­گشت که نور چراغ اتومبیلی کوچه بن بست خیس و تاریک را روشن کرد، در آب گل­آلود کف کوچه منعکس شد و چشمان مه گرفته سعید را به شدت زد. نگاهش را بلند کرد و ماشین ژیان حسین را شناخت. حسین و مهشید از ماشین پایین پریدند. مهشید با هیجان و شتاب زده گفت: سعید زودباش بیا تو برام تعریف کن چی شد!
حسین سلام کرد. سعید با چشمانی سرد و مغموم به مهشید زل زد و گفت: از مریم خبری داری؟
چشمان پرسش گر مهشید روی لب های سعید ماند. حسین کلید انداخت و درِ خانه اجار ه ای کلنگی شان را باز کرد و سعید را هل داد تو. سعید با صدایی که نمی­توانست بغضش را بپوشاند، گفت: مهشید، مریم یه دفعه گذاشت و رفت.
و کیف مریم را گذاشت توی دست مهشید. حسین زد زیر خنده و گفت: سعید یعنی بگو ببینم چی گفتی یا چی کار کردی که دختره گذاشته رفته! واقعاً که خیلی بی خاصیتی.
مهشید نگاه تند و سرزنش­باری به حسین انداخت و پرسید: کیف مریم پیش تو چی کار می کنه؟
سعید ماجرا را برایشان تعریف کرد. مهشید اصرار کرد بروند بالا و داخل خانه حرف بزنند. حسین سریع کتری را آب کرد و روی اجاق گاز گذاشت. مهشید روبه روی سعید روی کاناپه نشست و گفت: سعید یعنی چی شده؟
حسین گفت: خب، زنگ بزن ازش بپرس.
سعید هم گفت: آره، زود باش مهشید.
مهشید لب هایش را گاز گرفت و با صدایی آرام و لرزان گفت: من شماره شو ندارم که!
حسین و سعید با تعجب و عصبانیت نگاهش کردند. سعید باورش نمی­شد. حسین با اخم و تخم به مهشید گفت: این چه­جور دوستیه که شماره شو نداری؟ مهشید از تو بعیده! پس چطور این دختر رو می شناسی؟ چطور واسه ازدواج معرفی ش کردی؟
مهشید با چشمانی شاد از یافتن راه حلی عالی، خودش را روی کیف مریم انداخت و گفت: خب، توی کیفشو نگاه کردی سعید؟ لابد کارت شناسایی­ای، آدرسی، دفترچه تلفنی چیزی هست!
سعید گفت که داخل کیفش را نگاه کرده. مهشید بدون توجه به حرف سعید با عجله کیف مریم را روی مبل خالی کرد. یک آینه کوچک چوبی، یک رژ لب، چند سکه پول خرد، یک خودکار و یک بسته بیسکوئیت نیمه خورده تمام محتویات کیف بودند. حسین گفت: کیف پول چی؟
مهشید سرخورده پاسخ داد: می بینی که همینه.
و دوباره کیف را سر و ته تکان تکان داد. حسین با لحنی توبیخ­آمیز رو به مهشید گفت: یعنی تو یه دختری رو برای ازدواج با سعید در نظر گرفتی و پیشنهاد کردی و باهاش قرار ملاقات ترتیب دادی درحالی که حتی یه شماره تلفن، یه آدرس ازش نداری؟
سعید پرسید: فامیلش چی بود؟
مهشید که داشت از شرمساری آب می شد و نفسش در نمی آمد به سختی جواب داد: نمی دونم، ولی اینکه چیزی نیست. فردا پس فردا بالاخره می بینمش، تا از خودش نپرسیم نمی فهمیم چی شده. سعید خودتو ناراحت نکن. فردا همه چی معلوم می شه.
حسین پرسید: هر روز می آد اونجا؟
مهشید پاسخ داد: بعضی روزا.
و سعید گفت: بهم گفت فردا می خواد بره دفتر و بگه دیگه نمی خواد ادامه بده.
حسین گفت: خب، می تونه فقط یه تلفن کنه و اطلاع بده.
مهشید با چشم غره به حسین فهماند که ساکت شود و ملاحظه سعید را بکند. سعید گفت: اصلاً نمی فهمم چی شده؟ نگرانم بلایی سرش اومده باشه!
مهشید گفت: سعید به نظرت چطور بود؟
سعید با صدایی زیر لبی گفت: عالی!
بعد هم پرسید: چرا این قدر طول کشید تا باهاش قرار بذاری؟
مهشید جواب داد: آخه چند روز اول که نیومد شرکت، بعدشم گفت باید فکر کنه و چند روزم اون طوری طول کشید.
سعید بلند شد که برود. حسین اصرار کرد که شام بخورد و سعید برعکس همیشه نپذیرفت و از مهشید خواست که هر موقع از شب یا روز که خبری از مریم شد به او اطلاع دهد. سپس کیف مریم را جمع و جور کرد و برداشت. مهشید گفت: چشم، خیالت راحت.
دم در هال سعید با دلخوری گفت: اون که می خواست بره چرا کیفشو نبرد؟
حسین گفت: می گم نکنه از این دخترای مبارز و سیاسی بوده، این روزا تعدادشون زیاد شده، تعقیبش کردن اومدن بردنش.
سعید گفت: نه بابا، بهش نمی خورد، بعدم کسی نبردتش، با پای خودش رفته، هم مهران گفت هم اون پسره لات پررو.
سعید تا صبح سر جایش غلتید، در خواب و بیداری مریم را دید و صدایش را شنید و صبح خسته و خواب آلود و بی حوصله سر کار رفت. به تلفن چی سپرد که هر کس با او کار داشت فوری خبرش کند. تا ظهر خبری از مهشید نشد. دیگر طاقت نیاورد. خودش به او زنگ زد. مهشید که شرمندگی در لحنش آشکار بود به سعید گفت که مریم به شرکت نرفته است. البته زیاد عجیب نبود، چون هر روز به آنجا نمی­رفته و شاید تا آخر وقت سری بزند و توضیح داد که مریم کمی خجالتی و تودار است و زیاد با کسی گرم نمی گیرد. اینجا کسی شماره و آدرسی از او ندارد. جز مهشید هم با کسی دوست نبوده. البته دوست که نه، آشنا و با این حرف ها آب پاکی را روی دست سعید ریخت. سعید پرسید: برای ثبت نام فرمی چیزی پر نکرده؟
مهشید جواب داد: نه! از مسئول ثبت نام سوال کردم، برای این کلاسای آموزشی یه پولی می گیرن و اسم نویسی می کنن، ولی فامیلی ش توی دفتر ثبت نام بود. میرزایی. سعید تشکر و تاکید کرد که همچنان منتظر خبر اوست.
فردا هم هیچ خبری از مریم نبود. سعید سر راه بازگشت به خانه هم سری به کافه ستاره زد. با دیدن میز شماره ۱۲ و صندلی هایی که در آن بعدازظهر زیبای برفی، او و مریم را مهمان خود کرده بودند، قلبش گرفت. رفت و همان جا نشست. چشمش را به در دوخت. هوای بیرون تاریک بود. مهران سر میز آمد و سلام و احوال پرسی کرد و پرسید که چه سفارش می­دهد؟ سعید در پاسخ با احساس خفت گفت که فقط آمده بپرسد کسی از دختری که پریروز همراهش بوده خبری دارد؟ برای بردن کیفش نیامده؟ مهران گفت: این یکی دو روزه از اول صبح تا آخر شب اینجا بوده و آن دختر را ندیده.
سعید با سنگینی و کرختی بلند شد، دستی به شانه مهران زد، خداحافظی کرد و رفت. اندوه و ناامیدی بر جانش سنگینی می کرد. قلبش گرفته بود. در خانه تلویزیون را روشن کرد. خبرهایی از درگیری های سیاسی در گوشه و کنار کشور پخش می شد. حوصله اخبار را نداشت. مجله ای در دست گرفت و بی هدف آن را ورق زد. فکرش تنها دور و بر مریم پر می زد. داشت دیوانه می شد. می خواست سرش را به دیوار بکوبد تا شاید این فکر و خیال لعنتی گورش را گم کند و برود. تلفن که زنگ خورد دوید و گوشی را برداشت. حسین بود که احوالش را پرسید و از مریم خبر گرفت. سعید فهمید که مهشید خبری از او ندارد و بهانه ای آورد تا زود مکالمه را تمام کند. چراغ ها را خاموش کرد و همان جا روی کاناپه خوابید. خواب خرامان خرامان می آمد و در چشمانش آرام و قرار نمی گرفت و دوباره برمی گشت. نیمه­ های شب بود که بالاخره توانست بخوابد. وقتی با صدای زنگ ساعت از خواب پرید، چند دقیقه اول مریم را پاک فراموش کرده بود. نور خورشید از لابه لای پرده توری توی اتاق پاشیده شده بود. بلند شد تا آماده رفتن به دفتر روزنامه شود که یاد مریم، بی­رحمانه به سراغش آمد. مریم بدون خداحافظی غیبش زده بود و کیفی هم که روی میز جا گذاشته بود معمای رفتنش را پیچیده تر می کرد.
آن روز ها خبر های سیاسی بیشتری در روزنامه چاپ می­شد. هم مقاله ها سیاسی شده بود و هم کاریکاتورها. عد ه ای از مردم خود را انقلابی می نامیدند و با شور و انگیز ه ای وصف­ناشدنی می خواستند رژیم حاکم بر کشور را زیر و زبر کنند. سعید حوصله این مباحثات داغ و آتشین میان همکارانش را نداشت. دنیایش و دغدغه هایش از چند روز پیش به آن طرف، به کلی با مال آنها تفاوت پیدا کرده بود. مریم و فکر و خیال او، رژیم حاکم بر دل و ذهنش شده بود و او به هیچ طریقی نمی توانست و نمی خواست آن را زیر و زبر کند. سعید روحیه انقلابی نداشت. او بار ها از محل کار و خانه­اش به محل کار و خانه مهشید تلفن کرد و مهشید هر بار با شرم و اندوهی بیش از پیش به او گفت که هیچ خبری از مریم نشده و از هر کس که فکر می کرده ممکن است کمترین اطلاعی از او داشته باشد سوال کرده و پاسخی جز «نه» نگرفته است.
سعید سرگرمی تاز ه ای پیدا کرده بود: بیرون ریختن کیف مریم و وارسی چند قلم چیزی که در آن بود و دقت در آنها تا شاید جرقه ای در ذهنش روشن و چراغ راهش شود و او را به مریم برساند. هنوز آن کیف و محتویاتش بوی عطر مریم را نگه داشته بودند. سعید از مریم خشمگین بود،اما بیشتر از آن عاشق او بود. خودش را سرزنش می کرد که چطور به آن زودی و سادگی به دختری که نمی شناخت دل بسته بود. از مهشید هم عصبانی بود، چرا مریم را به او معرفی کرده بود؟ چرا چیز زیادی درباره اش نمی دانست؟
در این مدتِ سردرگمی و بلاتکیفی سعید، مادرش یکی دوباری به او تلفن کرده بود و قضیه خواستگاری از یک دختر خیلی خوب را پیش کشیده بود. اما چشمان سعید به چهر ه ا ی و گوش هایش به صدایی و قلبش به جاذبه ای باز شده بود که دیگر اگر می­خواست هم نمی توانست به خودش فرصت آشنایی و مجال دوست داشتن دختر دیگری را بدهد.

نظرات کاربران درباره کتاب کلوپ آدم‌های ناراضی