فیدیبو نماینده قانونی پژوهشکده مطالعات فرهنگی و اجتماعی و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب شکوفایی علم در جهان اسلام، موانع و راهبردها

کتاب شکوفایی علم در جهان اسلام، موانع و راهبردها

نسخه الکترونیک کتاب شکوفایی علم در جهان اسلام، موانع و راهبردها به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب شکوفایی علم در جهان اسلام، موانع و راهبردها

از منظر اسلامی، علم و دین نه‌‌تنها دارای تعامل، بلکه از یک منشا صادر شده‌اند. در آموزه‌های اسلامی این سخن پیامبر اسلام سخت پابرجا و پرمعنا است که «همانا علما ورثه پیامبران هستند». از آن‌جا که پیامبر از خداوند جهانیان پیام می‌گیرد، گویی که دانش نیز منشایی الهی دارد. نمی‌توان پیشرفت‌های عظیم دانشمندان اسلامی در حوزه‌های پزشکی، نجوم، فیزیک، شیمی، و... را بی‌توسل و استناد به دین تبیین و تشریح کرد. سخن در این نیست که صرفاً کسانی چون فارابی،‌ خوارزمی، ابن‌سینا، تا امثال فیض کاشانی، مسلمان بوده‌اند، بلکه نوع دانشی که آن‌ها به بشریت عرضه کرده‌اند، هم در ماهیت و هم در غرض، صبغه دینی دارد. پیشرفت‌های اخیر در علوم طبیعی نمی‌تواند با تکیه بر پیامد‌های انسانی خود، عَلم استقلال ماهوی از دین را برافرازد. این دانش بی‌توسل به مبانی دینی همان اندازه که سست و بی‌بنیان است، می‌تواند دو چندان مخرب و فسادآور باشد.
کتاب حاضر در هیاهوی تبلیغات رسانه‌ای علیه دین اسلام می‌تواند محملی مناسب برای تبیین تعامل دین و دانش از منظر اسلامی باشد. مولف، رویکردی میانه را برگرفته است که در عین حال رویکردی راهبردی و عمل‌گرایانه نیز می‌باشد که افزون بر تحلیل و بررسی موضوع، به بعد راهبردی آن نیز توجه کرده و از طراحی راهبرد و ارایه پیشنهاد در حوزه سیاست عملی غفلت نورزیده است. نگاه بومی مؤلف نیز درخور توجه است؛ چراکه از تجربه جهانی برای حل مسائل توسعه در قلمرو کشورهای اسلامی بهره می‌برد. ویژگی اثر حاضر در این است که طی نظریه‌ای، تایید می‌کند که نظریه غالب ریشه‌داری علم در سنت غربی ـ دموکراتیک و مسیحی یهودی، باطل است و اساساً مسلمانان در این پروسه نقش مهمی داشته‌اند. اما این، نمی‌تواند نافی آن باشد که ترقی و پیشرفت علوم به وجود آزادی و فضای باز جامعه علمی در هر جامعه بشری بستگی دارد. قرن چهارم اسلامی، که عده‌ای آن را عصر نوزایی حیات علمی در جهان اسلام دانسته‌اند، گواهی بین بر این واقعیت عریان است. از دیگر سو، تاریخ علم نشان می‌دهد که علم، ارزان نیست؛ جدا از سایر هزینه‌های انسانی و اقتصادی، حتی ممکن است هزینه دینی بپردازد.

ادامه...
  • ناشر پژوهشکده مطالعات فرهنگی و اجتماعی
  • تاریخ نشر
  • زبانفارسی
  • حجم فایل 2.52 مگابایت
  • تعداد صفحات ۲۴۴ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب شکوفایی علم در جهان اسلام، موانع و راهبردها

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

فصل ۱: درآمدی بر نسبت علم و دین در اسلام

در این مقاله که متن تحریر شده یکی از سخنرانی های دکتر عبدالسلام است، مولف از نحوه کمک دین به برآمدن نظریه های علمی سخن گفته است.
عبدالسلام با طرح نظریه «وحدت نیروهای اصلی طبیعت» - نظریه ای که به خاطر آن شهرت جهانی یافت- نشان می دهد چگونه عقاید دینی او در شکل گیری این نظریه سهیم بوده اند. مولف در این زمینه از علل عقب ماندگی مسلمانان و نیز نحوه جبران این نقیصه بزرگ از راه بسیج ملی سخن گفته است.

مقدمه(۴۱)

اشهدان لا اله الا للّه و اشهد انّ محمّداً عبده و رسوله، اعوذ باللّه من الشیطان الرجیم، بسم الله الرحمن الرحیم.

ریاست محترم، فضلا، خانم ها و آقایان؛
اجازه می خواهم سخن خود را با ابراز بهترین سپاس ها به محضر خداوند متعال آغاز کنم، برای لطف بزرگی که شما و ملت [پاکستان] با اعطای این مدرک عملی، برگزاری جشن و دعوت از افراد محترم و نکته سنج، خانواده و مهم تر از همه استادان بنده در حق من روا داشته اید. من خود را غرق در الطاف و احساسات بی شائبه این ملت و دیگر ملت های مسلمان جهان می بینم و جمله ای را نمی توانیم بیابیم که به طور کامل بیان کننده سپاس و تشکر من [از ایشان] باشد [جز اینکه بگویم]:

«این فضل الهی است که خداوند به هرکس بخواهد می دهد و خداوند صاحب فضل عظیم است».(۴۲)

نظریه ای که من به خاطر آن مورد تشویق قرار گرفته ام، به نیروهای بنیادین طبیعت مربوط است.

الف. نظریه «وحدت نیروهای اصلی طبیعت»

تا دو دهه قبل، فیزیکدانان معتقد بودند طبیعت دارای چهار نیروی اصلی است: نیروی جاذبه، نیروی الکترومغناطیسی و دو نیروی هسته ای ضعیف و قوی. دو دهه قبل، من و دیگر همکارانم [این فرضیه را] بیان کردیم که شواهد و دلالت هایی وجود دارند که نشان می دهند نیروی هسته ای ضعیف در حقیقت تفاوتی با نیروی الکترومغناطیس ندارد و می توان هر دو را ادغام کرد. ما در بستر سنت نیوتن، ماکسول(۴۳) و انیشتین، به دنبال یک «نیروی واحد» بودیم که در نهایت نظریه مربوط به این نیروی واحد در اواخر ۱۹۶۷ در کالج امپریال(۴۴) لندن و مرکز بین المللی فیزیک نظری(۴۵) در تریست و همین طور به طور مستقل در هاروارداده شد.
اولین اشاره دال بر صحت این نظریه در سال ۱۹۷۳ ملاحظه شد؛ زمانی که آزمایشگاه بزرگ موسوم به سِرنْ -آزمایشگاه مطالعات هسته ای اروپا(۴۶)ـ واقع در ژنو به شواهد تجربی دال بر وجود نوعی جریان خنثی(۴۷) دست یافت که سهم قابل توجهی در شکل گیری این نظریه داشت.
شواهد قطعی تر سال گذشته از سوی شتاب دهنده خطی استانفورد(۴۸) در آمریکا به دست آمد که در نتیجه این آزمایش متهورانه، دومین بُعد نظریه - که گمان می رفت مهم ترین بعد و جزء نظریه نیز باشد (یعنی یکی شدن نیروی هسته ای ضعیف با نیروی الکترومغناطیس)– به دست آمد. این جدا از مسئله ای بود که توقع می رفت دستیابی به آن چهارصد سال به طول بینجامد. [نتیجه] آزمایش هایی که بعداً در نووسی بریسک(۴۹) از سوی گروهی به سرپرستی پروفسور بارکف(۵۰) به عمل آمد نیز این مطلب را تایید کرد.
رسالت بعدی این است که آزمایش کنیم آیا سومین نیرو (نیروی هسته ای قوی) بخشی از این نیروی واحد را تشکیل می دهد یا خیر. لذا همراه تعدادی از همکارانم این نظریه را شکل بندی کردیم و آزمایش هایی را برای ارزیابی آن انجام دادیم. اگر نتایج مثبت باشند، پس از پنج سال می توانیم این چهار نیرو را به دو نیرو تقلیل دهیم.
بعد از آن نوبت به هدف نهایی می رسد که جمع بین نیروی جاذبه با الکترومغناطیس است. من معتقدم این نظریه باید درست باشد، اما ارائه فرمولی جامع، دقیق و تایید [تجربی] آن ممکن است پنجاه سال به طول انجامد.
این حقیقت که ما در پی دستیابی به یک «نیروی واحد» در حوزه نیروهای به ظاهر مختلف و متعدد طبیعت هستیم [اساساً] بخشی از اعتقاد ما - به منزله فیزیکدان- و جزئی از اعتقاد خود من را به مثابه یک مسلمان شکل می دهد. دقیقاً هشت روز قبل از من خواسته شد به منزله فردی که موفق به کسب جوایزی در رشته فیزیک شده است، در جمع گروهی از متخصصان این رشته سخنرانی کنم. این سخنرانی در تالار بسیار باشکوهی در شهر استکهلم ایراد شد و مورد عنایت و توجه سران حکومت نیز قرارگرفت.
می خواهم بخشی از آنچه را که در آنجا گفته ام، به خاطر اهمیت و تاثیر به سزایی که داشته است، برای شما بخوانم. موضوع محوری این مطلب «وجود نوعی سازگاری و وحدت در طبیعت» است.
ایجاد علمی با عنوان فیزیک به میراث مشترک بشری (تمام انسان ها) برمی گردد. شرق و غرب، شمال و جنوب همگی سهم یکسانی در آن دارند.
خداوند در قرآن کریم می فرماید:

«و در آفرینش خدای رحمان هیچ نقصانی نخواهی یافت. بارها در نظام آفرینش [بنگر؛ آیا سستی در آن می توان یافت؟ دوباره بنگر تا دیده ات زبون و خسته به سوی تو بازگردد] و به حسن نظم الهی بینا شود».(۵۱)

و این چیزی است که همه فیزیکدانان به آن معتقدند: هرچه بیشتر و عمیق تر جست وجو و تامل کنیم، شگفتی و تعجبمان بیشتر و چشم مان نسبت به شگفتی های وجود خیره تر می شود.
من این را نه برای تذکار کسانی که امشب حضور دارند، بلکه برای کسانی می گویم که جهان سومی هستند؛ برای کسانی که احساس می کنند در اکتساب معارف علمی به خاطر کمبود فرصت و منابع، ناتوان هستند.

ب. مشارکت جمعی در بنای علم

به نظر اینجانب، علم میراث مشترک کلیه انسان هاست و تاریخ علم همانند تاریخ تمدن ها ادوار و مراحلی را پشت سرگذاشته است. من در سخنرانی خود در مراسم اعطای جایزه نوبل یک بخش را به بیان چشم انداز تاریخی مسئله فوق اختصاص دادم. در حدود هفتصد و شصت سال پیش، جوانی موطن خود را در یکی از دره های اسکاتلند به قصد سفر به جنوب (به تولدو(۵۲) در اسپانیا) ترک کرد. او مایکل نام داشت و هدفش این بود که پس از ترک موطن خود بتواند در دانشگاه های عربی تولدو و «قرطبه» کار کند.
مایکل در سال ۱۲۱۷م. به تولدو رسید. پس از مدتی توانست در تولدو پروژه ای عالی را برای معرفی ارسطو به اروپای لاتین پی ریزی کند که آثار ارسطو را از روی ترجمه های عربی -که او در اسپانیا به آن زبان صحبت می کرد- ترجمه می کرد. مایکل متعاقباً از تولِدو به سیسیل و به دربار امپراتور فردریک دوم عزیمت کرد.
مایکل در جریان دیدار از مدرسه پزشکی سالرنو، که از سوی فردریک در ۱۲۳۱ بنیان گذارده شده بود، موفق به ملاقات با فیزیکدان دانمارکی، هندریک هارپسترنج(۵۳) شد. کسی که بعداً به «انجمن سلطنتی پزشکی پادشاه اریک پنجم والدرمرسون»(۵۴) ملحق و به منزله پزشک دربار مشغول به کار شد. هندریک دانمارکی به سالرنو آمده بود تا رساله خود را درباره حجامت (رگزنی)(۵۵) و جراحی تهیه و تالیف کند. این رساله هم اکنون در هفت جلد در کتابخانه ملی استکهلم نگهداری می شود. منابعی که هندریک استفاده می کرد، کتاب ها و مراجعی پزشکی بودند که پزشکان نامدار اسلامی همانند رازی و ابن سینا نگاشته بودند آثار این افراد به احتمال از سوی مایکل اسکاتلندی برای هندریک ترجمه شده است.
مدارس تولدو و سالرنو -که معرّف بهترین الگوها در زمینه ارائه سنتز و ترکیبی از دیدگاه های محققان عربی، یونانی، لاتینی و عبری هستند- به منزله جاودانه ترین نمونه ها از تلاش های بین المللی در زمینه همکاری های علمی نیز مطرح هستند. [لذا مشاهده می شود] محققانی که به تولدو و سالرنو می آمده اند نه تنها از کشورهای ثروتمند شرق مثل سوریه، مصر و افغانستان، بلکه از سرزمین های در حال توسعه غربی همانند اسکاتلند و اسکاندیناوی نیز بوده اند.
پس همانند امروز در آن [زمان نیز تا حدودی] موانع دست و پاگیری برای این گونه اجتماعات علمی بین المللی بوده است؛ بدین صورت که تفاوت ها و اختلافات اقتصادی و فکری بین بخش های مختلف جهان وجود داشته و مشکلاتی را ایجاد می کرده است. مردانی از قبیل مایکلِ اسکاتلندی یا هندریک دانمارکی واقعاً انگشت شمار و معدود بوده اند. وجود آنها به هیچ وجه بیان کننده شکوفایی و رواج مدارس تحقیقاتی در کشورهای خودشان نیست، به طوری که حتی هموطنانشان و در سطح محدودتری حتی اسکاتلندی ها و دانمارکی هایی که در دربار بوده اند در مورد ارزش اعزام آن ها برای فراگیری تحقیقات علمی پیشرفته شک داشته اند. گذشته از این، مطالعه درباره ارسطو برای چیدن پشم گوسفندان یا ریسیدن پشم و تهیه پارچه های پشمی ـکه اسکاتلند برای بقای خود بدان وابسته است- چه نفعی می توانسته داشته باشد؟

ج. سهم ما از علم

جرج سارتن(۵۶) در شاهکار پنج جلدی خود با عنوان «تاریخ علم»(۵۷) حکایت دستیابی به دستاوردهای علمی را به اعصاری تقسیم کرده است که هر عصر، نیم قرن به طول می انجامد. او هر نیم قرن را با نام شخصیت محوری آن عصر نامگذاری کرده است. بنابراین، از ۴۵۰ تا ۴۰۰ قبل از میلاد را عصر افلاطون و اعصار بعد را به نام های ارسطو، اقلیدس، ارشمیدس و دیگران نامیده است. از سال ۶۰۰ تا ۷۰۰ بعد از میلاد دوره متعلق به چینیان است و نام افرادی مثل هیسان تسانگ(۵۸) و آی چینگ(۵۹) مطرح است. سپس از ۷۵۰ تا ۱۱۰۰ بعد از میلاد، یعنی سیصد و پنجاه سال به طور پیوسته، دوره موفقیت های لاینقطع افرادی مثل جابر، خوارزمی، رازی، مسعودی، وفا، بیرونی، ابن سینا، ابن هیثم و عمرخیام فرا می رسد که هر یک عصری را به خود اختصاص داده بودند. این ها مردانی با تعلقات نژادی مختلف - عرب، ترک، افغانی و ایرانی- و همگی متعلق به فرهنگ اسلامی بودند. از ۱۱۰۰ بعد از میلاد اولین اسامی غربی به چشم می خورد؛ افرادی مثل جیرارد اهل کری مونا(۶۰) و راجربیکن.(۶۱) با این حال[جالب است که بدانیم] در این افتخارات، غربیان با افرادی از قبیل ابن رشد، موسی بن میمون، طوی و ابن نفیس (کسی که در ارائه نظریه گردش خون هاروی(۶۲) نقش داشته است) شریک هستند.
پس از سال ۱۳۵۰، جهان در حال توسعه، رو به زوال می گذارد و به جز موارد اندکی کار علمی چشمگیری ظهور نمی یابد؛ مواردی مثل الغ بیگ بزرگ، نواده تیمورلنگ، در سمرقند در سال ۱۴۳۷ یا ماهاراجه سینگ(۶۳) در سال ۱۷۲۰ بعد از میلاد که عضو شورای سلطنتی محمدشاه در دهلی بود و اشتباهات متعدد موجود در جدول های نقشه های غربیان را در خصوص زمان خسوف و کسوف تا ۶ دقیقه آرک(۶۴) اصلاح و زیج محمودشاهی را منتشر کرد. این تحولات ما را به قرن حاضر می آورد، به زمانی که چرخ زمان مایکل اسکاتلندی یک دور کامل می زند. اکنون ما در جهان توسعه یافته ای هستیم که افراد برای کسب علم به غرب روی می آورند؛ افرادی مثل سی.وی.رامان(۶۵) اولین شخصیت سرآمد جهان توسعه یافته در ۱۹۳۰؛ نمونه بارز این روند هستند. همان طور که کندی(۶۶) در ۱۱۰۰ سال قبل نوشته است:
بنابراین شایسته خواهد بود که بدون هیچ گونه شرم و خجالتی حقایق را اخذ و آنها را از هر منبعی که صادر می شوند جذب کنیم؛ زیرا نزد آن کس که حقیقت دارای وزن و اعتبار است، هیچ چیز ارزشمندتر از خود حقیقت نیست. لذا طلب حقیقت نه او را خوار می کند و نه پست و کم ارزش.

د. عقب ماندگی

چرا عقب ماندیم و شکست خوردیم؟ هیچ کس به طور صد در صد پاسخ این سوال را نمی داند. اگرچه بروز پاره ای از عوامل خارجی از قبیل هجوم مغول ها به سرزمین های اسلامی در این راه موثر بوده است، اما به نظر بنده یک عامل مهم و موثر داخلی هم وجود داشته است. برای ترسیم رخوتی که دامنگیر ما شده است، جملاتی را از قول ابن خلدون- از بزرگ ترین تاریخ نگاران - نقل می کنم. او دویست سال بعد از سیر و سفرهای مایکل اسکاتلندی و هندریک دانمارکی که برای کسب معارف از جهان اسلام صورت پذیرفت، می نویسد:
از گذشته به ما گفته اند که در سرزمین فرنگ و در سواحل شمالی دریای مدیترانه یک فرهنگ (و گنجینه) عظیم از علوم فلسفی وجود دارد. گفته می شد که آن ها باید دوباره مطالعه شوند و اینکه باید به شکلی تازه و جدی به آن ها توجه شود... خدا بهتر می داند که چه چیزی در آن جا می گذرد، اما این واضح است که مسائل فیزیک با توجه به گرایش مذهبی ما چندان از اهمیت برخوردار نیستند. بنابراین، ما باید آنها را به حال خود واگذاریم.
این جملات ابن خلدون نه تنها مبین دقت و شور و شوق (مسلمانان) نیست، بلکه نشان دهنده بی توجهی و دشمنی موکد آنها [با غرب] است.
ریاست محترم، می خواهم در اینجا قدری از [موضوع اصلی] بحث فاصله بگیرم و جناب عالی را مورد خطاب قرار دهم. ما امروزه به خوبی از نیازی که به کسب علوم و فن آوری (تکنولوژی) و احیای میراث از دست رفته مان داریم، آگاه هستیم، اما قبل از اینکه این امر تحقق یابد، باید توان و انرژی نهان خود را - به ویژه آنچه در نسل جوان نهفته است- در راه کسب علوم و فن آوری صرف کنیم. پس اجازه بدهید چند کلمه ای درباره این موضوع سخن بگویم.
یافتن علت اینکه چرا مسلمانان در عصر طلایی قرون هشتم، نهم، دهم و یازدهم به دنبال علم بوده و آن را توسعه داده اند زیاد مشکل نیست. مسلمانان خواهان انجام تکلیفی بودند که به طور مکرر در کتاب مقدس و کلام پیامبر گرامی شان آمده بود. به گفته یکی از اعضای دانشگاه دمشق:
در اهمیت [و ارزش] علم همین بس که در قرآن بر آن تاکید بسیار شده است، به طوری که در مقابل ۲۵۰ آیه ای که در زمینه قانون گذاری است، حدود ۷۵۰ آیه از قرآن کریم - تقریباً یک هشتم آن- مومنان را به مطالعه طبیعت، تامل در آن، استفاده احسن از عقل و استفاده از ابزار و روش های علمی به جزء لاینفکی از حیات اجتماعی دعوت می کند.
نیاز نیست این روایت نبوی را که موید کلام ماست، شرح بسیار دهم. در این روایت حضرت محمد(ص) از دانشمندان به منزله افراد صاحب معرفت یاد می کنند و می فرمایند: «همانا علما ورثه پیامبران هستند»(۶۷). قرآن کریم نیز بر تفوّق عالم (فرد صاحب معرفت) تاکید دارد:
بگو آیا کسانی که می دانند با کسانی که نمی دانند یکسانند؟(۶۸)
یا اینکه:
همانا از میان بندگان خدا، عالمان هستند که از او می ترسند.(۶۹)
من در آیات، کلمه علم را به معرفت(۷۰) ترجمه کرده ام. نکته ای که در اینجا می خواهم بگویم، بیان این است که درست چند ماه قبل دکتر المنتصر، رئیس دانشگاه الفتح در تریپولی، به من یادآور شد که در زبان عربی هیچ کلمه دیگری به جز «علم» معادل Science وجود ندارد. بنابراین، با لحاظ این مطلب می توان اظهار داشت، تمامی طلاب حوزه های علمیه در زمره دانشجویان قرار دارند که با عنایت به حوزه مربوط لفظ عالم به آنها اطلاق می شود. البته علم در اینجا به معنای رایج آن در زمان ابوعلی سینا نیست. نمونه بارز آن نیز در پاکستان دیده می شود که مطالعات انجام شده در ارتباط با دین را معمولاً در زمره مطالعات علمی در دانشگاه ها و مدارس به حساب می آورند.
درباره فن آوری؛ یعنی علم در مقام تحقق علمی، چه می توان گفت؟ مجدداً متواضعانه بیان می کنم که قرآن کریم بر نیاز جوامع به فن آوری تاکید [تمام کرده] و چندین مثال ازحضرت داوود(ع) و حضرت سلیمان(ع) در قالب بیان تفوّق و استادی ایشان در تسلط به فن آوری های زمان خودشان برای خواننده ترسیم کرده است:

«و ما آهن را برای او [داوود] نرم قرار دادیم...»
«ما باد را تحت فرمان او [سلیمان] قرار دادیم».

مطابق تفسیر بنده از مسئله«نیروی باد» و «فرمانروایی ای که او بر جنّیان داشته است»- تاکید می کنم مطابق تفسیر و برداشت ناقص خودم- نیروهای تحت امر ایشان، در حوزه ماشین آلات سنگین آن روز را می توان تعبیرکرد که عمارت ها، قصرها، سدها و بندآب ها را می ساختند. همچنین ما ذوالقرنین را به یاد می آوریم که از قطعات آهن و آلیاژهای مسی، سد دفاعی (محکمی) ایجاد کرد. لذا [مشاهده می شود که] فن آوری هایی از قبیل ذوب فلزات (متالوژی)، بنای عمارت های بزرگ، استفاده از نیروی باد و ارتباطات، همگی مورد توجه و تاکید قرار گرفته اند.
همان گونه که هر مسلمانی می داند کتاب خدا دارای الگوها و مثال هایی برای جوامع است تا ازآن پیروی کنند:

«این ها مثال هایی است که ما برای مردم بیان می کنم. باشد تا ایشان به فکر فرو روند».(۷۱)

ه‍. راه حل

چگونه می توان به این علم و فن آوری پیشرفته و مورد نیاز در عصرحاضر دست یافت؟ مایلم تکرار کنم که با عنایت به تجارب خودمان در قرون پیشین و تجارب دیگران، برای نیل به این هدف هیچ راه میان بری وجود ندارد. ملت باید خود را متعهد و ملزم بداند که مهارت های علمی و فنی پیشرفته را به بیش از نیمی از نیروی انسانی اش آموزش بدهد و علوم پایه را همچون فن آوری های کاربردی با صرف چیزی معادل ۱/ ۲ درصد از تولید ناخالص ملی اش(۷۲) در زمینه تحقیقات و توسعه، جستجو و کسب کند. ژاپن این کار را با آغاز انقلاب میجی(۷۳) در اواخر قرن گذشته انجام داد؛ یعنی در زمانی که اروپا مصمم شده بود علوم را در هر نقطه ای از زمین که پیدا شود جذب و کسب کند. کره نیز به تازگی همین کار را با اجرای برنامه ای موسوم به «برنامه پنج ساله برای [کسب] علوم»(۷۴) به انجام رسانده است. [گذشته از آن] این امر در قالب برنامه ای طراحی شده از سوی یکی از همسایگان بزرگ و دوست ما؛ یعنی جمهوری خلق چین، به سرعت در حال اجراست. چین تصمیم قاطع دارد تا در زمینه مهندسی ژنتیک، بیولوژی، داروهای انرژی زای قوی، فن آوری فضایی، الکترونیک و ذوب فلزات تا سال ۲۰۰۰ به غرب برسد و این کار را صرف نظر از هزینه ای که جامعه باید برای آن بپردازد، به صورت جدی دنبال می کند. ما نیز اگر می خواهیم موفق شویم باید همین راه را دنبال کنیم. البته ما نباید همت عالی و افکار متعالی خود را دست کم بگیریم، زیرا هیچ دلیلی وجود ندارد که این آرمان ها و افکار قابل تحقق نباشند.
ریاست محترم، در این مسیر هیچ چیز بدتر از وجود یک جامعه علمی و فنی نیمه جان و خموده نیست؛ جامعه ای که از فقدان نیروهای جوانی که به تنهایی قادرند آن را زنده و احیا کنند، از نبود متون و ابزارهای علمی و بدتر از همه [متخصصان آن] از نبود مراودات بین المللی مستمر با همتاهای علمی شان در خارج از کشور محرومند، در رنج و مضیقه باشد.
با نظر به این مسئله است که فرد باید با قدرت اعلام کند، علم ارزان نیست و سرمایه گذاری در این بخش نیازمند ازخودگذشتگی تمام ملت - و نه تنها دولت- است. همان طور که قبلاً گفتم، هنجار بین المللی در زمینه هزینه کردن برای پژوهش های صنعتی و علمی از سوی یک جامعه (معمولی) باید در حدود ۱/ ۲ درصد از تولید ناخالص ملی آن جامعه باشد. تولید ناخالص ملی پاکستان چیزی در حدود ده میلیارد دلار است که از این میان رقمی معادل صد میلیون دلار در سال - مطابق محاسبه فوق- فقط باید به نیروهای فنی و علمی اختصاص یابد.
- آقای رئیس، من در حال حاضر از رقمی که به این امر اختصاص یافته است اطلاعی ندارم اما در زمانی که در جریان مسائل علمی پاکستان بودم؛ یعنی حدود ده سال قبل، این رقم به ۸ میلیون دلار هم نمی رسید و تازه این رقم شامل پاکستان غربی آن روز نیز می شد. بنابراین، نسبت به وضعیتی که باید در مورد پژوهش و توسعه داشته باشیم، ده بار عقب تر هستیم. همین نقصان و تاخیر رتبه را در مورد درصد مربوط به تعداد دانشمندان و فن آورانی که در اختیار داریم یا تحت تعلیم هستند (در کلیه سطوح) نیز مشاهده می کنیم.
این نقصان تنها در هزینه و سرمایه گذاری وجود ندارد، بلکه مهم تر از آن، تصمیم و اراده برای استفاده از علم و عالمان در کلیه حوزه های مربوط به توسعه ملی هم [متاسفانه] ضعیف است. همان طور که گفته ام این واقعیتی تعجب انگیز است که کره ای ها توانسته اند تولید ناخالص ملی خود را طی ده سال به ده برابر برسانند. بدین صورت که طی سال های ۱۹۷۰ تا ۱۹۷۹ درآمد سالانه هر نفر از ۱۰۰ دلار به ۱۰۰۰ دلار رسیده است. من این مطلب را در مجمع اساتید فیزیک کره(۷۵) نیز گفته ام که این موفقیت ناشی از برنامه پنج ساله آن ها برای کسب علوم و فن آوری و عزم ملی مردم کره برای سرمایه گذاری در این حوزه است. وضعیت فعلی پاکستان این گونه است که کمیسیون برنامه ریزی(۷۶)، حتی امروزه هم به منزله مرکزی فنی و علمی خودنمایی نمی کند. برای آنکه علم و فن آوری بتواند اثری به جای گذارد، ضروری است عالمان و صاحبان فن (فن آوران) خود مسئولیت نهایی در زمینه کاربردی ساختن انواع علوم پیشرفته را برعهده بگیرند. بنابراین، وزارتخانه ها نمی توانند و نباید تلاش کنند که این کار را برای آن ها بکنند. به عبارتی، روال کار با توجه به تجارب شخصی خودم، باید مثل ژاپن، چین، کره، سوئد و فرانسه باشد. بدین صورت که همخوانی و تطابق کاملی میان عالمان، فن آوران و کسانی وجود داشته باشد که کنترل ماشین توسعه را در حوزه دولت و صنعت برعهده دارند و در هر حوزه به متخصصان همان رشته اطمینان کامل شود. به خاطر می آورم یک بار مرحوم لُرد مونت بَتِن(۷۷) در رویال سوسایتی سخنرانی می کرد. در آن جا از تجارب خود در جنگ و همکاری اش با اندیشمندانی از قبیل سِرسالی زوکرمن(۷۸) نقل می کرد و این که او در اولین ملاقاتش با دانشمندان در سال ۱۹۳۹، فهرستی از مشکلات جنگ را به آنها می دهد که بخش های مختلف برای دانشمندان تهیه کرده بودند تا به نحوی حل شوند. مونت بَتِن به یاد داشت که زوکرمن بعد از دریافت فهرست، در حالی که به آرامی می خندید، گفت: «لطفاً مشخص نکنید که چه چیزی از نظر شما مسئله و معضل است. به ما اطمینان کنید. اهدافتان را بگویید و اجازه بدهید مطابق روش خودمان معضلات و مشکلات را تعریف کنیم. بعد از آن تلاش می کنیم تا راه حل هایی برای آنها بیابیم. راه حل هایی که اهداف مشخصی را برآورده کنندکه شما برای ما معین کرده اید.»

نتیجه گیری

آقای رئیس، برگزاری این جشن در صورتی گامی بزرگ در راه [اعتلای] علم و فن آوری است که بتواند در از بین بردن احساس حقارتی که به جوانان ملت ما به هنگام مواجهه با علوم و فن آوری مدرن دست می دهد، موثر واقع شود. اگر آحاد ملت احساس کنند، همگی یکی هستند (احساسی روحانی و درونی پیدا کنند که همگی واحد هستند) یا اینکه نزاع بین علم و دین -که دامنگیر نسل جوان ما شده است- دیگر بیش از این احساس نشود- چراکه بین این دو در اسلام اساساً نزاعی نیست- این جشن به هدف خود می رسد. جشن حاضر این هدف را دنبال می کند که پاکستان به سمتی سوق دهدکه موسساتی را برای برنامه پنج ساله اش جهت کسب علم و فن آوری ایجاد کند و سپس [ماحصل] آن ها را با کمک دانشمندان و دولتمردان اجرایی در صحنه کاربردی به کار گیرد. ضروری است به این مهم توجه شودکه بین این دو اعتماد و همکاری متقابل وجود دارد.
جناب رئیس، علت اینکه من تاکنون به منزله فیزیکدان شناخته نشده بودم، به میزان زیادی به وقوع حوادثی چند در زندگی ام، علل اقتصادی و عوامل متعدد دیگری وابسته است. البته من قصد ندارم، این مسئله را به تفصیل بیان کنم. اما خود شما که شخصاً از پاره ای از این نبود امکانات و توانمندی ها ضربه خورده اید، می دانید [که منظورم چیست]. امروزه نیاز به افرادی داریم که خداوند ایشان را مشمول فضل و کرم خویش کرده است تا بیایند و آنچه دارند به جوانان این مملکت عرضه و از عالمان حمایت کنند تا دیگر، مهارت ها [و نیروها] تلف نشود. دولت به تنهایی قادر به انجام این مهم نیست. خطاب من به تمام ملت است که همگی موظفند تا موسسات مربوط را برای آموزش در همه جا برپا کنند.

یادداشت ها

۱. ای.جی. آربری(۱۱۵) که استاد عربی در دانشگاه کمبریج بود و ترجمه او از کتاب مقدس اسلام احتمالاً شاعرانه ترین ترجمه ها است می گوید:
«قرآن اولین الهام یک نهضت مذهبی بود که یک تمدن بزرگ، قدرتمند و پرانرژی را تعالی بخشید. ادبیات و هنرهای زیبای تمام مسلمانان از این سرچشمه است... هرکس در جستجوی زندگی در همان جهانی است که اسلام معرفی کرده است، جز با بررسی دقیق کتابی که قرآن نامیده می شود به این زندگی نایل نمی شود و قرآن در میان بزرگ ترین یادبودهای بشریت قرار دارد».
۲. برای مثال از مقاومت هایی که به نام اسلام در مقابل علم و فن آوری در قرون گذشته ثبت شده است، می توان موارد زیر اشاره کرد:
الف. مخالفت با چاپ: این مخالفت در به تعویق انداختن معرفی چاپ (و خواندن و نوشتن) به جهان اسلام تا زمان اشغال مصر از سوی ناپلئون در سال ۱۷۹۸ موثر بوده است؛ یعنی درست سیصد و پنجاه سال بعد از اولین چاپ گوتنبرگ و پخش انجیل. در ترکیه (به استثنای یک دوره کوتاه بین ۱۷۲۹ تا ۱۷۴۵)چاپ نتوانست تا سال ۱۸۳۹ برای کتب غیردینی و تا سال ۱۸۷۴ برای قرآن مجید به دلیل مخالفت دستگاه مذهبی مطرح شود. برای آگاهی بیشتر مراجعه کنید به:
D.J. Boorstin, The Discoverers, New york Vintage Books, 1983
من خود از دیدن متنی از قرآن مجید که در ونیز حدود اواخر قرن شانزدهم چاپ شده است و اکنون در کتابخانه دانشگاه اسلامی الیگره در هندوستان نگهداری می شود، غرق حیرت شدم.
ب. به آتش کشیده شدن رصدخانه استانبول در ۱۸۵۰ (در ضمیمه چهارم این مقاله از آن سخن گفته شده است).
پ. مخالفت دستگاه مذهبی با تفکر علمی (از سال ۱۰۰۰ میلادی به بعد) آن قدر قوی بود که آدمی به یاد ابوریحان می افتد. وقتی که بیرونی تقویم (نجومی) بیزانسی را در دستگاهی به کار برد که برای تعیین اوقات نماز اختراع کرده بود، متهم به ارتداد شد. بیرونی با این جمله پاسخ داد که «بیزانسی ها هم نان می خورند. آیا شما در این صورت علیه نان مجازاتی مذهبی وضع خواهید کرد؟»
ت. به نمونه ای از عقیده تاریک اندیشانه امروزی به اثری حیرت آور از یک دانشور مذهبی (که از رئیس شورای هدایت و مجازات های مذهبی یک کشور اسلامیِ برجسته چیزی کمتر ندارد) توجه کنید. این اثر به تازگی (۱۹۸۲) منتشر شده و نویسنده طی آن اعلام داشته است هر مسلمانی که (احتمالاً همراه با گالیله) معتقد باشد خورشید ثابت و زمین متحرک است باید تکفیر، مرتد اعلام شود، کشته و اموالش مصادره شود.
منظور من از دستگاه مذهبی، افرادی نظیر امام ابوحنیفه نیست که مواجب عمومی را برای تدریس هایش نپذیرفت و موضعش برضد خلفای عباسی باورنکردنی بود یا امام غزالی که درباره اش پیش تر سخن گفته شد. همچنین سنت علمی بزرگان تشیع، نظیر امام جعفرصادق (ع)- که قویاً بر ارزش توسعه علم در جامعه اسلامی تاکید کردند- مد نظر من نیست. در ذهن من طبقه ای از مردم این گونه هستند - به ویژه در کشور خودم، پاکستان- که ردای پیامبرگرامی اسلام را برتن کرده اند، بدون اینکه دارای معرفتی - حتی از مقدمات مذهب متعالی و متساهل خود - باشند. (نگاه کنید به مقاله اینجانب درباره «آزادی مذهبی در اسلام» که در «کنگره بین المللی آزادی مذهبی» منتشر شده است در همین کتاب).
همین طور از نهضت اخیر «الهیات رهایی بخش» سخن نمی گویم که برضد ظلم جهت گیری شده است. در عین حال من این نهضت را بیشتر از هر چیزی می پسندم، اما با ممنوعیت های قابل تعدیلی موافق نیستم که یک سنت مذهبی برای ساختن جامعه ای متمایز از دیگران، بر پیروانش تحمیل می کند. همچنین من از بُعد فرهنگی که به بعضی از بهترین نمونه های سنت مذهبی، خصوصیات بشری مطلوب و عالی می بخشد - مانند «شجاعت در مقابل مصیبت» یا «نبودِ کامل تبعیض رنگ» در اسلام، «تعصب شدید برای آموزش» در یهودیت یا «رحم و شفقت» در مسیحیت - هرگز ایرادی وارد نخواهم کرد. من از انجام این کار خودداری می کنم، چرا که این سخنرانی در مورد علم است نه سیاست یا فرهنگ.
۳. ممکن است کسی از ابتدا ادعا کند مذهب از انگیزش های قوی بشریت است که مردان و زنان را می تواند وادار کند همه چیز از جمله جان هایشان را به خاطر آن قربانی کنند.
۴. فردی مانند انیشتین نیز یهودی بود. وی به جای پذیرش هرگونه عقیده ای درباره آموزش های مربوط به «رهبری بشری مطلوب» در عهد عتیق، ابعاد فرهنگی دین یهود را پذیرفته بود. او و کسانی مانند او به منزله افرادی مذهبی در میان دانشمندان برای تعلق خود به سنت فرهنگی (و روحانی) ارزش بیشتری قائل هستند تا بنیادگرایان.
فروید نیز در مقدمه بر ترجمه عبری توتم و تابو، خود را معرفی کرده است. با توجه به موقعیت متغیر یک مولف که از زبان کتاب مقدس بی اطلاع بوده و از مذهب پدران خود دور شده است، اگر از او پرسیده شود «حال که تمامی این ویژگی های مشترک را رها کرده ای... چه چیزی برای تویِ یهودی باقی می ماند؟» پاسخ خواهد داد: «تا حد زیادی، احتمالاً ماهیت واقعی اش». فروید خود گفته است، در حال حاضر نمی تواند بیان کند که آن ماهیت که به صورت کلمات، تجلّی یافته است، روزی بدون تردید در دسترس ذهن علمی قرار خواهد گرفت یا نه.
۵. خصوصیات «عقیده و هدایت مطلوب» بدبختانه تقریباً همیشه به عدم تساهل، تکفیر، تعصب و سرکوب - به ویژه سرکوب اقلیت ها - انجامیده است. درباره مفهوم «مردم برگزیده» اختلاف وجود دارد. در بدترین تجلّی آن، این اختلاف ممکن است برای مخالفت های مذهبی، مجازات قتل مقرر و غالباً تعالیم تساهل خودِ مذهب را استهزا کند. در این زمینه پروفسور پیتر مداوار(۱۱۶) - برنده جایزه نوبل در زیست شناسی و پزشکی- در کتاب خود با عنوان «محدودیت های علم» (انتشارات دانشگاه آکسفورد، ۱۹۸۶) به این موضوع اشاره و حمله ای سنگین به مذهب کرده است. [در واقع او نه با مذهب، بلکه عملکرد مدعیان مذهب برای سرکوب علم، مخالف است].
۶. من کیش آفرینشگری را توهین آمیز می بینم، چراکه مطابق این بینش، ما خلق تمامی ظرایف را به خودمان نسبت می دهیم و در این میان تنها چیزی که به خداوند اسناد می دهیم، ظرافت در هنر سفال گری - سرشتن گِل و ساختن بشر از آن - است.
۷. از آن جا که قرن بیستم «قرن علم» نامیده شده است، امیدوارم بتوانم عمق معجزه علم مدرن- هم پایه و هم کاربردی- را بیان کنم. قرن بیستم قرن امتزاج بزرگ در علم بوده است. امتزاج های ایجاد شده با نظریه کوانتوم، نظریات نسبیت و اتحاد در فیزیک، نظریه انفجار بزرگ کیهان شناسی، قانون ژنتیک در زیست شناسی و نظرات ساختار طبقات در زمین شناسی و تسخیر فضا و مهار قدرت هسته ای در حوزه فن آوری. در قرن بیستم، درست مانند قرن شانزدهم، وقتی که اروپایی ها قاره های جدید را کشف و اشغال کردند، شاهد هستیم که مرزهای علم یکی پس از دیگری تسخیر می شوند. من همواره آرزو داشته ام که زنان و مردان ما در سرزمین های عربی - اسلامی بتوانند امروزه نیز پیشتاز این پیروزی ها باشند، همان طور که قبل از سال ۱۵۰۰ بوده اند.
۸. سوال مشکلی که این دسته از دانشمندان باید به آن پاسخ دهند این است که: «چرا این کیش؟»
۹. مطابق گفته موریس بوکائیل(۱۱۷) در مقاله اش با عنوان «انجیل، قرآن و علم»، در قرآن حتی یک آیه نیز وجود ندارد که در آن وقتی پدیده ای طبیعی شرح داده می شود با آنچه ما به طور یقینی از کشف های مان در علوم می دانیم، تضاد داشته باشد.

ضمایم

ضمیمه شماره ۱
پس از انجام کار سترگ و جاویدان جوزف نیدام(۱۱۸) در خصوص علم چینی، اولین بررسی مهم در مورد فن آوری اسلامی از سوی ای. وای. الحسن(۱۱۹) و دی. آر. هیل(۱۲۰)، در کتابشان با عنوان «فن آوری اسلامی» (انتشارات دانشگاه کمبریج، ۱۹۸۶) انجام شده است. ضمایم حاضر از این اثر استخراج شده است که امیدوارم به بحث من درباره علم مدرن و به ویژه فن آوری مدرن - که عبارت است از اینکه آنها ادامه سنت اسلامی هستند - کمک کند. (در مورد دینی که دانشمندان مسلمان از چینی ها به اقتباس کرده اند اینجا بحث نمی شود.)
مورد اول. انتقال فن آوری از جهان اسلام به غرب
دیدگاه سنتی مورخان غربی این است که فرهنگ اروپایی، نسلِ بلاواسطه تمدن های کلاسیک یونان و رم است. مطابق این نظریه کلیسا آثار مولفان کلاسیک را - عمدتاً به زبان یونانی - طی قرون میانه پس از سقوط امپراتوری رم نگهداری کرده است که به منزله منبع الهامی توانمند در اواخر قرون میانه و نوزایش دوباره، ظهور یافته است. تنها افراد معدودی هستند که تاثیر قوی ادبیات کلاسیک را بر تفکر اروپایی انکار می کنند.
با وجود این، در علم، وضعیت متفاوت است. طی قرن دوازدهم نوشته های دانشورانی از قبیل فارابی، غزالی، ابن سینا و ابن رشد به لاتین ترجمه شد و در غرب شهرتی کسب کردند. آثار ارسطو که بلافاصله بر تفکر اروپایی تاثیر عمیق نهاد، از عربی با تعلیقات و حواشی ابن سینا و ابن رشد ترجمه شد. این تعلیقات به اندازه خود آثار ارسطو در شکل دادن به تفکر علمی و فلسفی اروپایی اهمیت داشت. تعداد دیگری از آثار علمی که قرن ها قبل از یونانی به عربی تجربه شده بود، اکنون به لاتین ترجمه شده است. چارلز سینگر در تکمله ای که برای دومین مجلّد «تاریخ فن آوری» می آورد، به بحث درباره بعضی از این نکات می پردازد.
اکنون به این امر می پردازیم که چگونه این انتقال فن آوری صورت گرفت و مثال هایی از انتقال نظرات و فنون از اسلام به غرب بیان می کنیم. اقتباس فنون اسلامی از سوی اروپا با توجه به تعداد لغات مشتق عربی منعکس می شود که به لغتنامه های زبان های اروپایی راه یافته اند (این لغات در انگلیسی اغلب از ایتالیایی یا اسپانیایی وارد آن زبان شده اند). نمونه هایی چند از این لغات را ذکر می­کنیم:

- در منسوجات وال، سارسانت(۱۲۱)، حریر(۱۲۲)، تافته، حریر موج دار(۱۲۳)؛
- در موضوعات دریانوردی: زرّادخانه، امیرالبحر؛
- در فن آوری شیمیایی: انبیق (تقطیر)، الکل، قلیا؛
- در کاغذسازی: بند؛
- در مواد غذایی: یونجه، شکر، شربت و لیموناد؛
- در مواد رنگی: زعفران، قرمزدانه(۱۲۴) و...

همان طور که انتظار می رود زبان اسپانیایی از حیث لغاتِ با ریشه عربی، به ویژه در ارتباط با کشاورزی و آبیاری، غنی است. مثلاً واژه Tahona را برای آسیا و acena را برای آسیاب یا چرخ چاه و acequia را برای آبراه داریم.
شماری از آثار عربی با موضوعات علمی، اواخر قرون وسطی به لاتین ترجمه شد. در قرن دوازدهم اداره ترجمه واقع در «تولدو» که در آنجا صدها نسخه از این قبیل آثار به لاتین ترجمه شده بود، نمونه جالبی از این فعالیت است. در حدود سال ۱۲۷۷ میلادی در دربار آلفونس دهم کاستیل، اثری به زبان اسپانیایی با عنوان"Librosdel Saber de Astionomia" با نظارت شاه و با هدف فراهم ساختن دانش عربی برای خوانندگان اسپانیایی تالیف شد. این کتاب شامل بخشی درباره اغتنام فرصت(۱۲۵) است و در آن پیرامون نوعی خاص از ساعت ها بحث شده است. ما از منابع دیگری مطلعیم که این ساعت ها را مسلمانان در اسپانیا در قرن یازدهم ساخته اند؛ یعنی حدود ۲۵۰ سال قبل از ساعت سنگین وزنی که در اروپای شمالی ساخته شد.
روابط بین جهان اسلام و اروپای مسیحی هیچ گاه خصمانه نبوده است. حکام مسلمان. در مقایسه با همتاهای مسیحی خود، افرادی روشنفکر و متساهل بوده اند که قرآن مجید این ایستار را به آنان آموزش داده است. به علاوه به دلیل ملاحظات بازرگانی انجمن هایی از بازرگانان مسلمان در بیزانس تاسیس شدکه بازرگانان مسلمان در آنجا با بازرگانان سوئدی که به دِنیپِر(۱۲۶) سفر می کردند، مراوده داشتند. به خصوص بین مصر فاطمی و شهر ایتالیایی آمالفی(۱۲۷) در قرون دهم و یازدهم روابط نزدیک بازرگانی برقرار بود. طاق رومی(۱۲۸)، عنصر اصلی معماری گوتیک از طریق آمالفی وارد اروپا شد. الوین -کلیسایی که چنین طاق هایی در آن ساخته شد- در مونته کازینو(۱۲۹) در سال ۱۰۷۱ میلادی بود.
مفیدترین مبادلات در شبه جزیره ایبری(۱۳۰) اتفاق افتاد که در نتیجه چند قرن حکومت عموماً متساهل خلفای بنی امیه و جانشینان شان، روابط دوستانه ای بین مسلمانان و مسیحیان برقرار شده بود. کارهای مسلمانان در کشاورزی، آبیاری، مهندسی هیدرولیک و صنعت، بخش اصلی زندگی روزمره در نیمه جنوبی شبه جزیره بود و نظرات مسلمانان در این زمینه ها و زمینه های دیگر از اسپانیا به ایتالیا و اروپای شمالی منتقل شد.
حکام دست نشانده این انتقالات را کنترل نمی کردند. در واقع، از آنجا که مسیحیان تاسیسات مسلمانان را تحویل گرفته و آن ها را در قرون بعدی در دستور کاری خود حفظ کرده بودند، آنان احتمالاً به این کار ترغیب شده بودند. به طوری که سیستم آبیاری مسلمانان با کارهای جنبی هیدرولیک و ماشین های آبکش(۱۳۱) پایه کشاورزی اسپانیا باقی ماند و به جهان جدید منتقل شد. دیگر تاسیسات مسلمانان به دست مسیحیان افتاد. برای مثال، کارخانه های صنعتی نظیر کارخانه کاغذسازی واقع در جاتیوا نزدیک والنسیا را [مسیحیان] تحویل گرفتند.
این مثال های معدود می تواند شاهد انتقال نظریات مسلمانان به اروپا باشد.
مورد دوم. سلاح های آتشزا، باروت و توپ
سلاح های آتشزا
از شروع تاریخ اسلام سلاح های آتشزا به مناسبت های مختلف- هم درگیری های محلی و هم علیه بیزانسی ها- به کار برده می شد. سپاهیان مسلمان در دوره عباسی (از قرن هشتم تا سیزدهم) سواران ویژه آتشزایی (نفّاتون) تشکیل دادند که لباس ضدآتش می پوشیدند و مواد آتشزا پرتاب می کردند. آتش های نظامی در خاور نزدیک از قدیم الایام، ظاهراً از زمان وجود حفره های طبیعی نفت، به کار برده می شده است. مواد آتشزایی که در جنگ های دوران قبل از اسلام به کار برده می شد، شامل این مواد بود: الف) نفت مایع که در عراق، ایران و در سواحل دریای خزر وجود داشت؛ ب) قیر مایع؛ ج) ترکیبات قیر، صمغ و سولفور؛ د) ترکیبات آهک خام و سولفور که در تماس با آب شعله ور می شود؛ هـ)ترکیبات آهک خام و سولفور با دیگر مواد قابل اشتعال نظیر قیر نفتی، صمغ، نفت و نظایر آن که در تماس با آب مشتعل می شوند. کاربرد تمامی این مواد با ظهور اسلام ادامه یافت، اما پس از قرن هشتم پیشرفت های مهمی حاصل شد.
حدود سال ۶۷۳ میلادی یک معمار سوری از بعلبک به نام کالینیکوس به روم شرقی پناهنده شد. این زمان، چهل سال پس از تاسیس حکومت عرب در سوریه و درست قبل از تسخیر قسطنطنیه به دست مسلمانان بود. به نظر می رسد که کالینیکوس اطلاعات سّری مربوط به مواد آتشزای جدید را با خود به آن جا برده بود که به امپراتوری بیزانس کمک کرد از پایتختش برای قرن ها در مقابل مسلمانان، اروپاییان غربی و اسلاوها دفاع کند. این وضعیت تا سال ۱۴۵۳ میلادی که شهر مزبور از سوی عثمانی های مسلمان تسخیر شد، همچنان ادامه داشت (جنگجویان صلیبی، آتش بازی جدید را «آتشباری یونانی» نامیدند، گرچه بیزانسی ها هیچ گاه این نام را به کار نبردند).
شاهد این قضیه را در مواردی چند می توان یافت. مثلاً جابربن حیان تهیه آنچه را که ما امروزه اسیدنیتریک می نامیم یا به کار بردن ماده ای را شرح می دهد که به اصطلاح «گل های تیزاب(۱۳۲)» نامیده می شود. مورد دیگر به تهیه نیترات پتاسیم مربوط می شود. در یک دست نوشته عربی قدیمی که احتمالاً متعلق به قرن دهم یا یازدهم است، نیترات پتاسیم در میان اسامی هفت نمکی آمده است که فهرست شده اند.
نیترات پیاسیم به نام های دیگر نیز معروف بود: گل های شوره، نمک دیوار (ملح الحائط)، برف چین (ثلج الصین)، الشیحه، عشوش، نمک دباغی، باروت.
باروت در آتشباری نظامی
با ظهور صلاح الدین [ایوبی] در سال ۱۱۳۹ میلادی عصر جدیدی از علم آتشباری نظامی آغاز شد. مسلمانان در همه میادین نبرد سلاح های آتشزا به کار می بردند. داستان تکنیسین دمشقی که دیگچه های نفتی ای ساخت که برج های دژ جنگجویان صلیبی را تخریب کرد، معروف است. براساس گفته تعدادی از مورخان، آتشزاهای محتوی باروت، در میدان جنگ المنصوره در سال ۱۲۴۹ میلادی عامل تعیین کننده ای بودند، یعنی هنگامی که لویی نهم، شاه فرانسه، به اسارت درآمد. در این جنگ هر دو طرف به مقدار زیادی روی مهارت مهندسان شان تکیه کردند، اما تفوّق مسلمانان در استفاده از سلاح های آتشزا به پیروزی آن ها منجر شد. در حقیقت سلاح ها توپخانه واقعی بوده است و بمباران آنها تاثیر شکننده ای بر جنگجویان صلیبی داشت.
وقایع نگار مشهور سِردو جوین ویل (۱۳۳) (۱۲۲۴-۱۳۱۹میلادی) - یکی از افسران جنگجوی آن میدان جنگ بود- نوشته است هنگامی که فرمانده فرانسوی جنگ مشاهده کرد که مسلمانان در حال شلیک آتش هستند با وحشت اعلام داشت که آنان (غربی ها) قطعاً شکست خواهند خورد. گفته می شود آتش در «دیگچه های عراقی» بوده است و با یک پرتابه بزرگ (کمان عظیم) شلیک می شد. جوین ویل می نویسد: «این وسیله مانند بشکه بزرگی بود و دُمی بلند مانند نیزه ای بزرگ داشت. صدایی که ایجاد می کرد شبیه به تندر و مانند اژدهای آتشین بزرگی بود که در هوا پرواز می کند. از نوری که گلوله ها تولید می کردند هوا مثل روز، روشن می شد و ما می توانستیم داخل اردوگاه خودمان را ببینیم. وقتی گلوله سقوط می کرد، منفجر می شد و از آن مایعی جاری می شد و در پی آن رودی از آتش به وجود می آمد».
جیمز پارتینگتون(۱۳۴) شیمیدان شهیر، اظهار می کند «جنگجویان صلیبی عقیده داشتند که این گلوله های آتشین به هر سپاهی اصابت کند، حتماً شکست خواهد خورد...[شاید بتوان آنها را] نوعی بمب هسته ای قدیمی قلمداد کرد. سلاح های آتشزا یکصد و پنجاه سال قبل از اولین جهاد به کار گرفته شده بود، اما تاثیرات آن هرگز به اندازه این بار، رعب آور نبود. دلیل این امر وجود عنصر سرّی در آن بود؛ یعنی باروت.
از زمانی که باروت شناخته شد، مهندسان نظامی بازی تازه ای را در عرصه جنگ آغاز کردند. گروه های مهندسی تشکیل شد و صنعتگرانی از قبیلِ فلزکاران، نجاران، ریخته گران برنزی، صنعتگران نفتی و دیگران تحت فرمان مهندسان نظامی شروع به کار کردند. این مهندسان در مقابل فرمانده سپاه مسئولیت مستقیم داشتند. با توجه به محاصره نیروهای مسیحی و نقش موثر باروت در کوبیدن مواضع مسیحی- که عناصر اصلی در ۱۲۹۱ میلادی بودند- وقتی آکره(۱۳۵) محاصره شد و سقوط کرد، نقطه پایانی جهادهای صلیبی فرا رسید. روایت شده است طی محاصره منجنیق های سلطان، ظرف های سفالی ای را که از یک ترکیب انفجاری پر شده بود به سوی دیوارهای شهر پرتاب می کردند یا آن ها را از فراز دیوارهای شهر به داخل آن می انداختند. همچنین گفته شده است سلطان برای فتح هر برج یک هزار مهندس داشت!
توپ اولیه
ابن خلدون- که تاریخ خود را حدود سال ۱۳۷۷ میلادی نوشته است- در گزارش خود از محاصره سیجیلماسا(۱۳۶) در مغرب به دست سلطان ابویوسف (در یک قرن قبل از این) دقیقاً شرح داده است که توپ ها چگونه بودند. او ادعا می کند سلطان، اسباب محاصره و ظرف های باروتی (هندم النفظ) را نصب کرد که توپ های کوچک (حصّه) فلزی را پرتاب می کردند. این توپ ها از درون خزانه ای پرتاب می شدند که در جلو آتش برافروخته از باروت قرار داشت.
توپ ها به طور ناگهانی در مغرب ظاهر نشد. باروت در آن زمان محصولی آشنا بود و در دیگچه های آتش طی جنگ های صلیبی به کار رفته بود. جوزکوند(۱۳۷)، مورخ اسپانیایی، ادعا کرده است در سال ۱۲۰۴ میلادی توپ از سوی خلیفه المُهاد النصیر در جریان محاصره المهدیه در شمال آفریقا به کار گرفته شد. پیتر، اسقف لئون نیز کاربرد توپ را در سویل (۱۳۸) در سال ۱۲۴۸ میلادی گزارش کرده است.
در پادشاهی مملوک ها، توپ های نوع سبک تری در میادین جنگ علیه مغولان ـ که پس از تخریب بغداد در سال ۱۲۵۸ میلادی به چند شکست تن داده بودند ـ ظاهر شد. اولین شکست سپاه هولاکوخان مغول توسط یک نیروی مملوک در سال ۱۲۶۰ میلادی در «گالیکی»(۱۳۹) رخ داد. در این جنگ که یکی از جنگ های سرنوشت ساز تاریخ به حساب می آید، سلطان قوتوز(۱۴۰) رهبری سپاه را به عهده داشت.
آخرین نبرد در مَرج السُفار واقع در جنوب دمشق به سال ۱۳۰۳ میلادی رخ داد. توپ های جدید در آن زمان سلاح های موثری نبودند، زیرا هنوز کامل نشده بودند. به علاوه، چندین دست نوشته نظامی در لنینگراد، پاریس، استانبول و قاهره وجود دارد که نه تنها کاربرد توپ های سبک را در نبرد با مغولان گزارش می کند، می گوید مصریان یک نیروی سواره نظام داشتند که به ویژه برای ترساندن دشمن و ایجاد آشفتگی در میان صفوف آنان به چنین توپ ها و موشک هایی مجهز شده بودند. در بعضی از این دست نوشته ها به شکست هولاکو اشاره شده و در دست نوشته دیگری از کاربرد آن ها علیه غازان صحبت شده است. پس از آن، دو جنگ دیگر داریم که درآن ها مملوک ها توپ های اولیه را به کار گرفته اند؛ یکی در ۱۲۶۰ میلادی و دیگری در ۱۳۰۳ میلادی. از آن جا که توپ های مزبور پیشرفته تر شده و در مغرب در سال ۱۲۷۴ میلادی به ابزاری برای محاصره درآوردن دشمن تبدیل شده بودند، منطقی است حدس بزنیم این نوع توپ قبل از نبرد عین جالوت در ۱۲۶۰ میلادی اختراع شده باشد.
این دوره توپ ها به منزله ابزارهایی برای به محاصره در آوردن دشمن در پادشاهی مملوک ها معروف شدند. فضل الله العمری (۱۳۴۹ - ۱۳۰۳ میلادی) مورّخ، دایرهالمعارف نویس، مقام بلندپایه و متخصص در امور کشوری، کتاب های زیادی نوشته است که در میان آن ها «التعاریف بالمصطلح الشریف» راهنمای صاحب منصبان عالی رتبه دولتی به شمار می آمد (۱۳۴۰ میلادی). العُمری فصلی را به ابزارهای محاصره عمل طی سلطنت سلطان النصیر- که از ۱۳۰۹ تا ۱۳۴۰ میلادی به طول انجامید- اختصاص می دهد. بنا به گفته او چند نوع توپ وجود داشته است: منجنیق کمان مکانیکی، ستائیر (پوشش های حفاظتی)، خیتائی (تیرها)، مکاهیل الباروت (توپ باروتی)و قواریرالنفط (دیگچه های نفقتی). سه توپ اخیر سلاح های باروتی بودند و العمری هریک از آن ها را توصیف می کند. بیانات او در مورد توپ ها، باروت و قدرت تخریب گلوله های قرمز و داغی که کمانداران را نابود و ساختمان ها را تخریب می کند، مطالب [ارزنده ای] دارد.
منابع غربی و عربی اظهار می کنندکه در جنگ های اسپانیا بین سال های ۱۳۴۰ و ۱۳۴۳ میلادی توپ از جمله ابزارهایی بوده است که برای به محاصره در آوردن دشمن به کار می رفته است. در سال ۱۳۴۰ میلادی، توپ توسط مسلمانان در نبرد تعریف و نیز در ۱۳۴۲ میلادی در محاصره الجزیره به کار گرفته شد.
گلوله های فلزی پرتاب شده با توپ ها از باروت پر شده بود و گزارش شده کنت های دربای و سالیسبوری که در هر دو میدان نبرد حضور داشتند، مسئول شناخت سلاح های آتشزا و انتقال آنها به انگلستان بودند. عقیده بعضی از مورخان غربی بر این است که اسپانیولی ها دانش توپخانه خود را از عرب های گرانادا اخذ کردند که به تازگی با چگونگی استفاده از باروت آشنا شده بودند. بدین صورت مانند چیزهای دیگر، انتقال دانش باروت و توپ به اروپا از راه اسپانیا صورت گرفت.
در محاصره الجزیره، امیران سوری و مصری تصمیم گرفتند سلطان النصیر احمدِ تازه منصوب شده را سرنگون کنند؛ زیرا وی را برای منصبش ناصالح تشخیص داده بودند. بنابراین، نیرویی به اَلکرک(۱۴۱) فرستادند و در آنجا او را محاصره کردند، اما وی در ارتفاعات، پنج منجنیق و تعدادی توپ مستقر کرده بود و بدین طریق توانست از خود دفاع کند.
اولین میدان جنگ غربی که در آن کاربرد توپ گزارش شده است، در سال ۱۳۴۶ در کرسی(۱۴۲) بوده است. توپ های انگلیسی نیز برای باز کردن یک راه ورودی به بندرگاه کالائیس(۱۴۳) طی همان نبرد به کار گرفته شدند. پس از سال ۱۳۴۲ میلادی، سلاح مزبور توسعه پیدا کرد و مملوک ها که ازآن به طور گسترده ای در عملیات نظامی به هنگام محاصره دشمن استفاده کردند. اگرچه به تدریج ساخت آنها در دیگر کشورهای اسلامی گسترش یافت و عثمانی ها در اسرع وقت آنها را به میزان وسیعی تولید کردند. تماشایی ترین عملیاتی که با توپ سروکار داشت، اشغال قسطنطنیه (استانبول) به دست عثمانی ها در سال ۱۴۵۳ میلادی بود. یک قبضه توپ برنجی در محاصره شهربه کار گرفته شد که کالیبری بیش از ۸۸ سانتی متر داشت و گلوله ای که پرتاب می کرد، بیش از ۲۷۰ کیلوگرم وزن داشت. گلوله ای از این نوع که به یک کشتی ونیزی اصابت کرد، آن را به دو نیم تقسیم کرد. گفته شده است حرکت دادن هر جفت از این قبضه های بزرگ به هفتاد گاو نر یا ۱۰۰۰ مرد نیاز داشته است.
جالب است خاطرنشان شود سلطان سلیم سوم در سال ۱۷۹۹ در ترکیه با ایجاد مدارس ویژه ای به کمک معلمان فرانسوی و سوئدی به برقراری مطالعات در دروس جبر، مثلثات، مکانیک، پرتابه شناسی(۱۴۴) و فلزشناسی همت گماشت. هدف او نوسازی ارتش و رقابت با پیشرفت های اروپاییان در ریخته گری تسلیحاتی بود. از آن جا که تاکید متقابلی بر پژوهش در این موضوعات وجود نداشت و از آن جایی که برقراری پژوهش در میان مدرسی ها که خودشان را دانشمند (عالم) می نامیدند چیزی جز تحقیر این مدارس فنی جدید (دارالفنون ها) دربرنداشت، ترکیه موفق نشد. در شرایط امروزی فن آوریی که از سوی علم حمایت نشود، در درازمدت شکوفا نخواهد شد.
مورد سوم: کاغذسازی
ارائه و گسترش صنعت کاغذسازی در شرق نزدیک و مدیترانه غربی بوده است و باید آن را یکی از موفقیت های تکنولوژیکی عمده تمدن اسلامی به حساب آورد. تحولی شگرف که (در کل) به منزله مرحله برجسته ای در تاریخ بشر شناخته می شود.
تاریخ پیدایش اولین کاغذ برای ما کاملاً روشن نیست. در حالی که ممکن است طی قرن سوم قبل از میلاد، بعضی از انواع کاغذ در آسیا ساخته شده باشد، تاریخ قابل اعتمادتری (یعنی ۱۰۵ سال بعد از میلاد) وجود دارد که نشان می دهد در آن تاریخ، کاغذ در چین از پوست شاه توت ساخته شد. با وجود این ادعا شده است چینی ها در آن زمان تمام مراکز غیرچینی کاغذسازی را در آسیا نابود و ساخت کاغذ را برای خود انحصاری کردند. حتی اگر این مطلب حقیقت داشته باشد، منابع عربی گزارش داده اند که صنعت کاغذسازی آن ها در سمرقند، در نیمه قرن هجدهم شروع به کار کرد. این در زمانی است که بعضی از اسرای جنگی چینی پس از نبرد رودخانه تالاس در سال ۷۵۱ میلادی به آنجا آورده شده بودند. قزوینی به نقل از منبع دیگری می گوید «اسرای جنگی از چین آورده شده بودند». در بین این اسرا کسانی بودند که از ساخت کاغذ آگاهی داشتند و آن را ساختند. سپس این صنعت گسترش یافت تا زمانی که به محصول اصلی و عمده مردم سمرقند تبدیل و از آن زمان به بعد کاغذ از آنجا به تمام کشورها صادر شد.
آشنایی جهان اسلام با صنعت کاغذسازی و گسترش آن طی قرن هشتم و نهم، انقلابی در این صنعت ایجاد کرد. کاغذ تحریر از انحصار رها و به یک محصول راهبردی تبدیل شد.
قدیمی ترین کاغذ تاریخ دار به ۸۷۴ میلادی برمی گردد، اما کهن ترین کاغذ به سال های ۸۵۱ - ۷۹۶ میلادی مربوط است. با وجود این، اکنون می دانیم کارخانه های کاغذسازی در بغداد (قرن هشتم هجری) ساخته شد و بر اساس گفته مورخ علم، رابرت فربس(۱۴۵)، کارخانه های کاغذسازی شناوری در حدود قرن دهم هجری روی دجله وجود داشته است. سپس کارخانه های کاغذسازی در سوریه نیز گسترش یافتند و در دمشق، تیبریاس(۱۴۶)، طرابلس و جاهای دیگر تاسیس شدند.
مصر با یک کارخانه کاغذسازی در قاهره بعد از سوریه مقام دوم را به خود اختصاص داد. پس از آن شمال آفریقا قرار دارد که «فاس» در آنجا به یک مرکز کاغذسازی در خور توجه تبدیل شده بود. در نهایت، ساخت کاغذ به سیسیل اسلامی و اسپانیا رسید و جاتیوا در منطقه والنسیا به خاطر تولیدات کاغذش مشهور شد. بنابراین، اروپا در آخر این سلسله قراردارد و دیرتر از همه به این صنعت پرداخت، بدین ترتیب، اولین کارخانه کاغذسازی با تاخیر چشمگیری در فابریانو(۱۴۷) واقع در ایتالیا در سال ۱۲۷۶ میلادی ساخته شد. یک قرن و اندی گذشت تا کارخانه کاغذسازی در نورنبرگ آلمان در سال ۱۳۹۰ میلادی احداث شد.
ساخت کاغذ انقلابی فرهنگی را پدید آورد. این امر تولید کتاب را در مقیاس بی نظیری ممکن ساخت و در کمتر از یک قرن صدها هزار دست نوشته در اقصا نقاط کشورهای اسلامی منتشر شدند. کتاب در همه جا در دسترس همگان قرار گرفت و حرفه کتابفروشی (ورّاق) شکوفا شد.
ضمیمه ۲: انگیزه های دینی توسعه علم
در حالی که مذهب اسلام انگیزه اصلی نوزایش علم در اوج تمدن عرب مسلمان بود، به زعم بعضی بروز دسته بندی های مذهبی(۱۴۸) بعد از قرن شانزدهم، علم را فلج کرد و پیشرفتش را متوقف ساخت. مسیحیت غربی هم، انحطاطات مذهبی مشابهی داشت که عبارت بود از جنبش های واپسگرایی که تلاش کردند انقلاب علمی را در غرب به تاخیر اندازند. پیروزی تعصب مذهبی بر علم در سرزمین های اسلامی به طور کامل عملی نشد و در آن جا به ایجاد تقاضا برای علم و فن آوری اقتصادی منجر شد؛ زیرا همان طور که گفتیم وقتی که کشور اسلامی به اوج خود رسیده بود، اسلام نیروی محرک انقلاب علمی مسلمانان بود. با وجود این در سال های انحطاط، حرکت تعصب مذهبی بر ضد علم چیزی بیش از یک علامت یا شاخصه، تلاشی سیاسی و اقتصادی به شمار می آمد که در جامعه آن زمان نهادینه شده بود. فاجعه تخریب آخرین رصدخانه در اسلام، واقع در قسطنطنیه به دست تقی الدین در سال ۱۵۸۰، پیروزی تعصب بر علم را نشان می دهد و اسفناک است این موضوع را خاطرنشان کنیم که اولین رصدخانه در غرب حدود همان دوره زمانی به دست تیکوبراهه(۱۴۹) ساخته شد.

فصل ۲: تفکر علمی بین دنیاگرایی و دین گرایی(شرحی بر دیدگاه اسلامی)

در این مقاله عبدالسلام به سه موضوع مهم اشاره می کند: نخست، این نظریه که علم محصول سنت غربی، دموکراتیک و مسیحی - یهودی است، باطل است و اساساً مسلمانان در این پروسه نقش مهمی داشته اند.
دوم، درباره مذاهب ابراهیمی و نقش آنها در ایجاد ارتباط بین نگرش علمی و بینش مذهبی سخن می گوید و به «نگرش معنوی» این سه مذهب اشاره می کند که کارکردی علمی داشته اند.
سوم، به مصداق عینی تعامل دین و علم، یعنی تجربه شخص خودش می پردازد و می گوید به همان اندازه که دانشمند است یک مسلمان معتقد نیز هست.

مقدمه(۷۹)

دوست دارم با قدردانی از بنیاد گیووانی آنجلی به خاطر کمک ۳۰۰۰ دلاری اش به صندوق فیزیک، مطلب خود را شروع کنم. این صندوقی است که من از عواید جایزه ای که در سال ۱۹۷۹ دریافت داشتم برای دانشمندان کشورهای در حال توسعه تاسیس کردم. پیامبر گرامی اسلام به ما آموخت که «هرگاه زنان و مردان کار خوبی برای شما انجام دادند از آنها تشکر کنید»، زیرا «هرکس از خلق تشکر نکند، شکر خدا را هم به جا نخواهد آورد». از آن جا که صندوق فیزیک نشان دهنده هدف خیر است، من بدون هیچ گونه خجالتی می گویم اگر دیگران هم بتوانند به بقای صندوق کمک کنند از آنان قدردانی خواهم کرد.
من بیانات امروزم را به سه بخش تقسیم کرده ام: ابتدا مسئله ای را بررسی می کنم که همقطاران مشهور خودم -که برخی از آنان برندگان جایزه نوبل اند- مطرح کرده اند. مسئله این است که علم محصول سنت غربی، دموکراتیک و مسیحی-یهودی است. من با آنان مخالفم و دلیل آن را توضیح خواهم داد. سپس در خصوص موضع سه مذهب ابراهیمی (یهودیت، مسیحیت و اسلام) درباره تفکر علمی (به منزله پلی) بین دنیاگرایی و نگرش معنوی- عنوانی که از ما خواسته اند در مورد آن صحبت کنیم- سخن خواهم گفت. من در مورد سنن عالیه سه کیش جهانی غیرعربی - هندویسم، بودایسم و کنفوسیوسیسم - به دلیل ناآگاهی ام از آنها صحبت نخواهم کرد. در آخر در مورد این سوال که چرا من یک مومن (معتقد) هستم، سخن خواهم گفت. در این زمینه اجازه دهید به صراحت بگویم که به همان اندازه که یک دانشمند هستم، مسلمانی عامل(۸۰) نیز هستم. من مسلمانم، همان طور که دانشمندم، چراکه به پیام روحانی قرآن کریم معتقدم. (۱)

الف. فضای باز و مردم سالارانه جوامع علمی

نخست، مایلم ظهور علم مدرن و رابطه اش را با سنت دموکراتیک بررسی کنم. بدیهی است سنت غربی بیان کننده تمام داستان نمی تواند باشد. برای مثال، اگر چنین ادعایی صحّت داشته باشد، آنگاه ظهور علوم پیشرفته در ژاپن در قرن حاضر(۸۱) یک استثنا خواهد بود. از نظر من علم، یک محصول جمعی و میراث مشترک تمام بشریت است و مادامی که جامعه ای این عمل را تشویق کند، علم درآن جامعه شکوفا خواهد شد.
یقین دارم برای بعضی از شما شنیدن و برای من گفتن این مطلب دردناک است، اما حقیقت موضوع آن است که ترقی و پیشرفت(۸۲) علوم به وجود آزادی و فضای باز(۸۳) جامعه علمی در هر جامعه بشری بستگی دارد و ضرورتاً به فضای باز یا دموکراسی در جامعه - به منزله یک کل- وابسته نیست. در حوزه علم و دانش این گونه است که اگر گروه زیادی از افراد، دانشمندی را که درگیر موضوع [علمی] مشخصی است تشویق و از او قدردانی کنند، اگر به گروهی از افراد اجازه داده شود درباره تردیدهایشان آزادانه سخن بگویند و به صراحت انتقاد و اشکالاتشان(۸۴) را از کارهای یکدیگر بیان و دیدگاه هایشان را ابراز کنند، اگر گروهی از افراد بتوانند از جزم های سنتی شان رها شوند - البته اگر شواهد تجربی علیه آنها وجود داشته باشد- آنگاه پیشرفته ترین صور علم در بین چنین مردمی ایجاد خواهد شد. برای مثال، در اتحاد جماهیر شوروی [سابق] جامعه ای نسبتاً وسیع متشکل از ربع میلیون دانشمند وجود داشت که برای فرهنگستان علوم آن کشور و موسسات مشابه کار می کردند و نظام «تشویق و ارزیابی» ارزشی برای خودشان داشتند. بدین ترتیب تا زمانی که این «فضای باز» و «دموکراسی علمی» بر آن جامعه مسلط بود، می بینیم که علم پیشرفت می کند. البته اگر کل جامعه، همان طور که آقای گورباچف هم ترجیح می داد، دموکراتیک می شد، علم به شکوفایی بیشتری می رسید.
دوم، این سوال وجود دارد که آیا علم مدرن و فن آوری، پدیده ای فرهنگی است یا خیر؟ من برای پرسیدن این سوال عجله دارم. اخیراً همکار برجسته من، پروفسور ایلیا پریگوگین(۸۵)، این سوال را درباره چین بدین شکل پرسیده است: به رغم تفوّق مشهور چین در فن آوری تا قرون پانزدهم و شانزدهم و کشفیات متعدد آنها در علم کاربردی، چرا علم مدرن از چین ظهور نکرد؟ او می خواهد بگوید که در بین دلایل متعددی که در این باره اظهار می کنند، «غیبت یک حاکم، یک خدای قانون بخش، یک مفهوم که عمیقاً در پایان قرون وسطا در تفکر اروپایی نفوذ کرده باشد نیز وجود دارد... آنچه امروز ما علم کلاسیک می نامیم، در فرهنگی متولد شد که در آن مفهوم اتحاد بین بشر، نظم خدایی و نظم طبیعی قرار داشت و نیز خدای قانون بخش، قابل فهم و یک معمار حاکم در تصور شخصی ما مسلط بود».
مطابق گفته پریگوگین، مکاتبه بین ریاضیدان و فیلسوف آلمانی، گوتفرید لایب نیتس(۸۶) و فیلسوف انگلیسی، ساموئل کلارک(۸۷) -که به منزله سخنگوی نیوتن عمل می کرده است- در این زمینه خیلی روشن کننده است. این مکاتبه به دنبال انتقاد لایب نیتس از نیوتن به شروع شد. وی نیوتن را به داشتن دیدگاهی بسیار ضعیف درباره خدا متهم کرد؛ زیرا براساس گفته نیوتن صنع الهی همچون یک ساعت دقیق است. در حقیقت لایب نیتس از مداخله دائمی خدا -آفریننده جهانی که ساخته هایش را بدون وقفه تغذیه می کند- سخن گفته بود. در پاسخ، نیوتن و کلارک، لایب نیتس را متهم کردند که مقام الهی را به درجه یک شاه بیکار و تنبل تنزل داده است که پس از آفرینش برای همیشه از صحنه خلقت کناره گیری می کند. در علم کلاسیک، که تحت تسلط مفهوم امکان وجود یک قدرت واقف به همه چیز و غیرمتنافی با گذر زمان قرار داشت، دیدگاه لایب نیتس مسلط شد.
این یک تفکر جالب است. اگر این درست باشد، باید در کمال عدالت علاوه بر میراث یونانی- یهودی- مسیحی، میراث اسلامی نیز به رسمیت شناخته شود. از آن جا که این نقطه ای مهم در تاریخ تحول علمی بشریت است -که من از لحاظ روحی و از حیث فرهنگی به آن تعلق دارم- قدری بیشتر در این خصوص صحبت خواهم کرد.

۱. قرآن مجید و علم

بار دیگر تاکید می کنم تا جایی که به مسلمان مربوط می شود، قرآن مستقیماً با ایشان سخن می گوید و بر ضرورت درک قوانین طبیعت با آوردن مثال هایی از کیهان شناسی، فیزیک و زیست شناسی تاکید می کند، بدین ترتیب که:
«آیا مردم در خلقت شتر نمی نگرند که چگونه خلق شده است و در خلقت کاخ آسمان بلند فکر نمی کنند که چگونه برافراشته شده است و کوه ها را نمی بینند که چگونه بر زمین استوار شد و به زمین نظر نمی کنند که چگونه گسترده شده است؟»(۸۸) و یا:

«محققاً در خلقت آسمان و زمین و رفت و آمد شب و روز دلایلی روشن است برای خردمندان».(۸۹)

هفتصد و پنجاه آیه قرآن مجید (تقریباً یک هشتم این کتاب مقدس) مومنان را به «مطالعه و درک طبیعت، استفاده از عقل برای دستیابی به ترقی و پیشرفت، کسب و درک علمی را بخشی از زندگی اجتماعی قرار دادن» تشویق و ترغیب می کند. پیامبر گرامی اسلام(ص) تاکید فرمودند: «طلب معرفت (و علوم) بر هر فرد مسلمانی، اعم از مرد و زن، واجب است».

۲. ماهیت علوم کلاسیک

چه شد که مسلمانان صدر اسلام دستورات قرآن کریم و پیامبر اکرم(ص) را جدی گرفتند؟ عیان است که یکصدسال بعد از رحلت پیامبر اسلام(ص)، مسلمانان تفوّق یافتن بر علوم معروف آن زمان را وظیفه خود می دانستند. با بنیان گذاری موسسه های مطالعاتی پیشرفته (بیت الحکمه ها)، آنان در علومی به برتری دست یافتندکه تا سال ۱۴۵۰ بعد از میلاد فراز و فرودهای مختلفی را تجربه کرده بود، و این در حالی بود که قسطنطنیه در برابر غریو تفوّق فن آورانه ترکیه سقوط کرد.
عصر طلایی علم در اسلام، بدون تردید حدود سال ۱۰۰۰ میلادی، عصر ابن سینا و معاصران او یعنی ابن هیثم و بیرونی بود. ابن هیثم (الهازن ۱۰۳۹-۹۶۵ میلادی) از فیزیکدانان بزرگ عصر خود بود و کمک های تجربی زیادی به عالی ترین نظم موجود در فیزیک نور کرد. او صریحاً اعلام کرد «اشعه نور در عبور از یک محیط از راهی می رود که آسان تر و سریع تر است». در این قضیه وی اصل «زمان حداقل» را پیش بینی کرد. او صریحاً قانون اینرسی را اعلام داشت که - بعداً و به طور مستقل- بخشی از قوانین حرکت گالیله و نیوتن شد. همچنین او اولین فردی بود که ایده سد اسوان(۹۰) را مطرح کرد. گرچه به دلیل این که فن آوری آن زمان با نظریه های وی تناسبی نداشت، نتوانست آن را بسازد (و مجبور شد برای فرار از غضب خلیفه فاطمی، حاکم مصر، به خاطر پیشنهاد نظریه بنای سد و نه بنای آن، خود را به دیوانگی بزند).
بیرونی (۱۰۴۸-۹۷۳ میلادی)، دومین معاصر مشهور ابن سینا، در افغانستان امروزی می زیست. او مانند ابن هیثم از عالمان علوم طبیعی بود و از حیث داشتن دیدگاه مدرن همچون گالیله که شش قرن بعد ظهور کرد، غیر قرون وسطایی بود. با این همه می بینیم که [به اشتباه] ادعا می کنند، که علم اسلامی یک علم «اشتقاقی» است؛ بدین معنی که دانشمندان مسلمان چشم بسته از سنت نظری یونانی (غیر اسلامی) پیروی کرده اند.
این مدعا [قطعاً] نادرست است. به این بیان از زبان بیرونی و درباره ارسطو توجه کنید:

«مشکل بیشتر مردم افراط آنها در رابطه با دیدگاه های ارسطو است. آنان عقیده دارند که امکان اشتباه در دیدگاه های او وجود ندارد، گرچه می دانند که وی فقط تا حد امکان، نظریه پردازی می کرده است».

یا بیرونی درباره خرافات قرون وسطایی گفته است:
مردم می گویند در ساعتی از ششمین روز ژانویه تمام آب های شور زمین شیرین می شود. از آن جا که تمامی تغییرات حاصله در آبها منحصراً به ماهیت خاک بستگی دارد... این تغییرات علی القاعده سرشتی پایا و دائمی دارند... بنابراین، این گفته به هیچ وجه درست نیست. آزمایش مداوم و با تانی، پوچی این گفته را به همه نشان خواهد داد».
و سرانجام بیرونی درباره زمین شناسی با تاکید بر مشاهده بیان می کند که:
«...اما اگر خاک هندوستان را با چشمان خود بنگرید و درباره ماهیت آن بیندیشید، [به عبارتی] اگر سنگ های گردی را بررسی کنید که هر چه زمین را بیشتر حفر کنید تعداد بیشتری از آنها را خواهید دید، یا سنگ های بزرگ نزدیک کوه ها و جایی را بررسی کنید که رودخانه ها به طور طبیعی جریان دارند، یا اگر سنگ هایی را آزمایش کنید که در فاصله دورتری از کوه ها و جاهایی که جویبارها جریانی آهسته تر دارند (یعنی همان سنگ هایی که در مصب رودخانه ها به واسطه ساییده شدن به شکل شن در آمده اند)، آری اگر همه این ها را بررسی کنید، نخواهید توانست برای این نظریه که هند روزی دریا بوده است و به تدریج از آبرفت جویبارها پر شده و به شکل امروزی درآمده است، مویداتی بیابید».
به گفته بریفالت:(۹۱)
«یونانیان [یافته های خود را] قاعده مند کردند، تعمیم دادند و نظریه پردازی کردند، اما روش های مبتنی بر مشاهده جزئی و دقیق یا به عبارتی «پیمایش تجربی» که وقت و حوصله بسیاری می طلبید، همگی با خوی یونانی اساساً بیگانه بود... بنابراین، آنچه ما علم می نامیم با روش های جدید آزمایش، مشاهده و اندازه گیری به ظهور رسیده است که تمام آنها را اعراب به اروپا معرفی کرده اند... علم (مدرن) نتیجه کمک ارزنده تمدن اسلامی است...».
این اندیشه ها را جرج سارتن، بزرگ ترین مورّخ علم نیز بیان می کند: رهیافت عمده - و به همان میزان ناپیدای- قرون میانه، آفرینش روح تجربی بود و این اساساً مرهون مسلمانان قرن دوازدهم است.
در نتیجه به هیچ وجه صحیح نیست که علم مدرن را که بر آزمایش و مشاهده تاکید دارد، میراثی یونانی بنامیم، چراکه علم مدرن امروزی نتیجه مساعی جمعی اقوام مختلف است. بنابراین، باید آن را میراث یونانی، یهودی، مسیحی و اسلامی بخوانیم. [نگاه کنید به ضمیمه شماره ۱]

۳. زوال علوم در کشورهای اسلامی

چرا علم خلاق در تمدن اسلامی رو به زوال گذاشت؟
هیچ کس به درستی نمی داند. برای این امر البته دلایلی خارجی را نظیر ویرانی های ناشی از حمله مغول ذکر کرده اند. به نظر من، روند زوال علم در جامعه مشترک المنافع اسلامی زودتر از حمله مغول شروع شده بود. به عبارتی این پدیده بیشتر علل داخلی دارد:

اول. روند رو به رشد علم، به یکباره متوجه «داخل» شد و انزوا پیشه کرد.

دوم. تشویق بسیار به تقلید از سوی ایستارهای متعصبانه نهادهای مذهبی افراطی را مشاهد می کنیم [که این هر دو به معنای آغاز دوره زوال است].
بخش پایانی قرن یازدهم و اوایل قرن دوازدهم در اسلام (وقتی این زوال آغاز شد) دوره درگیری های فرقه ای و مذهبی بود. حتی اگر فردی نظیر امام محمد غزالی که در حدود سال ۱۱۰۰ میلادی می زیست، وجود داشت و می گفت:

«جنایت های عمده بر ضد مذهب را حقیقتاً کسی مرتکب می شود که تصور می کند با انکار علوم ریاضی از مذهب دفاع می کند، آن هم در حالی که می بیند چیزی در این علوم نیست که با حقیقت مذهب در تضاد باشد».

سرشت این دوره از علم خلاّق، منحرف یا به صوفیگری توام با دنیاگرایی یا مهم تر از آن به راست دینی متصلّبِ فاقدِ تحملِ اجتهاد در تمام زمینه های آموزش - شامل علوم- متمایل شد.(۲)، [نگاه کنید ضمیمه شماره ۲]

ب.بازتاب های نگرش معنوی و دنیاگرایی

گفته می شود، علم ضدمذهب است. بنابراین، [می بینیم که] علم و مذهب در اذهان افراد همیشه بر ضد یکدیگر در جنگند. آیا این مطلب واقعاً صحّت دارد؟ (۳)

۱. علم به منزله عامل ضدمذهب

در حال حاضر اگر بتوان یک نشان برای علم صحیح سراغ گرفت و اگر بتوان یک احساس کلی و جامع برای معرفت علمی معرفی کرد، آن یک نشان و احساس این خواهد بود که «علم ما را به تعجب وامی دارد». هرقدر که فرد در پژوهش هایش عمیق تر می شود، دیدگانش کامل تر و تعجب او زیادتر می شود. این احساس در بیتی از فیض احمد فیض به بیانی فصیح این گونه آمده است:
هر «رازی» را که کشف می کنم، مرا به برداشتن گام بعدی فرامی خواند. بنابراین، چندین بار است که من دل کوچک ترین ذره را شکافته ام، اما به رغم این «حیرت»، این دیده حیرت بین هرگز خموشی نمی گیرد.
در این زمینه، انیشتین- مشهورترین دانشمند قرن ما- نوشته است:
«زیباترین تجربه ای که ما می توانیم داشته باشیم، تجربه مبهم(۹۲) است. تجربه مبهم، محرک اصلی استمرار جریان تولید علم صحیح(۹۳) است و هرکس آن را نشناسد و حیرت نکند، همانند یک مرده است؛ باید گفت که چشمانش کم سو هستند». این تجربه مبهم بود که زمینه مناسب برای تکوین مذهب را ایجاد کرد؛ معرفت به وجود چیزی که ما نمی توانیم در آن نفوذ کنیم. دین یعنی مجموعه ادراکات ما از جامع ترین و کامل ترین هستی و درخشان ترین زیبایی که فقط در اشکال اولیه اش برای اذهان ما قابل دسترسی است. چنین معرفت حرکتی است که هویت مذهبی صحیح را تشکیل می دهد. تنها در این حالت، من فردی عمیقاً مذهبی هستم.
انیشتین بر یک عقیده ابراهیمی متولد شد. به نظر خودش، او عمیقاً مذهبی بود. اکنون این حالت تعجب، بیشتر دانشمندان را به یک هستی اعلا، - همان طور که انیشتین خدا را یکتا و بی نظیر(۹۴) نامید- هوش برتر، خداوند کل آفرینش و قانون طبیعی رهنمون می شود، اما پس از آن، اختلافات شروع می شود. اجازه دهید درباره این اختلافات بحث کنیم.
مذاهب ابراهیمی ادعا می کنند که معنی «راز»، «ابهام»، «زندگی» و «مرگ» را روشن می کنند. این مذاهب از خدایی صحبت می گویند که:

یک. نه تنها قانون طبیعی و جهان را در جلال، قداست و جبروت(۹۵) خویش آفرید، بلکه همچنین ما- یعنی بشر- را به مانند(۹۶) خویش آفرید. نه تنها به ما قدرت نطق ارزانی داشت، بلکه حیات روحانی و امیال معنوی را نیز به ما عطا کرد.

دو. سخن از خدایی است که دعای گرفتاران را به هنگام بلا اجابت می کند.

سه. صحبت از خدایی است که در نظر صوفی به زیبایی جاویدان تعین می بخشد و باید به خاطر همین پرستش شود. این جنبه های معنوی گرایانه مذهب به منزله یک قاعده به سنگین شدن هرچه بیشتر تکلیف(۹۷) فرد در قبال موجودات زنده می انجامد.

چهار. چهارمین بعد این قضیه، خدایی است که به بعضی از افراد بشر - پیامبران و اولیای برگزیده خویش - با وحی، معرفت (دانش) و الهامی الهی عطا می کند.
در ارتباط با آنچه ممکن است (در متن حاضر) تفکر «اجتماعی» یا «دنیایی» نامیده شود، مذاهب ابراهیمی از خدایی سخن می گویند که:

یک. حافظ قواعد اخلاقی است. قاعده اخلاقی در اینجا همان است که بیان می کند «آنچه را بر خود نمی پسندی، برای دیگران مپسند».

دو. به تاریخ بشر معنا می دهد. بدین معنی که ظهور و سقوط ملت ها را به دلیل نافرمانی از دستوراتش می داند.

سه. آنچه را که­ باید عقیده بشر باشد به موازات هدایت بشری مطلوب، معین­می کند. (۴)

چهار. به اعمال صالح افراد پاداش و به معاصی آنها در این دنیا یا در حیاتِ پس از آن کیفر می دهد. در حالی که تعدادی از دانشمندان به انحای مختلف بر سه جنبه اولیه نگرش معنوی گرایانه صحّه می گذارند، هیچ یک از آنها ابعاد «اجتماعی» تعصب مذهبی را تصدیق نمی کنند (۵). دانشمندان در این زمینه معماها و مشکلات حل نشدنی خاص خود را دارند.

۲. سه نگاه به علم

اجازه دهید با قانون طبیعی آغاز کنیم که برجهان حاکم است. دانشمندانی هستد که به دیدگاه انیشتین ایراد می گیرند؛ بدین ترتیب که ایشان برخلاف انیشتین که معتقد بود یک زیبایی اعلا(۹۸) در رابطه با قوانین طبیعت وجود دارد و عمیق ترین (مذهبی ترین) احساسات بشر از احساس شگفتی سرچشمه می گیرد که از سوی این زیبایی انگیخته شده است، ترجیح می دهند قوانین طبیعت را از یک اصل قائم به ذات «طبیعی»(۹۹)، استنباط کنند که جهان را وادار کرده است خود به خود(۱۰۰) به وجود آید. این باید چیزی شبیه به آموزه «ایجاد خود به خودِ» حیات و تکامل داروینی باشد که در حال حاضر به قلمرو قوانین طبیعت و جهان کلی تسرّی یافته است. به نظر آنان اگر این نظریه موفقیت آمیز باشد به «کنار زدن خدا» و «نفی نقش الهی» منجر خواهد شد. (۶) بُعد روحی بشر، چیزی نخواهد بود جز تجلّی ویژه ای از فرایندهای فیزیولوژیکی که در مغز انسان رخ می دهد (که تاکنون به طور کامل شناسایی نشده است)، اما آنان امیدوارند که روزی برای آن یک مبنای مولکولی کشف کنند. (۷) مخالف این نظر، دیدگاه دانشمند زیست شناسی است که عقیده دارد جهان به شکلی هدفدار با نشانه هایی این چنینی و در حالتی این چنینی آفریده شده و توانسته است به صورت موجودی ذی شعور تجلّی یابد. در نتیجه در این ارتباط سه دیدگاه وجود دارد:

اول؛ ایستار [مذهبی و معنوی گرایانه] انیشتین؛
دوم؛ دیدگاه زیست شناسانه (که به طریقی دیدگاه اول را حمایت می کند)؛
سوم؛ دیدگاه دانشمندی که در شمایی که از چیزها ترسیم می کند، مفهوم یک خدای کاملاً بی ربط نهفته است.
درباره آنچه من، احساسات دنیاگرایانه نامیده ام، انیشتین فقط می تواند بگوید: «من در خصوص راز جاودانگی حیات و [مسئله] آگاهی... مشکلی ندارم (اما) نمی توانم خدایی را تصور کنم که آفریده های خویش را پاداش می دهد یا مجازات می کند یا دارای نوعی از اراده باشد که ما در خودمان تجربه می کنیم...» در عوض عقیده وی این بود که «آرمان های مربوط به هدایت افراد به سوی یکدیگر و ساختار مطلوب اجتماع در جریان تاریخ، از سوی افراد روشنفکر آموزش داده و بیان شده است».
گذشته از «ذهنی بودن» دیدگاه انیشتین، سکوت وی درباره بعد معنوی مذهب نیز جالب توجه است.

۳. علم مدرن و ایمان

در شکل گیری چنین سمت گیری هایی در قبال مذهب، آیا کلیسای قرون میانه به دلیل مخالفتش با علم می توانست مسئول بخشی از این قضیه باشد؟ آیا این ایستارها می توانست میراث نبردهای دیروز باشد؛ هنگامی که فلاسفه به اصطلاح عقل گرا با اعتقاد غیرعقلایی و جزم گرایانه شان به آموزه های کیهان شناسانه ای که از ارسطو به ارث برده بودند، در آشتی دادن این ها با ایمانشان دچار مشکل شدند؟
همگان استحضار دارند که جنگ ایمان و علم بین مدرسی های قرون میانه درگرفت. مسائلی که به مدرسی ها مربوط می شد عمدتاً مسائل کیهان شناسی بود: آیا جهان در یک محل ساکن قرار گرفته است؟ آیا فراتر از آن چیزی وجود دارد؟ آیا خداوند آسمان دهم را مستقیماً و فعالانه از سوی علت موثر و کارآمد یا فقط به مثابه علت غایی یا نهایی به حرکت درمی آورد؟ آیا تمامی آسمان ها از سوی یک محرک به حرکت درمی آیند یا چند محرّک وجود دارند؟ آیا محرّکان آسمانی دچار خستگی و فرسودگی می شوند یا خیر؟ ماهیت جسم آسمانی چیست؟ آیا از حیث داشتن کیفیات ذاتی از قبیل گرم بودن، سرد بودن، تر و خشک بودن، مانند اجسام دنیوی هستند؟
وقتی گالیله برای اولین بار موضوعاتی را که واقعاً متعلق به قلمرو فیزیک هستند، طبقه بندی کرد و پس از آن تنها برای همان موضوعات با آزمایش فیزیکی پاسخ پیدا کرد، تحت تعقیب قرار گرفت. اکنون این مسئله بعد از سیصد و پنجاه سال جبران می شود.
در مراسم ویژه ای که در واتیکان (۹ می۱۹۸۳) برگزار شد، عالی جناب پاپ اعلام کرد تجربه کلیسا از جریان گالیله و پس از آن، به پیدایش یک ایستار عالی تر منجر شده است. کلیسا به خودی خود با تجربه و ادراک می آموزد و اکنون بهتر معنی این اصل را درمی یابد که باید به آزادی پژوهش بها داده شود. به عبارتی، اکنون یکی از ویژگی های باشکوه انسان (یعنی آزادی) را می تواند درک می کند. با پژوهش است که بشر به حقیقت دست می یابد. به این دلیل کلیسا متقاعد شده است که بین علم و ایمان (دین) تضاد واقعی وجود ندارد. (با وجود این) فقط از طریق مطالعه مداوم و متواضعانه است (که کلیسا) می آموزد چگونه ماهیت ایمان را از نظام های علمی یک عصر معین، جدا کند.

۴. محدودیت های علم

در گفته هایی که نقل کردم عالی جناب پاپ بر بلوغی تاکید کرده است که کلیسا در ارتباط با علم بدان دست یافته بود. او همزمان بر دو مطلب تاکید می کند: نخست، محدودیت های رشته های علمی از زمان گالیله به بعد را که از سوی خود دانشمندان اظهار شده است به رسمیت می شناسد و می پذیرد سوالاتی وجود دارند که فراتر از بینش علوم کنونی (یا حتی آینده) است. دیگر آن که، علم با محدود کردن خود به نوع خاصی از پیمایش توانسته به موفقیت هایی دست یابد.
ممکن است ما درباره بعضی از الات تفکر و تعمق کنیم، اما راهی تجربی برای تایید تفکرات متافیزیکی مان وجود ندارد و این تایید تجربی است که اساس علم مدرن را تشکیل می دهد. برای نمونه ما امروز از ابن رشدِ آن زمان، متواضع تریم. ابن رشد پزشک مبتکر بزرگی بود که به مطالعه در خصوص انواع «تب»و شبکیه چشم کمک های عمده ای کرد.
با وجود این، در یک رشته علمی متفاوت مثل کیهان شناسی، وی اندیشه ارسطو را بدون توجه به این نکته پذیرفت که اینها «نظریه» بوده و در آینده ممکن است اشتباه ارسطو ثابت شود. دانشمندان امروزی می دانند که در چه فضای زمانی و مکانی ای در حال تفکر هستند. بنابراین، حتی در مواقعی که ماحصل تفکرشان منسجم و مستحکم نیز می نماید، باز ادعای قطعیت ندارند. متفکران عصر حاضر در خصوص واقعیت های پذیرفته شده نیز معتقدند چه بسا واقعیات جدیدی تری کشف شوند که بدون ابطال کشف های قبلی، به تعمیم نتایج حاصل از آنها منجر شوند؛ این امر به نوبه خود تغییراتی انقلابی در «مفاهیم» و «جهان بینی ها» ایجاد خواهد کرد. در فیزیک این قضیه دو بار در آغاز این قرن اتفاق افتاد؛ اولی با کشف نسبیت زمان و فضا رخ داد و دومی با ارائه نظریه کوانتوم. این قضیه می تواند بار دیگر در حوزه علوم تکرار شود. اجازه بدهید این مطلب را روشن تر کنیم:
انقلاب در برداشت های فیزیکدانان از نسبیت زمان، همان چیزی است که در این بحث مدنظر دارم. این قضیه که طول یک فاصله زمانی به سرعت شخص بستگی دارد - بدین صورت که هرچه ما سریع تر حرکت کنیم نسبت به کسی که سرعت ما را ندارد، به نظر می رسد زندگی طولانی تر خواهیم داشت - ظاهراً باورنکردنی است. این یک وهم ذهنی نیست. به آزمایشگاه های فیزیک ذرات (مرکز تحقیقات هسته ای اروپا) در ژنو بیایید و ببینید که در آنجا ذراتی با عمر کوتاه مانند میون ها را تولید می کنند. خواهیم دید که میون های دارایِ سرعت بیشتر، دیرتر از بین می روند و میون های دارای سرعت کمتر، زودتر منهدم می شوند؛ که این دقیقاً با قانون کمی نسبیت زمان مطابق است که برای اولین بار انیشتین در سال ۱۹۰۵ اعلام کرد.
نظرات اینشتین درباره زمان و فضا، انقلابی در تفکر فیزیکدانان پدید آورد که دانشمندان مجبور شدند، روش های قدیمی تر تفکرشان را در فیزیک رها کنند. چیزی که در این زمینه همواره مرا متعجب می سازد این است که چرا یک فیسلوف حرفه ای و اهل تصوف - که تا قرن نوزدهم فضا و زمان را به منزله حوزه پژوهشی ویژه خویش می شناخت ـ نتوانسته است هیچ گونه نظام فلسفی یا تصوفی همانند عقاید انیشتین برپا کند.
دومین انقلاب در تفکر در سال ۱۹۲۶ با اصل شک(۱۰۱) هایزنبرگ به وجود آمد. این اصل به وجود یک محدودیت مفهومی برای معرفت ما اِشعار دارد. برای مثال، بر این اصل تاکید می کند که هیچ نوع از اندازگیری های فیزیکی نمی تواند به طور همزمان به شما بگوید یک الکترون اولاً روی صفحه وجود دارد و ثانیاً جای آن کجاست؟... معرفت ما دارای یک محدودیت ذاتی است که ظاهراً «در سرشت اشیا» وجود دارد. (۸)
من نمی توانم تصور کنم اگر هایزنبرگ در قرون وسطا متولد شده بود ممکن بود چه اتفاقی برایش بیفتد. می توان حدس زد که دقیقاً درگیری های کلامی بر سر اینکه آیا محدودیتی برای معرفتی که از سوی خداوند عطا شده وجود دارد یا خیر، درمی گرفت.
همان طور که انتظار می رفت درگیری هایی پدید آمد، اما در جامعه فیزیک قرن بیستم، تفکر انقلابی هایزنبرگ - که با آزمایش های معروفش تایید می شد - از طرف همه فیزیکدانان پذیرفته نشد. مشهورترین فیزیکدان عصر، انیشتین، بهترین بخش زندگی اش را به تلاش برای پیدا کردن عیوب کار هایزنبرگ اختصاص داد. او نتوانست شاهد تجربی را رد کند، اما امیدوار بود که چنین شاهدی احیاناً در چارچوب نظری کلاسیک متفاوتی تشریح شود. یک چنین چارچوبی تاکنون یافت نشده است. آیا چنین چارچوبی هرگز کشف خواهد شد؟

۵. دین و علم

اما آیا امروز علم واقعاً با تفکر متافیزیکی در تضاد است؟ این مشکل اگر هم وجود داشته باشد خاص دین اسلام نیست، بلکه حداقل تا جایی که به مذاهب ابراهیمی مربوط می شود این مشکل بین علم و دین به طورکلی وجود داشته است. به عبارتی، آیا علم و دین می توانند در یک حالت مکمل یکدیگر به حساب آیند؟ با رجوع به تفکر علمی مدرن می توان ادعا کرد مواردی دال بر این است که این دو می تواند مکمّل هم باشند. نمونه بارز این مدعا «فرضیه خلق از عدم» است.(۱۰۲)

۶. جهان بشربنیاد

دومین مثال من، اصل جهان بشر بنیاد(۱۰۳) است. بعضی از کیهان شناسان معتقدند یک راه برای درک فرایندهای کیهان شناسی، زمین شناسی، بیوشیمی و زیست شناسی این است که فرض کنیم جهان ما در شرایطی بالقوه و با قوانینی فیزیکی ایجاد شده است که تمامی اجزای ضروری را برای ظهور حیات و موجودات هوشمند را دارد. اصولاً این توانمندی بر رابطه ای پیچیده بین گسترش و سرد شدن جهان بعد از «انفجار بزرگ»(۱۰۴) رفتار انرژی آزاد شده از ماده، مداخله شانس در سطوح مختلف زیست شناسی و نیز شماری از «همایندهایی» تکیه دارد که برای مثال به جهان اجازه داده اند چند میلیارد سال به حیات خود ادامه دهد.

استفن هاوکینگ(۱۰۵)، جانشین نیوتن در کرسی لوکازی(۱۰۶) در کمبریج، در کتاب اخیرش «تاریخ مختصر زمان: از انفجار بزرگ تا سیاه چاله ها»(۱۰۷) (۱۹۸۸) اصل بشر بنیاد بودن جهان را به طور بسیار مختصر این چنین بیان کرده است:
دو تفسیر از اصل بشر بنیاد بودن جهان وجود دارد: ضعیف و قوی. اصل بشربنیاد بودن ضعیف اذعان می دارد در جهانی که از لحاظ فضا یا زمان وسیع یا نامحدود است، شرایط ضروری برای توسعه حیات هوشمند فقط در نواحی معینی تامین خواهد شد که از نظر فضا و زمان محدودند. بنابراین، موجودات هوشمند در این نواحی نباید متعجب شوند اگر مشاهده کنند موقعیتشان در جهان، شرایطی را که برای وجودشان ضروری است، تامین می کند. این شباهت کمی به شخص ثروتمندی دارد که در محیطی ثروتمند زندگی می کند و هیچ گونه فقری را مشاهده نمی کند.
نمونه ای از کاربرد اصل بشربنیاد بودن ضعیف، تبیین چرایی وقوع انفجار بزرگ در حدود ده میلیون سال قبل است. این اصل بیان می کند برای تکوین موجودات هوشمند، ابتدا یک نسل اولیه از ستارگان باید تشکیل می شد. این ستارگان بعضی از هیدروژن و هلیوم های اصلی را به عناصری نظیر کربن و اکسیژن تبدیل کردند، آنگاه این ستاره ها منزله اَبَر نواختر منفجر شدند و بقایای آنها دیگر ستاره ها و سیاره ها را ایجاد کرد. منظومه شمسی ما در بین این ستاره ها و سیاره ها است و حدود پنج هزار میلیون سال قدمت دارد. از این مدت حدود یک یا دو هزار میلیون سال، زمین به دلیل وجود فعل و انفعالات، بسیار داغ بود. سه هزار میلیون سال باقیمانده هم صرف فرایند آهسته تکاملی بیولوژیکی شد که از بسیط ترین موجودات زنده تا وجود کسانی که قادر به اندازه گیری فاصله زمانی از انفجار بزرگ هستند در همین دوره پدید آمده اند.
تعداد کمی از مردم با اعتبار یا کاربرد اصول بشربنیاد بودن ضعیف مخالفند. در عین حال ممکن است بعضی از دانشمندان قدری جلوتر روند و تفسیری قوی از اصل مزبور پیشنهاد کنند. براساس این نظریه، تعدادی جهان مختلف یا شماری چند از نواحی متفاوت از یک جهان منفرد وجود دارد که هرکدام از آنها دارای پیکربندی ابتدایی خویش و شاید ترتیبی از قوانین علمی مخصوص به خود است. در بیشتر این جهان ها شرایط برای رشد و ازدیاد تعداد موجودات زنده پیچیده فراهم نخواهد بود و فقط در شمار کمی از این جهان ها - که مانند جهان ما هستند- موجودات هوشمند می توانند به حیات خود ادامه دهند و بدانجا برسند که سوال کنند چرا جهان این گونه است که ما می بینیم؟ پاسخ ساده است: اگر غیر از این می بود ما اینجا نبودیم! قوانین علم آن طوری که ما در حال حاضر می دانیم مشتمل بر ارقام بنیادین مانند اندازه بار الکتریکی الکترون و نسبت جرم پروتون و الکترون است. ما حداقل در یک لحظه نمی توانیم ارزش این ارقام را با توجه به «نظریات» [موجود] پیش بینی کنیم، بلکه مجبوریم آنها را از راه مشاهده ارزیابی کنیم.
ممکن است روزی نظریه منسجم کاملی را کشف کنیم که همه آنها را پیش بینی کند، اما این هم ممکن است که بعضی یا همه آنها از جهانی به جهانی یا در یک جهان منفرد با یکدیگر تفاوت کنند. واقعیت در خور توجه این است که ارزش این ارقام به تظاهر آن گونه خوب تعدیل شده است که توسعه زندگی را ممکن کند. برای مثال، اگر بار الکتریکی الکترون فقط اختلافی جزئی با بار کنونی اش داشت، ستارگان نمی توانستند هیدروژن و هلیوم را بسوزانند یا در صورت بروز حالات دیگر چه بسا نمی توانستند منفجر شوند. البته ممکن است اشکال دیگری از حیات هوشمند وجود داشته باشد که حتی به ذهن نویسندگان «داستان علم» هم نرسیده باشند. برای مثال، ممکن است این حیات تازه به نور یک ستاره مانند خورشید یا عناصر شیمیایی سنگین تری که در ستارگان ایجاد می شوند - وقتی ستارگان منفجر و در فضا معلق می شوند- اصلاً نیازی نداشته باشد.
نمونه دیگر اصل بشربنیاد بودن در عمل با نیروی الکتریسیته ضعیف۱ فراهم می شود که به تازگی کشف شده است. جالب است بپرسیم چرا طبیعت تصمیم گرفته است نیروهای الکترومغناطیسی و نیروهای هسته ای ضعیف را در یک نیروی الکتریسیته ضعیف(۱۰۸) متحد کند (الکترویسیته ضعیف توام با نیروهای هسته ای قوی و نیروهای جاذبه ای سه نیروی بنیادینی را تشکیل می دهند که ما اکنون در طبیعت می شناسیم). پاسخی که بیان می شود این است که این اتحاد راه را برای درک این موضوع باز می کند که چرا در ساختار زیست شناختی، اسیدهای آمینه وجود دارند که فقط دست چپی اند یا قندها که صرفاً دست راستی اند (دست راستی و دست چپی به قطبی شدن نور بعد از تفرقش از مولکول های مربوطه اشاره دارد). در آزمایشگاه، هر دو نوع مولکول دست چپی و دست راستی به تعداد مساوی تولید می شوند. ظاهراً در غالب اوقات مشاهده می شود که نوعی واحد از ملکول قطبی به نوع دیگر تبدیل می شود.
بر اساس گفته بعضی از دانشمندان، قطبیت(۱۰۹) ملکول های موجود به طور طبیعی این واقعیت را ثابت می کند که الکترومغناطیس با نیروی هسته ای ضعیف یکی است. این واقعیت به اضافه فرصت های زیست شناختی بسیاری که برای ظهور حیات فراهم است، ظاهراً مسئول قطبیت مشاهده شده ملکول های بیولوژیکی در نوترون ها هستند.
اصل بشربنیاد بودن به کجای این بحث مربوط می شود؟ یک شاخص این قضیه در زیر بیان می شود: همان طور که پیش تر بیان شد مولکول های پنی سیلین تولید شده در آزمایشگاه هم دست راستی و هم دست چپی هستند. در این میان ملکول های دست راستی به طور موفقیت آمیز مداخله می کنند و پوسته آن ها به طور طبیعی قرار می گیرد و روی پوسته های میکروبی را که به آن ها حمله می کنند، پاره می کنند. بدین ترتیب اعجاز پنی سیلین به جز پذیرش اصل متحدسازی الکترومغناطیس و نیروهای ضعیف، غیر ممکن خواهد بود.

۷. اصل همسازی با خود (قائم به ذات بودن)

در آخر اینکه گروه سومی از دانشمندان وجود دارند که همسازی با خود و طبیعی بودن را برای برانگیختن معمار جهان به کار می برند. برای ترسیم همسازی با خود آن طور که در فیزیک به کار می رود، مثالی نو می زنم:
هم اکنون بعضی از ما (دانشمندان) پس از شیوع هیجانی که به تازگی در عالم فیزیک متعاقب موفقیت ما در مورد یکسان کردن دو نیروی الکتریسیته و نیروی هسته ای ضعیف رخ داده است، در حال بررسی این امکان هستیم که آیا احتمال آن می رود که فضا و زمان دارای یک بعد باشند؟ در این زمینه امیدواریم بتوانیم نیروی الکتریسیته ضعیف را با دو نیروی بنیادین باقی مانده - نیروی جاذبه و نیروی هسته ای قوی - متحد کنیم. امروزه این کار به منزله بخشی از «نظریات کشش فوق متقارن»(۱۱۰) در ده بُعد در حال انجام شدن است. این تلاش در صورتی که قرین توفیق باشد یک نظریه واحد را به ما ارائه می کند.(۱۱۱)

ج. ماهیت عقیده

برای عرفای منکر وجود خدا، «علم به وجود و ظرایف وجودی خود» (اگر موفق باشد) ممکن است از خدا تصویر نیرویی را ترسیم کند که در این مهم نقش ندارد، در حالی که برای مومن این اصل بیان کننده چیزی بیش از تشریح قسمتی کوچک از تدبیر الهی نیست. در نتیجه مشاهده می شود که این اصل موجب افزایش احترام فرد مومن به زیبایی های تدبیر الهی می شود.
عقیده باید اول ایجاد شود. هیچ کس نمی تواند آن را وضع یا به وجود آن خدشه وارد کند. براساس گفته صوفیان «این قسمتی از فیض الهی است». عقیده هر شخص در زندگی اش به نوعی ایجاد می شود، همان طور که عقیده شخص من از آموزش های و پندهای پدرم ایجاد شده و عقاید دیگران به واسطه تجارب دیگری که داشته اند شکل گرفته اند. اما علم فرد در کجای این داستان وارد صحنه می شود؟

هاینز پاگِلز(۱۱۲) داستان زیر را درباره فاین مین(۱۱۳)، بزرگ ترین یا حداقل یکی از فیزیکدانان بزرگ عصر ما که در اوایل امسال درگذشت، بازگو می کند:
او دچار محرومیت حسی بود و یک تجربه معنوی داشت. او احساس کرد «از بدن خود خارج شده است» و بدنش را دید که جلویش ایستاده است. برای آزمون واقعیت تجربه اش تلاش کرد بازویش را تکان دهد و دید که به واقع بازویش روی بدنش تکان می خورد. وقتی او این را شرح داد، گفت: پس از آن ترسیدم بیرون از بدنم بمانم و تصمیم گرفتم به درون آن بازگردم. پس از نقل این داستان، من از او پرسیدم کدام بخش از تجربه اش غیر معمول بوده است. فاین من با دقتی که یک دانشمند ماهر در خصوص مشاهدات تجربی اش نشان می دهد، پاسخ داد: «من هیچ قانونی از فیزیک ندیدم که نقض شده باشد». (۹)
من خود هرگز بین ایمان و علم جدایی ندیده ام، زیرا ایمان از سوی پیام روحانی، ازلی و ابدی اسلام درباره موضوعاتی به من عطا شده که علم فیزیک درباره آن ها ساکت است و ساکت خواهد ماند. معنی اولین آیه قرآن بعد از سوره فاتحهالکتاب نیز همین است:

«این کتاب بی هیچ شکی راهنمای پرهیزگاران است، کسانی که به غیب ایمان دارند».

دلایل خوب دیگری وجود دارد که چرا من مومن هستم. شاید نیوتن از این نیاز غافل بوده است، اما من شخصاً به تاثیر دعا در اوقات اضطراب ایمان دارم. من می توانم این تفکر شخصی مستحکم خود را دقیقاً شرح بدهم، اما از این کار احتراز خواهم کرد. همچنین به آنچه اسلام درباره انجام اعمال صالح برای بشر به من می آموزد، ایمان دارم. من به خدای اخلاقی ایمان دارم، بدین صورت که یک موازنه استعاره ای وجود دارد؛ در یک طرف اعمال صالح شخص نهاده می شود و در طرف دیگر تجاوزات شخص علیه بشریت. اگر یک کفه سنگین تر از دیگری باشد - حتی اینجا یعنی در روی زمین- به شخص پاداش داده می شود. بزرگ ترین آروزی من پیش از مردن این است که خدای متعال با بخشش واسعه خود به من چشمی غیب بین عطا کند تا بتوانم طلایه آنچه را درک کنم که به پیامبران الهی درگذشته وعده داده شده است.
مجدداً دوست دارم از کتاب مقدس اسلام نقل کنم؛ کتابی که نداهایش، به قول مارمادوک پیکتال، «افراد را به اشک ریزی و خلسه وامی دارد». بیش از هر چیز دیگر می دانم که آن کتاب از شگفتی ازلیِ بُعد روحانی زندگی سخن می گوید که من عقیده دارم پیام صحیح ادیان ابراهیمی است:

«اگر هر درخت روی زمین قلم شود
و آب دریا به اضافه هفت دریای دیگر مرکب شود،
باز نگارش کلمات خدا ناتمام خواهد ماند
که همانا خدا را اقتدار و حکمت بی پایان است».(۱۱۴)

نظرات کاربران درباره کتاب شکوفایی علم در جهان اسلام، موانع و راهبردها