فیدیبو نماینده قانونی نشر قطره و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .

کتاب سوگ

نسخه الکترونیک کتاب سوگ به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب سوگ

در زندگی انسان دگرگونی‌های ژرف در دوره‌های مختلف به وقوع می‌پیوندد. گاه زندگی وقایعی را پیش روی ما قرار می دهد که انتظار آن را نداریم. به دنیا آمدن و از دنیا رفتن جزئی از این دگرگونی‌های اساسی است. چگونگی روبه‌رو شدن با این وقایع زندگی انسان را جهت و معنا می‌دهد. مرگ عزیزی که دوستش داری واژه‌ی سهمگینی است که بر روح انسان زخم عمیقی بر جای می‌گذارد. فرایند روبه‌رو شدن با مرگ عزیزی که دوستش داری می‌تواند انسان را مقهور و مغلوب سرنوشت کند. چرا که مرگ نقطه‌ی پوچی و سکوت است. جایی که انسان قدرتی برای بازگرداندن عزیزش ندارد. شهامت عظیمی لازم است تا انسان با واقعه‌ی سهمگین مرگ دست و پنجه نرم کند. این موضوع یک حقیقت غیر قابل انکار است که زخم ناشی از مرگ هرگز از روان انسان پاک نمی‌شود، اما راه‌هایی برای ترمیم آن وجود دارد.

ادامه...
  • ناشر نشر قطره
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 0.65 مگابایت
  • تعداد صفحات ۹۲ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب سوگ

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

یادداشت دو

در زندگی انسان دگرگونی های ژرف در دوره های مختلف به وقوع می پیوندد. گاه زندگی وقایعی را پیش روی ما قرار می دهد که انتظار آن را نداریم. به دنیا آمدن و از دنیا رفتن جزئی از این دگرگونی های اساسی است. چگونگی روبه رو شدن با این وقایع زندگی انسان را جهت و معنا می دهد. مرگ عزیزی که دوستش داری واژه ی سهمگینی است که بر روح انسان زخم عمیقی بر جای می گذارد. فرایند روبه رو شدن با مرگ عزیزی که دوستش داری می تواند انسان را مقهور و مغلوب سرنوشت کند. چرا که مرگ نقطه ی پوچی و سکوت است. جایی که انسان قدرتی برای بازگرداندن عزیزش ندارد. شهامت عظیمی لازم است تا انسان با واقعه ی سهمگین مرگ دست و پنجه نرم کند. این موضوع یک حقیقت غیر قابل انکار است که زخم ناشی از مرگ هرگز از روان انسان پاک نمی شود، اما راه هایی برای ترمیم آن وجود دارد.
زمستان هشتاد و دو، شروین عزیزم در حادثه ی رانندگی فوت کرد. آن لحظه شالوده ی زندگی من از هم گسست. خانواده ی منسجم من به یک باره با خلا عظیم و پوچی بزرگی روبه رو شد. دیگر مگر می شود دورهمی های شبانه و لبخندهای مان برگردد؟ به هر دری برای درمان زده می شد، گویی حلقه ی مفقوده ای وجود داشت. درمانی برای التیام زخم های مان نبود. برای یافتن پاسخ سوالاتم قدم به رشته ی روان شناسی گذاشتم و سال های طلایی در دانشگاه شهید بهشتی و حضور اساتیدی دلسوز و متعهد در معنا یافتن دوباره ی زندگی ام کمک شایانی کرد. معنایابی ای که با انجام دادن پروژه ی تحقیقاتی پروتکل شن درمانی با نوجوانان داغ دیده با حضور دکتر عابدین به اوج خود رسید. مادر و پدرم نیز که غم از دست دادن فرزندشان روح شان را آزرده و رنجور کرده بود، همواره با جدیت و مهربانی وصف ناشدنی در مستحکم نمودن قدم هایم نقش به سزایی ایفا کردند و نور امید را در زندگی ام روشن نگاه داشتند. هم چنین لازم می دانم از همراه همیشگی ام خانم دکتر همایونپور که چراغی را برایم روشن کردند تا بتوانم نقطه ی روشن زندگی ام را بیابم تشکر کنم. اکنون وقت آن رسیده است که برای ادای دین و کمک به افراد داغ دیده که همواره یکی از مهم ترین دغدغه های زندگی ام بوده و هست راهنمایی مکتوب و کاربردی برای کلیه ی اقشار جامعه به نگارش درآورم.
شروین عزیزم، نغمه ی جاویدان زندگی مان، جایت در زندگی مان خالی است. شادی های مان، خنده های مان و حتی غم های مان بی تو بوی دلتنگی می دهد. هر نسیمی که می آید آرزوی مان آوردن شمیم عطر تو است...

دکتر شرمین روبن زاده
متخصص روان شناسی

یادداشت یک

نطفه ی فکری نگارش این مجموعه، چندین سال پیش در زمان اجرای یک فعالیت پژوهشی با مساعدت بی دریغ شرمین شکل گرفت. در آن زمان ما هنوز در حال نظریه پردازی و آزمایش میزان تاثیر آن چه امروز به عنوان روان درمانی کوتاه مدت عینی شناخته شده است، بودیم. مسئولیت به عینیت درآوردن مفهوم سازی مقوله های بالینی با کمک قلم پراحساس دل آرام انجام پذیرفت. از آن جا که موضوع نگارش از نظر احساسی بسیار درگیرکننده می نمود، در فرایند انجام این پروژه، وقفه ها و شکست های متعددی را با هم تجربه کردیم. شاید من شخصاً بلد نیستم از شکست ها استفاده ی بهینه کنم. همواره پنداشته ام دست آوردهای چشم گیر و پیروزی های سخت به دست آمده برای من آموزنده تر بوده اند.
وقتی برادرم درگذشت، من هم بازی دوران کودکی خود را از دست دادم. از کشور که دور بودم، همواره می پنداشتم زمانی که بر گردم به تداوم ساختن خاطره های قدیمی خواهم پرداخت، اما با یک حادثه، همه ی گذشته انگار به ناگهان زیر یک کوه یخی برای همیشه مدفون گشت. ناتوانی در التیام درد، مادرمان، حق سوگواری را از بازماندگان تا مدت ها ربود. وقتی چندی دیگر از اعضای خانواده متعاقباً رخت بستند، رنگ معنای زندگی بی رمق شد. در جست جوی معنا به ایران برگشتم و آن را بیش تر در چشمان شیفته ی علم دانشجویانم یافتم. از این بابت خود را به آن ها مدیون می دانم. دوستان، ممنونم!

دکتر علیرضا عابدین
متخصص روان شناسی بالینی

سوگ جیران

جیران زنی حدوداً چهل و پنج ساله، لاغر و استخوانی، به حدی که تک تک رگ های دستش را می توانستی بشمری، وارد اتاق شد. عینک دودی بزرگ از مد افتاده ای بر صورت داشت. نشست. عینک را برداشت. چشمانش ورم کرده بود. مردمک های سیاهش در مجمری به رنگ خون نشسته بودند. چین های نامرتبی کنار لب هایش و روی پیشانی بلندش خودنمایی می کردند. بی آن که به من نگاه کند و بی آن که به صندلی تکیه دهد، گفت: «من قبول دارم تمام رابطه ها پایان می یابند. زوج ها به هم دروغ می گویند که تا آخر عمر عاشق هم خواهند ماند. نمی شود! آن قدر در زندگی سختی می کشی که دیگر دوست داشتن از ذهنت می رود. حتی خواهرها و برادرها هم در مشغله ی روزمره یک دیگر را فراموش می کنند. تکلیف فرزندان هم که معلوم است، در تمام تاریخ به بی وفایی شهره هستند. به بهانه ی ازدواج، سفر، نمی دانم... هرچه که یک آینده را بسازد، می روند، اما باز هم امید خوشبخت شدن شان به آدم صبر می دهد... اما مادران چه؟ می دانی، از زمانی که درونت نطفه ی کوچکی منعقد می شود، هر لحظه تکه تکه ات را می جود، می نوشد، می خورد؛ تا زمانی که درد می کشی بندبند وجودت از هم گسسته می شود و او به دنیا می آید، چه بر یک مادر، چه بر پیکر نحیف او می گذرد؟ نه، هیچ کس نمی تواند درک کند. برای فهم یک مادر باید زاییده باشی! باید شیر داده باشی. باید شب تا صبح کنار بالین فرزندت بیدار مانده باشی تا بدانی یک زن تا نطفه ای را به آدمی تبدیل کند چه مسیر سختی را می پیماید. حال تصور کن این جنین ناتوان را بزرگ کنی، قد بکشد، استخوان بترکاند، وزن بگیرد، موهایش و ناخن هایش رشد کنند، زبان باز کند، از صدای خنده اش دلت ضعف برود و از صدای گریه اش دلت بترکد، ورزش کند، بدنی ورزیده به دست آورد، به مدرسه برود، باهوش باشد و تو آینده ی زیبایی را در وجود نهال به ثمر نشسته ات ببینی، آرزو داشته باشی دامادش کنی! او را در لباسی از عشق ببینی، اما ناگاه برخورد دو تکه آهن، دو ماشین نفهم آشغال باعث شود سر دردانه ات به پنجره جلو کوبیده شود و...»
چنان فریاد عجزی از سینه برون داد که من، اتاقم، ساختمانم و زمین زیر پایم به لرزه افتادیم. سیلاب اشک دمادم حجم اتاق را پر می کرد! به نظر همه جا خیس می آمد. چه کسی را یارای سخن گفتن با مادری تکیده و از هم متلاشی است؟
از او خواستم داستان زندگی اش را بنویسد.
ـ همسرم مرزبان بود. از همان روزهای نخست ازدواج دانستم بیش تر عمر من دور از او خواهد گذشت. آخر هفته ها می آمد، گاهی هم هر پانزده روز یک بار. وقتی هم می آمد خسته بود، خسته تر از آن که کنار من بنشیند و هم صحبتم شود. پنج سال از ازدواج مان می گذشت، اما من بچه دار نمی شدم. آن وقت ها حتی دو سال هم برای فرزند نداشتن زمان زیادی بود، چه برسد به پنج سال... در این مدت، تنهایی خود را با کتاب و درس پر کردم. دیپلم گرفتم و با اصرار و خواهش، همسرم را راضی کردم به دکتر برویم. بعد از کلی نذر و نیاز، خدا به ما پسری عطا کرد. سهراب فرزند ارشد من بود. بعد از او سیما، سپیده و سینا به دنیا آمدند، اما سهرابم تا هفت سال دردانه بود. انگار خدا دلش برای تنهایی من سوخته باشد، این پسرک زیبا و باهوش را برای پروراندن، به دستان پر آرزوی من هدیه داد... سهراب بزرگ می شد. اولین قدم را که برداشت یک جشن کوچک دو نفره گرفتیم. من به او ظرفی ماست با یک قاشق کوچک دادم. اجازه داشت هرچه قدر می خواهد ماست بریزد، بخورد، به صورتش بمالد و من هیچ نگفتم. فرزندم حسابی ذوق کرده بود. هنوز برق چشمانش را به خاطر دارم. اولین کلمه ای که گفت تمام اسباب بازی های کمد را در مقابلش گذاشتم و او اجازه داشت هر چه قدر می خواهد بازی کند، بشکند، پرت کند. نخستین باری که قلم به دست گرفت و خط خطی کرد، دیوارها را تا اندازه ی قد کوچک او کاغذ چسباندم و با هم بر روی آن ها نقاشی کردیم. او اجازه داشت هر قدر که می خواهد خط خطی کند، رنگ آمیزی کند. هنگامی که به مدرسه رفت، یک کیک شکلاتی درست کردم و هر دو با هم مسابقه ی کیک خوری گذاشتیم. هنوز صورت غرق شکلات او را به ذهن دارم. آری! برای تمام اولین کارهایش برنامه ای ویژه داشتم. سهراب من بزرگ می شد، قد می کشید و من در مقابل، هر روز مسن تر می شدم. دیگر بود و نبود همسرم تفاوتی نداشت. من غرق دنیای سهراب بودم، حتی فرزندان دیگر هم نتوانستند آن جایگاه منحصربه فرد سهراب را به دست آورند. همیشه با طعنه می گفتند انگار مامان تنها یک بچه دارد! آخر می دانید، سهراب کوچک من، مرد زندگی ام بود! آن سال ها که من زنی جوان بودم و شوهرم به خاطر کار، خانه نمی آمد، پسر کوچکم از من مراقبت می کرد. انگار تکیه به بودن او مرا قوی می کرد. دیگر نیاز نبود در کتاب ها و درس غرق شوم. با به آغوش گرفتن پسرم آرام می شدم. تمام جهان در مردمک های پر شیطنت او خلاصه می شد.
کلمات را سنگین و پر طمانینه ادا می کرد. انگار خاطراتی که با واژه ها به ذهنش هجوم می آوردند، او را عقب می کشاندند. به سختی می شد جمله ای پیدا کرد که این زن از خود سخن بگوید. به او گفتم: «گویی جیران به تنهایی و بدون سهراب معنا ندارد!»
ـ بدون سهراب هیچ چیز در من و در دنیا معنا ندارد!... حیاط بزرگی داشتیم. در پاییز و زمستان صدای باد در میان درختان ولوله برپا می کرد، انگار صدای جیغ کولیان در حیاط پیچیده باشد. تنها بودم. شوهرم، ناصر هم طبق معمول آن زمان که سهراب را نداشتم، کیلومترها از خانه دور بود. صدای تلویزیون را تا آخر زیاد می کردم و تمام چراغ های خانه را روشن می کردم، اما از زمانی که پسرم پا بر دنیا گذاشت، تنهایی ام پایان یافت. هرگاه می ترسیدم، او را بغل می کردم! از کودکی پسری ساکت بود. کم گریه می کرد. خوب می خوابید. همه ی غذاها را دوست داشت. با آرامشی که در چهره اش هویدا بود، دل مرا امن و آرام می کرد. دیگر از صدای باد نمی هراسیدم. گاه آن قدر غرق بازی با سهرابم می شدم که فراموش می کردم به ناصر زنگ بزنم. او هم وقتی تهران می آمد، بهانه می گرفت و می گفت: «خوب سرت را گرم کرده ای، دیگر حواست به من نیست!» من هم سریع می گفتم: «آری! مگر تو حواست به من هست؟ از شانزده سالگی که عروس تو شدم، به غیر از تنهایی چیزی به من نداده ای!» سهراب آن قدر او را کم دیده بود که در حضورش غریبگی می کرد و این موضوع بیش تر همسرم را به هم می ریخت. سن او هم داشت بالا می رفت، شاید هم کارش سنگین تر شده بود، به هر صورت بهانه های بیش تری می گرفت. کم کم بچه ام در حضور پدرش فقط یک گوشه کز می کرد و انگار من و او هر دو آرزو می کردیم زودتر ناصر به سرکار برگردد. دایم به سهرابم می گفتم بگذار بابا برود با هم به بازار می رویم و تو را سوار آن اسب های سکه ای می کنم یا حوض را پر از آب می کنم و وقتی آبش حسابی گرم شد، آبتنی می کنیم. چشمانش از خوشحالی برق می زد و یواشکی از من می پرسید: «پس بابا کی می رود؟!»
خندید. به او گفتم: «خندیدی؟»
ـ آری، خنده دار است چه قدر نقشه های دو نفره می کشیدیم.
ـ انگار جیران و سهراب در یک تیم، مقابل ناصر بودند.
ـ خب تقصیر خودش بود. مرد که عصبانی باشد بچه ها را می ترساند! از طرفی خدا هم سهراب را به خاطر تنهایی من داده بود. با بچه ام درددل می کردم. به او می گفتم در جوانی که پدرش نبود من چه قدر در خانه تنها بودم. وقتی هم که با شوهرم دعوا می کردیم باز برایش از غم هایم می گفتم، گریه می کردم و او دستان کوچکش را بر روی گونه های من می گذاشت و می گفت: «مامان، تا وقتی مرا داری نگران نباش!»
ـ انگار قرار بود سهراب شوالیه ی تو باشد. قلب کوچک او از همان کودکی آماده ی محافظت از مادر و مبارزه با پدر می شد.
ـ نه! نه! خودش می خواست! خودش می پرسید!
سرش را پایین انداخت با صدایی آرام گفت: «راست می گویی. فرزندم گاهی اوقات سرش را می گرفت و می گفت: "مامان خسته شدم. خب او هم پدر من است. سال ها دور از خانه زحمت کشیده است." آخر می دانید، من هم کسی را نداشتم. در خانه ی پدر هرچه طلب می کردم، می گفتند ازدواج کن و از شوهرت بخواه! هنگامی که ازدواج کردم همسرم را به ندرت می دیدم. او هم آن قدر خسته بود که نمی توانست مخاطب من باشد... اما نمی دانستم شب هایی در راه اند که دیگر سپیدی روز در آن ها معنایی ندارد. شب هایی بی پایان که فقط آبستن دلتنگی و بغض اند. شب هایی که ناله های من تا سحر در خانه می پیچد و دختر کوچکم با دستگاه فشار خون به سمتم می آید، می ترسد نکند دوباره فشار من بالا رود. التماس می کند تمامش کنم. سرش داد می زنم: "تو نمی فهمی چه می گویی؟ چه چیزی را تمام کنم؟ شاید پسرم امشب دلتنگ من باشد. شاید دوباره دلش لالایی مادرانه بخواهد." بلند می شوم، چراغ اتاقش را روشن می کنم به آن امید که دوباره صدا بزند و من برایش کمی آب بیاورم. آخر همیشه نیمه شب گلویش خشک می شد و من هر شب نیمه های شب کنار اتاق او راه می رفتم تا وقتی می گوید مامان...»
سکوت کرد. خم شد. در خود مچاله شد! به من نگاه کرد و گفت: «دوباره، فقط یک بار دیگر می شود به من بگوید مامان!؟»
به ذهنم آمد، بخیه زدن و ترمیم قلب شکسته ی مادر کار یک تحلیل گر نیست! شاید افسونی خداگونه می خواهد! جیران هم، چونان بسیاری دیگر از زنان این سرزمین خویش را غرق فرزندان می کند. آن قدر که بین خود و فرزندانش به سختی تمایز قایل می شود. جمله ی جیرانِ بدونِ سهراب، در ذهنش جای نمی گیرد، زیرا که او تمام منیت خود را برای مراقبت و پروراندن پسرش در میان گذاشته و دیگر چیزی برای خود ندارد. بدین سبب مرگ فرزند برابر است با از دست دادن تمام سرمایه گذاری او در زندگی. می بایست دوست داشتن و مهر بی حدی که در قالب فداکاری های بسیار در وجود دیگری جای داده بود، باز پس می گرفت؛ ولیکن این فرایند زجه زدن های بی شماری را می طلبید. اما یک مادر تا چه میزان باید اشک بریزد، فریاد بزند، انکار کند، شکایت کند تا آن که دمی آرام گیرد؟ فقدان فرزند، همانند نبود خون در رگ هاست. آدمی را مچاله می کند. پریده رنگ می کند. از جیران استخوان هایی بی رنگ و رو باقی مانده بود و نگاهی غرق آتش! چونان خشمگین به ساعت نگاه می کرد و ناباورانه می گفت: «زمان به چه جسارتی بدون سهرابم گام برمی دارد؟» آری، همه ی دنیا، تمام زمین و زمان باید متوقف می شدند، همان طور که در روان او زندگی ایستاده است. گاهی آن قدر لبانش می لرزید و بغض راه نفسش را می گرفت که به سختی قلبش به ضربان می افتاد.
می گفت: «این درست نیست! مرگ فرزند، نابه هنگام ترین مرگ جهان است! تمام عمر جگرگوشه ات را بزرگ می کنی، رشته ی موهایت سپید می شود. منتظری روزی که پیر شدی، دستت را بگیرد، از تو مراقبت کند و عاقبت هم در دامن خاک آرام بگیری، اما به ناگاه همه ی جهان برعکس می شود و او را از دست می دهی. با خدا قهر کرده ام! با زمان قهر کرده ام! من اصلاً از این شوخی بی مزه خنده ام نمی گیرد. من از این نمایش بی سر و ته که نادانسته فرجامش را به ابتدا آورده اند، بیزارم. ای کاش می توانستم سهرابم را بار دیگر در آغوش بگیرم. چنان سفت او را بغل می کردم که انگشتانم با تک تک رگ های او در هم آمیزد، چنان که دیو سیاه مرگ نتواند پیوند ما را از هم بگسلاند و در گوشش آرام فروغ را زمزمه می کردم: "لای لای ای پسر کوچک من/ دیده بر بند که شب آمده است/ دیده بر بند که این دیو سیاه/ خون به کف خنده به لب آمده است"... سهرابم را می خواباندم تا خنده ی شاد من و پسرم مرگ وحشت آور خون آشام را بیدار نسازد... هنوز هم غذایی را می پزم که سهراب دوست دارد. بشقابش را سر میز می گذارم و شب ها یک لیوان شیر برای جوان رعنای بیست و پنج ساله ام می برم. هنوز هم به سینا می گویم به وسایل برادرت دست نزن! به سیما می گویم به او تلفن کن و ببین چرا گوشی همراهش را جواب نمی دهد! در خانه راه می روم با او سخن می گویم. در خیابان راه می روم برای او خرید می کنم. سوار ماشین ناصر نمی شوم، چون فقط سهراب می فهمید من از رانندگی تند و بی محابای ناصر می ترسم. سهراب همیشه آرام می رفت.»
ثانیه های بدون سهراب هم چون شعله های آتش، بی محابا جیران را می سوزاند و از درون خاکستر می کرد. او با روشن کردن چراغ اتاق سهرابش، با پختن غذایی که او دوست دارد، واقعیت سوزان بیرون را انکار می کند. مکانیسم انکار، مانند آب برای لحظاتی وجود گرگرفته ی این زن را خاموش می کرد. سخت می توان روی مکانیسم های دفاعی یک مادر که رگ و خونش با فرزندش عجین گشته، کار کرد. انگار واکنش های انکار و خیال پردازی، تنها مسکن های این زن بودند. نیاز داشت مرگ فرزندش را باور نکند. در رویای زندگی با او غرق باشد. خواستم زمان هایی را که او بدون سهراب هم وجود داشته و زندگی کرده، به خاطر بیاورد. به او گفتم از جیران قبل از ازدواج، قبل از بارداری بگو.
ـ پدر و مادرم تهی دست بودند. نه فقط از نظر مالی، حتی از نظر احساسی هم کم بضاعت بودند. مثلاً به خاطر نمی آورم طنین کلمه ی دوست داشتن در خانه ی ما پیچیده باشد. هر کدام تنها به وظایف شان عمل می کردند. مادر غذا می پخت، لباس می شست و پدر کار می کرد و خرید می کرد. من هم کنار چهار خواهر و سه برادر دیگرم بزرگ می شدم. تابستان ها یک پیراهن گل دار صورتی داشتم که در تمام میهمانی ها می پوشیدم. زمستان ها یک پالتوی خاکستری، بزرگ تر از جثه ام که در تمام روزها بر تن می کردم. از همان کودکی ظرف می شستم، غذا می پختم و برای شوهرداری تربیت می شدم. هر وقت اشتباهی می کردم، مامان عصبانی می شد و می گفت: «کار بلد نباشی، همسرت تو را پس می آورد.» من بسیار می ترسیدم. خوب نمی فهمیدم پس آوردن یعنی چه! اما از صورت و لحن مامان می فهمیدم که موضوع دردناکی باید باشد. شاید هیچ کس به اندازه ی من بسته های مرجوعی اداره ی پست را نفهمیده باشد! آخر دو سالی در اداره ی پست کار کردم. همیشه به بسته هایی که نشانی شان درست نبود و بازگشت می خوردند با ترحم نگاه می کردم. غافل از آن که روزی من هم همانند بسته های مرجوعی سرگردان می شوم. شاید فرزندان به مثابه تمبرهایی هستند که به زندگی معنا می دهند و ما را به مقصد می رسانند. حال من با این کسری تمبر چگونه به پایان برسم و در جایی آرام گیرم... تقریباً می توانم بگویم روزهای کودکی در آمادگی برای شوهرداری خلاصه شد و من، نوجوان، عروس شدم. ناصر هم یکی از پنج پسر خانواده ی خود بود. او هم در کودکی یاد گرفته بود باید کار کند، مرد نباید در خانه بنشیند. آن قدر این درس را خوب به خاطر سپرده بود که واقعاً هیچ گاه به درستی و یک زمان طولانی کنار من در خانه ننشست! کم کم چشم باز کردم، دیدم من و شوهرم مثل مامان و باباهای مان شده ایم؛ او بیرون و من درون خانه! ما هم، مثل آن ها در عشق، بی بضاعت بودیم. وقتی می گویید از جیران بگو نمی دانم باید چه بگویم! اول مامان و بابا به ذهنم می آیند، بعد همسر و فرزندانم.
«خودِ» جیران به تنهایی تعریف نمی شود. بلکه در ترکیب و ادغام با مادر، پدر، همسر و فرزند به هویت می رسد. این چنین است که وقتی سهراب می میرد، تکه ای بزرگ از «خود» او جدا می شود. از دست دادن این تکه ی مرکزی، ثقل و انسجام چارچوب وجود او را به هم می ریزد. این زن خاطره ی چندانی از رویاهای شخصی، اهداف و انگیزه های درونی ندارد. انگار همیشه مامور سرویس دادن به افراد دیگر بوده است. بعد از مادر شدن آرزوهایی را که عمری فراموش کرده بود، در وجود سهراب زنده کرد. با این پسر بُعد نزیسته ی روح خویش را زندگی می کرد. بُعدی که می توانست پر از رویا، هدف و انگیزه باشد. از رویاهایش پرسیدم.
ـ در خواب می بینم همه جا تاریک است. در آسمان حتی ماه هم نیست. زمان نمی گذرد. من در یک سیاهی بی پایان قرار گرفته ام. زبان ندارم، شاید لال هستم! عصبانی به اطرافم چنگ می زنم. انگار یک هاله ی سیاه، تمام مرا دربرگرفته... کم کم نفسم تنگ می شود که ناگاه سهرابم می آید، لبخند می زند. مرا مامان جیران صدا می زند! اما من نمی توانم پاسخ دهم، چیزی بگویم. با وحشت از خواب می پرم. بلند فریاد می زنم جانم! جانِ مامان... اما دیگر کسی نیست. ساعت ها روی تخت بیدار می نشینم. دیگر خواب برایم آرامش نیست، رفع خستگی نیست، بلکه سراسر تشویش و درماندگی است. سپیده برایم آب می آورد، گله می کند: «مامان مرا هم ببین! می خواهم ازدواج کنم. پنج سال از مرگ سهراب گذشته است.» عصبانی می شوم، به او می گویم چگونه جشن و پایکوبی را بدون حضور فرزندم تاب آورم؟ دلخور می شود. اتاق را ترک می کند. من تا صبح بیدار هستم. به بیرون نگاه می کنم. ستاره ها هم به درخشانی سابق نیستند. خدای من چرا بین این همه مخلوق مرا انتخاب کردی؟ چرا این داغ دردناک بر قلب من زده شد؟
ـ به گونه ای رفتار می کنی که انگار جیران فقط مادر سهراب است. فرزندان دیگر را از مهر مادری محروم می کنی!
سعی من بر آن بود تا با تزریق احساس گناهِ سالم، جیران را به خود بیاورم تا کمی عمیق نگاه کند که هبوط در این چاه پایان نایافتنیِ غم و سوگواری، تا چه میزان ذره ذره تمام سرزندگیِ فرزندان و امید به ساختن آینده ی آن ها را در قعر خود فرو می برد. شاید این زن به نوعی یک شوک عاطفی برای بازنگریستن به خود و فرزندانش نیاز داشت تا کم کم آماده ی پذیرش آن چه رخ داده و یافتن راهبردی برای بازساختن زندگی شود.
در خود فرو رفت. گفت: «دلم برای شان می سوزد. من دیگر نمی توانم حتی آشپزی کنم. پسرم خسته به خانه می آید، اما غذایی نیست. دخترکانم برایم لباس های رنگی می خرند، اما حوصله ی رنگ ها را ندارم. آری انگار من حمایت مادرانه را از آن ها دریغ داشته ام... دارم با دست خود جوانان دیگرم را از بین می برم.»
گریه کرد. اما جنس این گریه متفاوت بود. این بار دلیل اشک هایش تلفیقی از نگرانی درباره ی آینده ی فرزندانش همراه با احساس شرمگینی از نادیده گرفتن آن ها بود.
جیران چنان غرق در خاطره ی سهراب است که فرزندان دیگر خود را فراموش کرده است. او پنج سال است که در دنیایی خالی از رنگ و نور گرفتار شده. آن چه در خواب می بیند محبس تاریکی است که خشت خشت آن بر جانش فشار می آورد. گاه مرگ سهراب را انکار می کند و گاه با خشم از زمانه گله مند است. چشم های او بر دیگر ابعاد زندگی، عروس شدن دخترش، بسته است. پنج سال است جهان برای او هم چون سلول انفرادی بدون نوید آزادی است. لازم بود فرزندان دیگر در ذهنش دوباره جایگاه پیدا کنند تا بتواند خونی را که در رگ هایش به انجماد گراییده در فروغ چشمان جوانان دیگرش زنده کند.
به او گفتم: «سپیده، سیما، سینا... بیچاره فرزندانی که قربانی سوگ تمام نشدنی مادر می شوند و هر روز بیش تر در مقابل این هجمه ی غم عاجز می گردند.»
ـ یعنی من در حق دیگر فرزندانم جفا می کنم؟ فکر می کنم همین طور است که می گویید. آخر، سینا شب ها دیر می آید. می گوید حوصله ی غم خانه را ندارد. پسرم راست می گوید، خانه از غم لبریز است. مدت هاست دخترکانم از ته دل نخندیده اند...
رویای دیگری تعریف کرد.
ـ...خواب دیدم خانه در سکوتی عجیب فرو رفته، هیچ صدایی نمی آمد. دخترانم، پسرانم همگی به کودکی خود بازگشته بودند. در یک نقطه ی خانه بی حرکت مانده بودند. هرچه نگاه می کردم، سهراب را نمی یافتم. اضطراب بر جانم ریشه زده بود. اما انگار توان صدا کردن نداشتم. شدت سرمای بدنم را حس می کردم. نگاه بی فروغ فرزندانم را با بهت می نگریستم. گویی خانه روح نداشت و چنان یک جسد، از زندگی بازایستاده بود. چشمان دخترانم پر از التماس بود. انگار که از من کمک بخواهند. اما نمی فهمیدم باید چه کار کنم. ناتوان و یخ کرده، نای حرکت نداشتم. خانه هر لحظه بیش تر در ژرفای عمیق بی تحرکی و برجاماندگی فرو می رفت. با وحشت از خواب پریدم.
حضور مادر به کالبد خانه حیات می بخشد. گویی تکه تکه های جسم خانه را کنار هم نگه می دارد و مانند خونی گرم حس زندگی را به اعضا هدیه می دهد، اما هنگامی که عزادار است، به یک باره تمام هوا از ریه های خانه و افراد آن پس زده می شود. غرق در ماتم، نه تنها لحظات خویش را، بلکه تمام زندگی آن خانه ی کوچک را به تدریج با خود به سوی مرگ می برد.
برای نخستین بار است که در خواب هایش سهراب حضور ندارد. خود را روبه رو با چشمان ملتمس و پر از نیاز فرزندان، که همانند روزهای کودکی شان نیازمند مادرند، می بیند. جیران دوباره توانسته به احتیاج فرزندان چشم بگشاید. فضای سرد و رو به مرگ خانه را ببیند. اما هنوز هم خود را ناتوان از انجام کاری می یابد.
گفت: «آرزوهای سهرابم! دلم بیش از هر چیز بر آرزوهای کال او می سوزد.»
ـ از این آرزوها بگو.
ـ همیشه دلش می خواست در المپیاد شرکت کند. از دبیرستان چندین مدال داشت. بسیار علاقه مند به موسیقی بود. دوست داشت با گروه دوستانش کنسرت بزرگی راه بیندازد... نمی توانم کلمه ای دیگر بگویم، انگار یک عالمه تیغ در گلویم جمع شده اند؛ با هر کلام بر دهانم فرو می روند. خون می خورم. چه کسی می فهمد مزه ی خون هر روز و هر شب بر دهانت چه مزه ی کشنده ای دارد.
به او گفتم: «تابه حال اندیشیده ای چگونه می توان رویاهای سهراب را به تحقق نشاند؟»
سرش را بالا آورد. خیره به من چشم دوخت. کمی درنگ کرد. سپس گفت: «آرزوهای او؟ نمی دانم!»
ـ شاید نهاد یا خیریه ای که بتواند آرزوهای بی جان سهراب را برای جوانانی هم چون او زنده کند.
برای اولین بار طنین یکنواخت صدایش تغییر کرد. گفت: «آری! شاید یک بنیاد خیریه بتواند به جوانان هم سن او یا مادرانی داغ دیده چون خودم کمک کند و این چنین روح سهراب عزیزم را خشنود بیابم.»
برقی در چشمان جیران درخشید. بعد از فوت سهراب هدفی برای خود می یافت، کاری برای انجام دادن و از این سکون مرگبار رها شدن. در خواب بعدی می بیند سهراب بازگشته است. وارد خانه می شود. باطری ساعت های عقب مانده را تعویض می کند. به جیران نگاه می کند و می گوید مامان تمام شد، من زنده ام...
در تعبیر رویای او آن چه برجسته به نظر می رسد نقش زمان در روانِ رنجور این زن است. ساعت هایی که بعد از فوت سهراب از کار افتاده اند تظاهری از هستیِ سقط شده ی جیران هستند. کاشتن نطفه ی «بنیاد»، کمک به رعناییِ جوانان دیگر و گرفتن بغض از گلوی مادران داغ دیده، به او انگیزه بخشیده است تا دوباره زمان را پویا ببیند. سهراب بازگشته و با تعویض باطری، نوید باز زیستن را به زندگی جیران هدیه می دهد.
این زن بیش از دیگران، ذهن مرا به خود معطوف می کرد. پنداشتم، جیران در ابتدای نوجوانی، همان نخستین لحظه ها که خود را به تازگی در هیبتی زنانه یافت، عروس شد. هنوز به درستی پیچ و خم اندامش را کشف نکرده و به آن خو نگرفته بود که شوهرش دادند. چه قدر هنوز حرف ناگفته با پدر داشت و تا چه میزان دلش آغوش مادر را می خواست، اما دیگر برای کودک بودن، نوجوان بودن، دختر بودن دیر بود. حال باید چنان زنی بزرگ سال شب در آغوش مردی می خفت و روز خانه را می آراست. ناگهان تمام دنیای عروسک هایش در یک گوشه از زمان متوقف شد. هنوز درون خود را، خشت خشت وجودش را مستحکم نساخته بود. تنها نقش هایش، چنان لباس بر تن او، عوض می شدند؛ دخترانگی، زنانگی و مادر شدن...
جیران همانند بسیاری از دیگر زنان، درون خالی خود را پر از حضور فرزندانش کرد. هر روز بیش تر از خود می گذشت و هر بار بیش از قبل امروز خود را قربانی ساختن فردایی بهتر برای فرزندش می کرد. کم کم تنها جسمی از او باقی ماند. در روان او، تماماً سهراب جای گرفت. زنانی خالی که لبالب فرزند می شوند. دیگر هرچه هست سایه ی دلبندشان بر چارچوب وجودی آن هاست. حال اگر هستی به یک باره دردانه شان را بگیرد، از این زنان چه باقی می ماند؟ در درونش احساس می کند که به یک باره تمام جانش و خون رگ هایش مکیده شده است، بر زمین می افتد و دیگر نای حرکت ندارد. زیستن او به امید آرزوهای فرزندش بوده؛ بدون سهراب، دیگر انگیزه ای باقی نمی ماند. پرداختن به وجود تهی جیران و تلاش برای زنده کردن امیال و انگیزه های شخصی او، پس از سال ها پر شدن نامناسب سخت به نظر می آمد! باید ابتدا تمام آن چه را از جیران باقی مانده، جمع کرد و به مانند پازل کنار هم گذاشت. سپس هدفی در زندگی اش یافت. اما هرچه قدر هم این پازل درست کنار هم جای می گرفت، باز هم رد ترک ها تا ابد باقی می ماند. تنها «بنیاد»، مرکز خیریه ای که مدیریت آن به دست جیران باشد، می توانست او را از این سکون بیرون بیاورد و با دادن انگیزه به او منجر به هدف گذاری و برنامه ریزی شود؛ تا شاید داغی که دمادم بر جان جیران شعله می زند با زنده کردن فروغ در چشم جوانان دیگر چونان یادواره هایی از آرزوهای ناکام سهراب کمی التیام یابد.
از او خواستم سه تندیس که یادآور سهراب است برای ورود به دنیای شن درمانی همراه خود بیاورد.
ساعت مچی، یک دوچرخه ی مینیاتوری کوچک و دفترچه ی سبز رنگی را که سهراب نام آن را دفترچه ی ثبت آرزوها گذاشته بود، آورد. از او خواستم در جعبه ی شن، فضای قبل از فوت پسرش را ترسیم کند.
دستانش را روی شن گذاشت. تا دو سه دقیقه هیچ نساخت. سپس ساعت را به دیواره ی جعبه تکیه داد. دوچرخه را در میان شن ها گذاشت. دفترچه را باز کرد و صفحه ی اول آن را آورد. گفت: «سهرابم که زنده بود ثانیه ها در خوشبختی سپری می شد. همه چیز هم چون صفحه ی این ساعت سپید و براق بود. همیشه آن را به دست داشت. از زمانی که رفته من ساعت مچی او را به دست می بندم تا شاید نومیدانه گرمایش باقی مانده از مچ او را به دستان خود هدیه دهم. در دفترچه ی رویایش هر سال هدفی جدید را اضافه می کرد و آن را بر روی میز کارش می گذاشت تا مطمئن شود از آن ها دور نمانده. در این پنج سال هیچ گاه این دفتر را نگشوده بودم. امروز این جا برای اولین بار است که آن را باز می کنم. بند ناف این رویاهای به زایش نرسیده به دور گردنم گره می خورد.»
گره روسری اش را باز کرد و با دهان شروع به نفس کشیدن کرد. گویی می خواست تمام هوا را ببلعد، اما هیچ میزان اکسیژنی برای تنفس او کافی نبود. به سختی بغض را قورت داد. «چرخ های این دوچرخه هم، یادآور پویایی زندگی ام در زمان حیات اوست.»
از او خواستم زندگی را بعد از فوت سهراب ترسیم کند.
چرخ های دوچرخه را با عصبانیت شکست. ساعت را زیر شن مدفون کرد. دفترچه را به بیرون از جعبه پرتاب کرد. با فریاد گفت: «چه چیز را به نمایش بگذارم؟ جور هستی بر دل نحیف زنی که پس از سال ها مادری، دردانه اش را از او می گیرند؟ از عقربه های این ساعتِ بی خود بیزارم. باید تمام ساعت ها غرق در خاک گردند! باید چرخ های تمام ماشین ها، دوچرخه ها و هر آن چه حرکت می کند بازایستد تا بفهمد به یک باره تهی گشتن از هرگونه حرکت چه بر سر آدم می آورد. از آن دفترچه و حس خفقان عظیم آن متنفرم. من پر از خشمم، خشم های فروخورده که پس از گذر این پنج سال، امروز و این جا توانستم بالا بیاورم. من دلم می خواهد چونان ذرات این شن در هوا پخش شوم و بر سر تمام ثانیه هایِ نفهم که هنوز در جریان اند فرود آیم.»
در ترسیم اول، زمان، چرخ های دوچرخه و دفترچه ی رویاها همگی خبر از زندگی می دهند. زندگی ای پر از امید، در جریان بود. در ترسیم دوم، زمان دفن می شود. فضای شن، خشم های فروخورده ی جیران را بیرون آورد. هر بار بغضِ در گلو را به فریادهای عصبی تبدیل می کرد؛ تا جایی که آرام شد و ساکت ماند. گویی فضای بعد از فوت سهراب، به ناگهان او را با روایی از زندگی مواجه کرد که پنج سال در حال انکار آن بود.
از جیران خواستم داستان زندگی خود را، بار دیگر، بعد از سپری شدن درمان بنویسد.
ـ زندگی اکنونم پر از حس مادرانگی ا ست. انگار چندین فرزند دارم که با برنامه ریزی برای تحقق آرزوهای شان در کنار تک تک آن ها می جنگم... زندگیِ اکنونم پر از احساس همدردی و همراهی ا ست برای تمام زنان و مردان داغ دیده و خودباخته...
روبه رویی با فضای بعد از فوت سهراب، هم چون نیشتر بر زخم دمل بسته ی جیران می ماند. به یک باره خون مردگی هایی که سال ها رگ حیات او را مسدود کرده بود، در فریادهایی از خشم بیرون ریخت؛ فریاد می زد، اما این بار جنس فریادها از عجز نبود، بلکه سرشار از خشم بود. خشمی که توان برون سازی نداشت تبدیل به غم فروخورده شده بود، در دلش سنگینی می کرد و چنان صخره ی سنگ عظیمی بر ستون فقرات او نشسته بود. صخره ای سهمگین از جنس غم که مانع از حرکت می شد. در فرایند درمان این توده ی حجیم در فریادها به سنگ ریزه هایی کوچک بدل گشت و فرو ریخت. حال که او از این سکون مرگ آور بیرون آمده، می توان انگیزه و هدفمندی جدیدی را در او تقویت کرد. با این هدف دوباره به «بنیاد» پرداختیم.
ـ کمی بیش تر از طرح های خود برای «بنیاد» بگو.
ـ دیو سیاه مرگ مرا سال ها به زانو درآورد، ذره ذره خونم را مکید. اکنون در نظر دارم از جمعی روان شناسان دعوت کنم تا در «بنیاد» برای مادران و پدران داغ دیده جلسات روان درمانی با هزینه ی کم تر برگزار کنیم. به این امید که آن ها بتوانند هم چون من از جای برخیزند. با غم از دست دادن دلبندشان تطابق یابند و این سوگواری پایان نایافتنی را به اتمام برند و بفهمند فرزندان دیگرشان حق خوشبخت شدن و دیدن لبخند پر مهر آن ها را دارند... این بار می توان فروغ را هم نوا با تمام مادران داغ دیده خواند: «بگذار سایه ی من سرگردان/ از سایه ی تو دور و جدا باشد/ روزی به هم رسیم که گر باشد/ کس بین ما، نه غیر از خدا باشد.»
به نظر صدای جدیدی از گلوی این زن بیرون می آمد. تاسیس «بنیاد» به بودن جیران معنایی جدید بخشیده بود. او خود را به نوعی کارآزموده در پیکار با دیو مرگ می دانست. شاید این تجربه و آگاهی بتواند نوید نجاتی برای خانواده های مبتلا باشد تا آن ها زودتر از چنگا ل مرگ خون آشام بیرون بیایند. گویی جیران توضیحی برای آن چه رخ داده، یافته بود. از طرفی «بنیاد» فقط منبع حمایت برای دیگران نبود، بلکه ساختن یک گروه از افراد که یک دیگر را به خوبی درک می کنند، برای خود جیران نیز تکیه گاهی محکم پدید می آورد. هم چنین احساس تعلق به یک گروه، مجموعه ای بزرگ تر، از احساس هایی مانند طرد شدن از سوی سهراب و تنها ماندن در دنیایی متخاصم، می کاست. از سویی دیگر برنامه ریزی مجدد، بازنگریستن به فقدان و حمایت از فرزندان دیگرش منجر به زنده شدن امید، نظم و یافتن حس پایداری در دنبال کردن اهداف و ساختن محتوایی جدید در زندگی او شد.
گرچه «بنیاد» یکی از راه هایی است که به جیران جهت تسهیل جابه جایی انرژی سرمایه گذاری شده در سهراب کمک می کند و منجر به افزایش احساس خلاقیت و توانمندیِ مدیریت در وی می شود، اما ساختن و پروراندن یک «خود» مستحکم و مستقل به عنوان هدف غایی درمان، نیازمند صرف زمان بیش تر و درمانی طولانی تر است. این فرایند در صورتی به وقوع می پیوندد که جیران قادر شود ابتدا درون خود را از سازه های لازم برای بهزیستی پر سازد و سپس در دیگری سرمایه گذاری کند.
روان جیران که بعد از این واقعه چنان تکه های یک پازل از هم پاشیده بود، در فرایند درمان کنار هم قرار گرفت و دوباره یکپارچگی خویش را بازیافت... اما بی شک رد ترک ها محو شدنی نیست! به نظر می رسد مهم ترین مقصدی که در هر درمانی می تواند اتفاق بیفتد، پذیرش است. پذیرش به فرد کمک می کند تا به واقعه، زیر پرتوی نور جدیدی نگاه کند، معنا و تعریفی جدید بیابد و توان سازگاری و تطابق با آن را پیدا کند.

یادداشت سه

فقدان! واژه ای عجیب! همیشه در ذهن من بانویی سیاه پوش و باردار تجسم می شود که در یک لحظه درون را می خورد، می مکد و فرد به یک باره با خالی شدنی نابه هنگام روبه رو می شود، زنی که ویار دارد همه چیز را ببلعد تا بلکه نطفه ی دیوانه اش آرام گیرد. قلب آدمی را چنگ می زند، در دست می گیرد و توجهی به رگ های بریده و آویزان نمی کند!
آدمی، این موجود نحیف و ضعیف، در تهاجم با مرگ، همه ی خود را می بازد و با خلا نبود عزیزی از دست رفته روبه رو می شود. عزیزی که عمری برایش سرمایه گذاری کرده و لحظات با خاطرات تلخ و شیرین او طعم گرفته، اکنون ثانیه ها بی مزه و کال، طعمی را به زندگی اش نمی دهند. فرد داغ دار، سوگوارِ سقط یک عزیز از تن و روان خویش است. رنگ پریدگی، تهی شدن و قتل عام، خونریزی مدام ثانیه ها و عقربه ها او را به زانو درآورده است.
اما سوگ تنها به معنای به خاک سپاری نیست! در زندگی هر کدام از ما وداع هایی است که با غبار ایام، نه خاک سرد گورستان، پوشانده شده اند. ذهن ما از یادگاری ها، عکس ها و اتفاق های پر امید و زیبا که ناچار به خداحافظی با آن ها شده ایم پر است...
این کتاب به داستان زندگی پنج نفر می پردازد. آدم هایی که زمان در یک نقطه با از دست دادن عزیزی، در روان شان متوقف شده و از جریان ایستاده اند. هنگامی که پا به اتاق درمان می گذارند، درمان گر کمک به بستن زخم ها، جان گرفتن ثانیه ها و پر شدن آن ها از سرمایه گذاری های تازه می کند. انگار لازم است روحی جدید بر کالبد این آدمیان دمیده شود. احیای فرد داغ دار، همانند خلق دوباره ی انسانی است که مورد غارت قرار گرفته و ناگاه در هجوم بی رحم مرگ، تمامیت خود را باخته است! در صفحات این کتاب فرایند چگونه ترمیم یافتن در اتاق درمان به روایت در آمده است، به کمک درمان گری که قدم به قدم مراجعان خویش را در مراحل سوگواری همراهی می کند و امیدوار است نبض زندگی دوباره در جان آن ها به تپش افتد. در طول فرایند درمان بازپس گیری انرژی گذارده شده در فرد متوفی به کندی صورت می گیرد؛ شن، خواب ها، زندگی نامه و... همه ابزارهایی هستند که این فرایند را تسریع می کنند.
این سطرها و نوشته ها را به همه ی لحظه های پر از امید و سرور که آرزویی را در دلم جان بخشیدند اما قبل از به بار نشستن خاموش گشتند تقدیم می کنم!

دل آرام صالحی
دانشجوی دکتری روان شناسی بالینی

نظرات کاربران درباره کتاب سوگ