فیدیبو نماینده قانونی پژوهشکده مطالعات فرهنگی و اجتماعی و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .

کتاب اجتماعیات در ادبیات در آثار منثور فارسی قرن ششم

نسخه الکترونیک کتاب اجتماعیات در ادبیات در آثار منثور فارسی قرن ششم به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب اجتماعیات در ادبیات در آثار منثور فارسی قرن ششم

ادبیات برترین و درخشان‌ترین تجلی فرهنگ در هر جامعه‌ای است. کاوش در فرهنگ و جریان جاری زندگی مردم، به بهترین وجهی می‌تواند در بررسی ادبیاتی صورت پذیرد که فضلا و برگزیدگان اجتماع در دوره‌های زمانی خاص به نگارش درآورده‌اند. به همین دلیل است که میزان غنای ادبیات هر جامعه را معیار اعتبار و شایستگی فرهنگ و تاریخ آن می‌انگارند.
آنچه ادبیات را به این مقام والا می‌رساند، بیانی است که از باورها، اندیشه‌ها، مصائب، رنج‌ها و مسائل اجتماع به دست می‌دهد. «مردم» فهم از خود را در آینه‌ای می‌توانند جستجو کنند که ادبیات ـ اعم از شعر و نثر- در مقابل آنها قرار می‌دهد. از این لحاظ تاریخ ادبیات فارسی مشحون از تجلیاتی از «زندگی ایرانی» است که در ادوار مختلف تاریخی صورت‌های متنوعی به خود گرفته است و بنا به اقتضای شرایط زمانی و مکانی، جلوه‌ای خاص از فرهنگ و تمدن ایرانی را متجلی ساخته است. تامل و تدبر در آثار ادبی گوناگونی که در سده‌های مختلف در حوزه تمدنی ایرانی نگاشته شده است دلیل روشنی بر این دعوی به دست می‌دهد.
جان ادبیات فارسی با مفاهیم و مسائل اجتماعی عجین است. نگارش متون اخلاقی، اعم از سیاست‌نامه‌نویسی‌ها و یا بیان پندهای مختلف اخلاقی در قالب تمثیل‌ها و داستان‌های اخلاقی، نشان می‌دهد که آنچه از آغاز ذهن ادیبان و فضلای ایرانی را به خود مشغول می‌داشته، همانا نحوه زیست اجتماعی و حرکت جامعه به سوی سامان نیکی است که سعادت آن را تامین می‌سازد. دامنه این تاثیر تا آنجاست که حتی تاریخ‌نگارانی که قصد بیان آنچه را در زمانهای گوناگون حادث شده است هدف خویش قرار می‌دهند نیز سوگیری‌های اخلاقی، اجتماعی روشنی را در روش نگارش خویش برگزیده‌اند و معمولا از بیان حوادث، مقصودِ تعالی جامعه به اخلاق والا و حیات نیک بشری را منظور نظر داشته‌اند.
تحلیل و تبیین این جهت‌گیری‌های اجتماعی- اخلاقی برجسته در طول تاریخ فرهنگ ایرانی می‌تواند زمینه مناسبی را برای دغدغه زندگی نیک ایرانی در زمانه حاضر فراهم آورد. به بیان دیگر، ایران امروز ـکه دچار چالش سنت و مدرنیته است- می‌تواند با بهره‌گیری از گنجینه ادبیات ژرفی که در طول تاریخ این تمدن به کتابت درآمده است، راه‌های بدیع و ویژه خود را برای آینده بهتر برسازد و این مسئولیتی است که بیش از هر کس، متوجه دانشگاهیان و اندیشمندان امروز ماست.

ادامه...

  • ناشر: پژوهشکده مطالعات فرهنگی و اجتماعی
  • تاریخ نشر:
  • زبان: فارسی
  • حجم فایل: 1.26 مگابایت
  • تعداد صفحات: ۲۰۴صفحه
  • شابک:

چند صفحه از کتاب اجتماعیات در ادبیات در آثار منثور فارسی قرن ششم



اجتماعیات در ادبیات در آثار منثور فارسی قرن ششم

سیدعلی محمد سجّادی





حق انتشار الکترونیک برای فیدیبو محفوظ است



از آرمان تا واقعیت

[ذوالقرنین ] در زمین می رفت و شهرها می گشاد تا به جماعتی رسید، مردمانی را یافت مصلح، نیکوسیرت، با انصاف حکم به عدل و قسمت به سویت، حالشان یکسان بود و کلمتشان یکی بود و طریقتشان مستقیم بود و ـ دلهاشان متالّف (سازوار) و اهواشان مستوی (آرزوهایشان یکسان) بود سرایهای ایشان را در نبود و گورستانهاشان بر در سرای بود و در شهرهایشان والی نبود و حاکم (قاضی) نبود و در میان ایشان ملوک نبود و اَشراف نبود، مختلف نبودند و متفاضل (برتری جو) نبودند و یکدیگر را دشنام ندادندی و با هم جنگ نکردندی و نخندیدندی و کینه نداشتندی و آفاتی که به مردمان رسیدی بدیشان نرسیدی و عمرشان دراز بود و در میان ایشان درویش نبود و فظّ (درشت خوی) و غلیظ (خشن) و بدخوی نبود.
ذوالقرنین از ایشان به تعجّب فروماند و گفت: ای قوم: شما چه مردمانی (ید) که در اقطار زمین من بگشتم مانند شما مردمانی ندیدم. احوال خود مرا خبر دهید. گفتند چه خواهی تا تو را خبر دهیم. گفت چرا گورستان بر در سرای ساخته ای (اید)؟ گفتند تا مرگ فراموش نکنیم. گفت: چرا سرای هاتان در ندارد؟ گفتند برای آن که در میان ما دزد و خاین و متّهم نباشد. گفت: چرا در میان شما امیر نیست؟ گفتند برای آن که ما چیزی نکنیم که ما را امیر باید تا ادب کند. گفت: چرا در شهر شما حاکم نیست؟ گفتند برای آن که ما انصاف یکدیگر دهیم. گفت: در میان شما توانگران نیستند. گفتند زیرا که ما افتخار نکنیم به کثرت مال. گفت: چون است که شما را با هم منازعت و مخالفت نیست؟ گفتند: از سلامت سینه ما. گفت: چرا شما را با هم خصومت نباشد؟ گفتند: برای آن که ما خویشتن را به حلم ساکن کرده ایم. گفت: چرا در میان شما ملوک و پادشاه نه اند؟ گفتند زیرا که ما فخر نکنیم. گفت: چون است که کلمه شما یکی است؟ گفتند: برای آن که ما مخالفت و خصومت نکنیم با یکدیگر. گفت: چون است که شما چنین افتاده ای (اید)؟ گفتند: از آن جا که دلهای ما سلیم است خدای تعالی غلّ (کینه) و حسد از دلهای ما بیرون کرده است. گفت: چرا در میان شما درویشان نه اند؟ گفتند: برای آن که ما بر حق کار کنیم و آنِ ایشان به ایشان دهیم. گفت: چرا عمرتان دراز است؟ گفتند: برای آن که ما بر حق کار کنیم و حکم به عدل کنیم. گفت: چرا شما بازنخندی (ید)؟ گفتند: از برای آن که از گناه می ترسیم به استغفار مشغولیم... گفت: پدران شما چگونه بودند؟ گفتند: ما این طریقه از پدران گرفته ایم (روض الجنان و روح الجنان، ج ۱۳، ص ۳۷).
آنچه نوشته آمد حقیقت باشد یا افسانه دورنمایی است از مدینه فاضله ای که بشر از دیرباز امید تحقّق و دستیابی آن را در سر می پرورانده است یعنی جامعه ای که در آن انصاف و عدل و احسان و مردمی حکم راند و خودکامگی و هوی و هوس از آن رخت بربندد. کس بر کس برتری نجوید و این، آن را دشنام نگوید تا جنگ و کین از میانه برخیزد و صلح و سلامت بر جای آن نشیند.
در این پرسش و پاسخ چند نکته تامل برانگیزتر است: یکی آن که اینان را به امیری که آنها را ادب کند نیازی نیست. امیر به معنی اخصّ کلمه بر کسی اطلاق می شده است که وظیفه تادیب و حتّی رام کردن مردم را به عهده داشته است: «انّ القوم اذا کثرواصاروا ذاامیر من حیث انّهم لابدّلهم من سائس یسوسهم (مفردات راغب، ص ۸۹). نظامی عروضی «سائس» و «قاهر» را در ردیف هم آورده و گفته است: «لابد سائسی باید و قاهری لازم آید» (چهار مقاله، ص ۱۸).
نکته دیگر اینکه مردمی که فخر نفروشند به شاهانشان نیازی نباشد زیرا که فخر: نازیدن به اموری عرضی و عاریت همچون مال و جاه است (مفردات، ص ۶۲۷) و چون این، از میان برخاست مالک و مملوکی و شاه و رعیتی نیز مصداقی نخواهد یافت. نکته دیگر آن که چون انصاف یکدیگر می دهند به حاکم (قاضی) نیازی نخواهند داشت و سرانجام اینکه این طریقه نیکو را از پدر آموخته اند یعنی که راستی و درستی و در قلمرو وجدان گام برداشتن و دیگران را چون خود انگاشتن و جاه و مال را پشت سر گذاشتن و ترک خصومت و دشمنی کردن و دنیا را محلّ گذر دیدن و بر خدای توکل ورزیدن در وجود این مردم از دیرباز جای گرفته و جزئی از خوی و خصلت ذاتی آنها گشته است در چنین جامعه ای هر چیز به جای خویشتن نشیند و کس خود را سرتر و برتر از دیگری نبیند نه کس تن به خواری دهد و نه کس بر سر کلاه کامرانی نهد. شاید چنین جامعه ای را در ناکجاآبادها، افسانه ها و رویاهای دوردست توان دید امّا به قول شاعر:

گوشم شنید قصّه ایمان و مست شد
کو قسم چشم صورت ایمانم آرزوست
(مولانا، کلیات شمس، ج ۱، ص ۲۵۶)

اگر جامعه آرمانی که وصف آن رفت آرزوی نهان و پیدای مردمان است اجتماعاتی همراه با توطئه و نیرنگ و عدم اعتماد نسبت به یکدیگر و خودخواهی مطلق، فریفته مال و جاه بودن و دلباخته زر و زور شدن و در نتیجه کشمکشی دائم داشتن از مشخّصه های بارزی است که در فضای قرن ششم هجری و آثار مکتوب به جا مانده از آن دوران فراوان توان دید. در آن زمان بوزنه درودگری کند (کلیله و دمنه، ص ۶۲) زرگر با دست افزار برزیگری و دروگر با آلت درزی (خیاط و رفوگر) به کار پردازد. (مصنفات بابا افضل، ص ۳۶۴) یکی از پس صخره ای برآید و چهار پای دیگری به غارت برد، خر بفروشد و اسب خرد، بتازد و غارت کند و خود را امیر خواند، یاوه گویانی به گرد او فراهم آیند افکار و رفتار و گفتار او را بستایند و به میزان تملّق خویش سهمی فراچنگ آورند. امیران بر زیردستان حکم رانند تا دگر بار یکی برآید و اینان را به خاک افکند و خود بر تخت نشیند و مردم را چون به اینان و حوادث روزگاران اعتمادی نیست با بیم و امید سالیانی چند به سر برند شریک دزد و رفیق قافله باشند و پیوسته چشم به راه که: دستی از غیب برون آید و کاری بکند؛ در این میان اندکی نیز مصلحت خویش را در دامان کشیدن از خلق و دوری از توطئه و تجاوز انگارند و سلامت را در ساحل تنهایی جویند، گفته ها و نوشته های پیشین از ایران و یونان فرادیده مردم نهند. پندار و کردار پیامبر و یاران او را به جلوه درآورند شعر زهد بسرایند و درِ خانقاهها به روی مردم بگشایند باشد تا بازار جهل و تعصّب و خرافه و تظاهر اندکی کساد گردد و شتاب مردمان در اندوختن مال و کسب جاه درنگ پذیرد و سستی گیرد. اگر راه مقابله مسلّحانه مستقیم با شاهان و خلفا بر خود بسته بینند تیغ زبان از نیام برآرند و بر ارباب زر و زور و تزویر بتازند و باب تسامح و تساهل گشاده دارند و بر وسعت مشرب بیفزایند. هرچند که برخی آنان را تن آسان و مفت خوار انگارند و وجود آنان را سبب خمودی و جمود جامعه پندارند امّا دست کم باید کارکرد آنان را به دیده نقد نگریست و عیب و هنر آنان را چنان که باید دید و راستی را که اگر آنان نبودند در دنیایی که در آن جز وحشت و نفرت و توطئه حکم نراند کدام عامل موجب می گشت که دین و فرهنگ و ادب و هنر برجای ماند و به زندگی خود ادامه دهد مردمی که از زندگانیهای اشرافی دربارها به جان آمده بودند با دیدن زندگانی درویشانه و سخنان زاهدانه آنان اندکی آرام می گرفتند و به زندگی امیدوار می گشتند و گیرم که اینان افسانه پردازانی بیش نبودند آخر کدام افسانه است که در ورای آن حقیقتی نیست؟ افسانه ای از این دست: «شهروند بیامد و یک دانه گندم بیاورد اسکندر را؛ به سنگ چهار من! اسکندر که آن بدید گفت: این چه چیز است که آوردی؟ شهروند گفت: این آن گندم است که آدم را از بهر او از بهشت بیرون کردند و چون بیرون آمد جبرئیل بیاورد و به وی داد و گفت: بکار و بدرو تا نانت باشد آدم بکاشت و یک دانه بگرفت و نگاه داشت و تا بدین غایت بماند و چنین وصیت کرده بوده است که چون ذوالقرنین بیاید از روم، این به وی دهید تا بداند که گندم بهشت چندی بوده است. چون در میان بنی آدم از حسد و خیانت که با یکدیگر کردند بدین درجه بار [باز؟] مانده است که چهار دانگ سنگ است و هنوز کمتر گردد و هرچند خیانت بیشتر گردد گندم ضعیف تر شود و رحم کمتر و کینه بیشتر و دل سیاه تر و مردم پرگناه تر اگر همه خدای ترس بودندی و به راه حق رفتندی گندم همان چهار من ماندی (داراب نامه، ج ۲، ص ۲۹۹).
از زمان ذوالقرنین تا بعثت پیامبر خاتم (ص) و از روزگار او تا قرن ششم و شاید تا همیشه تاریخ گم گشته مردم تحقّق اموری بود که در لا به لای تاریخها و مستندات تاریخی و ادبی از آن سخن رفته بود. آنان که زندگانی سراسر توام با اسراف و تبذیر و کبر و غرور و عیاشی و شادخواری سران و راهبران جامعه را می دیدند با خود می اندیشیدند که آیا ساده زیستی رسول الله (ص) را در این هنگامه ناز و نوش توان دید و اگر نه آیا اجازه می یابند که دمی با شنیدن آن داستان ها آرام گیرند و به رویاهای دوردست فروروند؟ نقل قول هایی از این دست: سید ـ صلوات الله علیه ـ خود شتر را علف می نهاد و خانه را برپا می داشت و کفش خود را پینه می زد و جامه را وصله می کرد و گوسفند را می دوشید و با خدمتگزار غذا می خورد و چون خادم خسته می شد خود گندم را آرد می کرد و از آن شرم نداشت که بار خویش به دوش گیرد و از بازار به خانه برد. [او] با توانگر و تهیدست دست می داد و در سلام بر همگان پیشی می گرفت. آنچه را که او را بدان فرامی خواندند گر همه خرمایی ناچیز بود به دیده تحقیر نمی نگریست. به عیادت مریض می رفت و به تشییع جنازه می شتافت؛ بر خر می نشست و دعوت بندگان را اجابت می کرد (کشف الاسرار، ج ۷، ص ۱۷) ـ هم او ـ به گاه نیاز زره خود را به نزد مردی یهودی به گرو می نهاد و از او وام می گرفت تا بتواند قوت زن و فرزند را فراهم آورد (کشف الاسرار، ج ۱، ص ۶۶۳).
در زندگانی روزمرّه چه چیز بهتر از رفتار سران قوم می تواند برای مردم اسوه و رهنمون باشد رفتاری از این دست: فرزندان یعقوب چون به مصر درآمدند دهنهای چهارپایان بربستندی تا از کشتزار مردم هیچ چیز نخوردندی (کشف الاسرار، ج ۵، ص ۱۱۲) و مگر این پیامبر اکرم نبود که به عبدالله عمر گفته بود: «اگر لقمه ای حرام را وانهی بهتر از آنست که صد سال به عبادت بپردازی (مجموعه آثار فارسی احمد غزالی، عینیه، ص ۳۹۲)
سه چهار دهه پس از وفات رسول اکرم (ص) در میان خلفای راشدین و پس از آن در زندگانی مردانی چون عمربن عبدالعزیز کمابیش راه و رسم آن حضرت سرمشق عملی کارگزاران حکومتی بود و عامّه مردم اگر در فقر و تنگدستی عمر می گذاردند بدان دل خوش می داشتند که حاکمان نیز بیش و کم مانند آنان زندگانی به سر می برند و از آنچه بر آنان می رود باخبرند «در خبر است که علی (ع) روزی می گذشت در بعضی کویهای کوفه زنی سبوی آب برگرفته بود و می برد و می گفت: خدایا تو میان من و علی بوطالب حکم کن و زن او را نشناخت امیرالمومنین پیش او آمد و گفت: ای زن تو را با علی بوطالب چیست؟ گفت: شوهر مرا به بعضی جایها فرستاده تا مرا، این آب می باید کشید گفت: ای پرستار، خدای را! این سبوی مرا ده تا من بردارم و علی را بگویم تا کس فرستد و شوهر ترا بازخواند و سبوی آب بازگرفت و با او به در سرای او برد چون همسایگان او را بدیدند گفتند: هی! رها کرده ای تا امیرالمومنین سبوی آب برداشته است و به خانه تو آورد؟ گفت: این امیرالمومنین است؟ بدوید و در پای او افتاد و عذر خواست و گفت زینهار ای امیرالمومنین من ترک ادب کردم و تو را نشناختم. گفت: روا باشد هرگاه که تو را کاری باشد یا تقصیری یا حاجتی، می آی و می خواه و التماس می کن [بخواه ] تا که شوهرت بازآید. زن گفت: جزاک الله خیراً افضل ماجزی اماماً عن رعیته (روض الجنان، ج ۸، ص ۹)
این دلسوزی و احساس مسئولیت در خاندان ـ علی ـ امری معمول بود و حکایتهایی از آن در آثار مورد بحث توان دید: عمروبن ثابت گفته است که چون مرگ امام سجّاد فرارسید بر پشت او نشانی یافتند و چون از آن پرسیدند در پاسخ شنیدند که این، اثرِ انبانهایی [آکنده از غذاست ] که شبانگاه بر دوش می کشید و به بیوگان و پدرمردگان می رسانید (تاریخ بیهق، ص ۱۶۸).
آنچه از متون تاریخی کمابیش می توان استنباط کرد این است که: چون نوبت به عثمان رسید اوضاع دگرگونه شد. او جامه زهد را به قبای سلطنت بدل کرد و چون نعمت فزونی گرفت سیرت پیشوایان (پیشین) را فرونهاد تا سرانجام ثمره آنچه را کشته بود چید و نتیجه بد آن را دید (ترجمه آزاد از ترجمه تاریخ یمینی، ص ۲۴۷).
منسوبان و منصوبان این خلیفه نیز هر یک به نوبت خویش بر شتاب این کار ناصواب افزودند تا کار به جایی رسید که همگان بر اعمال زاهدانه عمربن عبدالعزیز که راه و رسمی نه چونان شاهان اموی داشت به دیده اعجاب و تحسین می نگریستند «خبر به عمربن عبدالعزیز (رض) برداشتند که پسری از آن تو انگشتریی خریده است به هزار درم. نامه ای نوشت که شنیدم انگشتریی خریده ای به هزار درم چون نامه من به تو رسد آن بفروش و هزار شکم گرسنه سیر کن و انگشتریی ساز از دو درم و نگین او آهن چینی و بر او نویس: رحم الله امراً عرف قدر نفسه ـ خدای رحمت کناد بر آن که اندازه خویش داند ـ (ترجمه رساله قشیریه، ص ۲۲۲)
شب گردیهای برخی از خلفای راشدین و بازجستن کار تهیدستان و رنج دیدگان اندک اندک جای خود را به خودخواهیها و خودمحوریها بخشید. از اسلام جز نامی نماند تا کار به جایی رسید که خلیفه ای چون مهتدی (مقتول به سال ۲۵۵ یا ۲۵۷ ه'. ق) [چون ] امر به معروف و نهی از منکر کرد و شراب را ممنوع داشت... خاص و عام از اینکه آنها را به طریق حق می کشند به زحمت افتادند و روزگارش را ناخوش داشتند و بر ضدّ او توطئه کردند تا کشته شد (مروج الذهب، ج ۲، ص ۵۸۴) آری خلیفگانی که روی دل با مطربان و مسخرگان و هزّالان (شیرین سخنان) دارند و روزگار با سگان شکاری و میمون بازی به سر می برند اگر در میان آنان یکی چون مهتدی برخیزد و به ختم قرآن و نماز مشغول گردد و اندر قصّه مردم بنگرد (به داد مردم برسد). و بگوید: یا بنی العباس شرم ندارید که در شما خلیفتی نباشد چون عمربن عبدالعزیز در بنی امیه (مجمل التواریخ والقصص، ص ۳۶۴). سزایی جز مرگ نخواهد داشت! بنابراین اگر کسی در اندیشه ایجاد حکومتی بر پایه عدل باشد و تامین سعادت مردم را وجهه همّت خویش سازد گردونه قدرت او را به بیرون خواهد راند از این رو حاکمان را دو راه بیشتر در پیش رو نیست: سر خود گرفتن و سلامت را در کنار جستن یا در عرصه سیاست ماندن و پا بر سر ندای وجدان و عقل و دین و آئین نهادن. یزیدبن مهلّب می گفت: «مرا سرای در دنیا دو است یا زندان یا سرای امارت» (تاریخ بیهق، ص ۸۹) و این گفته برنامه عملی اغلب خداوندان زر و زور است.
زر و زوری که لازمه حکومت و سلطنت بر دیگران است و اگر این دو چنان که باید موثّر نیفتاد از عنصر دیگری به نام تزویر نیز باید سود جست. در آثار ادبی مورد مطالعه ما یعنی آثار منثور فارسی قرن ششم عنصر اخیر کارآمدترین ابزار دست حکومت مداران به شمار می رود: «حق تعالی نام خویش مَلِک کرده است و زمام حلّ و عقد و قبض و بسط جهان در دست تصرّف او نهاده: «مَلِک» پس بر مجرّد نام اقتصار نکرد و طاعت او به اطاعت خویش برابر گردانید [آنجا که گفت ]: اطیعواالله و اطیعواالرّسول و اولی الامر منکم» (عقدالعلی، ۱۰۸) و (کلیله و دمنه، ص ۴) نخستین پرسشی که مطرح است اینست که آیا نویسنده به گفته خویش براستی اعتقاد دارد؟ یعنی به نظر او هر کس که تنی چند را به مزدوری گرفت و بر خان و مان مردمان تاختن آورد و منطقه ای را متصرّف شد همنام خدا می شود و زمام کار جهان را به دست او می سپرند و بر مردمان است که اطاعت از او را همچون فرمانبرداری از اوامر خدا و رسول شمرند؟ و یا نه نویسنده، چون سایه شوم استبداد را بر سر خویش می بیند چاره ای جز تزویر نمی بیند و از سر چاپلوسی در پی کسب نام و نان برمی آید؟ و آیا ممدوح نیز بر این باور است که او همچون خداوند «فعّال مایشاء» است و یا اینکه چون دیگران را رام و آرام می بیند با سوءاستفاده از آیات قرآنی خود و عقاید خویش را بر آنان تحمیل می کند و یا وجود هر دو فرض محتمل است؟ به هر حال چه خونها که دانسته یا نادانسته به خاطر برداشت ناصواب از این آیت قرآنی به خاک ریخته و چه ویرانیها به بار آمده و نابسامانیها شکل گرفته است. ابوالفتوح رازی در ذیل این آیه و درباره اولی الامر به سه قول اشاره کرده است: «بعضی گفتند اُمرااند و بعضی گفتند علمااند و بعضی گفتند ائمه اند مِنْ اهل بیت رسول الله و این قول از باقر و صادق علیهماالسلام روایت کردند» آنگاه دو قول اوّل را با هفت استدلال باطل می شمرد و اولواالامر را به ائمه معصومین منحصر می داند (روض الجنان، ج ۵، ص ۴۰۸).
این همه اصرار بر اینکه اولواالامر باید معصوم از خطا باشد شاید پاسخی است به اقوال دیگران که معتقد بودند که اولواالامر دو گروهند: سلطانانِ دادگرند به حق فرمای [که ] واجب است بر مسلمانان که ایشان را گردن نهند و بزرگ دارند و با دشمنان ایشان موافقت نسازند و خیانت با ایشان روا ندارند و اگر بیدادگر باشند آشکارا بر ایشان بیرون نیایند و دست از اطاعت ایشان بیرون نکشند و دعاء بد بر ایشان نکنند و ایشان را از اللّه توبت خواهند و با ایشان غزا کنند و حجّ و نماز آدینه، که بعد از شرک هیچ گناه صعب تر از بیرون آمدن بر سلطان نیست و گروه دیگر علماء اهل سنّت اند و فقهاء دین که به فتوی خلق را با حق می خوانند و بر صواب می دارند (کشف الاسرار، ج ۲، ص ۵۵۵)
اگر سلطانی دادگر و به حق فرمای باشد در طاعت از او سخنی نیست، مشکل اینجاست که حتّی اگر بیدادگر نیز باشد نمی توان بر او شورید و یا حتّی در حقّ او نفرین کرد و اگر بیدادگری چنین، برای زراندوزی و کشورگشایی آماده هجوم به دیاری دیگر و مردمی بی خبر از همه جا گشت و بر این هجوم و ترکتازی نام غزا نهاد، مردم باید چشم بر حکم و گوش بر فرمان، او را همراهی کنند و طغیان بر چنین سلطانی را گناهی بزرگ به حساب آورند. دشوارتر از این، آنست که: «اگر کسی امام اعظم (خلیفه یا سلطان) را خلافی اندیشد و اندک و بسیار خیانتی روا دارد در دنیا مذموم باشد و در آخرت ماخوذ (کلیله و دمنه، ص ۶). این بدان معنی است که دگراندیشی نیز جرم است. آنجا که در گوش هوش مردم فرو می خوانند که «پیامبر گفت فرمان برید پادشاه را و اگر خود بنده حبشی باشد (عقدالعلی، ص ۱۰۸) جای تعجّب نیست که خلیفه عبّاسی که خود را فرزندزاده عبّاس عموی پیامبر (ص) و از دودمان رسالت می داند القابی را که به محمود غزنوی عطا می کند نشانی از لطف خداوند و کرامت حضرت نبوّت به شمار آورد و محمود نیز آن را موجب سعادت خویشتن و سرسپردگی خود به دربار خلافت داند و نذر کند که هر سال برای درهم شکستن دشمنان اسلام و نصرت اولیاء دین به هندوستان یورش برد و این افزون طلبی را جهاد در راه خدا نام نهد (ترجمه تاریخ یمینی، ص ۱۸۲).
گاه دست یازیدن به وجوب اطاعت از اولواالامر راه به جایی نمی برد زیرا مخاطبِ آیه شریفه «اطیعوا الله و...» خود را برگزیده خدا و ولی واجب الاطاعه می دانست و برای اثبات مدّعای خویش هم به قرآن مجید تمسّک می جست: رسولی از جانب خلیفه بغداد به نزد طغرل سلجوقی آمد و گفت: فرمان خلیفه آنست که ترا سلطنت عالم و شحنگی بنی آدم! دهیم سلطان فرمان را بوسه داد و باز پس فرستاد آنگاه دبیر را پیش تخت خواند و فرمود تا به قلمی خوب بر کاغذی نیکو بنویسند بسم الله الرحمن الرحیم قل اللهم مالک الملک توتی الملک من تشاء و دیگر هیچ ننوشت و به دارالخلافه فرستاد (راحهالصدور، ۶۵) و البته این، پاسخی دندان شکن بود به خلیفه بغداد که می پنداشت اوست که طغرل را بر عالم و آدم فرمانروا می کند حالی که به گمان طغرل این خداست که به هر کس که اراده کند پادشاهی را ارزانی می دارد مفهوم این جواب آنست که ترا بر من امتیازی نیست کسی را بجوی که ولایت امر ما هر دو را بپذیرد.
پذیرش بی چون و چرای این اعتقاد که اطاعت از سلطان برابر با اطاعت از خدا و رسول است ارباب قلم را که موثّرترین قشر تاثیرگذار بر جریان فکری جامعه اند وادار می کند تا شاه را موجودی فرابشری و مقدّس به شمار آورند و بگویند: «ملوک سایه آفریدگارند در زمین و عالم بی آفتاب عدل ایشان نور ندهد و احکام ایشان در دماء و فروج و جان و مال رعایا نافذ باشد. (کلیله و دمنه، ص ۲۰۵) و اگر از مخیله کسی بگذرد که چگونه ممکن است انسانی که همچون دیگران دستخوش خطاست مجاز است که خون بریزد و پرده ناموس مردم بردرد و جان و مال رعایا را هدر دهد در پاسخ خواهد شنید: «هرچه پادشاهان کنند رعایا را بر آن وقوف نیست و استکشاف (تجسّس) شرط نیست و خاطر هر کس بدان نرسد که رای ایشان بیند (کلیله و دمنه، ۲۵۶) چنین چاپلوسانی که پیوسته از سفره ارباب زر و زور روزی می خورند در استوار کردن پایه های اقتدار و استبداد حاکمان جور تاثیری غیرقابل انکار دارند: «اگر ستاره روشنی نماید از عکس رای او [قلج ارسلان سلجوقی ] است و اگر ماه مشکلی گشاید از جام خاطر جهان نمای اوست... زمانه مترصّد تا رای جهان آرای او چه فرماید، آن کند و سعادت مترقّب تا روی زیبای او را چه باید، آن دهد.
از سعادت ایام اوست که مشتری صاحب قرانی پیشه دارد وز لطافت طبع «خودکام» اوست که زُهره تصنیف اغانی (آوازها) پیشه دارد... (راحهالصدور، ص ۲۰) اندک اندک پایه سخن در مدح شاه بالا می گیرد و این اعتقاد را در وجود رعایا راسخ می سازد که همه چیز باید برای او و فدای او باشد. حکما گفته اند که: «یک نفس را فدای اهل بیتی باید کرد و اهل بیتی را فدای قبیله ای و قبیله ای را فدای اهل شهری و اهل شهری را فدای ذات ملک اگر در خطر باشد» (کلیله و دمنه، ص ۱۰۷) و چون شاه را این باور که از دیگران برتر است و سر و سرور، در عمق جان جای گرفت می کوشد تا لحظه ای این امتیاز را از دست ندهد به قرآن توسل می جوید، از حدیث سخن می گوید، برخی را به مال می خرد و برخی را به فریب از راه می برد، به قتل مخالفان کمر می بندد و جمعی را با تکفیر از میدان به در می کند. دین را دستاویز خویش می سازد و به ندای انصاف و وجدان گوش فرانمی دهد، خود را فراتر از خلق می بیند و در این راه تا هنگام مرگ نیز از پای نمی نشیند. «عبدالله مسعود گفت: ابوجهل را دیدم خویشتن در میان کشتگان [روز بدر] پنهان کرده چون او را بدیدم از میان کشتگانش بیرون کشیدم. گفت: دانم که مرا بخواهی کشتن. گفتم: بلی. گفت سر من که ببری از سینه ببُر تا پیش محمّد بری از او بشکوهد! (روض الجنان، ج ۲، ص ۶۲). تا شکوه شاهانه محفوظ ماند: «باید که جمال خویش بسیار بر لشکر و رعیت جلوه نکند چه این معنی سبب قلّت هیبت او شود و گفته اند: دلیرتر کسی بر شیر آن کس باشد که او را زیادت بیند و امیر منصور نوح سامانی بسیار بیرون آمدی و برنشستی روزی وزیر او ابوجعفر عتبی او را گفت ای ملک نقاب حشمت را بسیار از آفتاب جمال بر مدار چه اگر حق تعالی دیده ها را ظاهر بودی (مردم او را می دیدند) هرگز او را چنان که می پرستند نپرستیدندی. بعد از آن هر روز یک نوبت بار دادی (عقدالعلی، ص ۱۱۸).
چون نهال سلطنت پای گرفت بر آن می شود که سایه قدرت خود را بر همه جا و همه کس بگستراند و مدعیان را هرچند که بدو نزدیک باشند در این راه بیگانه انگارد که گفته اند: «المک عقیم ولا ارحام بین الملوک و بین احد» ـ در ملک و سلطنت نسبت سودی ندارد و میان شاهان و هیچ کس پیوندی برقرار نیست ـ (راحهالصدور، ص ۲۱۶) و این نکته ای است که از دیرباز بر اندیشه ارباب قدرت حاکم بوده است: «همای شبی نشسته بود دلتنگ. دایه روی به وی کرد و گفت چرا دلتنگی؟ همای گفت مرا حادثه ای واقع شده که هیچ کس را شایان گفتن نیست. دایه گفت با من بگوی تا مگر غم آن توانم خوردن. همای گفت پدر، مُهر (بکارت) از من برداشت و می ترسم که نطفه متولّد شود [و] اگر پسر باشد تاج و تخت از من رباید و از پادشاهی و کامرانی بازمانم» و چون کودک زاده شد او را به صندوقی نهاد و به دست آب داد (داراب نامه طرسوسی، صص ۱۰ و ۱۱). از آنجا که نه خواست مردم در انتخاب پادشاه موثّر است و نه هیچ یک از رقیبان را همّتِ گذشتن از سلطنت است، نوعی کشمکش دائم میان زورمندان برقرار است و شعار همه این که بکش پیشتر از آن که کشته شوی «چون پادشاه یکی را از خدمتگاران در حرمت و جاه و تبَع (چاکران) و مال در مقابله و موازنه خویش دید زود از دست برباید داشت والّا خود از پای درآید» (کلیله و دمنه، ص ۸۹) این گفته حکیمانه! آنچه را که در مخیله شاهان می گذرد نمایان تر می سازد: «پادشاه که لشکر و رعیت خورَد به از پادشاه که لشکر و رعیت او را خورند و نیز گفته اند پادشاه باید تا کرکسی باشد پیرامُن او مردار نه مرداری پیرامُن او کرکس (عقدالعلی، ص ۷۵) و در چنین حالی «ثقت خردمندان به چهار کس مستحکم نگردد: ماری آشفته و ددی گرسنه و پادشاهی بی رحمت و حاکمی بی دیانت (کلیله و دمنه، ص ۳۸۵).
گمان نمی رود شیوه حکومتی جز آنچه از آن سخن رفت برای مردم آن روزگار قابل تصوّر باشد. در این تحقیق نیز بنای کار بر عیبجویی و خرده گیری نیست بلکه غرض آنست که «اجتماعیات» را در همان محدوده بنگریم و نیک و بد و شایست و ناشایست را با توجه به واقعیات مورد دقّت و توجّه قرار دهیم نه بدانسان که خود می خواهیم و مقتضیات روزگار ما می طلبد.

سیاست و سیاست زدگی

شاه بداند که:
آدمی همگنان را برای خویش خواهد و مُلک به کوشش بی نهایت به دست آید [بفرمای که طایفه ای را از نزدیکان به شمشیر خاصّه بکشند که ] تا ذات ملک باقی است زن و فرزند کم نیاید و تا ملک برقرار است خدمتکار و تجمّل متعذر ننماید (کلیله و دمنه، صص ۳۵۲ به بعد).
دربار به گردابی مهیب می ماند که با چرخش سریع خویش هر چیز و هرکس را با هر موقعیت و هر مقام به کام خویش فرومی برد، برمی کشد و درمی افکند. آنان که از دور نظاره گر این افتادن و خاستن اند آن را رقصی از سر شور و شادی انگارند و بر آن جمع رشک برند امّا آن جمع مشتی پریشان و پریشان دلند که نه امکان قرار یابند و نه راه فرار. برای آنکه خود بمانند باید که دیگران را از صحنه بیرون رانند و در این راه از سحر و افسون تا نیرنگ و توطئه و تخریب و تهدید و بدسگالی و بدخواهی و هرچه را که بتوان بدان دست یازید سود می برند تا آنجا که: «مرغ در اوج هوا و ماهی در قعر دریا و سباع در دشت از قصد بدسگالان ایمن نتواند بود (کلیله و دمنه، ص ۳۲۲).
موجی از پس موجی فرا می رسد تا خس و خاشاک مال و جاه را که مدّتی مایه شادمانی ارباب زر و زور بود به ساحل فراموشی افکند و جمعی دیگر را با خود به گرداب برد و به پایکوبی و دست افشانی وادارد و این آورد و برد تا روزگار هست بر جای خواهد بود که:

متاع کفر و دین بی مشتری نیست
گروهی آن گروهی این پسندند
سنجر کاشی

جمعی سلامت را بر کنار می بینند و گرداب نشینان را به دیده استهزاء و یا چشم ترحّم می نگرند و گروهی نیز دیده بر در دارند تا کی یکی از نزدیکان سلطان از پای درآید و زمینه برای حضور خویش فراهم بینند. اینان آنهایی هستند که: دمی برخاستن و در چشم مردمان شکوهمند و بزرگ جلوه کردن را بر عمری در کنار سلامت ماندن ترجیح می دهند و می گویند: «هر که به محلّ رفیع رسد اگرچه چون گل کوتاه زندگانی باشد عُقلا آن را عمر دراز شمرند... و آن که به خمول (گمنامی) راضی گردد اگرچه چون برگ سرو دیر پاید به نزدیک اهل فضل و مروّت وزنی نیارد (کلیه و دمنه، ص ۶۳). حلاوت سلطنت و لذّت قدرت چنان دل و جان اینان را به خود مشغول می دارد که رقیب را از بازار سیاست راندن و حتّی از میدان زندگانی به در کردن حاصل عمر و عمر جاودان شمرند و گویند:

و انّ حیاه المرء بعد عدوّه
و ان کان یوماً واحداً لکثیر

مر شربتی از پس بدسگال
بود خوشتر از عمر هفتاد سال
(کلیله و دمنه، ص ۸۸)

آری: مرگ دشمنان را به تماشا نشستن از خوشترین لحظه های حیات است. و البته این شادی دیر نپاید و دست مرگ شادی کننده را نیز به زودی دررباید. هر یک از نزدیکان به مراکز قدرت در پی آنست که بهره خویش را از این خوان یغما افزون کند و دیگران نیز برآنند که دست او را کوتاه سازند و شاه نیز پیوسته در این اندیشه است که چگونه از کشمکش آنان سود برد بناچار: «خدمتکاران سلطان در خوف و حیرت همچون همخانه مار و همخوابه شیر است که اگرچه مار خفته و شیر نهفته باشد آخر این سر برآرد و آن دهان گشاید (کلیله و دمنه، ص ۱۱۴) اینان «همه در بدکرداری استاد[ند] ودر خیانت و درازدستی چیره و دلیر (کلیله و دمنه، ص ۱۰۱) حکایتی که در ذیل می آید نمونه ای است از توطئه های درباری که پول و توطئه در کنار یکدیگر یکی را از گاه به چاه می برد و دیگری را از مرگی قطعی می رهاند: خواجه احمد فرزند نظام الملک طوسی که وزیر سلطان محمد سلجوقی بود دل بر والی همدان ـ نامش سید ابوهاشم ـ بد کرد و قصد جان او کرد به نزد سلطان رفت و گفت: اگر سید را به دست من بازدهی پانصد هزار دینار تقدیم خواهم داشت سید از این امر آگاه گشت و نهانی از راهی ناشناخته خود را از همدان به اصفهان رسانید و سلطان را دید و او را دعا گفت و مرواریدی بی همتا نثار کرد و زاری کنان گفت: خداوند عالم روا ندارد که فرزندزاده پیغمبر (ع) را به پانصد هزار دینار بفروشد اگر وزیر را به من بازدهی بنده هشتصد هزار دینار خواهد پرداخت سلطان این مبلغ را بر وزیر ترجیح نهاد و او را بدو سپرد و سید از وزیر انتقام گرفت (راحهالصدور، ۱۶۲) توطئه و ضد توطئه ای چنین بدون داشتن جاسوسانی کارآزموده در دستگاه شاهان و کارگزاران او ممکن نیست و گماشتن جاسوسان بی ثروتی هنگفت و تحصیل ثروت بدون ستم بر رعایا ناممکن می نماید. در کلیله و دمنه بهرامشاهی (ص ۱۴۹) که به استعارت سخن از زبان حیوانات رفته است از این دست حکایتها فراوان است. چون «روز به» دوست مشترک کلیله و دمنه خبر مرگ کلیله را به دمنه در زندان داد ماموریت یافت که: «فلان جای از آن من و کلیله دفینه ای (گنجینه ای) است اگر رنجی برگیری و آن را بیاری سعی تو مشکور باشد روز به برفت و بیاورد دمنه نصیب خویش برگرفت و حصّه کلیله به روز به داد! و وصایت نمود که پیوسته پیش ملک باشد و از آنچه در باب وی تنسّمی (پرس و جویی) می کند او را می آگاهاند روز به تیمار آن نکته تا روز وفات دمنه می داشت.
به هر حال بقای اطرافیان شاه بدان است که میل دل او با خویشتن دارند واین را از هر راه که ممکن باشد میسّر گردانند و آسان ترین راه زبان به چاپلوسی گشودن است و آن را نشان خرد شمردن و شاه را «نمودار عقل کل و راهبر روح قدس» نامیدن، بقای همگان را «به دوام عمر ملِک بازبسته» دانستن و «منابر اسلام را شرقاً و غرباً به فرّ و بهای القاب میمون و زینت نام مبارک شاهانشاهی مزین» خواستن و چون آزموده اند که: «مرد خردمند چرب زبان اگر خواهد، حقّی را در لباس باطل بیرون آرد و باطلی را در معرض حق فرانماید» (کلیله و دمنه، صص ۳۲ و ۲۶ و ۸۹ و ۱۴ و ۶۶) پس از سلاحی چنین چرا نباید سود جست؟!
چاپلوس آن گوید که شاه خواهد او برده سلطان است نه بنده یزدان زیرا به تجربت دریافته است که پیمودن درجات ترقّی جز با دستاویز تملّق و دروغ و ریاکاری ممکن نیست. او نیک واقف است که «هر که بنلاد (بنیان) خدمت سلطان به نصیحت و امانت و عفّت و دیانت موکد گرداند و اطراف آن را از ریا و سُمعه و ریب و خیانت مصون و منزّه دارد کار او را استقامتی صورت نبندد و مدّت عمل (کار دولتی) او را دوامی و ثباتی ممکن نگردد و... و اگر پای بر فرق کیوان نهاده است جان به سلامت نبرد» آری «در نصیحت پادشاه سلامت طلبیدن همچنان است که بر صحیفه کوثر تعلیق کرده شود (نقش بر آب زند) و کاه بیخته را به باد صرصر سپرده آید (کلیله و دمنه، صص ۳۱۴ و ۱۳۲).
استبداد شاهانه که امکان اظهارنظر صریح و صحیح را از اطرافیان سلب کرده است به همراه حسادت ها و رقابتها و توطئه های اطرافیان موجب می شود که بیان نصیحت و اظهار خیرخواهی حتّی از مخیله کسی هم نگذرد زیرا «نصیحت سبب وحشت و خدمت موجب عداوت» است (کلیله و دمنه، ص ۱۰۳).
خودکامگی، شاهان را بر آن می دارد تا در بر خلق فروبندند با این تصوّر که نشست و برخاست با این و آن هیبت را زیان دارد: «طلب علم نمی کنند و با عالمان نمی نشینند و برحجاب می افزایند» (ترجمه تلبیس ابلیس، ص ۱۱۱) غلیظان شدید برگمارند تا بار عزیزان ندهند و دست بر سینه صاحب تمیزان نهند (گلستان سعدی، ص ۴۹۱) و این دربانان خود عوامل بازدارنده ای بسیار قوی هستند که میان شاه و رعیت حتّی اگر از طبقات اشرافی جامعه باشند جدایی می افکنند. و کار به جایی می رسد که صاحبدلان به کنایه باریابی به درگاه خداوند را بسی آسان تر از دیدار شاه می دانند و می گویند: «ستایش به یقین جهانداری را که بر درگاه جلالش پرده دار ننشیند تا جویندگان فضل را درنهلد (بیرون نگذارد) (راحهالصدور، ص ۲) و خلاصه: «ان الحرّیخاف بوّاب الدّار کما یخاف عذاب النار» (تاریخ بیهقی، ص ۸۰) (آزاده از دربان چنان ترسد که از عذاب دوزخ هراسد).
و چون آزادگان خویشتن را به یک سو دیدند دو گروه در میدان سلطنت و مقرّ حکومت جولان دهند نخست مردمی پست و فرومایه که بر تحمّل انواع خواریها خویگر شده اند و در آنان از کرامت انسانی و حرمت نفسانی هیچ نمانده است و کمتر از آنند که کس بر آنان رشک برد و دیگر نیرنگبازانی بی پروا که از افتادن و خاستن و افزودن و کاستن هیچ نترسند و جز این نخواهند که عمری به سر برند و بس. (کلیله و دمنه، ص ۳۱۳ نقل به معنی)

سیاست پیشگان

منصور عبّاسی یکی از کارگزاران خویش را به دربار فراخواند.
- عذر خواست و درآمدن کوتاهی کرد.
فرمان داد تا نامه ای نوشتند بدین مضمون:

که اگر با تمام اندام، آمدن برای او دشوار است
او را تخفیف دهیم «باید که سر او بی تن به درگاه آرند»
(کلیله و دمنه، ص ۲۲، نقل به معنی)

این، سخن گفتنِ خلیفه ای است که خود را جانشین پیامبر (ص) و از دودمان او می داند! از چیست که از مکارم اخلاق نبوی در وجود اینان کمتر اثری نمانده است؟ آیا این طغیان نتیجه احساس بی نیازی است که: «انّ الاانسان لَیطغی اَنْ رآه استغنی» «آدمی طاغی شود و پای از حد بنهد چون بیند که توانگر شده» (روض الجنان، ج ۲۰، ص ۳۳۷) و یا به فسادِ زاییده از قدرت گرفتار آمده اند؟ و یا نه اینان بزدلانی ترسو بیش نیستند که با هیاهوی بسیار و در بر خلق بستن و اعمال قدرت و خودکامگی، پرده بر عیب نهان خویش می پوشند و با تحقیر زیردستان در پی کسب عظمت و ناموس خویشتن اند؟ اینها همه هست و عوامل آشکار و نهان دیگری نیز می تواند مطرح باشد امّا استبداد مطلق و نتایج شوم آن را به دروغ امری دینی و برخاسته از شریعت تلقّی کردن و حتّی فجایع و پلیداندیشی های خود را به خدا نسبت دادن مساله ای تامل انگیز است که نمی توان آسان از کنار آن گذشت. خار خار دیگری نیز خواننده آثار ادبی و تاریخی و حتّی تفسیری همه قرون و ازجمله قرن ششم هجری را که موضوع مطالعه ماست بدین تصوّر وامی دارد که نویسندگان نخستین و راویان اخبار که کمابیش از نعمتهای مادّی بی بهره بوده اند با یاری جستن از نیروی تخیل خویش زندگانی شاهان و خلفا و حتّی پیامبران الهی را چنان وصف می کرده اند که خود آرزوی آن را داشته اند و یا اینکه شکوه حیات دنیوی را دلیلی بر عظمت مقام و مکانت آنان به حساب می آورده اند و یا آنچه را که از تورات خوانده باور کرده اند و آن را امری مسلّم انگاشته اند آیا براستی سلیمان «چندین هزار کرسی زرّین بر بساط نهاده بودی از راست و عالمان و فرزندان و پیغامبران بنی اسرائیل بنشستندی با بزرگان و از چپ عفاریت و جنّ و پری (مجمل التواریخ، ص ۲۱۱) و آیا این همان سلیمان است که از راه زنبیل بافی نان می خورد؟! درباره این نوشته ابوالفتوح رازی چه می توان گفت که: «چون سال قحط درآمد و آن سال دخلی نبود و بارانی نیامد و نباتی نرُست مردم در آن سال ذخیره ای که داشتند بخوردند و آنان که ذخیره نداشتند آمدند و از یوسف طعام خریدند به زر و سیم. سال اوّلشان به زر و درم بفروخت به نرخی که مقرّر بود و سال دوم به حلّی (زیورها) و جواهر، سال سه ام به چهار پای از اسب و استر و شتر و گاف (گاو) و گوسپند. سال چهارم به بنده و پرستار (کنیز) و ممالیک (بندگان) که داشتند و سال پنجم به ضیاع و عقار (زمین و اثاث خانه) و سرایها و املاک تا با اهل مصر هیچ چیز از مال نماند سال ششم چیزی نداشتند فرزندان را بیاوردند وبه او فروختند و طعام بستدند! سال هفتم هیچ نماند ایشان را؛ خود را به یوسف فروختند! و همه مردان و زنان بنده او شدند و او ایشان را بخرید و طعام بدادشان تا یوسف را ملکی حاصل شد که کس را نبوده بود و خزانه ای بنهاد که کس چنان ندیده بود! (روض الجنان، ج ۱۱، ص ۱۰۷) و آیا این همان یوسف صدّیق علیه السّلام است که «در خشک سال مصر سیر نخوردی تا گرسنگان فرامش نکند»؟! (گلستان سعدی، ص ۵۶۶). خلفای بنی عبّاس که بحث ما بیشتر درباره آنان و یا دست نشاندگان و سرسپردگان آنهاست مظهر تامّ و تمامی از دین ورزان بی دین و سیاست پیشگان بی سیاست اند به ظاهر شریعت دل بسته و از حقیقت آن گسسته تا اعتقاد خویش به مردم بنمایانند و پنهانی کام دل رانند. فی المثل مامون تا نشان دهد که پای بند به سنّت نبوی است میزان مَهر دخترش امّ الفضل را که به عقد نکاح حضرت جواد (ع) درمی آورد پنجاه دینار [زر] سرخ برابر با پانصد درم نقره سره که مهر فاطمه زهراست و به مَهر محمّدی مشهور است (روض الجنان، ج ۵، ص ۲۹۸) قرار می دهد امّا هفتصد هزار دینار زر سرخ خرج همین عروسی می کند! داستان را از زبان ابوالفتوح رازی بشنویم: «آنگه ـ پس از اجرای عقد ـ مامون بفرمود تا مردم بر مراتب خود بنشستند خواصّ و عوامّ که نگاهی کردیم آوازی برآمد که آواز ملّاحان را مانست.
بنگریدیم خادمان بودند که کشتی از سیم پیراسته پر از غالیه (بویی خوش مرکب از مشک و عنبر و جز آن) کرده می کشیدند به رسنها و طنابهای ابرشمین و از آن غالیه محاسن حاضران مطیب (خوشبو) کردند آنگه به سرای عوام بردند و عوام را نیز از آن نصیب کردند و بفرمود تا به هر دو سرای خان [خوان ـ سفره ] نهادند و خواصّ و عوامّ نان بخوردند و بفرمود تا هر گروهی و هر جماعتی را بر قدر مرتبه خود عطا و صله دادند و خلعت پوشیدند... بر دگر روز چون به تهنیت بازآمدند مامون بفرمود تا سه طبق بیاوردند سیمین بر هر یکی بندقها (گلوله ها)، مشک و زعفرانِ سرشته پر کرده و در میان آن خطها تعبیه کرده به اقطاعات و ولایت شهرها و دهها و یکی را خطها به خلعتها و عطاها و یکی را زر سرخ پر کرده، آن یکی بر وزراء و ندما و خواصّ نثار کردند و دیگر بر حجّاب (پرده داران) و عمّال وقوّاد (سرداران) و زربر حاشیه و خدم، هر که را از آن بندقی یا دو یا سه به دست افتاد بشکستند و آنچه در آنجا بود از خزینه و دیوان طلب کردند، بدادند او را. (روض الجنان، صص ۱۵۶ تا ۱۵۹) ولابد مامون این همه تکلّف را از آن روز به خاطر داشت که خود به خواستگاری دختر ذوالرّیاستین رفته بود و دیده که ازجمله تکلّف که فضل آن روز کرده بود یکی آن بود که چون مامون به میان سرای رسید طبقی پر کرده بود از موم به هیات مروارید گرد، هر یکی چون فندقی و در هر یکی پاره ای کاغذ، نام دیهی بر او نبشته، در پای مامون ریخت و از مردم مامون هر که از آن موم بیافت قباله آن دیه بدو فرستاد (چهار مقاله، ص ۳۴ و مجمل التواریخ، ص ۳۵۴).
این را بپذیریم یا قصّه عروسی دختر رسول خدا را: ابوبکر بیامد و گفت یا رسول الله تو اسلام من و سابقه و صحبت من دانی و آن که من پیری ام از قریش، مرا رغبت افتاده است که فاطمه را به من دهی رسول (ص) از او اعراض کرد. عمر بیامد و همان سخن که ابوبکر گفته بود بگفت رسول (ص) همان جواب داد. عبدالرحمن عوف گفت من بروم و بخواهم او را و گمان آنست که به من دهد که مرا مال بسیار است و رسول مردی درویش است و ممکن است که به مال مایل شود تا صرف کند بر بعضی کارهای خود، بیامد و خطبه کرد رسول (ص) هیچ جواب نداد او را، عبدالرحمن گمان برد که رسول (ص) برای آن توقف کرد تا او مهر معین کند گفت یا رسول الله از مهر چندین شتر و چندین گوسفند و چندین بنده و چند زر و سیم رسول (ص) خشم گرفت و دست دراز کرد و از سنگ ریزه مسجد برگرفت و در کنار عبدالرّحمن عوف ریخت و گفت: این بردار تا مالت بیشتر شود آن سنگریزه درّ و مرجان گشت. عبدالرّحمن از آنجا برون آمد خجل شده. امیرالمومنین [علی ] (ع) تا آمد به حجره رسول (ع) [و گفت ] ای رسول الله مرا رغبت افتاده است در فاطمه، رسول (ص) گشاده روی شد و گفت یا علی چیزی داری تا فاطمه را بدان به تو دهم؟ گفت مرا اسبی و شتری آبکش و تیغی و درعی است. رسول (ص) گفت: اسبت به کار باید تا بر او جهاد کنی؛ تیغ نگزیرد از او تو را تا به زدن او دفع کنی از دین خدای، شتر به کار باید تا چیزی بر او نهی. برو درع بفروش [امیرالمومنین (ع) به پانصد درم بفروخت و درمها به نزد رسول (ص) آورد] پیامبر (ص) ابوبکر را بخواند و مشتی از آن درم برگرفت و به او داد و گفت یا بابکر به بازار رو و برای دختر من فاطمه چیزی بخر که ایشان را به کار باید و مشتی دیگر برگرفت و به اسماء بنت عمیس داد و گفت برای فاطمه طیب بخر بوبکر گفت برفتم و به آن بستری خریدم از خیش مصر و نطعی ادیم و مخدّه ای ادیم لیف در او آگنده و عبایی قطوانی و قربه ای از آن آب و کوزه ای چند و سبویی چند و مطهره ای برای وضو و پرده ای پشمین و... و حصیری هجری و آسیابی و قعبی برای شیر. رسول چون در آن نگریست بگریست و سر سوی آسمان کرد و گفت بارخدایا برکت کن مرقومی را که بیشتر اثاثهای ایشان سفال است بار خدایا برکت ده آل محمد را بر جهازشان و باقی درم به ام سلمه داد و گفت نگه دار تا به وقت حاجت. چون یک ماه بر این برآمد عقیل گفت: یا برادر چرا فاطمه را بازنمی خواهی تا چشم من روشن شود.
علی گفت: حیا منع می کند مرا. ام ایمن گفت: این حدیثی باشد که به زفان زنان راست آید تا ما بگوییم [رفتند و گفتند]: علی می خواهد که فاطمه را با او دهی [امّا] حیا منع می کند او را. رسول گفت: یا علی می خواهی که جفتت را با تو دهم؟ گفت: بلی. گفت که امشب یا فردا شب ان شاءالله. آنگه ام سلمه را گفت آن درمهای فاطمه که ترا دادم بیار. بیاورد. از آنجا مشتی برگرفت و به علی داد و گفت به این گاو روغن و خرما خر و ماستینه. او برفت و بخرید و مشتی دگر برداشت و عمر را داد که به این جامه خر و طیب. برفت و بخرید چون دو ساعت از روز بگذشت همه طبخها ساخته بودند بفرمود تا در مسجد نطع ها بیفگندند و طعام بیاوردند و مردم را نان بدادند.
چون مردم متفرق شدند رسول (ص) ام سلمه را بخواند و امّ ایمن را و سوده و حفصه و زنان مهاجر و انصار را و گفت به کار فاطمه قیام کنی [کنید] و او را بیارایی [بیارایید]. امیرالمومنین علی گفت من نماز دیگر در نزدیک رسول شدم مرا گفت یا علی سازی که می باید کردن بکن که امشب اهل تو را به خانه تو خواهند آوردن. گفت: من با خانه رفتم و پاره ای ریگ نرم بیاوردم و بگستردم آن جا و چوبی فراگرفتم که از این دیوار تا آن دیوار نهادم که جامه بر او افگنند و پوست گوسپندی بود بازافگندم و مخدّه ای از لیف بود بنهادم و آنچه خریده بودند از جهاز فاطمه با خانه من آوردند. رسول اسماء بنت عمیس را بفرستاد به دختران عبدالمطلب و به زنان مهاجر و انصار که امشب فاطمه با خانه علی می شود حاضر آیی (آیید) آن زنان جمله حاضر آمده بودند. گفت: در صحبت فاطمه امشب بروی (ید) و او را به خانه علی بری (ید) و خرّمی کنی و رجزخوانی و فحش نگویی و چیزی که خدای نپسندد و تکبیر و تحمید خدای گویی. ایشان بیامدند و فاطمه را بیاراستند و حلیی که او را بود از میراث خدیجه (ره) بر او کردند و چادری در سر او دادند. آنگه [رسول (ص)] فاطمه را گفت: پیش او چون پرستار باش تا او تو را چون بنده باشد (روض الجنان، ۱۴/۲۴۷ ج).
حکایتی که در پی خواهد آمد نیز حاکی از کار متظاهرانی است که بنیاد خانه را سست می نمایند و بام می اندایند! مرتکب امری حرام می شوند امّا عملی مستحب را از یاد نمی برند چنانکه مشهور است در زمان خلیفه القائم بامرالله در عمل، طغرل سلجوقی زمام کار امور را در دست داشت و حتّی از بهر خلیفه نان پاره (جیره و...) او تعیین می کرد. طغرل هوس آن داشت که خواهر و به قولی دختر خلیفه را به عقد ازدواج درآورد عمیدالملک کندری را بر این کار گماشت و او را وکیل خود کرد خلیفه بدین کار تن نمی داد و مضایقتی می کرد عمیدالملک بر او و نایبان او سخت گرفت و در تنگنای اقتصادی قرار داد. خلیفه از سر اضطرار پذیرفت بر مهر چهارصد درم نقره و یک دینار زر، مهر سیدهالنساء فاطمه زهرا علیهاالسّلام! (راحهالصدور، صص ۱۱۰ و ۱۱۱)
رضایت که شرط اصلی ازدواج است نادیده گرفته می شود امّا اجرای سنّت نبوی که امری مستحب است فراموش نمی شود. این همان طغرل است که چون در سال ۴۴۷ به بغداد می رود برای جلب نظر توده مردم و تظاهر به دینداری نخست به در حرم و سُدّه (درگاه) شریفه نبوی می رود و شرط تعظیم و خدمت به جای می آورد! (راحهالصدور، ص ۱۰۶) و مقصود از سدّه شریفه نبوی دربار ستم آلود القائم بامراللّه است. این فرمانروایان گاه از ترسِ آن که مبادا گرد عملی مکروه بر دامانشان نشیند از آن اجتناب می کردند مثلاً «کیخسرو بن السلطان قلج ارسلان از شطرنج نشاط جوید و به وصیت دعاگوی (راوندی نویسنده راحهالصدور) هرگز به گرو نبازد (شرطبندی نمی کند) تا قمار نشود و کراهیت شرع لازم نیاید (راحهالصدور، ص ۴۱۵) و گاه چون به هنگام بازی نرد تاس همراهی نکند و به جای «سه شش سه یک برآید غضب به درجه ای کشد که هر ساعت دست به تیغ برد و ندیمان چون برگ بر درخت به خود بلرزند (چهار مقاله، ص ۶۹).
آن یک [خسرو پرویز] چون به شکار بیرون شدی از چپ و راست پانصد کنیزک به مجمر (آتشدان)های زرّین اندر، عود همی سوختندی، و هزار مرد فرّاش با مشک پیرامون آب همی ریختندی تا باد گرد نینگیزد و هزار استر و عماری نشستِ مطربان را [ساخته بودند] (مجمل التواریخ والقصص، ص ۸۰). و این یک [سلطان ملکشاه ] یک روز هفتاد آهو به تیر زد و قاعده او چنان بود که به هر شکاری که بزدی دیناری مغربی به درویش دادی (راحهالصدور، ص ۱۳۱). گاه کار دین ورزیشان چنان رونق می گیرد که بر سبزه میدان ماموری می گمارند که «انگور برای شراب انداختن فروخته نشود» (ترجمه تلبیس ابلیس، ص ۱۱۲) و گاه «خراسان و ماوراء النهر و ری و جبال (بخش مرکزی و غربی ایران) و گرگان و طبرستان و کرمان و سپاهان و خوارزم و نیمروز و سیستان» می کند و می سوزاند و آن می ستاند کز حدّ و شمار در می گذرد و پس از آن برای هارون الرّشید هدیه ای فراهم می آورد که: «پیش از وی کس نساخته بود و نه پس از وی بساختند (تاریخ بیهقی، ص ۵۳۶) و این هر دو کار از یک تن می رود: علی بن عیسی وزیر هارون.

نظرات کاربران
درباره کتاب اجتماعیات در ادبیات در آثار منثور فارسی قرن ششم