فیدیبو نماینده قانونی نشر نشانه و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب گربه‌های من و من

کتاب گربه‌های من و من

نسخه الکترونیک کتاب گربه‌های من و من به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب گربه‌های من و من

«...داستان گربه‌های من و من را پیش از متون صوفیه خواندم. عجب داستان خوبی است. در سمبولیک مستغرق است و می‌ترسم بسیاری از هموطنان از معانی اصلی چیزی دستگیرشان نشود...» رازی که بر غیر نگفتیم و نگوییم با دوست بگوییم که او محرم راز است

ادامه...
  • ناشر نشر نشانه
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 0.18 مگابایت
  • تعداد صفحات ۳۲ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب گربه‌های من و من

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

به مظفّرعلی

پیشگفتار

به نام خداوند فراخ بخشایش مهربان

ای مجلسیان سوز دل حافظ مسکین
از شمع بپرسید که در سوز و گداز است

«افسانه»ی رازدار و رمزدار گربه های من و من، دقیقاً پنجاه و هفت سال پیش در بهمن ۱۳۳۹، در پاریس، به یاد عزیزی بزرگ و برای تقدیم به حضرت او نوشته شد. و در تعدادی محدود، برای تقدیم به دوستانی محدود، به همت دوستی نادر و خوب، اصغر شیرازیان، در تهران به چاپ رسید. آن عزیز بزرگ سالیان سال است که زندگانی این جهانی را به پایان رسانده به دیگر رفتگان پیوسته است؛ روحش شاد و با ارواح طیّبه محشور باد! اغلب آن دوستان محدود هم جان به جان آفرین تقدیم کرده و به سرای باقی رفته اند؛ ارواح آنان نیز مشمول عنایت ازلی باد!
اکنون این شما واین «افسانه» که به همّت خانی صاحب اندیشه، آتوسا سمیعی، مدیر نشر نشانه، تجدید چاپ گشته و تقدیم می گردد.من قصد ندارم که نظریّات اجبابم را در گذشته پیرامون آن در اینجا بیان کنم. امّا تنها بخش هایی از بعضی جملاتی را که مرحوم جمالزاده، در نامه ای مرقوم فرموده است، در این جا نقل می کنم، چرا که آن به چاپ رسیده است (۱):

«...داستان گربه های من و من را پیش از متون صوفیه خواندم. عجب داستان خوبی است. در سمبولیک مستغرق است و می ترسم بسیاری از هموطنان از معانی اصلی چیزی دستگیرشان نشود...»

به درگاه خدای بزرگ دعا می کنم که این «ترس» درباره ی تو، ای دوست نادیده، خواننده ی عزیز، مصداق پیدا نکند:
یا ربّ دعای خسته دلان مستجاب کن!

رازی که بر غیر نگفتیم و نگوییم
با دوست بگوییم که او محرم راز است

یا علی!
بهمن ۱۳۹۶
محمّد جعفر معین فر (معین)

شب سیاه و تاریکی بود. هیچ جا دیده نمی شد.
همه می ترسیدند.
همه وحشت داشتند. شمعی روشن شد.
همه نور گرفتند.
همه به راه افتادند و ازشمع هم یادی نخواستند کرد.
امّا شمع همچنان می سوخت. همچنان سوخت.
سوخت و تمام شد.
دوباره همه جا سیاه شد. هیچ جا دیده نمی شد.
همه می ترسیدند. همه وحشت داشتند.
شمع مرده، که از خود مومی سوختنی باقی
گذاشته بود، دوباره سوختن آغاز کرد.
همه دوباره نور گرفتند و به راه افتادند، امّا...

پس از این که تمام حرف های مرا حسابی گوش کرد، پوزخندی زد و دست راستش را بالا آورد و به من نشان داد. آن وقت خیلی جدّی گفت: نگاه کن! درست نگاه کن!
پشت دستش سه تا قاچ بزرگ دیده می شد. دور قاچ اوّلی خون دلمه شده بود. از قاچ وسطی چرک و خون خارج شده بود و تازه به نظر می رسید. قاچ سوّمی خوب شده بود و فقط جایش باقی مانده بود.
دهنم از تعجّب باز مانده بود. می خواستم جیغ بکشم. معنی این قاچ هارا نمی فهمیدم. کمی فکر کردم و کارهای عجیب و زندگی غیرعادی او را به خاطر آوردم. پنداشتم شاید از روی عمد و قصد، خودش این کار را کرده است. چراکه انسان گاهی جدّاً از زجر دادن خوشش می آید. عدّه ای دیگران را زجر می دهند، بعضی هم خودشان را. در این کار لذّتی هست. من از آن سر در نمی آورم. ولی می گویند چنین علّتی وجود دارد. بعضی ها می گویند مرض است. در مورد او فرض را بر همین گرفتم.
مثل اینکه فکر مرا خوانده باشد، با دست چپش زیر چانه ی مرا گرفت و توی چشم هایم را نگاه کرد. چشم های مثل مخمل سیاه و صافش را خیره کرد و بعد از دقایقی نگاه لبخندی زد و همچنان ساکت ماند. من نفهمیدم با کی سروکار دارم. سرش را برگرداند به گوشه ی دیگر اطاق. به این شکل به من حالی کرد که باید نقطه ی دید او را ببینم. ناچار من هم به همان طرف خیره شدم. چیز فوق العاده ای نبود. سه چهارتا کتاب کهنه و ازهم در رفته بود و بغل آنها هم یک گربه ی پیر و زمخت و بی ریخت چمباتمه زده بود و خرخر می کرد. چیز زیادی دست گیرم نشد. نمی فهمیدم چه می خواهد بگوید. ولی در هر صورت مجبور بودم به او گوش بدهم. قرار ما بر این بود. چندین ساعت، او به حرف ها و خل بازی های من توجّه کرده بود، حالا من باید تا آخر کارهایش آرام بنشینم و این طور وانمود کنم که دارم دقّت می کنم.
یک دفعه، مثل چوپان ها که با سوت سگشان را صدا می کنند، گربه ی بی ریخت را صدا زد. به دو به دو به طرف او آمد. من خودم را عقب کشیدم. زود فهمیدم که از این کار من زده شده، خود داری کردم. گربه پرید توی بغلش. بعد مشغول شد به لیسیدن دست او. اوّل شروع کرد از قاچی که از آن چرک و خون می آمد. دلم بهم خورد و می خواستم استفراغ کنم. امّا، از روی اجبار خودم را نگه داشتم. او از این کار لذّت می برد. چشم هایش را بسته بود و انگار خواب می دید. من با وجود نفرت و ترس، به کار گربه خیره شدم. دیدم سرش را ازاین قاچ بلند کرد. بجای چرک، یک تکّه خون از آن بیرون آمد و دلمه شد. بعد شروع کرد به لیسیدن قاچ طرف راست که در آن خون دلمه شده بود. آن را حسابی لیسید. دیگر هیچ خونی باقی نماند. شد مثل قاچ طرف چپ. بعد زبانش را گشتی داد و سبیل هایش را لیسید و دوباره راهش را کشید و رفت به گوشه ی اطاق، همان جای اوّل، چمباتمه زد و به خرخر کردن مشغول شد.
این صحنه چقدر طول کشید؟ نمی دانم. داشتم از کارم پشیمان می شدم. قصّه های خودم، رنج ها و فکر و خیالم، شومی زندگی سگ وار خودم، ازیک طرف، به یادم می آمد و گندی این منظره هم، ازطرف دیگر، به آن اضافه می گشت. می خواستم دری را پیدا کنم و تا چشم های او بسته است خودم را بیرون بیندازم. انگار فکر مرا خواند. چشم هایش را باز کرد و دوباره به من خیره شد و گفت:
به این زودی خسته شدی؟ تازه اوّل داستان است. حوصله باید داشت. هرکسی چیزی می گوید. شاید هم حقّ داشته باشد. می خواهد قضایا را تنها از دریچه ی چشم خودش ببیند و قضاوت کند. تا بوده، چنین رسمی بوده. با آن نمی شود جنگ کرد. لابد خیلی چیزها شنیده ای؟ امّا بد نیست از خودم هم بشنوی. خوب گوش کن. شاید به دردت بخورد. اگر هم گوش نکردی، نخواستی به دردت بخورد، آن وقت دیگر تقصیر من نیست. یعنی میل خود تست. برای من فرقی نمی کند و علی السویّه است.
....
سپس چنین ادامه داد:
الآن، از آن تاریخ، درست بیست سال می گذرد. یا بهتر بخواهی و درست تر، بیست و دو ماه و دو روز. توی آن تقویم کهنه، که بغل دستت هست، نوشته ام. می توانی به آن نگاه کنی.
من آن موقع در روزگار جوانی بودم. یعنی آن چیزی که اسمش را جوانی می گذارند. برای اینکه من خودم درست فرقش را با قبل و بعدش نفهمیدم. ولی مقصودم این نیست. فرق نمی کند. ما مثل دیگران نباید سر اسمش دعوا داشته باشیم. هراسمی که دلت خواست برایش انتخاب کن. در هر صورت، بیست سال و دو ماه و دو روز پیش بود.
توی دلم، خیلی چیزها غنج می زد. خیلی چیزها. حالا حوصله ندارم همه اش را بگویم. برای اینکه شاید همه در این دوران از این غنج زدن ها داشته باشند. فقط برایت بگویم هنگامی که نردبانی را می دیدم، دلم می خواست از آن بالا بروم. به نظر تو مسخره است؟ باشد! ولی من این طوری بودم. از پله ی اوّل که بالا می رفتم، زیر پایم چیزهایی می دیدم که ابتدا با آنها هم سطح بودم ولی حالا بالاتر. آنها را بهتر می دیدم و ساده تر. آن وقت دلم می خواست بالاتر بروم. در پلّه ی دوّمی همین طور. می دیدم بهتر از پلّه ی اوّل می بینم. به سرم می زد بالاتر بروم. می رفتم تا پلّه ی آخر. آن وقت، می دیدم خیلی چیز ها می بینم. مردم کوچولوتر شده اند. خانه ها بهتر مشخّص می شوند. همه چیز را ساده تر می شود شناخت. عروسک ها و اسباب بازی های زیادی می بینم. نمی دانم چه قدر در این حال باقی می ماندم. وقتی تصمیم می گرفتم بهتر ببینم و یک پلّه بالاتر بروم، نردبان دیگر پلّه نداشت. این بود که دادم یک نردبان سی پلّه ای ساختند؛ چهار پلّه هم از خانه ی دو طبقه ای ما بالاتر می رفت. دیگر، هر روز کار من این شده بود، صبح به صبح از این نردبان بالا می رفتم. عقلم نمی رسید که به پلّه ی بیست و ششمی که می رسم، روی پشت بام بیایم و آسوده تر همه جا را ببینم. لا اقل، می توانم خستگی هم در کنم. روی پشت بام بهتر می توانم بایستم تا روی چوب گرد نردبان. شاید برای اینکه نردبانم سی پلّه داشت که چهارتای آن ازپشت بام بالاتر می رفت.
یک روز، خیلی خسته شده بودم. نمی دانم روی پلّه ی سی ام، چه قدر ایستاده بودم. سرم داشت گیج می خورد و نزدیک بود زمین بخورم. شروع کردم به پایین آمدن از پلّه ها. به پلّه ی بیست و ششمی که رسیدم، دیدم روی پشت بام هستم. بد نبود. موقع بهار بود. روی پشت بام کاگلی ما علف سبز شده بود. آفتاب کمی روی علف ها می تابید. روی علف ها نشستم. خیلی کیف کردم. خستگی در کردم. تاسّف خوردم که چرا تا آن رور از پشت بام غافل بوده ام. امّا، در عوض هیچ جا را نمی دیدم. از خیابان های دور و بر، از عابرینی که مثل سگ دنبال کارشان به این طرف و آن طرف پرسه می زدند و من از روی پلّه ی سی ام آنها راخوب می دیدم، دیگرحالا هیچ چیز نمی دیدم. فقط آن دور دورها، کنارساختمان های کوچک یک طبقه ای، یک ساختمان چهار طبقه ی تازه ساز به چشم می خورد. زشت نبود، امّا مثل وصله ی ناجوری بود. یک دفعه به فکرم گذشت که اگر من در آن ساختمان بودم، یک نردبان شست پلّه ای داشتم و بعد هم یک پشت بام بلند تر! ولی حالا که در آن نیستم. توی این فکر و خیال ها بودم، خیلی بی سر و صدا و آرام. یک باره، صدای ناله ای مرا حالی به حالی کرد. خوب گوش دادم. زوزه ی یک بچّه گربه بود. من از گربه خوشم نمی آمد. ازبچّگی از او می ترسیدم. برای اینکه همیشه مرا از او ترسانیده بودند. همیشه مادر بزر گم به من می گفت وقتی دیدی شب، کنار هشتی، گربه ای خواب رفته، مبادا او را بیدارکنی. چراکه اگر بیدار شود، محشر بپا می کند. من معنی این حرف ها را نمی فهمیدم، ولی همیشه ترس داشتم. کم کم، این ترس چنان شد که لازم نبود گربه ای شب کنار هشتی خوابیده باشد و من از او بترسم. در روز، در هر موقع و هرساعت، کنار هشتی یا گوشه ی اطاق پنج دری یا جای دیگر، اگر گربه ای می دیدم، از او بدم می آمد. بهتر بگویم از او می ترسیدم. تازه حساب می کردم من با گربه چه کار دارم؟ من "آدم" هستم و او گربه. خیلی بین ما فرق و تفاوت وجود دارد. همه گفته اند، از قدیم، از خیلی قدیم ها، که آدم اشرف مخلوقات است. از جنّ و پری گرفته تا فرشته و دیو و گربه، همه کوچک تر از آدم هستند. آدم به همه مسلّط است و دخلی به هیچ کدام از آنها ندارد. روی این حساب، از بغل گربه ها رد می شدم، ولی در عین حال از آنها می ترسیدم. از این رو می خواستم به این حرف بزرگتر ها شکّ کنم. امّا این فکر زیاد طول نمی کشید، برای اینکه از بغل گربه ها خیلی دور شده بودم.

نظرات کاربران درباره کتاب گربه‌های من و من