فیدیبو نماینده قانونی نوآوران سینا و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب کنارم باش

کتاب کنارم باش

نسخه الکترونیک کتاب کنارم باش به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب کنارم باش

نرگس اوایل دانشگاه برایم با غریبه‌ها فرقی نداشت و با آن‌که از قبل آشنایی مختصری داشتیم، خیلی صمیمی‌ رفتار نمی‌کرد. شیوه‌ی خاصی برای برخورد با مردم داشت و این حس را به ‌طرف مقابل القا می‌کرد که حوصله‌ای برای ایجاد رابطه ندارد. اما هر کس او را از نزدیک می‌شناخت، می‌دانست که او پشتیبان و همدمی عالی در مشکلات بود. روبروی ایستگاه اتوبوس دانشگاه ایستادم تا تاکسی بگیرم. هنوز در فکر بودم که صدای موسیقی ماشینی از بالای خیابان به گوشم رسید. من هم مانند دانشجویان دیگر دانشگاه به وجود ماشین‌هایی مثل آن عادت کرده بودم، اما باز هم سرم را به طرفش برگرداندم. ماشین مدل بالایی با سرعت از کنارم رد شد. آهی کشیدم و با خود گفتم: عقده‌ای. هنوز از من دور نشده بود که صدای لیز خوردن لاستیک روی آسفالت و صدای وحشتناک برخورد دو فلز به گوش رسید. با نگرانی برگشتم و دود غلیظی را دیدم که از سپر ماشین بلند می‌شد. دو طرف خیلی عصبانی از ماشین پیاده شدند. سری تکان دادم و تصمیم گرفتم از آن‌جا دور شوم که یکی از راننده‌‌ها را شناختم. با دیدن پسرعمویم عماد، تمام خاطرات تلخ گذشته از جلوی چشم‌هایم گذشت. با آن‌که روز اول هم او را از دور دیده بودم، هنوز به وجودش در دانشگاه عادت نداشتم. امتحان کنکور سراسری‌ام را آن‌قدر خوب داده بودم که اگر می‌دانستم عماد در این‌جا درس می‌خواند، اصلاً این دانشگاه را انتخاب نمی‌کردم. راننده‌ی هر دو ماشین با هم درگیر شدند و همان بحث‌ها و بدوبیراه‌های همیشگی شروع شد. راننده‌ی مقابل عماد، قفل فرمانش را از ماشینش درآورد و به‌طرف او حمله‌ور شد. طبق معمول مردم بیکاری که جمع شده بودند، دست‌به‌کار شدند و به طرفشان رفتند تا از هم جدایشان کنند. با وجود تمامی کدورت‌های بینمان، به سرعت به درون خاطرات دوران کودکی‌ام کشیده شدم. یاد روزی که با پول توجیبی‌هایمان بادبادک خریده بودیم، افتادم.

ادامه...
  • ناشر نوآوران سینا
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1.54 مگابایت
  • تعداد صفحات ۲۸۸ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب کنارم باش

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

فصل اول

- خررررررت!
سرم را بالا آوردم و به دسته ی کیفم نگاه کردم.
- ای بابا اینم که جر خورد.
لیلا خنده ای زد و گفت:
- بس که امروز رو شانسی!!
هر دو خم شدیم تا جزوه هایم را از کف کلاس جمع کنیم. همیشه از چشم های لیلا برق شیطنت می بارید و برای همین جلب توجه می کرد؛ درست برعکس من، از این که مرکز توجه دیگران باشد، لذت می برد؛ قدبلند و هیکل مناسبی داشت؛ چشم های درشت مشکی اش با پوست سفیدش، زیبایی خاصی به او داده بود. ابروهای خوش فرم و پیوسته اش، من را به یاد تابلوهای مینیاتور می انداخت. گونه هایش هنگام خندیدن چال می افتاد و ماهرانه بلد بود لب هایش را چطوری جمع کند که زیباتر به نظر برسد. شاید تنها عیب صورتش، بینی اش بود که کمی گرد به نظر می رسید و از زمانی که با هم آشنا شدیم، دلش می خواست آن را عمل کند. با دستش عرقش را پاک کرد و جزوه هایم را به زور در کیفم جا داد. با وجود روزهای آخر پاییز، باز هم گرمی هوا بیش ازحد انتظار بود. همه ی پنجره های کلاس را باز کرده بودیم تا شاید بادی هوس وزیدن کند و کمی خنک شویم. من هم عرق پیشانی ام را پاک کردم و با هم از روی زمین بلند شدیم. اولین سالی بود که به دانشگاه می رفتم و روز اولی که وارد آن شدم، هیجان ورود به محیطی جدید و بزرگ، روحم را به پرواز در آورد. به محض آن که قدمی در دانشگاهم گذاشتم، تفاوت آن جا را با دبیرستانم کاملاً حس کردم. از انبوه درختان کهن سال و سر به فلک کشیده ای که اکثر ساختمان ها را پنهان می کردند، لذت بردم. هوای اولین روز هم مثل بقیه روزهای سال بوی خاک نمدار می داد. آن جا خوبی های زیادی داشت که خوشحالم می کرد. اما می دانستم که دلم برای شیرینی و صمیمیت دوران دبیرستان تنگ می شود. با این حال خوش شانس بودم که با لیلا آشنا شدم. احساس غریبی به محیط دانشگاه و نبود دوستانم، باوجود لیلا کاملاً از بین رفت. در واقع گرم گرفتن هایش باعث شد که خیلی زود با هم دوست شویم. صدای غر زدن لیلا من را از فکر بیرون کشید.
- وای هوا چقدر گرمه! دیدی نرگس هم دوباره کلاس رو پیچوند؟!
شانه ام را بالا انداختم و گفتم:
- می دونی که کلاس های متفرقه زیاد می ره؛ احتمالاً دوباره ساعتاش یکی شده.
چشم هایش برق زد و با خنده جواب داد:
- جالبه که این همه انرژی داره! کلاس آشپزی که می رفت؛ حالا هم کلاس خط و موسیقی ثبت نام کرده. به نظر من دانشگاه نیاد بهتره؛ باید بشینه خونه... باور کن توی کارهای غیردرسی بیشتر استعداد داره.
از دانشگاه بیرون آمدیم و لیلا همان طور که سوییچ ماشینش را در می آورد، پرسید:
- برسونمت؟
سوار ماشین مدل بالا و کولردار شدن در این گرما وسوسه برانگیز بود. اما جواب دادم:
- نه. باید برم مطب دکتر دنبال مامانم. فکر کنم الانم دیر شده.
- خب میرسونمت مطب.
- نه راهت دور می شه؛ ول کن.
لیلا دزدگیر ماشینش را زد و با بی خیالی گفت:
- من که بی کارم؛ تعارفم ندارم؛ خود دانی.
- نه خوشگل خانم برو خونه. خداحافظ.
لیلا زبونش را دراز کرد و با ادا گفت:
- بای عزیزم.
از خیابان رد شد و نزدیک ماشینش دوباره برایم دست تکان داد. من هم دستم را برایش بالا بردم. لیلا در خانواده ای ثروتمند بزرگ شده بود که پدرش همیشه در سفر و مادرش بیرون از خانه بود. با توجه به وضع مالی خوبی که داشت، به دست آوردن خیلی چیزها برایش امری آسان بود. در واقع پدر او هم مثل بسیاری از خانواده های ثروتمند اطرافش، برای جبران محبت و دوری از فرزندش سعی می کرد خواسته های لیلا را زود برآورده کند. غافل از این که این کارها جای خالی مهر و محبت والدین را پر نمی کند. اما با این حال، لیلا لوس یا پرتوقع بار نیامده بود. فقط در لباس خریدن ولخرجی می کرد و برای شیک پوشیدن سنگ تمام می گذاشت. به قول نرگس کسی که این همه پول در اختیارش دارد، باید هم خوش سلیقه باشد. باوجود شباهت های اخلاقی ام با لیلا، خانواده هایمان کاملاً با هم متفاوت بودند. من از نظر مالی و فرهنگی مثل نرگس بودم و در یک محله زندگی می کردیم. نرگس دختر ریزنقش و ساده بود که همیشه موضوعی برای نگرانی داشت. گاهی استرسش از انجام کارهای مهم آن قدر زیاد می شد که چند بار آن کار را تکرار می کرد. قدش چند سانتی از لیلا کوتاه تر بود و کمی خمیده می ایستاد. استخوان بندی ریزی داشت که با صورت ظریف و سفیدش که همیشه از تمیزی برق می زد، هماهنگ بود. چشم های عسلی و موهای بلند بورش او را شکننده جلوه می داد. معمولاً هنگام مطالعه عینک به چشم می زد؛ برای همین از بچگی به تدریج ردی بر روی بینی اش مانده بود. گونه های برجسته اش به لب های ظریفش جلوه ی خاصی می بخشید. نرگس اوایل دانشگاه برایم با غریبه ها فرقی نداشت و با آن که از قبل آشنایی مختصری داشتیم، خیلی صمیمی رفتار نمی کرد. شیوه ی خاصی برای برخورد با مردم داشت و این حس را به طرف مقابل القا می کرد که حوصله ای برای ایجاد رابطه ندارد. اما هر کس او را از نزدیک می شناخت، می دانست که او پشتیبان و همدمی عالی در مشکلات بود. روبروی ایستگاه اتوبوس دانشگاه ایستادم تا تاکسی بگیرم. هنوز در فکر بودم که صدای موسیقی ماشینی از بالای خیابان به گوشم رسید. من هم مانند دانشجویان دیگر دانشگاه به وجود ماشین هایی مثل آن عادت کرده بودم، اما باز هم سرم را به طرفش برگرداندم. ماشین مدل بالایی با سرعت از کنارم رد شد. آهی کشیدم و با خود گفتم: عقده ای. هنوز از من دور نشده بود که صدای لیز خوردن لاستیک روی آسفالت و صدای وحشتناک برخورد دو فلز به گوش رسید. با نگرانی برگشتم و دود غلیظی را دیدم که از سپر ماشین بلند می شد. دو طرف خیلی عصبانی از ماشین پیاده شدند. سری تکان دادم و تصمیم گرفتم از آن جا دور شوم که یکی از راننده ها را شناختم. با دیدن پسرعمویم عماد، تمام خاطرات تلخ گذشته از جلوی چشم هایم گذشت. با آن که روز اول هم او را از دور دیده بودم، هنوز به وجودش در دانشگاه عادت نداشتم. امتحان کنکور سراسری ام را آن قدر خوب داده بودم که اگر می دانستم عماد در این جا درس می خواند، اصلاً این دانشگاه را انتخاب نمی کردم. راننده ی هر دو ماشین با هم درگیر شدند و همان بحث ها و بدوبیراه های همیشگی شروع شد. راننده ی مقابل عماد، قفل فرمانش را از ماشینش درآورد و به طرف او حمله ور شد. طبق معمول مردم بیکاری که جمع شده بودند، دست به کار شدند و به طرفشان رفتند تا از هم جدایشان کنند. با وجود تمامی کدورت های بینمان، به سرعت به درون خاطرات دوران کودکی ام کشیده شدم. یاد روزی که با پول توجیبی هایمان بادبادک خریده بودیم، افتادم. نور خورشید از پشت رنگ های رنگین کمان بادبادک، چشم هایم را آزرده بود. با یکی از دست هایم نخ بادبادک را نگه داشته و دیگری را سپری برای محافظت از خورشید کرده بودم. نخ را کمی کشیدم تا باد به زیر بادبادکم بیافتد و بالاتر برود. به پسر هشت ساله ای که در کنارم ایستاده بود، نیم نگاهی انداختم تا تشویق او را بشنوم. عماد با ابروهای پرپشت و چشم های قهوه ای روشنش به آسمان خیره شده بود. موهای مجعد خرمایی اش در باد تکان می خورد. خندید و گفت:
- باید نخش رو آزاد کنی... الآن می افته... بده نشونت بدم.
طنین صدای سرحال بچگانه اش در صدای باد گم شد.
وقتی به خودم آمدم، متوجه شدم که ایستاده ام و به آن ها زل زده ام. چقدر آن روزهای شاد و بدون دغدغه زود گذشت. سری تکان دادم و همان طور که درگیری آن ها را تماشا می کردم، راه افتادم. پسرعمویم به هیچ وجه کوتاه نمی آمد. می دانستم کاملاً حق با اوست اما باز هم با خودم گفتم: درست مثل پدرش بداخلاق و تندخوست. کمی از صحنه دور شدم تا بتوانم تاکسی بگیرم. سر راهم به چند دانشجوی معماری بر خوردم که به هم می گفتند:
-دیدین چی شده؟ عماد بدجوری با یارو درگیر شده...
بالاخره یک تاکسی جلوی پایم ایستاد و بدون معطلی سوار شدم. دستم را زیر چانه ام گذاشتم و به یاد گذشته افتادم. درست پنج سال پیش بود که زندگی ما زیرورو شد. آن موقع ۱۳ سالم بود و پدر و عمویم با همراه شریکشان که از دوستان دوران بچگی عمویم بود، شرکتی تاسیس کرده بودند. مدتی نگذشته بود که در دوران سودآوری شرکت، دوست عمویم سر پدرم را کلاه گذاشت و با تصاحب سرمایه شرکت به آمریکا رفت. عمویم با او در ارتباط بود اما قبول نکرد که دوستش کلاه برداری کرده و به برادر بزرگ ترش پشت کرد. خودش هم سهمی به جیب زد. از آن روز به بعد دیگر کسی اسم عمویم و خانواده اش را نیاورد ولی قضیه به این سادگی ها هم نبود. قطع رابطه ما روی اطرافیان هم تاثیر گذاشت و دودستگی ایجاد شد. اگر در مهمانی ما دعوت داشتیم آن ها نبودند و یا برعکس. پدرم تمام سرمایه اش را از دست داد و از آن همه پول تنها خانه ی پدربزرگم ماند که به ما ارث رسیده بود. مادربزرگم که او را عزیز صدایش می کردیم، خانه را برای ما خالی کرد و با وجود اصرارهای پدرم باز هم راضی نشد با ما زندگی کند و به آپارتمان کوچکی نقل مکان کرد. گاهی فکر می کنم اگر عزیز نبود، خیلی از مسائل ما و یا عمویم حل نشدنی باقی می ماند. با به یادآوردن او دلم کمی آرام گرفت. عزیز نمونه ی مادری فداکار و زنی کاردان بود؛ او بیشتر زندگی اش را برای دو پسرش گذاشت و از این کار لذت می برد. عزیز حتی یکی از کلیه هایش را به عمو داریوشم بخشیده بود. وقتی که با چشم های گرد و مشکی و صورت مهربانش به من نگاه می کرد، آرامش عجیبی در دلم حس می کردم. بینی قلمی اش با وجود سن زیادی که داشت، باز هم نمایانگر زیبایی دوران جوانی اش بود؛ در اثر بیماری و گذر زمان گونه هایش از همیشه برجسته تر به نظر می رسید؛ اما باز هم جذاب بود. هنگام راه رفتن کمی به جلو خم می شد اما وقتی در کنارش می نشستم، دلش از من هم جوان تر و درعین حال گنجینه ای از حرف ها و داستان های قدیمی بود. پدرم اصلاً به مادرش نرفته بود؛ او کاملاً چهره و اخلاق پدرش را به ارث برده بود و قدی کوتاه با هیکلی بزرگ داشت، زیاد نمی خندید و کمتر احساساتش را نشان می داد. بینی و لب های کلفتش قشنگ بود اما در قیافه ی جدی اش به چشم نمی آمد. من هم رنگ تیره ی پوستم را از او به ارث برده بودم. سرم را بالا آوردم. از خیابانی که مطب در آن قرار داشت، رد شدیم.
- آقا پیاده می شم.
کرایه را حساب کردم و با سرعت در خیابان دویدم. می دانستم که دیر رسیده ام. مادر آدمی نبود که عصبانی شود. اما با وضعیتی که داشت، خوب نبود در خیابان منتظر من بماند. چند سال پیش فهمیدیم که مادرم به سرطان مبتلا شده و بعد از جریان عمویم این خبر ضربه ی سخت دیگری به پدرم وارد کرد که باعث شد چند سال پیرتر و تمام موهایش سفید شود. نگاهم به مادرم افتاد که بر روی صندلی نگهبانی نشسته بود. به آرامی نگاهم می کرد که نفس زنان به او رسیدم.
- سلام شیرینم.
مادرم همیشه این طور صدایم می کرد.
- سلام مامان ببخشید، توی این گرما معطل شدین.
لبخند شیرینی زد که پوست سفید و روشنش را نمایان تر می کرد.
- من به دیر کردن هایت عادت دارم دخترم!
- مامان قبلاً می گفتی یک کم از خواهرم یاد بگیرم که همیشه سر وقت میاد.
مادرم که همچنان می خندید، جواب داد:
- تا حالا که هر وقت با نازی مقایست کردم فایده نداشته.
صورت گرد و نمکی ای داشت و برعکس پدرم او هنوز شادابی و سرزندگی خودش را حفظ کرده بود. به یاد نداشتم روی لبش لبخند نباشد؛ تمام حرکاتش آرام و کارهایش حساب شده بود. کمک کردم تا از روی صندلی بلند شود. خواهرم ماشین را برای ما گذاشته بود تا با آن به خانه برگردیم. مثل همیشه با شرمندگی مادرم را پشت فرمان نشاندم و همان طور که ماشین را دور می زدم فکر کردم که دیگر نباید بیشتر از این گرفتن گواهینامه ام را به تاخیر بی اندازم. کنار مادرم روی صندلی بغل نشستم و کولر را روشن کردم. نیم نگاهی به او انداختم تا مطمئن شوم می تواند رانندگی کند؛ با نگرانی پرسیدم:
- مامان دکتر چی گفت؟
- هیچی، بعد از عمل انگاری وضعم بهتره؛ دکتر که راضی به نظر می رسید.
- خدا رو شکر!
- نازی هم پشت تلفن کلی ذوق کرد. گفت خودش زنگ می زنه به شهرزاد هم خبر می ده.
یاد خواهرهایم که افتادم احساس دلگرمی و همدلی وجودم را پر کرد. خواهر بیست و هشت ساله ام شهرزاد، با شوهرش آرین و دوقلوهایش نیما و نگین در کانادا زندگی می کردند. وقتی که ده ساله بودم ازدواج کرد و خیلی زود از ما دور شد. شهناز خواهر دومم که به جز عزیز همه او را نازی صدا می کردند، خیلی از اخلاق هایش مثل پدرم بود. اگر دلش می خواست، می توانست مثل او همدم و پشتیبان خوبی باشد. باید اعتراف می کردم که هر چه می گذشت از نظر قیافه بیشتر شبیه پدرم می شد؛ اما امان از وقتی که با چیزی مخالفت داشت؛ از بس غر می زد همه را خسته می کرد؛ لب های کلفتش را جمع می کرد و با چشم های طوسی ای که از مادرم به ارث برده بود، دائم چشم غره می رفت. نازی خوشگل ترین دختر خانواده فهیم بود؛ خواستگارهای زیادی داشت و بالاخره پنج سال پیش با همسرش پویان ازدواج کرد؛ حالا یک پسر چهار ساله به نام شایان داشت. همه می دانستند که کوچک ترین نوه ی خانواده ی فهیم، خاله کوچکش را در مشت خود دارد و با کوچک ترین اشاره هر چه می خواهد از من می گیرد. اما این مسئله باعث نشده بود که لوس شود. وقتی با صورت گرد و نمکینی که از مادرم به ارث برده بود، به من نگاه می کرد، نمی توانستم به خواسته اش عمل نکنم.
زودتر از حد معمول به خانه رسیدیم. به مادرم کمک کردم تا روی تخت بخوابد و بعد به اتاقم رفتم. روبروی آینه ایستادم تا موهای فرفری ام را شانه کنم؛ هیچ خصوصیتی در قیافه ام نبود که نشان دهد به خانواده ی مادرم رفتم. هر کس من را می دید، حتی بدون دیدن جوانی های عزیز، می فهمید که کپی او هستم؛ دماغ قلمی و موهای تیره با گونه های برجسته ای که صورتم را از حالت کشیده درمی آورد. تنها تفاوتی که به نظر می آمد، مژه های بلند و برگشته ام بود که چشم های مشکی ام را درشت تر نشان می داد. روی تختم دراز کشیدم و با عذاب وجدان نیم نگاهی به درس های روی هم تلنبار شده ام کردم؛ حس قلقلک، تنبلی و دل شوره داشتم؛ بی اختیار نگاهم به بیرون از پنجره افتاد. اتاق من با دیگر اتاق ها فرق داشت؛ چون می توانستم از پنجره اش حیاط پشتی خانه را ببینم. گوشه ی سمت راست حیاط، دستشویی قرار داشت که زمانی از آن استفاده می شد. اما حالا دیگر به انباری بیل و گلدان های باغچه تبدیل شده بود. در گوشه ی دیگر آن اما یک باغچه با طراوت هم سن من بود که خودم از آن مراقبت می کردم و از همین پنجره کنارش می رفتم. اوایل به خاطر گله های مادرم هرازگاهی از در اصلی که در آشپزخانه قرار داشت، به باغچه رفت و آمد می کردم. اما حالا دیگر مادرم با این مسئله کنار آمده بود. قبل از این که با عمو داریوشم مشکل پیدا کنیم، در طبقه ی بالا زندگی می کردیم ولی حالا نازی و خانواده اش در آن جا ساکن بودند. آن موقع ها وقتی همه دورهم جمع می شدیم، زیر درخت بید مجنونی که وسط حیاط بود ناهار می خوردیم. عمویم به آن می گفت بید گرسنه؛ چون شاخه هایش روی سفره و غذاهای خوشمزه ی عزیز و مادرم فریبا، آویزان بود. طرف دیگر حیاط درخت گردویی بود که در بچگی هر وقت از دست کسی ناراحت می شدم و یا با یکی دعوایم می شد، از درخت بالا می رفتم و تا وقتی که کسی نمی آمد، همان جا می ماندم. من اسم آن را درخت قهر گذاشته بودم. تکانی خوردم و تقریباً با صدای بلندی به خودم گفتم:
- وای! چقدر امروز بهشون فکر می کنی!
از اتاق بیرون رفتم تا غذا درست کنم. چیزی نگذشت که همه از راه رسیدند.
- خاله شیرین...
شایان که آن روز با پدرش بیرون رفته بود، از دور به بغلم پرید. تا پارسال که من مدرسه می رفتم، بعدازظهرها نگهش می داشتم؛ ولی امسال نازی بدجوری به دردسر افتاده بود. می خواست به خاطر شایان دانشگاهش را رها کند که پویان راضی شد تا در نگهداری او همکاری کند.
سر شام که بودیم پدرم گفت:
- خیلی وقته به عزیز سر نزدیم.
نازی خم شد تا نمکدان را بردارد و به شوخی گفت:
- سه روز پیش اون جا بودیم!
مادرم حرف نازی را نشنیده گرفت و رو به پدرم گفت:
- امروز باهاشون حرف زدم؛ گفتن که فیروزه اینا میرن اون جا.
نازی گفت:
- باریک الله! زن عمو چه فعال شده!
پدرم با قاطعیت گفت:
- فردا میریم دیدن عزیز.
هر موقع حرفی از خانواده عمویم به میان می آمد، پدرم طوری صحبت می کرد که دیگر حرفی باقی نماند. مادرم برای آن که جو را عوض کند، گفت:
- شیرینم! امروز خانم ساغری دوباره تلفن کرد.
بشقابم را جمع کردم و بدون نگاه کردن به مادرم گفتم:
- من که گفتم نه. در ضمن می شه خواهش کنم خواستگار راه ندین تو خونه؟ من نمی خوام حالا ازدواج کنم.
مادرم با آرامش جواب داد:
- منم این رو گفتم اما انگار خیلی خوششون اومده.
شانه ام را بالا انداختم و لیوان آب شایان را پر کردم. نازی از آن طرف میز گفت:
- اینا چقدر سمجن. اگه بدونن شیرین چقدر لوس و بد اخلاقه این قدر پیله نمی شن.
پدرم دخالت کرد و گفت:
- نازی خانوم این طوری حرف نزن.
- خب راست میگم دیگه پدر!
- خیر. خواهرت خیلی هم خانومه.
با افتخار خندیدم و رو به نازیگفتم:
- به خدا نازی اگه آقا پویان از اول تو رو درست شناخته بود، عمراً نمی اومد خواستگاریت.
پدرم بلند خندید و مادرم به شایان که با لیوان آبش بازی می کرد، نگاهی انداخت و گفت:
- اون وقت دیگه یک نوه ی خوشگل مثل شایان نداشتیم.
نازی لبخندی از روی تشکر به مادرم زد و برای کمک کردن از جایش بلند شد. بعد از جمع کردن سفره و شستن ظرف ها، نازی و خانواده اش بالا رفتند و بالاخره خانه ساکت شد. روی تخت دراز کشیدم و به صدای آواز قناری هایم که عزیز برای تولد هجده سالگی ام خریده بود، گوش کردم. غلتی زدم و بعد به خواب رفتم.
***
- بلند شو شیرین. یادت رفته باید شایان رو ببری مهد.
از جا پریدم. وقتی چشمم به ساعت افتاد، به نازی بدوبیراه گفتم. خمیازه ای کشیدم و داد زدم:
- واسه چی الآن بیدارم کردی؟ ساعت هنوز هفته!
نازی سرش را داخل اتاقم آورد و گفت:
- من دارم می رم. گفتم بیدارت کنم که هم صبحانه آماده کنی هم به درسات برسی.
خنده ای از روی بدجنسی کرد و بیرون رفت. آهی کشیدم و دوباره روی تخت دراز کشیدم. حالا که بیدار شده بودم، بهتر بود درس هایم را می خواندم. چیزی به نیم ترم نمانده بود ولی تنبلی ام نمی گذاشت که از جایم تکان بخورم. ساعت هشت بود که از جا بلند شدم و به آشپزخانه رفتم. مادرم آن جا بود و قبل از من صبحانه را چیده بود. گونه اش را بوسیدم و صبح بخیر گفتم. شایان هم سر میز بود.
- شیرین، می ریم مهد باید برام بستنی بخری.
شایان وقت هایی که مادرش نبود، اسمم را خالی صدا می کرد و لذت می برد.
- باید نه. لطفاً.
- چشم؛ لطفاً؛ حالا می خری؟
- ببینم چی می شه.
چشمکی به من زد و شیرش را سر کشید.
- شیرینم! امروز کلاس نداری؟
- نه، ولی بعدازظهر یه سر می رم. باید جزوه هامو از نرگس بگیرم و به کتابخونه هم برم.
- باشه. ولی زود بیا که بریم خونه ی عزیز.
- چشم.
بلند شدم و شایان را بغل کردم. طبق معمول پوشاندن کفش شایان کلی وقت گرفت. اول دلش می خواست خودش آن ها را پا کند. ولی بعد از کلی تلاش آخرش از من کمک می گرفت تا بالاخره روی پاهای کوچکش می ایستاد و لبخند می زد. حاضر بودم ساعت ها صبر کنم تا لبخند آخر کارش را ببینم. هیچ خنده ای مانند خنده رضایت او به من انرژی نمی داد. مهدکودک شایان با خانه فاصله ی زیادی نداشت. نزدیک مهدش یک کتاب فروشی بود که من را جذب خودش می کرد. بعد از تحویل شایان به آن جا رفتم. از وقتی به یاد داشتم بوی کتاب من را مست می کرد. تنوع آن با اشکال و رنگ های مختلف من را در دنیای دیگری می برد. احساس می کردم که به این دنیا تعلق ندارم. احساس آرامش و اعتماد به نفسی که نمی دانستم از کجا می آمد، تمام وجودم را پر می کرد. در میان قفسه ها گشت می زدم و آن قدر محو تماشای اطرافم بودم که مدتی طول کشید تا متوجه خانم خوش قیافه ای شوم که با کنجکاوی به من نگاه می کرد. برای چند لحظه به هم خیره شدیم. مطمئن بودم که من را می شناسد. پیش دستی کردم و گفتم:
- ببخشید.
از کنارش رد شدم و از آن جا بیرون آمدم. در یک چشم به هم زدن به خانه برگشتم و روی مبل کنار تلفن نشستم. مادرم برایم آب طالبی آورد و با تعجب پرسید:
- شیرین جان! چرا زود برگشتی؟
آب طالبی ام را با ولع نوشیدم.
- فکر کنم یاسمن رو دیدم.
مادرم روبه رویم نشست و با چشم هایی گرد پرسید:
- واقعاً؟ کجا؟ تو رو شناخت؟
دوباره جرعه ای نوشیدم و جواب دادم:
- آره فکر کنم شناخت. تو کتاب فروشی دیدمش. بعد از اون جریان دو بار با ایمان خانه ی عزیز دیدمش. وقتی من شناختمش حتماً اونم من رو شناخته دیگه. ولی سلام نکردم.
مادرم لیوان را گرفت و گفت:
- چه کار بدی کردی! ما که با عموت اینا پدرکشتگی نداریم که به عروسش سلام نمی کنی.
سری تکان دادم:
- مامان جان من همین طوری هم به ایمان سلام نمی کردم. حالا به زنش سلام کنم. تازه ما نه عروسیش دعوت بودیم نه وقتی دخترشون آوا به دنیا اومد، رفتیم دیدنش؛ حالا یک دفعه سلام کنم که چی بشه؟
مادرم زبانش را گاز گرفت و با اخم به سمت آشپزخانه رفت. گوشی همراهم زنگ زد و عکس لیلا بر روی آن افتاد.
- سلام خوشگله.
- سلام اوه اوه! شیرین خیلی تحویل می گیری. خبری شده؟
- اختیار دارین ما که همیشه تحویل می گیریم. چه خبر؟
- هیچی، خبر خاصی ندارم.
- پس چرا این قدر شادی؟
- بالاخره آمار محیا رو درآوردم؛ فهمیدم این پسره که محیا بهش می چسبه کیه.
لیلا استاد فهمیدن این مسائل بود. نرگس همیشه به طور جدی شغل خبرنگاری را به او پیشنهاد می داد و لیلا هم با سربه سر گذاشتن او موضوع را عوض می کرد. به لیلا که از صدایش افتخار می بارید، گفتم:
- خب کیه؟
- یکی از بچه های پزشکیه، انگاری خیلی هم معروفه؛ بیشتر دخترا هم دوستش دارن. خیلی دوست دارم ببینمش.
- واقعاً؟ پس دخترخالت خوش سلیقه هم هست.
- آره انگار. می گفتن دیروز تصادف بدجوری کرده و حسابی کتک خورده.
قلبم ناگهان ریخت.
- اسمش چیه؟
- عماد فهیم. فامیلش هم با تو یکیه! اتفاقاً آمارشو درآوردن کار سختی نبود فقط باید...
بدون اینکه متوجه باشم لیلا چه می گوید، گفتم:
- باشه، باشه... ببین من باید برم.
- اوکی. بعداً می بینمت.
گوشی را قطع کردم و بی صدا به داخل اتاقم خزیدم. پس عماد در دانشگاه معروف بود. به سمت کمدم رفتم و آلبومی قدیمی را که زیر کوهی از کتاب درسی بود، بیرون کشیدم. با اشاره ای باز شد. انگار می دانست دنبال کدام عکس می گردم. عکس دسته جمعی در آلبوم خودنمایی می کرد. این عکس مربوط به عیدی بود که من یازده سال داشتم. چشمم بی اختیار به سمت عماد جلب شد. پسر شانزده ساله و سرحالی که با چشم های قهوه ای و موهای مجعد به دوربین خیره شده بود. نگاه جذاب و نافذش آن قدر زنده به نظر می رسید که انگار روبرویم ایستاده بود. هنوز هم با دیدن چشم هایش حالم عوض می شد. بزرگ شده بود و نفرتی در قلبم ازش داشتم اما نگاهش هنوز قلبم را می لرزاند. قیافه اش نه تنها تغییری نکرده بود، بلکه زیباتر هم شده بود. چهره ی سوخته اش حالتی مردانه به خود گرفته بود و طرز رفتار و حرکاتش هر کسی را مجذوب خودش می کرد. همیشه خوش لباس و آراسته بود. حتی در بچگی هم در میان بزرگسالانش جایی برای خودش باز کرده بود. بینی و دهان خوش فرمش به مادرش فیروزه و هیکل تنومندش به عمویم رفته بود. آهی کشیدم و بلند به خودم گفتم:
- مار خوش خط خال! خوب همه را توی دانشگاه گول زدی. ولی من می دونم مثل بابات خائنی.
آلبوم را بستم و روی تخت دراز کشیدم. بقیه ساعات مانند همیشه در آرامش گذشت. عصر خیلی زودتر از موعد به دانشگاه رفتم. در کتابخانه قدم می زدم که موبایلم زنگ زد. شماره ناآشنا بود. فوراً بیرون رفتم و جواب دادم. صدای نگران نازی از آن طرف گوشی می لرزید.
- شیرین باید بیای بیمارستان.
تقریباً با فریاد پرسیدم:
- مامان چیزی شده؟
- نه. عزیز...
حرف هایش مرتب در مغزم می چرخید. با سرعت از کتابخانه خارج شدم و بی توجه از عرض خیابان گذشتم. صدای ترمز ماشینی در کنارم من را از دویدن بازداشت و سپر ماشین آرام به پایم برخورد کرد. بدون نگاه به راننده، محکم روی کاپوت ماشین کوبیدم و داد زدم:
- دیوونه! کوری؟
منتظر جواب نماندم و با سرعت از آن جا دور شدم. خیلی بیشتر از حد انتظارم طول کشید تا به بیمارستان رسیدم. نگهبان بیمارستان اجازه ی ورود نمی داد.
- آقا خواهش می کنم. مادربزرگم سکته کرده. یک دقیقه می رم بالا زود برمی گردم.
- خانم نمی شه قبل شما هم کلی آدم بالا رفتن.
- ای بابا...
گوشی موبایلم زنگ زد. اسم دایی فریدم روی گوشی بود. به کلی فراموش کرده بودم که او دکتر این بیمارستان بود. گوشی را جواب دادم و بدون مقدمه گفتم:
- دایی من رو راه نمی دن. چهار ساعت جلوی در معطل شدم.
صدای محکم و باوقار دایی ام به من آرامش داد.
- دایی جان! سلامت کو؟
- سلام دایی. حال عزیز خوبه؟
- آره. به خیر گذشته. الآن میام پایین دنبالت.
گوشی را قطع کردم و نفسی از روی آسودگی کشیدم. آمدن دایی ام کمتر از ده دقیقه طول کشید. اما برای من خیلی طولانی تر از همه ی انتظارهای عمرم گذشت.
- سلام دایی!
دلم می خواست طوری سلام کنم تا نگهبان متوجه شود که نباید مانع ورود من می شد. دایی ام با روپوش سفیدی که مثل شنل پشتش تکان می خورد، به طرف ما آمد. نگهبان به او سلام کرد و من بی معطلی مستقیم از جلویش رد شدم. داخل آسانسور از دایی ام وضعیت عزیز را جویا شدم.
- الآن حالش خوبه. اما خیلی شانس آورد. نباید به خودش فشار بیاره. می دونی که چقدر عزیز سر جریان پدرت شکسته شد. انگار دوباره دیشب با عموت بدجوری بحثشون شده.
باخشم نفسم را بیرون دادم و گفتم:
- واقعاً که! از دست این عموم. دیگه داره شورش رو در میاره.

دایی ام لبش را گاز گرفت و گفت:
- ای بابا! دختر این طوری نگو. تقصیر عزیز هم هست. به جای اینکه اون ها رو آشتی بده طرف بابات رو می گیره.
دایی ام از بچگی با من مثل بزرگ ترها رفتار می کرد و عقیده داشت باید با بعضی از بچه ها این گونه رفتار کرد. هرچند که با بچه های خودش هم همین طور بود.
- حالا کسی به عمو اینا زنگ زده؟
- من گفتم سپهر به عماد زنگ بزنه.
همان طور که آسانسور بالا می رفت، زیرچشمی به دایی ام نگاه کردم. او قدبلند و هیکل روی فرمی داشت. پوست صورتش سبزه، چشم و ابروی مشکی با بینی کاملاً معمولی. اما نوع راه رفتن و وقارش جلب توجه می کرد. خط های ریزی که تازگی به خاطر کار سنگینش در کنار لبش ظاهر شده بود، او را زیباتر نشان می داد. آسانسور ایستاد و ما سریع پیاده شدیم. پدر و مادرم روی صندلی نشسته بودند و نازی هم دست شایان را گرفته بود و ازش می خواست سروصدا نکند. شایان با دیدن من دوید و به بغلم پرید. باکمال تعجب دیدم که همه ی خانواده دایی ام آن جا هستند. با همه سلام کردم و دختردایی را محکم بغل کردم. سپیده دوست دوران بچگی ام بود و ما همیشه کلی حرف با هم داشتیم. او فقط یک سال از من بزرگ تر بود؛ اما به خاطر آن که زودتر به مدرسه رفت، الآن سال سوم دانشگاهش را می گذراند؛ دختری درشت اندام و مثل زن دایی ام زیادی سفید و بی نمک بود؛ چشم های گرد و بینی معمولی اش به پدرش رفته بود؛ اما در عوض موهایش قهوه ای، پرپشت و بلند بود که خیلی زیبا به نظر می رسید. ابروهایش هم پرپشت و خوش حالت بود که وقتی آن ها را برمی داشت، بی نمکی اش خیلی نمایان نبود. جلو رفتم و به پسردایی ام سلام دادم. سپهر هم سن و سال عماد و هنوز مجرد بود. او برای من مانند برادر بود. کوچک تر که بودیم، همیشه مشکلاتش را به من می گفت و همین موضوع معمولاً باعث حسادت سپیده می شد. مادرم همیشه می گفت که زن دایی فاطمه هیچ تنوعی در بچه هایش به وجود نیاورده؛ چون سپهر هم کپی خواهرش بود و جذابیت های پدرش را هم به ارث برده بود.
- خاله شیرین بریم خونه؟
- می ریم خاله جون یک دقیقه صبر کن.
پدرم که از روی صندلی بلند شده بود گفت:
- عزیز که الآن خوابه؛ موندن شما فایده نداره؛ برید خونه شایانم خسته شده؛ من پیشش می مونم.
همه در حال بحث کردن بودند و کسی به جز من متوجه ورود خانواده ی عمویم نشد. نمی دانم چرا هر وقت این موقعیت ها پیش می آمد، من دست وپایم را گم می کردم و مثل دیوانه ها بدنم می لرزید. تا حالا به هیچ کس نگفته بودم؛ اما همیشه با ورود آن ها موجی از سرما وارد می شد و من منتظر بودم تا هر لحظه دعوای دیگری پیش بیاید. عمو و زن عمویم جلو و پسرهایش پشت سر آن ها آمدند. انگار دیگران هم این موج سرما را احساس کردند، زیرا به صورت ناگهانی سکوتی همه را فراگرفت. کسی سلام نکرد و عمویم به محض رسیدن به پدرم گفت:
- آخر کار خودت رو کردی؟ مادر رو سکته دادی؟
قبل از آن که کسی بتواند جواب بدهد، نازی جلو پرید و گفت:
- ما سکته دادیم یا شما؟ با این کلاه برداری هاتون و...
پدر نازی را به کنار هل داد و خودش هم به ما اشاره کرد که برویم. اما عمویم دست بردار
نبود و دنبالمان آمد:
- آره بایدم بری. الآن باید خودت و خانوادت رو گم به گور کنی چون اگه...
زن عمویم دخالت کرد و گفت:
- داریوش! قرار شد دعوا نکنی.
از همان جا بود که دیگر همه چیز به هم ریخت. عمویم عصبانی با زنش درگیر شد که چرا دخالت می کند و شایان با صدای بلند گریه می کرد. پدر و ایمان پسرعمویم، برای پادرمیانی جلو رفتند. سپهر هم ما خانم ها را به داخل آسانسور هل داد و دکمه ی آن را زد. در بسته شد. اما صدای دعوا به وضوح می آمد. نفهمیدم چطور به خانه رسیدیم یا شایان ساکت شد و یا من کی به خواب رفتم. تنها چیزی که همیشه یادم می ماند، گریه های بعد از آن و کابوس های تکراری بود.
***
صبح که از خواب بیدار شدم، سرم به شدت درد می کرد. دلم نمی خواست دانشگاه بروم. اما لیلا زنگ زد و کلی حرف زد تا راضی شدم. از ماشین که پیاده شدم، لیلا از پشت درخت من را گرفت و گفت:
- چرا می خواستی نیای؟

نظرات کاربران درباره کتاب کنارم باش

عالی
در 5 ماه پیش توسط aha...aki
داستان جالبیه، آدمو با خودش میبره
در 5 ماه پیش توسط h.h...aki
بد نبود فقط اینکه خیلی تکراری بود
در 4 ماه پیش توسط Nasy banoo