فیدیبو نماینده قانونی انتشارات نیلا و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب پیتزا جهان

کتاب پیتزا جهان
نمايشنامه،

نسخه الکترونیک کتاب پیتزا جهان به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب پیتزا جهان

کیا روی یک صندلی زیرِ نوری موضعی نشسته. قابِ عکسی روی پایش است که در شروع دیده نمی‌شود. اطرافِ دهانِ کیا زخمی‌ست. آثارِ خواب‌آلودگی در چهره‌اش دیده می‌شود. کیا: می‌خوام بات حرف بزنم. می‌دونم می‌پرسی بعد از این‌همه سال چرا الآن. اگه اتفاقِ امروز نبود شاید الآنَم این‌کارو نمی‌کردم... نمی‌خوام بگم تقصیرِ کی بود. فقط می‌دونم امشب می‌خوام بات حرف بزنم. [مکث. صورتش از درد درهم می‌رود. دستش را روی دهانش می‌گذارد. از داخلِ کیسه‌ای قرصی درمی‌آورد و می‌خورد] مثلاً مسکنه، ولی هرچی می‌خورم انگارنه‌انگار. وقتی پِیک‌موتوری باشی مُشت که چیزی نیست، با ماشینَم از روت رد می‌شن. هرچی تو لای پَرِ قو بزرگم کردی، تو رستوران تلافیش دراومده. کاش حداقل روزی دوسه‌تا پس‌گردنی بِهِم زده بودی برای این‌روزا. [مکث] ولی نه. نزدن دردش خیلی بیش‌تر بود... می‌بینی چه‌قدر بچه‌پُرروام؟... حق داری. ما پُررو بودیم. هم من، هم بابا. ولی تو هم قبول کن سکوتت خیلی درد داشت. من که سیزده چهارده سالَم بیش‌تر نبود ولی می‌فهمیدم بابا چه عذابی می‌کشه. [مکث] شایدَم حقّش بود... شاید خیلی بیش‌تر از اینا حقّش بود... شاید وقتی گفت طلاقت نمی‌ده باید می‌بستیش به تخت انقدر می‌زدیش که قسم بخوره دست از سَرِت برمی‌داره. [قابِ عکس را از روی پایش برمی‌دارد و به عکس خیره می‌شود] ولی تو روشِ خودتو انتخاب کردی. بدترین شکنجه برای من و بابا. سکوت. تو می‌دونستی من و بابا بدونِ زبون‌مون هیچ‌چی نیستیم. هم اینو خوب می‌دونستی، هم مهم‌تر از اون این‌که ما چه‌قدر به ورّاجی برای تو و شنیدنِ حرفای تو عادت داریم... من اون‌موقع بچه بودم!

ادامه...

بخشی از کتاب پیتزا جهان

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

نقش ها:

کیا
خانمِ طلایی (خانم طلا)
بابک
شیلا (شیلی)
پدرام (پِدی)
سیامک (سیا)

صحنه ی یکم

کیا روی یک صندلی زیرِ نوری موضعی نشسته. قابِ عکسی روی پایش است که در شروع دیده نمی شود. اطرافِ دهانِ کیا زخمی ست. آثارِ خواب آلودگی در چهره اش دیده می شود.

کیا: می خوام بات حرف بزنم. می دونم می پرسی بعد از این همه سال چرا الآن. اگه اتفاقِ امروز نبود شاید الآنَم این کارو نمی کردم... نمی خوام بگم تقصیرِ کی بود. فقط می دونم امشب می خوام بات حرف بزنم. [مکث. صورتش از درد درهم می رود. دستش را روی دهانش می گذارد. از داخلِ کیسه ای قرصی درمی آورد و می خورد] مثلاً مسکنه، ولی هرچی می خورم انگارنه انگار. وقتی پِیک موتوری باشی مُشت که چیزی نیست، با ماشینَم از روت رد می شن. هرچی تو لای پَرِ قو بزرگم کردی، تو رستوران تلافیش دراومده. کاش حداقل روزی دوسه تا پس گردنی بِهِم زده بودی برای این روزا. [مکث] ولی نه. نزدن دردش خیلی بیش تر بود... می بینی چه قدر بچه پُرروام؟... حق داری. ما پُررو بودیم. هم من، هم بابا. ولی تو هم قبول کن سکوتت خیلی درد داشت. من که سیزده چهارده سالَم بیش تر نبود ولی می فهمیدم بابا چه عذابی می کشه. [مکث] شایدَم حقّش بود... شاید خیلی بیش تر از اینا حقّش بود... شاید وقتی گفت طلاقت نمی ده باید می بستیش به تخت انقدر می زدیش که قسم بخوره دست از سَرِت برمی داره. [قابِ عکس را از روی پایش برمی دارد و به عکس خیره می شود] ولی تو روشِ خودتو انتخاب کردی. بدترین شکنجه برای من و بابا. سکوت. تو می دونستی من و بابا بدونِ زبون مون هیچ چی نیستیم. هم اینو خوب می دونستی، هم مهم تر از اون این که ما چه قدر به ورّاجی برای تو و شنیدنِ حرفای تو عادت داریم... من اون موقع بچه بودم! اگه طرفِ اونو می گرفتم برای این بود که بابا منو با خودش می برد سرِ کار... می ذاشت بشینم پشتِ ماشینش... به همین مسخرگی... [نشانه های خواب آلودگی در چشمانش دیده می شود] انگار قُرصا تازه داره اثر می کنه... آره من عصبانی بودم از دستِ تو. برای این که نمی فهمیدم چرا تو دیگه با ما حرف نمی زنی... من و بابا هردو از دستت عصبانی بودیم. شکنجه م حدّی داشت. [مکث] ولی اتفاقِ اون روز... [نمی تواند حرفش را ادامه بدهد] من کلافه شده بودم. چون هرچی پرسیدم جوابمو ندادی. ولی اصلاً فکر نمی کردم تو پَرت شی پایین. هنوزَم نمی فهمم تو چه جوری از روی نرده های به اون بلندی با هُلِ یه بچه ی چهارده ساله افتادی پایین. [مکث] من فقط می خواستم بِهِت بفهمونم که چه قدر از کارِت عصبانی ام... تو ما رو دیوونه کرده بودی. من شبا کابوس می دیدم. تو خواب می افتادم به پات التماس می کردم که فقط یه کلمه اسممو صدا کنی. ولی تو با صورتِ مثلِ سنگ فقط نگام می کردی. اون وقت من انقدر ضجّه می زدم تا از خواب می پریدم. [مکث] دردِ دهنم آروم تر شده... نکنه خوابم ببره! [پلک هایش لحظاتی روی هم می افتند ولی به سختی بازشان می کند] می خوام حتماً برات تعریف کنم... می بینی هنوزَم نمی تونم جلوی دهنمو بگیرم! [پلک هایش باز بسته می شوند و دوباره به زور بازشان می کند] نگران نباش، تا برات تعریف نکنم خوابم نمی بره.

کم کم پلک هایش بسته می شود و به خواب می رود. سکوت. تاریکی.

صحنه ی دوّم

قسمتِ پشتی یک رستورانِ فست فود به اسمِ «پیتزا جهان»، و پیاده روی جلوی آن که رو به کوچه ای بُن بست و خلوت باز می شود؛ جایی که مخصوصِ گرفتنِ سفارش های ارسال به بیرون است. در انتهای صحنه اتاقی ست که سمتِ راستش یک صندلی برای خانمِ طلایی و جلوی آن یک پیشخان است. جلوی پیشخان و کنارِ دیوارهای اتاق پُر از بسته های بزرگ و بازنشده ی قوطی های نوشابه و جعبه های دستمال کاغذی و لیوان های یک بار مصرف و... است. گویی این جا بخشی از انبارِ آشپزخانه هم هست؛ آشپزخانه ای که درست پشتِ اتاقِ منشی ست. روی دیوارِ پشتِ پیشخان، دریچه ای ست رو به آشپزخانه که غذاها را از آن جا به خانمِ طلایی می دهند. سمتِ چپِ انتهای صحنه دری ست که به آشپزخانه راه دارد. روی پیشخان ستون هایی از جعبه های خالی پیتزا دیده می شود که روی هم چیده شده اند به علاوه ی یک تلفن، یک دفتر و یک گلدان با گُل های مصنوعی. خانمِ طلایی دختری کوچک اندام و حدوداً بیست وپنج ساله است با صدایی نازک و لحنی شیرین و آهنگِ صدایی که منشی ها اغلب بعد از چند وقت منشی گری به عمد یا سهو به آن خو می گیرند (بی آن که نیازی باشد بازیگر در این لحن و آهنگ اغراق کند). او مسئولِ گرفتنِ سفارش های تلفنی «پیتزا جهان» است. امّا جلوی صحنه پیاده روی جلوی اتاقِ سفارش است با چند صندلی و شاید یک میز که جای نشستنِ پیک های موتوری غذابَر هنگامِ استراحت یا موقعِ انتظار برای سفارشِ جدید است و جلوی صندلی ها دو گلدان که در یکی کاجِ سبزرنگِ شادابی ست و قرینه ی آن از همان کاج که خشک شده و تنها چوبِ خشکی از آن باقی مانده. چراغی با قابِ آهنی می تواند از پیشانی اتاقِ سفارش آویزان باشد. یک صندوقِ زردرنگِ مخصوصِ حملِ غذا روی زمین است. ضمناً موتورسیکلتی روی صحنه دیده نمی شود.
صحنه تاریک است. صدای موسیقی ای ملایم ــ مخصوصِ رستوران ــ شنیده می شود. زنگِ تلفن به صدا درمی آید. موسیقی قطع می شود. خانمِ طلایی گوشی را برمی دارد.

صدای خانم طلایی: [در تاریکی] «پیتزا جهان»، بخشِ ارسال به بیرون، بفرمایید... اشتراک تون؟... سفارش تون؟... یه مخلوط، یه مخلوط، یه مخلوط... [معصومانه می خندد] خُب چرا یه دَفه نمی گید سه تا مخلوط؟ [گویی حرفِ تندی در جواب می شنود] نه، من... خسته نمی شم. [صدایش بغض آلود می شود] منظورِ بدی نداشتم. ببخشید اگه ناراحت تون کردم... می فرستم براتون. ممنون که با «پیتزا جهان» تماس گرفتید.

با صدای آهنگی که از گوشی تلفنِ همراهِ بابک پخش می شود، نور می آید. خانمِ طلایی دارد با دستمال کاغذی گوشه ی چشمش را خشک می کند. پدرام با چند جعبه ی پیتزا زیرِ بغلش، گوشی را به گوشش چسبانده و به صدای آن سوی خط گوش می دهد و در جواب تنها سر تکان می دهد. سیامک روبه روی خانمِ طلایی و پشت به تماشاگران با کیسه ای که داخلش چند ساندویچ و نوشابه است ایستاده و دارد از خانمِ طلایی نشانی مشتری را می گیرد. بابک و کیا روی صندلی های پیاده رو نشسته اند.

بابک: [آهنگِ شش و هشتی از گوشی اش درحالِ پخش است] خانوم طلا اون آهنگا چیه می ذاری؟ بابا آهنگو نِگا! [به پدرام، شوخ] پِدی با موبایل زیاد صحبت نکن می گن برای چیز بده!

پدرام اعتنا نمی کند.

سیامک: [درحالِ بردنِ غذای مشتری، به طعنه] کیا جون یه دَفه نمی اومدی امشب!

کیا به علامتِ شرمندگی تنها سری تکان می دهد.

بابک: [به سیامک] مهندس به جونِ خودت من امشب مهمون نداشتم خودم می بردم.
سیامک: پس دَفه ی آخرِت باشه مهمون دعوت می کنی! من رفتم.

سیامک از صحنه بیرون می رود.

بابک: [صدایش را بالا می برد که به گوشِ سیامک برسد؛ شوخ] مهمونی نیست، دوره ی آموزشیه!

کنارِ صندلی کیا یکی از آن محافظ های شیشه مانندِ صورت است که موتورسوارها روی فرمانِ موتورشان می بندند. کیا دارد با آن وَر می رود.

بابک: [به کیا؛ اشاره اش به محافظِ صورت است] حالا اینو برای چی باز کردی؟
کیا: جلومو خوب نمی دیدم. [کمی هیجان زده به بابک] چه جوری بگم بابک؟... من که فیلسوف نیستم ولی کیه که فکر نکرده باشه بالاخره باید با این زندگی لامصّب چه کار کرد. همه مون یه وقتی از خودمون اینو می پرسیم. بعضیا هرروز می پرسن. هرروز صبح وقتی دارن صبحونه می خورن. بعضیا شب موقعِ خوابیدن، بعضیا وقتی کسی رو از دست می دن... ولی همه یه روز به این نتیجه می رسیم که بهتره دیگه بِهِش فکر نکنیم. [مکث] تا حالا از خودت پرسیده ی؟ هرروز صبح می شینی پشتِ موتور، استارتو می زنی، می زنی تو دلِ ملّت. می مالی بِهِشون، می مالن بِهِت. می کوبی تو درشون، می کوبن تو زانوت. می خوری به آینه شون، لوله ی داربست از بالای وانت شون عینِ نیزه ول می شه می ره تو پهلوت. فحشو می کشن به جونت، فحشو می کشی به هفت جدّشون...

نظرات کاربران درباره کتاب پیتزا جهان

یک نمایشنامه کوتاه در عین حال جذاب .... داستانی با موضوع تنهایی ... و مناسب برای کار دانشجویی ...
در 2 ماه پیش توسط زهرا ابراهیمی راد