فیدیبو نماینده قانونی دفتر نشر فرهنگ اسلامی و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب رد نامنظمی روی برف‌ها

کتاب رد نامنظمی روی برف‌ها
مجموعه داستان

نسخه الکترونیک کتاب رد نامنظمی روی برف‌ها به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب رد نامنظمی روی برف‌ها

فکر نمی‌کرد کار به اینجاها کشیده شود. هرجا که برای تبلیغ رفته بود نصیبش از مردم بفرما بالا و التماس دعا بود. خم شد. مردم به تاسی وسط سر شیخ نگاه کردند. عمامه را برداشت. به دردِ روی سر گذاشتن نمی‌‌خورد. زیپ ساکش را باز کرد. عمامه را فرو کرد توی آن. فکر کرد شکایت کند. پشیمان شد. طالب شیرین می‌زد و حرفش به جایی نمی‌رسید. حس کرد کانون همۀ نگاه‌ها شده، حتی پسربچه‌هایی که از درخت بالا رفته بودند. پیشانی‌اش را خاراند. از آدم دل دیوانه که کسی شکایت نمی‌کند. ایستاد. انگشت اشاره‌اش را رو به آسمانِ یکدست ابری گرفت. خیلی محکم و رسا گفت: «می‌بُرم. من این درخت را از ریشه می‌برم.» حاشیۀ چشم‌های جانعلی سرخ شده بود. صدایش را خیلی بیشتر از شیخ بالا برد. تقریباً داد می‌زد. حالا همه به صورت درشت و آفتاب‌سوختۀ او نگاه می‌کردند. مگه من مرده باشم. برو رد کارت شیخ. دست از سر ما بردار. بذار کارمونو بکنیم. سکوت شکسته شده بود و حالا مردم همهمه‌وار حرف می‌زدند. تک و توکی پشت شیخ بودند. شیخ اول به چشم‌های جانعلی بعد به رگ گردنش نگاه کرد. ساکش را برداشت و رفت طرف مسجد. غروب نشست روی تک پلۀ جلوی در مسجد. با احتیاط تاهای عمامه را باز کرد. گلوله‌اش کرد. دور زانو پیچید. بی‌آنکه دلش بخواهد در آینه نظم عمامه را چک کند آن را گذاشت روی سرش. صحنۀ ظهر مدام جلوی چشمش بود. به پایین کوچه نگاه کرد، به تنۀ درختی که کج رشد کرده بود و بچه‌ها راحت از آن بالامی‌ رفتند. سروصدا و تصویر ظهر را باد با خودش برده بود. حالا صدای انبوه گنجشک‌هایی شنیده می‌شد که لای شاخه‌های درخت پنهان بودند و خودشان را برای یک شب سرد زمستانی آماده می‌کردند. خودش را تصور کرد وقتی عبا از روی شانه‌اش زمین افتاده بود. فکر کرده بود با چند سخنرانی و استدلال کار تمام است.

ادامه...

بخشی از کتاب رد نامنظمی روی برف‌ها

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



رد نامنظمی روی برف ها

محمدعلی رکنی
***
طالب، چشمک جانعلی را توی هوا قاپید. تنش را نیم وری کرد و از لای جمعیت لیز خورد جلو. دو کف دستش را بالا برد و کوبید توی سینه شیخ محمود. شیخ یک قدم به عقب تلو خورد. کنترلش را حفظ کرد اما عمامه افتاد. تای عمامه باز شد. نیم دایره ای قل خورد و تا کنار درخت سنجد رفت. همه به یکباره ساکت شدند، انگار کسی سر آدمی را بیخ تا بیخ جلوی چشمشان بریده باشد.
فکر نمی کرد کار به اینجاها کشیده شود. هرجا که برای تبلیغ رفته بود نصیبش از مردم بفرما بالا و التماس دعا بود. خم شد. مردم به تاسی وسط سر شیخ نگاه کردند. عمامه را برداشت. به دردِ روی سر گذاشتن نمی خورد. زیپ ساکش را باز کرد. عمامه را فرو کرد توی آن. فکر کرد شکایت کند. پشیمان شد. طالب شیرین می زد و حرفش به جایی نمی رسید. حس کرد کانون همه نگاه ها شده، حتی پسربچه هایی که از درخت بالا رفته بودند. پیشانی اش را خاراند. از آدم دل دیوانه که کسی شکایت نمی کند. ایستاد. انگشت اشاره اش را رو به آسمانِ یکدست ابری گرفت. خیلی محکم و رسا گفت: «می بُرم. من این درخت را از ریشه می برم.»
حاشیه چشم های جانعلی سرخ شده بود. صدایش را خیلی بیشتر از شیخ بالا برد. تقریباً داد می زد. حالا همه به صورت درشت و آفتاب سوخته او نگاه می کردند.
مگه من مرده باشم. برو رد کارت شیخ. دست از سر ما بردار. بذار کارمونو بکنیم.
سکوت شکسته شده بود و حالا مردم همهمه وار حرف می زدند. تک و توکی پشت شیخ بودند. شیخ اول به چشم های جانعلی بعد به رگ گردنش نگاه کرد. ساکش را برداشت و رفت طرف مسجد.
غروب نشست روی تک پله جلوی در مسجد. با احتیاط تاهای عمامه را باز کرد. گلوله اش کرد. دور زانو پیچید. بی آنکه دلش بخواهد در آینه نظم عمامه را چک کند آن را گذاشت روی سرش.
صحنه ظهر مدام جلوی چشمش بود. به پایین کوچه نگاه کرد، به تنه درختی که کج رشد کرده بود و بچه ها راحت از آن بالامی رفتند. سروصدا و تصویر ظهر را باد با خودش برده بود. حالا صدای انبوه گنجشک هایی شنیده می شد که لای شاخه های درخت پنهان بودند و خودشان را برای یک شب سرد زمستانی آماده می کردند. خودش را تصور کرد وقتی عبا از روی شانه اش زمین افتاده بود.
فکر کرده بود با چند سخنرانی و استدلال کار تمام است. امید داشت همه چیز با سلام و صلوات ختم به خیر شود. زانوها را جمع کرد توی سینه. سردی آهنِ درِ مسجد از پشت عبا و قبا ریخت توی تمام بدنش. دو طرف عمامه را بی خودی گرفت. روی سر جابه جایش کرد. ضرب و تقسیم که می کرد می دید علم و سوادش خیلی بیشتر از این روستاست. مطمئن بود این طور جاها حق مطلب ادا نمی شود. باید از همان اول می رفت دانشگاهی، جایی که سروکارش با جوان های باسواد باشد. لعنت خدا را به شیطان فرستاد.
زن ممدعلی از سر کوچه پیچید. باد بی رحمانه پایین چادر خاکستری و گل گلی اش را تکان می داد. نزدیک شیخ محمود که رسید چادر را زیر گلو چفت کرد.
شیخ سربه سر مردم ایجّا نِذار. ای مردم بالا چِل ساله که عید مبعث میان دور ای درخت جم می شن. خب فقط هم مردم این روستا نیستن که! از همه جا میان. خب حاجت می گیرن که میان. چرا بقیه درختا ای طوری نیستن. اگرم پولی به جانعلی می دن با رضا و رِغبت. نه خیال کنی جانعلی کیسه دوخته، نه! اینقِد داره که دلش به این درخت خوش نباشه. تازه نوش جونش. خب من خودم بچه سوممه و بعد از اونی که دخیل بستم به درخت پسر شد. بعد از دو تا دختر، پسرم شد. دیدی با این درخت درافتادی هیشکی حتی مسجدم نیومده.
سرخ و نارنجی آسمان از بین دو تکه ابر بزرگ پیدا بود. چیزی تا اذان نمانده بود. به نوک نعلین هایش نگاه کرد. نمی دانست چه به زن بگوید. استدلال های منطقی می آمد توی ذهنش، اما برایش از روز روشن تر بود که صغرا و کبرا چیدن هیچ فایده ای ندارد. زن چادر روی سرش جابه جا کرد.
از این ده برو؛ یعنی تا دیر نشده برو. خب تو شیخ خوبی هستی. ولی از من گفتن اگر کار به جاهای باریک کشیده بشه، جانعلی دست از سرت برنمی داره. خب تو هنوز اونو نمی شناسی. شیخ های قبلی هم هرکدوم باجانعلی درافتادن با آبروریزی رفتن.
همراه با آه، لااله الّااللّه گفت. بلند شد. دست راست را در حلقه عبای مشکی فرو برد. زیپ ساک را که می بست فکر کرد نباید برود. باید هرطور شده بماند و قال قضیه را بکند. ظهر با صدای بلند گفته بود: حالا می بینید من این درخت را از ریشه می کنم. مطمئن بود اگر برود همه پشت سرش خواهند گفت که چه شیخ ترسویی بود. حتی پیرمرد لاغری را که ظهر گفته بود ما چنین ملایی نمی خواهیم تصور کرد. یقین کرد که می ایستد کنار درخت و می گوید: دیدید شیخ آمد های و هویی کرد و در رفت. طرف ناامید ذهنش اما اصرار داشت که باید برود. مرتب تکرار می کرد: این ها درست بشو نیستند. زن به سمت درِ زنانه چند قدم برداشت. کوچه را ورانداز کرد. کسی نبود. برگشت. شیخ محمود شال بلند و مشکی را دور گردن مرتب کرد. زن سر پایین انداخت. خیره به نوک تیز نعلین های مشکی گفت: آشیخ یک سوالی ازتان می پرسم. تو را به صاحب این مسجد، تا زنده ای به کسی نگو.
دستی به ریش های زیر چانه کشید. چند ثانیه به چشم های زن نگاه کرد. به وضوح نگرانی را توی نگاه زن دید.
من من کنان گفت: خب گفتم که ما سه تا بچه داریم. به کوچه نگاه کرد. کسی نبود جز سگ سیاه کل رمضون که حیران ایستاده بود جلوی در خانه حشمت. باد با عبای پشمی بازی می کرد.
یک ماهه که حامله ام. ممدعلی می گه زنگوله دنبال تابوت نمی خواد. خب دستش بنده، سر کارم نمی تونه بره. فصل پسته چینی می ره تو باغا. دیگه همش تو خونه پا او وامونده نشسته. گفته می برتم شهر، پیش یه دکتر مخفی تا بچه رِ بندازم. خب شیخ می ترسم. شنیده م خیلی گنا داره. راس می گن؟
نگاه شیخ از سگ به آسمان رفت. دایره نارنجی پیدا نبود. بی آنکه به چشم های سرگردان زن نگاه کند گفت: درسته که هنوز روح به جنین دمیده نشده ولی قطعاً حرامه و قتل نفس به حساب میاد. تازه خدا خودش روزی رسانه. بچه روزیشو با خودش میاره.
حالا می باس چکار کنم خب. ممدعلی ای حرفا حالیش نیس. پاش کرده تو یه کفش. من می فمم نکنم خونه زندگی رِّ به آتِش می کشه. اینقد لگد می زنه تو پهلوم تا بچه کنده بشه.
سرِ سیمی را که حکم کلید را داشت، کشید. در تلقی کرد و باز شد.
توکل کن به خدا.
آرام قدم به حیاط گذاشت. درِ شبستان را هل داد. رفت تو. فیوز پشت در را زد. مسجد به یکباره جان گرفت. بخاری خاموش بود. عبا را محکم دور خودش پیچید. اذان بلندی گفت. نشست توی محراب. چندتایی پیرمرد و دوسه تایی جوان مهر برداشته بودند و پشت سرش نشسته بودند.
تکبیر نماز را که گفت، پشت بندش اللّه اکبر کشیده و کوتاه پیرمردها بلند شد. سلام نماز را داد. سه بار دست روی زانو زد و آرام اللّه اکبر گفت. رو به مردم ایستاد. خطبه کوتاهی خواند. مردم صلوات بی جانی فرستادند. آب دهانش را قورت داد.
آخه درخت مگه چه قدرتی داره که بعضی ها میان تمسک می کنند به آن! شماها چی فکر کردین!؟
پیرمردی پرید وسط حرف شیخ: ای درخت نظرکرده رسول اللّه است.
پیامبر خدا چرا باید به یک درخت نظر کند؟
خواست بگوید این چیزها خرافات است ولی صلاح دید بگوید: یک عده مردم را معطل این چیزها کرده اند که خلق اللّه از اصل دین بازبمانند. سعی کرد زیراب درخت را بزند. کسی گوشش بدهکار نبود. سخنرانی را تمام کرد.
بعد از نماز نشست. تکیه داد به منبر چوبی. بقیه هم دور و برش نشستند. کل رمضون گفت: به خدا شیخ، منم خیلی دلم روا نی به ای کارا، ولی با مردم که نمی شه سر جنگ داشت. چکارشون داری؟ جانعلی پیغوم داده که به شیخ بگین اگر کاری به کار ما نداشته باشه پاکت پر پیمونی به شیخ امسالی می دیم.
خیره ماند به بخاری که صدای هرهر بلندی می داد. فکر کرد آخوند نباید چشمش به دست مردم باشد. کل رمضون جلوتر خزید، سر در گوش شیخ برد و به خیال خودش آرام، ولی طوری حرف زد که همه می شنیدند چه می گوید.
پس فردا بالای ده میلیون جم می شه. جانعلی می خوا نصفشِ بده به شما.
به پنجره نگاه کرد. هوا تاریک بود. خیلی سریع پنج میلیون را جمع و تقسیم کرد: اینکه برای مرضیه دختر سه ساله اش چه بخرد. چند تومان به همسرش بدهد. قصد کرد یک تومان را تحت هر شرایطی بگذارد توی حساب دفتر تبلیغات برای روز مبادا. یک دفعه یاد سه قسط عقب مانده وام افتاد و پیامک هشداری که از بانک آمده بود. درگیری های درونی اش سر گرفتن و نگرفتن پول شدت پیدا کرده بود که جوانی دست بالا برد و گفت: حاجی یک سوالی دارم.
بفرما عزیزم.
چند سال پیش، چند سال که می گم یعنی تقریباً چار سال پیش، یک چیزی شنیدم که خیلی برام عجیب بود. چند نفر با یک آخوند سید درمی افتن. سید برا خودش کله گنده بوده ها. طرف می خواسته آبروی سیّدو ببره. قاچاقچی بودن. بچه خادمِ مسجدو می دزدن. سه هفته نگهش داشتن. قاچاقچیا پیام دادن به مردم که اگر سید با لباس، جلو در مسجد برقصه ما بچه رو آزاد می کنیم.
ناخواسته خیره شد به صورت پر از کک ومک جوان. بی صبرانه منتظر بود پایان ماجرا را بشنود. جوان موهای سرخ و وزی داشت.
خب بعد چی شد؟
حاجی اگر شما جای سید بودی چکار می کردی؟
سرها چرخید سمت شیخ. نگاه ها قفل شد روی لب و دهان محمود. نمی دانست چه تصمیمی می گرفت. یک طرف آبرویش بود و آینده اش، یک طرف هم بچه بی نوایی که گرفتار شده بود. لب پایینی اش را گاز گرفت، مقداری از ریش توی دهانش آمد.
والا من که رقص بلد نیستم.
کل رمضون خندید. پای چشمش یک عالم چروک درست شد. بعد از خنده، دهانش تا بناگوش باز ماند، انگار یادش رفته بود که خنده تمام شده.
حاجی، ولی سید جلو مسجد رقصیده. فیلمشم دارم. تو سایت هم هست. می خوای فردا بیارم ببینی.
سرما بدجوری دوید توی رگ و پوستش. بلند که شد حلقه پیر و جوان هم بلند شدند. آرام آرام رفتند کنار بخاری. کل رمضون گفت: تا بخاری خانه آماده می شه امشو بیا خانه ما.
نه، همین جا می مانم. تا دیروقت بیدارم.
کل رمضون بلافاصله گفت: پس شیخ برات پتو و غذا میارم.
همه به نوبت با او دست دادند و خداحافظی کردند. جوان مو قرمز آخرین نفری بود که خارج شد. در بزرگ شبستان را که بست شیشه ها صدای محکمی دادند. چند لحظه بعد شیخ دید که جوان توی تاریکی ایستاده و داخل را نگاه می کند. جوان برگشت و در را تا نیمه باز کرد. گردن کشید توی شبستان: راستی شیخ! قاچاقچیا بعدش بچه خادمو آزاد کردن. بعد رفت.
کل رمضون پتو و متکا و شام شیخ را آورد، به عمامه برعکس شیخ که چون لانه پرنده ای روی قالی بود نگاهی انداخت و بعد از کمی خوش وبش رفت. شام که خورد دراز کشید. جنگ درونی اش شروع شد. سعی کرد با فکر کردن به رقص سید، حواس خودش را پرت کند؛ اما بدتر شد. همین باعث شد که یقه درونش را بگیرد. باز سید کاری برای دین کرد، تو چه کردی محمود؟ نفس عمیقی کشید. از دست خودش چنان ناراحت بود که انگار همه ارادت مردم روستا به درخت تقصیر او بوده. چشمانش را بست. روزش را مرور کرد. یکهو نشست. چون دیوانه ها بلندبلند با خودش حرف می زد: اون زن راجع به سقط عمد حرف زد و تو فقط گفتی توکل کن به خدا، همین! یاد شعر علامه افتاد:

دیدی حسنا حریف این راه نئی 
دیدی حسنا ز خویش آگاه نئی

ترجیعی به صدایش داد و خواند:

آخر حسنا ز خود نکردی سفری 
آخر به حریم دل نکردی سفری

سر بر بالش گذاشت. فکر پنج میلیون تومان آمد توی ذهنش. صدای وق سگی را از پشت دیوار مسجد شنید. بعد صدای سگی که بلافاصله از دورترها آمد. بلند شد عبا را دور خودش کشید. تصمیم گرفت برود توی انباری مسجد، هرطور شده اره ای پیدا کند و کار درخت را یکسره کند. انعکاس خودش را در شیشه دید. موهای دو طرف سرش آشفته بود. ایستاد.
کجا داری می ری؟ برای چی می خوای قطعش کنی؟ تازه قطعش کردی، بعدش چی؟! پس فردا یه درخت دیگه پیدا می کنن.

نظرات کاربران درباره کتاب رد نامنظمی روی برف‌ها