فیدیبو نماینده قانونی نشر نیلوفر و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب آقای رؤیا

کتاب آقای رؤیا

نسخه الکترونیک کتاب آقای رؤیا به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب آقای رؤیا

آقای رؤیا در ایوان خانه خود، زیر آفتاب، نشسته است. او مردی بازنشسته است. با یک خدمتکار زن، در ویلایی کنار دریا، نه‌چندان دور از آگاپا، تفریحگاه ساحلی کوچکی که تابستان‌ها پر از جمعیت و زمستان‌ها سخت ملال‌آور است، زندگی می‌کند. روی میز مقابل آقای رؤیا، فنجان قهوه خالی قرار دارد، و روزنامه محلی که او آن را نمی‌خواند اما روزنامه به او، برای رویارویی با خویش، اعتماد به‌نفس می‌بخشد. آدمی به سن او، که زندگی‌اش را به وارسی کوچک‌ترین تمایلاتش، و توجیه یا محکوم کردن کوچک‌ترین واکنش‌هایش گذرانده باشد، دیگر نمی‌تواند با فراغ بال زندگی کند. برخی گمان می‌کنند که پاره‌ای از رفتارها را می‌توان نمودار وضع روحی و وجدان آسوده مردی درخور احترام دانست. ساعت ده صبح بی‌روزنامه روبروی دریا نشستن، امری معمول نیست. آقای رؤیا همسایه دیوار به‌دیواری ندارد که بتواند مراقب اعمالش باشد. اما موضوع این نیست. مدت‌هاست که آقای رؤیا دیگر نیازمند کسی نیست که به او بگوید چه بکند و چه نکند...

ادامه...
  • ناشر نشر نیلوفر
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 0.65 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۳۲ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب آقای رؤیا

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



پیشگفتار

کم وبیش به مدت بیست سال، با سرهم کردن حکایت های آقای رویا، خستگی کار را از تنم درآوردم. اکنون همه آن ها را روبه راه کرده ام و در یک جلد گرد آورده ام، باز هم می گویم، محض سرگرمی.

ر. پ.

بازنشسته

داشت خوابم می برد.

آقای رویا

۱

آقای رویا در ایوان خانه خود، زیر آفتاب، نشسته است. او مردی بازنشسته است. با یک خدمتکار زن، در ویلایی کنار دریا، نه چندان دور از آگاپا، تفریحگاه ساحلی کوچکی که تابستان ها پر از جمعیت و زمستان ها سخت ملال آور است، زندگی می کند.
روی میز مقابل آقای رویا، فنجان قهوه خالی قرار دارد، و روزنامه محلی که او آن را نمی خواند اما روزنامه به او، برای رویارویی با خویش، اعتماد به نفس می بخشد. آدمی به سن او، که زندگی اش را به وارسی کوچک ترین تمایلاتش، و توجیه یا محکوم کردن کوچک ترین واکنش هایش گذرانده باشد، دیگر نمی تواند با فراغ بال زندگی کند. برخی گمان می کنند که پاره ای از رفتارها را می توان نمودار وضع روحی و وجدان آسوده مردی درخور احترام دانست. ساعت ده صبح بی روزنامه روبروی دریا نشستن، امری معمول نیست. آقای رویا همسایه دیوار به دیواری ندارد که بتواند مراقب اعمالش باشد. اما موضوع این نیست. مدت هاست که آقای رویا دیگر نیازمند کسی نیست که به او بگوید چه بکند و چه نکند.
دانستن اینکه چرا روزنامه اش را نمی خواند، شاید خودش مسئله ای باشد گرچه چندان اهمیتی ندارد. علتش شاید خستگی باشد. شاید تنبلی. شاید خودخواهی.
ویلا، مشرف بر دریاست. روی تپه ای که شیب ملایمی دارد ساخته شده است. طبقه پایین، چهار اتاق دارد که از آن میان، دو اتاق رو به دریاست و درِ اتاق سوم و آشپزخانه به باغ، در سمت شمالی ویلا، باز می شود. در طبقه بالا، سه اتاق و یک حمام هست. اتاق کلفت رو به شمال است، اتاق آقا و اتاق دیگر که خالی است، هر دو ایوانی دارند که دریا را می توان از آنجا تماشا کرد.
آقای رویا به قایق کوچکی که در دوردست، آهسته در حرکت است، نگاه می کند. دو تن را که در قایق ایستاده اند، تشخیص می دهد. باید ماهیگیرانی باشند که تورهای خود را، با آنکه دیر است و نزدیک ظهر، در آب انداخته اند. اما شاید در زمستان روال کارشان متفاوت باشد. در سمت راست ساحل، خلیج کوچکی به چشم نمی خورد. بالای دماغه مرتفع قشنگی، با فاصله ای در حدود سه کیلومتر ــ البته به آسانی نمی توان مسافت ها را برآورد کرد ــ فانوسی قرار دارد که از فراز بیشه کوچکی از درختان کاج نمایان است. در سمت چپ، جزیره ای هست که تخته سنگ هایی به رنگ صورتی دارد. دو ماهیگیر، همچنان که سرگرم کارند، به جزیره نزدیک می شوند. شدت نور به اندازه ای است که تماشاگر صحنه، برای بهتر دیدن، باید دستش را سایبان چشمش کند اما از این کار هم نتیجه ای نمی گیرد چون درخشش آب دریا مانع دید می شود. سپس قایق در پشت جزیره کوچک پنهان می شود. آقای رویا منتظر است که قایق دوباره از آن سو نمایان شود اما در این لحظه، کلفتش او را از باغ صدا می زند. آقای رویا، بر روی ایوان خم می شود. زن، فریادکنان می گوید که نامه رسان، یک نامه سفارشی برایش آورده است.

۲

کلفت با خود می گوید اینکه هر روز مجبور است بیشتر از دو بار به طبقه بالا برود، صبح ها در حدود ساعت هشت، پس از آنکه قهوه خود را نوشید، برای بردن صبحانه «آقا» و گردگیری، و شب ها برای رفتن و خوابیدن، بیش از اندازه خسته اش می کند. او حتی بدش نمی آید که در طبقه پایین، روی نیمکت اتاق ناهارخوری که چسبیده به آشپزخانه است، بخوابد اما اربابش مخالف است. هرگز دیده نشده است که کلفتی در اتاق ناهارخوری بخوابد. وانگهی برای این کار، ناچار باید بعضی از اثاثیه آنجا را به اتاق پذیرایی منتقل کنند و بعضی از اثاثیه این اتاق را به اتاق سیگار و در این صورت دیگر نخواهند توانست به این اتاق پا بگذارند. زن به این فکر هم افتاده است که اتاق سیگار را به خود اختصاص دهد، اما آقای رویا باز هم با قاطعیت مخالفت کرده است چون در این اتاق از مهمانانی که سرزده وارد می شوند پذیرایی می کند در حالی که اتاق پذیرایی را برای دیگران نگه داشته است. و تازه این هم هرگز دیده نشده است که کلفتی در اتاق سیگار بخوابد. در آنجا دچار حمله قلبی خواهد شد، همان سرنوشتی که او ادعا می کند با بالا رفتن از پله ها در انتظارش است. وانگهی اگر تنها روزی یک بار برای نظافت خانه از پله ها بالا برود احتمال اینکه دچار چنین وضعی بشود ضعیف تر خواهد شد؟ سرنوشت کاری به کار این گونه دوراندیشی ها ندارد.
آقای رویا به کلفتش می گوید که تا لحظه ای دیگر پایین می آید. به اتاقش می رود، از روی میز کنار تختخواب، خودکاری برای امضای رسید برمی دارد و از پله ها پایین می رود و به همکف می رسد. نامه رسان در بیرون، روی پلکان جلو ساختمان منتظرش است. آقای رویا به او می گوید که داخل شود و از کلفتش می خواهد که با یک لیوان نوشابه از او پذیرایی کند. معمولاً از نامه رسانی که نامه سفارشی می آورد، چنین پذیرایی می کند. کلفت اطاعت می کند. گیرنده نامه، رسید را امضا می کند، نامه رسان بسته کوچکی را روی میز می گذارد، نوشابه را می نوشد و از آنجا می رود.
آن وقت، آقای رویا به کلفتش می گوید چرا به جای اینکه مرا از راهرو صدا کنید، زیر پنجره ام می آیید و فریاد می کشید؟ صد بار به شما گفته ام که از چنین رفتاری خوشم نمی آید. زن در پاسخ می گوید که چون در حیاط درخت انار را آب می داده این کار به نظرش آسان تر بوده است و کمتر خسته کننده. آقا با کج خلقی تکرار می کند کمتر خسته کننده، کمتر خسته کننده، خواهیم دید.
از پنجره قدّی آشپزخانه بیرون می رود، در حالی که تعداد قدم هایش را تا درخت انار می شمرد. فریاد می زند: بیست تا! سپس از درخت انار تا خانه، زیر پنجره اتاقش می رود. بیست وپنج! برمی گردد پیش کلفتش. برای رسیدن به پنجره اتاق من، باید پنج قدم بیشتر رفت. بنابراین شما بیست وپنج قدم، به علاوه بیست وپنج قدم، یعنی پنجاه قدم، به علاوه بیست قدم برای برگشتن به آشپزخانه راه رفته اید که جمعش می شود هفتاد قدم. در حالی که می توانستید بیست قدم بردارید تا مرا از اینجا صدا کنید، به علاوه بیست قدم برای اینکه بروید و آب دادن به درخت انار را تمام کنید، که این می شود چهل قدم، به علاوه بیست قدم برای برگشتن، که جمعش می شود شصت قدم. حالا می بینید که حق با من بود؟ زن می گوید تعداد قدم ها برایم مهم نیست، مهم این سه پله است. اگر آقا حساب دقیقش را می خواهند، بایستی شش پله بالا بروم و سه پله پایین بیایم. آقای رویا با خشم جواب می دهد به علاوه سه پله که باید دوباره پایین بیایید و سه پله که دوباره بالا بروید چون آبپاش را جا گذاشته اید. سپس بسته ای را که نامه رسان آورده است، برمی دارد و از آشپزخانه بیرون می رود.

۳

باغ زیبا و دلپذیر است و با در بزرگی از سمت جاده بسته می شود. ابتدا باید گذرگاهی را در پیش گرفت که به راست می پیچد و به پایین تپه می رسد. درختان میموزا بر آن سایه افکنده اند. سپس باید سربالایی را به سوی خانه، که پیرامونش را زمین صاف مرتفعی، با حاشیه ای از گیاهان مکزیکی و گل های خرزهره گرفته است پیمود. در آن بخش از ویلا که رو به دریا دارد، پلکانی هست که به ساحلی کوچک و نقلی منتهی می شود و آقای رویا هر روز آن را به دقت تمیز می کند و با شن کش هموار می سازد. دریا، وقتی که هوا توفانی است، تکه های چوب، خزه های مرده و گاهی اشیائی پلاستیکی را که خدا می داند از کجا به این نقطه کشانده شده اند، به ساحل می آورد. آقای رویا از هرچه که مایه بی نظمی شود، نفرت دارد. به خصوص به دیدن این اشیاء، بطری های خالی، لفاف ها، و ابزارهای جوراجوری که با همه بی رمقی و فرسودگی نه در آب غرق می شوند و نه دست کم می پوسند، فریادش به هوا برمی خیزد. می گوید که جهان به زودی پر از این آشغال هایی خواهد شد که او در گودالی، در میان تخته سنگی، پنهانشان می کند تا سر فرصت آن ها را بسوزاند.
آقای رویا، پس از آنکه زمین را با شن کش پاک و هموار کرد می رود و روی نیمکتی بتُنی که کمی بالای ساحل، در سایه یک درخت انجیر قرار دارد، می نشیند، سیگاری می کشد و تکرار می کند انجیر، انجیر، چه طور به ذهن کسی خطور می کند که انجیر بکارد؟ چون از سویی تنهاست و با خود حرف می زند و از سوی دیگر، از انجیر خوشش نمی آید. بااین همه، درخت در بخش عمده ای از تابستان، پر از انجیر است و دو بار میوه می دهد اما کسی آن را نمی خورد چون کلفت آقای رویا هم انجیر دوست ندارد. بنابراین، اگر ببینند که پسربچه ای آمده است و میوه می چیند، خوشحال می شوند. انجیرها به زمین می افتند و می خشکند و نظم آنجا به هم می خورد. آقای رویا خم می شود و تا جایی که می تواند میوه های خشکیده را جمع می کند و آن ها را در گودال مخصوص کیسه های پلاستیکی می اندازد.
سپس دوباره سربالایی را طی می کند و در ایوان جلو خانه، پشت یک میز آهنی می نشیند و می گوید احساس می کنم که دارم سرما می خورم. ژاکت بافتنی اش را که کلفتش روی صندلی گذاشته است، روی شانه هایش می اندازد و کتابی را هم که او برایش آورده است، باز می کند. شعرهای ویرژیل، با چاپی نفیس و ترجمه آن ها روبروی متن. آقای رویا این را هم، مثل روزنامه، نمی خواند. از جیب ژاکتش یک مشت صورت حساب بیرون می آورد و آن ها را تا وقت ناهار، به دقت بررسی می کند.
سپس نوبت به نمایش زنگی می رسد که کلفت به صدا درمی آورد. اولین باری که آقای رویا به این ویلا آمد، به دیدن زنگ بالای در آشپزخانه، گفت که این را برای اعلام ساعت غذا به صدا درخواهیم آورد. بعد، وقتی که تنها شد، دور از چشم کلفت، افزود که صدای زنگ ناهار یادآور همه دوران کودکی ام است، و ما هر وقت بتوانیم این دوران را زنده خواهیم کرد. حال، اینکه بتواند آن دوران را از این راه به دلخواه خود بازیابد، موضوع دیگری است. شاید این کار بدیل پنهانی همان و کمابیش مانند آن باشد اما پاکی و سادگی اش را از دست داده است. در این مورد اشتباه می کند و چه بهتر برای او.
اکنون ساعت دوازده ونیم است، آقای رویا از جا بلند می شود و به سوی خانه می رود. سری به آشپزخانه می زند و از کلفت می پرسد ناهار چه داریم. زن جواب می دهد ناهار چه داریم یعنی چه؟ آقا به من دستور داده است که اسکالپ با پوره سیب زمینی بپزم و من هم اسکالپ با پوره سیب زمینی پخته ام. او همیشه با این لحن جواب نمی دهد چون بعضی روزها برنامه غذایی کمی تغییر می کند. باوجوداین هر روز «ناهار چه داریم یعنی چه؟» را با لحنی تکرار می کند که دلش می خواهد پرخاشگرانه باشد اما دیگر چنین نیست چون گذشت زمان هم از تاثیر این جمله قالبی کاسته و هم اراده او را ضعیف کرده است. می تواند به پاسخی بدون تکرار این جمله رضایت دهد اما گفتن آن دیگر عادتش شده است.
آقای رویا دست هایش را به هم می مالد، بعد آن ها را در زیر شیر ظرفشویی می شوید و با کهنه مخصوص لیوان ها خشک می کند. اوایل، کلفت به این کار اعتراض می کرد، اما دیگر نمی کند. آقای رویا به اتاق ناهارخوری می رود. و کلفت برایش غذا می برد.

نظرات کاربران درباره کتاب آقای رؤیا