فیدیبو نماینده قانونی انتشارات پیدایش و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب چرا پدر تو رو نمی‌زنه راممد؟

کتاب چرا پدر تو رو نمی‌زنه راممد؟

نسخه الکترونیک کتاب چرا پدر تو رو نمی‌زنه راممد؟ به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب چرا پدر تو رو نمی‌زنه راممد؟

راممد هیچ نگفت. بلند شد. کتاب را زیر بغل زد و به بیرون پنجره نگاه کرد. بوره گاوها می‌آمد و صدای گنجشک‌ها که صدای گل‌خاتی در این میان گم شد. از پنجره به آسمان خیره شد و ابرهای سیاهی که داشتند نزدیک می‌شدند. ابرها جایی بالای طویله ایستادند. شب داشت شروع می‌شد و گاو چون شبحی در تاریکی سر انداخته و زمین را فین می‌کرد و تند‌به‌تند راه می‌‌رفت و بوره می‌کشید. وقتی گاو به گوساله که افتاده بود لیس می‌زد راممد به روزی فکر کرد که به دنیا آمده بود. اگه آدم‌ها مثل گوساله به دنیا اومده باشن از همه‌شون بدم می‌آد. برق و پشت‌بندش شَتَرَق؛ آسمان پاره شد و گنجشک‌ها توی هم گذاشتند. جابه‌جا روی دیوار روبه‌رو با فاصله نگاهش مکث می‌کرد و کمی بالاتر صدای جیک‌جیک می‌آمد. هنوز به من فکر نکرده بود و گاهی چشم‌هایش را می‌مالید؛ شاید مرا پاک کند. به حرف‌های معلم فکر کرد. اگر درست گفته باشه فردا همه می‌میریم. خب بمیریم!

ادامه...

بخشی از کتاب چرا پدر تو رو نمی‌زنه راممد؟

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



کُوزَن

پژواک کشید: «مُوُوُوُ مُوُوُ مُوُ...»
لب های نازکش تا پشت گوش هایش باز شد. گوش های والش به لرزه افتاد و دماغ پهنش سرخ شد. دانه های سفت انار را تف کرد و با آستین قهوه ای اش آب چسبیده به لب هایش را گرفت و نصفه اش را روی صخره گذاشت تا دستانش را دور دهانش لوله کند: «مُوُوُوُ مُوُوُ مُوُ...»
ناریگل پاورچین از سنگ ترکیده پشت سرش بیرون آمد. آرام در گوشش گفت: «من هم داد بزنم گُلباد؟»
چشم های گلباد درشت شد. برگشت و موهایش که پسرانه اصلاح شده بود را گرفت و به طرف سنگ ترکیده کشید. انگشت اشاره را روی لبش گذاشت و گفت: «هیس! کی گفته بیای اینجا؟ با سرخاب اومدی؟ مگه نگفته بودم نباید بیای، تا ندیدنت زودی برو قایم شو.»
ناریگل صدایش را باریک کرد و دستانش را انداخت تا گریه کند، اما گلباد دهانش را بست: «نه نه نباید کسی بدونه تو اینجایی. دختر که نباید داد بزنه. کوه که دختر نیست. اگه داد بزنی مجبور می شه دخترانه جواب بده اون وقت به نگهبانش می گه شب به دهکده کُوه تُر سرازیر کنن. اگه جیغ بکشی به کلیدر می گن. بدتر! اگه پدر بفهمه! دست چپتم داغ می زنه. این طوری دهکده خراب می شه، گاوآ می میرن، خودمونم می میریم.»
ناریگل دستانش را به کمر زد و با تکان های سر آرام گفت: «نخیرم . من که خاتون نیستم. فرار می کنم. بعدشم، کوه که فقط پسر نیس، اون تپه کوچولوها که خیلی قشنگ ترن دخترن، به اونا می گم جوابمو بِدَن...!»
گلباد مچ دستش را گرفت. نگاه ها را پایید و از تپه پایین کشید تا به کوره راه ببرد و از رودخانه ردش بکند: «این طوری اسم خاتونو نیار. می شنوِ دِهوُ خراب می کنه.»
ناریگل خودش را می زد و دمپایی هایش که برعکس پوشیده بود را با نوک پا روی زمین می کشید. سکندری خورد. سر پا ایستاد. دستش را از مشت گلباد کشید و به طرف تپه دوید تا روبه روی دره با صدای بلند فریاد بکشد: «کَمر تو بمیری یا مُو.»
باد پیراهن بلند لری ناریگل را موج می انداخت و ناریگل با دهان باز به دره خیره شده بود. انتظار به پایان رسیده بود. کوهستان با صدای ریز دخترانه ای با عشوه پژواک کشید: «مُوُوُوُ مُوُوُ مُوُ...»
ناریگل خندید و ذوقی کودکانه لب های نازکش را تا پشت گوش هایش باز کرد. لاله گوش هایش به لرزه افتادند و دماغ کشیده اش سرخ شد. دستانش را دور دهان لوله کرد تا وقتی رگ های گردنش معلوم می شود و خَرس از گوشه دو چشم سیاهش روی گونه هایش تُر می خورَد، پژواک بکشد: «مُوُوُوُ مُوُوُ مُو...»
فرار کرد. دور صخره می چرخید. بالا رفت. پایین پرید. دستش به نصفه انار روی صخره گرفت. افتاد. دانه های نیمه سفید، نیمه سرخش تا پای تپه تُر خوردند. از دست گلباد در رفت و پایین تپه به دنبال انار دوید. دمپایی اش در شیب تپه پشت پایش گیر کرد و با شکم سُرید تا به زمین های درو شده پایین تپه رسید. انار را برداشت. در دستش بود. خَرس از گوشه دو چشمش روی انار می ریخت. دانه ای در انار نمانده بود. انداختش و به کف دست هایش نگاه کرد که سنگ ریزه ها با فاصله زیر پوستش رفته بود.
هیاهوها ساکت شده بود. همه برگشته و نگاه شان را به ناریگل دوخته بودند. پسربچه ها به طرفش آمدند و دوره اش کردند. دورتر دو سه نفر گاوها را می راندند و می دویدند که برسند. دایره ای ناقص که به تپه ختم می شد دورش کشیدند تا با نگاه شان خبر کلیدر را به او بدهند و قانون را برایش توضیح دهند. سرخاب در خط آخر پشت سرشان ایستاده بود. نگاهش را از ناریگل گرفته و به این فکر می کرد که چرا او را با خودش آورد.
گلباد در دایره روبه رویش ایستاده بود و لبانش را می خورد و موهایش را می کشید و با دست راست توی سرش می زد.
«چینی کَلَیدرُ شکستی؟! ها؟!»
ناریگل پاهایش را به شکمش داده بود و درد چروک گونه هایش را در هم برده بود. حرف های پدرش، پارسال که قانون های کلیدر را برای بچه های آبادی تفسیر می کرد به یادش آمد. گفته بود: این قانون "چینی سی و چهار ساله کَلَیدرِ" و پریآل سال، وقتی پرسید چرا سی و سه ساله؟ گفته بود: سی و سه سال پیش گاو کلیدر به طویله برنگشت و همان سال خاتون ـ دخترش ـ گم شد...
داشت با خودش مرور می کرد.
... خاتون دنبالش رفت تا پیدایش کند. گرگ ومیش غروب، کوهستان را تاریک کرد و راه برگشت را از یادش برد. با صدای بلند از کوهستان خواست تا فریادش را به دهکده برساند. کنار گاو در گودالی نشسته بود و فریاد می کشید: «کُمَک.»
«کُمَک کُمَک کُمَک...»
گاو بوره می کشید و او داد می زد تا متوجه غیبتش بشوند و به دنبالش بگردند. دوباره داد کشید. صدای خاتون و گاو با عشوه تکرار می شد. در ادای آخرین کلمات، شهوتی سنگی در تُن صدایش پیچید. صدای دخترانه کوهستان به دهکده رسیده بود. مردم ردش را زدند و راه افتادند. همان شب بود که کوهستان لرزید، تا بارانی از کُوه تُر به دهکده سرازیر شود، تا گودال پر شود، تا انجیرهای وحشی از سینه اش تُر بخورند، تا بلوط ها بیفتند، تا کوه تکیده شود، تا خاتون برای همیشه زن کوه شود و هیچ وقت برنگردد و مردم در نبود کلیدر به او "کُوزَن" بگویند. تا کلیدر چند شب بعد خواب ببیند؛ مردی با هیبت سنگی و صدایی خش دار، با دخترانی که با صدای بلند در کوه فریاد می زنند عشق بازی می کند، تا فردای آن شب رفتن دخترها به کوهستان ممنوع شود.
صدای ناریگل از کوهستان پایین آمده بود. از زمین های درو شده و از کوره راه گذشته بود و خیس از رودخانه رد شده بود، کوچه باغ های انار، کنار جوجه کبوتر ها، لابه لای شاخه ها، به دهکده رسیده بود و از پشت بام خانه ها پریده و کوچه ها را پیچیده بود. در گوش مَندی نشسته بود، زبانش را زیر دندان هایش برده و چشمانش را باد کرده و از گوش دیگرش بیرون آمده بود. آرام می رفت، از کنار دیوارهای سنگی می گذشت طوری که زیر دست وپای دختر بچه ها له نشود. از روی تپاله های گاو می پرید تا به آخر کوچه رسید. دور زد و از درز دیوار به خانه کلیدر شد. به آخر کوچه رسید. آرام تر می رفت. پرده گوش هایش را جنباند و دیگر از رمق افتاده بود. استکان سفید چای را در دستش لرزاند و وادارش کرد هِناسه بزند. کلیدر تسبیح دانه سرخِ درشتش را برداشت. آنها که صدای ناله او را شنیدند می گفتند: انگار روزی که خاتون زن کوه شد. شبیه همان روز خودش را می زد.
فریاد کشید: «وای که شکسته شد. آی مردم قانون شکسته شد. دختر خُدانشناس بیدارش کَرد. مردم! بیدارش کرد.»
صدای کلیدر از همان مسیر که پژواک آمده بود به طرف کوهستان برگشت تا به گوش پسران گاوچران دهکده برسد. سرخاب با شنیدنش لرز به دلش افتاد و به ناریگل فکر کرد و به گوشتی که پشت دست راستش روییده بود.
آن وقت که صدای دخترانه کوهستان در راه بود تا به گوش کلیدر برسد، کنار کوهستان گاوها را از گوشه و کنار زمین های دروشده جمع کرده بودند و گِرد ناریگل به طرف دهکده می راندند. گلباد پیراهن گل منگلی ناریگل را گرفته بود و به دنبال خودش می کشید و پسر مندی داشت روبه رویش عقب عقب می رفت و بلند می گفت: «قانونو شکستی ها...»
و او را زد و دوباره گفت: «امشب دهو خراب می کنه.»
پسر جمشید با چوب انار به بازویش زد و پسر غارتی گفت: «هوشنگ کلیدر گفته قانون که شکسته بشه، همه می میریم. راس راسکی امشب همه می میریم؟»
با طنابی که یک سرش میخ طویله بود و سر دیگرش دور گردن گاو زرد مَندی گره خورده بود دوباره او را زدند. هوشنگ گفت: «من از مردن می ترسم. ها که حرام زاده همه مونو می کشه!»
موهایش را می کشیدند و او را می زدند. به گرده اش می زدند و به کمرش و به سرش می زدند. این اتفاق تازه ای نبود روزی که پلور را به خاطر آمدن شکمش در دِهکده می گرداندند، او را هم می زدند.
«ننه گلاب گفته وقتی از چیزی می ترسی سه بار تو هوا فوت کن و بگو: بلا به دور از جون مون...»
«این که برا جن آ بود گُودی. کوه که جن نیست. حتماً مارو می کشه. هوف هوف هوف.»
غلام که ترکه ناری چیده بود به طرف گلباد رفت و گفت: «هوی گلبادو چرا ای عجوزه رو با خودت آوُردیش ها؟ همش تقصیر توئه. باید به کلیدر بگم تو آوُردیش.»
و گلباد چنگش را در موهایش که مادر تازه پسرانه اصلاح شان کرده بود فشُرد. رگ های پشت دستش سبز شدند. دندان قروچه کرد و گفت: «به من چه. من که نآوردمش که. بعدشم...»
ردِ سرخِ خراش خرده ناخنش را روی بازوی سفید ناریگل نشان داد. ناریگل بی حال دست گلباد را گرفته بود و دمپایی ها یش را به مچ دستش کشیده بودند: «نگاه کن گرفته بودمش. از دستم فرار کرد. ببین؛ می خواستم ببرمش که...»
به دهکده که رسیدند گاوها راه شان را گرفتند و به طویله های شان رفتند. گاو گلباد کنار کوهستان تنها مانده بود. همه به سمت خانه کلیدر راه افتاده بودند و با فاصله می آمدند. بیل به دست با لباس درو می آمدند. از دور می دیدی که روی جوی وسط زمین ها درو را ول کرده اند و می آیند. عده ای نیامده بودند و عده ای هم به محض شنیدن پژواک آمده بودند اما راه شان را باز کردند که برگردند. جمشید و غارتی صندوقچه را از حیاط کلیدر آوردند و روبه روی خانه اردشیر جلو در گذاشتند. جماعت زیادی ایستاده بود تا سنت داغ اجرا شود. کوچه پر شده بود از مردمی که می خواستند داغ را ببینند. مندی بلند گفت: «غلط نکنم امشب باید هرچی به درد می خوره رو ورداریم ببریم! شاید...»
جمشید پشت دستش را گزید و گفت: «ها مندی. امشب شب آخره! باید گاوا رو هم ببریم اونا در اَمون نیستن. اگه ای بی حیا داغ بشه شاید...»
غلام دست پدرش را کشید و گفت: «تقصیر گلباد بود. گلباد اونو آوُرد کوه.»
مندی دستش را کشید و بالا برد و بلند گفت: «باید داغو بذاره وسط پیشونیش بلکنم ازِمون گذشت! شاید...»
غارتی هم بلند گفت: «ها! خدانشناس بی حیا. کلیدرُ اگه می دیدی مندی، انگار روزی که خاتون زن کوه شد، مثِ همون روز تو سر خودش می زد.»
همه می خواستند حرف بزنند. ولوله بر پا بود و هیچ کس حرفش را کامل نزده رهایش می کرد. زن جمشید گفت: «اگه رحم به دل کوه بیاد اون بی حیا رو می گیره و از خیر ما می گذره...»
جمشید سرش را زیر گوش زنش گذاشت و گفت: «اونو که می گیره.»
پوزخندی زد و بلند هوار کشید: «بلایی که بعد از خاتون سرمون آوُرد رو سرمون می آره. اون که خاتونو گرفت، دهکده رو هم خراب کرد. اما اجازه نمی دیم ناریگل رو بی صورت کنه. داغش می کنیم و با خودمون می بریمش. بذار خونه ها خراب بشه، دهکده خراب بشه. ولی دخترمونو بی ناموس نمی کنیم. فقط خدا کنه بی خاتون واسطه بشه که...»
چند زنی که آمده بودند با شنیدن اسم خاتون پچ پچه می کردند که: «یادش به خیر؛ براش عروسی نگرفتیم. وگرنه کوه ازمون دل خوش بی. کلیدر اگه گذاشته بود...»
زن مندی گفت: «ها والا اگه کلیدر می ذاشت براشون عروسی بگیریم! اگه می ذاشت عروسی بگیریم! بلکنم خاتونم ازمون دلشاد می شد.»
«برا پیرخانون هَووُ تراشیدیم، خدا کنه به دلش بشینه وگرنه...»
با دست پشت دستش زد و سرش را چرخاند: «هر کی ندونه ما که می دونیم بیگُل. خاتون نباید دلِ خوش ازمون داشته باشه وا. اگه دخترم بود براش عروسی می گرفتوم. بلکنم کلیدر...!»
با دست به گُودی که روی پشت بام ایستاده بود و تخمه می شکست اشاره کرد و ادامه داد: «می خواستوم ای عجوزه رو برا پسرم بگیرم. خدا رو شکر که...»
سقف خانه ها پر بود از پسر هایی که روی شکم دراز کشیده و دستان شان را تکیه گاه چانه شان کرده بودند و به کوچه نگاه می کردند. کلیدر آمد. زبانش را می جوید، لبانش را می خورد و با دستمال سبز، کف افتاده به ریش تُنُکش را پاک می کرد. همچنان منتظر بود و لپ هایش را می مکید تا داغ کُن به دستش برسد. سال ها پیش وقتی خواب دیده بود که کوهستان با خاتون نزدیکی می کند؛ نان گردان را برداشت و در دهکده جار زد: هر دختری به کوه بره باید داغ توی پیشانیش گذاشت. نباید بذاریم دخترامون بی صورت بشن. و آن روز همه حرفش را پذیرفتند.
عده ای که آخر ایستاده بودند صحنه را نمی دیدند و دنبال سنگی یا چیزی که رویش بایستند می گشتند. عده ای از درز بین دیوارهای اطراف بالا رفته و به دیوار چسبیده و سرشان را برگردانده بودند. می افتادند و دوباره خودشان را بالا می کشیدند و به دیوار می چسبیدند تا کلیدر را ببینند که وسط جمعیت ایستاده و به ساعت زنجیری اش نگاه می کند که از جیب جلیقه اش بیرون آورده بود و لبانش را می جوید و هی از حال می رفت و دوباره سر پاهای استخوانی اش می ایستاد و لتی لتی می خورد.
سرخاب به خانه رفته بود و از سوراخ کوچک انباری که مشرف بر کوچه بود به مردم نگاه می کرد و به این فکر می کرد که: اگر ناریگل رو با خودم نبرده بودم الان وسط کوچه نبود. دهانشُ نبسته بودن. همش تقصیر من بود. می خواست همه چیز را بگوید اما می ترسید. از گوشت روییده در پیشانی می ترسید. به خورشید سرخ که نصفه پشت کوهستان خزیده بود نگاه کرد. و به مردمی که سایه، تارشان کرده بود و به سایه های کشیده ای که پشت سرشان نزدیک می شد. مندی را و اردشیر را دید که دست و پای ناریگل را گرفته اند تا کمتر تکان بخورد. غروب خورشید و اشعه داغ ِ سرخ که به پنجره و به او می تابید را روی گونه هایش حس می کرد.
جایی که او ایستاده بود بهتر می توانستی ببینی چطور دست وپا می زند. و چطور دمپایی های پسرانه اش در هوا می چرخند و در میان جماعت گم می شوند و از آنجا بهتر می دیدی که چطور داغ رفتن دخترش را روی پیشانی اش گذاشت و چطور زبانش را می جوید و لپ ها در دهان بی دندانش مکیده می شد و از آنجا بهتر می شنیدی که با بخار شدن آب زیر پوست پیشانی و با بوی گوشت و موی سوخته می گفتند: «ها بچزونش بسا دل مون خُنَک شه. عفریته بی صورت. امشب خدا کنه...»
«بلکنم گناهش سوخته باشه. یا پیرخاتون خودت از خشم کوه حفظمون کن.»
«... به دماغ کوه برسه! یا پیشونی بدترکیبشو ببینه... بلا به دور از جون مون. وووی خدا نکنه. کوه خشمَناک نشه یه وخت، بَختِ وا شُدّشو چزوندیم! بلا به دور از جون مون...»
«گوساله زردُ قربونی خاتون اگه واسطه بشه کوه نرُمبه! ها گوساله قربونیش...»
این را مادر ناریگل گفت. بین شست و اشاره اش را پشت سر هم می گزید و فوت می کرد توی هوا. بیشتر با صدای بلندتری گفت: «بَسا کوه از ناریگل خوشش نیادُ شب اتفاقی نیوفته. ها بسا زنش نشه. ای تازه نُه سالشه...»
اشکش درآمده بود. اردشیر پدر ناریگل صدایش را بلند کرد و گفت: «ها زن! کلیدر نمی خواد دخترامون بی ناموس شَن! هیشکی ای دخترُ با ای زخم تو پیشونی نمی خواد. حتی کوه! بله خشمگینش می کنیم! بله زن. ای داغ سنگینه به دلوم. ای کاش گفته بود زنده زنده دفنش کنوم اما ای ننگ به دلوم نمی نشست. نه زن، نمی نشست. دختره بی صورت بی حیای خدانشناس...»
سرش را پایین انداخت و خرس هایش را با دستمال از گونه و ریش و چشم سرخش گرفت و آرام سر در گوش مندی گفت: «ای داغ سنگینه! ها مندی ای داغ رو دلوم سنگینه.»
کلیدر دستش را بالا برد و جمعیت ساکت شدند. کلاه سیاهش که طاسی پشت سرش را پوشانده بود برداشت و جویده و بریده بریده گفت: «ای دخترا کجان پس؟ ها کجان؟ چرا دخترا نومدن. ای عجوزه ها را چرا نآوُردین. ها چرا ناوردین؟»
زبانش را جوید و حرفش را خورد و دوباره بلند گفت: «...گوش بدین آبادی، گوش بدین. کوه یه عذابه برا دهکده. ما یه عمر با آبرو دخترامونو شوهر دادیم حالا ای کوه بیاد اونا رو ببلعه. از وقتی قانون شده که نباید به کوه برن، از همون که تو خواب بهم گفت نباید برن، از همون شنیدم باید داغ تو پیشونی شون گذاشت. حالا ای دختر بی ناموس نمی شه و باید حرفای اردشیرُ گوش آویز خودتون کنین. پدرشه! اما داغُ از بی ناموسی دخترش بیشتر می دونه. خاتون من رفت اما این بچه سال رو نمی دیم ببره. ها نمی دیم. حالا زخمشو ببندین.اردشیر بابام خودت بندازش تو صندوق. دنبال مون بیارش. یه مدت از کوه قایمش کنیم گاسَنَم بینیم چی می شه. برید خونه هاتون هرچی به درد بخوره وردارین بزنین به زمین آ. ها جانم وانستین برین وسایلو جمع کنید. مندی غارتی صندوقو ببرین خونه اَردی.»
گرگ ومیش غروب سنت اجرا شده بود و جماعت به خانه های شان می رفتند تا هر چه دارند بردارند و بروند. سرخاب در انباری قایم شده بود که همراه شان نرود. در شلوغی که داشت خلوت می شد چند بار اسمش را شنید. پدرش از کوچه و توی حیاط صدایش می کرد. همه، بچه های شان را صدا می زدند.
صدا بلند شده بود که: ها رفتم... بله اومدم... دارم می آم... می خوام کفشامو بپوشم... دمپای یام نیست خو... سرخاب بلند گفت: «ها. ها اومدوم.»
و در انباری ماند.
جماعت با راه بَلَدیه کلیدر به طرف زمین های کشاورزی حرکت کردند. داشتند دور می شدند و در کوچه که مستقیم به زمین ها می رفت، جایی که خورشید غروب کرده بود و همه چیز رنگ خاکستری گرفته بود، به درِ خانه ها می کوبیدند که زودتر بیایند. عده ای بودند که گاوها را می راندند و از در خارج می شدند و مشک به دست به جمعیت می پوستند و جوجه ها را می راندند و می دویدند و دور می شدند. گله را هی می کردند و به جمعیت اضاف می شدند. پاشنه ها را می کشیدند و دورتر می شدند. سرخاب اما نمی خواست برود. هنوز از دریچه انباری به خانه اردشیر نگاه می کرد.
اردشیر صندوقچه روی دوشش بود. بیرون آمد. ایستاد. و چند قدم جلوتر دوباره ایستاد و به عقب برگشت و بعد به مسیرش ادامه داد و رفت تا به اهالی برسد که از دهکده بیرون رفته بودند و در جاده گردوخاک می کردند و دور می شدند. اردشیر مدام برمی گشت نگاه می کرد.
سرخاب پاورچین از انباری بیرون رفت تا جایی که ناریگل را داغ زده بودند بنشیند و امشب کوهستان او را با کُوه تُر هایی که به دهکده پرتاب می کند از بین ببرد. هنوز مطمئن نبود که می خواهد بمیرد یا زنده بماند. به کوچه رفت. دمپایی های پسرانه ناریگل که در خاک افتاده بود را برداشت. فوت شان کرد و آنها را به مچ دست کشید و به کنج دیوار خزید. دستانش را دور پا حلقه کرده بود و به خاک نگاه می کرد و دمپایی ها را لمس می کرد. خیره شده بود. صدایی شنید و بیشتر خیره شد. با خودش فکر کرد شاید همه نرفته اند؟ شاید یکی از آنها که نیامده بود داغ را ببیند با مردم نرفته باشد. اما دوباره که گوش داد صدایی نشنید. داشت مطمئن می شد که هیچ صدایی نشنیده که دوباره صدا را شنید. صدای دخترانه ای که ناله می کشید و گریه می کرد. صدا از طویله اردشیر می آمد. به پنجره چوبی طویله رسید. تکه نوری ضعیف روی ناریگل افتاده بود. با طنابی که یک طرفش به گوساله بسته شده بود؛ او را به آخور بسته بود و گوساله زردشان سر در آخور برده بود و نُشخوار می کرد. با خودش فکر کرد، اردشیر ناریگل را نبرده! یعنی می خواهد او زن کوه بشود؟ او را برای کوه گذاشته و رفته؟ داشت از دیوار بالا می رفت و به همه چیز فکر می کرد. به اینکه همیشه دلش می خواست او را تنها ببیند. توی طویله با او دراز بکشد. او را در بغل بگیرد. و افسوس که چرا هیچ وقت نتوانست او را در بغل بگیرد. سن زیادی نداشت اما سبیل نازکی زیر دماغش افتاده بود و چند تار نرم زیر چانه اش زده بود و در صورتش چند جا جوش های سرخ و سفید معلوم بود. از سوراخ سقف طویله پایین رفت. بی صدا کنارش نشست و نگاهش کرد. ناریگل ساکت شده بود. بی دردسر در خودش جمع شده بود. دست و پایش نای حرکت نداشت. ردِ بند بند انگشتان مندی روی ران های سفید لاغرش سیاه مانده بود. او را محکم گرفته بودند تا تکان نخورد و کلیدر بهتر بتواند داغ را روی پیشانی اش بگذارد. به صورتش نگاه کرد. گوشت و پوست سوخته پیشانی اش با کف سفیدی دور تا دور زخم، سرخ و نارنجی با دانه های زرد پف کرده وسط زخمش نشسته بود. دلش بی تابی کرده بود تا او را ببیند اما حالا نمی خواست به صورتش نگاه کند و به گوشتی فکر کرد که بعدها روی پیشانی اش می روید. درست شبیه پشت دست راستش.
هوا تاریک شده بود که صدایی شنید. داشت به طرف طویله می آمد. فکر کرد هر که هست آمده گوساله را ببرد؟ یا آمده تا ناریگل را ببرد؟ یا شاید کوه آمده تا زنش را ببرد؟ گلباد بود. صدایش را شناخته بود که ورجه می زد و نزدیک می شد. طولی نکشید صدای ماغ بلندی از کوه به طرف آبادی پژواک کشید و نزدیک شد و نزدیک تر شد. سرخاب صدای گلباد را شنید که با خودش می گفت: یا پیرخاتون خودت بِه مان رحم کن. بلا به دور از جون مون. از پنجره طویله که به کوچه باز می شد نگاهش کرد. در سیاهی فرار می کرد و ناپدید می شد و چند لحظه بعد صدای التماس هایش هم دیگر شنیده نشد.
ترس در جانش افتاده بود. می خواست فرار کند اما به کجا؟ فرصت نداشت و مدام به گوساله خیره شده بود که ماغ می کشید و به طرف در خیز برمی داشت. طناب دور ناریگل تنگ تر می شد و پوست بازوهای نازکش را می کند و ران های باریکش سرخ تر می شد. با هر بار که برمی گشت تا دوباره خیز بردارد خط های سیاه را دور تا دور بدن ناریگل می دید. طناب را محکم گره زده بود و سرخاب نمی توانست آن را باز کند و نه چاقویی بود که آن را بِبُرد و بیشتر می ترسید این کار را بکند. از پشت دیوار صدای بر زمین کوبیدن پاهایش نزدیک می شد. می دوید و نزدیک می شد. لرزه بر طویله افتاده بود.
سال ها انتظار چنین روزی را می کشید. می خواست او را باز کند، اما از حرف های کلیدر می ترسید، وانمود می کرد اَره آویزان به دیوار را نمی بیند؛ اما از اینکه با ناریگل در طویله گریه کند نمی ترسید. از اینکه با او از ترس گریه کند نمی ترسید. گریه کرد و هر وقت ناریگل صدای گرفته اش را بلند می کرد تا جیغ بکشد، او هم بلند داد می کشید.
صدای پای کوبیدن های سنگین پشت دیوار ایستاده بود و ماغ می کشید و به در چوبی طویله می کوبید و ماغ می کشید و او در خودش جمع شده بود و گریه می کرد و ناریگل گریه می کرد و جیغ می کشید و بلندتر گریه می کرد و ناریگل بلندتر جیغ می کشید و او گریه می کرد و توی سر خودش می زد. از درز تخته های در، هیبتی سنگین به در می کوبید و نفسش خاک های جلو در را به هوا پخش می کرد و ماغ می کشید. شهوتی سنگی در صدایش موج می زد و گوساله افسارش را می کشید و ردش بر ران های ناریگل خط می انداخت و دوباره عقب می رفت و دوباره خیز برمی داشت و لرزان ماغ می کشید. سرخاب از ترس بیهوش شد و دیگر ندید چه شد.
شب گذشت. گوساله زرد زیر مادرش شیر می نوشید و با سر به پستانش می زد. گاو سر در آخور برده بود و نشخوار می کرد. در شکسته بود. ناریگل توی آخور بسته بود و سرخاب با جیغ هایش بیدار شد. هنوز طویله نرُمبیده بود. نگاه به زخمش کرد. ترسید. کف خون بسته ی پیشانی اش حالش را به هم زده بود. فرار کرد. ناریگل به سقف خیره شده بود و پشت سر هم تکرار می کرد: کمر تو بمیری یا مو.
عصر آن روز مردم برگشتند. به دیوارها دست می زدند و گاهی با پا هل می دادند. اما دیوارها همان طور خشک و خاکی سر جای شان ایستاده بودند. هیچ صخره بزرگی توی کوچه ها نیفتاده بود و انجیرهای وحشی و بلوط ها سر جای شان به کوهستان چسبیده بودند.
وقتی همه برگشتند. بعد از اینکه گلباد به همه گفته بود که صدای سنگین پاهایی را می شنیده که به طویله نزدیک می شده. وقتی صندوقچه خالی را جلو کلیدر برده بودند و اردشیر را گرفته و آورده بودند. کلیدر دوباره لب هایش را جوید و دست پشت دست خودش زد. عصایش را بالا برد که توی فرق اردشیر بزند اما خشمش را خورد و فریاد کشید: «ای دختر هشت نه ساله رو دادی به کوه؟ بی غیرت!»
اردشیر گفت: «خدا ببخشه کلیدر. گفتم با زخم داغ مو طاقت دیدن ای پیشونی سفیدُ ندارم. بلکنم کوه دهکده رو ویرون می کرد. ای لکه ننگ زیر آوار حروم می شد.»
بعد از اینکه با تسبیح دانه سرخ درشتش توی سر اردشیر زد به طرف خانه رفت و در راه با خودش زمزمه می کرد: "اون از خاتون بیچاره من این از این بچه نابالغ".
اردشیر رو به مندی گفت: «کاش می گفت بمیر اَردی. اگه گفته بود بمیر! می مُردم. طاقت ای بی آبرویی رو ندارم.»
«عیبی نداره هرچی بخواد اتفاق بیوفته میوفته. الان زن کوهه. دیگه نمی شه کاریش کرد.»
بیگل ـ زن مندی ـ بلند هوار کشید: «ها که زنه کوهه.»
مادر گُودی که داشت با او حرف می زد گفت: «خدا را شکر کُوزَن از هَوُش خوشش اومده وگرنه تا الان دهکده رو زمین خورده بود.»
«خوابای کلیدر چپ نمی زنن. هاپ چه.»
***
بعد از آن روز ناریگل به کوهستان پناه برد. توی اشکفت می خوابید و بعدها اناری کاشت و چند سال بعد همان جا کپری درست کرد و هیچ شبی را در دهکده نماند. هر صبح بالای تپه با صدای بلند ماغ می کشید و تکرار می کرد: «کمر تو بمیری یا مُو.»
ظهر که می شد دوباره ماغ می کشد و تکرار می کرد: «کمر تو بمیری یا مُو.»
می گفت: زن کوهم باید صداش بزنم برا ناهار برگرده به کپر.
و شب برای شام ماغ می کشید و دوباره تکرار می کرد: «کمر تو بمیری یا مُو.»
سال شب آن اتفاق همیشه به دهکده می آید. تمام کوچه ها را می گردد و از دامنِ تنبان لری اش سنگ ریزه های رنگی که در سال جمع کرده را به در خانه ها می کوبد. دانه آخری که سی و پنج سال همیشه سیاه است را نگه می دارد تا به گلباد بزند. نوبت سرخاب که می رسد صاف توی چشم هایش خیره می شود. آرام تکرار می کند "کمر تو بمیری یا مُو" و به طرف کوهستان فرار می کند تا اینکه به کپر برسد و با ضجه های بلند تکرار کند "کمر تو بمیری یا مو" و پژواکش به دهکده برسد " مُوُوُوُ مُوُوُ مُوُ..."

نظرات کاربران درباره کتاب چرا پدر تو رو نمی‌زنه راممد؟