فیدیبو نماینده قانونی نوآوران سینا و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب صبح جادویی

کتاب صبح جادویی
شش عادتی که با انجام‌ آن‌ها قبل از ساعت ۸ صبح زندگیتان متحول خواهد شد‌...

نسخه الکترونیک کتاب صبح جادویی به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب صبح جادویی

«اگر آماده‌اید که معمولی بودن را پشت سر بگذارید و نیروهای بالقوه‌تان را به حد اعلی برسانید، فقط این کتاب را بخوانید. کتاب صبح جادویی کلیدی را در اختیار شما قرار می‌دهد تا به کمک آن قفل قدرت شخصی‌تان را باز کنید و از توانایی‌هایی بهره‌برداری کنید که موجب می‌شوند مردم عادی، مردمی فوق‌العاده و غیرعادی شوند. قویاً توصیه می‌کنم این کتاب را بخوانید و صبح جادویی خودتان را کشف کنید.» گیلین گودوین یکی از الهام‌بخش‌ترین اشخاص توئیتر در سال ۲۰۰۹ و بنیان‌گذار www.InspireMeToday.com «کتاب صبح جادویی یک منجی پیشرفت شخصی است. ابزاری است که به شما کمک می‌کند تا همه‌ی ابزارهای دیگر را در جای خودشان قرار دهید. من زندگی و مردم را خیلی جدی نمی‌گرفتم، اما کتاب صبح جادویی به عنوان مهم‌ترین اسلحه‌ی شما علیه شکست، لایق توجه‌ای مشتاقانه است.» جان برگاف مدیرفروش ویتامیکس

ادامه...
  • ناشر نوآوران سینا
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 2 مگابایت
  • تعداد صفحات ۲۱۶ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب صبح جادویی

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



پیشگفتار

هال اِلرود یک نابغه و کتاب صبح جادویی واقعاً سحرآمیز است.
از سال ۱۹۷۳ تا امروز در جنبش استعداد بشری/پیشرفت شخصی هستم و از آن زمان تاکنون، مذاهب مختلف، دعاهای گوناگون، درون کاوی، یوگا، تلقین های مثبت، تجسّم و برنامه ریزی عصبی-کلامی را بررسی و امتحان کرده ام. من روی آتش راه رفته ام و با فلسفه های غیرعادی زیادی آشنا شده ام که برخی از آن ها کاملاً از قوه ی درک انسان خارج هستند.
کاری که هال با منجی های زندگی اش انجام داده در واقع این است که بهترین تمرین های مربوط به افزایش هوشیاری بشر طی قرن های گذشته را انتخاب کرده و آن ها را به رویه ای صبحگاهی خلاصه کرده است. رویه ای که حالا بخشی از زندگی روزمره من شده است.
خیلی از مردم هر روز حداقل یکی از این منجی ها را به کار می گیرند. برای مثال، خیلی ها هر صبح ورزش می کنند. بعضی ها هر روز مدیتیشن و درون کاوی می کنند و یا وقایع روزانه شان را ثبت می کنند. اما طبق دسته بندی هال از منجی های زندگی، هیچ کسی نیست که هر صبح این ۶ تمرین فوق العاده ی کهن را انجام دهد.
صبح جادویی برای افراد موفق و پُرمشغله بسیار عالی است. انجام هر روزه ی این منجی های زندگی، مانند پمپ کردن سوخت موشک به بدن، ذهن و روحتان قبل از آغاز هر روز است...
پدر پولدارم اغلب می گفت: «همیشه می توان یک دلار دیگر ساخت، اما روزی را که از دست رفت نه!» اگر می خواهید هر روزتان را به حد اعلی برسانید، کتاب صبح جادویی را مطالعه کنید.

رابرت کیوساکی(۱۳)
نویسنده ی کتاب پدر پولدار پدر بی پول پُرفروش ترین کتاب هوش مالی دنیا.

دو شیوه برای گذران زندگی وجود دارد. یکی این که تصور کنید هیچ معجزه ای وجود ندارد و دیگر این که هر چیزی را در حکم معجزه بپندارید.
آلبرت انیشتین(۱۴)

معجزه ها در تناقض با طبیعت نیستند. آن ها در تناقض با چیزی هستند که ما از طبیعت می دانیم.
سنت آگوستین(۱۵)

زندگی نه یک بار، بلکه هر صبح آغاز می شود.
جوئل آستین(۱۶)

درباره نویسنده



هال اِلرود شاهد زنده ای است که نشان می دهد همه ی ما توانایی غلبه بر هر نوع مانعی را داریم و می توانیم زندگی رویاهای مان را خلق کنیم. او در بیست سالگی با یک راننده ی مست تصادف کرد و در صحنه ی تصادف برای چند لحظه از دنیا رفت. با این که دچار آسیب شدید مغزی شده بود و دکترها به او گفته بودند که دیگر هرگز نمی تواند راه برود، او راهش را ادامه داد و توانست رکود فروش سالانه ی شرکتش را بشکند و تصویرش را در تالار مشاهیر شرکت جاودانه کند. او هم چنین توانست به دونده ی ماراتن، نویسنده ی کتاب های پُرفروش، سخنران بین المللی و یک خواننده ی سبک هیپ هاپ تبدیل شود. هال زندگی اش را وقف یاری رساندن به دیگران کرده است تا آن ها نیز بتوانند بر چالش ها و مشکلاتشان غلبه کنند و از پتانسیل نامحدودی که درون هر یک از ما وجود دارد بهره برداری کنند.
او نویسنده ی یکی از کتاب های بسیار تحسین شده ی سایت آمازون است؛ کتاب پُرفروش با چالش های زندگیتان روبرو شوید: چطور به زندگی فعلی تان عشق بورزید در حالی که زندگی رویایی تان را می سازید.
هال هم چنین یکی از برترین سخنرانان انگیزشی امریکاست. در حالی که شرکت ها و موسسات غیرانتفاعی مرتباً از او دعوت می کنند تا در کنفرانس ها و همایش هایشان سخنرانی کند، اما او اشتیاق بسیار زیادی دارد تا تاثیرات مثبتی بر روی جوان ها داشته باشد. بیش از یک دهه است که سخنرانی های هال در سراسر امریکا و کانادا بر روی بیش از یک صد هزار مخاطب تاثیر گذاشته است که تقریباً هشتاد هزار نفر از آن ها دانش آموزان دبیرستانی و دانشجویان بوده اند.
او در برنامه های رادیویی و تلویزیونی زیادی حضور داشته و در کتاب های بی شماری از جمله سری کتاب های پُرفروش سوپ جوجه برای روح از او و زندگی اش یاد شده است.

مقدمه

داستان من، و این که چرا داستان شما مهم است



سوم دسامبر ۱۹۹۹، زندگی ام خوب و آرام بود. نه، اوضاع زندگی ام عالی بود. بیست ساله بودم و اولین سال دانشگاه را پشت سر گذاشته بودم. ۱۸ماه اخیر زندگی ام را برای تبدیل شدن به یکی از بهترین ویزیتورهای یک شرکت بازاریابی صرف کرده بودم و درآمدی داشتم که هیچ وقت گمان نمی کردم در آن سن ممکن باشد. نامزدی دوست داشتنی، خانواده ای همیشه پشتیبان و دوستان بسیار خوبی داشتم که هر کسی آرزویشان را داشت. به معنای واقعی کلمه خوش بخت بودم.
احتمالاً می گویید در دورانی رویایی و نقطه ی اوج زندگی ام بودم. به هیچ وجه تصور نمی کردم که این شب همان شبی بود که دنیای من پایان خواهد یافت.

ساعت ۱۱:۳۲ شب؛ در حال رانندگی با سرعت ۱۱۵کیلومتر بر ساعت

از رستوران بیرون آمدیم. دوستانمان کمی بعد از ما از رستوران بیرون آمدند. فقط ما دو نفر بودیم. نامزدم، خسته از اتفاقات بعدازظهر، روی صندلی سمت شاگرد چُرت می زد. من کاملاً هوشیار و سرحال بودم. چشمانم به جاده ی روبرو خیره بود و انگشت اشاره ی دست چپم را مثل چوب رهبر ارکستر در هوا تکان می دادم؛ گویی ارکستری از چایکوفسکی(۱۷) را رهبری می کردم.
هنوز از وقایع آن شب خوشحال و سرمست بودم و در دورترین نقطه از ذهنم نیز به خواب فکر نمی کردم. با فورد موستانگ جدیدم در آزادراه ایالتی و با سرعت ۱۱۵کیلومتر بر ساعت هم چون موشکی ویراژ می دادم. فقط دو ساعت از بهترین سخنرانی عمرم می گذشت. حضار، ایستاده من را تشویق و تحسین کرده بودند و من، سربلند و مغرور بودم. در حقیقت، دوست داشتم هیجان و خوشحالی ام را بلند فریاد بزنم، اما نامزدم خوابیده بود. با خودم فکر کردم که با والدینم تماس بگیرم، اما دیروقت بود و ممکن بود خوابیده باشند. ای کاش تماس می گرفتم، زیرا نمی دانستم که آن لحظه می توانست برای مدت زمانی طولانی آخرین فرصت برای صحبت با والدینم و یا هر کس دیگری باشد.

واقعیتی غیر قابل تصور

اصلاً یادم نیست که نور چراغ های کامیون بزرگی را که از روبرو به سمتم می آمد، دیده باشم. در یک لحظه ی شوم از سرنوشت، کامیونی که با سرعت حدود ۱۳۰کیلومتر بر ساعت در حرکت بود، شاخ به شاخ با اتومبیلم برخورد کرد. ثانیه های آتی برایم به صورت صحنه آهسته گذشت؛ گویی چایکوفسکی رقص شوم ما را رهبری می کرد.
تصادف کردیم. صدایی گوش خراش و ناهنجار از برخورد و له شدن اتومبیل هایمان در فضا پخش شد. کیسه ی هوای اتومبیلم به شدت باز شد تا ما را بیهوش کند اما مغزم هنوز با سرعت ۱۱۵کیلومتر بر ساعت به سفرش ادامه داد و به قسمت جلوی جمجمه ام برخورد کرد و قسمت عمده ای از بافت حیاتی مغزم در قسمت پیشانی تخریب شد.
به محض برخورد، عقب اتومبیلم به سمت راست کشیده شد و باعث شد در سمت راننده، هدفی اجتناب ناپذیر برای اتومبیل پشت سرم باشد. یک ساتورن سدان با سرعت ۱۱۵کیلومتر بر ساعت به در سمت راننده ی اتومبیلم برخورد کرد. شدت برخورد به گونه ای بود که در اتومبیلم متلاشی و به روی سمت چپ بدنم آوار شد. قاب فلزی سقف، جمجمه ام را شکافت و گوش چپم را برید. استخوان های کاسه ی چشم چپم له شدند و کره ی چشمم را بدون محافظ و به شدت آسیب پذیر رها کردند. بازوی چپم شکست و عصبش قطع شد. آرنجم خُرد شد و استخوان شکسته ی فک ام، عضله ی دو سر بازویم را شکافت.
لگنم بین ستون و کنسول وسط اتومبیل گیر افتاده بود و از سه جای مختلف شکسته بود. سرانجام، بزرگ ترین استخوان بدن یک انسان یعنی استخوان رانم از وسط شکسته بود و با پاره کردن شلوارم از جایش بیرون زده بود.
همه جا پر از خون بود. بدنم کاملاً منهدم شده بود. مغزم آسیبی جدی دیده بود.
ناتوان از تحمل درد جسمی شدید و به دلیل افت شدید فشار خون، بدنم از کار افتاد و همه چیز به سمت سیاهی رفت.
من به کما فرو رفتم.

چند بار زندگی می کنید... دو بار!؟

چیزی که بعداً اتفاق افتاد، کاملاً غیر قابل باور بود به طوری که بسیاری از مردم به آن معجزه می گویند.
گروه نجات از راه رسید و آتشنشان ها بدن خون آلودم را از لاشه ی اتومبیل بیرون کشیدند. خون ریزی شدیدی داشتم. قلبم از تپیدن ایستاد و نفسم از کار افتاد.
از لحاظ بالینی، مرده بودم.
ماموران اورژانس به سرعت من را درون هلی کوپتر امداد گذاشتند و مصمم بودند که با تلاش شان زندگی ام را نجات دهند. شش دقیقه ی بعد، آن ها موفق شدند. قلبم دوباره شروع به تپیدن کرد و مجدداً نفس کشیدن را آغاز کردم. خوشبختانه به زندگی برگشته بودم.
شش روز در کما بودم و با شنیدن این خبر از کما بیرون آمدم که دیگر هرگز نمی توانم راه بروم. بعد از هفت هفته ی چالش انگیز توان بخشی در بیمارستان و تلاش برای یادگیری دوباره ی راه رفتن، به آغوش مراقبتِ والدینم ترخیص شدم و به دنیای واقعی بازگشتم. با وجود یازده استخوان شکسته، آسیب مغزی جدی و نامزدی که در بیمارستان نامزدی اش را با من به هم زده بود، زندگی ای که من می شناختم دیگر هرگز مثل قبل، نمی شد. باور کنید یا نه، همه ی این ها به اتفاقات خوب و غیر قابل باوری منجر می شدند.
گرچه کنارآمدن با شرایط جدیدم آسان نبود و گاه گاهی با خودم می اندیشیدم که چرا این اتفاق باید برای من بیفتد، اما باید مسئولیت بازگشت زندگی ام به شرایط مطلوب گذشته را می پذیرفتم. به جای ناله و شکایت از این که اوضاع چه گونه باید باشد، اوضاع را به همان صورتی که بود پذیرفتم و در آغوش گرفتم. به جای این که انرژی ام را صرف این آرزو کنم که ای کاش زندگی ام کمی متفاوت بود (این آرزو که ای کاش آن اتفاقات بد برایم رخ نداده بود)، کاملاً تمرکز کردم تا از داشته هایم بهترین بهره را ببرم. از آن جایی که نمی توانستم گذشته را تغییر دهم، بر پیش روی و جلورفتن تمرکز کردم. من زندگی ام را وقف به کارگیری استعدادهای بالقوه و دستیابی به رویاهایم کردم و بنابراین توانستم کشف کنم که چه گونه دیگران را توانمند سازم تا آن ها هم همین کار را انجام دهند.
در نتیجه ی انتخاب قدردانی برای داشته ها، پذیرش بی قید و شرط نداشته ها و پذیرش مسئولیت کامل برای خلق چیزهایی که می خواستم، سرانجام آن تصادف ویرانگر تبدیل به یکی از بهترین اتفاق های زندگی ام شد. با پذیرش این اعتقاد که هر اتفاقی به دلیلی رخ می دهد (اما وظیفه ی ماست که توانمندسازترین دلایل را برای چالش ها، رویدادها و پیشامدهای زندگی انتخاب کنیم)، از تصادفم استفاده کردم تا بازگشتی فاتحانه داشته باشم.
سال ۲۰۰۰، سالی که از روی تخت بیمارستان شروع شد و من شکسته بودم اما نه شکست خورده، به صورت کاملاً متفاوتی به پایان رسید. با وجود این که اتومبیلی نداشتم، حافظه ی کوتاه مدتم به شدت آسیب دیده بود و بهانه های بسیاری برای نشستن در خانه و تاسف خوردن برای خودم داشتم، اما به موقعیت شغلی ام در بخش فروش شرکت کاتکو برگشتم. من بهترین سال شغلی ام را رقم زدم و در میان بیش از ۶۰ هزار نماینده ی فروش فعال شرکت با رتبه ی ششم کارم را به پایان رساندم. همه ی این ها در حالی رخ داد که هنوز از لحاظ جسمی، ذهنی، احساسی و مالی رو به بهبود بودم.
سال ۲۰۰۱، در حالی که درس های فوق العاده گران بهایی را از تجربیات قبلی ِ زندگی ام یاد گرفته بودم، زمان آن بود که بدبختی ها و مصیبت های زندگی ام را به الهام بخشی و توانمندسازی دیگران تبدیل کنم. برای این کار، شروع کردم به سخنرانی و اشتراک گذاری داستان زندگی ام در دبیرستان ها و دانشگاه ها. واکنش های دانش آموزان و اساتید دانشگاه ها به طور شگفت انگیزی مثبت بود، و من عازم ماموریتی شدم تا تاثیرات مثبتی بر روی زندگی جوان ها و نوجوان ها داشته باشم.
سال ۲۰۰۲، یکی از دوستان خوبم به نام «جان برگاف» تشویقم کرد که کتابی درباره ی وقایع تصادفم بنویسم تا الهام بخشی بیش تری در زندگی دیگران داشته باشم. بنابراین، شروع به نوشتن کردم. به محض شروع، متوقف شدم. من نویسنده ی خوبی نبودم. نوشتن انشاء در دوران دبیرستان به اندازه ی کافی چالش انگیز بود، چه برسد به نوشتن یک کتاب. بعد از تلاش های مکرر که همیشه با ناامیدی و خیره ماندن به مانیتور پایان می یافت، نوشته هایم هیچ شباهتی به طرح یک کتاب نداشت. با این حال، برای دومین سال متوالی در میان ده فروشنده برتر شرکت کاتکو قرار گرفتم.
سال ۲۰۰۴، برای سنجش توانایی های خودم در حوزه ی مدیریت، سِمت مدیر فروش شرکت کاتکو در شهر «ساکرامنتو» را پذیرفتم. در پایان سال، تیم ما در رده ی اول فروش شرکت قرار گرفت و رکورد فروش سالانه شرکت را شکستیم. پاییز آن سال، من بالاترین رقم فروش شخصی ام را در شرکت به دست آوردم و عکسم در تالار مشاهیر شرکت قرار گرفت. با این احساس که در شرکت کاتکو به تمام خواسته هایم دست پیدا کرده ام، زمان آن بود که رویایم برای تبدیل شدن به یک سخنران انگیزشی حرفه ای در زمینه ی موفقیت را دنبال کنم. حتی به این فکر افتادم که آن کتابی را که در سال های گذشته درون ذهنم به این طرف و آن طرف شنا می کرد، به رشته ی تحریر در آورم. در همان حین با اورسلا آشنا شدم. ما جدانشدنی بودیم و من احساس می کردم اورسلا همان همسر رویاهای من است.
فوریه ۲۰۰۵، در حالی که در میان همکارانم نشسته بودم و با خودم گمان می کردم آخرین کنفرانسم در کاتکو است، به یک درک دردناک رسیدم: من هرگز نهایت استفاده را از استعدادهایم نبرده بودم. درست است که چندین جایزه برده بودم و چندین رکورد را شکسته بودم، اما هنگامی که می دیدم دو فروشنده ی برتر شرکت بزرگ ترین جایزه ی سالانه ی کاتکو (ساعت رولکس) را دریافت می کردند، پی بردم که هرگز کاملاً متعهد نبوده ام، حداقل نه برای یک سال کامل. نمی توانستم با خودم کنار بیایم که در آن شرایط شرکت را ترک کنم. باید یک سال دیگر می ماندم، اما این بار باید تمام وجودم را وقف این کار می کردم.
سال ۲۰۰۵، با وجود شروع دیرهنگام، این هدف را برای خودم در نظر گرفتم که بهترین رکورد فروش سالانه ام را دو برابر کنم. وحشت زده اما متعهد و مصمم بودم. هم چنین مصمم بودم که کتابم را به سرانجام برسانم و داستان زندگی ام را با مردم جهان در میان بگذارم. من ۳۶۵ روز را بی وقفه کار کردم. می فروختم و می نوشتم. با سطحی از نظم و انضباط شخصی تلاش می کردم که من را از ۲۵ سال ابتدای عمرم کاملاً جدا می کرد. اشتیاق شدیدی داشتم تا کاری را انجام دهم که قبلاً هرگز انجام نداده بودم: خطرکردن از دنیای راحت و دردناک معمولی بودن (که تمام زندگی ام براساس آن بود) به دنیایِ فوق العاده بودن. در انتهای سال، به هر دو هدفم رسیدم؛ رکورد فروش سالانه ام را به بیش از دو برابر ارتقاء دادم و اولین کتابم را به پایان رساندم. حالا می دانم که این جمله کاملاً درست است: وقتی که متعهد باشید، هر چیزی ممکن است.
بهار ۲۰۰۶، اولین کتابم با عنوان با چالش های زندگیتان روبرو شوید: چه طور به زندگی فعلی تان عشق بورزید در حالی که زندگی رویایی تان را می سازید، در فهرست کتاب های پرفروش سایت آمازون در رتبه ی هفتم قرار گرفت. سپس اتفاقی باورنکردنی رخ داد. ناشر کتاب با ۱۰۰% حق امتیاز کتاب پرفروشم فرار کرد و دیگر هیچ خبری از او نشد. والدینم به شدت ناراحت شده بودند اما من خیلی ناراحت نبودم. اگر فقط یک درس از آن تصادف هولناک یاد گرفته باشم این است که هیچ دلیلی ندارد برای جنبه هایی از زندگیمان که نمی توانیم تغییرشان دهیم، وقتی صرف کنیم و یا این که برایشان ناراحت باشیم. بنابراین، من ناراحت نبودم. هم چنین یاد گرفته بودم که با تمرکز کردن بر روی چیزهایی که می توانیم از چالش هایمان یاد بگیریم و نحوه ی استفاده از آن ها برای بهبود زندگی دیگران، می توانیم هر بدبختی و مصیبتی را به یک مزیت و سود تبدیل کنیم. بنابراین، من هم همین کار را کردم.
سال ۲۰۰۶، بدون تقریباً هیچ گونه آگاهی از این که مربی گری شخصی چه الزاماتی دارد، به صورت تصادفی مربی و مشاور موفقیت شدم. یک مدیر مالی میانسال از من درخواست کرده بود که در صورت امکان مربی او باشم. من موافقت کردم و به یکی از رویاهایم رسیدم. اولین شاگرد من نتایج خوب و محسوسی را در زندگی و کسب وکارش مشاهده کرد و من از کمک به او به عنوان مربی بسیار خرسند و شادمان بودم. در ۲۶سالگی، احتمال این که به عنوان یک مربی حرفه ای به موفقیت دست پیدا کنم تقریباً نزدیک به صفر بود، اما مربی گری شخصی یکی از اهداف زندگی ام بود و به هر طریقی به دنبالش می رفتم. اندکی بعد، هنگامی که از طرف انجمن دختران و پسران امریکا برای سخنرانی در کنفرانس ملی دعوت شدم، اولین درآمدم به عنوان سخنران را دریافت کردم. اگرچه از سال ۱۹۹۸ تا کنون با موهای تیفوسی و ظاهر جوان پسندم برای مخاطبان بی شماری ازجمله فروشندگان و مدیران سخنرانی کرده ام، اما اثر گذاشتن بر زندگی جوان ها راهی بود که باید می رفتم. من سخنرانی ام را از دبیرستان ها و دانشگاه های محلی شروع کردم.
سال ۲۰۰۷ سالی بود که زندگی ام مجدداً متلاشی شد. اقتصاد امریکا دچار بحران شد و سقوط کرد. یک شبه، درآمدم نصف شد. شاگردانم دیگر استطاعت هزینه های مربی گری ام را نداشتند و من نمی توانستم صورتحساب هایم ا زجمله قسط خانه ام را بپردازم. ۴۲۵ هزار دلار بدهی داشتم و زندگی ام به تاراج رفته بود. از لحاظ ذهنی، جسمی، احساسی و مالی به پایین ترین نقطه ی ممکن سقوط کرده بودم. هرگز در زندگی ام چنین احساس ناامیدی، درهم شکستگی، پریشانی و افسردگی نداشتم. سرگشته و پریشان از این که چه گونه می توانم دوباره زندگی ام را درست کنم، با ناامیدی در جستجوی جواب هایی برای مشکلات مغلوب نشدنی بودم. من به خواندن کتاب های خودآموز موفقیت روی آوردم، در سمینارهای مختلف شرکت کردم و حتی یک مربی شخصی استخدام کردم؛ اما هیچ کدام موثر واقع نشد.
سال ۲۰۰۸، ورق زندگی ام شروع کرد به برگشتن. سرانجام برای یکی از دوستان صمیمی ام اعتراف کردم که چه اتفاقات بدی در زندگی ام رخ داده بود؛ که البته تا آن موقع به صورت موفقیت آمیزی آن ها را مخفی نگه داشته بودم. دوستم پرسید: ورزش می کنی؟ جواب دادم: نه، به ندرت می توانم صبح ها زود از خواب بیدار شوم. او گفت: شروع کن به پیاده روی. پیاده روی کمک می کند تا احساس بهتری داشته باشی و بهتر فکر کنی. از پیاده روی نفرت داشتم. بسیار ناامید و سرخورده بودم، با این حال به نصیحتش گوش دادم و شروع کردم به پیاده روی. ادراکی که در اولین پیاده روی داشتم به یک نقطه ی عطف در زندگی ام تبدیل شد (جزئیاتش را در فصل دوم می خوانید). گویی به من الهام شد تا با ایجاد یک رویه ی روزانه ی پیشرفت شخصی، امیدوار باشم تا به شخصی تبدیل شوم که برای حل مشکلاتم به آن نیاز داشتم و هم چنین زندگی ام را به روزهای خوبش برگردانم. باورکردنی نبود که این موضوع کارساز شد. همه ی جنبه های زندگی ام چنان به سرعت متحول شد که من آن صبح را «صبح جادویی» نام نهادم.
پاییز ۲۰۰۸، من توسعه ی صبح جادویی را ادامه دادم. تمرینات مختلف و متفاوت پیشرفت شخصی و زمان بندی های گوناگون خوابیدن را آزمایش کردم و درباره ی نیاز واقعی انسان ها به خواب تحقیق کردم. یافته های من الگوها و پندارهایی که بسیاری از مردم ا زجمله خودم آن ها را درست می پنداشتند، کاملاً در هم شکست. از آن جایی که نتایج تحقیقاتم را دوست داشتم، آن نتایج را با شاگردانم در میان گذاشتم و آن ها نیز درست به اندازه ی خودم خوششان آمد. آن ها به دوستان، خانواده و همکاران شان در آن باره اطلاع دادند. ناگهان، متوجه شدم افرادی که هرگز آن ها را ندیده بودم، درباره ی صبح های جادویی شان بر روی فیس بوک و توئیتر کامنت گذاشتند (بعداً بیش تر توضیح می دهم).
سال ۲۰۰۹ هنوز هم بهترین سال زندگی من است. من با همسر رویاهایم ازدواج کردم. ما بچه دار شدیم و به دخترمان زندگی بخشیدیم. کسب وکار مربی گری ام پیشرفت می کرد به طوری که من یک لیست انتظار برای شاگردانم داشتم. حرفه ی سخنرانی ام اوج می گرفت. من در دبیرستان ها، دانشگاه ها، شرکت ها و همایش های غیرانتفاعی سخنرانی می کردم. صبح جادویی هم چون شعله های وحشی آتش پخش می شد. هر روز ایمیل هایی را دریافت می کردم که مردم در آن ها گفته بودند که صبح جادویی زندگیشان را متحول کرده است. می دانستم مسئولیت من بود که آن را با مردم جهان در میان بگذارم و نوشتن کتاب، بهترین راه برای انجام این کار بود. به آهستگی، دوباره شروع به نوشتن کردم. اشتباه نکنم هنوز هم نویسنده ی خوبی نیستم، اما متعهد هستم. همان طور که یکی از دوستان خوبم روماسیو فالچر همیشه می گوید: همیشه یک راه وجود دارد... وقتی که شما متعهد باشید.

با چالش های زندگیتان روبرو شوید

من داستان زندگی ام را به این دلیل با شما در میان گذاشتم که مدارکی ارائه دهم تا بدانید در زندگی بر چه چیزهای می توان غلبه کرد و چه چیزهایی را می توان به دست آورد، و البته به هیچ وجه مهم نیست که چالش های زندگی شما چقدر سخت و دشوار باشند. اگر من توانستم از مرگ حتمی نجات پیدا کنم و اگر توانستم بر ناامیدی و افسردگی حاصل از گفته های دکترها که گفته بودند دیگر هرگز نمی توانم راه بروم، غلبه کنم و زندگی رویاهایم را خلق کنم، شما هیچ گونه عذر قابل قبولی ندارید که نتوانید بر موانع و محدودیت هایی که شما را از رویاهایتان دور نگه می دارند، غلبه کنید. ابداً، به هیچ وجه.
من معتقدم پذیرش این طرز فکر برای ما بسیار مهم و حیاتی است که هر چیزی که یک شخص دیگر بر آن غلبه کرده و یا به آن دست پیدا کرده، مدرکی است که نشان می دهد هر چیزی (منظورم دقیقاً هر چیزی است) که شما باید بر آن غلبه کنید یا می خواهید که به انجام برسانید، برای تان امکان پذیر است؛ و البته هیچ اهمیتی ندارد که گذشته شما چه طور بوده و یا شرایط فعلی شما چگونه است. این موضوع با پذیرش کامل مسئولیت برای همه ی جنبه های زندگیتان و امتناع از سرزنش دیگران آغاز می شود. درجه ی مسئولیت پذیری شما درباره ی اتفاقاتی که در زندگیتان رخ می دهد همان درجه ی قدرت شخصیتان برای تغییردادن شرایط زندگیتان است.
درکِ تفاوت میان مسئولیت پذیری و عیب جویی بسیار مهم است. در حالی که عیب جویی به دنبال مقصر می گردد، مسئولیت پذیری مشخص می کند چه کسی مصمم است که شرایط را بهبود بخشد. اگرچه من در تصادفم مقصر نبودم، اما مسئولیت بهبود زندگی ام با خودم بود؛ مسئولیت این که شرایط زندگی ام را به شرایط دلخواهم تغییر دهم. واقعاً مهم نیست که مقصر چه کسی است، مهم این است که من و شما متعهد و مصمم باشیم که گذشته را در گذشته رها کنیم و از همین امروز زندگیمان را دقیقاً در مسیری قرار دهیم که می خواهیم آن گونه باشد.

حالا نوبت شماست، این داستان شماست

این که در حال حاضر در کجایِ زندگیتان هستید، هم موضوعی موقتی و گذراست و هم این که دقیقاً جایی است که گمان می رود باید در آن جا باشید. شما به این لحظه رسیده اید تا چیزهایی ضروری را یاد بگیرید و بنابراین بتوانید به شخصی تبدیل شوید که با آن می توانید زندگی مورد نظرتان را خلق کنید. حتی وقتی که زندگی سخت و چالش انگیز است (خصوصاً وقتی که زندگی سخت و چالش انگیز است)، زمان حال همواره فرصتی است تا یاد بگیریم، رشد کنیم و از چیزی که قبلاً بوده ایم بهتر شویم.
شما در فرایند نوشتن داستان زندگیتان هستید و هیچ داستان خوبی نداریم که بدون قهرمان باشد؛ قهرمانی که بر چالش های زندگی اش غلبه می کند. در حقیقت، هر چه چالش ها بزرگ تر باشند، داستان نیز بهتر است. از آن جایی که برای داستان شما هیچ مانع و محدودیتی وجود ندارد، دوست دارید که در صفحه ی بعد چه چیزی نوشته شود؟
خبر خوب این که شما می توانید از همین حالا هر چیزی را در زندگیتان تغییر دهید و یا هر چیزی را در زندگیتان خلق کنید. من نمی گویم که نباید برایشان تلاش کنید، اما شما می توانید با پرورش یافتن به شخصی که توانایی انجامشان را دارد، به سرعت و به سادگی به خواسته هایتان برسید. این کتاب در همین باره است؛ کمک به شما در تبدیل شدن به شخصی که با آن می توانید به خواسته هایتان برسید. و در این راه هیچ محدودیتی وجود ندارد.

یک خودکار بردارید

قبل از این که جلوتر بروید، یک مداد یا خودکار بردارید تا بتوانید نکات مورد نظرتان را در حاشیه ی کتاب یادداشت کنید. همین طور که پیش می روید، هر مطلبی را که به نظرتان مهم است و ممکن است بخواهید دوباره به آن مراجعه کنید، علامت گذاری کنید. با این کار می توانید در زمان نیاز به سرعت مهم ترین درس ها، ایده ها و استراتژی ها را به یاد آورید.
سابقاً خودم با این موضوع مشکل داشتم زیرا کمی وسواسی و حساس هستم و نسبت به تمیز نگه داشتن وسایلم سخت گیر. سپس پی بردم که باید این اخلاق را کنار بگذارم چراکه هدف از کتاب هایی از این دست این نیست که دست نخورده باقی بمانند، بلکه هدف شان این است که ارزشی را که از آن ها استخراج می کنیم، به حد اعلی برسانند. حالا همه ی کتاب هایم را علامت گذاری می کنم و بنابراین هرگاه که بخواهم می توانم به سرعت تمام نکته های کلیدی و مهم را دوباره به یاد بیاورم، بدون این که مجبور باشم تمام کتاب را مطالعه کنم.
خُب، خودکارتان را بردارید تا شروع کنیم! فصل بعدی زندگیتان در حال شروع است...

سخنی با خوانندگان



مهم نیست در حال حاضر در چه شرایطی هستید؛ خواه در بالاترین سطوح موفقیت باشید یا در کشمکش و تقلا برای پیدا کردن مسیرتان به سوی موفقیت، می دانم که حداقل یک وجه اشتراک داریم (احتمالاً بیش از یک وجه اشتراک داشته باشیم اما درباره ی این یکی کاملاً مطمئن هستم). ما می خواهیم خودمان و زندگی هایمان را بهبود ببخشیم. این موضوع بدین معنی نیست که ما یا زندگی هایمان مشکلی داریم، بلکه ما با یک نیروی غریزی و اشتیاق درونی برای پیشرفت و بهبود دائمی متولد شده ایم. من معتقدم که این اشتیاق درون همه ی ما وجود دارد با این حال بسیاری از ما هر روز بیدار می شویم و زندگی تقریباً یک سان و یک نواختی را تجربه می کنیم.
به عنوان یک نویسنده، سخنران و مربی موفقیت، کار من این است که به مردم آموزش دهم چه گونه پتانسیل نامحدودی را که درون همه ی ما وجود دارد، به کار بگیرند. به عنوان یک دانش آموز همیشگی پیشرفت شخصی، می توانم با قاطعیت کامل بگویم که کتاب صبح جادویی کاربردی ترین، نتیجه بخش ترین و متحول کننده ترین شیوه برای بهبود همه ی جنبه های زندگی است که تاکنون با آن مواجه شده ام.
برای افراد جویای موفقیت، کتاب صبح جادویی کاملاً یک تغییردهنده ی بازی است که اجازه می دهد به سطوح بالاتری از زندگیتان برسید و موفقیت شخصی و حرفه ای شما را بسیار فراتر از چیزی می برد که در گذشته به آن دست پیدا کرده اید. در حالی که این موفقیت می تواند شامل افزایش حقوق، رشد کسب وکار، افزایش فروش و یا افزایش درآمد باشد، اما اغلب درباره ی کشف راه های جدید برای تجربه ی سطوح عمیق تری از تعادل و رضایت شخصی در جنبه های مختلف زندگیتان است که ممکن است از آن ها غفلت کرده باشید. این موفقیت می تواند به معنی ایجاد بهبودهای قابل توجه در وضعیت سلامتی، شادی، ارتباطات، شرایط مالی، شرایط معنوی و همه ی جنبه های مهم زندگیتان باشد.
برای آن هایی که در دریایی از مشکلات و چالش ها دست و پا می زنند و از لحاظ ذهنی، احساسی، جسمی، مالی و یا در ارتباطاتشان دوران بدی را سپری می کنند، صبح جادویی به کرّات ثابت کرده است که تنها چیزی است که می تواند هر کسی را توانمند سازد تا در زمانی بسیار کوتاه بر چالش هایی ظاهراً غیر قابل عبور غلبه کند و تغییراتی خارق العاده در شرایط و زندگی اش ایجاد کند.
اگر می خواهید پیشرفت های قابل توجهی در برخی جنبه های کلیدی زندگیتان ایجاد کنید و یا به دنبال یک تغییر بزرگ هستید که زندگیتان را از بیخ و بن متحول می کند (بنابراین شرایط فعلی تان خیلی زود به یک خاطره تبدیل خواهد شد)، کتاب درستی را انتخاب کرده اید. شما در حال شروع یک سفر معجزه آسا با یک فرایند انقلابی هستید که تضمین می کند همه ی جنبه های زندگیتان را متحول خواهد کرد... آن هم قبل از ساعت ۸ صبح.
صبح جادویی پیش از این زندگی هزاران نفر را در سراسر جهان متحول و دگرگون کرده است (ا ز جمله خودم) و می تواند کاتالیزوری برای متحول کردن زندگی شما باشد. برای من افتخار بزرگی است که مطالب این کتاب را با شما در میان می گذارم و تمام توانم را به کار بسته ام تا این کتاب حقیقتاً یک سرمایه گذاری دگرگون کننده از زمان، انرژی و توجه شما باشد. ممنونم که اجازه می دهید بخشی از زندگی شما باشم. یک سفر جادویی در حال شروع است.

با عشق و احترام همیشگی
هال الرود



نظرات کاربران درباره کتاب صبح جادویی

کاش میشد در بیدیبو،اعضای فیدیبو به هم دیگه هدیه بدن. مثلا لیست آرزو داشته باشیم و ماهی یکبار بتونیم آرزوی خرید یک کتاب رو برای دوست فیدیبویی فراهم کنیم
در 8 ماه پیش توسط osa...aky
لطفا نمونه را از متن کتاب انتخاب کنید پیشگفتار یا سخن دیگران راجع به کتاب خیلی برای تصمیم گیری جالب نیست به نظرم
در 8 ماه پیش توسط پریسا نقی لو
خلاصه کتاب یوگا(ورزش)۲۰min،سکوت۵min،تلقین۵min،تجسم۵min،مطالعه ۲۵minدر صبح زود مثلا ۵صبح(همین)
در 7 ماه پیش توسط هادی
رابرت کیوساکی بزرگ میگه: «هال اِلرود یک نابغه است و کتاب صبح جادویی واقعاً سحرآمیز.» من این جمله رو باخوندن این کتاب با تمام وجودم حس کردم. تقریباً تمام انسانهای موفق و ثروتمند دنیا، سحرخیز هستند. پس میشه گفت راز موفقیت و ثروت، در سحرخیزی نهفته است. این کتاب رو به تمام کسانی که به دنبال موفقیت حقیقی هستن، به شدت پیشنهاد میکنم.
در 10 ماه پیش توسط lat...oor
من کتاب و ۴بار خوندم روش هاش و هم دنبال کردم به نظرم اگر در هیچ زمینه ای دنبال موفقیت نیستین فقط اگه سحر خیز باشین سلامت جسمی و حتی روحیتون تضمین شده ست، متن این کتاب مصداق این جمله ست سحر خیز باش تا کامروا شوی
در 8 ماه پیش توسط Arm...991
کتابی به شدت تاثیرگذار در زندگی فردی و کاری مزیت کتاب؛ عملیاتی بودن، تجربه‌های واقعی و همینطور جوان بودن نویسنده هست.
در 9 ماه پیش توسط sh....meh
کتابی بسیار اثرگذار با ترجمه مناسب و روان. به همه در هر موقعیت تحصیلی٬ کاری با هر سن و سال و جنسیتی توصیه می‌کنم مطالعه کنه. یکبار خوندنش هیچ ضرری نداره و بعدش می‌بینید و تفاوت رو در خودتون مشاهده میکنید
در 9 ماه پیش توسط sh....meh
دوست عزیز این کتاب کلا ۲۱۴ صفحست! و این کتاب یکی از بهترین کتابهایی بود که در تمام عمرم خوندم. نویسنده کتاب علیرغم اینکه سنش حدود چهل ساله، یکی از موفقترین و پولدارترین آدمهای این دنیاست، پس سرگذشتش هم چیزهای زیادی برای یاد گرفتن داره. و درنهایت، به قول جورج آر آر مارتین: کسی که کتاب میخونه، قراره هزاران زندگی رو قبل از مرگش تجربه کنه!
در 8 ماه پیش توسط lat...oor
بارسوم دارم میخونم یامیشه گفت دارم میخورم الان بعداز۲ماه هنوزشوق ساعت۵ صبح دارم مزایایی که کسب کردم: بسیارارامش گرفتم .مشکل بیخوابیم ۸۰درصدبهترشده.شروع کردم به مطالعه بیشترکتب موفقیت چون صبحها وقت بیشتری دارمبعداز۱۴سال سیگاروترک کردم.من به زورساعت۱۰ازخواب بیدارمیشدم چون شب خوابم نمیبردیجورایی بیخوابی مزمن داشتم.انرژی واقعامثبت درکل روز البته خودم واقعاتصمیم بهدتغییرکردن برای بهبودزندگیم گرفتم وسعی کردم موبه موعمل کنم امیدوارم برای همتون تاثیرشگفت انگیز
در 7 ماه پیش توسط حسین دیدارپور
بسیار تکراری،مسائلی که خودمون میدونیم،با این تفاوت که مطالبی که توی نهایتا ده صفحه تموم میشه در چهارصد صفحه روده درازی بیخود نویسنده از سرنوشت نه چندان خاصش که خودش اونو جدی گرفته و میخواد قالب کنه به خواننده ها که چقدر جذابه.تا دویست و پنجاه صفحه فقط وعده میده که میخوام براتون سحرخیزی و موفقیتو آسون کنم و در ادامه خواهید دید!بعد که میرسه به راهکارهاش میگه تنبلی نکنید ،ورزش کنید،صبح پاشید یوگا و مدیتیشن کنید فقط اولش سخته.خیلی خلاصه خیلی دلخور شدم که دان کردم خدا خیرتون بده تقصیر نظردهندگان بود وگرنه که از نمونه خودم فهمیدم از این کتابهای وعده دهنده عمل نکننده اس.فدای سرم😁
در 8 ماه پیش توسط شکوفه ا.س