فیدیبو نماینده قانونی انتشارات کازیوه و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب در فاصله‌های سوختن یک سیگار

کتاب در فاصله‌های سوختن یک سیگار

نسخه الکترونیک کتاب در فاصله‌های سوختن یک سیگار به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۱,۸۰۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب در فاصله‌های سوختن یک سیگار

از همان کودکی،آرزو داشتم که در خودم باشم و بازی کنم.در رویاهایم،خود را با یک ساز عود می دیدم که در میان فضایی مه آلود،در حال خواندن آوازی آرام و رویایی بودم.از جمع متنفر بودم و همیشه نهایتاً دوست داشتم که با یک نفر دیگر باشم.جمع که بیشتر از دو نفر می شد،اذیتم می کرد.احساس می کردم که وقتی آدم ها سه نفر می شوند،کمتر صادقانه رفتار می کنند،انگار که می خواهندجذابتر به نظر برسند و بیشتر مرکز توجه باشند. آن زمان ها و تا سال ها بعد،فکر می کردم که به همین خاطر بود که خداوند در بهشت،بیشتر از دو نفر را خلق نکرد و با هبوط به زمین،این بهشت نبود که از دست رفت،بلکه جمع دونفره ی ساده،صمیمی،اصیل و بی غل و غش انسانها بود،که انگار برای همیشه ناپدید می گردید.شاید اصلاً خداوند،هیچ گاه آدم و حوا را از بهشت بیرون نکرده است.شاید این آدم و حوا بودند که با تولید مثل و تبدیل شدن به سه نفر،بهشت را تبدیل به زمین کردند.

ادامه...

بخشی از کتاب در فاصله‌های سوختن یک سیگار

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

تقدیم به همسرم کوثر تجویدی،
برای همه لحظات زیبای با هم بودن...

انگار دنیا می­خواست به آخر برسد.جنگ در کوبانی هم شدت پیدا کرده بود. جنگ لعنتی و البته جنگ عالی. انگار این جنگ، به همه­ی حماقتها پایان داد. همه­ی برنامه­ریزی­ها را به هم ریخت و خیلی زودتر و عریان­تر از وضعتیهای به ظاهر نرمال، نشان داد که همه، چقدر بیچاره و ضعیف هستند.
ساختمان­های قدیمی، ساختمان­های جدید، ساختمان­های نیمه جدید، ساختمان­های نیمه کاره و زمین­هایی که قرار بود در آنها ساخت و ساز اتفاق بیفتد، همه، مثل هم شدند. بالا­شهر، پایین­شهر، وسط شهر، پس کوچه­های فراموش شده و خیابان­های شلوغ و... همه مثل هم شدند. تکه زمین­های زمخت و وحشتناکی که همه می­خواستند از آنها فرار کنند.
شهر داشت روز به روز، بیشتر شبیه شهر ارواح می­گردید. مدتها بود که همهمه­ی اول صبح شهر، خاموش­تر و خاموش­تر می­شد و تنها چیزی که سکوت را برهم می­زد، صدای انفجار خمپاره و شلیک گلوله­ها بود.
احساسات متضاد و عجیبی داشتم. گاهی برای اینکه از این همه ویرانی، لذت می­بردم، دچار احساس گناه می­شدم. انگار که این لذت من، باعث این همه ویرانی شده بود. از اولین روزهای جنگ در حمص و قبل از اینکه به خاطر مادرم به کوبانی بازگردم، گاهی این احساسِ لذتِ پنهان و مرموز را حس می­کردم. انگار داشت ثابت می­شد که آنچه که بی­خیالی­های احمقانه­ی من، از دید بسیاری از آشنایان به حساب می­آمد، بهترین انتخاب ممکن بوده است.
از سالها پیش و بعد از برگشتنم از ایران و ارتباطم با ترانه، رفتارم به این شکل درآمده بود. البته باید اعتراف کنم که این خوی بی­خیالی، به نوعی همیشه همراه من بوده. اما ماجراهای سال­های دانشجویم در ایران، و سرنوشت ترانه، من را بیشتر به این سمت کشانده بود.
پدرم تا آنجا که به خاطر دارم ـ در حد سنین سه، چهار سالگی ـ همیشه امیدی به من نداشت. نمی­دانم در آن سال­های اولیه­ی کودکی، چه کاری انجام داده بودم که این احساس، به او دست داده بود. اما از همان زمان­ها این حس­ها را در چهره­اش می­دیدم. حسی که با زبان بی­زبانی می­گفت که: «این دیگه از دست رفته...»
من تنها فرزند خانواده بودم و بعد از من، پدر و مادرم هیچ­وقت بچه­دار نشدند. بارها می­شنیدم که پدرم می­گفت که کاش این بچه هم به دنیا نمی­آمد. من با معیارهای او کاملاً آدم بی­خودی بودم.
پدرم یک پدرسالار سنتی تمام عیار بود. افسر ارتش بود و نوعی رفتارهای سفت و سخت و گاهی عجیب و غریب خاص خودش را داشت. روزهای تعطیل هم ساعت ۵ از خواب بیدار می­شد و ورزش می­کرد. خیلی کم حرف می­زد و با نگاه، حرف­هایش را می­فهماند. از خندیدن با صدای بلند بدش می­آمد.
پدرسالاری و داشتن ویژگی­های مردانه و تظاهر شدید به آنها، چیزی بود که در کل فامیل پدریم ارزش والایی داشت. پدرم با نوعی حسرت و ناامیدی، به گونه­ای که انگار می­دانست که غیرممکن است، همیشه آرزو داشت که من، وارد سیاست شوم و از نظر او فرد تاثیرگذاری باشم. اما این چیزی بود که من از آن، به شدت متنفر بودم.
از همان کودکی، آرزو داشتم که در خودم باشم و بازی کنم. در رویاهایم، خود را با یک ساز عود می­دیدم که در میان فضایی مه آلود، در حال خواندن آوازی آرام و رویایی بودم. از جمع متنفر بودم و همیشه نهایتاً دوست داشتم که با یک نفر دیگر باشم. جمع که بیشتر از دو نفر می­شد، اذیتم می­کرد. احساس می­کردم که وقتی آدم­ها سه نفر می­شوند، کمتر صادقانه رفتار می­کنند. انگار که می­خواهند جذابتر به نظر برسند و بیشتر مرکز توجه باشند.
آن زمان­ها و تا سال­ها بعد، فکر می­کردم که به همین خاطر بود که خداوند در بهشت، بیشتر از دو نفر را خلق نکرد و با هبوط به زمین، این بهشت نبود که از دست رفت، بلکه جمع دونفره­ی ساده، صمیمی، اصیل و بی غل و غش انسانها بود، که انگار برای همیشه ناپدید می­گردید.شاید اصلاً خداوند، هیچ­گاه آدم و حوا را از بهشت بیرون نکرده است. شاید این آدم و حوا بودند که با تولید مثل و تبدیل شدن به سه نفر، بهشت را تبدیل به زمین کردند.
***
سیگار را روشن کردم و روی دیوار کوتاه بالکن گذاشتم. هوا کاملاً آرام بود. گاه گداری صدای گلوله، از دور می­آمد. محله­ای که خانه­ی ما در آنجا بود، از اولین سنگر داعشی­ها چند خیابان و کوچه فاصله داشت. تقریباً ما در مرکز قسمتهای تحت کنترل «ی.پ.گ» زندگی می­کردیم. بیشتر از صدای انسان، صدای گلوله و بمب می­شنیدیم. تعداد خیلی کمی از مردم غیرنظامی، هنوز در شهر باقی مانده بودند. تنها زمانی که برای تهیه غذا بیرون می­رفتم، خیلی کم آنها را می­دیدم. از روبرو شدن با نیروهای «ی.پ.گ»، خوشم نمی­آمد. نگاه­هایشان آزارم می­داد. انگار داشتند با خودشان می­گفتند که این نره غول، چرا برای دفاع از شهر نیامده. کاملاً در چهره­هایشان این حس آزاردهنده را متوجه می­شدم. چند روز قبل­، یکی از آنها دقیقاً چیزی شبیه به این را گفت:«رفیق، چت هست؟! تو فکری»
گفتم:«آره. من کلاً اینجوریم»
گفت:«سخت نگیر. امروز روز تو فکر فرورفتن نیست، باید مبارزه کرد»
لبخند مهربانی روی لبهایش بود. اما نمی­دانم چرا زیر آن لبخند، حس تحقیرش را احساس می­کردم. می­دیدم که جهان را به دو قسمت تقسیم کرده بود؛ قهرمان­هایی که اینجا می­جنگیدند و بزدل­هایی مثل من، که اینجا نمی­جنگیدند.
دوست داشتم که لباسها و تفنگش را مسخره می­کردم. خواستم که به «ی.پ.گ» متلک بندازم. یک حس غریبی انگار من را به سمت چرت و پرت گفتن به «ی.پ.گ» هل می­داد. می­خواستم عصبانیتش را ببینم. آن روی سگش را بالا بیاورم و دستش را رو کنم. همیشه احساس کردم هر کسی که مسلح است، یک آدم مسخ شده، مستبد و بی­رحم است. سال­ها بعد، تازه فهمیدم که من با دیدن هر آدم نظامی، یاد پدرم، سخت­گیری­ها و رفتارهای عجیب و غریبش می­افتادم. یاد تحقیر شادی­ها، تنهایی­ها، یاد دست کم گرفتن توانایی­هایم. یاد دودلی­ها نسبت به علایقم، که حاصل تحقیر همیشگی­شان از سوی او بود و باعث می­شد که همیشه، برای تصمیم گرفتن مردد باشم.
هنوز داشتم به آن جنگجو نگاه می­کردم و احساسات خشنی را در ذهنم نسبت به او تجربه می­کردم. اما بی­خیال شدم. آرام­آرام، حس ترحمی نسبت به او در وجودم بیدار شد. دلم برایش می­سوخت. خیلی بیچاره به نظر می­رسید. داشت آدم می­کشت و هر آن هم امکان داشت که خودش کشته شود. واقعاً که وضعیت افتضاحی داشت و خیلی قابل ترحم­تر از من بود. احساس می­کردم که چیزی، بدون اینکه خودش هم متوجه باشد، در حال کنترل کردنش هست و بدون هیچ مقاومت و اراده­ای، در حال جنگیدن. انگار که اصلاً برایش ممکن نبوده، که انتخاب دیگری داشته باشد. حتی به نظر می­رسد که برای حیوانات هم جنگ، آخرین انتخاب و درواقع اجباری هست که در صورت رخ دادن، گریزی از آن نبوده است. اما واقعاً این جنگجو هم گریزی از جنگ نداشت؟

نظرات کاربران درباره کتاب در فاصله‌های سوختن یک سیگار

کتاب خوبی بود.کم شخصیت و پرمعنا.بخوبی چهره کریه جنگ رو به تصویر کشیده
در 2 سال پیش توسط رضا بهبودیان