فیدیبو نماینده قانونی انتشارات پرسمان و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب سایه‌ها

کتاب سایه‌ها

نسخه الکترونیک کتاب سایه‌ها به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۱,۶۸۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب سایه‌ها

تلفن زنگ می‌خورد. ناشرم است. می‌گوید دوباره بنویسم. می‌گویم که حوصله ندارم. اصرار می‌کند. می‌گویم سوژه ندارم. می‌گوید همین ماجرای آخری را بنویس، اسمش را هم بگذار "شیطنتهای راوی پنهان". می‌گویم نمی‌دانم باید از کجا شروع کنم. می‌گوید همان دادگاه تجدید نظر را بنویس. همین هفته‌ی پیش را. می‌گویم امروز کارشناسان رایانه‌امدند و تمام فایلهای "می‌خواهم بخوابم" را پاک کردند. یک جوری که نشود بازیافتش کرد. راوی آن داستان دیگر برای همیشه مرد.

ادامه...

بخشی از کتاب سایه‌ها

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



تقدیم به:
او که به من یاد داد دوست بدارم زنانگی ام را...
او که به من یاد داد دوست بدارم رویاهایم را...
او که به من یاد داد دوست بدارم زیستنم را...
و
آنانکه به من یاد دادند دوست بدارم نوشتنم را...

سایه ها

بیشتر از یک سال گذشته و مدتی است که دیگر بحثی بر سر سایه ها نیست، اما امروز محمد زنگ زد و گفت همه را در خانه ی خودش جمع کرده که مطلب مهمی در مورد سایه ها عنوان کند. من و سایه ی بانمکم هم در راه خانه ی محمدیم. فکر کنم کمی کنجکاو شده اید که سر از ماجرای سایه ها در بیاورید، باشد، حرفی نیست. من عادت دارم که پشت فرمان در افکار خودم غوطه ور باشم. تا قبل از رسیدن به خانه ی محمد، ماجرای سایه ها را به اختصار برایتان تعریف می کنم:
تاریخ دقیق دقیقش را یادم نیست ولی یکی از روزهای بهار پارسال بود که از خواب بیدار شدم و متوجه چیز عجیبی شدم. سایه ام. سایه ام دیگر آن سایه ی همیشگی نبود. طبق روال هر روز پشت کامپیوتر نشستم تا کارهای روزمره ام را انجام دهم که سایه ی کمرنگ روی کیبورد توجهم را به خود جلب کرد. جا خوردم. پشت سرم را نگاه کردم. هیچ کس نبود ولی سایه ی من هم، سایه ی همیشگی ام نبود. اصلا سایه ی یک آدم نبود. بلند شدم و ایستادم. دو سایه روی دیوار، یکی کمرنگ تر و بالاتر و کوچکتر و دیگری پررنگ تر و بزرگتر و پایین تر به من پوزخند می زدند. فضای مشترک دو سایه سیاه تر بود و من مدام در جستجوی چیزی پشت سرم بودم که سایه را ایجاد کرده باشد ولی من در اتاق، تنهای تنها بودم.
برای اطمینان خاطر تصمیم گرفتم به حیاط بروم تا با خورشید که منبع نوری قوی تر و یک پارچه ای است، سایه ام را محک بزنم. تمام طول راه تا حیاط را دچار اضطراب بودم که مبادا کسی، من را ببیند، من که نه، سایه ام را.
بالاخره به حیاط رسیدم. درست از لحظه ای که پایم را از پارکینگ بیرون گذاشتم سایه ی کمرنگ چسبیده به پایم پررنگ شد ولی من جرات نگاه کردن به آن را نداشتم، ولی بالاخره پایین را نگاه کردم. سایه ی من دیگر سایه ی یک آدم نبود.
شاید برایتان عجیب باشد که چطور این همه جزئیات از یک سال پیش را به یاد می آورم ولی اگر شما هم جای من بودید، محال بود اولین باری را که با سایه ی یک پرنده روی دیوار یا زمین به جای سایه ی همیشگی خودتان مواجه می شدید، از یاد ببرید.
اولش فکر کردم دچار اختلالات روانی شده ام. به ندا زنگ زدم و همه چیز را گفتم. انتظار داشتم تعجب کند و نگران شود، ولی نفس عمیقی کشید و گفت سایه ی او هم شبیه سایه ی یک خرگوش شده.
به او گفتم که پیش من بیاید تا با هم حرف بزنیم. گفت که رویش نمی شود با این سایه از خانه خارج شود. گفتم من پیش تو می آیم. آخر من ماشین داشتم و کسی سایه ام را نمی دید.
خیابانها خلوت خلوت بود ولی عده ی کمی هم که در خیابان بودند، سایه های عجیبی داشتند. سایه هایی که هیچ کدام، سایه ی یک آدم نبود. سایه ی درخت، سایه ی گل، سایه ی طناب دار، سایه ی سگ، سایه ی مشعل یا گرزهایی که در پویانمایی ها به دست انسانهای وحشی اولیه می دهند.
پیش ندا رسیدم. اولش کلی به سایه های هم خندیدیم، بعد کلی بحث کردیم بر سر این که سایه ی من سایه ی کدام پرنده است. عقاب و لک لک و مرغ و طوطی که نبود. یک چیزی بود شبیه سینه سرخ یا گنجشک.
به ندا گفتم هر کس را که در شهر دیدم سایه اش عوض شده بود. ندا گفت پس باید سایه ی تمام دوستانمان هم عوض شده باشد. بیا زنگ بزنیم و بپرسیم.
تلفن همراه هیچ کس در دسترس نبود و سیستم پیامک هم به کل از کار افتاده بود، تا جایی که مقدور بود، با تلفن ثابت دوستانمان تماس گرفتیم و حقیقت سایه هایشان را جویا شدیم.
سایه ی سهراب شبیه یک ربات شده بود. سایه ی محسن شبیه یک خرس و سایه ی محمد شبیه یک میکروفون. سایه ی مریم شبیه یک لب شده بود، سایه ی شیدا هم شبیه یک پرنده بود و سایه ی ترانه شبیه پروانه. خلاصه، سایه ی هرکسی به شکلی بود.
تا یکی دو ماه، حرف تمام مردم بر سر سایه ها بود. یا از هم می پرسیدند سایه شان چه شکلی است و یا بحث می کردند که چرا سایه ی مردم عوض شده. حالا که بیش از یک سال از آن واقعه گذشته انگار مردم به وضع جدید عادت کرده اند و خیابانها مثل قبل شلوغ شده و مردم در جستجوی پول و معاشند و دیگر کسی حتی بحثی بر سر این که چرا این طور شد و یا سایه ی هر کس چه شکلی است نمی کند.
خب؟ این هم خانه ی محمد. بفرمایید بالا!

نظرات کاربران درباره کتاب سایه‌ها