فیدیبو نماینده قانونی مهراندیش و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب کلبه‌ای در بهشت

کتاب کلبه‌ای در بهشت

نسخه الکترونیک کتاب کلبه‌ای در بهشت به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۷,۵۰۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب کلبه‌ای در بهشت

صدای فریادش در کوه و جنگل طنین انداخته بود. چنان عجز و ناله و فریادی که دل هرکس از شنیدن آن به درد می‌آمد. شاید ساعتی می‌شد که روی پل ایستاده بود و همچنان که با چشمان اشک‌آلود و غمزده به رودخانۀ آرام می‌نگریست، فریاد و نفرین او به رودخانه بود، کمی بعد، نگاهش را به آسمان دوخت دست‌هایش را بلند کرد و باز آتشفشان درونش طغیان کر، این‌بار شکایت او از رودخانه نبود بلکه از او بود، از خدا... و با تمام وجودش فریاد کشید: خدایا...! چرا...؟ تو که می‌دونستی من بدون اون نمی‌تونم زندگی کنم، تو که می‌دونستی اون همه زندگیمه... آخه چرا؟ چرا با من این کار رو کردی؟ چرا زندگیمو سیاه کردی؟ چرا من؟... چرا من؟

ادامه...
  • ناشر مهراندیش
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 3.11 مگابایت
  • تعداد صفحات ۵۹۹ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب کلبه‌ای در بهشت

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

فصل اول: آغاز جدایی

صدای فریادش در کوه و جنگل طنین انداخته بود. چنان عجز و ناله و فریادی که دل هرکس از شنیدن آن به درد می آمد. شاید ساعتی می شد که روی پل ایستاده بود و همچنان که با چشمان اشک آلود و غم زده به رودخانهٔ آرام می نگریست، فریاد و نفرین او به رودخانه بود، رودخانه ای که عزیزش را، تنها عشقش را و همسرش را بی رحمانه از او گرفته بود. کمی بعد، نگاهش را به آسمان دوخت، دست هایش را بلند کرد و باز آتشفشان درونش طغیان کرد، این بار شکایت او از رودخانه نبود بلکه از او بود، از خدا... و با تمام وجودش فریاد کشید: خدایا...! چرا...؟ تو که می دونستی من بدون اون نمی تونم زندگی کنم، تو که می دونستی اون همه زندگیمه... آخه چرا؟ چرا با من این کار رو کردی؟ چرا زندگیمو سیاه کردی؟ چرا من؟... چرا من؟
و بعد آهسته و خسته درحالی که دیگر رمقی در پاهایش نبود و تاب ایستادن نداشت، به آرامی روی زانوهایش نشست و سرش را به میله های پل تکیه داد و همچنان که زیر لب می گفت: مگه من چه گناهی مرتکب شده بودم که باید این طور مجازات می شدم؟ به حرکت آرام و بی صدای رود خیره شد... در آن لحظه هیچ کس تصورش را هم نمی کرد که سعید به چه می اندیشد و چه سودایی در سر دارد...!
در همین هنگام دوستش امیر که از داخل ماشین مراقبش بود و چشم از او برنمی داشت، طاقت نیاورد و به رضا گفت: من دیگه نمی تونم این وضع رو تحمل کنم. میرم می آرمش تو ماشین. اون تازه از بیمارستان مرخص شده، خدا رو خوش نمی یاد این قدر خودشو عذاب بده. تو بگو یادآوری اون حادثه و اون روز وحشتناک جز عذاب و درد برای سعید چه فایده ای داره؟ من که رفتم...
اما رضا دست امیر را گرفت و مانع حرکتش شد و گفت: امیر جان، یه خورده صبر کن! کمی تامل کن! این جورا هم که می گی نیست. سعید هرچه فریاد بزنه و گریه کنه براش بهتره. آروم می شه. اون نباید این بغض و ناراحتی رو تو خودش نگه داره. تو چرا متوجه نیستی! سعی کن وضعیت سعیدو درک کنی. مگه دلت می خواد دیوونه بشه و سر بزنه به کوه و بیابون؟
با توضیحات رضا، امیر تا حدودی قانع شد، ولی از دیدن آن منظره غم انگیز دلش به درد آمد، دیگر طاقت نیاورد و کم کم اشک هایش سرازیر شدند، رضا که می دانست امیر بسیار دل نازک و احساساتی است، درحالی که هنوز دست امیر در دستش بود، برای آرام کردن او شروع به صحبت کرد و گفت: امیر جان همه ما آدما یک روز به دنیا می آییم و یه روز هم از دنیا می ریم. این قانون طبیعته، هر کس یه سرنوشتی داره. خُب سرنوشت سعید هم این بوده، کاریش نمی شه کرد. بالاخره همهٔ ما ناخواسته شاهد مرگ عزیزانمون خواهیم بود و متاسفانه به جز تحمل و صبوری کاری از دستمون بر نمی یاد.
امیرهمچنان گریه می کرد و اشک ها امانش نمی دادند. رضا به او نزدیک تر شد، دستش را روی شانه هایش گذاشت و با فشردن آن ها سعی در آرام کردن او داشت و بعد ادامه داد: امیر جان، ما باید بیشترازگذشته مراقب سعید باشیم، نکنه یه وقت جلوش گریه کنی! می دونم خیلی ناراحتی، من هم ناراحتم، اما چیکار می شه کرد؟ کاری از دست ما برنمی یاد. نمی شه جلوی سرنوشت و تقدیر رو گرفت، می شه؟ نه...نمی شه. اما می شه تحملش کرد، یعنی باید تحملش کرد. من و تو باید به سعید کمک کنیم تا بتونه با این مصیبت کنار بیاد، باید بهش روحیه بدیم وسعی کنیم این روزهای سخت روبه سلامت پشت سربذاره. دوستای خوب همین جاهاست که وجودشون می تونه بدرد بخوره.
امیرسرش رابلندکرد و بادستمالی که دردست داشت اشک هایش راپاک کرد. بعد نگاهش به دستمالی که در دستش بود ثابت ماند وگفت: باشه، همین کاری که تومی گی می کنم. یعنی... سعی می کنم... اما قبول کن که خیلی سخته...!
برای یه لحظه رضا نگاهی به سعید انداخت، و بی اختیار فریاد زد: خدای من!... ناگهان رضادرب ماشین را باز کرد و به سرعت به طرف سعید دوید ودرهمان حال فریادکشید: نه...! سعید...! چه کارداری می کنی؟ این کارونکن...! به خاطر خدا...سعید......! شتابان به سوی سعید دوید. امیر با دیدن آن صحنه برای لحظه ای خشکش زد و هاج و واج نگاهش به روی پل خیره ماند، اما چند ثانیه بعد وقتی به خودش آمد به سرعت خودش را به آن ها رساند. رضا با همه توانش سعید را محکم نگه داشته بود و سعی می کرد مانع افتادن او به داخل رودخانه شود. اما سعید همچنان مقاومت می کرد و با تمام نیرویش تقلا می کرد تا خودش را از دست رضا رها کند. او تصمیمش را گرفته بود، می خواست برای همیشه به این وضعیت پایان دهد. هجوم افکار منفی همراه با همهٔ سرزنش ها، تحقیرها و تقصیرها از جانب خودش باعث شده بود که سعید حتی وجود بچه هایش را نادیده بگیرد. او خودش را مسئول مرگ همسرش می دانست. درآن لحظه، ضعف و نا امیدی او را تنها به یک سمت هدایت می کرد؛ خلاص شدن از زندگی. امیرکه در یک قدمی آن ها ایستاده بود با دستپاچگی این طرف و آن طرف می رفت. سعید همچنان فریاد می زد و سعی می کرد خودش را از روی پل پرت کند، رضا با عصبانیت به امیر نگاه کرد و فریاد زد: پس چرا خشکت زده، یالله بجنب، بیا کمک کن نگهش داریم و از اینجا ببریمش. دِ یالله، عجله کن...!

تنهابافریادهای رضا بودکه امیربه خودش آمد، دستش رابه دورکمرسعید حلقه کرد وبا تمام زورش و با کمک رضا توانست او را از نرده ها دورکند.
سعید همچنان تقلامی کرد ودرحالی که باصدای بلندمی گریست، فریاد کشید: ولم کنید، چی ازجونم می خوائید؟ دست ازسرم بردارید،... فریادها و تقلاهای بی حاصلش کم کم او را خسته کرد، درحالی که دیگر رمقی برایش باقی نمانده بود و به سختی قدم بر می داشت با صدایی گرفته و نا امید و خسته و با لحنی ملتمسانه از آن ها می خواست که راحتش بگذارند.

رضا به آرامی او را سوارماشین کرد و خودش نیز در کنار او نشست. درحالی که هم ترسیده بود وهم خیلی عصبانی بود و سعی می کرد خودش را کنترل کند، گفت: برادر من، عزیزِ من، با این کارت می خواستی چی رو ثابت کنی؟ خودت هم می دونی که این کار درستی نیست. با رفتن تو سمیرا بر نمی گرده، پس بچه هات چی؟ هیچ به اون طفل معصوما فکر کردی؟ بعد از تو چی به سرشون می یاد؟ الان تو ناراحتی و نمی دونی چیکار می کنی، مَرد، کمی به خودت مسلط باش! با این کارت من و امیررو بیشتر نگران کردی، حالا دیگه حتی یه لحظه هم نمی تونیم چشم ازت برداریم... خدای من!... بعداشاره ای به امیرکردوگفت: امیر جان بهتره تو رانندگی کنی.
امیربدون معطلی ماشین را روشن کرد و حرکت کردند. گذشتن از روی پل و آخرین لحظه وداع او با همسرش با نگاهی پر از درد و اندوه با دور شدن لحظه به لحظه آن ها از محل حادثه بودو بعد سعید زیر لب شروع به ناله کرد: همش تقصیر من بود، آه سمیرا!...سمیرا. من تورو کشتم، قاتل تو همین سعید بدبختِ بیچارهٔ بینواست. چقدر گفتی نریم، گفتی دلم شور می زنه اما من حرفاتو جدی نگرفتم. خدایا!... به من بگو؟ به من بگو چطور این مصیبتو تحمل کنم؟ به من بگو؟ و درحالی که دست هایش رابه هم می مالید نگاهش به حلقه ای که در دستش بود افتاد، حلقه ای با یک دنیا خاطره، خاطرات زیبا و فراموش نشدنی، به آرامی بوسه ای بر آن زد و گفت: حالا بدون تو چه جوری زندگی کنم؟ ای وای.... هنوز باورم نمی شه ای کاش هیچ وقت از کما بیرون نمی اومدم. ای خدا... به یک چشم بهم زدن زندگیم سیاه شد.
درحالی که سعید همچنان مشغول سرزنش کردن خودش و شِکوه و شکایت از روزگار بود، رضا به امیر نزدیک شد و گفت: امیر یه جا وایسا یه بطری آب بگیریم, میخوام یه قرص آرام بخش بهش بدم کمی آروم بشه.
امیر کمی جلوتر کنار یک مغازه نگه داشت و یک بطری آب گرفت. رضا یک قرص آرام بخش با آب به سعید داد، به امید اینکه شاید با چند ساعت خوابیدن حال رفیقش بهتر شود. چیزی ازخوردن قرص نگذشته بود که سعید ساکت شد وسرش برروی شانهٔ رضا آرام گرفت وبه خواب عمیقی فرورفت.
رضاوامیرازدوستان قدیمی سعید بودند وسابقهٔ دوستیشان به بیست وچند سال پیش برمی گشت. سعید زودتر از آن دو ازدواج کرده بود. بعد ازاورضا با دخت عمویش ازدواج کرد و امیرهم بعد از همهٔ آن ها دختر دوست پدرش را برای زندگی انتخاب کرد. اما ازدواج مانعی برسردوستی آن ها به وجود نیاورد وبه لطف اخلاق نیکوی همسرانشان، پس از ازدواج نیز روابط گرم و صمیمانهٔ خود را حفظ نمودند.
چندساعت بعد آن ها به خانه رضا رسیدند درحالی که سعید هنوز خواب بود. در همین موقع موبایل رضا زنگ زد، مادر سعید بود که از تاًخیر سعید و دوستانش نگران شده بود. او اصرار داشت که سعید را هر چه زودتر به خانه ببرند، چرا که بچه ها برای دیدن پدرشان خیلی بی تابی می کردند. رضا به مادر سعید اطمینان داد که جای هیچ نگرانی نیست و تا یکی دو ساعت دیگر به اتفاق به خانه سعید می رسند.
رضا سعید را بیدار کرد و گفت: سعید جان پاشو رسیدیم، آقاسعید رسیدیم، دیگه خواب بسه. پاشوبریم تو.
سعیدکه گیج ومنگ بودوهنوزتحت تاثیرقرص آرام بخش قرارداشت، باصدایی گرفته گفت: کجاییم؟ اینجاکجاست؟
رضا گفت: خونهٔ ما.
سعید: چرا خونه شما؟ من می خوام بچه هارو ببینم، برای چی نرفتیم خونه خودمون؟
رضا: می دونم اما گفتم بهتره یکی دو ساعتی بریم خونه ما، یه دوش بگیری و کمی به سر و وضعت برسی، بعد بریم پیش بچه ها. خوب نیست بچه ها بعد از مدتها، پدرشان را با این سر و وضع و این قدر بهم ریخته و زار و نزار ببینند.
سعید بدون هیچ مخالفتی و درحالی که دیگر رمقی نداشت با کمک امیر از ماشین پیاده شد و رضا درب خانه را باز کرد. کسی در خانه نبود. فیروزه همسر رضا چون طاقت دیدن سعید را نداشت با بچه اش به خانه امیر رفته بود. رضا بلافاصله وسایل حمام را آماده کرد و سعید را به حمام فرستاد و بعد هر دوخسته و نالان روی کاناپه دراز کشیدند. رضا درحالی که دست هایش را بالای سرش برده بود و خستگی در می کرد، گفت: عجب روزی بودامروز...! چقدرخدا بهمون رحم کرد، اگه یه لحظه غفلت کرده بودیم، خدای من حتی تصورش رو هم نمی تونم بکنم. می دونی الآن چه وضعی داشتیم؟ خدابرای هیچ کس پیش نیاره... ولش کن، بهتره دیگه بهش فکر نکنیم. یه چایی می خوری برات بیارم؟
نه بذار سعید بیاد بعد.
چند دقیقه ای به سکوت گذشت و بعد ناگهان امیرسراسیمه از روی کاناپه بلند شد و به طرف حمام رفت، درحالی که نگاهش به رضا بود. رضا با حرکت او چشمانش را باز کرد و با تعجب پرسید: چی شده امیر؟
نمی دونم چرا یکهو دلم شور زد، میگم... نکنه توی حمام کار دست خودش بده؟ رضا از جا پرید و به طرف حمام رفت و سعید را صدا کرد...سعید...سعید...
سعیدبه آرامی جواب داد: بله، کاری داری؟
رضابادستپاچگی درحالی که نگاهش به امیر بود گفت: نه، نه... فقط.. می خواستم ببینم چیزی لازم نداری!
سعید: نه خیلی ممنون، چیزی لازم ندارم.
رضادرحالی که نگاهش به درب حمام بود، به طرف کاناپه رفت وگفت: نمی دونم تاکی بایدمواظبش باشیم. شاید لازم باشه پیش یه روانشناس ببریمش. درهرحال فکرمی کنم فعلاً باید حسابی مراقبش باشیم تا مبادا مثل امروز به سرش بزنه و بخواد کار دست خودش و ما بده.
درهمین موقع سعیدکه حوله سفیدی به تن داشت ازحمام بیرون آمد. به نظرمی رسیدیدکه حالش خیلی بهترشده وخستگی وناامیدی که درصورتش به چشم می خورد، جایش رابه نوعی آمادگی وامیدواری داده است. در همان نگاه اول می شد تغییر را درچهره سعید دید، دیگر نه نشانی از خستگی بود و نه ناامیدی. مدتی در سکوت تنها نگاه بود که بین آن ها ردوبدل می شد تا اینکه سعید سکوت را شکست و گفت: بچه ها واقعاً شرمنده ام... من خیلی شما را اذیت کردم، ببخشید... من شما رو خیلی ترسوندم، حماقت کردم متاسفم. برای یه لحظه کاملاً عقلمو از دست داده بودم، وقتی زیر دوش بودم به این موضوع خیلی فکر کردم... با رفتن من سمیرا بر نمی گرده ومهمتر از همه اینکه بچه هام تنها میشن...این خودخواهیه که من فقط فکرخودم باشم... تو راست می گی رضا، مرد باید سختی ها رو تحمل کنه. شاید سختی زندگی من هم با جدایی از سمیرا شروع شده. از دست دادن سمیرا مصیبت کوچیکی نیست، می دونم که تا آخر عمر این غم و فراق سمیرا روی قلبم سنگینی می کنه، اما من نباید به آرزوها و خواسته های سمیرا بی تفاوت باشم، حالا باید به فکربچه ها باشم. سمیرا خیلی آرزوها برای بچه ها داشت برای خوشحالی اون هم که شده باید پسرامو اون طوری که آرزویش بود بزرگ کنم.
شماهم بهتره دیگه نگران من نباشید. یعنی واقعا دلیلی نداره نگران من باشید. و بعد به خاطر اطمینان بیشتر، لبخندی زد و ادامه داد: اصلاً می خواهید ازاین به بعد من مواظب شماباشم...؟! هان... چطوره؟
رضاوامیرنگاهی به هم انداختند... انگارمعجزه ای اتفاق افتاده باشد... رضاازجایش بلندشد، به طرف سعید رفت، دستش راروی شانه اش گذاشت وگفت: سعیدجان نمی دونی بااین حرفات چقدرخیال ماروراحت کردی. خیلی نگرانت بودیم، ازاینکه حالت بهترشده ومی تونی درست فکرکنی وتصمیم بگیری، واقعاخیلی خوشحالیم.
سعید نگاهی با محبت به دوستانش انداخت و گفت: ممنونم شاید اگر شما نبودید من الان...

امیرکه انگار لبخند رفیقش پایان تمام اتفاقات تلخ وناراحت کننده بود، حرفش راقطع کردوگفت: خُب، بایه فنجون چای داغ درجه یک چطورید؟
رضانگاهی به سعیدکردوگفت: تاتوبساط چای روآماده می کنی، سعیدهم لباساشوپوشیده، من هم یه شیرینی باب میل سعید می آرم.
بعدازخوردن چای وشیرینی، هرسه به اتفاق به طرف منزل مادرسعیدحرکت کردند. بعدازآن حادثه، بچه هادرکنارمادرسعیدودرخانهٔ آن ها زندگی می کردند. درتمام طول مسیرسعیدسکوت کرده بود، گویا خودش را برای اولین برخورد با بچه هایش آماده می کرد، دیدار با بچه هایش بدون سمیرا، بدون مادرشان... برای لحظه ای چشمانش را بست و با تمام وجودش از خدا خواست که کمکش کند. دوستانش وقتی سکوت او را غیر قابل نفوذ دیدند اورا به حال خودش گذاشتند. تا اینکه بالاخره به خانه مادر سعید رسیدند. وقتی سعید وارد خانه شد، بچه ها که بعد از سه ماه پدرشان را خوب و سالم می دیدند، خودشان را توی بغل پدرانداختند و شروع به بوسیدنش کردند. سعید عاشقانه آن ها را بغل کرد و بوسید و نوازششان کرد، درحالی که اشک در چشمانش حلقه زده بود.
سامان گفت: بابا چقدر دیر کردی، ما خیلی وقته که منتظرت کنار پنجره نشستیم، خیلی دلمون برات تنگ شده بود، حالا حالت بهتره؟ دیگه بیمارستان نمیری؟
سعیددرحالی که به سختی خودش راکنترل می کرد، گفت: نه باباجون، نه عزیزدلم، دیگه هیچ جا نمی رم، همین جاپیش شما می مونم.
سهیل همان طور که در آغوش پدرش بود و با دکمهٔ پیراهن او بازی می کرد گفت: کاش مامان هم بیمارستان بود، کاش اونم تو کما بود، بالاخره یه روزی خوب می شد و می اومد خونه!
سعید دست هایش شل شد، غبار غم پنهان درونش دوباره در چهره اش نمایان شد، رضا نگاهی به مادر سعید انداخت و به طرف بچه ها رفت، دستشان را گرفت و گفت: بچه ها بهتون گفتم که یک طوطی براتون دیدم که حرف می زنه، می تونید هر چی دلتون خواست بهش یاد بدید، بیایید بریم تا براتون تعریف کنم..
اما بچه ها که دلتنگ مادرشان بودند بدون اینکه حرفی بزنند ویا مقاومتی بکنند، سرشان را پائین انداختند وبه همراه عمو رضا به اطاقشان رفتند. کاملاً معلوم بود که سهیل هفت ساله و سامان پنج ساله هم می دانستند که هیچ کس و هیچ چیز نمی تواند جای خالی مادرشان را برایشان پر کند. سمیرا برای آن ها تنها یک مادر نبود، بلکه دوست و همبازی بچه هایش نیز بود و هر شب قبل از خواب با یکی از داستان های ساخته و پرداخته ذهن خودش آن ها را به دنیای دیگری می برد، دنیایی پر از زیبایی و شادی و عشق و در آن دنیای تخیلی با تمام زیبایی هایش آرامشی را در دل آن ها ایجاد می کرد و در اوج همان آرامش کم کم پلکهایشان سنگین می شد و به خواب می رفتند... بچه ها هرگز آن لحظات شیرین را فراموش نمی کردند ویاد آوری همان لحظات آن ها را بیشتر از همیشه دلتنگ مادرشان می کرد. حتی حرف های عمو رضا که برای بچه ها همیشه جذاب و دوست داشتنی بود هم نمی توانست ذره ای از دلتنگی آن ها کم کند.
رضا بچه ها را به اطاقشان برد، سعید درمانده و ناراحت بلند شد، مادرِ سعید که تا آن موقع کمی عقبتر ایستاده بود تا بچه ها با پدرشان راحت تر باشند، آهسته جلو آمد درحالی که در برابر بغضِی که آزارش می داد، مقاومت می کرد. سعید با دیدن مادر به مانند یک طفل خردسال خودش را به آغوش مادر سپرد و بی اختیار گریه کرد و مادر که تحمل گریه پسرش را نداشت، بغض پنهان گلویش را به یکباره رها کرد و هر دو برای مدتی در آغوش هم گریستند. لحظاتی بعد، امیربه سعید کمک کرد تا روی کاناپه بنشیند... آوردن چای تنها بهانه ای بود برای مادری که طاقت گریه پسرش را نداشت...
سکوت غم انگیزی فضای خانه را پر کرده بود فقط از اطاق بچه ها صدای رضا می آمد که سعی می کرد بچه ها را با خواندن کتاب داستان سرگرم کند. امیر که برای آوردن آب به آشپزخانه رفته بود مادر سعید را دید که پشت میز نشسته و آرام آرام گریه می کند و برای پسرش دعا می کند. او با دیدن امیر از جایش بلند شد و با دستپاچگی اشک هایش را پاک کرد و گفت امیر جان چیزی شده؟

امیرگفت: نه مادرجان، اومدم یه لیوان آب برای سعیدببرم.
امیر جان، توروخدابه سعیدکمک کنید. شمابرای سعیدحکم برادردارید. من اول امیدم به خداوبعدبه شماهاست. من که کاری ازدستم برنمی یاد. سعیدعاشق سمیرابود، نمی دونم ناغافلی کدوم چشم بدی توزندگی بچه ام افتاد که زندگیش یک شبه ویرون شد. من طاقت غصه خوردن سعیدوندارم.
امیرگفت: شماخیالتون راحت باشه. تامن ورضاهستیم اصلاً نگران چیزی نباشید. اجازه بدیدفعلا یه لیوان آب برای سعید ببرم... خدابزرگه... ببخشید...
منزل پدری برای سعید محل آرامش بود، جایی که او می توانست کم کم توان از دست رفته اش را باز یابد، و خودش را برای یک زندگی جدید آماده کند، روزها از پی هم می آمدند و حال سعید به تدریج بهتر می شد. بالاخره او توانست با واقعیت زندگی کنار بیاد و این باعث خوشحالی اطرافیانش می شد. هر روز دوستان و اقوامش به دیدنش می آمدندو بچه ها را به پارک می بردند. خوش و بش کردن و گفتگوی دوستان و اقوام تلاشی بود برای کمک کردن به سعید تا بتواند هر چه زودتر این مصیبت را پشت سر گذاشته، به زندگی جدید برگردد.
وبالاخره یک شب سعید به رضاوامیرگفت: مدت زیادیه که شما اززندگی خودتون دست کشیده اید وکاروزندگیتون شده من وبچه هام! من هرگزنمی تونم محبت های شماروفراموش کنم. من حالم خیلی خوبه، دیگه نباید نگرانم باشید. تااینجاهم خیلی صبوری کردید، هم شما وهم خانمهاتون. واقعاً دیگه بسه، بهتره برید و برسید به زندگی خودتون، انشاءالله بتونم یه جوری زحماتتون روجبران کنم.
بعد نفس عمیقی کشید و از جایش بلند شد. چند بار طول و عرض اتاق را آرام آرام قدم زد و بعد رو به دوستانش کرد و گفت: تصمیم گرفتم برگردم خونه خودم.
رضاگفت: اماسعید... سعید با دست به رضا اشاره کرد و گفت: آخرش چی تا کی می تونم اینجا بمونم؟ بیشتر از یک ماهه که اینجام. زحمت مادر و شماها... می ترسم مادرم از غصهٔ من مریض بشه. خدارو خوش نمی یاد تو این سن و سال به خاطر من این همه زجر بکشه. جلوی چشماش نباشم بهتره. شاید اگر برم خونه، بین اون همه خاطره، بهتر بتونم طاقت بیارم. بچه ها هم باید عادت کنند. اولش سخته، می دونم، اما این تنها کاریه که دیر یا زود باید انجامش بدم. وجود سمیرا تو فضای خونه بهم قدرت می ده، کمکم می کنه که بتونم بیشتر از حالا به بچه ها برسم. فردا با بچه ها می ریم خونه خودم، هر چقدر هم که سخت باشه. خواهش می کنم باهام مخالفت نکنید! من حالم خوبه و می دونم که چه کار دارم می کنم!
این خبر برای مادر سعید خیلی غیر منتظره بود، چرا که او انتظار نداشت که سعید بتواند به این زودی به خانهٔ خودش برگردد. او از این تصمیم نگران شد، حق هم داشت، چرا که برای تنها پسرش که خداوند او را برای بار دوم به او داده بود، می ترسید. ترس از افسردگی و ناراحتی روحی او. مادر سعید که از عشق پسرش به سمیرا کاملاً آگاه بود، با رفتن سعید به آن خانه در فضایی بی روح و خالی از وجود سمیرا، با عکسهای او و در میان لباسها و وسایل شخصی او و اتاق خواب خالی از همسرش با تمام خاطرات خوش با هم بودن، واهمه داشت. احساس مادرانه او مانع از قبول خواسته سعید می شد، اما سعید تصمیمش را گرفته بود، او خودش را برای رفتن و پذیرفتن هر موقعیتی آماده کرده بود.
بچه هاازتصمیم پدربسیاراستقبال کردند. دوباره می توانستنددرخانهٔ خودشان باشند، دراتاق خودشان بخوابند ومهمترازهمه اینکه بااسباب بازی ها ووسایل خودشان بازی کنند.
سرانجام اصرار سعید با دلایل منطقیش نتیجه داد و قرار شد که آن ها به خانه خودشان برگردند. صبح روز بعد، پس از خوردن صبحانه، بچه ها و سعید وسایلشان را جمع کردند و به طرف خانه شان براه افتادند. اصرار مادر سعید و دوستانش برای جمع آوری وسایل سمیرا که یاد آور خاطرات او بود، بی ثمر ماند. آن ها نمی دانستند که بخشی از اشتیاق سعید برای رفتن به امید همان عکسها، لباس ها و وسایل شخصی سمیرااست که یاد آور خاطرات شیرین گذشته هستند، او می خواست بقیه زندگیش را با رویای سمیرا و خاطرات ارزشمندش سپری کند.
در تمام طول راه هر سه ساکت بودند، انگار هیچ کدامشان میلی به حرف زدن نداشتند. سعید از یک طرف دوست داشت زودبه خانه برسد و از طرفی دچار واهمه و تردید شده بود.... نمی دانست که می تواند خانه خالی از وجود نازنین سمیرا را تحمل کند یا نه... خانه ای که حتی فضایش هم با خاطرهٔ سمیرا پر بود...و بالاخره به خانه رسیدند. سعید ماشین را روبه روی درب خانه نگه داشت، اما نه سعید ونه بچه ها از ماشین پیاده نشدند و مدتی بدون کوچکترین حرفی در ماشین نشستندو از داخل ماشین به پنجره های خانه نگاه کردند. انگار منتظر بودند که سمیرا درحالی که انتظارشان را می کشد، از پشت پنجره ظاهر شود و با لبخندی به آن ها خوش آمد بگوید... بعد از گذشت چند دقیقه سعید سویچ رادرآورد، نگاهی به بچه هاکرد وگفت: خوب، رسیدیم، پسرهای بابا خوبید؟ بچه ها باصدایی آرام و گرفته گفتند بله.
هرسه ازماشین پیاده شدند. وقتی سعیدمی خواست دررابازکند، آقای احمدی همسایهٔ آن ها که پیرمردی مهربان وخوشروبود، ازخانه بیرون آمد وبه محض دیدن سعیدوبچه هاباتعجب گفت: آقاسعید خودتونید؟ نمی دونید چقدرازدیدن شما وبچه ها خوشحال شدم. خداراشکرکه سلامتیتون روبدست آوردید. ما همیشه دعاتون می کردیم. بعد درحالی که ازجلوی درکنارمی رفت، گفت: خیلی خوش اومدید، بفرمایید تو...ماواقعابه خاطرهمسرتون متاثرشدیم... خداشماروبرای بچه ها حفظ کنه. او بچه ها را نوازش کردوبوسید و گفت: جای بچه ها توی این ساختمان خیلی خالی بود. ما همه به شما و بچه ها عادت کردیم... به امید خدا اومدید که بمونید... درسته؟
بله، اومدیم که بمونیم، اگه خدا بخواد.
بعد از خداحافظی، بچه ها بطرف ساختمان رفتند، سعید خیلی آرام وبا بی میلی از پله ها بالا می رفت، به آخرین پاگردکه رسید ناگهان سر جایش خشکش زد وبه در آپارتمان خیره شد...سمیرا را دید که با لبخند همیشگیش در مقابلش ایستاده است ودرحالی که با همان شیطنت مخصوص خودش نگاهش می کرد...گفت: بالاخره اومدی؟ چقدر دیر کردی؟! این قدر به عقربه های ساعت نگاه کردم وانتظار کشیدم که اگه به چشمام نگاه کنی حتماً عقربه های ساعتو توشون می بینی!
سامان دست پدرش را کشید و گفت: بابا چرا وایسادی؟ چند تا پله بیشتر نمونده بیا دیگه! سعید آخرین پله ها را به سختی بالا رفت. دیگر پاهایش یاریش نمی کردند، چنان چشم به در دوخته بود که انگار سمیرا قرار است در را باز کند ومثل همیشه با لبخند زیبایش به او سلام کند. به آپارتمان رسید اما در همچنان بسته بود. کلید روی در و در دست سعید بود، اما جرات چرخاندنش را نداشت مدتی مکث کرد، سامان آستین پدرش را کشید و گفت: بابا چرا در را باز نمی کنی؟ من خسته شدم می خوام برم توی خونه. سهیل که تا حدودی متوجه ناراحتی پدرش شده بود، به سامان گفت: چقدر عجله داری خوب یه خورده وایسا!
سعید نگاهی به بچه ها کرد، کلید را چرخاند ودر را باز کرد. سامان اول از همه وارد شد و بعد سهیل و در آخر سعیدبود که به آرامی وارد خانه شد. درحالی که چشم هایش پر از اشک بود، نگاهی به اطراف انداخت وزیر لب گفت: خدایا کمکم کن...خدایا بهم صبر بده...

درهمین زمان صدای تلفن سعید را به خودآورد. سهیل باعجله به طرف تلفن دویدوگوشی رابرداشت، مادربزرگ بود: سهیل جان، عزیزم، رسیدید؟
بله مامانی رسیدیم.
همتون خوبید؟ راحت رفتید؟
بله مامانی، همه چی خوبه. حالا گوشی رومی دم به باباسعید. مامانی خداحافظ.
سعید گوشی رو گرفت وگفت: سلام مامان.
سلام عزیزم خوبی؟
بله مامان ماهمگی خوبیم. خیالتون راحت راحت باشه. همین الآن پامونوگذاشتیم توخونه، اگه اشکال نداره بعداً خودم بهت زنگ می زنم. باشه؟
باشه عزیزم. خیالم راحت شد. برسید به کاراتون. مواظب خودت وبچه هاهم باش. خداحافظ.
سعیدگوشی راگذاشت. بچه ها روبروی سعیدایستاده بودندوبه پدرشان نگاه می کردند. سعیدوقتی متوجه بچه هاشد، بی اختیاردلش برای آن ها سوخت. نفس عمیقی کشیدودرحالی که دست هایش رابه هم گره کرده بود، لبخندی زدوگفت: خُب، بچه ها! حالاما سه تا باید دست به دست هم بدیم وهمهٔ خونه رو تمیزکنیم. قبول؟ سعید درحالی که به اطراف نگاه می کرد، ادامه داد: و خودمونو برای یه زندگی جدید آماده کنیم، باید فکر کنیم که هر لحظه ممکنه مادرتون در بزنه و وارد بشه. اینو یادتون باشه که خونه همیشه باید مثل سلیقه مامانتون تمیز و قشنگ باشه. پس حالا...
سامان میان حرف پدر پرید و گفت: یعنی می شه مامان زنده باشه وبرگرده خونه؟
سعید درحالی که به سامان نگاه می کرد خم شد و شانه های کوچک او را گرفت و گفت: امکانش هست... تا حالا در باره معجزه چیزی شنیدی؟

سهیل پرسید: پس باباجون، اونی که توبهشت زهراست کیه؟! مگه مامان نیست؟ سعید درحالی که به عکس زنش خیره شده بود گفت: نه...مامانتون هیچ وقت ما رو تنها نمیذاره، مطمئنم که یک روز برمی گرده.
بعد لبخندی زد وگفت: حا لا بهتره برید به اتاقتون که مدتهاست انتظارش را می کشیدید، در ضمن ببینید برای تمیز کردن اتاق چه وسایلی لازم دارید تا من بهتون بدم.
بچه ها به اطاقشان رفتندو سعید با نگاهش آن ها را تا اتاقشان همراهی کرد و بعد از مکث کوتاهی به طرف اتاق خوابش رفت. در را باز کرد...در همان نگاه اول عکس سمیرا به او لبخند زد، درلباس عروسی، با لبخندی ملیح و دلنشین و یک زیبایی افسانه ای... سعید چطور می توانست باور کند که سمیرا برای همیشه از پیشش رفته است؟ و وجود عزیزش هوای نفس کشیدن را در این خانه گرم و معطر نمی کند...؟ اما حسی ناشناخته به او امید می داد، امیدی به بازگشت سمیرا. با وجود اینکه دو روز بعد از آن حادثه جسم بی جانش را در کنار رودخانه پیدا کرده بودند، اما سعید هرگز مرگ سمیرا رو نپذیرفت، وبه همین خاطر حاضر نشد سر مزار او برود، دلش می خواست سمیرا همیشه در خیالش زنده باشدواو تا پایان عمر به امید دیدارش نفس بکشد و انتظار دیدارش را داشته باشد، شاید با این تصور زندگی کمی برایش راحت ترشود و شاید...
سعید وارد اطاق شد، روی تخت نشست... نگاهی به چهارگوشه اتاق انداخت... یکی ازعکسهای سمیرارا ازروی میزبربرداشت...
بادست هایش آرام گردوخاکش راپاک کرد... آن رابوسید...لحظاتی عکس رابه روی سینه اش فشرد وبازهم آن رابوسید.... وتصویر سمیرا را با قطرات اشکش که بی وقفه از چشمانش سرازیر بودند تمیز کرد. سعید چنان در درد و غمش غرق شده بود که متوجه گذشت زمان نشد، متوجه نشد که چه مدت به آن عکس خیره شده است، تا اینکه صدای سامان او را به خود آورد.... بابا چراهرچی صدات می کنم جواب نمی دی؟ چقدرعکسای مامان خاکی شده؟ یه دستمال بهم بده اول عکس خودم ومامانو تمیزکنم...
سعیدقاب عکس راازسامان گرفت وگفت: بذارمنم کمکت کنم. بیاباهمدیگه عکس مامانو تمیزکنیم. اصلاً چطوره باهم قراربگذاریم که همیشه عکس مامان سمیراروباهم تمیزکنیم. باشه...؟
پس ازتمیزکردن خانه وجاروگردگیری، هرسه به حمام رفتند. برای نهارهم سعید غذایی ازبیرون سفارش دادوبچه هابعدازخوردن نهاردراتاق خودشان مشغول بازی بااسباب بازی ها وکلنجاررفتن باوسایلشان شدند. به تدریج خانه ازآن حالت غم زده خارج می شد وسروصداوخندهٔ بچه هاحال وهوای تازه ای به خانه می داد. با مشغول شدن بچه ها، سعید هم فرصتی یافت تا به اطاقش برود. کمد سمیرا را باز کرد... لباس هایش را یکی پس از دیگری کنار زد و با دیدن هر کدام خاطره ای برایش زنده شد، بی اختیار چشمانش پر از اشک شد.... لباس ها را در آغوش گرفت، بویید و بوسید.... و گریست.
آن شب بچه ها پیش پدرشان خوابیدند اما سعید درحالی که عکس سمیرا را در آغوش گرفته بود خاطرهٔ آخرین روز خوش زندگیش را به یاد آورد...
پنج فروردین.... روز سفر آن ها، سفری که به نیت غافلگیری سمیرا شکل گرفت.... سعید قصد داشت در این سفر همسرش را به یکی از خواسته هایش برساند اما سرنوشت آن ها جور دیگری نوشته شده بود.... چشمانش را بست وبا قلبی شکسته خاطرهٔ آن روز را در ذهنش مرور کرد...

سعید: سهیل، زود باشید دیگه! پس مامان کجاست؟
بابا خودت می دونی که مامان خیلی آروم آروم کارمی کنه.
وصدای سمیراآمدکه می گفت: خُب دیگه، همهٔ وسایلو آوردیم. بچه ها، مطمئنید که همه چیزارو برداشتین؟ چیزی ازاسباب بازی هاووسایلتونوجانذاشتید؟
نه مامان جون، همه چی رو برداشتیم.
سعید جان میرم یه نگاه دیگه به خونه بندازم، همش فکر می کنم یه چیزی جا گذاشتم.
فقط خواهشن زود باش که داره دیر میشه.

ای بابا! واسه چی این همه عجله می کنی، عجله کار شیطونه.
تو راست می گی عزیزم اما دوست دارم زودترراه بیفتیم وتاهواروشنه از جاده لذت ببریم، خیال دارم نهارو توی جنگل بخوریم وبا بچه ها صفا کنیم.
آخ، گفتی نهار، یادت باشه نون بگیریم. برای نهار کتلت و الویه درست کردم.
وبچه هاباهمدیگرگفتند: آخ جون.

سامان هم گفت: من که از الان گشنم شد و بعدهمگی خندیدند.
سمیرا پس از چک کردن خانه و وسائل، وقتی از بابت همه چیز خیالش راحت شد در را قفل کرد. زمانی که می خواست سوار ماشین شود برگشت و چند دقیقه ای به خانه خیره شد...سعید از نگاه او متعجب شد و گفت: چیه سمیرا؟ اتفاقی افتاده؟
سمیرا: نه... چیزی نیست... فقط...
سعید: فقط چی؟ تو جوری به خونه نگاه می کنی که انگار برای همیشه داری ترکش می کنی، عزیزم ما فقط برای یه هفته می ریم شمال!
سمیرا نگاهی به سعید انداخت، کاملاً از چهره اش معلوم بود که نسبت به این سفر هیچ حس خوبی نداره، دلش شور می زد، دلش می خواست سعید را از این سفر منصرف کند. مخصوصاً با خوابی که شب قبل دیده بود.... خیلی به این سفر خوش بین نبود، از طرفی وقتی سعید و بچه ها را تا این حد خوشحال می دید نمی توانست مانع شادی آن ها شود.
سعید به طرف سمیرا آمد، دست او را گرفت چند قدمی دورتر رفتند که بچه ها صحبت های آن ها را نشنوند. بعد گفت: چی شده سمیرا؟ به نظر میاد ازچیزی ناراحتی، این سفر به خاطر تو و بچه هاست، اگر راغب نیستی نمی ریم...
سمیرا گفت: نه نه سعید، موضوع این نیست...فقط کمی دلشوره دارم، دیشب خوب نخوابیدم، خواب خوبی هم ندیدم فقط همین...
سعید گفت: عزیزم این اولین باری نیست که باماشین می ریم سفر. به دلت بدنیار. اصلاً برای اینکه خیالت راحت بشه قول می دم که آروم رانندگی کنم. اول جاده هم که رسیدیم صدقه می دیم. خوبه؟ راضی شدی؟
سمیرا لبخندی زد و گفت: باشه. یادت باشه که قول دادی آروم رانندگی کنی!
در همین موقع سهیل سرش را از ماشین بیرون آورد و گفت: بابا نمی آیید؟ ما خسته شدیم. مگه نگفتی نهارو می خواهیم تو جنگل بخوریم؟ ظهر شد دیگه. اَ...ه.
سعید: اومدیم سهیل جان، چراشلوغش می کنی؟
بعدسمیراوسعیدهم سوارشدند وسفری را آغاز کردند، با سرنوشتی از قبل نوشته شده. شاید اگر سعید می دانست که خواب همسرش مو به مو تعبیر خواهد شد، هرگز به این سفر نمی رفت و اگر سمیرا مطمئن بود که این سفر آغاز جدایی او از خانواده اش می شود، هرگز راضی به این سفر نمی شد...حتی به خاطرشادی بچه هایش.
سمیرا از ابتدای سفر درحال وهوای دیگری قرارداشت، انگار که اصلاً درماشین وکنارسعیدوبچه هانبود. اوکه همیشه می گفت و می خندید و شاد بود، حالا ساکت و نگران به جاده خیره شده بود. سعید که متوجه نگرانی سمیرا بود، سعی کردسر صحبت را باز کند. نگاهی به اوانداخت و با چهره ای به ظاهر شاد وسرحال گفت: خوب خانوم خانوما بفرمایند چه خوابی دیدند تابنده براشون تعبیرکنم؟.
سمیرا که از نگرانی و دلشوره، چندان حوصله شوخی رو نداشت، نگاهی به سعید انداخت وبا لحنی سرد گفت: اگر برگشتیم توی دفتر خاطراتم نوشتم، می تونی بخونی و تعبیرش کنی.
سعید: به به، چه خوب...! از کی تا حالا خانوم خانوما خواباشونو یادداشت می کنند؟
سمیرا: تو رو خدا، مسخره نکن تنها علتی که این خواب را نوشتم چون خواب عجیب و خاصی بود و خیلی واقعی که ای کاش تعبیری نداشته باشه.
سعید که تا حدودی نگران شده بود سعی کردظاهرش راحفظ کند وخودش رانبازد. لبخندی زدوگفت: باموسیقی چطوری؟ دلت می خواد یه سی دی خوب بذارم؟
سمیرا: خوبه، موافقم. هر چی دوست داری بزار.
سعید دنبال یه سی دی شاد می گشت، پیدا کرد و گفت این همان سی دی مورد علاقه تو و بچه ها است. سعید درحالی که دست سمیرا را در دست گرفته بود و سعی می کرد به او قوت قلب دهد گفت: سمیرا جان صدقه که انداختیم من هم آروم رانندگی می کنم و مهمتر از همه اینکه من در کنارتم. مگه نمی گفتی که وقتی تو در کنارمی از چیزی نمی ترسی؟ پس حالا چی شده؟

سمیرا درحالی که با دست دیگرش دست همسرش را نوازش می کرد، لبخندی زد و گفت: حق با توست، درست می گی. سمیرا تا حدودی خودش را راضی کرد که ممکن است خوابش به این زودی تعبیر نشود یا اصلاً تعبیری نداشته باشد. پس بهتراست دیگربه آن فکرنکند. و بعد نگاهی به بچه ها انداخت و گفت: پسرای مامان چی می خورید؟
سهیل گفت: من موز می خوام. سمیرا با لبخند نگاهی به سهیل کرد و از سبد زیر پایش یک موز به سهیل داد. بعد پرسید: سامان جان تو چی می خوری؟
من شیرینی می خورم، ازهمون شیرینی ها که قهوه آیه وروش بادوم داره! سمیرا یک شیرینی ازهمان ها که سامان دوست داشت هم به اوداد. در همین موقع سعید نگاهی به سمیرا کرد و گفت: بله دیگه؛ تا وقتی این دوتا شازده هستند کی به ما اهمیت می ده!
سامان گفت: چیه بابا حسودیت شده؟ شما یکساعت با هم حرف می زدید ما صدامون در اومد؟
سمیرا خندید و سعید گفت: ای وروجه بابا!
بعدسمیرا روبه سعید کرد و گفت: خوب، سرورم آقاسعید چی میل دارند؟
سعید: آهان این شد، سهیل جان داشته باش. جذبه رو دیدی؟
آره بابا جون، من که مُردم از ترس.
حالادیگه منو مسخره می کنی...؟ مارو باش که فکر می کردیم پسر پشت پدره.
سمیرا گفت: حالا حسودیت نشه؛ نگفتی چی می خوری؟
هر چی تو دوست داری. سمیرا ازلابلای میوه ها یک موزبرداشت، پوستش را تا نیمه جدا کرد ودرحالی که سفارش می کرد حواسش ازجاده پرت نشود، آن رابه سعید داد.
سعید باصدای بلندگفت: بچه ها خیلی خودتونوسیرنکنید. نیم ساعت دیگه می رسیم جنگل ومی خواهیم بساط مفصل پهن کنیم ویه نهارخوشمزه بخوریم.
اسم جنگل دوباره سمیرا را نگران کرد اما خیلی سعی کرد که ظاهرش را حفظ کند که دوباره باعث ناراحتی همسرش نشود.
ساعتی از ظهر گذشته بود که به جنگل رسیدند. بچه ها با خوشحالی توپشان را ازصندوق عقب ماشین برداشتند و شروع به بازی کردند. سمیرا با احتیاط از ماشین پیاده شد، نگاهی به اطراف انداخت. این بار قبل از اینکه نگرانی و دلشوره بخواهد لذت سفر را از او بگیرد، به کمک سعید رفت و سعی کرد دیگر به آن خواب فکر نکند. سعیدهم تختی اجاره کردوبه کمک سیمرا وسایل نهاروفلاکس چای را از توی ماشین آوردند و بساط نهار را روی تخت آماده کردند. هوای نسبتاً خوبی بود، نیمه ابری و مطبوع. بوی خوش جنگل ورطوبت دلنشینش آن به تخت کوچکشان هم پا گذاشته بود. درختان سر به فلک کشیده با صدای زیبای پرندگان که سرمست از هوای بهاری بی وقفه فضا را از آوازشان پر کرده بودند، شاید به هر مسافری حس خوبی را القا می کردند، اما برای سمیرا این چنین نبود...دوباره همان نگرانی، شادی چند لحظه پیش او را تحت تاثیر خودش قرار داد.
در انتهای جنگل رودخانه ای عریض قرار داشت که صدای غرش پر تلاطمش فضای جنگل را پر کرده بود.
درحالی که بچه ها مشغول بازی بودند، سمیرا و سعید نیز روی تخت نشسته بودند و مشغول آماده کردن نهار بودند که ناگهان سمیرا متوجه غیبت بچه ها شد، نگاهی به اطراف انداخت تا اینکه هراسان از جا بلند شد و دوان دوان به سمت رودخانه رفت، جایی که بچه ها مشغول توپ بازی بودند.

نظرات کاربران درباره کتاب کلبه‌ای در بهشت