فیدیبو نماینده قانونی لب‌المیزان و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب مبانی نظری نبوت و امامت

کتاب مبانی نظری نبوت و امامت

نسخه الکترونیک کتاب مبانی نظری نبوت و امامت به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با نصب اپلیکیشن فیدیبو این کتاب را به صورت کاملا رایگان مطالعه کنید.

درباره کتاب مبانی نظری نبوت و امامت

مشکلی که فرهنگ غیر دینی مدرنیته برای جوانان امروزی ایجاد کرده‌است آن است که جوانان فکر می‌کنند دین در عین خوب بودن، مربوط به گذشته است و عتیقه‌ی گرانبهایی است مربوط به دیروز، بدون آن‌که چراغی باشد که در ظلمات امروز بتواند راه زندگی‌کردن صحیح را در جلو بشر امروز بگشاید. ولی وقتی فهمیدند حقیقت از کوه‌ها پایدار‌تر است و با استدلال عقلی به حقانیت عقاید دینی پی بردند، متوجه می‌شوند آن‌‌چه رفتنی است افکار دنیایی است و نه الهیات آسمانی، در آن صورت نسبت و رابطه‌ی خود را با دین - بر خلاف انتظار فرهنگ مدرن- ‌تغییر می‌دهند و سخن نویسنده آن است که تا نسبت انسان با دین تصحیح نشود جایگاه دستورات دینی را در زندگی نمی‌شناسد، به دین احترام می‌گذارد ولی به آن عمل نمی‌کند. از طریق استدلال در امر نبوت و امامت و توجه به حقیقت آن‌ها، نسبت انسان با فرهنگ مدرنیته که تنها بر امیال بشر استوار است، تغییر می‌کند و دیگر سعی نمی‌کند دین را به موزه بسپارد، بلکه آن‌را غذای امروز جان خود به حساب می‌آورد و این کتاب این وظیفه را به عهده گرفته است.

ادامه...
  • ناشر لب‌المیزان
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1.23 مگابایت
  • تعداد صفحات ۲۱۴ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب مبانی نظری نبوت و امامت

با نصب اپلیکیشن فیدیبو این کتاب را به صورت کاملا رایگان مطالعه کنید.



آثار منتشر شده از استاد طاهرزاده

معرفت النفس و الحشر (ترجمه و تنقیح اسفار جلد ۸ و ۹)
گزینش تکنولوژی از دریچه بینش توحیدی
علل تزلزل تمدن غرب
آشتی با خدا ازطریق آشتی باخود راستین
جوان و انتخاب بزرگ
ده نکته از معرفت نفس
کربلا، مبارزه با پوچی ها (جلد ۱و۲)
زیارت عاشورا، اتحادی روحانی با امام حسین(ع)
فرزندم این چنین باید بود
فلسفه حضور تاریخی حضرت حجت(عج)
مبانی معرفتی مهدویت
مقام لیله القدری فاطمه(س)
از برهان تا عرفان (شرح برهان صدیقین و حرکت جوهری)
جایگاه رزق انسان در هستی
زیارت آل یس، نظر به مقصد جان هر انسان
فرهنگ مدرنیته و توهّم
دعای ندبه، زندگی در فردایی نورانی
معاد؛ بازگشت به جدّی ترین زندگی
بصیرت حضرت فاطمه(س)
جایگاه و معنی واسطه فیض
آنگاه که فعالیت های فرهنگی پوچ می شود
صلوات بر پیامبر(ص)؛عامل قدسی شدن روح
عوامل ورود به عالم بقیت اللهی
اسماء حسنا، دریچه های نظر به حق
امام خمینی و خودآگاهی تاریخی
امام و امامت در تکوین و تشریع
امام و مقام تعلیم به ملائکه
خویشتن پنهان
جایگاه اشراقی انقلاب اسلامی در فضای مدرنیسم
مبانی نظری و عملی حب اهل بیت(ع)
ادب خیال، عقل و قلب
عالم انسان دینی
جایگاه جنّ و شیطان و جادوگر در عالم
هدف حیات زمینی آدم
زن، آن گونه که باید باشد
خطر مادی شدن دین
چگونگی فعلیت یافتن باورهای دینی
هنر مردن
راز شادی امام حسین(ع) در قتلگاه
تمدن زایی شیعه
حقیقت نوری اهل البیت
بصیرت و انتظار فرج
آخرالزمان؛ شرایط ظهور باطنی ترین بُعد هستی
سلوک ذیل شخصیت امام خمینی
رمضان دریچه رویت
انسان؛ از تنگنای بدن تا فراخنای قرب الهی
جایگاه تاریخی حادثه ها و هنر اصحاب کربلا در فهم آن

مقدمه

باسمه تعالی

۱- تفاوتی که ممکن است در مباحث این کتاب با سایرکتاب هایی که متکلّمین در مورد نبوت و امامت بحث کرده اند ملاحظه کنید، در عدول مولّف از روش جدلی به روش اقناعی و حضوری است. مشهور است که روش علم کلام برای ساکت کردن رقیب، روشی جدلی است و روش فلسفه ، روشی اقناعی است، برای آن که عقلِ طرف مقابل را قانع کند و روش عرفان، روشی حضوری است تا قلبِ مخاطب را به حضور حقایق ببرد و او بتواند با حقایق اُنس بگیرد. مولّف کتاب در عین آن که سعی دارد در همان مسیر علم کلام بحث کند، ولی مخاطب خود را از دلائل فلسفی و روش عرفانی محروم نگردانده، زیرا معتقد است فلسفه در هیئت حکمت متعالیه آن چنان جلو آمده است که می تواند موضوعات کلامی را با مبانی فلسفی اثبات نماید و از طرفی بهترین شکل اثبات حقانیت موضوعات دینی تبیین عرفانی آن است زیرا منجر می شود تا مخاطبی که طالب حقیقت است به بهترین نحو متوجه مقصد و مقصود شریعت گردد و با جان و دل آن را بپذیرد.
۲ـ بعضی از عزیزان گاهی با سوالات و شبهاتی روبه رو هستند که تا آن ها حل نشود نمی توانند سلوک قلبی خود را در مسیر دین داری و ولایت و حبّ ائمه ی معصومین(ع) شروع کنند. مباحث این کتاب می تواند در جهت رفع این نوع موانع به مخاطب کمک نماید تا زمینه ی فهم معارفی عمیق تر در رابطه با اهل البیت(ع) برایش فراهم شود.
۳- بنده ی خدا، بنده ای خالص نمی شود مگر آن که ولایت الهی را بپذیرد و ولایت الهی صورت عملی به خود نمی گیرد مگر آن که انسان ها با عقل و قلب پذیرای ولایت نبی و امام باشند، ولایت امامی که با اطمینان خاطر بدانند او منصوب حضرت حق است و این است آنچه شیعه در بحث امامت بر آن تاکید دارد و در کتاب سعی شده است دلایل عقلی و نقلی آن روشن گردد.
۴- راه اصلی منوّرشدن به ولایت الهی و خارج گشتن از ظلمات به سوی نور، پذیرفتن ولایت امامان معصوم(ع) است و این تنها راهی است که بشر امروز را از سرگردانی و بحران رهایی می بخشد. بر همه ی ما لازم است که مبانی تئوریک و دلایل عقلی این حقیقت را به بشر امروز گوشزد کنیم تا از مقصد اصلی دور نماند و این امر ضرورت وجود بحث در مورد نبوت و امامت را دو چندان می کند.
۵- تفاوت ماهوی تمدن غربی با تمدن اسلامی و علوم انسانی غربی با علوم انسانی اسلامی را باید در عدم توجه و توجه به نبوت و امامت دانست. وقتی عالَم، بی خبر از هر گونه باطنِ معنوی با نگاه سکولاریستی تفسیر شود، هرگز بشر نمی تواند به انسان هایی رجوع کند که واسطه ی بین زمین و آسمان اند و عملاً علوم انسانی آن تمدن با بحرانی روبه رو می شود که امروزه هیچ کس منکر تاثیرات آن در تمدن غربی نیست.
بزرگ ترین خطای تمدن غرب آن است که جایگاه هدایت و ولایت الهی بر مناسبات بشری توسط انبیاء و اولیاء را از یاد برد و از حاکمیت عالَم احدی بر عالَم کثرات غفلت کرد و در نتیجه گرفتار حاکمیت نفس امّاره شد و این است که می گوییم امروز بیش از همیشه ضرورت طرح مباحث مربوط به نبوت و امامت به میان آمده است زیرا معلوم شده وقتی هدایت الهی توسط انسان های قدسی در میان نباشد تمام اختراعات چیزی جز ابزار های پیشرفته در جهت پایانی غیر پیشرفته نیست.
۶ـ مشکلی که فرهنگ غیر دینی مدرنیته برای جوانان امروزی ایجاد کرده است آن است که جوانان فکر می کنند دین در عین خوب بودن، مربوط به گذشته است و عتیقه ی گرانبهایی است مربوط به دیروز، بدون آن که چراغی باشد که در ظلمات امروز بتواند راه زندگی کردن صحیح را در جلو بشر امروز بگشاید. ولی وقتی فهمیدند حقیقت از کوه ها پایدار تر است و با استدلال عقلی به حقانیت عقاید دینی پی بردند، متوجه می شوند آن چه رفتنی است افکار دنیایی است و نه الهیات آسمانی، در آن صورت نسبت و رابطه ی خود را با دین - بر خلاف انتظار فرهنگ مدرن- تغییر می دهند و سخن نویسنده آن است که تا نسبت انسان با دین تصحیح نشود جایگاه دستورات دینی را در زندگی نمی شناسد، به دین احترام می گذارد ولی به آن عمل نمی کند.
از طریق استدلال در امر نبوت و امامت و توجه به حقیقت آن ها، نسبت انسان با فرهنگ مدرنیته که تنها بر امیال بشر استوار است، تغییر می کند و دیگر سعی نمی کند دین را به موزه بسپارد، بلکه آن را غذای امروز جان خود به حساب می آورد و این کتاب این وظیفه را به عهده گرفته است.

گروه فرهنگی المیزان

مقدمه ی مولف

در موضوع نبوت به دو نکته باید توجه داشت؛ یکی وسعت ذاتی انسان که به جهت تجرد نفس ناطقه اش، امکان ارتباط با عالم غیب و معنویت را داراست و دیگر آن که خداوند به جهت ربوبیتش مخلوقات خود را به کمال شایسته شان می رساند و در راستای همان ربوبیت انسان هایی که آمادگی لازم جهت رساندن پیام الهی به بشریت را دارند جهت آن امر مبعوث می کند.
در مباحثی که در پیش رو دارید ابتدا سعی شده این دو نکته تحلیل شود و زوایای آن روشن گردد تا ان شاءالله نسبت ما با شریعت الهی از یک طرف و با پروردگارمان از طرف دیگر به درستی تعریف شود. در مورد نکته ی اول، بحثِ وسعت روح مطرح می شود و در مورد نکته ی دوم به بحث فلسفه ی نبوت می پردازیم.
آنچه پس از معرفت به توحید و علم به وحدانیت حضرت حق نباید فراموش شود راز حاکمیت وحدت است بر کثرت و این که طبق هویت تعلّقی مخلوق، اگر رابطه ی مخلوقات از حضرت حق قطع شود مخلوقات نابود می شوند. طبق همین قاعده که در نظام تکوین حاکم است اگر در نظام تشریع رابطه ی انسان ها در امور فردی و اجتماعی از طریق نبوت و امامت با حضرت حق برقرار شود، نظام بشری از هرگونه اضمحلال و بحران رهایی می یابد و سرنوشت ما مانند سرنوشت جوامعی نمی شود که در طول تاریخ هلاک شدند و از تلاش های خود بهره ی لازم را نبردند. در راستای ارتباط کثرت ها به وحدت ارزش نبوت و امامت آن است که زندگی زمینی انسان ها را به ملکوت و عالم وحدانی متصل می گرداند.

وسعت روح انسانی

در رابطه با وسعت روح انسانی و این که انسان در ذات خود استعداد اتصال با عالم الهی را در خود دارد نظر عزیزان را به موارد زیر جلب می نمائیم.
۱- قرآن می فرماید: «لَقَدْ خَلَقْنَا الْاِنسانَ فِی اَحْسَنِ تَقْوِیمٍ*ثمَّ رَدَدْنَاهُ اَسْفَلَ سَافِلِینَ»(۱) سوگند که انسان را در بهترین قوام و مبنا خلق کردیم، سپس او را به پائین ترین درجه ردّ نمودیم. که همان مرتبه ی بدن و جسم باشد. پس مقام اصلی انسان در مقامی بس بالاتر از آن جایگاهی است که جسم او قرار دارد و روشن خواهد شد مقام روح یا مَنِ انسان، منهای بدن او مقامی بس عظیم و شریف است، کافی است انسان بتواند در زندگی دنیایی با آن مقام مرتبط باشد و از عالی ترین حیات برخوردار گردد. به گفته ی مولوی:

هیچ محتاج می گلگون، نه ای
ترک کن گلگونه، تو گلگونه ای

یعنی حقیقت و اصل تو بالاتر از این دنیا و خوشی های رنگارنگ آن است، سعی کن با انصراف از عالم کثرت به حقیقت خود دست یابی تا به همه چیز رسیده باشی و لذا در ادامه می فرماید:

ای همه دریا چه خواهی کرد نَم؟
ای همه هستی چه می جویی، عدم؟

۲- قرآن در مورد روح انسان می فرماید: «فَاِذا سَوَّیتُهُ وَ نَفَخْتُ فیهِ مِنْ روُحی فَقَعُوا لَهُ ساجِدینَ»(۲) ای ملائکه! چون بدن آن بشر را آماده کردم و درآن از روح خود دمیدیم، پس به آن سجده کنید. از این آیه می توان نکات زیر را نتیجه گرفت:
الف- انسان «از روح خداست» و نه «روح خدا». چون فرمود: «مِنْ روُحی» و نگفت: «روُحی»، یعنی روح انسان صورت نازله ای از روح خداست.
ب - روح مخلوقی است از مخلوقات خداوند و نزدیک ترین مخلوق به خدا است. حضرت صادق(ع) در جواب کسی که می پرسد مگر روح از ملائکه نیست؟ می فرمایند: «فَقَالَ: جَبْرَئِیلُ مِنَ الْمَلَائِکهِ وَ الرُّوحُ خَلْقٌ اَعْظَمُ مِنَ الْمَلَائِکهِ اَ لَیسَ اللَّهُ یقُولُ تَنَزَّلُ الْمَلائِکهُ وَ الرُّوح »(۳) جبرئیل از جمله ی ملائکه است و روح از ملائکه برتر است، مگر خداوند نمی فرماید؛ «تَنَزَّلُ الْمَلائِکهُ وَ الرُّوحُ». شب قدر علاوه بر ملائکه، روح نیز نازل می شود.
قرآن می فرماید: «ینَزِّلُ الْمَلائِکهَ بِالرُّوحِ مِنْ اَمْرِه»(۴) یعنی ملائکه را به کمک روحی که از امر خداست نازل کرد. نباید خدا را با انسان مقایسه کنیم و تصور نماییم همان طور که در انسان روحش یعنی خودش، در باره ی خداوند هم همین طور است. زیرا خودِ خداوند در قرآن «روح» را یکی از مخلوقات معرفی می کند و می فرماید: در جسم انسان از روح خود دمیدیم و این که می فرماید از روح خودم، یعنی روحی که یکی از مخلوقات من است، ولی چون مرتبه ی این روح بسیار بلند و شریف است خداوند آن را به خود نسبت داد، همان طور که مکه را خداوند به خودش نسبت داد و فرمود: «بَیتِی» این به جهت شرافت آن مکان است، نه این که خداوند واقعاً خانه داشته باشد. اساساً اگر خداوند مثل ما انسان ها روح داشته باشد لازم می آید جسمی هم داشته باشد که این در مورد خداوند منتفی است.
با توجه به نکات ذکرشده می توان گفت: اولاً: ملائکه به کمک روح نازل می شوند، یعنی روح اصل است و ملائکه تجلی آن روح هستند. ثانیاً: همچنان که در آیه ی دوم سوره ی نحل ملاحظه کردید روح از امر الهی است و مقام امر الهی، مقام «کنْ فَیکون» است چون قرآن فرمود: «اَمْرُهُ اِذا اَرادَ شَیئاً اَنْ یقُولَ لَهُ کنْ فَیکون»(۵) امر پروردگار چنین است که چون اراده کند چیزی را بیافریند، مثل این است که بگوید بشو و می شود. و این به معنای آن است که روح، نظام مادی و ترکیبی و تدریجی ندارد، بلکه موجودی است بی زمان. ثالثاً: در مباحث معرفت نفس بیان شده است که اصل اساسی انسان همین روح است که فوق ملائکه، جامع همه ی کمالات الهی است، برعکس ملائکه که هرکدام کمال خاصی از حق را ظاهر می کنند. رابعاً: آیات ۴ و ۵ سوره ی تین روشن کرد این سوی انسان «اسفل سافلین» و مقام بدن و ماده است و آن سوی انسان «روح» است و مقام قرب. به طوری که آخرین و پایین ترین مرتبه و منزل روح، جای گرفتن در بدنِ تسویه(متعادل) شده و تصفیه(پاک از ناخالصی ها) شده است که در این مرتبه آنقدر روح تنزل یافته است که تقریباً از آن مقام اصلی اش خبری نیست و این است که انسان ها فراموش می کنند اصلشان چه بوده و کجایی هستند. ولی اگر انسان ها خود را از حکم بدن و منزل اسفل آزاد کنند، در واقع خودِ واقعی خود را می یابند و به اصل خود نزدیک می شوند، به طوری که حقایقِ ذات خود را مستقیماً از حق دریافت می کنند، حتی بدون واسطه ی ملائکه.
در ابتدا انسان حقیقت خود را از پشت حجاب ها می بیند و در انتها اگر همت کند با خود آن حقیقت روبه رو می شود و رمز و راز تزکیه های شرعی براساس همین قاعده است.
امام صادق(ع) می فرمایند: «وَ اِنَّ روحَ الْمُوْمِنِ لَاَشَدُّ اِتِّصالاً بِروُحِ اللهِ مِنْ اِتِّصالِ شُعاعِ الشَّمْسِ بها»(۶) اتصال روح مومن به روح خدا، شدیدتر است از اتصال شعاع خورشید به خورشید. حافظ در رابطه با مقام ملکوتی جان خود و همه ی انسان ها می گوید:

حجاب چهره ی جان، می شود غبار تنم
خوشا دمی که از آن چهره پرده برفکنم

یعنی علت این که انسان چهره ی حق را نمی بیند آن است که غبار تن او حجاب و مانع او شده است، به امید روزی که با آزادشدن از حکم تن، از طریق رعایت احکام و ریاضات شرعی، از آن چهره ی ملکوتی پرده را کنار زند. مرحوم فیض کاشانی متذکر می شود که تا نظرمان به خودِ مادونمان هست با خدای خود مرتبط نیستیم. می گوید:

گفتم که روی خوبت از ما چرا نهان است
گفتا تو خود حجابی ورنه رخم عیانست

گفتم فراق تا کی؟ گفتا که تا تو هستی
گفتم نفس همین است،گفتا سخن همانست

آری تا ما احساس خودیت و منیت در مقابل خدا داریم، او خود را به جان ما نشان نمی دهد وگرنه با توجه به حقیقت مان که همان روح است می توانیم همنشین خدا باشیم. وقتی متوجه شویم هیچ چیز در این جهان مُلک ما نیست و جملگی مُلک خدا و بنده ی اوییم و وقتی خود را به درجه ی خدمت گزاران تنزل دادیم و از خاک زیر پای خود متواضع تر شدیم، همه ی حجاب های بین ما و خداوند مانند دود به هوا می رود و خدای را رو در روی خود خواهیم دید. انبیاء به کمک خداوند این راه را رفتند و پس از آن مامور شدند تا انسان ها را در پیمودن این راه کمک نمایند.(۷)
بعد از آن که روشن شد ذات هر انسانی استعداد قرب الهی را دارد، به موضوعِ چگونگی این قرب می پردازیم.

تفاوت ولایت و امامت و نبوت

۱- ولایت: ولایت به معنی نزدیکی است و وقتی گفته می شود انسانی به مقام ولایت رسیده به این معنی است که توانسته در مقام قرب الهی قرار گیرد. این مقام با توجه به این که مقام اصلی انسان حقیقت مجردی است که از ملائکه هم بالاتر است، با زُدودن جنبه های بشری و بدنی برای هرکس حاصل می شود. لذا فرموده اند راه ولایت در هیچ زمانی بسته نیست حتی زمانی که نبوت به انتها می رسد و دیگر برای بشر پیامبری فرستاده نمی شود. قرآن در راستای دعوت انسان ها به مقام قرب و ولایت می فرماید: «فَمَن کانَ یرْجُو لِقَاء رَبِّهِ فَلْیعْمَلْ عَمَلًا صَالِحًا وَلَا یشْرِک بِعِبَادَهِ رَبِّهِ اَحَدًا»(۸) هر کس می خواهد به لقاء پروردگارش نائل آید باید به اعمال صالح مبادرت ورزد و در آن راستا به احدی جز خدا نظر نداشته باشد. از آنجایی که تا ولی خدا به مقام ولایت یا قرب نرسد شایسته ی شنیدن سخن خدا جهت ابلاغ به مردم نمی شود گفته می شود ولایت، باطن نبوت است.
۲- نبوت: نبوت بر عکس ولایت، یک ماموریت الهی است و خداوند با برانگیزاندن و مبعوث نمودن آن کسی که به مقام قرب الهی رسیده شریعت خود را به بشریت می رساند. با توجه به این که پیامبر خدا(ص) باید آمادگی خاصی پیدا کند تا بتواند شریعت الهی را تماماً بگیرد و به مردم برساند، نبوت همراه است با تحولی عظیم که در روح و جان پیامبر خدا(ص) رخ می دهد تا برای انجام ماموریت خود توانایی و آمادگی کامل و نهایی را به دست آورد.
عنایت داشته باشید که کمک ها و مددهایی که به پیامبر می شود تا در ماموریتش موفق شود، رحمتی است به مردم زیرا مردم از طریق همین کمک ها است که متوجه حقانیت نبی می شوند و از هدایت الهی بهره مند می گردند. در همین راستا مددهایی را که به رسول خدا(ص) می شود می توان به مددهای قبل از بعثت و مددهای بعد از بعثت تقسیم کرد.
الف- مددهای قبل از بعثت: مددهای قبل از بعثت موجب می شود تا اولاً: با حفظ رسول خدا - از هرگونه لغزشی که عرف جامعه از پیامبر خدا انتظار ندارند - در قبل از بعثت، کارنامه ی نبی جهت انجام ماموریتش از هرگونه ضعفی پاک باشد و در ماموریتی که بناست به عهده ی آن حضرت گذاشته شود به بهترین نحو موفق شود. و چون خدا می داند این شخص با پای خود و با انتخاب خود - در عین این که مسیر ولایت را طی می کند - شایسته ی ابلاغ دین می گردد، مواظبت هایی را قبل از بعثت نسبت به او اِعمال می کند تا در تحقق نبوتش به کارش آید و موانع راه از قبل برطرف شده باشد. ثانیاً: از طریق آن مددها که قبل از بعثت به پیامبر خدا می شود، نفس آن حضرت ظرفیت پذیرش حقایق عظیم موجود در وَحی را پیدا می کند تا وَحی را کامل بگیرد و کامل برساند. در همین رابطه حضرت علی(ع) می فرمایند: «...وَ لَقَدْ قَرَنَ اللهُ بِهِ(ص) مِنْ لَدُنْ اَنْ کانَ فَطیماً اَعْظَمَ مَلَک مِنْ مَلائِکتِهِ یسْلُک بِهِ طَریقَ الْمَکارِم و مَحاسِنَ اخلاقِ العالَمِ، لَیلَهُ وَ نهارَهُ»(۹) از همان لحظه ای که پیامبر(ص) را از شیر گرفتند، خداوند بزرگ ترین فرشته ی خود را مامور تربیت آن حضرت کرد تا شب و روز، او را به راه های بزرگواری و راستی و اخلاق نیکو راهنمایی کند.
پس نتیجه می گیریم خداوند با علم به شایستگی های پیامبر(ص) از ابتدا پیامبر خود را پرورانده تا مستعد دریافت بزرگترین پیام برای بندگانش بشود و از طریق نفس مقدس آن حضرت ما بتوانیم به دین خدا دست یابیم.
ب- مددهای بعد از نبوت: مددهای بعد از نبوت عبارت است از کمک های خاصی که به پیامبر می شود جهت حفظ او و موفقیت او تا مردم از پیامبری پیامبر محروم نشوند. اگر این مددها نبود هدایت بشر مختل یا منقطع می گشت و در همین راستا خداوند جان پیامبر(ص) را از خطرات حفظ می کند و یا توطئه ها را خنثی و یا شایعات را به آن حضرت خبر می دهد ولی در همه ی این احوالات وظیفه ای را که به عهده ی مسلمانان و یا شخص پیامبر است به خود آن ها واگذار می کند.
بر اساس همان مبنایی که خداوند برای انسان ها پیامبر می فرستد، جهت تبیین و ادامه ی دین، امامان را مامور می کند، در این حالت هم فقط کسی را که به مقام قرب الهی رسیده است برای امامت تجهیز می نماید. با توجه به نکاتی که عرض شد لازم است به موارد ذیل عنایت فرمایید:
۱- در ابتدا هر «نبی»، «وَلی» می باشد که با استعدادهای ذاتی خود، همه ی جنبه های بشری را که مانع دریافت اصل روحانی خود و مانع قربِ به حق می شود زدوده است.
۲- سرمایه ی ولایت جهت قرب الهی «فطرت» است و انسان ها وقتی با فطرت خود هماهنگ شوند به مقام قرب الهی دست می یابند و این سرمایه در اختیار همه هست و شریعت الهی متذکر فطرت انسان ها است تا با آن هماهنگ شوند، پس راه ولایت و قرب الهی برای همه باز است.
۳- زمانی که مصلحت خدا اقتضاء کرد تا پیامبری برای بشریت فرستاده شود کسی را که به مرتبه ی قرب کامل رسیده است جهت ابلاغ شریعت به نبوت مبعوث می کند و برمی انگیزاند.
۴- پس نبوت یک ماموریت الهی است و همچنان که عرض شد مبعوث نمودن آن «وَلی» به نبوت همراه است با تحولی عظیم که در روح او رخ می دهد، تا برای انجام ماموریت خود توانایی و آمادگی کامل و نهایی را دارا باشد.
۵- کمک هایی که به پیامبر می شود تا در ماموریتش موفق شود کمک های خاصی است که از طرف خداوند به پیامبر داده می شود و به همین جهت گفته می شود آن کمک ها «موهبتی» است و نه «اکتسابی». ولی این کمک های موهبتی، رحمتی است به مردم از طریق نبی تا مردم به شریعت الهی آگاه شوند و مردم از طریق همین کمک های موهبتی است که متوجه صدق نبوت نبی می شوند و از او هدایت می گیرند.
۶- مددهای موهبتی به نبی دو قسم است. قسم اول مددهایی است که قبل از بعثت به نبی می شود تا کارنامه ی نبی جهت انجام ماموریتش از هرگونه ضعفی پاک باشد و آن مددها موجب می شود تا پیامبر خدا اولاً: در خاطر مردم و بر اساس عرف زمانه از هرگونه ضعفی مصون باشد و همان ضعف هایی که برای بقیه ی کودکان و جوانان طبیعی است، مثل نیمه عریان بودن کودکان و یا با پای برهنه در کوچه ها دویدن، در او دیده نشود. ثانیاً: از طریق آن مددها نفس پیامبر ظرفیت پذیرش حقایق عظیمِ موجود در وَحی را پیدا کند و وحی را کامل بگیرد. قسم دوم، مددهایی است که بعد از نبوت به پیامبر می شود که اگر این مددها نبود به مقام قرب و ولایت پیامبر ضربه ای نمی زد ولی نبوت او را که وسیله ی هدایت بشر بود مختل یا منقطع می نمود، به طوری که اگر خداوند جان پیامبر را از خطرات حفظ نمی کرد و یا توطئه ها را خنثی نمی نمود و یا شایعات و نقشه های دشمن را به او خبر نمی داد، زمینه ی ابلاغ وَحی الهی به طور کامل فراهم نمی شد و این ضرری بود که به بشریت می رسید.
از این نکته غفلت نفرمایید که در هر صورت هرکس به اندازه ای که طالب حق است از نبوت بهره می گیرد و خود پیامبر هم به عنوان یک انسانِ حق طلب از نبوت خود استفاده می کند ولی چون او بهترین انسان است، بیشترین استفاده را از وَحی می برد و خداوند در همین رابطه می فرماید: «آمَنَ الرَّسُولُ بِما اُنْزِلَ اِلَیهِ مِنْ رَبِّهِ و الْمُوْمِنُونَ»(۱۰) رسول(ص) و مومنین هر کدام به آنچه بر پیامبر نازل شده ایمان آورده اند و از آن بهره می گیرند.
با توجه به این که معلوم شد هر انسانی به جهت نفس ناطقه ی مجردی که دارد، استعداد حضور در عالم غیب در او هست و می تواند به مقام ولایت و قرب برسد، پس نبوت برای انسان چیز غیر ممکنی نیست و خداوند به عنوان «ربِ» همه ی انسان ها حتماً راهی جهت تربیت و تعالی آن ها می گشاید و ارسال رسولان در همین رابطه است که در مباحث آینده به این امر می پردازیم.

طاهرزاده

فصل اول: نبوت

بسم الله الرحمن الرحیم

فلسفه ی نبوت

در این بخش دلایل نیاز بشر به پیامبری که باید از طرف خدا به سوی انسان ها فرستاده شود به صورت سرفصل در یازده نکته مورد بررسی قرار می گیرد که هر نکته بُعدی از موضوع را روشن می کند:
۱- خداوند «کمال مطلق» است و از هیچ کمالی تهی نیست پس حتماً «حکیم مطلق» می باشد، و چون حکیم کاری لغو انجام نمی دهد، پس باید انسان برای هدفی خاص خلق شده باشد که آن هدف برای انسان چیزی جز قرب الهی نمی تواند باشد(۱۱) و این از طریق ارسال رسولان و با پرستش خدا محقق می شود و لذا محال است خداوند جهت این امر پیامبر نفرستد و انسان را بدون رسیدن به هدف مطلوب رها کند.
۲- تکامل انسان به وسیله ی آگاهی صحیح و آداب و قوانین صحیح و الگوی تضمین شده، ممکن است و تحقق این امور فقط با حضور نبوت و نبی در صحنه ی خلقت ممکن می گردد و اگر چنین شرایطی فراهم نشود، هدف آفرینش مختل می شود و انسان بی هدف خواهد بود و به تکامل خود نخواهد رسید که این با حکمت خدا سازگار نیست.
۳- قرآن می فرماید: «تَاللهِ لَقَدْ اَرْسَلْنا اِلی اُمَمٍ مِنْ قَبْلِک فَزَینَ لَهُمُ الشَّیطانُ اَعْمالَهُمْ فَهُوَ وَلِیهُمُ الْیوْمَ وَ لَهُمْ عذابٌ اَلیم»(۱۲) ای پیامبر! به خدا سوگند که ما فرستادگان خود را قبل از تو، به سوی امت های گذشته فرستادیم، لکن شیطان اعمال زشت آن ها را برایشان زیبا جلوه داد - پس او را پیروی کردند و از او خط گرفتند و از رسولان الهی پیروی نکردند- پس در آن حال شیطان وَلی آن ها شد و عذابی دردناک برای آن ها خواهد بود.
آیه ی فوق روشن می کند که چون انسان حبّ ذات دارد(۱۳) و عمل او هم از همان ذاتی است که او دوست دارد، عمل خود را می پسندد و در نتیجه هر عملی از او سر بزند برایش زیبا جلوه می کند، بدون این که متوجه بدی یا خوبی آن عمل شود. در این صورت است که انسان بر آن عمل متوقف می گردد و به چیزی و ملاکی بالاتر از عملِ خود - به عنوان وسیله ی ارزیابی عمل- توجه ندارد. از آن جایی که بشر نیاز دارد که بداند کدام عمل او سعادتمندانه است و کدام عمل چنین نیست، خداوند حتماً برای او پیامبر می فرستد تا به چنین مشکل و نقیصه و غفلتی گرفتار نشود که همه ی اعمالش برای او خوب جلوه کند و در نتیجه از عقاید و انتخاب های صحیح که موجب سعادت دنیوی و اُخروی او می شود، باز بماند.
۴- مسلّم است که هدف از آفرینشِ انسان، تکامل اوست و چون تکامل او نیاز به وسایلی دارد که فقط از طریق نبوت و راهنمایی که خداوند به بشر می کند عملی می شود، پس اگر خداوند پیامبر نفرستد نقض غرض کرده یعنی انسان را آفریده بدون آن که هدف اصلی را که تکامل انسان باشد به صحنه آورده باشد. این محال است که خدای حکیم نقض غرض کند و عملاً مقصد خود را از خلقت انسان که کمال انسان است، فراموش نماید، پس حتماً پیامبر می فرستد تا هدف بشر که کمال همه جانبه اوست محقق شود و غرض و هدف اصلی خلقتِ انسان نقض نگردد.
۵- چون انسان در نظام عالَم قرار دارد نه بر نظام، لذا نمی تواند تمام ابعاد هستی را بشناسد. پس علم او برای سعادتش کافی نیست و بسیاری اوقات افقی که برای حیات خود شناخته است، مخلوط به اشتباه بوده و تضمین شده نیست. از طرفی عقل بشر موارد کلی و آن هم بعضی موارد را درک می کند، در حالی که انسان برای جهت کلی حیات خود نیاز به راه تضمین شده دارد. در نظام اَحسن که خدای حکیم ایجاد می کند، هیچ نیازمنطقی لغو و بی جواب گذاشته نمی شود، پس باید این میل اساسی یعنی نیاز به راه تضمین شده جهت سعادت بشر، جواب داده شود و تنها جوابی که می توان به آن داد راهنمایی خداوند از طرف انبیاء الهی است وگرنه بشر راه تضمین شده ای نخواهد داشت و همواره گرفتار اشتباه خواهد شد.
۶- تکامل بشر نیاز به «تعلیم» و «مربی» دارد: زیرا تربیت کامل وقتی صورت می گیرد که پیشنهادها با «الگو» و نمونه ی عینی همراه باشد. از آن جایی که لازمه ی تکاملِ واقعی، تربیت کامل است پس حتماً برای تکامل بشر «الگو» و نمونه لازم است و آن هم نمونه ای که کامل و بی نقص باشد وگرنه باز تکامل به معنی واقعی آن صورت نمی گیرد. پس باید همراه دین، انسانی که نمونه ی کامل دینداری یعنی معصوم باشد در میان آید و آن انسان پیامبر خواهد بود. زیرا وجود پیامبر موجب می شود تا گرایش به دین افزایش یابد و با محبت به او به عنوان نمونه ی کامل دینداری، راه های کمال انسان سریع تر و به صورت عملی طی شود و به این جهت گفته می شود جان ها جز از طریق پیامبری معصوم آرامش نمی یابند، پیامبری که هم علمی تضمین شده با خود دارد و هم الگو و نمونه ی کامل انسانیت است و موجب جلب محبت انسان ها می گردد. همه ی این نکات می رساند که بشر نه تنها نیاز به شریعت بلکه نیاز به پیامبر دارد و خداوند هم این نیاز را بی جواب نمی گذارد. به عبارت دیگر اگر انسانِ کامل در معرض دید انسان ها نباشد جهت گیری انسان ها به سوی کمال مطلوبشان گم می شود و کسانی الگوی انسان ها می گردند که گرفتار افراط و تفریط هستند و زندگی انسان ها را به آشفتگی می کشانند.
۷- علامه ی طباطبایی«رحمه الله علیه» می فرمایند: زندگی صحیح نیاز به پیامبر دارد زیرا:
الف- انسان کمال طلب است و چون کمال انسانی با اجتماع، برآورده می شود و نه در فردیت، انسان به اجتماع روی می آورد.
ب- در اجتماع به جهت غریزه ی سودجویی و استخدام همنوعان، تزاحم منافع پیش می آید و هرکس می خواهد همنوع خود را در خدمت خود درآورد.
ج- در فضایی که هرکس می خواهد همنوع خود را در خدمت خود در آورد، قوانینی جهت کنترل خودخواهی ها و سودجویی ها نیاز است که آن قوانین باید اولاً: بر طبق احتیاجات واقعی بشر تدوین شده باشد نه احتیاجات مُوسمی و موقتی. ثانیاً: جنبه ی روحانی و تکاملی بشر را مدّ نظر داشته باشد.ثالثاً: جهت نفی استعمار و استثمار، دارای جامعیت باشد و طوری برای بشر برنامه ریزی کند که به بهانه ی جواب گویی به ابعاد مادی او ابعاد معنوی او به حاشیه نرود. رابعاً: منافع همه ی انسان ها را در نظر گرفته باشد.
ایجاد چنین قوانینی با خصوصیات فوق در عهده ی خالق بشر است که همه ی ابعاد بشر را می شناسد، در نتیجه خداوند برای رفع چنین نیازی پیامبر می فرستد.(۱۴)
۸- ذات انسان به جهت هویت تعلقی که دارد، طالب «طاعت» از حق و اتصال به کمال مطلق است و این نیاز فقط از طریق شریعتی که پیامبران خدا می آورند برآورده می شود و محال است نیاز به اطاعت از خدایی که کمال مطلق است از طرف خدا بی جواب بماند.
معصیت موجب خارج شدن از اقتضای ذاتی انسان است، مثل بیماری که گِل می خورد و از میل طبیعی خود خارج می گردد. پس در مسیر معصیت، سرشت اصلی انسان تباه می شود و آنچه انسان براساس آن سرشته شده را فراموش می کند و «ناخود» را «خود» می پندارد. پیامبران عامل یادآوری آن ذاتی هستند که طالب طاعت است، زیرا سعادت هرچیز جز آنچه ذات آن چیز اقتضا می کند نیست. انسان تنها در مسیر اقتضائات ذاتی اش احساس آرامش می کند و عبادت و اطاعت از خدا وقتی بر این انسان سنگین است که چیزی عارضی و غیر ذاتی بر او احاطه یافته، و برعکس، چون انسان به تعادل رسید، طاعات الهی برای او حکم طبیعت را پیدا می کند و وسیله ی برگشت به اصل خود می شود. مثل بیماری که پس از رفع بیماری، خودش میل به غذا پیدا می کند. آن کس که صفات غیر ذاتی اش در او رسوخ کند و غیر ذاتی را «خود» بپندارد در بدترین حالات قرار دارد که خداوند در آن حالات می فرماید: «صُمٌّ بُکمٌ عُمْی فَهُمْ لا یرْجِعُون»(۱۵) آن ها کر و کورند و به حق و حقیقت رجوعی نخواهند داشت.
۹- ابوعلی سینا می گوید: سازنده ی جهان برای رساندن هر موجودی به کمال ممکنِ خود، همه گونه وسایل لازم را در اختیار آنان گذارده و در این راه کوچک ترین مضایقه ای نکرده است. احتیاج به بعثت پیامبران در بقاء نوع انسان و تحصیل کمالات وجودی اش از روئیدن موهای مژه و ابرو و فرورفتگی های کف پا و امثال این ها، که برای ادامه ی حیات انسان چندان هم ضروری نیست، مسلماً بیشتر است… بنابراین ممکن نیست عنایت ازلی خداوند نیاز به وجود پیامبر را که یک نیاز اساسی است بی محلی کرده و مسکوت گذارده باشد.(۱۶)
۱۰- برهان لطف: لطف آن چیزی است که مکلف را با حفظ اختیار و آزادیش، به اطاعت خدا نزدیک و از معصیت دور می کند،(۱۷) مثل آمدن پیامبران. وچون بشر به این لطف از طرف خداوند نیاز دارد، براساس سنت لطف الهی، خداوند بشر را بدون پیامبر رها نمی کند. به این معنا که چون بشر نیاز به انسانی دارد که در نهایتِ تعادل باشد و راه متعادل شدن از طریق دوری از معصیت و اطاعت خدا را برای بشر بیاورد، خداوند حتماً به بشریت لطف می کند و چنین انسانی را به سوی بشر می فرستد.
۱۱- در آخر می توان گفت وجود نبی فوایدی در بر دارد که محال است خداوند بشر را از آن فواید محروم کند که آن فواید عبارتند از:
الف: شناخت دقیق مصادیق حق و باطل، در آن جایی که عقل بشر در شناخت آن ها کافی نیست. ب: تعیین سود و زیان موجودات و مواد عالم که تجربه ی زیادی می طلبد تا بشر با عمر خودش به شناخت بعضی از آن ها دست بیابد، مثل شناخت خوراکی ها و داروهای سودآور و زیان آور. ج: زندگی اجتماعی نیاز به قانون دارد که همه ی انسان ها بپذیرند و لازمه ی آن، طرح قانون است از طرف شخصیت ممتاز بشری که خداوند او را تعیین کرده باشد تا جوابگوی همه ی ابعاد فرد و جامعه باشد. د: تعلیم اخلاق فاضله و تنظیم امور خانوادگی و اجتماعی به وسیله ی آن دستورات اخلاقی. ه: آگاهی دادن به بشر از نتیجه ی اعمالش به آن صورتی که نتیجه ی آن اعمال در قیامت مطرح است. اینها همه ی فوایدی است که با حضور پیامبران برای بشر حاصل می شود.

صفات انبیاء(ع)

پس از آن که روشن شد ربوبیت خداوند اقتضا می کند که رسولانی را برای بشریت ارسال فرماید تا بشریت به تربیت لازم دست یابد و از هدف اصلی خود که قرب الهی است باز نماند، به اساسی ترین شرط نبوت که همان عصمت است پرداخته می شود.
عصمت: عصمت ملکه ای است که شخصِ نبی به نور آن از هرگونه اشتباهی در تشخیص و هرگونه لغزشی در عمل، مصون می ماند و در همین رابطه باید گفت عصمت نبی، موهبتی است که به جهت شدت علم و یقین و رفع حجاب ها از قلب نبی، حاصل می شود و چون مبنای عصمت، علم است هرگز موجب سلب اختیار از پیامبر نمی گردد، مثل نخوردن زغال گداخته که انسان به جهت یقین از سوزندگی آن هرگز آن را انجام نمی دهد در عین این که می تواند انجام دهد.
عصمت نبی موهبتی است، یعنی خداوند چنین بصیرتی را به او می دهد تا بشریت مطمئن باشد که او در هیچ بُعدی خطا و لغزش ندارد، زیرا اگر عصمت نبی اکتسابی بود، یعنی به تدریج آن را به دست می آورد، در هر لحظه در حال تکامل بود و لذا در هیچ شرایطی قابل اطمینان نبود، چون مرحله ی کامل تری هم برای او امکان داشت. آری درست است که پیامبران عصمت خود را کسب نکرده اند، ولی فراموش نشود که اولاً: شایستگی هایشان باعث شده که خداوند آن ها را جهت نبوت انتخاب کند و منوّر به موهبت عصمت نماید. ثانیاً: باید این عصمت را حفظ کنند و این کارِ بسیار مشکلی است، زیرا در عین این که آن ها صفات بشری خود را دارند و همه ی میل های بشری در آن ها هست حالا باید این عصمت را حفظ نمایند و عبادات طولانی آن ها نشان می دهد که جهت حفظ عصمت چقدر باید تلاش کرد.
عامل عصمت، «عقل» و «ایمان» است و عامل گناه، «شهوت» و «غضب» است و چون عوامل عصمت در انبیاء قوی است، عصمت آن ها پایدار است و حضورِ دائمی نور جمال الهی در جان آن ها اصلاً حضوری برای جَوَلان و تحرک گناه در روح و روان آن ها باقی نمی گذارد.
در قرآن در رابطه با نور عصمتی که موجب شد تا حضرت یوسف(ع) دعوت زلیخا را جهت معصیت الهی نپذیرد، می فرماید: «وَلَقَدْ هَمَّتْ بِهِ وَهَمَّ بِهَا لَوْلا اَن رَّاَی بُرْهَانَ رَبِّهِ کذَلِک لِنَصْرِفَ عَنْهُ السُّوءَ وَالْفَحْشَاء اِنَّهُ مِنْ عِبَادِنَا الْمُخْلَصِینَ»(۱۸) آن زن قصد او را کرد و اگر او نور و برهان پروردگار خود را نمی دید او هم به طرف آن زن متمایل می شد، این چنین او را از زشتی و فحشاء دور کردیم، او از بندگان مخلَص ما بود. دقت در این آیه نشان می دهد که خداوند از طریق حقیقتی که به جان حضرت یوسف(ع) نشان داده او از گناه دوری گزیده و راز عصمت انبیاء همین نور است.
قرآن در رابطه با عصمت انبیاء آیاتی دارد که از جمله ی آن ها آیات ۲۶ تا ۲۸ سوره ی جن است که می فرماید: «عَالِمُ الْغَیبِ فَلَا یظْهِرُ عَلَی غَیبِهِ اَحَدًا. اِلَّا مَنِ ارْتَضَی مِن رَّسُولٍ فَاِنَّهُ یسْلُک مِن بَینِ یدَیهِ وَمِنْ خَلْفِهِ رَصَدًا. لِیعْلَمَ اَن قَدْ اَبْلَغُوا رِسَالَاتِ رَبِّهِمْ وَاَحَاطَ بِمَا لَدَیهِمْ وَاَحْصَی کلَّ شَیءٍ عَدَدًا» او دانای غیب عالم است و هیچ کس را بر عالمِ غیب آگاه نمی سازد مگر رسولانی را که خود راضی است و آن ها را برای این امر برگزیده است. همانا او برای محافظت آنان(فرشتگان را) از پیش رو و از پشت می فرستد تا وحی محفوظ بماند تا بداند که آن رسولان، پیام های پروردگار خویش را به خلق می رسانند و خداوند به آنچه که در نزد رسولان است احاطه ی کامل داشته و شماره ی هرچیز را می داند.
آیات مذکور حاکی از این است که آنچه بر پیامبران وحی می شود، بی هیچ کم و کاست به مردم ابلاغ می شود، چرا که خداوند برای رسیدن تامّ و کامل وَحی به انسان ها، آنچنان نگاهبانی برای حفظ و حراست وحی می گمارد که هرگز نقص و کمبودی در محتوای وحی ایجاد نشود. از طرفی دو نکته ی مهم و اساسی دیگر از آیات فوق به دست می آید: اولاً؛ انبیاء الهی در ابلاغ وحی معصومند، یعنی آنچه را خداوند به آنها وحی کرده، دقیقاً و کاملاً به مردم می رسانند و این مطلب از تعبیر «قَدْ اَبْلَغُوا» یعنی حقیقتاً آن ها آن وَحی را رساندند، به خوبی به دست می آید. ثانیاً؛ از این که در آیه آمده است: «قَدْ اَبْلَغُوا رِسَالَاتِ رَبِّهِمْ» با کمی دقت و تامل به دست می آید که انبیاء در تلقی و دریافت وحی نیز معصومند و دچار خطا و اشتباه نمی شوند. چون وقتی آیه می گوید؛ اینان آنچه را به مردم ابلاغ می کنند یقیناً «رسالات و پیام های» پروردگارشان است، این خود حاکی از این است که واقعاً «رسالات و پیام ها» را به گونه ای صحیح دریافت کرده اند و هیچ گونه خطا و اشتباهی در این دریافت، وجود نداشته است.
بنابراین؛ آیات فوق به خوبی هم بر معصومیت انبیاء در «ابلاغ وحی» دلالت دارد و هم معصومیت آنان را در «تلقی وحی» و درک آن توسط جانشان اثبات می کند. همه ی این کارها با علمی که خداوند به رسولان خود می دهد واقع می شود چون فرمود: خداوند عالم به غیب است و احدی از علم خداوند آگاهی ندارد مگر رسولانش، که راضی است به علم او منور شوند و از طریق آن علم به مقام عصمت نایل گردند.

ضرورت عصمت انبیاء(ع)

۱- برای دریافت حقیقت، مردم به خودی خود نمی توانند به آن دسترسی پیدا کنند و به یک ابلاغ کننده ای تضمین شده و مطمئن نیازمندند و این اطمینان از طریق عصمت پیامبر ممکن می گردد. پس عصمت نبی بیش از همه ، نیاز مردمی است که می خواهند با حقیقت مرتبط باشند، تا از «دین الهی» محروم نمانند و لذا خداوندی که برای بشر پیامبر می فرستد، حتماً آن پیامبر را معصوم قرار می دهد تا مقصدِ فرستادن پیامبر که اعتماد به اوست عملی شده باشد و قبل از هرچیز به آسمانی بودن و الهی بودن دین یقین پیدا شود.
۲- در صورت معصوم نبودن پیامبر، بعثت او به نتیجه نمی رسد. زیرا رفتار آورنده ی دین است که می تواند پشتوانه ی حقانیت تئوری های عقلی و علمی آن باشد. و اگر آورنده ی دین به عنوان الگوی تمام عیار دین، در همه ی ابعاد بی نقص نباشد، ایمان کامل به گفتار و رفتارش ممکن نیست و عملاً آن نتیجه ای که باید بشریت از دین بگیرد، گرفته نمی شود. پس به همان دلیلی که وجود نبی ضرورت دارد، عصمت او نیز ضروری است تا قول و عمل او یکی باشد.
۳- غیر از معصوم هیچ کس صلاحیت و توانایی روحی برای دریافت و تلقی دین الهی را ندارد و شایسته ی ارائه ی آن ودیعه ی الهی به مردم نیست و به همین دلیل عصمت به عنوان عالی ترین شایستگی، لازمه ی نبوتِ نبی است چون روحِ غیر معصوم ظرفیت لازم برای گرفتن دین الهی را ندارد، چه رسد به عمل کردن کامل به دین الهی. زیرا نبوت و امامت عهد الهی است و عهد الهی به کسی که کوچک ترین انحراف را داشته باشد و به نحوی مرتکب ظلم شود، داده نمی شود، حال چه نسبت به حق ظالم باشد و چه نسبت به خلق. خداوند در این رابطه می فرماید: «لاَ ینَالُ عَهْدِی الظَّالِمِینَ»(۱۹) عهد من به ظالمین نمی رسد.
۴- از کسی باید به طور مطلق پیروی کرد که هیچ نقصی نداشته باشد و خداوند می فرماید: «اَطیعُوااللهَ وَ اَطیعُواالرَّسُولَ وَ اُولِی الاَمْرِ مِنْکمْ»(۲۰) ای مومنان از خدا و رسول و اولی الامر پیروی کنید. این آیه دلیل بر عصمت رسول و عصمت اولی الامر است، چون وقتی می فرماید از رسول پیروی کنید، اگر رسول خدا معصوم نباشد ما با پیروی از او گمراه می شویم و حال آن که خدا نمی خواهد ما گمراه باشیم پس باید رسول خدا معصوم باشد. خداوند می فرماید: «لَقَدْ کانَ لَکمْ فی رَسُولِ اللهِ اُسْوَهٌ حَسَنَهٌ»(۲۱) حقیقتاً خداوند رسول خدا را برای شما به عنوان اُسوه و الگویی نیک قرار داد. این آیه نیز بر معصوم بودن پیامبر تکیه دارد، زیرا مگر می شود خداوند کسی را اُسوه برای بشریت قرار دهد که نقص داشته باشد؟ این دلیل در جواب بعضی از علماء اهل سنت است که عصمت نبی را به خصوص در همه ی ابعاد، لازم نمی دانند. برعکس شیعه که معتقد است پیامبران و ائمه(ع) از ابتدای ولادت تا انتهای حیات هرگز مرتکب هیچ یک از گناهان - اعم از صغیره و کبیره، خواه به طور عمدی و خواه به طور سهوی - نمی گردند.(۲۲) زیرا اگر پیامبر خدا دارای پرونده ای سیاه و گذشته ای پرگناه باشد نه تنها نقش تعلیم و تربیت انسان ها را به خوبی نمی تواند ایفاء کند بلکه موجب عدم اعتماد مردم به او و شک در رسالت او می شود.
مراحل گوناگون عصمت: با دقت در عصمتی که پیامبر باید داشته باشد متوجه مراحل عصمت می شویم که عبارت است از:
الف- عصمت در تبلیغ و رساندن دینِ خدا به مردم.
ب - عصمت در اعتقاد در همه ی عمر و این که پیامبران در همه ی عمر از علم و عقیده ای صحیح برخوردارند و جانشان با آن نوری که از طرف خداوند وَحی می شود متحد می گردد و به همین جهت قرآن خطاب به رسول خدا(ص) می فرماید: «نَزَلَ بِهِ الرُّوحُ الْاَمِینُ * عَلَی قَلْبِک لِتَکونَ مِنَ الْمُنذِرِینَ»(۲۳) روح الامین آن را بر قلب تو نازل کرد تا تو از هشدار دهندگان باشی و آثار سوء گناه را به آن ها تذکر دهی.
ج - عصمت در عمل به طور مطلق، به طوری که آن حقی را که می شناسند تماماً عمل می کنند.
د - عصمت در دریافت وَحی از غیب، به طوری که رسول خدا(ص) آنچنان از میل های انحرافی آزادند که حقیقت وَحی هرگز تحت تاثیر میلی از امیال شخصی پیامبر قرار نمی گیرد. این گونه عصمت در علم و عمل به جهت آن است که نور و حقیقت وَحی تمام ابعاد وجودی حضرت را نورانی کرده و مانند علم حصولی نیست که امکان خطا در تطبیق پیش آید. علم انبیاء علم به حقیقت است که با جان آن ها متحد شده و از آن جایی که آن عصمت ریشه در علم حضوری دارد که جان پیامبر را نورانی می کند موجب جبر در عمل نیز نمی شود و او مثل هر انسانِ مختاری بر اساس علم و قدرت خود عمل می کند منتها چون علم او از هر خطایی به دور است عمل او نیز از هر خطایی به دور خواهد بود و می تواند مطابق علم خود بدون هرگونه تردیدی عمل کند و از پاداش عمل خود بهره مند گردد. همان طور که حضرت یوسف با مشاهده ی «برهان رب» مسلوب الاختیار نشد تا جبراً گناه را ترک کند، بلکه پس از مشاهده ی نور الهی و دیدن زشتی گناه، باز هم دارای اختیار بود و می توانست مرتکب گناه شود و به همین جهت با دوری از گناه فضیلت پیدا کرد. چه بسا اگر در آن لحظه همان برهان به زلیخا ارائه می شد، از گناه دست نمی کشید و حکم خدا را زیر پا می گذاشت. مثل کسی که می داند شراب برای او ضرر دارد ولی به جای آن که از علم خود پیروی کند از هوس خود پیروی می نماید.
به جهت اختیاری که در پیامبر هست و می تواند به وحی الهی ایمان بیاورد و می تواند از آن سر باز زند خداوند ایمان او را تایید می کند و به ما خبر می دهد که: «آمَنَ الرَّسُولُ بِمَا اُنزِلَ اِلَیهِ مِن رَّبِّهِ وَالْمُوْمِنُونَ»(۲۴) رسول و مومنان به آن چه به سوی رسول نازل شد ایمان آورده اند.

سوال: اگر انبیاء در همه ی مراحل معصومند، چرا خود قرآن تعبیراتی دارد که در ظاهر مخالف عصمت آن هاست. مثل این آیه که می فرماید: «وَ عَصی آدَمُ رَبَّهُ فَغَوی»(۲۵) و آدم عصیان کرد و ضرر کرد.

جواب: در جواب به این سوال به موارد زیر باید توجه کرد:
۱- عصیان یعنی مخالفت با امر، و امر یا ایجابی و مولوی است که مخالفت با آن، منافی عصمت است. مثل مخالفت با دستورِ نمازخواندن. و یا امر خدا نُدبی و ارشادی است که مخالفت با آن، منافی عصمت نیست. مثل مخالفت با این که می گویند مستحب است قبل و بعد از غذا کمی نمک بخورید.
۲- غوایه: یعنی خسران، یعنی ترک امرِ «ندبی» که موجب فوت فضیلت و ایجاد خسران است، به دلالیلی که خواهد آمد آیه می فرماید: آدم با امر ارشادی خدا مخالفت نمود و ضرر کرد و مخالفت با امر ارشادی خداوند منافی عصمت نیست.
باید متوجه باشید که آدم در آن شرایط در بهشت برزخِ نزولی بود - بهشتی که شیطان هم در آن بود - در آن عالم و مقام، هنوز تکلیف و تشریع نبوده تا تخلف و عصیان از شریعت مطرح باشد. در نتیجه آن معصیت و گناه در آن مقام، ضد شریعت نبود که زایل کننده ی عصمت باشد و تازه بعد از این تخلف بود که دستور آمد: «قُلْنَااهْبِطُوا مِنها جَمیعاً، فَاِمّا یاْتِینَّکمْ مِنّی هُدی فَمَنْ تَبِعَ هُدای فَلا خَوْفٌ عَلَیهِمْ وَ لا هُمْ یحْزَنُون»(۲۶) به آن ها گفتیم همگی از بهشت خارج شوید، پس چون از طرف من برای شما هدایتی آمد، پس هرکس که از هدایت من پیروی کرد، او را خوف و حزنی نیست. ملاحظه می کنید در این آیه و بعد از هبوط از بهشت خبر از آمدن شریعت می دهد و هدایت مطرح می شود. پس قبل از آن که در زمین هبوط کنند، شریعتی مطرح نبوده تا تخلف از آن مطرح باشد و عصیان صورت گیرد. از طرفی اگر عصیان آدم در مقابل امر مولوی بود باید پس از توبه باز به بهشت برمی گشتند، زیرا توبه از گناهِ مولوی و برگشت به حکم مولا، شخص را به شرایط قبل از گناه برمی گرداند. پیامبر(ص) در این رابطه می فرمایند: «التَّائِبُ مِنَ الذَّنْبِ کمَنْ لَا ذَنْبَ لَه »(۲۷) توبه کننده از گناه مثل آن است که گناهی برای او نیست. درحالی که آدم وحوّا پس از توبه از بهشت خارج شدند، پس عصیان آن ها در مقابل امر مولوی نبود. مثل این که اگر یک کودک در مقابل توصیه ی پدرش که به او می گوید دست به آتش نزن و گرنه می سوزی، پس از دست زدن و سوختن، توبه کند و بگوید غلط کردم، این نوع توبه و پشیمانی چیزی از سوختن او نمی کاهد. گناه آدم نیز از همین سنخ گناه بود که در مقابل امر ارشادی خدا آن را انجام داده و به همین جهت هم پس از این که آدم توبه کرد، باز حکمِ خروج از بهشت تغییر نکرد و آثار این عصیان بر او جاری شد. پس گناه در مقابل امر مولوی نبود که منجر به از بین رفتن عصمت شود.
موضوع دیگری که می توان در مورد آدم با دقتی بیشتر دنبال کرد مسئله ی آدم است در دو مقام. یکی مقام قبل از هبوطِ به زمین و حضور در مقام بهشتِ برزخ نزولی که آن مقام «آدمیت» است که در واقع آن آدم حقیقت همه ی انسان ها است و به همین جهت شیطان پس از هبوط از بهشت با آدمیت دشمنی کرد و نه با آدم، چون در آن بهشت با آدمیت روبه رو بود. به همین دلیل دشمنی شیطان با فرزندان آدم که حامل مقام آدمیت هستند هنوز ادامه دارد. یکی هم موضوع شخص حضرت آدم است که بعد از هبوط به عنوان ابوالبشر با او روبه روئیم که او اولین پیامبر است.
قرآن در مورد دشمنی شیطان با فرزندان آدم می گوید: «قالَ اَرَایتَک هذا الَّذی کرَّمْتَ عَلَی، لَئِنْ اَخَّرْتَنِ اِلی یومِ الْقیامَهٍ لَاَحْتَنِکنَّ ذُرَّیتَهُ اِلاّ قَلیلاً»(۲۸) شیطان گفت: آیا این (آدم) همان است که بر من برتری دادی؟ اگر به من فرصت دهی تا روز قیامت حتماً دهنه به فرزندان او می زنم مگر عده ی کمی از آن ها را. در این جا ملاحظه می فرمایید که با فرزندان آدم دشمنی را ادامه می دهد چون با آدمیت دشمن است، و باز قرآن در مورد تعلیم اسماء به آدم می فرماید: «وَعَلَّمَ ادَمَ الْاَسْماءَ کلَّها»(۲۹) که مسلّم این آدم که مفتخر به تعلیم اسماء شده، شامل حضرت حواء و همه ی انسان ها می شود. یعنی در واقع حقیقت آدم یا آدمیت است که مورد تعالیم اسماء قرار می گیرد که آیه ی اول سوره ی نساء به آن اشاره دارد و می فرماید: «یا اَیهَاالنّاسُ اتَّقُوا رَبَّکمُ الَّذِی خَلَقَکم مِنْ نَفْسٍ واحِدَهٍ وَ خَلَقَ مِنها زَوْجَها وَ بَثَّ مِنْهُما رِجالاً کثیراً وَ نِساءً» ای مردم نسبت به پروردگارتان تقوا پیشه کنید، پروردگاری که شما را از نفس واحد خلق کرد و از آن نفس، زوجش را نیز آفرید و از آن دو، مردان و زنان کثیری به وجود آمد. این نفس واحده همان حقیقت آدم یا آدمیت و یا آدم ملکوتی است.
حاصل سخن این که آدم در مقام بهشت اولیه، به عنوان آدمیت مطرح است و آن آدم، حقیقتِ همه ی انسان ها است، یعنی همه ی انسان ها آن عالم را داشته اند و همه به شجره ی ممنوعه نزدیک شده اند و در نتیجه همه از بهشت خارج شدند و در زمین هبوط کردند تا از طریق زندگی زمینی هرکس مقام و منزلت حقیقی خود را کسب نماید و به بهشت و یا جهنمی برگردد که خودش در زندگی زمینی برای خود ایجاد می کند.(۳۰)

اشکال در مورد عصمت سایر پیامبران

آیاتی در قرآن هست که اگر با دقت مورد توجه قرار نگیرد ممکن است تصور شود آن آیات عصمت انبیاء را در بعضی موارد نفی کرده که به طور مختصر به آن ها می پردازیم.
۱- راوی می گوید از امام صادق(ع) در باره ی جواب حضرت ابراهیم(ع) به بت پرستان در داستان شکستن بت ها توسط آن حضرت سوال کردم که چرا حضرت شکستن را به بت بزرگ نسبت داد و به آنان گفت: «این بت بزرگ است که چنین کرده، پس اینک اگر اینان سخن می گویند از خودشان سوال کنید»؟(۳۱) امام صادق(ع) فرمودند: «البته نه بت بزرگ، بت ها را شکسته بود و نه حضرت ابراهیم(ع) سخنی دروغ به زبان راند، تنها گفت: اگر این بت ها قادر به سخن گفتن می باشند، از خودشان سوال کنید! یعنی اگر اینان قدرت بر نطق دارند، بت های دیگر را، بت بزرگ شکسته است و اگر قادر به سخن گفتن نیستند، بت بزرگ دست به چنین کاری نزده! بنابراین نه آن بت ها به سخن در آمدند، و نه حضرت ابراهیم(ع) سخنی به دروغ گفت.(۳۲)
۲- راوی می گوید: از حضرت صادق(ع) پرسیدم: درباره ی کلام خدا در قرآن نسبت به سخن حضرت یوسف(ع) چه می فرمایید که خطاب به قافله ی برادران خویش گفت: «ای قافله شما دزدید»(۳۳) در حالی که دزد نبودند. امام صادق(ع) فرمودند: منظور حضرت یوسف(ع) این بود که آنان، کسانی هستند که یوسف را از نزد پدرش به سرقت برده اند و به همین جهت - مگر دقت نمی کنی- که خداوند به دنبال کلام و در مورد جام شاه چنین تعبیر می کند که (برادران یوسف گفتند) مگر چه چیزی گم شده است؟ غلامان ملک گفتند: «ما ظرف زرّین شاه را گم کرده ایم». در این مورد می بینی هرگز خطاب به برادران یوسف(ع) گفته نشده است شمایید که جام ملک را دزدیده اید.(۳۴)
۳- راوی گوید از حضرت صادق(ع) پرسیدم چرا حضرت ابراهیم در دعوتی که بت پرستان از او کردند که بیا با ما از شهر خارج شو، گفت: «من بیمار هستم»(۳۵) در حالی که بیمار نبود. حضرت فرمودند: ابراهیم(ع) بیمار نبود و در عین حال سخنی هم به دروغ نگفت، چرا که منظور او از بیماری، این بود که در دین و اعتقاد به بت ها دچار بیماری حالتِ اعراض هستم یعنی نسبت به آن ها رویگردانم.(۳۶)

سوال: بنابر آنچه در قرآن هست حضرت یونس(ع) قوم خود را ترک کرد و بعد خودش در شکم ماهی اقرار دارد که من ظلم کردم و می گوید: «لا اِله الاّ اَنْت سُبْحانک اِنّی کنتُ مِن الظّالِمین» آیا با این وصف می توان گفت؛ ایشان معصوم می باشند؟

جواب: واژه ی ظلم به معنی «تعدی و تجاوز از حد» است که همیشه مرادف با گناه نیست، و این چنین نبود که خداوند به حضرت یونس(ع) دستوری داده باشند و حضرت خلاف آن را عمل نموده باشند. بلکه خداوند می فرماید: «چرا بدون آن که دستور رفتن بگیری، رفتی» و خداوند همین مساله را در مورد پیامبرِ خود سخت می گیرد و حضرت یونس(ع) هم به جهت آن روح لطیفی که داشتند، در شکم ماهی متوجه این نکته شدند و عرض کردند: «سُبْحانَک اِنّی کنْتُ مِنَ الظّالِمین» و خداوند می فرماید: «فَاسْتَجَبْنا لَهُ وَ نَجَّیناهُ مِن الغَم» یعنی همین که متوجه شد، آثار این کار را از او رفع نمودیم. پس غفلت نکنیم که تخلفی صورت نگرفته، بلکه چون بدون دستور خدا قوم خود را ترک کرد خداوند به آن حضرت سخت گرفت.

سوال: چرا حضرت موسی(ع) وقتی مبعوث می شوند که به سوی فرعونیان بروند به خداوند عرض می کنند: «وَ لَهُمْ عَلَی ذَنْبٌ فَاَخافُ اَنْ یقْتُلُون» برگردن من در قوم فرعون، گناهی است که به خاطر آن می ترسم مرا به قتل برسانند.

جواب: این کار از جهت فرهنگ فرعونیان گناه بوده است که حضرت آن فرد قبطی متجاوز را کشتند ولی در فرهنگ الهی حضرت گناهی مرتکب نشدند.

سوال: پس چرا وقتی حضرت موسی(ع) به سوی فرعون رفت و فرعون او را شناخت و گفت تو همان نمک پرورده ی خود ما هستی و تو همانی که آن فرد را کشتی، حالا چگونه دعوی رسالت خدا را داری؟ خود حضرت موسی فرمودند: «قال فَعَلْتُها اِذاً مِنَ الظّالّین»(۳۷) آری من آن کار را کردم در حالی که مساله را نمی دانستم. پس چگونه بگوییم موسی(ع) همواره معصوم بوده است؟

جواب: در این آیه «ضالّین» به معنی آن است که آن روز واقف نبودم که مصلحت کار چیست و بهترین راه حل کدام است و هرگز احتمال نمی دادم با یک مشت آن فرد بمیرد. که البته این حالت، عصیان در مقابل حکم خدا نیست و لذا با عصمت منافاتی ندارد. بلکه گویا حکمتی در کار بوده که حضرت موسی(ع) در حین دفاع از مظلومی، ظالمی را بکشد و مجبور شود از شهرِ خود فرار کند و با حضرت شعیب(ع) آشنا شود و مقدمات نبوتش فراهم گردد.

سوال: قرآن در رابطه با فتح مکه می فرماید: «اِنّا فَتَحْنا لَک فَتْحاً مُبیناً لِیغْفِرَ لَک ما تَقَدَّمَ مِنْ ذَنْبِک وَ ما تَاَخَّرَ»(۳۸) ای پیامبر! ما تو را در فتح مکه به پیروزی روشنی نایل ساختیم، تا این که گناهان پیشین تو و نیز گناهان آینده ی تو مورد مغفرت الهی قرار گیرد. آیا خودِ این آیه نشان نمی دهد که پیامبر(ص) گناهانی داشته اند؟

جواب: با دقت در آیه ی مذکور روشن می شود که «ذنب» در این آیه به معنی عصیان در برابر پروردگار نیست، زیرا گناه در برابر پروردگار هرگز با فتح مکه بخشیده نمی شود، بلکه «ذنب» به معنی کاری است که آثاری ناگوار در پی دارد و مغفرت نیز به معنای رفع آن آثار است و منظور این است که ای پیامبر آن گناهی که مشرکین به تو نسبت می دادند که به بت هایشان توهین کرده ای، با فتح مکه این آثارِ سوء را از قلب مشرکین برای همیشه برطرف کردیم و دیگر نسبت به تو بدبین نیستند.

سوال: خداوند در سوره ی حج می فرماید: «وَمَا اَرْسَلْنَا مِن قَبْلِک مِن رَّسُولٍ وَلَا نَبِی اِلَّا اِذَا تَمَنَّی اَلْقَی الشَّیطَانُ فِی اُمْنِیتِهِ فَینسَخُ اللَّهُ مَا یلْقِی الشَّیطَانُ ثُمَّ یحْکمُ اللَّهُ آیاتِهِ وَاللَّهُ عَلِیمٌ حَکیمٌ، لِیجْعَلَ مَا یلْقِی الشَّیطَانُ فِتْنَهً لِّلَّذِینَ فِی قُلُوبِهِم مَّرَضٌ وَالْقَاسِیهِ قُلُوبُهُمْ وَاِنَّ الظَّالِمِینَ لَفِی شِقَاقٍ بَعِیدٍ، وَلِیعْلَمَ الَّذِینَ اُوتُوا الْعِلْمَ اَنَّهُ الْحَقُّ مِن رَّبِّک فَیوْمِنُوا بِهِ فَتُخْبِتَ لَهُ قُلُوبُهُمْ وَاِنَّ اللَّهَ لَهَادِ الَّذِینَ آمَنُوا اِلَی صِرَاطٍ مُّسْتَقِیمٍ»(۳۹) ما هیچ پیامبری را نفرستادیم مگر این که چون تَمنّا کرد، شیطان در تمنّای او القاءِ دسیسه نمود و خداوند القای شیطان را محو کرد و آیات خود را محکم نمود، و خداوند القای شیطان را برای قلب های مریض و سخت قرار داده. طبق این آیات، آیا نمی توان گفت شیطان در فکر پیامبر(ص) القای دسیسه کرده و عملاً پیامبر در مرحله ای از عمر خود از عصمت خارج شده است؟

جواب: اولاً آیه می گوید وقتی پیامبر تمنّا و آرزو کرد که مردم به طرف دین بیایند، شیطان در تمنّای پیامبر - که آمدن مردم به سوی دین است - القاءِ دسیسه کرد. یعنی در قلب عده ای از مردم وسوسه نمود تا آن ها را از پذیرفتن دین و تحقق آرزوهای پیامبر(ص) محروم گرداند. ثانیاً: در ادامه ی آیه می فرماید: این القای شیطان را وسیله ی آزمایش برای کسانی قرار دادیم که دل شان به مرض نفاق و کفر و قساوت گرفتار است، حال با توجه به این نکته چگونه می توان نتیجه گرفت که شیطان در قلب پیامبر(ص) القای دسیسه کرده است؟

سوال: در ذیل همین آیه در بعضی از کتب تفسیری اهل سنت آمده است که پیامبر(ص) مشغول خواندن سوره ی نجم بودند و این آیات را تلاوت می کردند که: «اَفَرَاَیتُمُ اللّاتَ وَ الْعُزّی وَ مَناهَ الثّالِثّهَ الْاُخْری» آیا نمی بینی بتِ لات و بتِ عزّی و سومی آن ها را که منات باشد؟ بعد مفسرین اهل سنت نوشته اند که در این حال شیطان شروع کرد به القای افکار خود بر قلب پیامبر و لذا پیامبر شروع کردند این جملات را بگویندکه: «تِلْک الْغَرانِیقُ الْعُلی وَ اِنَّ شَفاعَتَهُمْ لَتُرْتَجی» این بت ها موجودات زیبا و بلند مرتبه ای هستند و شفاعت شان مورد امید و آرزو است. سپس پیامبر(ص) و مومنین در مقابل بت ها سجده کردند، و پس از این جریان جبرائیل بر پیامبر نازل شد که این دو جمله که گفتی، وحی الهی نبود بلکه از القائات شیطان بود. طبری در تفسیر خود نوشته چون این حادثه باعث ناراحتی پیامبر(ص) شد آیات سوره ی حج نازل شد که پیامبر ناراحت نباش، جریانِ القای شیطان در مورد پیامبران قبلی هم بوده است. در این مورد که موضوع آیات شیطانی را به میان آورده، چه نظری هست؟

جواب: این قصه سراپا کذب است و از مجعولاتی است که مغرضین ساخته اند و شواهد متعددی بر دروغ بودن آن هست که به بعضی از آن ها می پردازیم. اولاً: به فرض که پیامبر(ص) را معصوم ندانیم، آیا از یک فرد عادی که سخت در راه بت پرستی مبارزه می کند، متصور و ممکن است که اشتباهاً شفاعت بت های سنگی و خرمایی را آرزو کند و چشم امید به آن ها داشته باشد و بعد هم با این همه مبارزه با بت پرستی در مقابل آن ها سجده کند؟ ثانیاً: در ابتدای سوره ی نجم خداوند بر ضد این حرف ها سخن گفته و در مورد پیامبر(ص) می فرماید: «ما ینْطِقُ عَنِ الْهَوی» او اصلاً بر اساس میل و هوس، عملی انجام نمی دهد و سراسر وجودش تحت فرمان خدا است. حال چگونه می شود بر طبق ادعای طبری پس از چند آیه دچار چنین اشتباهی شود و تحت تاثیر القائات شیطانی قرار گیرد و خداوند او را از نورِ حفاظتش محروم کند. ثالثاً: بنا به گفته ی صاحب المیزان در ذیل بحث روایی آیات مذکور، ادله ی قطعیه ای که دلالت بر عصمت پیامبر(ص) دارد متن این روایات را تکذیب می کند، علاوه بر این که این روایت، شنیع ترین مراحل جهل را به آن جناب نسبت می دهد، به طوری که آن حضرت نمی دانسته «تلک الغرانیق العلی...» کلام خدا نیست و نمی دانسته این جملات کفر است و موجب ارتداد از دین می شود تا این که جبرائیل او را متوجه کرده! سازندگان این داستان این قدر هم توجه نداشته اند که لااقل پیامبر(ص) یک آدم عادی هم که باشد نمی شود چنین چیزهایی را به او نسبت داد، گویا القائات شیطانی به واقع چنان چشم عقل آن ها را محجوب کرده بوده که به این تناقضات روشن در داستان خود نیز پی نبرده اند.
صفاتِ دیگرِ انبیاء(ع): غیر از عصمت که شرط اساسی نبوت است، صفات دیگری در انبیاء به چشم می خورد که همه حاکی از آن است که خداوند از طریق پیامبرانش بهترین شرایط را در امر هدایت انسان ها فراهم نموده است. آن صفات به طور خلاصه عبارتند از:
۱- کمال عقل و فهم دقیق ۲- قوت رای و نظردادن ۳- فطانت و ذکاوت ۴- عدم نقص جسمانی ۵- اصالت خانوادگی ۶- خوش خلقی ۷- عدم سخت دلی و قساوت قلب ۸- متانت و شخصیت اجتمایی ۹- فداکاری و تحمل شدائد، به طوری که سراسر حیات پیامبران گواه این مطلب است که در راه ابلاغ دین هرگز به منافع و راحتی جان خود فکر نمی کردند، مثل حضرت ابراهیم(ع) و آتش نمرود. ۱۰- داشتن علم لدنّی: چون علم حصولی و تجربی تدریجی است و همواره رو به تکامل است، در حالی که علم پیامبران باید با حقیقت همراه باشد و نه با حدس و گمان. ۱۱- اخلاص: به طوری که در انگیزه ی خود هیچ چیزِ دیگری را با رضایت خدا، مخلوط نمی کردند. ۱۲- عدالت خواهی و حمایت از مظلومان: زیرا که اولین شرط و ضروری ترین شرط برای رشد معنوی انسان، زمینه ی عدالت اجتماعی است. این است که انبیاء ابتدا برای پایداری قسط و عدل قیام کردند تا زمینه ی بندگی خدا را فراهم کنند و به همین جهت تمام آزارها و مزاحمت هایی که به آن ها می رسید از ناحیه ی مستکبرانِ ضد عدالت بود تا نگذارند انبیاء در کار خود موفق شوند، ولی خداوند همواره نقشه ی دشمنان انبیاء را خنثی می نمود.
اعجاز: از جمله صفات انبیاء اعجاز است که عاملی در جهت صدق ارتباط پیامبران با خالق هستی و اتمام حجت است برای مردم و به همین جهت ضرورتاً هر پیامبری لازم است که معجزه داشته باشد حال چه معجزات مقطعی که بیشتر مردمِ همان عصر از آن بهره می برند، مثل اژدهاشدن عصا، یا زنده شدن مرده ها و چه معجزه ای جاوید که عقل ها را روشن و فطرت ها را برای پذیرش حق بیدار می کند و همواره مردم با آن روبه رو هستند و مسلّم آخرین دین باید معجزه اش طوری باشد که با رحلت پیامبر، آن معجزه از صحنه ی زندگی بشر بیرون نرود.
معجزه امر خارق العاده ای است که به دست نبی و با قدرت الهی صورت می گیرد، به شرطی که آن کار در جهت اثبات صدق گفتار نبی باشد و هرگز بشر نتواند آن را انجام دهد، نه این که مثل سحر با تعلیم به دست آید. به همین جهت اعجاز همیشه با «تَحَدَّی» و مبارز طلبی همراه می باشد وگرنه کرامت است که بقیه ی اولیاء الهی هم با ارتباط با قدرت لایزال حق، می توانند انجام دهند. صاحبان کرامت هم کار خود را معجزه نمی دانند بلکه معترف اند هرچه دارند به مدد پیروی از نبی به دست آورده اند.
معلوم است که وقتی اعجاز به حد کافی و قانع کننده باشد، معجزه ی بیشتر ضرورت ندارد و چون بعضی پیشنهادات کافران شدنی نبوده، انجام نمی گرفت و یا چون مضرّ به حال بشر بود پذیرفته نمی شد مثل این که می گفتند: اگر تو پیامبری کاری بکن سنگ های آسمانی برسر ما فروریزد. و یا چون پیشنهادات آن ها یک نوع هوس بازی و ضایع کردن ارزش ها بوده، انجام نمی گرفته است. مثل این که می گفتند: چرا بر ما وحی نمی شود؟
اعجاز و قانون علیت: آنچه باید در رابطه با ماهیت معجزات متوجه بود آن است که معجزات موجب نفی علیت نیست، بلکه حضور علت برین را در آن شرایط ثابت می کند، مثل وقتی که بدن به وسیله ی «غضب» گرم می شود که علت گرم شدن بدن در این حالت به جهت یک علت غیر مادی است. پس معجزات هم بی علت نیست، بلکه علت آن متعالی است. هر چند معجزه از سنخ علوم و فنون نیست که اگر کسی درس بخواند بتواند صاحب معجزه شود و پیامبر گردد، بلکه به قداست روح نبی و اراده ی خداوند وابسته است. معجزه اساساً از جنس قدرت است و نه از نوع علم، و پیامبر به اذن خدا برای اثبات نبوتِ خود، قدرتِ آوردن معجزه را دارد، حال آوردن معجزه یا توسط شخص نبی انجام می شود مثل آوردن قرآن و یا احیای مردگان، که نفس نبی پرتو مقام «اسم حی» می گردد و قدرت او در طول قدرت خداوند قرار می گیرد، نه این که نفس نبی هیچ کاره باشد و نه این که آن قدرت مربوط به خدا نباشد. و یا معجزه به درخواست پیامبر انجام می گیرد، مثل تقاضای حضرت صالح در پیداشدن شتر از کوه.
نکته ای که در آوردن معجزات مطرح است آن است که انسان ها از طریق معجزه ی انبیاء متوجه شوند خالق هستی پیامبری را فرستاده و برای اثبات پیامبری پیامبر که یعنی او از طرف خدا است، کاری را همراه او به صحنه می آورد که در حد خالق هستی است و نه در حدّ بقیه ی افراد بشر.

تذکر: عنایت داشته باشید که در چشم بندی ها شخصی که چشم بندی می کند، واقعیت را عوض نمی کند، بلکه از طریق ایجاد خطا در حس و تصرف در خیالاتِ افراد چیزی را به افراد می نمایاند که به ظاهر خارق العاده است و بعد که خیالات به حالت عادی برگشت معلوم می شود واقعیت عوض نشده. ولی در معجزات، در واقعیات تصرف می شود و قاعده ی «کن فَیکون» در صحنه است که با یک اراده موضوع مورد اراده ایجاد می شود. مثل اراده ی حضرت عیسی(ع) در احیاء مردگان.
در سِحر نیز شخص ساحر با فعالیت های خود خیالات شخص را متاثر می کند. ولی در معجزه و کرامت در واقعیات تصرف می شود، هرچند کرامت معجزه نیست و خصوصیات معجزه را ندارد و صاحب کرامت هم ادعای نبوت ندارد.

فصل دوم: نبوت خاصّه

بسم الله الرحمن الرحیم

در نبوت خاصّه جهت اثبات نبوت حضرت محمد(ص) موضوعاتی دنبال می شود که البته عمده ی آن ها موضوع قرآن است که خداوند جهت اثبات نبوت حضرت محمد(ص) آورده، و ما تحت عنوان «دریچه های اعجاز قرآن» به آن می پردازیم.

دریچه های اعجاز قرآن

قرآن می فرماید: «وَ اِنْ کنْتُمْ فی رَیبٍ مِمّا نَزَّلْنا عَلی عَبْدِنا فَاْتُوا بِسُورَهٍ مِنْ مِثْلِه»(۴۰) اگر در معجزه بودن آنچه بر بنده ی ما نازل شده شک دارید، سوره ای مانند آن بیاورید. مبنای برهان این است که او یا به واقع پیامبر است و این آیات از طرف خدا بر او نازل شده و یا پیامبر نیست و با استعدادهای بشری اش این آیات را تنظیم کرده است. در حالت دوم این می شود که از آن جهت که بشر است این آیات را آورده، پس شما هم که بشر هستید، مسلم اگر همه ی شما جمع شوید می توانید یک سوره مثل سوره های این قرآن بیاورید و اگر نمی توانید، معلوم می شود که او از جنبه ی بشری اش به چنین توانایی نرسیده، پس او پیامبر خدا است.
در رابطه با معجزه بودن قرآن نمونه هایی مورد اشاره قرار می گیرد:
۱ - از نظر فصاحت و بلاغت: قرآن از نظر هندسه ی کلمات و نظم خاصی که کلمات دارند، نه سابقه دارد و نه لاحقه، به طوری که نه تا آن زمان بشریت با این ترکیب و نظم سخن گفته و نه بعد از آن انسان ها توانسته اند از آن تقلید کنند و با آن نظم و هندسه سخن بگویند. قرآن دارای آهنگ خاصی است که در عین دارا بودن مفاهیم معنوی، بدون تکلّف و تصنّع، عالی ترین معانی را در عالی ترین قالب های لفظی اظهار می کند به طوری که معلوم نیست الفاظ تابع معانی اند و یا معانی تابع الفاظ.
قرآن در زمانی به صحنه آمد و مبارز طلبید که اوج تکامل فصاحت عرب بود. از آن عجیب تر بعد از آمدن قرآن نیز سخن رسول خدا(ص) و حضرت علی(ع) در عین فصاحت زیادی که دارد، اصلاً شکل و هندسه ی قرآن را ندارد. و لذا این مبارزه طلبی هنوز هم به قوت خود باقی است که اگر می توانید یک سوره مثل سوره های قرآن بیاورید. مضافاً این که تا حال کسی نیامده بگوید قبل از قرآن چنین کلماتی به این شکل در فلان کتاب بوده است. همچنان که کسی نیامده بگوید من مثل آن را آورده ام و اتفاقاً هر قدر انسان فصیح تر باشد بیشتر متوجه می شود که فصاحت قرآن از نوع فصاحت بشر نیست. همچنان که جادوگران متوجه شدند کار حضرت موسی(ع) از نوع سحر نیست.
۲- از نظر عُلوّ معنی و محتوی: بی گمان مطمئن ترین راه برای شناخت حقیقت قرآن، رجوع به متن قرآن و تامل در توصیف ها و تعبیرهای آن در باره ی خود می باشد، توصیف هایی از قبیل «هُدی للنّاس»، «هُدی للمتّقین»، «تبیاناً لکلّ شَیئ»، «حکیم» و «فرقان» که همه حکایت از آن دارد که وقتی می فرماید: اگر می توانید مثل آن را بیاورید، یعنی آن چیزی که می آورید مثل قرآن از حیث هدایت گری و آوردن معارفِ هدایت گر و از حیث مطالب حکمت آمیز، همسنگ دانش های قرآن باشد و از این زاویه بشر را به آوردن چنین اندیشه هایی در حد قرآن دعوت می کند.
جامعیت و کمال قرآن بدین معنی است که قرآن مجید تمامی مواد و مصالح علمی جهت رسیدن انسان به سعادت فردی و اجتماعی را دارا است و با معارف خود رابطه ی انسان با «خدا»، «خود»، «انسان های دیگر» و با «جهان» را تبیین می کند و همه ی این معارف دارای سطوح و لایه های متکثر هستند و در آن برای هرموضوعی بطن ها وجود دارد. در پایین ترین سطح با مردم عادی صحبت می کند و هرچه مخاطب خود را دقیق بیابد، بطنی از بطون خود را برای او می گشاید و آوردن سوره هایی با این حدّ از علوِّ در معانی به هیچ وجه در حدّ بشر نیست.
انسانی که قرآن طرح می کند وسعتی از قبل از تولد تا بعد از مرگ دارد و دستورات قرآن همه ی ابعاد این انسان را با همه ی دقایق روحی اش فرا گرفته است، در حالی که انسان معرفی شده از راه حس و اندیشه ی بشری در میان دو پرانتز (تولد) تا (مرگ) قرار دارد.
در قرآن همه ی اصولِ معارف قرآن از توحید استنتاج شده و سپس گسترش یافته و به صورت اخلاق و عقاید و احکام در آمده به این معنی که هر حکمِ فرعی آن اگر تحلیل شود به «توحید» باز می گردد و توحید نیز اگر تفریع و باز شود، همان احکام و مقررات فرعی را تشکیل می دهد. می فرماید: «کتابٌ اُحْکمَتْ ایاتُهُ ثُمَّ فُصِّلَتْ مِنْ لَدُنْ حَکیمٍ خَبیر»(۴۱) قرآن کتابی است با آیات محکم که سپس به صورت تفصیل درآمده، یعنی این کتاب با آیات متعدد دارای غرض واحدی است که وقتی به تفصیل در آید، در یک مورد به صورت «اصول دین» و در مورد دیگر به صورت موضوعات «اخلاقی» در می آید و در جای خود به صورت احکام شرعی ظاهر می شود، به این معنی که هرچه نزول کند و از اصل به فرع برسد از آن غرض اصلی خارج نمی شود و از مسیر توحیدی خود عدول نمی کند. به عنوان مثال: توحیدِ خدا در مقام اعتقاد عبارت است از اثبات «اسماء حسنی» و «صفات علیای» الهی و در مقام اخلاق عبارت است از دارا شدن اخلاق کریمه مثل رضا، شجاعت و دوری از رذایل و همان توحید در مقام اعمال عبارت است از به جاآوردن اعمال شایسته و پرهیز از محرمات و رعایت حلال و حرام. همه ی این ها به توحید برمی گردد و انسان را به توحید می رساند زیرا آیات قرآن یک جهت وحدت دارند و یک جهت کثرت، از جهت صدور از طرف خدا به سوی بشر، سیری از وحدت به سوی کثرت را دارا می باشند ولی از جهت سیر از طرف انسان به سوی خدا، سیر از کثرت به وحدت را دارا هستند.
قرآن کتاب انسان شناسی است، اما آن گونه که خدا انسان را آفریده و در همان راستا انسان را تفسیر می کند تا انسان از خود بیگانه نشود، به طوری که در تمام فرهنگ بشر– و نه در فرهنگ انبیاء – انسان در حدّ سوره ی العصر هم مطرح نیست، یعنی اندیشه ی بشر نسبت به انسان به اندازه ی تبیینی که یک سوره ی کوچک قرآن در مورد انسان دارد گسترش ندارد.
قرآن پیوند با خدا را در همه ی شئون زندگی جریان می دهد و انسان را در حد یک باور تئوریک متوقف نمی کند، بلکه خدای حاضر و محبوب را معرفی می نماید که می توان به او نزدیک شد و با او انس گرفت. مرز ایمان و شرک در آن است که انسانِ موحّد توانسته است حقیقت وَحدانی عالم را در هر مخلوقی بیابد و انسان مشرک پدیده های عالم را مستقل از حقیقت وحدانی می نگرد.
۳- اعجاز قرآن از جهت نبودن اختلاف در آن: قرآن در طول ۲۳ سال بر پیامبر خدا(ص) نازل شد، آن هم در شرایط اجتماعی و روحی متفاوتی که برای رسول خدا(ص) پیش می آمد، بدون آن که رسول خدا پیش نویسی داشته باشد و یا پس از نزول آن به حک و اصلاح آن بپردازند با این همه هیچ گونه تناقض و اختلافی در میان مطالب آن نیست. هرگز کسی ندید که مثلاً پیامبر(ص) یادداشتی داشته باشند و مطابق آن یادداشت آیات را قرائت کنند و یا طوری آیات را بخوانند که بعداً معلوم شود یک کلمه را اشتباه گفته و بخواهند آن را تصحیح کنند، آن هم آیاتی که قبلاً هیچ کس چنین کلماتی در هیچ کتابی نگفته بود و بعداً هم کسی نیامد ادعا کند شبیه آن کلمات در کتاب های رومی ها و یا ایرانی های متمدن آن زمان دیده شده است.
قرآن طوری است که آیه ای مفسّر آیه ای دیگر و مجموعه ی آن شاهد بر مجموع آن است و در عین تنوع - حتی در یک موضوع – وحدت نگاه کاملاً درآن حاکم است. مثلاً در مورد عبادت و یا تقوا هزاران نکته ی متنوع دارد ولی همه با یک بینش و یک جهت و یک نگاه.
خودِ قرآن می فرماید: «اَ فَلا یتَدَبَّرُونَ الْقُرْآنَ وَ لَوْ کانَ مِنْ عِنْدِ غَیرِ اللَّهِ لَوَجَدُوا فیهِ اخْتِلافاً کثیراً»(۴۲) آیا این منکران قرآن در قرآن تدبّر و تفکر نمی کنند تا متوجه شوند اگر از طرف غیرخداوند صادر شده بود، حتماً در آن اختلاف و تضاد می یافتند؟ زیرا: اولاً: فکر انسان دستخوش تحول و تکامل است، و در آخر عمر عموماً اشتباهات اول را ندارد. ثانیاً: افکار انسان در طول زندگی تحت تاثیر حالات متفاوت روحی اش قرار دارد و سخنانش هماهنگ آن حالات، و گاهی متفاوت و بعضاً متضاد خواهد بود. ثالثاً: کسی که کارش بر دروغ باشد در طول عمر حتماً به تناقض و اختلاف می افتد، در حالی که هیچ کدام از موارد بالا در قرآن نیست و یگانگی و وحدت کاملی بر آن حاکم است.
۴- اعجاز قرآن از نظر جاذبه: قرآن در معرفی معنی حیات و آزادشدن از اسارت نفس و خرافات آنچنان سخن می راند که انسان به هیچ وجه آن را از جان خود جدا نمی بیند و به خوبی جذب آن می شود. قرآن انسان را بر عقده های درونی اش پیروز می کند، مرگ را برایش معنی می نماید، او را دعوت به تدبر در آیاتش می کند، می گوید: «اَفَلا یتَدَبَّروُنَ الْقُرانَ اَمْ عَلی قُلُوبٍ اَقْفالُها» آیا تدبّر در قرآن نمی کنند و یا بر قلب هاشان قفل زده شده است که حقایق آن را نمی فهمند؟ به همین جهت عقل انسان در حین تدبّر در قرآن از عمق جان، حقانیت آن را تصدیق می کند و خودِ قرآن شرط تشخیص حقانیت خود را تدبّر در خودش قرار داده است. آیا تا حال دیده شده کسی در قرآن تدبّرِ لازم را کرده باشد و برای او در حقانیت آن ذره ای شک باقی بماند؟ و یا بیشتر کسانی گرفتار شک نسبت به قرآن هستند که از دور و بدون تدبّر در آن نظر می دهند؟
۵ - اعجاز قرآن از نظر اخبار غیبی: مثل آن واقعه هایی که در حین نزول قرآن با فکر بشری درستی و نادرستی آن معلوم نبوده و در قرآن مطرح شده به طوری که بشر پس از سال ها به درستی آن پی برده است مثل: پیش بینی غلبه ی روم بر ایران در شرایطی که در آن زمان چنین غلبه ای به ذهن ها هم خطور نمی کرد.(۴۳) و یا مثل حفریات باستان شناسان، که پس از سال ها داستان حضرت یوسف و طوفان حضرت نوح و قوم سبا را تایید کرد. و یا این که قرآن برای فلک، مدار قائل است، برعکسِ پیشینیان که فلک را جسم مدوری می دانستند که ستارگان در آن میخکوب شده اند ولی بعدها معلوم شد که ستاره ها دارای مدار هستند و در مدار خود در گردش اند.
۶- اعجاز قرآن از نظر وسعت معارف و پهناوری مطلب: از طریق کسی که برتری فوق العاده ای از نظر اطلاعات نسبت به دیگران نداشت و در محیطی آنچنان محدود زندگی می کرد که از نظر عقب ماندگی مثال زدنی است و از آن طرف آن شخص ثلث آخر عمرش تماماً مشغول جنگ با دشمنان دین بود، چنین قرآنی با این وسعتِ علمی و دقت روحی مطرح شود حکایت از آن دارد که از طرف خدای حکیم و علیم بر او نازل شده است.
دکتر واگلیری، استاد دانشگاه ناپل می گوید:
«کتاب آسمانی اسلام نمونه ای از اعجاز است... قرآن کتابی است که نمی توان از آن تقلید کرد... چطور ممکن است این کتابِ اعجاز آمیز کار محمد باشد؟ در صورتی که او یک نفر عرب درس ناخوانده بوده است... ما در این کتاب مخزن ها و ذخایری از دانش می بینیم که مافوق استعداد و ظرفیت با هوش ترین اشخاص و بزرگترین فیلسوفان و قوی ترین رجال سیاست است».(۴۴)

قرائنی که اندیشه را بر صدق گفتار نبی می کشاند

علاوه برمطالب فوق در مورد خود قرآن که دلیل است برمعجزه بودن آن، توجه به شخصیت پیامبر(ص) نیز اندیشه را به حقانیت شخص نبی می کشاند و موارد زیر از این نوع می باشد:
۱- محیط دعوت: اندیشه نمی پذیرد که انسانی درس نخوانده در محیطی چنان عقب افتاده از تمدن و آلوده به پائین ترین خرافات جاهلی، بدون ارتباط با خالقِ علیمِ هستی، چنین معارفی را ارائه دهد.
۲- سابقه ی تاریخی و خصوصیات اخلاقی: ۴۰ سال زندگی کردن در محیطی که کوچک ترین خطای اخلاقی نمایان می شود ولی در عین حال هیچ نقطه ضعفی نداشتن، به طوری که او را «اَمین» لقب دادند و حتی در اتهاماتِ بعد از بعثت، او را «ساحر» و «شاعر» و «مجنون» خواندند، ولی به جهت نوع عملکردش هرگز جامعه اتهام اخلاقی را نسبت به شخصیت او نمی پذیرفت. حالا چگونه اندیشه می پذیرد چنین انسان پاکی یک مرتبه دروغی به این بزرگی بگوید که من پیامبر خدا هستم و ۲۳ سال هم همه ی زندگیش را بر سر این دروغ بگذارد و با آن همه مشکلات یک لحظه هم عقب نشینی نکند؟
۳- محتوای مکتب و دعوت: مکتبی که محور فکری خود را «توحید» قرار داده و آن را چون خونی در رگ جامعه جاری ساخته و مدعی است هیچ کس جز خدا نجات دهنده ی انسان ها نیست و آورنده ی آن مکتب برای خود هیچ ادعایی جز بندگی خدای واحد ندارد و اجازه ی هیچ غلوّی را در مورد خود نمی دهد و مردم را به سوی خدا دعوت می کند و بندگی غیر خدا را بدترین گناه می داند و در جامعه ی طبقاتی آن روز شعار برادری می دهد و محیط کینه و جهل را به محیط برادری و دانش تبدیل می کند، چگونه اندیشه می پذیرد چنین مکتبی آورنده اش یک دروغ پرداز نابغه باشد و بدون ارتباط با غیب مطلق چنین مکتبی را ارائه دهد، یا باید او پیامبر باشد و یا دغلکار، و چنین حرکات و کلماتی هرگز از یک انسان دغلکار صادر نمی شود که برای خود در دینی که آورده هیچ سهمی نخواهد و تماماً خود را نفی کند.
۴- تاثیر دعوت پیامبر در محیط: رسول خدا(ص) در طی ۲۳ سال از قومی متروک که ارزش استعمارشدن توسط دو قدرت ایران و روم را هم نداشت تمدنی شگرف به وجود آورد به طوری که جهانِ آن روز در قبضه ی مستقیم یا غیر مستقیم آن دعوت قرار گرفت، به این دلیل انسان اندیشمند نمی پذیرد بدون تاثیر خالق هستی بر قلب ملت ها چنین تاثیری ممکن باشد، به این معنی که باید همان خالق روح و قلب انسان، آورنده ی اصلی این مکتب باشد که بین محتوای کتاب الهی و قلب انسان ها این چنین هماهنگی حاکم می کند. یکی از دانشمندان هندی می گوید: کشور هندوستان با این همه پندهای حکیمانه که از بزرگان دین هندو به ما داده شده، هنوز دچار شراب خواری و استعمال مسکرات است، اما محمد همین که شراب را حرام کرد پیروان او هرکجا خُم شراب را دیدند شکستند و همه از شراب خواری دست برداشتند.(۴۵)
۵- وسایل نیل به هدف: رسول خدا(ص) از طریق دستورات اخلاقی که در آن دستورات هیچ انسانی بی دلیل تحقیر نشود هدفش را پیش می برد، قرآن می فرماید: «وَلاَ یجْرِمَنَّکمْ شَنَآنُ قَوْمٍ عَلَی اَلاَّ تَعْدِلُواْ اعْدِلُواْ هُوَ اَقْرَبُ لِلتَّقْوَی»(۴۶) کارهای ناشایستِ هیچ قومی، شما را به مقابله ای ناشایست وا ندارد، عدالت پیشه کنید که این به تقوی نزدیک تر است. و لذا پیامبر اسلام هرگز برای اهداف خود از وسایل نامشروع و یا جهل مردم استفاده نکرد، حتی در مرگ فرزندشان که مصادف با خورشیدگرفتگی شد و مردم مدینه آن را به مرگ فرزند پیامبر(ص) مربوط دانستند، حضرت آن را نفی فرمودند. به این دلایل است که انسان اندیشمند نمی پذیرد چنین کسی با این طرز رفتار، یک سیاست باز حرفه ای و یا یک مدعی دروغین و یا یک شهرت طلب باشد زیرا رفتارش تاییدکننده ی این حقیقت است که او مامور و فرستاده ی خداوند است و در افقی ماوراء دنیا زندگی می کند و متذکر حقیقتی است بسیار متعالی.
۶- میزان ایمان پیامبر به هدف: رسول خدا(ص) آنچنان به هدف خود ایمان داشتند که طاقت فرساترین مشکلات، ایشان را از راهشان منصرف نمی کرد، حتی در جنگ اُحد که همه فرار کردند یک تنه ایستادند. حال چگونه اندیشه می پذیرد که ایشان یک مصلح ساده و یا یک شهرت طلب باشد؟ زیرا آنگاه که همه ی تحلیل ها انسان را به این نتیجه می رساند که کار اسلام تمام است و هیچ شاهد عقلی هم دلیل بر وقوع پیروزی نبود باز رسول خدا امیدوارانه مقاومت می کردند. اگر باور و اعتماد به خدا در آن صحنه ها نداشتند هرگز اینچنین پایمردی نمی کردند و خیلی زود مایوس می شدند.
۷- سرعت تاثیر و دوام اثر: به طور طبیعی می توان اقرار کرد که باید این دعوت از جان انسان ها و نوع آفرینش آن ها خبر داشته باشد که این چنین تاثیری عمیق و دراز مدت در روان فرد و اجتماع گذاشته و این نشان می دهد که دعوت اسلام، عامل اتصال تکوین عالم و آدم با تشریع است، و انتخاب انسان ها نه تحمیلی زورمدارانه و نه تبلیغی پرغوغا و بدون محتوی بوده وگرنه وقتی زور می رفت و غوغا فرو می نشست باید اثر آن دعوت خنثی می گردید، به خصوص که چنین دعوتی در جامعه ای پر از کینه نسبت به همدیگر پای گرفت و ادامه یافت و بقیه ی تمدن ها را نیز تحت تاثیر خود قرار داد. آری این نشانه ی آن است که در این دین تکوین با تشریع متصل است، یعنی همان که خالق هستی و خالق قلب انسان ها است، آورنده ی این دین است و انسان ها بر اساس خلقت خود با آن آشنا هستند و آن را از خود می دانند. به همین جهت اگر کسی با اسلام آشنا شد و آن را پذیرفت و بدان عمل کرد و جانش حقیقت آن را چشید، جدایی از آن را مساوی جدایی از وجدان خود می داند. این ها همه نشان می دهد که این دعوت باید از جان انسان ها خبر داشته باشد که این چنین عمیق و پایدار در طول تاریخ مانده است و ادامه می یابد.
۸- ایمان آورندگان: ارزش هر مکتبی به اطرافیان آن مکتب است، همچنان که افراد ناصالح افرادی مثل خود را جذب می کنند. حال آیا اندیشه می پذیرد با توجه به اطرافیان صالح و صادقی چون علی(ع) و سلمان و مقداد و بلال و ابوذر و... که همه الگوهای صداقت و حکمت بودند این مکتب انگیزه های دنیاطلبانه داشته باشد؟ در تاریخ داریم که مغروران قریش خدمت رسول الله(ص) آمدند، آنگاه که سلمان و صهیب و خَباب و ابوذر و عمار و... حاضر بودند. جهت تحقیر آن ها گفتند: اگر بوی عرق این بی سر و پاها را از ما دور کنی ما با تو خواهیم نشست و حرفت را خواهیم پذیرفت، آنچه مانع پذیرش ما شده افرادی هستند که اطرافت را گرفته اند. پس آیه نازل شد: «وَاصْبِرْ نَفْسَک مَعَ الَّذِینَ یدْعُونَ رَبَّهُم بِالْغَدَاهِ وَالْعَشِی یرِیدُونَ وَجْهَهُ وَلَا تَعْدُ عَینَاک عَنْهُمْ»(۴۷) ای پیامبر روزگار خود را با کسانی بگذران که همواره پروردگار خود را می خوانند و از آن ها چشم بر مدار. در حالی که اگر پیامبر(ص) اهل قدرت و معامله ی دنیایی بودند باید این پیشنهاد را می پذیرفتند.

حقیقت وحی

قرآن در معرفی وَحی معانی مختلفی را به کار برده، یک جا می فرماید: «اِنَّهُ لَقَوْلُ رَسُولٍ کرِیمٍ»(۴۸) آن قرآن، قول رسول و فرستاده ای کریم و بزرگوار است که منظور حضرت جبرائیل(ع) می باشد. و جایی دیگر می فرماید: قرآن حقایقی است هشداردهنده در کتیبه های متعالی «فِی صُحُفٍ مُّکرَّمَهٍ»(۴۹) و در جای دیگر می فرماید: «نَزَلَ بِهِ الرُّوحُ الْاَمِینُ، عَلَی قَلْبِک لِتَکونَ مِنَ الْمُنذِرِینَ»(۵۰) نازل کرد آن را روح الامین بر قلب تو تا از بیم رسانان باشی. ملاحظه می فرمایید که در این آیه ی اخیر قرآن حقیقتی است که برقلب پیامبر نازل شده. در جمع بندی می توان گفت: هر کدام از این آیات یک وجه از حقیقت وحی را متذکر می شوند و همه ی آن ها روی هم رفته حقیقت وَحی را معرفی می کنند که در عین آن که سخنی است که رسول خدا(ص) آن را می شنوند، حقیقتی است که بر جان پیامبر نگاشته می شود و قلب رسول خدا(ص) آن را درک می کند و آن حضرت از وحی الهی درکی قلبی دارند.
در یک کلمه می توان گفت: هنگام وحی، حقایق غیبی سراسر وجود پیامبر(ص) را فراگرفته به طوری که آن حضرت حقایق را به صورت علم حضوری، در عین این که می شنیدند، فرشته ی وحی را نیز می دیدند و هم با قلب خویش حقیقت وحی را احساس می کردند.
اقسام وحی: قرآن می فرماید: «ما کانَ لِبَشَرٍ اَنْ یکلِّمَهُ اللهُ اِلاّ وَحْی اَوْ مِنْ وَراءِ حِجابٍ اَوْ یرْسِلَ رَسوُلاً فَیوحِی بِاِذْنِه ما یشاءُ اِنَّهُ عَلی حَکیمٌ»(۵۱) خداوند با بشر سخن نمی گوید مگر از سه طریق. یا با او بدون واسطه سخن می گوید، و یا با واسطه ی پیامبر سخن می گوید که در این حال یا بین او و پیامبرش حجابی است - مثل تکلّم با موسی از طریق درخت- و یا واسطه ای است به نام فرشته ی وَحی - مثل وحی از طریق جبرائیل- در تمام این مراحل خداوند است که اراده کرده با بشریت سخن بگوید.
بعضی ها گفته اند نمی شود خدایی که عین معنویت و تجرد است، سخن بگوید، پس سخن ها و الفاظ مربوط به خودِ پیامبر(ص) است، در حالی که موضوعِ سخن گفتن خدا در جان رسول الله(ص) از موضوعات بسیار دقیقی است که باید آن را در انسان شناسی دنبال کرد. در آن جا روشن می شود که چگونه نفس انسان آمادگی آن را دارد تا خداوند بدون آن که لفظی را اداء نماید، در نفس انسان صوت ایجاد کند و انسان در درون خود، آن صوت را بشنود، بدون آن که نیاز باشد تا کسی از بیرون سخن بگوید، همچنان که انسان ها بعضاً در خواب صوتی را می شنوند. البته در مورد پیامبر(ص) موضوع بسیار گسترده تر است، زیرا که قلب مبارک رسول خدا(ص) محل تلقّی و فهم آن معانی است، و خیال آن حضرت نیز محل رویت حضرت جبرائیل(ع) است، و قوه ی شنوایی آن حضرت نیز الفاظی آسمانی که ظرفیت آن معانی آسمانی را دارد، می شنود.
با توجه به نکته ی فوق است که متفکران اسلامی بنا به صراحت قرآن معتقدند الفاظ قرآن نیز از طرف خداوند و توسط جبرائیل در جان رسول خدا(ص) ایجاد شده است و پیامبرخدا با جان خود آن ها را شنیده و همان را ارائه فرموده اند، و حتی چون نگران بودند نکند آن الفاظِ دقیق فراموششان شود آیات را تکرار می کردند، و لذا آیه آمد ای پیامبر! آیات را طوری بر تو می خوانیم که هرگز فراموش نکنی، «سَنُقْرِئُکَ فَلا تَنْسی»(۵۲) دغدغه ی رسول خدا(ص) این بود که نکند صورت و هندسه ی الفاظ فراموششان شود، در حالی که برای حفظ معانی چنین دغدغه ای در این حد لازم نیست که دائماً آیات را تکرارکنند. خداوند به رسول خود - که قبل از تمام شدن وحی، آیات را تکرار می کردتا فراموش اش نشود- می فرماید: «فَتَعَالَی اللَّهُ الْمَلِک الْحَقُّ وَلَا تَعْجَلْ بِالْقُرْآنِ مِن قَبْلِ اَن یقْضَی اِلَیک وَحْیهُ وَقُل رَّبِّ زِدْنِی عِلْمًا»(۵۳) پس بلند مرتبه است خدا، فرمانروای بر حق و در [خواندن] قرآن پیش از آن که وحی آن بر تو پایان یابد شتاب مکن و بگو پروردگارا بر دانشم بیفزای.
هدف ما از طرح مباحثی که گذشت تنها این بود که روشن شود اولاً: خداوند به اقتضای ربوبیت اش برای انسان هایی که باید با اختیار خود کمالات لازم را به دست آورند، پیامبر می فرستد. ثانیاً: در حال حاضر آن پیامبری که باید به او ایمان آورد همان کسی است که قرآن را آورده ولی ما تا مدتی با قرآن مانوس نشویم و در معانی آن تدبّر ننماییم به آن یقین قلبی که نیاز داریم که قرآن را نازل شده از طرف خدا بدانیم نمی رسیم. به عنوان نمونه دکتر مادریس به دستور وزارت خارجه و وزارت فرهنگ فرانسه ۶۳ سوره از قرآن را در مدت نُه سال با رنج و زحمت متوالی به فرانسه ترجمه کرده است که در سال ۱۹۲۶ منتشر شده، وی در مقدمه ی کتابش می نویسد: «اما سبک قرآن بی گمان کلام خداوند است، زیرا این سبک مشتمل بر کُنه وجودی است که از آن صادر شده، محال است که جز سبک و روش خداوندی باشد... از کارهای بیهوده و کوشش های بی نتیجه است که انسان در صدد باشد تاثیر فوق العاده ی این نثر بی مانند را به زبان دیگر ادا کند».(۵۴)
آری با تدبّر در قرآن می توان به حقانیت آن پی برد و در ضمن از معارف بلند و ژرف آن جهت سعادت دنیا و آخرت خود بهره مند شد.

امام معصوم ملاک حق و باطل امور

از آن جایی که نظر امام متن واقع و نفس الامر است، می توان میزان عمل صالح را از غیر صالح همان امضاء و عدم امضاء امام دانست، از طرفی حیاتِ دل، با علم و معرفتِ حضوری به خدا پدید می آید و همان نهرهای علم و معرفتی که در دنیا در قلوب مومنین جاری می گردد در بهشت به صورت نهرهای زلال و غیر متغیر ظاهر خواهد شد. آن نهرها متعفن نخواهد شد چون در دنیا به وَهمیات و عادات باطل آلوده نبوده است. این نهرها اختصاص به افرادی دارد که در راه خدا به مقام قلب رسیده و از علوم حقّ الهی بدون دخالت نفس امّاره بهره مند شده اند و به این مقام نمی توان رسید مگر با اتصال به انسان های معصوم که در علم و عمل هیچ نقصی ندارند و جانشان متصل به حقیقت قرآن است.
این که در مورد امامان می فرماید:««وَ اَوْحَینا اِلَیهِمْ فِعْلَ الْخَیرات» به آن ها فعل خیر را وَحی کردیم، مثل این است که می فرماید: «وَ اَوْحی رَبُّک اِلَی النَّحْلِ اَنِ اتَّخِذی مِنَ الْجِبالِ بیوتاً» و وحی کرد پروردگار تو به زنبور عسل که از کوه ها برای خود خانه ای انتخاب کند. فعل زنبور، وحی الهی است. به همین شکل ملکوت ائمه(ع) در دست خداوند است و اعمال آن ها بدون دخالت هیچ فکر نفسانی از آن ها سرمی زند، اراده ی آن ها اراده ی خدا و فعل آن ها از ضمیر پاک آن ها سر می زند. یعنی فعل خدا در آینه ی وجود آن ها جاری می شود، پس نفسِ فعل آن ها، وحی خداست مثل این که در حدیث قدسی می فرماید: «لَا یزَالُ عَبْدِی یتَقَرَّبُ اِلَی بِالنَّوَافِلِ مُخْلِصاً لِی حَتَّی اُحِبَّهُ فَاِذَا اَحْبَبْتُهُ کنْتُ سَمْعَهُ الَّذِی یسْمَعُ بِهِ وَ بَصَرَهُ الَّذِی یبْصِرُ بِهِ وَ یدَهُ الَّتِی یبْطِشُ بِهَا»(۱۶۱) بنده ی من از طریق نوافل خالصاً همواره به من نزدیک می شود تا آن جایی که محبوب من می گردد و چون او را دوست داشتم، من گوش او می شوم که با آن بشنود و چشم او می شوم تا به آن ببیند و دست او می شوم که با آن بگیرد. یا مثل این که خداوند در قرآن به پیامبر(ص) می فرماید: «ما رَمَیتَ اِذْ رَمَیتَ وَلکنَّ اللهُ رَمی»(۱۶۲) تو نیستی که نیزه پرتاب می کنی، بلکه خدا است که چنین می کند. در این آیه تمام وجود پیامبر خدا(ص) در احاطه ی حضرت حق قرار می گیرد.
امام از مراتب نفس عبور کرده و به توحید حقیقی رسیده و چنین کسی قابلیت امامت را به اذن خدا دارد و قلبش ظرف اراده ی خداوند شده است. در همین رابطه از حضرت صاحب الامر(عج) داریم که فرمودند: «قُلُوبُنَا اَوْعِیهٌ لِمَشِیهِ اللَّهِ فَاِذَا شَاءَ اللَّهُ تَعَالَی شِئْنَا»(۱۶۳) قلوب ما ظرف خواست و اراده ی خداوند است، آن گاه که خداوند تعالی چیزی را اراده کند ما همان را می خواهیم و اراده می کنیم.

شاهد بر اعمال

از نمونه های ولایت تکوینی ائمه(ع) احاطه ی آن ها بر ضمائر و اسرار قلبی انسان ها است. امامان با احاطه ای که بر قلوب افراد دارند با تصرف در دل آن ها، هرکس را به سوی آن کمالی که استعدادش را دارد سوق می دهند و اگر از اسرار قلبی انسان آگاه نبوده و شاهد برحقیقتِ اعمال آدمیان نباشند، هدایت به امر واقع نمی شود. البته معلوم است که این نوع آگاهی به اسرار انسان ها آن نوع علم و آگاهی نیست که زمان و مکان و دوری و نزدیکی و مرگ و حیاتِ امام در آن نقشی داشته باشد و این عوامل مانع تصرف آن ها جهت هدایت انسان ها گردد، بلکه هر کس باید تلاش کند و روی دل را خود از طریق ارادت حقیقی، به سوی امامان معصوم بیندازد و با توسل و زیارت، از مقام منیع آن ها درخواست مدد کند، تا بشود آنچه باید بشود.
از آن جایی که امامان واسطه ی فیض الهی هستند، بدون اتصال به انسان های کامل و ارادت به آن ها به کمال انسانی خود دست نمی یابیم، تنها انسان کامل است که انسانیت هرکس را می پروراند، همچنان که غذای طبیعی، جسمانیت انسان را رشد می دهد. هر کس باید بُعد انسانی خود را به انسان کامل متصل نماید تا از انسانیت او بهره مند شود. در همین رابطه در حین اذن دخول به حرم شریف آن بزرگواران، به حضرت حق اظهار می داریم: «وَاِنّی اَعْلَمُ اَنَّ رَسُولَک وَ خُلَفائَک(ع) اَحْیاءٌ عِنْدَک یرْزَقُون وَ یرَوْنَ مَقامِی وَ یسْمَعُونَ کلامِی وَ یرُدوُنَ سَلامِی»(۱۶۴) من می دانم خلفای تو، در نزد تو زنده اند و از حقایق غیبی رزق می گیرند و مقام و موقعیت مرا می بینند و کلامم را می شنوند و سلامم را پاسخ می دهند.
خداوند در رابطه با توجه باطنی امامان بر جان انسان ها می فرماید: «وَ کذالِک جَعَلْناکمْ اُمَّهً وَسَطاً لِتَکونُوا شُهَداءَ عَلَی النّاسِ وَ یکونَ الرَّسُولُ عَلَیکمْ شَهیداً»(۱۶۵) و این چنین شما را امت وسط قرار دادیم تا گواه برمردم باشید، همچنان که رسول خدا گواه برشماست.
با دقت در آیه ی فوق متوجه می شویم مخاطب آیه باید انسان های معتدلی باشند که از هر افراط و تفریطی به دوراند، زیرا می فرماید: شما را «امت وسط» قرار دادیم تا با این خصوصیات مراقب و ناظر بر مردم باشید و رسول خدا(ص) هم ناظر بر شماست. معلوم است که این نظارت باید نظارت باطنی باشد که از شئون ولایت تکوینی است و مخاطب این آیه جز ائمه ی معصومین(ع) نمی تواند کس دیگری باشد، زیرا شاهد بر باطن انسان ها بودن مقام مردم معمولی و حتی مقام انسان های متقی هم نیست، شاهد بر باطن، مقام امامانی است که در بین مردم بوده و شاهد بر اعمال باطنی مردم اند و روایات هم همین را تصدیق می کند.(۱۶۶)علاوه بر آن وقتی می فرماید آن ها امت وسط هستند حکایت از آن دارد که آن ها از هر گونه افراط و تفریطی مبرا می باشند و حقیقتاً جز انسان های معصوم کسان دیگری نمی توانند در چنین مقامی قرار داشته باشند.

علم به حقایق اشیاء

عنایت داشته باشید که رویت اشیاء سه گونه است: یکی رویت حسی و دیگر رویت عقلی و سوم رویت قلبی و ملکوتی.
الف- رویت حسی: عبارت است از دیدن اشیاء به عنوان موجوداتی مستقل و جدا از همدیگراز طریق چشم.
ب- رویت عقلی: عبارت است از علمِ عقل به مفاهیمی که از واقعیات اشیاء انتزاع می شود، مثل این که عقل می فهمد اشیاء عین ربط به خالق اند و هیچ استقلالی ندارند، منتها این نوع رویت به صورت درک مفهومی است و انسان از طریق عقل، مفاهیمی را از واقعیات انتزاع می کند مثل مفهوم انسان یا مفهوم درخت.
ج- رویت ملکوت اشیاء: عبارت است از رویت قلبی حقیقت اشیاء و دیدن باطن آن ها و کشف جنبه ی انتساب آن ها به خداوند. همچنان که قرآن می فرماید: «فَسُبْحانَ الَّذی بِیدِهِ مَلَکوتُ کلِّ شَیئی وَ اِلَیهِ تُرْجَعُون»(۱۶۷) منزه است خدایی که به دست اوست ملکوت هرچیز و همه چیز به سوی او باز می گردد. قرآن از یک طرف می فرماید: ملکوت هر شیئی در قبضه ی حق است و از طرف دیگر می فرماید چرا اشیاء را از جنبه ی ملکوتی شان نمی نگرند؟ می فرماید: «اَوَلَمْ ینْظُروُا فِی مَلَکوتِ السَّمواتِ وَ الْاَرْضِ وَ ما خَلَقَ اللهُ مِنْ شَیئی»(۱۶۸) چرا در ملکوت آسمان ها و زمین و هرچه خدا آفریده نمی نگرند؟ تا از طریق این شهود، عطش حقیقت جویی دل، با روبه روشدن با حقیقت اشیاء سیراب شود. در همین رابطه رسول الله(ص) از خداوند طلب رویت حقیقت اشیاء و جنبه ی ملکوتی آن ها را می کنند، آن جا که دعا می کنند: «رَبِّ اَرِنا الْاَشْیاءَ کما هِی»(۱۶۹) خدایا: اشیاء را آن طور که هستند به ما نشان بده، و خداوند به حضرت ابراهیم(ع) همین جنبه ی ملکوتی اشیاء را نمایاند و در نتیجه او اهل یقین شد. قرآن می فرماید: «وَکذَلِک نُرِی اِبْرَاهِیمَ مَلَکوتَ السَّمَاوَاتِ وَالاَرْضِ وَلِیکونَ مِنَ الْمُوقِنِینَ»(۱۷۰) بدین سان ملکوت آسمان و زمین را به ابراهیم نشان دادیم تا این که اهل یقین گردد. زیرا یقینِ حقیقی با رویت حقیقت عالم حاصل می شود و این رویت با تفکر به دست نمی آید، بلکه دریچه هایی است از غیب برقلب انسان های وارسته که از وسوسه های شیطان رهیده اند و مقام امام، همین مقام یقین است، چنانچه قرآن در این رابطه می فرماید: «وَجَعَلْنا مِنْهُمْ اَئِمَّهً یهْدوُنَ بِاَمْرِنا لَمّا صَبَرُوا وَ کانُوا بِایاتِنا یوقِنُون»(۱۷۱) و از آن ها امامانی قرار دادیم که به امر ما هدایت می کنند، به علت آن که آن ها صبر کردند و به آیات ما یقین داشتند. و ائمه ی اطهار(ع) مصداق کامل امام هستند. چون همچنان که قبلاً عرض شد هم فرزند ابراهیم(ع)اند، هم معصوم اند و آیه ی اخیر هم می فرماید: آن امامان که فرزندان حضرت ابراهیم(ع) هستند، مقامشان مقام یقین به آیات الهی است که همان مقام رویت ملکوتی و شهود قلبی اشیاء است.
امام صادق(ع) در رابطه با رویت ملکوتی حضرت ابراهیم(ع) فرمودند: «برای ابراهیم پرده از آسمان ها و زمین برداشته شد، به طوری که ابراهیم می دید آنچه در آن ها بود و عرش را و هرکس بر عرش بود را دید. راوی می گوید: پرسیدم آیا برای محمد(ص) نیز چنین شد؟ فرمود: آری و صاحب شما نیز می بیند.(۱۷۲)
نتیجه این که مشاهده ی ملکوت و ارتباط و اتصال وجودی امام به عالم هستی و احاطه ی علمی وی به جمیع اشیاء و موجودات از ابعاد علوم باطنی امام است.

حدود علم غیب امام

علم غیب امام به میزانی است که خدا بخواهد. راوی می گوید از امام صادق(ع) پرسیدم: آیا امام غیب می داند؟ «قَالَ: لَا وَ لَکنْ اِذْ اَرَادَ اَنْ یعْلَمَ الشَّی ءَ اَعْلَمَهُ اللَّهُ ذَلِک »(۱۷۳) حضرت فرمود: نه، ولی هرگاه بخواهد چیزی را بداند خدا آن را به او بیاموزد.
با توجه به روایت فوق آنچنان نیست که علم غیبی امام ذاتی باشد و امام بدون اذن الهی همواره از آن علم برخوردار باشد، بلکه هرچه حکمت خدا اقضاء کند که امام بداند می داند. امام هم به عنوان انسانی که تنها به بندگی خدا راضی است، خواست خدا را می پسندد. البته آنچه در هدایت مردم لازم است که امامان بدانند، خداوند به ایشان می دهد به همین جهت می فرمایند: «بَلْ قُلُوبُنَا اَوْعِیهٌ لِمَشِیهِ اللَّه »(۱۷۴) دل های ما ظروف مشیت و خواست الهی است و آنچه خدا می خواهد ما می خواهیم.
نکته ی دیگر در مورد علم امام آن است که گاهی امام بنا به مصلحتی در موضوعی اصلاً نظر به عوالم غیبی نمی کنند و اظهار بی اطلاعی می نمایند و سعی می نمایند از طریق عادی اقدام به تحقیق نمایند، پس اگر سوال شود: اگر پیامبر و امامان(ع) علم غیب داشتند، چرا رفتارشان آنچنان عادی است که گویا هیچ اطلاعی از غیب ندارند، آیا اگر واقعاً علم غیب داشتند نباید خودشان را در معرض هلاکت قرار نمی دادند؟ در جواب باید گفت: قرار نیست امامان از علم غیبی که خداوند در اختیار آن ها گذارده تا بشریت را هدایت کنند، در زندگی عادی و به نفع شخصی خود استفاده کنند و نظام زندگی خود را از مجاری عادی خارج کنند. به همین جهت با این که منافقین را می شناختند با آن ها با حفظ ظاهر برخورد می کردند و یا در قضاوت هرگز از علم غیب استفاده نمی کردند. از طرفی علم غیب، مسیر حوادث را تغییر نمی دهد بلکه علم به مسیر حوادث است از طریقی که واقع می شود. یعنی امام علم دارد که فلان حادثه با چه عللی حادث می شود، در واقع علم غیب، علم به سلسله ی زنجیره ای علل است که اراده ی خود فرد یکی از اجزاء این سلسله است و علم به سلسله و زنجیره ی علل مسیر سلسله و زنجیره را تغییر نمی دهد، امام پی می برند که فلان حادثه به طور حتم در فلان زمان واقع می شود. علم به غیب، علم است به آنچه پیش خواهد آمد و این علم، مسیر حوادث را تغییر نمی دهد و تکلیفی هم نمی آورد تا امام برای تغییر آن واقعه تلاش کنند زیرا آن علم، علم به نظام تکوینی و غیبی عالَم است، می بینند که این فرد به خاطر اعمالش طبق نظام تکوین سرنوشتش چنین می شود. زیرا علم امام، علم است به آنچه در لوح محفوظ هست و حتمی الوقوع می باشد و لذا آنچه حتمی الوقوع است تکلیف به آن تعلق نمی گیرد. امری را انسان در موردش تلاش می کند که امکان شدن و نشدن دارد، پس علم امام ربطی به تکالیف خاصه ی او ندارد. و چون امام به مقام رضا به قضای الهی رسیده، دوست دارد آنچه را خدا اراده کرده است واقع شود. لذا چون در قضای الهی رانده شده که مثلاً حضرت علی(ع) به دست ابن ملجم شهید شود، امام جز این مطلب را طلب نمی کند، و این غیر از آن است که انسان در شرایط عادی باید خود را از مهلکه برهاند، چون این مهلکه ها را در نظام عالمِ تکلیف، برای او ایجاد می کنند و او هم باید با اراده و اختیار خود در رفع آن ها تلاش کند.(۱۷۵) برعکسِ آن حقایق غیبی که خداوند برای امام از طریق علم غیب می نمایاند و خبر از نظام حتمی و قضای رانده شده به او می دهد تا در هدایت مردم به آن حقایق آگاهی کامل داشته باشد و هدایتش همه جانبه باشد، نه این که این علوم غیبی برای او تکلیف و موضع گیری شخصی در برداشته باشد.(۱۷۶)

سوال: حدّ علم امام در علوم معمولی چقدر است و امام چقدر از این نوع علوم معمولی را باید دانا باشد؟

جواب: نصاب علم امام، کلیه ی علوم و معارف و احکامِ شریعت و مطالبی است که برای زمامداری و هدایت مردم لازم است و اصولاً مقام امام اقتضاء دارد که هرگاه مصلحتی در میان بود، هرچیزی را بخواهد برایش روشن شود.
از نمونه ی اعمالی که نشان می دهد پیامبر و ائمه(ع) مامور به حکم به ظاهر بودند این که علامه ی عسگری می فرماید: ابن ملجم از اسکندریه با گروهی جهت تبریک و بیعت، خدمت امیرالمومنین(ع) رسیدند. حضرت به ابن ملجم نگاه کردند و چون بیرون رفت فرمودند: «اُریدُ حَیاتَهُ وَ یریدُ قَتْلی»(۱۷۷) من می خواهم او زنده بماند و او می خواهد مرا به قتل برساند. عده ای گفتند پس او را بکش. فرمودند: «اِذاً قَتَلْتُ غَیرَ قاتِلی» در این صورت غیر قاتل خود را کشته ام. (۱۷۸) ملاحظه می کنید علم غیبی امام موجب تکلیف خاص برای حضرت نشد تا اراده کنند ابن ملجم را به قتل برسانند.

موضع گیری سیاسی در برابر قدرت های حاکم

از آن جایی که باید حکم خدا در بین جوامع بشری جاری باشد و انسان ها از ولایت الهی در نظام اجتماعی خود بهره مند گردند امامان موظف بودند از طریق حاکمیت و ولایت خود، حکم خدا را هر اندازه که می توانند در جامعه جاری کنند و بر این اساس همواره در هر فرصتی سعی داشتند متذکر ولایت خود بر جامعه باشند و بقیه ی حکام را غاصب حاکمیت بر انسان ها می دانند و تمام موضع گیری های آن ها در راستای تحقق ولایت الهی از طریق حاکمیت امامانی است که معصوم از هر خطا و آگاه به احکام الهی هستند(۱۷۹)که نمونه هایی از آن را برمی شماریم.
۱- از آن جایی که امامان(ع) جامعه را با افکار صحیحی که شامل مرور زمان نمی شود، اداره می کنند نمی شود از وظیفه ی خود دست بردارند، چه آن موقعی که مثل امام علی(ع) در حاکمیت بودند و چه در مواقعی که در محدودیت قرار داشتند، تا حدی که موضع گیری آن ها همواره مبدا نهضت های متعددی می شد. البته بیشتر سعی و کوشش ائمه(ع) آن بود که مردم به رشدی برسند که بتوانند جایگاه حاکمیت امام را درک کنند و لذا در هر شرایطی حاضر به قبول حکومت نبودند.
۲- شیوه ی افشاگری ائمه(ع)، همواره با فرهنگ هدایتگرانه و روحیه ی عارفانه عجین بوده، به عنوان نمونه: امام علی(ع) با ۲۵ سال سکوت، حرف های ناگفتنی ولی شنیدنی زدند. امام حسن(ع) با ترک مخاصمه، سیاست حیله گرانه ی معاویه را روشن نمودند. امام حسین(ع) در فضای پلید سیاسی بنی امیه با زبان خون که تنها سخنِ ممکن در آن زمان بود، پیام دادند. امام سجاد(ع) با بازگوکردن دردهای اجتماعی و انسانی در دعا و تعمیقِ آگاهی های معرفتی، تربیتی، سیاسی تا بطنِ معنویت، پیام ابدی خود را به گوش جان ها رساندند. امام باقر(ع) و امام صادق(ع) با تدوین فرهنگ کلاسیک دینی، با تحجر و جهلِ تهدیدکننده، مقابله کردند. امام کاظم(ع) با هدایت گری های عمیق و مبارزه ی سیاسی و تحمل زندان های طولانی پیام امامت را به گوش شیعیان رساندند، به طوری که دولت عباسی برای حفظ چهره ی خود مجبور شد حضرت رضا(ع) را به عنوان ولیعهد خود انتخاب کند. امام رضا(ع) با تقویت پایگاه مردمی ضد خلیفه و استفاده از سیاست نرمشِ خلیفه، رسالت خود را به انجام رساندند، تا مردم بفهمند به چه کسانی باید رجوع کنند. امام جواد(ع) با ارتباط استتارشده با کانون های آگاهی، در عین انزوا، راه امامت را طی کردند و برای شیعیان یک تشکل منسجم ایجاد نمودند تا مردم بفهمند در هیچ شرایطی نمی توان از دینداری صحیح دست برداشت. امام هادی(ع) با حیاتی ساکت و معنوی خلیفه را به فریاد آورده و به نحو اَحسن سرمایه های الهی شیعه را در حیات خود نمایان کردند. بارها متوکل می گفت: «وَیحَکمْ قَدْ اَعْیانِی اَمْرُ ابْنِ الرِّضَا»(۱۸۰) وای بر شما! کار ابن الرضا مرا از پا انداخته. امام عسکری(ع) با مقاومت در مقابل محدودیت خلیفه، یاسِ دینداری و مبارزاتی را از بین بردند و خلیفه را منفعل خود نمودند.(۱۸۱)
۳- تفاوت های ظاهری در سیره ی ائمه(ع)
تفاوت سیره ی ائمه(ع) را می توان به صورت زیر بر شمرد:
الف- به جهت تفاوت شیوه ی جابران زمان مثل تفاوت شیوه ی معاویه و یزید یا هارون الرشید و منصور، شیوه ی برخورد ائمه(ع) با حاکمان ستمکار متفاوت بود.
ب- به جهت شرایط فکری متفاوت افراد جامعه در ادوار تاریخی.
ج- امامان هرکدام مامور نمایش نوعی خاص از عبودیت بودند تا هرانسانی و هرجامعه ای بتواند در شرایط خاص خود، روش خود را با آن ها تطبیق دهد و در زمان غیبت خلا غیبت را جبران کنند.
د- هرکدام از ائمه(ع) دارای نقش و ابتلای خاصی بودند که خداوند برای آن ها تعیین کرده و به عهده ی آن ها گذارده بود و به همین جهت روش آن ها متفاوت بوده است.

مسئولیت های متقابل امام و امت

از نکات مهمی که در نظام سیاسی اسلام مورد توجه است وظیفه ی متقابلی است که امام و امت نسبت به یکدیگر دارند به این معنا که امام وظیفه ای نسبت به امت دارد که خداوند به عهده ی او گذارده و نمی تواند از آن وظایف شانه خالی کند و امت نیز وظایفی نسبت به امام دارند که موظف اند آن وظایف را به عهده گیرند که در ادامه به هر کدام از آن وظایف می پردازیم.
۱- وظیفه ی امام نسبت به امت
الف: وظیفه ی امام پذیرفتن حکومت است برای ایفاء نقش حاکمیتِ عدالت و بی تفاوت نبودن در مقابل سیری ظالم و گرسنگی مظلوم.(۱۸۲) حضرت علی(ع) وقتی با اصرار مسلمانان خلافت را بعد از عثمان قبول کردند، فرمودند: «اَمَا وَ الَّذِی فَلَقَ الْحَبَّهَ وَ بَرَاَ النَّسَمَهَ لَوْ لَا حُضُورُ الْحَاضِرِ وَ قِیامُ الْحُجَّهِ بِوُجُودِ النَّاصِرِ وَ مَا اَخَذَ اللَّهُ عَلَی الْعُلَمَاءِ اَلَّا یقَارُّوا عَلَی کظَّهِ ظَالِمٍ وَ لَا سَغَبِ مَظْلُومٍ لَاَلْقَیتُ حَبْلَهَا عَلَی غَارِبِهَا»(۱۸۳) سوگند به خدایی که دانه را شکافت و جان را آفرید، اگر حضور فراوان بیعت کنندگان نبود و یاران حجّت را بر من تمام نمی کردند و اگر خداوند از علماء عهد و پیمان نگرفته بود که در برابر شکم بارگیِ ستمگران و گرسنگی مظلومان، سکوت نکنند، مهار شتر خلافت را بر کوهان آن انداخته، رهایش می ساختم.
ب: پیاده کردن دین خدا در اجتماع از طریق پذیرفتن مسئولیت، یعنی اقامه ی حق و دفع ظلم.
ج: امام علی(ع) در ذی الحجّه ی سال ۲۳ هجری پس از قتل عمر، در روز شورا که عثمان را انتخاب کردند، فرمودند: «لَقَدْ عَلِمْتُمْ اَنِّی اَحَقُّ النَّاسِ بِهَا مِنْ غَیرِی وَ وَ اللَّهِ لَاُسْلِمَنَّ مَا سَلِمَتْ اُمُورُ الْمُسْلِمِینَ وَ لَمْ یکنْ فِیهَا جَوْرٌ اِلَّا عَلَی خَاصَّهً الْتِمَاساً لِاَجْرِ ذَلِک وَ فَضْلِهِ وَ زُهْداً فِیمَا تَنَافَسْتُمُوهُ مِنْ زُخْرُفِهِ وَ زِبْرِجِه »(۱۸۴) می دانید که من سزاوارتر از دیگران به خلافت هستم. سوگند به خدا! به آنچه انجام داده اید گردن می نهم، تا هنگامی که اوضاع مسلمین رو براه باشد، و از هم نپاشد و جز من به دیگری ستم نشود، و پاداش این گذشت و سکوت و فضیلت را از خدا انتظار دارم و از آن همه زر و زیوری که به دنبال آن حرکت می کنید، پرهیز می کنم. حضرت می فرمایند: مادام که امور مسلمین به سلامت بگذرد، من نیز حاضرم خلافت را رها کنم. پس هدف اصلی امام، حاکمیت حکم خدا در تمام ابعاد سیاسی، اقتصادی و فردی بشر است.
د: زمامداری برمردم از نظرامام یک امانت است و هرگز پیروزی خود را با اِعمال ظلم نمی طلبند و از سیره ی مساوات عدول نمی کنند. علی(ع) در خطبه ی ۱۲۶ می فرمایند: «اَ تَاْمُرُونِّی اَنْ اَطْلُبَ النَّصْرَ بِالْجَوْرِ» آیا مرا فرمان می دهید تا پیروزی را به قیمت ظلم بر دیگران طلب کنم؟
ه: امام حکومت را به دست می گیرد تا سرنوشت امت به دست ابلهان نیفتد و آن ها مال خدا را دست به دست بگردانند و بندگان خدا را برده کنند و با شایستگان بجنگند و گنهکاران را جزء حزب خویش قرار دهند. می فرمایند: «وَ لَکنَّنِی آسَی اَنْ یلِی هَذِهِ الْاُمَّهَ اَمْرَ هَذِهِ الْاُمَّهِ سُفَهَاوُهَا وَ فُجَّارُهَا فَیتَّخِذُوا مَالَ اللَّهِ دُوَلًا وَ عِبَادَهُ خَوَلًا وَ الصَّالِحِینَ حَرْباً وَ الْفَاسِقِینَ حِزْبا»(۱۸۵) ولکن از این اندوهناکم که بی خردان، و تبهکارانِ این امّت، حکومت را به دست آورند، آن گاه مال خدا را دست به دست بگردانند، و بندگان او را به بردگی کشند، با نیکوکاران بجنگند و با فاسقان همراه باشند.
و: امام طوری حکومت را در دست دارد که از همه ی مردم در دستوری که می دهد تسلیم تر است، چون او حکم خدا را می شناسد و در صدد اجرای آن است. امام علی(ع) در این رابطه می فرمایند: «اَیهَا النَّاسُ اِنِّی وَ اللَّهِ مَا اَحُثُّکمْ عَلَی طَاعَهٍ اِلَّا وَ اَسْبِقُکمْ اِلَیهَا وَ لَا اَنهاکمْ عَنْ مَعْصِیهٍ اِلَّا وَ اَتَنَاهَی قَبْلَکمْ عَنها»(۱۸۶) ای مردم! سوگند به خدا من شما را به هیچ طاعتی وادار نمی کنم مگر آن که پیش از آن خود، عمل کرده ام، و از معصیتی شما را باز نمی دارم جز آن که پیش از آن، ترک گفته ام.
ز: امام(ع) نمایش یک زندگی صحیح است، حال چه در حاکمیت جامعه و چه در زندگی معمولی. امام علی(ع) در نامه ای که به عثمان بن حُنیف انصاری می نویسند، می فرمایند: «اَ اَقْنَعُ مِنْ نَفْسِی بِاَنْ یقَالَ هَذَا اَمیر الْمُوْمِنِینَ وَ لَااُشَارِکهُمْ فِی مَکارِهِ الدَّهْرِ اَوْ اَکونَ اُسْوَهً لَهُمْ فِی جُشُوبَهِ الْعَیش »(۱۸۷) آیا خود را به این قانع کنم که بگویند این امیرالمومنین است، ولی با مردم در سختی ها و رنج های زمان سهیم نباشم؟ یا باید برای آن ها نمونه ای در زندگی سخت و ناگوار و پر مرارت باشم؟
ح: ایجاد یک زندگی و حکومتی که مردم نسبت به آن در اعتماد باشند، چون حق مردم است که از حکومت خود مطمئن باشند. به همین جهت حاکمان در نظام اسلامی وظیفه دارند زندگی خود را با حفظ شرایطی که مسئولیت آن ها به عهده شان می گذارد، با مردم ضعیف هماهنگ کنند. علی(ع) می فرمایند: «اِنَّ اللَّهَ تَعَالَی فَرَضَ عَلَی اَئِمَّهِ الْعَدْلِ اَنْ یقَدِّرُوا اَنْفُسَهُمْ بِضَعَفَهِ النَّاسِ کیلَا یتَبَیغَ بِالْفَقِیرِ فَقْرُه »(۱۸۸) خداوند بر پیشوایان حق واجب کرده که خود را با مردمِ ناتوان همسو کنند، تا فقر و نداری، تنگدست را به هیجان نیاورد، و به طغیان نکشاند.
ط: حضرت علی(ع) مسئولیت امام مسلمین را به عنوان حقوق امت معرفی می کنند و می فرمایند: «اَیهَا النَّاسُ اِنَّ لِی عَلَیکمْ حَقّاً وَ لَکمْ عَلَی حَقٌّ فَاَمَّا حَقُّکمْ عَلَی فَالنَّصِیحَهُ لَکمْ وَ تَوْفِیرُ فَیئِکمْ عَلَیکمْ وَ تَعْلِیمُکمْ کیلَا تَجْهَلُوا وَ تَاْدِیبُکمْ کیمَا تَعْلَمُوا وَ اَمَّا حَقِّی عَلَیکمْ فَالْوَفَاءُ بِالْبَیعَهِ وَ النَّصِیحَهُ فِی الْمَشْهَدِ وَ الْمَغِیبِ وَ الْاِجَابَهُ حِینَ اَدْعُوکمْ وَ الطَّاعَهُ حِینَ آمُرُکم »(۱۸۹) ای مردم، مرا بر شما و شما را بر من حقّی واجب شده است، حق شما بر من، آن که از خیرخواهی شما دریغ نورزم و بیت المال را میان شما عادلانه تقسیم کنم، و شما را آموزش دهم تا نادان نباشید، و شما را تربیت کنم تا راه و رسم زندگی را بدانید. و اما حق من بر شما این است که به بیعت با من وفادار باشید، و در آشکار و نهان برایم خیرخواهی کنید، هرگاه شما را فرا خواندم اجابت نمایید و هرگاه فرمان دادم اطاعت کنید.
۲- وظیفه ی امت نسبت به امام:
با توجه به این که حاکمیت الهی از طریق امام معصوم یا فرهنگی که ائمه(ع) آن را پایه گذاری کردند، بزرگ ترین نعمت الهی است، حفظ آن نعمت با اطاعتِ خالصانه ممکن است و حضرت علی(ع) وظایف عمده ی امت را چنین برمی شمارند: «اَمَّا حَقِّی عَلَیکمْ فَالْوَفَاءُ بِالْبَیعَهِ وَ النَّصِیحَهُ فِی الْمَشْهَدِ وَ الْمَغِیبِ وَ الْاِجَابَهُ حِینَ اَدْعُوکمْ وَ الطَّاعَهُ حِینَ آمُرُکم »(۱۹۰) اما حق من بر شما این است که به بیعت با من وفادار باشید و در آشکار و نهان برایم خیرخواهی کنید، هرگاه شما را فرا خواندم اجابت نمایید و هرگاه فرمان دادم اطاعت کنید.
وظیفه ی امت است که نسبت به بیعتی که با امام بستند ملتزم باشند و تا آخر بر آن بیعت وفادار بمانند تا امام به پشتیبانی آن بیعت برنامه ریزی کند و این یکی از حقوقی است که امام مسلمین نسبت به مردم دارد همچنان که حق اوست که در انجام مسئولیت ها خیرخواه او باشیم، چه در حضور امام و چه در غیاب او و نباید اجازه داد بدخواهانِ امام و دشمنان نظام اسلامی او را تضعیف کنند.
با توجه به این که امام مسلمین سخن خدا را به مردم گوشزد می کند، هیچ کس نباید از دعوت امام سرپیچی کند بلکه همه وظیفه دارند همواره خود را آماده ی دستورات او نگه داشته و از انجام مسئولیت های خود شانه خالی نکنند و در هر جا هستند آنچه را وظیفه ی خود می دانند به خوبی انجام دهند در عین آن که از دادن نظرات خود به امام کوتاهی نکنند و نسبت به سرنوشت جامعه بی تفاوت نباشند.
از دیگر وظایف مسلمانان شناخت امام و اعتقاد به حقانیت او در راستای اطاعت از او است تا قلباً به این آگاهی برسند که در واقع اطاعت از امام، اطاعت از خدا است، همچنان که بزرگداشت امامت به عنوان یک نعمت و اطاعت از او یکی از وظایف اصلی مسلمانان است تا امام در رایش استوار باشد. زیرا بنا به فرمایش مولی الموحدین(ع): «الامامهُ نظاماً لِلْاُمه و الطاعهُ تعظیماً لِلْامامه»(۱۹۱) خداوند نعمت امامت را برای سازمان دادن به حیات امت قرار داد و اطاعت از او را وسیله ی بزرگداشت این نعمت بزرگ مقدر کرد. حضرت علی(ع) در رابطه با مشورت دادن به امام در عین اطاعت از او به ابن عباس که پیشنهادی به امام داده بود فرمودند: «لَک اَنْ تُشِیرَ عَلَی وَ اَرَی فَاِنْ [فَاِذَا] عَصَیتُک فَاَطِعْنِی »(۱۹۲) بر تو است که رای خود را به من بگویی و من باید پیرامون آن بیندیشم، آن گاه اگر خلاف نظر تو فرمان دادم باید اطاعت کنی.

مبانی حکومت دینی

در رابطه با جایگاه انقلاب اسلامی دو نکته را باید مدّ نظر داشت؛ یک نکته در مورد جایگاه آن به عنوان نظام دینی، در مبانی عقلی و شرعی است و نکته ی دیگر جایگاه تاریخی و اهدافی است که دنبال می کند. در رابطه با مبانی عقلی و شرعی نظام دینی به طور مختصر می توان موارد زیر را برشمرد:
۱- در مباحث عقلی این نکته روشن است که در هر موضوعی همواره مقام وحدانی، عامل حفظ و بقای جنبه های کثرت در آن موضوع است، مثل روح انسان که به عنوان مقام وحدانی عامل حفظ و بقای بدن است و تا نظر به بدن دارد مانع می گردد تا بدن متلاشی شود و بین سلول های آن گسستگی ایجاد گردد.
از آن جایی که جامعه عبارت است از مجموعه ای از افراد که جهت رفع حوائجِ خود کنار هم آمده اند، اگر از طریق پذیرش حکم حضرت اَحد به مقام وحدت متصل نشود، نمی تواند دارای بقاء و حیاتِ حقیقی باشد و به مقصدی که به دنبال آن است دست یابد، بلکه حیاتش دروغین و انسجامش وَهْمی خواهد شد. مثل بدن مرده ای است که به واقع انسجام و یگانگی حقیقی ندارد و در آن صورت اعضای آن در اختیار یک هدف واقعی قرار نمی گیرد و زمانی نمی گذرد که متلاشی می شود. پس باید نظام اجتماعی انسان ها، همچون نظام فردی شان، تحت تدبیر و حاکمیت حضرت «اَحد» باشد تا به ثمره ی حقیقی دست یابد و بر اساس قاعده ی ارتباط کثرت ها به وحدت، ادامه ی حیات متعالی در آن فراهم باشد.
۲- خداوند در سوره ی شوری آیه ی ۹ می فرماید: «فَاللّهُ هُوَ الْوَلی» یعنی فقط خدا «ولی» است و لذا فقط حکم خدا باید در امور انسان ها - اعم از امور شخصی و اجتماعی- حاکم باشد، و هرگونه حاکمیتی در امور انسان ها که مظهر حکم خدا نباشد، خلاف واقعیت جاری در هستی است.
۳- برای حاکمیت حکم خدا بر انسانِ مختار، «نبی» و «امام» نیاز است. پس نبی و امام آینه ی نمایش حکم خداونداند و هیچ چیزی از خود ندارند، مثل آینه که صِرفاً حکایت کننده و نمایش دهنده ی وجود شخصی است که در مقابل آن است. در همین راستا امام باقر(ع) می فرمایند: «بَلْ قُلُوبُنَا اَوْعِیهٌ لِمَشِیهِ اللَّهِ فَاِذَا شَاءَ شِئْنَا»(۱۹۳) قلب های ما ظرف خواست و مشیت خداوند است چون او بخواهد ما می خواهیم.
۴- در زمان غیبتِ امام زمان(عج) برای این که رابطه ی انسان ها و جامعه با حضرت اَحد قطع نشود و حکم خدا در امور انسان ها - اعم از امور شخصی و امور اجتماعی- جاری و حاکم باشد، ضرورت دارد یک کارشناسِ کشف حکم خدا از طریق کتاب و سنت، در صحنه ی مدیریتِ بالای جامعه باشد تا این نیاز برآورده شود و جایگاه مراجعِ صاحب فتوی در امور فردی و وَلی فقیه در امور اجتماعی بر همین مبنا است.
۵- خدایی که براساس حکمت بالغه اش هیچ نیازی را بی جواب نمی گذارد و بر همین اساس پیامبر و امام را برای بشر می پروراند(۱۹۴) در زمان غیبت امام زمان(عج) چون جامعه نیاز به یک فقیه اَعْلم و شجاع و متقی دارد، این چنین فقیهی را هم می پروراند. حالا وظیفه ی مردم این است که از طریق خبرگان فقیه شناس او را کشف نمایند و اگر افراد در این مورد حساسیت لازم را به کار نگیرند و تلاش نکنند، گرفتار حاکمانی می شوند که افکار و خواست های خودشان را بر مردم حاکم می کنند. در حالی که فقیه، حکم خدا را بر جامعه حاکم می کند، حکمی که مطابق فطرت همه ی انسان ها است و تمام ابعاد وجودی انسان را رشد می دهد.
امام خمینی«رضوان الله تعالی علیه» در کتاب ولایت فقیه با استدلال به لزوم وجود موسسات اجرایی و ضرورت اجرای احکام اسلام و ماهیت و کیفیت قوانین اسلام (احکام مالی، احکام دفاع ملی و احکام احقاق حقوق و احکام جزایی) و لزوم وحدت بین امت اسلام و ضرورت قیام علما برای نجات مردم مظلوم و محروم و همچنین با استناد به سنت و رویه ی رسول اکرم(ص) و رویه ی امیر مومنان علی بن ابیطالب(ع) و... بر ضرورت تشکیل حکومت اسلامی در عصر غیبت تاکید کرده و می فرماید: «اکنون که دوران غیبت امام(ع) پیش آمده و بناست احکام حکومتی اسلام باقی بماند و استمرار پیدا کند و هرج و مرج روا نیست، تشکیل حکومت لازم می آید. عقل هم به ما حکم می کند که تشکیلات لازم است... اکنون که شخص معینی از طرف خدای تبارک و تعالی برای احراز امر حکومت در دوره ی غیبت تعیین نشده است، تکلیف چیست؟ آیا باید اسلام را رها کنید؟ دیگر اسلام نمی خواهیم؟ اسلام فقط برای دویست سال بود؟...یا این که حکومت لازم است، و اگر خدا شخص معینی را برای حکومت در دوره ی غیبت تعیین نکرده است، لکن آن خاصیت حکومتی را که از صدر اسلام تا زمان حضرت صاحب الزمان(عج) موجود بود برای بعد از غیبت هم قرار داده است. این خاصیت که عبارت از علم به قانون و عدالت باشد در عده ی بیشماری از فقهای عصر ما موجود است. اگر با هم اجتماع کنند، می توانند حکومت عدل عمومی در عالم تشکیل دهند. اگر فرد لایقی که دارای این خصلت باشد به پا خاست و تشکیل حکومت داد، همان ولایت را که حضرت رسول اکرم(ص) در امر اداره ی جامعه داشت دارا می باشد، و بر همه ی مردم لازم است که از او اطاعت کنند».(۱۹۵)
امام خمینی«رضوان الله تعالی علیه» در کتاب البیع می فرمایند: «همان دلایلی که لزوم امامت را پس از نبوت اثبات می کند، عینا لزوم حکومت در دوران غیبت حضرت ولی عصر(عج) را در بر دارد... آیا می توان تصور کرد که آفریدگار حکیم، امت اسلامی را به حال خود رها کرده و تکلیفی برای آنان معین نکرده باشد؟ و آیا خردمندانه است که بگوییم خداوند حکیم به هرج و مرج میان مسلمین و پریشانی احوال آنان رضا داده است؟ و آیا چنین گمانی به شارع مقدس رواست که بگوییم حکمی قاطع جهت رفع نیازهای اساسی بندگان خدا تشریع نکرده است تا حجت بر آنان تمام شده باشد؟»(۱۹۶)
آری، لزوم حکومت به منظور بسط عدالت و تعلیم و تربیت و حفظ نظام جامعه و رفع ظلم و حراست مرزهای کشور و جلوگیری از تجاوز بیگانگان، از بدیهی ترین امور و واضحات عقل است، بی آن که بین زمان حضور و غیبت امام و این کشور و آن کشور فرقی باشد.
آیت الله العظمی بروجردی به طور منظم و منطقی بر اثبات ولایت فقیه استدلال عقلی کرده و در بین کلمات خویش صراحتاً از نصب فقیه برای سرپرستی جامعه ی اسلامی سخن گفته است.ایشان، در باره ی اثبات ولایت فقیه و بیان ضوابط کلی و شئون و حدود ولایت می فرمایند:
اولا: در جامعه اموری وجود دارد که مربوط به فرد خاصی نیست بلکه از امور عمومی اجتماعی است که حفظ نظام جامعه بدان وابسته است، نظیر قضاوت، سرپستی اموال غایب و ناتوان و مجهول المالک، و حفظ نظام داخلی جامعه و پاسداری از مرزها و دستور جهاد و دفاع هنگام هجوم دشمنان و مشابه آن که با سیاست مُدُن مرتبط است.این امور از مواردی نیست که هر شخصی مستقلا بتواند عهده دار آن گردد، بلکه از وظایف سرپرست جامعه و آن کسی است که زمام امور اجتماعی مردم به دست اوست.
ثانیا: برای کسی که قوانین اسلام و ضوابط آن را بررسی کند، تردیدی باقی نمی ماند که اسلام دین سیاسی، اجتماعی است و احکام آن به اعمال عبادی شرعی محض که هدف آن، تکامل فرد و تامین سعادت اخروی است منحصر نیست، بلکه اکثر احکام آن مربوط به امور سیاسی و تنظیم اجتماع و تامین سعادت دنیای مردم است.مانند احکام معاملات و سیاسات و جزاییات از قبیل حدود و قصاص و دیات و احکام قضایی، و مالیاتهایی نظیر خمس و زکات که حفظ دولت اسلام متوقف بر آن است.به همین خاطر علمای خاصه و عامه اتفاق نظر دارند که در محیط اسلام وجود سیاستمدار و رهبری که امور مسلمانان را اداره کند ضروری است بلکه از ضروریات اسلام است.هرچند در خصوصیات و شرایط او و چگونگی تعیین او از سوی رسول الله(ص) یا با انتخاب عمومی، اختلاف نظر دارند.
ثالثا: بی تردید سیاست بلاد و تامین جهات اجتماعی در دین اسلام جدای از جهات روحانی و شئون مربوط به تبلیغ احکام و ارشاد مسلمانان نیست، بلکه از همان صدر اسلام سیاست با دیانت در هم آمیخته و سیاست از شئون دیانت محسوب می شده است.رسول الله(ص) شخصا به تدبیر امور مسلمانان می پرداخت و امور آنان را سیاست گزاری می کرد و مسلمانان برای حل و فصل خصومت های خویش به وی مراجعه می کردند. پس از آن حضرت نیز سیره ی خلفای راشدین و غیر راشدین و امیر المومنین(ع) به همین منوال بود. آن حضرت پس از تصدی ظاهری خلافت، امور مسلمانان را تدبیر می کرد و برای ولایات، قاضی و حاکم منصوب می فرمود.(۱۹۷)
این است مبانی عقلی و شرعی حکومت دینی. حال ممکن است سوالاتی در این رابطه پیش آید که به آن ها می پردازیم.

سوال: با توجه به این که انسانی نیاز به وَلِی دارد که خودش به خودی خود نتواند امورش را مدیریت کند و به اصطلاح صغیر یا سفیه باشد، این سوال پیش می آید که مگر مسلمانان صغیر یا سفیه اند که نیاز به وَلی دارند؟

جواب: نیاز به وَلی دو جنبه دارد. یکی از جنبه ی صغارت و یا دیوانگی و یکی هم از جنبه ی فرزانگی. یعنی هم پیامبر(ص) و ائمه(ع) ولی و سرپرست نیاز دارند که سرپرست آن ها خدا است، و هم در همین راستا مومنین نیازمند وَلی و سرپرست هستند و هم انسان هایی مثل کودکان و دیوانگان - از آن جهت که نمی توانند امور معمولی زندگی خود را مدیریت کنند- نیاز به وَلی و سرپرست دارند. منتها دیوانگان و کودکان از جنبه ای دیگر نیازمند سرپرست هستند و این دو با هم تفاوت دارد.
«ولی» مومنین مثل پیامبر و امامان(ع)، وقتی دستوری را از طرف خداوند به مومنین می دهند، انجام آن دستور برای خودشان هم واجب است - چون در واقع حکم خدا را اظهار می دارند- اما سرپرست و «وَلی» کودکان و سفیهان اگر دستوری بدهد برای خودش واجب نیست. و لذا گفته می شود «ولایت فقیه از نوع ولایت بر فرزانگان است و نه ولایت بر دیوانگان». و به همین جهت هم حکم فقیه بر خودش هم واجب است چون در راستای اعمال ولایت الهی است و منجر به قرب انسان به حضرت پروردگار می شود.

سوال: اگر تنها راه نجات انسان ها اجرای حکم خدا در امور اجتماعی و فردی آنهاست، چرا پس از سال ها اجرای برنامه ولایت فقیه هنوز مشکلات زیادی در جامعه باقی است؟

جواب: اولاً؛ غفلت نکنیم که مسئله ی ولایت فقیه، مثل مسئله ی روزه گرفتن است که باید همواره تلاش کنیم که روزه ی ما به آن روزه ی واقعی که دین دستور داده است نزدیک شود، و این طور نیست که اگر امسال نتوانستیم آن گونه که دین فرموده روزه بگیریم و به واقع تمام اعضائمان، اعم از چشم و گوش و قلبمان روزه نبود، تصمیم بگیریم سال دیگر روزه نگیریم، بلکه تلاش می کنیم سال دیگر روزه ای بگیریم که به مقصد و هدف نزدیک تر باشد. مسئله ی حاکمیت حکم خدا از طریق وَلی فقیه برای نجات جامعه نیز همین طور است که باید همواره تلاش کنیم حکم خدا از طریق ولایت فقیه در امور جامعه حاکم شود تا آرام آرام به آن نتایجی که باید برسیم دست پیدا کنیم. در همین راستا خداوند می فرماید: «...بَلْ جَاءهُم بِالْحَقِّ وَاَکثَرُهُمْ لِلْحَقِّ کارِهُونَ. وَلَوِ اتَّبَعَ الْحَقُّ اَهْوَاءَهُمْ لَفَسَدَتِ السَّمَاوَاتُ وَالْاَرْضُ وَمَنْ فِیهِنَّ بَلْ اَتَینَاهُم بِذِکرِهِمْ فَهُمْ عَنْ ذِکرِهِم مُّعْرِضُونَ»(۱۹۸) پیامبر حق را برای مردم آورده؛ امّا بیشترشان از حق کراهت دارند ولی اگر حق از هوس های آن ها پیروی کند، آسمان ها و زمین و همه ی کسانی که در آن ها هستند تباه می شوند. پس ملاحظه می کنید دین به جهت حقانیتی که دارد خداوند آن را برای مردم آورد، حتی اگر در ابتدا مردم نسبت به آن کراهت داشته باشند ولی چون مطابق فطرت انسان ها است پس از مدتی از درون جانشان آن را می پذیرند.
ثانیاً؛ اگر از حاکمیت حکم خدا از طریق ولی فقیه دست برداریم، آیا راه دیگری برای اداره ی امور اجتمایی بشر داریم؟ آیا بقیه ی کشورهای دنیا به جهت همین فاصله گرفتن از حکم خدا نبوده است که گرفتار این همه مشکلاتِ غیرقابل علاج شده اند و مگر نه این است که گرفتاری های مسلمانان هم امروزه به جهت تاثیرپذیری از همان فرهنگ های بریده از حکم خدا به وجود آمده است؟

سوال: اگر چند فقیه همگی مدّعی امر ولایت فقیه بودند، چه باید کرد؟

جواب: همچنان که در سخن آیت الله بروجردی«رحمه الله علیه» ملاحظه فرمودید ولایت بر جامعه از نوع ولایت بر امور حِسْبیه یعنی امور بی سرپرست است، و بدین لحاظ ولایت بر جامعه برای فقیه، واجب کفایی است و بر این اساس اگر فقیهی که توانایی امر مدیریت جامعه را داشته باشد، کار را به عهده گرفت، وظیفه از بقیه ی فقها ساقط می شود و نه تنها وظیفه از آن ها ساقط می شود بلکه بر همه ی آحاد جامعه و از جمله فقیهان واجب است تا زمانی که فقیهِ حاکم بر اساس حکم خدا حکم می کند، از او تبعیت کنند. مضافاً این که در حال حاضر با وجود مجلس خبرگان که از فقهایی تشکیل شده که فقیه اَعْلم و توانا بر امر حکومت را می شناسند، دیگر چنین فرضی واقع نمی شود زیرا این علمای مجلس خبرگان هستند که مشخص می کنند چه کسی شایستگی لازم را در امر ولایت بر جامعه ی مسلمین دارد.

سوال: اگر ولایت فقیه یک مسئله ی دینی است و در زمان غیبت باید محقق شود، چرا بین خودِ علماء اسلام در مورد آن اختلاف هست؟

جواب: در بین علماء اسلام در بود و نبود اصل ولایت فقیه در زمان غیبتِ ولی عصر(عج) اختلاف نیست. تفاوت در استناد آن ها به ادلّه ی حاکمیت فقیه است. بعضی به اعتبار این که حکم جامعه، حکم امور بی سرپرست و حسبیه است، لازم می دانند فقیه به عنوان نماینده ی اسلام، امور جامعه را به دست گیرد. و بعضی می فرمایند: همین که خداوند فرموده است: «فَاللهُ هُوَالْوَلی»؛ پس باید حکم خدا همواره در جامعه حاکم باشد و در راستای این ولایت، پیامبر و ائمه(ع) ولایت خدا را اِعمال می کنند و خودِ امامان(ع) در زمان غیبت، فقیه را برای اِعمال ولایت خدا نصب کرده اند.
البته از این نکته نباید غفلت کرد که بعضاً در طول تاریخ در کلمات علماء دین، «ولایت» به معنای اجرای امور جامعه به کار رفته، مثل اعمالی که والی یک شهر انجام می دهد و لذا وقتی با توجه به این امر می فرمایند: درست نیست فقیه، ولایت داشته باشد، منظور آن ها این است که نباید فقیه در جایگاهِ والی شهر قرار گیرد. ولی هیچ عالِم اسلامی در این که باید حکم فقیه در جامعه ی اسلامی نافذ باشد تردید ندارد.(۱۹۹)

سوال: آیا ولایت فقیه، مطلق است یا نسبی؟

جواب: از آن جایی که فقیه؛ حکم خدا و رسول خدا(ص) را اظهار می دارد و نه نظرِ خود را، ولایت فقیه مطلق است. و بر همین مبناست که مخالفت با حکم ولی فقیه، مخالفت با حکم خدا و رسول خدا(ص) است. و امام خمینی«رضوان الله تعالی علیه» می فرمایند: همه ی اختیاراتی که برای امام معصوم(ع) به عنوان ولی امر جامعه ی اسلامی ثابت است برای فقیه نیز باید ثابت باشد و ولی فقیه از این نظر هیچ حد و حصری ندارد مگر آن که دلیلی اقامه شود که برخی از اختیارات امام معصوم به ولی فقیه داده نشده است. در ضمن، ایشان می فرمودند «ولایت فقیه همان ولایت رسول الله(ص) است.» ولایت مطلقه ی فقیه به این معنا که فقیه هر کاری دلش خواست انجام دهد و هر حکمی دلش خواست بکند و اختیار مطلق دارد و هیچ مسئولیتی متوجه او نیست واقعیت ندارد واژه ی مطلقه در ولایت مطلقه ی فقیه در مقابل ولایت محدودی است که فقها در زمان طاغوت داشتند.
نکته ی دومی که ولایت مطلقه ی فقیه بدان اشاره دارد این است که فقیه هنگامی که در راس حکومت قرار می گیرد هر آنچه از اختیارات و حقوقی که برای اداره ی حکومت، لازم و ضروری است برای او وجود دارد و از این نظر نمی توان هیچ تفاوتی بین او و امام معصوم(ع) قائل شد؛ یعنی بگوییم یک سری از حقوق و اختیارات علیرغم آن که برای اداره ی یک حکومت لازم و ضروری است مع هذا اختصاص به امام معصوم(ع) دارد و فقط اگر شخص امام معصوم در راس حکومت باشد می تواند از آن ها استفاده کند اما فقیه نمی تواند و حق ندارد از این حقوق و اختیارات استفاده کند. بدیهی است که این سخن قابل قبول نیست چرا که اگر فرض می کنید این حقوق و اختیارات از جمله حقوق و اختیاراتی هستند که برای اداره ی یک حکومت لازمند و نبود آن ها موجب خلل در اداره ی امور می شود و حاکم بدون آن ها نمی تواند به وظیفه ی خود که همان اداره ی امور جامعه است عمل نماید، بنابراین عقلاً به هیچ وجه نمی توان در این زمینه تفاوتی بین امام معصوم و ولی فقیه قائل شد و هرگونه ایجاد محدودیت برای فقیه در زمینه ی این قبیل حقوق و اختیارات، مساوی با از دست رفتن مصالح عمومی و تقویت منافع جامعه ی اسلامی است. بنابراین لازم است فقیه نیز به مانند امام معصوم(ع) از مطلق این حقوق و اختیارات برخوردار باشد که این مساله هیچ ربطی به حکومت فاشیستی ندارد و موجب توتالیتر شدن ماهیت حاکمیت نمی شود بلکه این امرِ عقلی مسلم و بسیار واضحی است که در حکومت های دیگر نیز پذیرفته شده و وجود دارد.
مطلب دیگری که ولایت مطلقه ی فقیه به آن اشاره دارد در رابطه با این سوال است که آیا دامنه ی تصرف و اختیارات ولی فقیه، تنها منحصر به حدّ ضرورت و ناچاری است یا اگر مساله به این حد هم نرسیده باشد ولی رجحان عقلی و عقلایی در میان باشد فقیه مجاز به تصرف است؟ ذکر یک مثال برای روشن شدن مطلب مناسب است: فرض کنید وضعیت ترافیک شهر دچار مشکل جدی است و به علت کمبود خیابان و یا کم عرض بودن آن، مردم و ماشین ها ساعت های متوالی در ترافیک معطل می مانند و خلاصه، وضعیت خیابان های فعلی پاسخگوی نیاز جامعه نیست و به تشخیص کارشناسان امین و خبره، احداث یک یا چند بزرگراه لازم و حتمی است. یا وضعیت آلودگی هوای شهر در حدی است که متخصصان و پزشکان در مورد آن به مردم و حکومت هشدارهای پی در پی و جدّی می دهند و راه حل پیشنهادی آنان نیز ایجاد فضای سبز و احداث پارک است. در این گونه موارد هیچ شکی نیست که ولی فقیه می تواند با استفاده از اختیارات حکومتی خود حتی اگر صاحبان املاکی که این بزرگراه و پارک در آن ساخته می شود راضی نباشند با پرداخت قیمت عادلانه و جبران خسارت های آنان، دستور به احداث خیابان و پارک بدهد و مصلحت اجتماعی را تامین کند.
اکنون با این توضیحات روشن می شود ولایت فقیه و ولایت مطلقه ی فقیه به معنای آن نیست که فقیه بدون در نظرگرفتن هیچ مبنا و ملاکی، تنها و تنها بر اساس سلیقه و نظر شخصی خود عمل می کند و هر چه دلش خواست انجام می دهد و هوی و هوس و امیال شخصی اوست که حکومت می کند. بلکه ولی فقیه، مجری احکام اسلامی است و اصلاً مبنای مشروعیت و دلیلی که ولایت او را اثبات می کند عبارت از اجرای احکام شرع مقدس اسلام و تامین مصالح جامعه ی اسلامی در پرتو اجرای آن احکام است؛ بنابراین بدیهی است که مبنای تصمیم ها و انتخاب و عزل و نصب و کلیه ی کارهای فقیه، احکام اسلام و تامین مصالح جامعه ی اسلامی و رضایت خدای متعال است و باید این چنین باشد و اگر ولی فقیهی از این مبنا عدول کند خود به خود صلاحیتش را از دست خواهد داد و ولایت او از بین خواهد رفت و هیچ یک از تصمیم ها و نظرات او مطاع نخواهد بود. بر این اساس، به یک تعبیر می توانیم بگوییم که ولایت فقیه در واقع ولایت قانون است؛ چون فقیه ملزم و مکلف است در محدوده ی قوانین اسلام عمل کند و حق تخطی از این محدوده را ندارد، همان گونه که شخص پیامبر و امامان معصوم(ع) نیز چنین هستند. بنابراین به جای تعبیر ولایت فقیه می توانیم تعبیر "حکومت قانون" را به کار بریم البته با توجه به این که منظور از قانون در اینجا قانون اسلام است.

سوال: در خصوص نظارت مجلس خبرگان اشکالی تحت عنوان دور مطرح است. اشکال این است که رهبری، فقهای شورای نگهبان را نصب می کنند، و فقهای شورای نگهبان صلاحیت اعضای مجلس خبرگان را بررسی و تایید می کنند و مجلس خبرگان شخص رهبر را گزینش می کنند. پس به این ترتیب رهبر درصدر و ذیل این سلسله، قرار می گیرد و اینجا دور فلسفی یعنی توقف شئ بر نفس خود پیش می آید. به این دلیل که صلاحیت فقهای خبرگان توسط فقهای شورای نگهبان تایید می شود و فقهای شورای نگهبان کسانی هستند که توسط رهبر منصوب شده اند.

جواب: این حالت، دور محسوب نمی شود و تالی فاسد دور را به همراه ندارد، چون وظیفه ی شورای نگهبان در حدّ تایید اجتهاد و عدم سوء پیشینه ی کاندیداهای نمایندگی مجلس خبرگان است و همه ی افرادی که در حدّ اجتهاد هستند می توانند خود را کاندیدا کنند و مردم به هرکدام که صلاح دیدند رای می دهند. در حالی که وقتی دور پیش می آید که شورای نگهبان عده ای را به عنوان مجلس خبرگان انتخاب کند - بدون امکان کاندیداشدن مجتهدین- و بعد هم همان افراد، مجلس خبرگان را تشکیل دهند- بدون انتخاب مردم-.
این بود آنچه بعد از بحث از جایگاه نظری نبوت و امامت تحت عنوان مبانی حکومت دینی و ولایت فقیه می توان مدّ نظر قرار داد، زیرا ما معتقدیم ولایت فقیه ادامه ی امامت در زمان غیبت امام عصر (عج) تا ظهور و حکومت امام عصر است.

«والسلام علیکم و رحمهالله و برکاته»

فصل سوم: امامت

بسم الله الرحمن الرحیم

امامت عامّه

مسئله ی امامت از جمله مسائل بسیار مهم اسلامی است که لازم است برای شناخت درست اسلام و درست ادامه دادن آن به آن توجهی خاص شود. بر این اساس عرض می کنیم امامت مسئله ی دیروز ما نیست، بلکه مسئله رهبری امروز ما و عامل بقاء و استمرار نبوت بوده و سرنوشت اسلام به امامت مربوط است.
ممکن است گفته شود با توجه به اختلافی که شیعه با برادران اهل سنت در موضوع امامت دارد بهتر است از آن دست برداریم در حالی که باید متوجه بود برخورد منطقی با مسائل اختلافی و طرح درست آن ها نه تنها اختلاف آفرین نیست بلکه وحدت آفرین بوده و ضربه ای به وحدت اسلامی نخواهد زد و معنی وحدت اسلامی آن است که اجتماع مسلمین در کلمه ی اسلام متحد گردند و زیر بار بیگانه قرار نگیرند و هرکدام در محیطی دوستانه عقاید خود را طرح کنند تا بدون دلیل به همدیگر تهمت زده نشود.
ویژگی هایی چون جامعیت و گستردگی تعالیم اسلام و جهانی بودن و جاودانگی این دین و نیز الهی و منطقی بودن آن، اهمیت و جایگاه امامت را در مجموعه ی معارف اسلامی مشخص می کند و به ما اجازه می دهد تا مسئله ی امامت را از دیدگاه اجتماعی و سیاسی پیگیری نمائیم و روشن کنیم «امامت؛ نمونه ی کامل محتوای مکتب است برای تحقق دین در تمام ابعاد فردی و اجتماعی جامعه ی اسلامی». و در یک کلمه با پیگیری موضوع امامت روشن خواهد شد: «امامت، نبوت است منهای وَحی»، و این است که نمی توان از توجه کامل به آن منصرف شد.
به تعبیر حضرت امام رضا(ع)، امامت سررشته ی دین و نظام مسلمانان است. امامت اساس و تنه ی بالنده ی اسلام و شاخه ی بلند آن است. یعنی امامت چیزی است که اگر کسی می خواهد اسلام را داشته باشد نمی تواند از آن بگذرد.
امامت در دو حوزه مورد بحث قرار می گیرد: یکی در حوزه ی بررسی مسائل کلی یا «امامت عامه» و دیگر در حوزه ی خاص جهت روشن شدن مصداق امامت که تحقیق در این حوزه به «امامت خاصّه» مشهور است.
در بحث امامت عامّه سوال این است که آیا پس از رحلت پیامبر(ص)، رهبری جامعه از سنخ رهبری پیامبر که حقایق الهی را یک جا و بدون تعلیم دریافت کرده باشد، تمام می شود؟ اگر تمام نمی شود و به واقع بشر نیاز به چنین رهبری دارد و خدا هم این نیاز را بی جواب نمی گذارد، چه کسی عهده دار این هدایت و رهبری خاص است؟

ضرورت امامت بعد از نبوت

بحث در مورد ضرورت امامت بعد از اتمام نبوت را از طریق دلایل عقلی و نقلی دنبال می کنیم و ابتدا به دلایل عقلی آن می پردازیم:

دلایل عقلی ضرورت امامت بعد از اتمام نبوت

۱- هدایت به همان طریق نبی: از آنجایی که تبیین و تفسیر دین و حاکمیت اجتماعی آن بعد از نبی همچنان نیاز بشر است و به فردی مطمئن و تضمین شده نیاز است تا بشر بتواند در انجام وظایف دینی عمیقاً به او اعتماد کند، جامعه ی دینی نیاز به امام دارد تا جامعه بدون خطا امور خود را انجام دهد و جلو ببرد، آن هم به امامی نیاز دارد که علمش لدنّی باشد، نه این که علمش بتدریج رشد کند و همواره با نقص همراه باشد.
۲- از آن جایی که اسلام آخرین دین است و پیامبر فرصت تبیین همه ی مسائل را در طول ۲۳ سالِ عمر شریف خود نداشت، و اسلام باید بشر را به طور جامع هدایت کند، لذا باید کارشناس دین که دچار اشتباه نشود موجود باشد تا دعوت پیامبر ناتمام نماند. زیراکه بدون کارشناس در هررشته ای رسالت های علمی و فنی و مکتبی ناتمام می ماند و موجب می شود که هرکس برداشت خود را از دین، حقیقت بداند و درنتیجه در اصل و اساسِ دین اختلاف به وجود می آید و آن نتایجی که می توان از دین به دست آورد، به دست نمی آید. پس حتماً خداوند انسانی را که حقیقت دین را بشناسد برای بعد از پیامبر(ص) پرورانده است.
۳- برهان لطف: لطف خدا موجب می شود تا آنچه را انسان استعداد دریافتش را دارد به او بدهد و لذا به همان دلیل که مردم نیازمند یک الگوی معصوم و یک واسطه ی غیب به عنوان پیامبر بودند، این لطف را خداوند پس از رحلت رسول خدا(ص) از بندگانش دریغ نمی دارد و هرگز چنین لطفی از بشریت قطع نمی شود و لذا این لطف با وجود امام معصوم محقق می گردد.
شیخ مفید در ارشاد نقل می کند که یونس بن یعقوب روایت کرده؛

در محضر امام صادق(ع) شرفیاب بودم، مردی از اهل شام بر آن حضرت وارد شده به او عرض کرد، من مردی هستم دارای علم کلام و فقه و عالم به احکام دین، و آمده ام با اصحاب تو مناظره کنم. پس از صحبت هایی که رد و بدل شد حضرت به مرد شامی فرمودند: با این جوان نورس یعنی هشام بن حکم گفتگو کن. گفت: حاضرم. پس مرد شامی به هشام گفت: در باره ی امامت این مرد- یعنی حضرت صادق(ع)- با من گفتگو کن. هشام چنان خشمناک شد که بر خود بلرزید، آنگاه رو به شامی کرد و گفت: ای مرد بگو بدانم آیا خدای تو برای بندگانش خیر اندیش تر است یا خودشان برای خود؟ شامی گفت: بلکه پروردگار من خیر اندیش تر است. هشام گفت: در مقام خیراندیشی برای بندگانش در باره ی دین شان چه کرده است؟ شامی گفت: ایشان را تکلیف فرموده و برای آنان در باره ی آنچه به ایشان تکلیف کرده برهان و دلیل بر پا داشته و بدین وسیله شبهات ایشان را برطرف ساخته. هشام گفت: آن دلیل و برهانی که برای ایشان به پا داشته چیست؟ شامی گفت: او رسول خدا(ص) است. هشام گفت: بعد از رسول خدا کیست؟ شامی گفت: کتاب خدا و سنت. هشام گفت: آیا امروز کتاب و سنت در باره ی آنچه ما در آن اختلاف کنیم به ما سود بخشد به طوری که اختلاف را از میان ما بردارد و اتفاق در میان ما برقرار سازد؟ شامی گفت: آری. هشام گفت: پس چرا ما و تو اختلاف کرده ایم و تو از شام به نزد ما آمده ای و گمان می کنی که به رای خویش عمل کردن، راه دین است، در حالی که ما در یک رای نیستیم و نتوانسته ایم در یک رای باشیم؟ مرد شامی خاموش شد و در فکر فرو رفت. امام صادق(ع) به او فرمود: چرا سخن نمی گویی؟ شامی گفت: اگر بگویم ما اختلاف نداریم، به دروغ سخن گفته ام و اگر بگویم کتاب و سنت اختلاف را از میان برمی دارد بیهوده سخن گفته ام، زیرا کتاب و سنت از نظر مدلول و مفهوم توجیهاتی مختلف دارند، ولی من همانند همین پرسش ها را از او می کنم. حضرت فرمودند: از او بپرس. پس آن مرد شامی به هشام گفت: چه کسی خیراندیش تر است از برای مردم، خدای ایشان یا خودشان؟ هشام گفت: خدای ایشان. شامی گفت: آیا خداوند برای ایشان کسی را برپا داشته که ایشان را متحد گرداند و اختلاف از میانشان بردارد و حق را از برای آنان از باطل آشکار کند؟ هشام گفت: آری. شامی گفت: آن کیست؟ هشام گفت: اما در آغازِ شریعت آن کس رسول خدا(ص) بوده، و اما پس از رسول خدا(ص) دیگری است. شامی گفت: آن کس دیگر که در حجّت جانشین پیغمبر است کیست؟ هشام گفت: در این زمان یا پیش از آن؟ شامی گفت: در این زمان؟ هشام گفت: این که نشسته است- یعنی امام صادق(ع)- کسی که مردم از اطراف جهان به سویش رهسپار گردند و از روی دانشی که به ارث از پدر و جدّش به او رسیده از خبرهای آسمان ما را آگاه می کند. شامی گفت: من از کجا می توانم این حقیقت را بدانم؟ هشام گفت: هرچه می خواهی از او بپرس. شامی گفت: جای عذری برای من باقی نگذاشتی و بر من است که از او بپرسم. حضرت امام صادق(ع) فرمودند: ای مرد شامی من زحمت پرسش کردن را برای تو آسان می کنم و به تو خبر می دهم از جریان آمدنت و سفری که کردی. تو در فلان روز از خانه بیرون آمدی و ریز، ریز سفرش را فرمودند. مرد شامی گفت: همه را راست گفتید و به حضرت ایمان آورد.(۵۵)

پس چنانچه ملاحظه می فرمائید لطف خدا بعد از رحلت رسول الله(ص) همچنان ادامه دارد تا رابطه ی انسان با عالم غیب و حقیقت وَحی قطع نگردد.
۴- چون اسلام آئین فطرت است و پاسخ همه ی نیازهای فطری بشر را می دهد و چون نیاز به پیشوای عادل و شایسته و عاری از خطا، همواره نیاز بشر بوده و تاریخ گواه است که بشر یک روز در جهت جستجوی چنین پیشوایی از پای ننشسته، پس باید خداوند در آئین و دین خود پاسخ به این نیاز را داده باشد و نمی شود پذیرفت اسلام، مردم را در حیرت رها کرده و امامت امت را از طریقی صحیح مسکوت گذارده باشد.
۵- علامه طباطبائی«رحمه الله علیه» می فرمایند: میان اعمال ما و آنچه در جهان ابدیت هست، رابطه ی واقعی برقرار است که سعادت و شقاوت زندگی آینده ی ما به آن مربوط است، زیرا هر عملی که از ما صادر شود در درون ما واقعیتی به وجود می آورد که سرنوشت ما در گرو آن است و لذا انسان در باطن این حیات ظاهری، حیاتی باطنی و معنوی دارد که از اعمال وی سرچشمه می گیرد و آن حیات معنوی رشد می کند و آینده ی او را ترسیم می نماید، آن حیات، حیات طیبه است و نه حیات معمولی حیوانی. و قرآن در مورد آن حیاتِ برین می فرماید: «مَنْ عَمِلَ صالِحاً مِنْ ذَکرٍ اَوْ اُنْثی فَلَنُحْیینَّهُ حَیاهً طَیبَه» (۵۶) هرکس از زن یا مرد که عمل صالحی انجام داد او را حتماً به حیاتی طیب و پاکیزه زنده می گردانیم. در حالی که این حیات باطنی و معنوی دارای راه و رسم باریک و پیچیده ای است که جز با راهنمایی رهبری انسانی که خود رهرو راستین این راه باشد و خود دارای آن حیات طیبه باشد ممکن نیست، و تا خدا کسی را هدایت نکند، هدایت دیگران را به او نمی سپارد. و چون هدایت یک امر باطنی است و باید سیر باطنی انسان را باروَر کند و به ثمر برساند. امامت و ولایت به عنوان باطنِ شریعت لازم و مطرح است و «اولواالالباب» که از قشر به مغز رسیده اند آن را درک می کنند. و انسان نیاز دائمی به این هدایت دارد و آن را خداوند به عهده ی امام گذارده و می فرماید: ما عده ای را امام قرار دادیم تا آن ها با روش تصرف در باطن ها و از طریق «کن فیکون» انسان ها را که شایسته هستند هدایت کنند.
قرآن در رابطه با هدایت باطنی که همیشه باید توسط امامانی به بشر برسد می فرماید: «وَ جَعَلْناهُمْ اَئِمَّهً یهْدُونَ بِاَمْرِنا»(۵۷) آن ها را امام قرار دادیم که به «امر» ما هدایت کنند و «امر» عبارت است از فیضِ همه جانبه که از طریق «کنْ» افاضه می شود و نه از طریق تدریج که به آن «خلق» گویند و لذا قرآن می فرماید: «اِنَّما اَمْرُهُ اِذا اَرادَ شَیئاً اَنْ یقُولَ لَهُ کنْ فَیکونَ»(۵۸) امر خدا آن است که اگرخواست شیئی را اراده کند می گوید: بشو و می شود. پس همیشه باید امامی در عالم باشد تا از طریق هدایت به امر، هدایت کند و مستعدین را از طریق تصرف درونی، به مقصد برساند.
۶- طبق یک قاعده ی بدیهی «چون هر شوری به عین شوری ختم می شود و هر شیرینی نیز به عین شیرینی ختم می شود»،(۵۹) انسانیتِ موجود در بین انسان ها نیز باید به عین انسان یا «انسان کامل» ختم شود که او حقیقت همه ی انسان هاست،(۶۰) و در هر عصری در شخصی که امام زمان آن عصر است تجلی کامل دارد و هرکس که بخواهد به صفات انسانی دست یابد فقط از طریق او می تواند به صفات انسانی برسد. همچنان که هرکس که شیرینی خواست از طریق عین شیرینی یعنی شکر می تواند به دست آورد و در نتیجه انسان کامل همواره یک نفر است و همواره هم موجود است.
۷- چون مقصد خلقت، وجود انسان کامل است، نور او در اشخاص مختلف در «ابتدا» و در «بستر» و در «انتهای تاریخ» حاضر است و همه ی تاریخ در جهت ظهور او در حرکت است. ظهور عدلِ کل در انتهای تاریخ نمایش نقش انسان کامل است در سراسر تاریخ. یعنی موتورحرکت تاریخ، وجود انسان کامل است و مقصد همه ی انبیاء و اولیاء ظهور مقدس اوست.(۶۱) و ممکن نیست بعد از رحلت پیامبر آخر الزمان(ص) انسان هایی که منوّر به کمالات انسان کامل هستند در صحنه ی عالم نباشند. مولوی در تبیین وجود انسان کامل به عنوان مقصد خلقت می گوید:

در زمانْ شاخ از ثمر سابق تر است
در هنر از شاخ ْاو فایق تر است

چون که مقصود از شجر آمد ثمر
پس ثمر اول بود آخر شجر

۸- شب قدر و ضرورت وجود امام زمان(عج) در هر زمان:
در شب قدر «همه ی حقایق» نازل می شوند، زیرا قرآن می فرماید: «تَنَزَّلُ الْمَلائِکهُ وَالرُّوحُ فیها بِاِذْنِ رَبِّهِمْ مِنْ کلِّ اَمْر» و چون «همه ی حقایق» تنها به قلب انسان کامل نازل می شود که ظرفیت پذیرش همه ی حقایق را دارا است و از هر نقص و محدودیت مصون است، پس باید همیشه انسان کاملی در عالم باشد، و از طرفی چون هرسال، ماه رمضانی دارد و در هر ماه رمضان شب قدر هست، و قرآن در شب قدر نازل می شود و خداوند می فرماید: «اِنّا اَنْزَلْناهُ فی لَیلَهِ القدر»، ماه رمضان آن ماهی است که قرآن در آن نازل می شود، از طرفی در آیه ی ۱۸۵سوره ی بقره می فرماید: «شَهْرُ رَمَضانَ الَّذی اُنْزِلَ فیهِ القُرْان» ماه رمضان آن ماهی است که قرآن در آن نازل می شود، یعنی قرآن در شب قدر نازل می شود که در دل ماه رمضان است. پس باید همواره انسان کاملی باشد تا در هر ماه رمضان حقیقت قرآن بر جان مبارک او نازل شود. در روایت داریم: حضرت جواد(ع) فرمودند؛ امیرالمومنین(ع) می فرمودند: هیچ گاه تیمی و عدوی(ابوبکر و عمر) خدمت پیامبر اکرم(ص) اجتماع نکردند در حالی که او سوره ی «اِنَّا اَنْزَلْناهُ فِی لَیلَهِ الْقَدْرِ» را با خشوع و گریه می خواند جز این که به رسول خدا(ص) می گفتند: چقدر شما نسبت به این سوره رقت قلب داری؟ به آن دو نفر می فرمودند: به واسطه ی چیزی است که با چشم دیده ام و دلم آن را دربرگرفته و آنچه بر دل این شخص پس از من وارد می شود. می پرسیدند چه دیده ای و او چه خواهد دید؟ روی خاک برای آن ها می نوشت؛ «تَنَزَّلُ الْمَلائِکهُ وَ الرُّوحُ فِیها بِاِذْنِ رَبِّهِمْ مِنْ کلِّ اَمْرٍ» سپس می فرمودند دیگر چیزی باقی می ماند بعد از این که خداوند می فرماید: «مِنْ کلِّ اَمْرٍ» از هرچیز. آن ها در جواب می گفتند نه. می پرسیدند آیا می دانید این امر به چه کسی نازل می شود؟ می گفتند: شما ای رسول خدا! می فرمودند: آری. می پرسیدند: آیا «لیله القدر» بعد از من نیز هست و آیا این امر نیز پس از من نازل می شود؟ جواب می دادند آری. سوال می کردند پس بر چه کسی نازل می شود؟ در جواب می گفتند؛ نمی دانیم. پیامبر اکرم(ص) دست بر سر من می گذاشت و می فرمود: اگر شما نمی دانید هم اکنون بدانید آن شخص بعد از من این است. آن دو این شب را پس از پیامبر اکرم(ص) به واسطه ی شدت ترسی که به ایشان در آن شب می رسید به رسمیت می شناختند.(۶۲)

امامت در قرآن

خداوند در رابطه با چگونگی امامت حضرت ابراهیم(ع) می فرماید: «وَ اِذِابْتَلی اِبْراهیمَ رَبُّهُ بِکلِماتٍ فَاَتَمَّهُنَّ قالَ اِنّی جاعِلُک لِلنّاسِ اِماماً، قالَ وَ مِنْ ذُرّیتی قالَ لا ینالُ عَهْدی الظّالِمین»(۶۳) آنگاه که ابراهیم را پروردگارش به شکل های گوناگون آزمود و او همه ی آزمون ها را به خوبی پشت سر گذارد، پروردگارش به او فرمود: من تو را برای مردم امام قرار می دهم، و او پرسید: آیا از فرزندانم نیز به چنین مرتبه ای خواهند رسید؟ پروردگارش گفت: فرزندان غیر ظالم تو به چنین مقامی خواهند رسید.
از آیه ی فوق می توان متوجه نکات زیر شد:
۱- آیه بعد از امتحانات ممتد برحضرت ابراهیم(ع) نازل شده یعنی بعد از قربانی کردن فرزند و به آتش انداختن آن حضرت و مهاجرت از شام، بدین صورت آیه فوق در آخر عمر آن حضرت بر آن حضرت نازل شده و خبر از امامت او داد.
۲- حضرت ابراهیم(ع) قبل از امام شدن، «نبی» بوده و علاوه بر این که امتحان ها در موقعی بوده که او پیامبر بوده، همین خطابِ خدا بر او - که می گوید من تو را امام قرار دادم - دلیل برآن است که آن حضرت نبی بوده است.(۶۴)
۳- حضرت ابراهیم(ع) این «امامت» را برای فرزندانش تقاضا کرد. پس این امامت یک مقام است و عهدی است الهی که گاهی با نبوت همراه است و گاهی جدای از آن است و ایشان همین امامت را برای فرزندانشان تقاضا کردند، آن هم به جهت آن که حضرت متوجه ارزش امامت برای هدایت جامعه ی انسانی شدند.
۴- خداوند نه تنها تقاضای حضرت را رد نکرد بلکه فرمود: این عهد را به فرزندانت که ظالم باشند نمی دهم. پس از بین فرزندان حضرت کسانی که در هیچ بُعدی ظالم نباشند، یعنی معصوم باشند، امام هستند. در صورتی که نه ظلم به نفس و نه ظلم به خلق و نه ظلم به حق، هیچ کدام در شخصیت آن ها نباشد. لذا علامه طباطبائی«رحمه الله علیه» در مورد «لا ینال عهدی الظالمین» می فرمایند: در ابتدای امر چهار احتمال برای ظالم بودن و نبودن افراد می رود: ۱- کسانی که تمام عمر ظالم باشند. ۲- کسانی که تمام عمر پاک باشند. ۳- کسانی که اول عمر ظالم و در آخر عمر پاک باشند. ۴- کسانی که اول عمر پاک و آخر عمر گناهکار باشند. بعد می فرمایند: شان حضرت ابراهیم(ع) اجلّ از آن است که امامت را از خدا برای قسم اول و چهارم بخواهد. پس تقاضای حضرت می ماند برای دو گروه دیگر که حضرت ممکن است از آن دو سوال کند و خداوند می فرماید: از آن دو - یعنی آن هایی که تمام عمر پاک باشند و کسانی که اول عمر ظالم و در آخر عمر پاک باشند- عهد خود را به ظالمین از آن دو نمی دهم. پس می ماند آن هایی که همواره در عصمت بوده اند و این ها می توانند مقام امامت را داشته باشند. بر این اساس ما می گوییم امامان از ابتدای عمر تا آخر عمر معصوم هستند.
۵- چون واژه ی «جَعَلَ» یعنی «قراردادن» را برای امام به کاربرد و می فرماید: «ما تو را امام قرار دادیم» پس امامت یک منصب موهبتی است و نه اکتسابی. از طرفی باید امام معصوم باشد، پس عصمت امام هم موهبتی است و نه اکتسابی. و این که فرمود: «اِنّی جاعِلٌ فِی الاَرْضِ خلیفَهً» خبر از استمرار جعل خلافت و امامت می دهد، یعنی همواره در هر زمانی خداوند خلیفه ای از خود در زمین قرار می دهد. در رابطه با عصمت غیر اکتسابی امام، امام رضا(ع) می فرمایند: «مَخْصُوصٌ بِالْفَضْلِ کلِّهِ مِنْ غَیرِ طَلَبٍ مِنْهُ وَ لَا اکتِسَابٍ بَلِ اخْتِصَاصٌ مِنَ الْمُفْضِلِ الْوَهَّابِ»(۶۵) امام مخصوص به کمال و فضلی شده که خودش به دست نیاورده بلکه از طریق خدایی که دارای فضل و بخشش است به او داده شده.
۶- قرآن در آیه ی ۳۳ سوره ی احزاب می فرماید: اهل البیت پیامبر(ص) از هرپلیدی مبرایند، یعنی معصومند. از طرفی اهل البیت فرزندان ابراهیم اند. پس آن ها امامند به همان معنایی که ابراهیم(ع) امام بود. و در آیه ی ۲۶ سوره ی زخرف می فرماید: «وَ اِذْ قالَ اِبْراهیم لاَبیهِ وَ قومِهِ اِنَّنی بَریءٌ مِمّا تَعْبُدون اِلاّ الَّذی فَطَرَنی فَاِنَّهُ سَیهْدین وَ جَعَلَها کلِمَهً باقیهً فِی عَقِبهِ لَعَلَّهُمْ یرْجِعُون» یعنی به یاد آر آن زمانی را که ابراهیم به پدرش(عمویش) و قومش گفت: من از آنچه شما می پرستید مبرا هستم، و آن را می پرستم که مرا به وجود آورد و مرا هدایت خواهد کرد و آن هدایت را خداوند «کلِمَهً باقیهً» و سنت پایداری در نسل ابراهیم(ع) قرار داد تا بلکه مردم به آن امام رجوع کنند. از این آیه می فهمیم که هیچ گاه امامت از فرزندان ابراهیم(ع) خالی نیست. چون می فرماید: هدایت را یک سنت پایدار در نسل او قرار داد تا بشر از هدایت الهی برخوردار باشد. و در روایت داریم: «کلمه باقیه» در اهل بیت پیامبر(ص) و در ذرّیه ی امام حسین(ع) تا قیامت ادامه دارد.(۶۶)

امامت از نظر حدیث

روایات قابل اعتمادی در دست است که کلیه ی مسلمانان، آن ها را صحیح می دانند و در آن روایات به شناخت امام تاکید شده که نمونه هایی از آن ها ذکر می شود:
الف- پیامبر(ص) فرمودند: «مَنْ ماتَ وَ لَمْ یعْرِفْ اِمامَ زَمانِه، ماتَ مِیتَهً جاهِلِیهً»(۶۷) کسی که بدون شناختِ امام زمانش بمیرد، مرگش مرگ جاهلیت است. این روایت روشن می کند شناخت امام و شخص امام آنچنان مهم است و آن قدر مقام امام بالاست که اگر کسی به شناخت او نایل نشود، در عین این که پیامبر و قرآن را هم قبول داشته باشد، در عالم معنا به عنوان یک انسان بت پرست خواهد بود. پس اولاً: امام یک شخصیتی است که باید در همیشه ی تاریخ حاضر باشد و مسلمانان باید در شناخت شخص او تلاش کنند. ثانیاً: در صورت شناخت امام زمان(ع) در هر زمانی، قرآن و پیامبر(ص) برکات خود را نمایان می سازند. پس باید مقام امام مقامی بسیار متعالی باشد که شناخت او موجب نتیجه دادن بقیه ی قسمت های دین می شود و از آن جایی که امام دارای مقامی است متعالی و قدسی شناخت او منجر به درک معارف بزرگی خواهد شد که راه برای فهم دین هموار می شود.
ب – رسول خدا(ص) فرمودند: «اِنَّ الْحُجَّهَ لا تَقُومُ لِلّهِ عَلی خَلْقِهِ اِلاّ بِاِمامٍ حَتّی یعْرَف»(۶۸) حجت بر مردم تمام نمی شود مگر به وسیله امام، آنگاه که شناخته شود. این حدیث در راستای آیه ای است که می فرماید: «لِئَلاّ یکونَ لِلنّاسِ عَلَی اللّهِ حُجَّهٌ بَعْدَ الرُّسُل»(۶۹) خدا پیامبران را برای مردم فرستاد تا مردم بعد از پیامبران، بر خدا حجت و بهانه ای نداشته باشند. پس باید امام همواره در جامعه باشد تا حجت خدا بر مردم تمام شود و آن امام هم باید طوری باشد که به واقع حجت خدا باشد و مردم را به سوی حق راهنمایی نماید، و لذا لازم است که معصوم باشد.
ج - و باز حضرت رسول(ص) فرمودند: «لا تَخْلُوالاَرْضُ مِنْ حُجَّهٍ ظاهرٍ اَوْ خافٍ مَغْمُورٍ» زمین از حجت و امام خالی نمی ماند، حال چه امامتش آشکار و چه مخفی باشد. زیرا نبودن امام در جامعه موجب نابودی شریعت می شود، چون برای تربیت انسان ها، هم تئوری صحیح نیاز است و هم الگوی کاملی که همه ی ابعاد انسانی اش به فعلیت رسیده باشد و امام است که باطن شریعت را می شناسد و براساس آن باطن، ظاهر را تفسیر می کند و طوری تفسیر می کند که ظاهر از باطن منفک نگردد. و نیز به عنوان واسطه ی فیض مددهای لازم را به اهل زمین می رساند.(۷۰)

دو برداشت از امامت:

الف- امامت در اهل تسنن: در اهل تسنن امامت با خلافت مترادف بوده و از نظر آن ها امام باید عالم و عادل باشد و با بیعت مردم در راس امور قرارگیرد و کارش زمامداری امور اجتماعی و سیاسی در جامعه ی اسلامی است.
ب- امامت در تشیع: در تشیع امام، باید عالم و عادل و معصوم باشد و خدا باید او را منصوب نماید یعنی به جَعل الهی منصوب می شود، چنانچه خود خداوند می فرماید: «وَ جَعَلْناهُمْ اَئِمهً یهْدُون بِاَمْرِنا» ما آن ها را امام قرار دادیم که به امر ما هدایت کنند و پیامبر خدا(ص) آن امامی را که خدا جعل کرده معرفی می نماید و کار امام استمرار مسئولیت های نبوت و امتداد امامتِ ابراهیمی است، و از نظر شیعه خلافت یکی از شئون امامت است.

شرایط امامت:

۱- علم امام: وقتی کسی خواست هدایت کلی جامعه ای را به عهده بگیرد باید علمی تضمین شده داشته باشد که خطا در آن راه نیابد، و لذا آن علم، نه علم تجربی است و نه علم قیاسی و فکری. قرآن در مورد خصوصیت کسی که باید انسان ها را هدایت کند می فرماید: «اَفَمَنْ یهْدی اِلی الْحَقِّ اَحَقُّ اَنْ یتَّبَعَ اَمَّنْ لا یهِدّی اِلاّ اَنْ یهْدی...»(۷۱) آیا آن کس که به سوی حق هدایت می کند، شایسته ی پیروی است یا آن کسی که نمی تواند راه به جایی ببرد مگر هدایتش کنند و تعلیمش دهند؟ یعنی آن کس که شایسته است مردم از او هدایت گیرند غیر از آن کسی است که علمش اکتسابی است. زیرا اگر علم امام کامل نباشد، هدایتش کامل نیست. و اگر علمش را به تدریج به دست آورده باشد، به همان اندازه که هنوز از بقیه ی ابعاد آن علم بی بهره است، انسان ها را در گمراهی قرار خواهد داد. پس تنها آن کسی که هدایت ذاتی دارد و علمش لدنی است، شایسته ی هدایت کردن است. و طبق این آیه تنها کسانی شایستگی دارند عهده دار هدایت دیگران شوند که خودشان بدون آن که به هدایت شدن از طرف افراد دیگر نیاز داشته باشند، هدایت شده اند؛ یعنی کسانی که تنها از هدایت بی واسطه ی الهی برخوردارند. و آن کسی که از چنین هدایتی برخوردار نیست، خواه گمراه باشد و یا هدایت یافته به واسطه ی دیگری، هیچ کدام شایستگی این را ندارند که عهده دار امر هدایت دیگران گردند مگر آن که هدایتِ خود را از کسانی بگیرند که آن ها علم لدّنی دارند.(۷۲)
با توجه به آیه ی مذکور وقتی به شخصیت های دنیا نظر کنیم، فقط انبیاء و ائمه ی معصومین(ع) را می یابیم که اولاً: از هیچ کس علمی نیاموخته اند. ثانیاً: از همه ی مردم داناترند. پس مصداق آیه برای هدایت کردن مردم، این بزرگان باید باشند و بقیه هم که بخواهند مردم را هدایت کنند باید از علم لدنّی انسان های معصوم استفاده کنند، نه این که نظرات خودشان را در عرض سخنان انسان های معصوم ارائه دهند. ثالثاً: به ما می فرماید: باید از کسانی تبعیت کنی که بدون آموزش های معمولی به حق هدایت می کنند. یعنی راه و رسمی در بین این افراد هست که اگر از آن راه و رسم تبعیت کنی راه هدایت را رفته ای، و راه و رسم ائمه(ع) دستوراتی است که به ما می دهند و پیروی از آن ها براساس سیره و سنت آن ها و دستوراتشان ما را به نورانیتی می رساند فوق آنچه که با درس و بحث های معمولی می توان به آن رسید. آیه ی فوق به ما پیشنهاد می کند که در اندیشه و روش زندگی از ائمه ی معصومین(ع) تبعیت کنیم و به عالمانی رجوع نمائیم که متذکر معارف اهل البیت(ع) هستند و با تدبّر در سیره و سخنان آن ها ما را هدایت می کنند، حال چه در فقه و چه در فلسفه و کلام و تفسیر.
۲- عصمت امام: ضرورت دارد که امام از جهت دریافت حقایق از منبع وَحی و فهم و تلقی حقایق و اعلام و عمل به حقایق، معصوم باشد تا بتواند به عنوان تداومِ امر نبوت عمل کند، خدا هم در جواب حضرت ابراهیم(ع) فرمود: امامت را به فرزندان ظالمت نمی دهم و ظلم عبارت است از ۱- ظلم به ساحت الهی که همان شرک است و قرآن در آن رابطه فرمود: «اِنَّ الشِّرْک لَظُلْمٌ عَظیمٌ»(۷۳) همانا شرک، ظلم بزرگی است. ۲- ظلم به دیگران که قرآن در رابطه با آن فرمود: «یظْلِمُونَ النّاس»(۷۴) ۳- ظلم به خود که قرآن در رابطه با آن فرمود: «ظالِمٌ لِنَفْسِه».(۷۵) امام باید از همه ی جهات معصوم باشد، و اساساً تا عصمت امام تضمین نشود، اعتماد و اطمینان که شرط اساسی هدایت حقیقی فرد و جامعه است، عملی نمی شود.
تبصره: عصمت امام، اختیار را از امام ساقط نمی کند، چون محور عصمتِ امام علم یقینی و شهود ملکوتی اوست، یعنی از بس زشتی گناه برای امام روشن است از آن دوری می کند و عظمت امام، به ماندنِ در این عصمت است و نگهداشتن خود حتی از کوچک ترین لغزش؛ عبادات و مناجات های امام وسیله ی حفظ این عصمت است. آنان استغفار می کنند تا با نوری که نصیب آن ها می شود، گناه سراغشان نیاید. یعنی استغفار آن ها برای دفع گناه است (استغفارٌ لِلدَّفع) و استغفار بقیه ی مومنین برای رفع گناهانی است که مرتکب شده اند (استغفارٌ لِلرَّفع). در هر صورت امیال نفس امّاره مثل سایر انسان ها در امام هست، امام با نور یقین و همّت بلندِ خود آن ها را زیر پا می گذارد، کمال امام آن است که توانسته است عصمت خود را حفظ کند و همین که در تمام طول عمر عصمت خود را نگه می دارد و در مقابل امیال نفس امّاره ی بشری خود کوتاهی نمی کند به تکامل لازمِ خود می رسد.
۳- انتصابی بودن امام: وقتی متوجه باشیم امام باید معصوم باشد و باید افضل انسان های روی زمین باشد، می پذیریم که شناخت او از طریق مردم ممکن نیست لذا باید یا توسط پیامبر که قله ی علم و عصمت است، معرفی گردد و یا از طریق امام قبلی که علم و عصمت او کامل است، شناخته شود و امام نیز با کارهای فوق العاده ای که عقل قانع شود، ارتباط خود با قدرت کل را ثابت کند.
پس چون امام خلیفه ی خدا و رسول خدا است و نه خلیفه ی مردم و چون او معصوم است و مردم قادر به تشخیص مقام عصمت نیستند، باید او از جانب خدا انتخاب شود و پیامبر او را به مردم معرفی نماید، یعنی به اصطلاح، امام باید «منصوص» باشد. امام رضا(ع) در این رابطه می فرمایند: «اِنَّ الامامه اَجَلُّ قَدْراً وَ اَعْظَمُ شَاْناً وَ اَعْلی مَکاناً وَ اَمْنَعُ جانِباً وَ اَبْعَدُ غَوْراً مِنْ اَنْ یبْلُغَهَاالنّاسُ بعقولهم اَوْ ینالُوها بِآرائِهم اَوْ یقیموا اِماماً بِاخْتیارهم»(۷۶) امام از نظر قدر و شان و منزلت بالاتر از آن است که عقل مردم به آن برسد و بتوانند او را بشناسند و انتخاب کنند.
سوال: پس نقش شورا و بیعت در اسلام کجاست؟
جواب: خودِ قرآن نقش شورا را در موارد زیر مطرح می کند که هیچکدام ربطی به انتخاب امام ندارد.
۱- به عنوان یک وظیفه ی مومن، قرآن می فرماید: «اَمْرُهُمْ شُوری بَینَهُمْ»(۷۷) مومنین چنین اند که امور خود را به مشورت می گذارند.
۲- به عنوان یک دستور قرآن به پیامبر می فرماید: «وَشاوِرْهُمْ فِی الاَمْر»(۷۸) با مردم مشورت کن.
در مورد بیعت نیز موارد زیر مطرح است:
۱- درعقبه ی اول: که بیعتی بود بین رسول الله(ص) وبعضی ازاهل مدینه. ۲- درعقبه ی ثانی: که بیعتی بود با اهل مدینه جهت جنگ در مقابل دشمنان اسلام. ۳- بیعت رضوان در حُدیبیه: که بیعتی بود جهت دفاع از اسلام تا حدّ مرگ. وقتی به موارد بیعت ملاحظه بفرمائید معلوم می شود هیچ کدام از این موارد به انتخاب امام ربطی ندارد.
وقتی اهمیت معرفی امام توسط رسول خدا(ص) و یا امام قبلی روشن می شود که عنایت داشته باشید در فرهنگ براداران اهل سنت انتخاب خلفاء یک خطِ مشی واحدی نداشته که بتوان برآن تکیه کرد و اظهار داشت باید امام یا رهبر جامعه را به آن طریق که اهل سنت خلفا را انتخاب کردند، انتخاب نمود، به طوری که خلیفه ی اول با شوری و بیعت ظاهری که در سقیفه انجام شد برسرکار آمد و خود خلیفه ی دوم آن را یک کار ناگهانی و حساب نشده نامید.(۷۹) خلیفه ی دوم؛ بدون شوری و بیعت و با انتصاب خلیفه ی اول برسرکارآمد. خلیفه ی سوم؛ با یک جلسه ی شش نفری بر سر کار آمد. خلیفه ی چهارم؛ از نظر اهل سنت با شورای مهاجرین و انصار و با بیعت اهلِ «حَلُّ و عَقْد» و انبوه کثیر مردم در ظاهر به خلافت رسید. هرچند شیعه معتقد است خداوند پیامبر(ص) را مامور کرد که قبل از رحلت شان علی(ع) را منصوب نمایند.
اساساً بیعت و مشورت در اسلام در جایی مطرح است که خدا و رسولش نظر صریح نداده باشند. قرآن می فرماید: «وَ ما کانَ لِمُوْمِنٍ وَ لا مُوْمِنَهٍ اِذا قَضَی اللّهُ وَ رَسُولُهُ اَمْراً اَنْ یکونَ لَهُمُ الْخِیرَهُ مِنْ اَمْرِهِمْ وَ مَنْ یعْصِ اللّهُ وَ رَسُولَهُ فَقَدْ ضَلَّ ضَلالاً مُبینا»(۸۰) هرگز مرد و زن مومن نباید در امری که خدا و رسولش نظر داده اند برای خود حقِ انتخاب قائل شوند، و هرکس خدا و رسولش را عصیان نماید - و نظر و رای مردم را بهانه قرار دهد - به گمراهی آشکاری دچار شده است.
امام باید معصوم باشد و نمی شود با انتخاب مردم، امام معصوم را حذف و کس دیگر را منصوب کرد و بنا به دلایل گذشته، باید امام از طرف خدا منصوب باشد، پس مشورت و بیعت در انتخاب امام نقش اساسی ندارد. و نقش بیعت با امام اولاً: عبارت است از نمایش رضایت مردم، زیرا اگرمردم در مسئله ای اکراه داشته باشند کار به نتیجه نمی رسد. ثانیاً: بیعت عامل اطاعت مردم از امام است زیرا اگر در امور حکومتی و اجتماعی مردم با بیعت خود زمینه ی اطاعت خود را اعلام نکنند عملاً امام نمی تواند اراده ی خود را در امت جاری کند، و امت هم ممکن است احساس تعهدی نسبت به پذیرش اوامر امام در خود احساس ننماید.

امامت خاصّه

طرح مسئله: هیچ عقلی نمی پذیرد دینِ جامعی مانند اسلام برنامه ای برای ادامه رهبری در آینده نریخته باشد و با توجه به واقعیاتِ زمان پیامبر(ص) و شرایط فکری و قبیلگی عربستان حتماً باید پیامبر(ص) برنامه ی رهبری قاطعی را طراحی کرده باشند، از این رو وظیفه ی ما است تحقیق کنیم ببینیم مصداق و یا مصداق های آن رهبری چه کسانی اند؟ زیرا همان طور که عرض شد خود رسول خدا(ص) فرمودند: «هرکس امام زمان خود را نشناسد و بمیرد، باعقیده ی جاهلیت مرده است». حال آیا می شود پیامبر خدا(ص) امام زمان را با این اهمیت برای مسلمین تعیین نکند و باز هم امت او بتوانند از اسلام استفاده ی کامل نمایند؟
مباحث امامتِ خاصه متکفل تعیین مصداق امامت است که در قسمت آیات و روایات به شرح زیر مطرح خواهیم کرد.

دلایل امامت حضرت علی و سایر ائمه(ع) در روایات

در حدیث سفینه که آن را ۹۰ نفر از علماء اهل سنت نقل کرده اند داریم؛ پیامبر(ص) فرمودند: «اِنَّ مَثَلَ اَهْلِ بَیتِی فِی اُمَّتِی کمَثَلِ سَفِینَهِ نُوحٍ فِی قَوْمِهِ مَنْ رَکبَهَا نَجَا وَ مَنْ تَرَکهَا غَرِقَ»(۸۱) مَثَل اهل بیت من در امت من، مَثَل کشتی نوح است که هرکس برآن سوار شد نجات یافت و هرکس از آن تخلف نمود غرق گشت.(۸۲) با دقت در این حدیث شریف متوجه می شویم تنها راه نجات و مصون ماندن از خطا، راه ائمه(ع) است و پیروی از هر راه دیگر انحراف از مسیر اصلی اسلام است، همان طور که فقط کسانی در زمان حضرت نوح(ع) نجات یافتند که به کشتی آن حضرت پناه بردند.

حدیث ثقلین

رسول خدا(ص) فرمودند: «اِنّی تارِک فیکمُ الثَّقَلَینِ کتابَ اللهِ وَ عِتْرَتی اَهْلَ بَیتی، ما اِنْ تَمَسَّکتُمْ بِهِما لَنْ تَضِلُّوا اَبَداً وَ اِنَّهُما لَنْ یفْتَرِقا»(۸۳) من دو چیز گران بها را در بین شما قرار دادم، کتاب خدا و عترتم، اهل بیتم را، مادامی که بدان ها تمسک جوئید، هرگز گمراه نخواهید شد و آن دو هرگز از همدیگر جدا نمی شوند.
ملاحظه فرمایید که اولاً: هیچ اختلافی بین شیعه و سنی در مورد حدیث فوق و انتسابش به پیامبر(ص) نیست. ثانیاً: می فرماید: آن دو از همدیگر جدا نمی شوند. یعنی مهجورشدن قرآن مساوی مهجورشدن عترت است، و مهجورشدن عترت مساوی مهجورشدن قرآن است. یعنی هرکدام از یکدیگر جدا شوند، آن دیگری قابل استفاده نیست. مثل جداشدن هیدروژن و اکسیژنِ موجود در آب، که اگر جدا شوند، نه دیگر هیدروژن مرطوب است و نه اکسیژن، بلکه هر کدام سوزنده هستند. پس جداشدن قرآن و اهل البیت(ع) از همدیگر موجب غیر مفیدبودن هر دو است. ثالثاً: شرط گمراه نشدن مسلمین، تمسک به قرآن و اهل البیت(ع) هردو است. رابعاً: این حدیث حجت قاطعی است بر مسلمانان و از این طریق حجت برآن ها تمام شده که دینِ بدون اهل البیت(ع) دین نیست و آن ها را از گمراهی نجات نمی دهد، و این حدیث ما را متوجه مقام معنوی فوق العاده ی اهل البیت(ع) می کند. خامساً: حدیث می فرماید: قرآن و عترت از هم جدا نمی شوند. پس معلوم می شود حال که قرآن هست، پس حتماً حضرت بقیت الله(عج) نیز هستند، چون پیامبر(ص) فرمودند: نمی شود یکی باشد و دیگری نباشد. پس این حدیث دلیل بر وجود حضرت بقیت الله(عج) نیز می باشد. کسانی که می گویند ما قرآن را می خواهیم ولی کاری به عترت ندارند، عملاً کاری به قرآن ندارند و از قرآن استفاده نخواهند کرد. همچنان است کسی که بگوید عترت ما را بس و از قرآن فاصله بگیرد.

حدیث منزلت

وقتی پیامبر(ص) به منظور حرکت برای جنگ تبوک، حضرت علی(ع) را در مکه جانشین خود قرار دادند و در بیرون مدینه جهت آماده شدنِ لشگر اردو زدند، عده ای از منافقان جوّ را مسموم کردند که چرا پیامبر داماد خود را جهت جنگ با خود نمی برد. حضرت امیرالمومنین(ع) خود را به پیامبر(ص) رساندند و تقاضا کردند که با آن حضرت به جنگ بروند پیامبر(ص) فرمودند: «اَمّا تَرْضی اَنْ تَکونَ مِنّی بِمَنْزِلَه هاروُنَ مِنْ مُوسی اِلاّ اَنَّهُ لا نَبِی بَعْدی»(۸۴) آیا راضی نیستی که نسبت تو به من، همچون نسبت هارون به موسی باشد؟ مگر این که بعد از من پیامبری نیست؟ در این حدیث نکته ی دقیقی جهت هدایت مسلمانان نسبت به جانشینی پیامبر(ص) مطرح است و ائمه(ع) در مقابل مخالفین خود بدان اشاره می کردند و آن عبارت است از این که:
در آخر حدیث فرمودند: «اِلاّ اَنَّهُ لا نَبِی بَعْدی» رسول خدا(ص) فقط یک چیز را در نسبت بین علی(ع) با خودشان در مقایسه با نسبت حضرت موسی با هارون(ع) استثناء کردند و آن این که بعد از آن حضرت پیامبری نمی آید ولی بعد از حضرت موسی(ع) پیامبر آمد. اگر استثناء دیگری بین پیامبر(ص) و علی(ع) نسبت به حضرت موسی و حضرت هارون«علیهماالسلام» بود، حضرت پیامبر(ص) آن استثناء را هم ذکر می فرمودند. پس نتیجه می گیریم تمام مناصب حضرت هارون(ع) که قرآن ذکر کرده، برای حضرت علی(ع) نیز هست که آن مناصب در آیات ۲۹ تا ۳۲ سوره ی طه، عبارتند از: الف- وزارت حضرت هارون(ع)؛ حضرت موسی(ع) از خداوند خواستند: «وَاجْعَلْ لی وَزیراً مِنْ اَهْلی هارونَ اَخی» خدایا هارون را که از اهل و خانواده ی من است به عنوان همکار من در امر نبوت قرار بده. ب- شراکت حضرت هارون: در ادامه حضرت موسی تقاضا کردند «وَاشْرِکهُ فی اَمْری» خدایا او را در امر رسالت شریک من قرار ده. ج- پشتیبان بودن حضرت هارون، «اُشْدُدْ بِه اَزْری» او را وسیله قدرت و پشتیبان من قرار ده. د- جانشینی حضرت هارون. در سوره ی اعراف نیز داریم: «وَقَالَ مُوسَی لاَخِیهِ هَارُونَ اخْلُفْنِی فِی قَوْمِی»(۸۵) و موسی(ع) به برادرش هارون گفت: تو در بین امت من جانشین من باش. با توجه به سخن رسول خدا که همه ی مناصب حضرت هارون مگر نبوت رابرای امیرالمومنین(ع) مطرح فرمودند و با دقت در آیات فوق می توان نتیجه گرفت؛ همه ی مناصب و مقامات مربوط به حضرت هارون(ع) را که در آیات فوق مطرح است، حضرت امیرالمومنین(ع) در اسلام دارند و حقیقتاً آن حضرت با عمل و گفتار ثابت کردند که تالی تِلْوِ پیامبر و همان نمونه ای بودند که باید جانشین پیامبر(ص) باشند. برای بررسی بیشتر در مورد این حدیث به جلد دهم کتاب امام شناسی علامه تهرانی رجوع فرمایید.
این نکته نیز قابل توجه است که حضرت هارون(ع) قبل از حضرت موسی(ع) رحلت فرمودند و پس از رحلت حضرت موسی(ع) مقام وصایت و جانشینی ایشان را موقتاً به جناب یوشع بن نون سپردند و بعد از آمادگی فرزندان حضرت هارون، امامت به شبیر و شبّر، دو پسران حضرت هارون سپرده شد. و در همین راستا است که در روایات داریم: پیامبر(ص) فرمودند: خداوند نام فرزندم حسن را حسن گذارد که نام فرزند اول هارون است و به زبان عِبری به آن شبیر گویند. و نام فرزند دومم را حسین گذارد که به عبری به آن شبّر گویند- که فرزند دوم هارون است-.(۸۶)
داستان یوم الاِنْذار: آنگاه که آیه انذار آمد و به پیامبر(ص) دستور داده شد: «اَنْذِرْ عَشیرَتَک الاَقْرَبین»(۸۷) آشنایان نزدیک به خود را از بی دینی بترسان و پیامبر(ص) مطابق دستور خدا اقوام خود را جهت اجرای امر خدا دعوت نمودند، در جلسه ی دوم پیامبر(ص) فرمودند: هرکس از شما دعوت مرا بپذیرد، وصی و جانشین من خواهد بود. تاریخ گواه است که در میان حضار هیچ کس جز علی(ع) جواب مثبت نداد، و هرچند بار که پیامبر(ص) دعوت را تکرار کردند، جز علی(ع) جواب ندادند و در آخر پیامبر(ص) فرمود: «بعد از من تو وصی و وزیر و خلیفه ی من خواهی بود»(۸۸) این مسئله در تاریخ اسلام ثبت شد و مورخان اهل سنت آن را مطرح کرده اند تا معلوم شود رسول خدا(ص) در همان ابتدای امر علی(ع) را به عنوان خلیفه ی بعد از خود معرفی کرده اند.

سوال: ممکن است این سوال مطرح شود که در زمان رسول خدا(ص) بیشتر بر خلافت و جانشینی علی(ع) تاکید شده به چه دلیل آن خلافت را باید بر سایر امامان سرایت داد و برای آن ها نیز حق حاکمیت و ولایت قائل شد؟

جواب: در احادیث مربوط به پیامبر(ص) در مورد امامت ائمه ی دیگر سه نوع بیان به چشم می خورد.
الف- احادیثی که تحت عنوان اهل البیت وذی القربی مطرح است، مبنی بر این که امامان از قریش و از نسل فاطمه(س) هستند. در مدارک سنی و شیعه فراوان است که همه ی آن ها دلیل برتداوم امامت در ائمه ی شیعه می باشد که صاحبان کتاب های عبقات الانوار و الغدیر و المراجعات و احقاق الحق آن احادیث را از کتاب های اهل سنت مثل کتب صحاح جمع آوری کرده اند.
ب - احادیثی که انتقال امامت را از علی(ع) به امام حسن(ع) و امام حسین(ع) معرفی می کند که بخشی از این احادیث در جلد ۱۹ احقاق الحق جمع آوری شده است.
ج- احادیثی که امامان را بدون ذکر نام، ۱۲ نفر دانسته، و در این زمینه متجاوز از ۱۳۰ حدیث نقل شده و نیز احادیثی که تعداد خلفا و امامان را به تعداد نقبای حضرت موسی - یعنی ۱۲ نفر- ذکر نموده که این احادیث بالغ بر ۴۰ حدیث است.(۸۹)
د - احادیثی که ضمن بیان تعداد امامان، نام اولین و آخرین آنان را ذکر کرده است، این احادیث بالغ بر ۹۱ حدیث است و یا احادیثی که فقط نام آخرین آن ها را برده که بالغ بر ۹۴ حدیث می باشد.(۹۰)
ه - احادیثی که تعداد ائمه را ۱۲ نفر ذکر کرده و نیز ذکر کرده ۹ تن از آن ها از فرزندان امام حسین(ع)اند، در این مورد ۱۳۹ حدیث گردآوری شده است.(۹۱)
و - احادیثی که نام هر ۱۲ امام را ذکر نموده، در این زمینه ۵۰ حدیث نقل شده است.(۹۲)
از جمله احادیثی که در متون شیعه و سنی آمده حدیث جابربن عبدالله انصاری است که می گوید: هنگامی که آیه ی «یا اَیهَا الَّذِینَ آمَنُواْ اَطِیعُواْ اللّهَ وَاَطِیعُواْ الرَّسُولَ وَاُوْلِی الاَمْرِ مِنکمْ فَاِن تَنَازَعْتُمْ فِی شَیءٍ فَرُدُّوهُ اِلَی اللّهِ وَالرَّسُولِ اِن کنتُمْ تُوْمِنُونَ بِاللّهِ وَالْیوْمِ الآخِرِ ذَلِک خَیرٌ وَاَحْسَنُ تَاْوِیلاً»(۹۳) به رسول خدا(ص) نازل شد عرض کردم ما خدا و رسولش را شناخته ایم، اولی الامر که در آیه آمده است چه کسانی هستند؟ فرمودند: جانشینان من اند و امامان بعد از من که نخستین آن ها علی است و سپس به ترتیب حسن بن علی، حسین بن علی، علی بن الحسین، محمدبن علی که در تورات به باقر معروف است و تو او را درک خواهی کرد. هروقت او را دیدی سلام مرا به او برسان. جابر پس از محمد بن علی(ع)، نام بقیه ی آنان را بدین ترتیب نقل کرده است: جعفر بن محمد، موسی بن جعفر، علی بن موسی، محمد بن علی، علی بن محمد، حسن بن علی، و پس از او فرزندش که نام و کنیه ی او با نام و کنیه ی من یکی است (نام او محمد و کنیه اش ابوالقاسم است) که خداوند او را بر همه ی جهان حاکم می سازد و اوست که از نظر مردم پنهان می شود و غیبت او طولانی است، تا آن جا که فقط افرادی که ایمان آنان استوار و آزموده و عمیق است بر عقیده ی خود در مورد امامت او باقی می مانند.(۹۴)
در مورد امام غائب(ع) که از فرزندان فاطمه(س) و حضرت علی(ع) است، روایات متعدد ازاهل سنت و تشیع هست که مولفان کتاب های «ینابیع الموده» و یا «غایت المرام» آن احادیث را جمع آوری کرده اند. ۱۴۶حدیث اذعان دارد که امام غایب فرزند امام حسن عسکری(ع) است و ۱۸۵ حدیث اذعان دارد که او فرزند امام حسین(ع) است.
جابر بن عبدالله انصاری از پیامبر خدا(ص) نقل می کند که از رسول خدا(ص) پرسیدم: «هَلْ ینْتَفِعُ الشِّیعَهُ بِالْقَائِمِ(ع) فِی غَیبَتِهِ فَقَالَ(ص) اِی وَ الَّذِی بَعَثَنِی بِالنُّبُوَّهِ اِنَّهُمْ لَینْتَفِعُونَ بِهِ وَ یسْتَضِیئُونَ بِنُورِ وَلَایتِهِ فِی غَیبَتِهِ کانْتِفَاعِ النَّاسِ بِالشَّمْسِ وَ اِنْ جَلَّلَهَا السَّحَاب »(۹۵) آیا شیعه از وجود قائم در مدت غیبتش، بهره مند می شود؟ حضرت فرمودند: آری به خداوندی که مرا به پیغمبری مبعوث گردانیده، آن ها از وجود او منتفع می شوند و از نور ولایتش در طول غیبت؛ استضائه می کنند، چنان که از آفتابِ پشت ابر استفاده می برند.

اهل البیت(ع)، سرچشمه ی علوم و معارف

اگر مقایسه ای بین همه ی صحابه پیامبر(ص) با اهل البیت(ع) بنمائیم در حالی که در بین اصحاب، بزرگانی مثل سلمان فارسی قرار دارند، متوجه می شویم که اهل البیت(ع) به طور کلی مقامشان در مقام دیگری است و حقیقتاً از همان چشمه ای که پیامبر اسلام(ص) سیراب شده و برای امت هدایت را به ارمغان آورده اند، اهل البیت او نیز همگی از همان علم و حکمت بهره برده و جامعه ی بشری را بهره مند کرده اند. آیا می توان نمونه ای از نوع معارفی که نهج البلاغه و یا صحیفه ی سجادیه و یا روایاتی که از طرف ائمه صادر شده است را حتی در شرایطی نازل تر در کلمات بقیه ی صحابه دید؟ یا این که باید پذیرفت همان خدایی که پیامبر(ص) را برای هدایت انسان ها قرار داد، این خانواده را نیز در همین مسیر برای بشر قرار داده است و در همین راستا علی(ع) می فرمایند: «لا یقَاسُ بِآلِ مُحَمَّدٍ مِنْ هَذِهِ الْاُمَّهِ اَحَدٌ وَ لَا یسَوَّی بِهِمْ مَنْ جَرَتْ نِعْمَتُهُمْ عَلَیهِ اَبَداً هُمْ اَسَاسُ الدِّینِ وَ عِمَادُ الْیقِینِ اِلَیهِمْ یفِی ءُ الْغَالِی وَ بِهِمْ یلْحَقُ التَّالِی وَ لَهُمْ خَصَائِصُ حَقِّ الْوِلَایهِ وَ فِیهِمُ الْوَصِیهُ وَ الْوِرَاثَهُ»(۹۶) هیچ کس از این امت را نمی توان با آل محمّد(ع) قیاس نمود، و هرگز نمی توان پرورده ی نعمت این خاندان را در مرتبه ی آنان دانست، که آل محمّد اساس دین و پایگاه یقین اند، تندروان و کندروان هر دو به سوی آن ها بر می گردند، امتیازات ولایت به ایشان اختصاص دارد و وراثت و وصایت مخصوص آن ها است.
حضرت می فرمایند: احدی از افراد این امت را نباید با آل پیامبر(ع) مقایسه کرد. حتی آن هایی که از نعمت های وجودی اهل البیت(ع) برخوردار شدند مثل سلمان و اباذر، آن ها را هم هرگز نباید با اهل البیت(ع) مساوی دانست. اهل البیت(ع) اساس دین و ستون های یقین می باشند. تندروان و عقب افتاده ها هر دو باید به سوی آن ها برگردند. پس هرکسی تند برود و از آن ها جلو بزند باید برگردد وگرنه منحرف می شود. و آن کسی هم که از آن ها عقب افتاده باید تلاش کند به آن ها برسد تا موفق بشود. حق ولایت و اعمال نظر در هر موردی مربوط به آن ها است. یعنی اگر بنا است کسی زیر این آسمان به ما دستوری بدهد این ها هستند. «وَ فِیهِمُ الْوَصِیهُ و الوِراثَهُ» وصایت و وراثت و ادامه ی راه پیامبر(ص) در این خانواده قرار داده شده و باید در این خانواده دنبال گردد. پس افق بحث روشن است که آن ها نهایت سلوک الی الله اند و می توانند هرکسی را به مقصد قرب الی الله برسانند.

مُخْلَصین

در رابطه با اعتقاد به وجود انسان هایی که خداوند به نحوه ی خاصی برگزیده، موضوع مخلَصین در قرآن است.
شیطان می داند که از بین بندگان خدا فقط یک گروه هستند که هیچ ابزار و امکانی برای گمراهی آن ها در اختیار ندارد و آن «مخلَصین» هستند و لذا به خداوند عرض کرد: «فَبِعِزَّتِک لَاُغْوِینَّهُمْ اَجْمَعین، اِلاّ عِبادَک مِنْهُمُ الْمُخْلَصینَ»(۹۷) به عزت تو همه را گمراه می کنم مگر بندگان مخلَص را. مخلَصین آن هایی هستند که خداوند در آن ها تصرف خاصی دارد و هیچ کس در آن ها سهمی ندارد تا شیطان بتواند در آن ها تصرف کند. اگر به معنی «مخلَص» توجه شود، متوجه خواهید شد که مخلَص بودن غیر «مخلِص»بودن است. همّت برای خوب شدن مربوط به مخلِصین است و نه برای مخلَصین، بلکه مخلَصین برگزیدگانی هستند که خداوند برای خود خالص کرده و هیچ کس در آن ها سهمی ندارد، بلکه آن ها به دلیل مخلَص بودنشان آینه ی خواست و رضایت خدایند و هرکس خواست رضایت خدا را جلب کند، باید حرکات و افکار و عقاید آن ها را ملاک قرار دهد. مشخص است که این مقام یک مقام اکتسابی نخواهد بود، بلکه موهبتی است، هرچند آن ها با اختیار خود باید این عصمت را حفظ نمایند و مسلّم حفظ کردن عصمتِ موهبی مشکل ترین کار ممکن برای بشریت است، زیرا حفظ عصمت به این معنا است که یک لغزش نباید از آن ها سر بزند. در همین رابطه است که عارفان گفته اند:

محنت قرب ز بُعد افزون است
جگر از محنت قربم خون است

هست در قرب همه بیم زوال
نیست در بُعد جز امید وصال

حفظ حالت قرب از آن جهت جگر سالک را خون می کند که با یک خطا از آن مقام سقوط می نماید.
در زیارت، خطاب به امامان(ع) عرض می کنیم: «السَّلامُ عَلَیکمْ یا نُورَاللهِ فی ظُلُماتِ الاَرض» سلام برشما ای نور خدا در ظلمت های زمین. «بِکمْ یسْلَک اِلَی الرِّضْوان» به کمک شما راه رضایت الهی طی می شود. و یا می گوییم: «حَفَظَهً لِسِرِّه وَ خَزَنَهً لِعِلْمِه» شما نگهبان سرّ الهی و معدن علم او هستید.
اهل البیت(ع)، نمونه هایی کامل در اخلاق و عرفان هستند، در نهج البلاغه و صحیفه ی سجادیه و احادیث مربوط به آن ها و در رابطه با دستورهای سلوکی و زندگی شخصی شان می توان آن ها را مشاهده کرد که چگونه بین بُعد مادی زندگی و بعد معنوی آن تعادل ایجاد کرده اند و در مقام اتحاد بین شریعت و طریقت قرار دارند.
در معارف اسلام و فقه و حدیث آنچنان سرآمد بودند که مبانی فقه جهان اسلام را حتی در بین اهل سنت با تربیت فقهای اهل سنت تدوین نمودند. در تفسیر و علوم قرآنی از طریق علم به حقیقت قرآن، توانستند جامعه را از آلودگی به خرافات و تحریفات و اسرائیلیات نجات دهند، آن هم در آن زمانی که سال ها نقل حدیث از پیامبر(ص) ممنوع بود و شعار «حَسْبُنا کتابَ الله» حکومت می کرد و خلیفه ی دوم اصرار داشت قرآن ما را کافی است و سخنان پیامبر(ص) مربوط به زمان خودشان بوده است.(۹۸)
در فرهنگ شیعه احادیث بسیاری در زمینه ی انواع معارف عقلی از پیامبر و ائمه به سبک و روش استدلالی نقل شده که موجب رشد فکری شیعه گردیده است و ترجمه ی متون یونانی در زمان خلفای عباسی در واقع برای برگرداندن توجه مردم از معارف اهل البیت(ع) بود تا از تشعشع و جذابیت فرهنگ اهل البیت(ع) کاسته شود. هنر فیلسوفان بزرگی همچون فارابی و ابن سینا آن بود که سعی کردند در فضای رجوع به فلسفه ی یونان نظرها به اهل البیت(ع) جلب شود که نمونه ی آن را در نمط هشتم و نهم الاشارات و التنبیهات ملاحظه می کنید و مسیر فلسفه ای که فارابی و ابن سینا پایه گذاری کردند تا آن جا جلو آمد که منجر به ظهور حکمت متعالیه ی ملاصدرا شد، حکمت متعالیه ای که سراسر تبیین سخن ائمه ی معصومین(ع) است.
اهل بیت(ع) با تربیت افرادی مثل جابر بن حَیان موجب شدند تا تعامل بشر با طبیعت به صورتی باشد که انسان ها بتوانند از استعدادهای طبیعت بهره مند شوند در حالی که در روش تمدن غربی به جای تعامل با طبیعت، طبیعت سرکوب و تخریب می شود.

امامت در قرآن

عصمت امام: خداوند در قرآن می فرماید: «یا اَیهَاالَّذِینَ ءَامَنُوا اَطِیعُوااللَّهَ وَ اَطِیعُواالرَّسُولَ وَ اُولِی الْاَمْرِ مِنْکمْ، فَاِنْ تَنَازَعْتُمْ فِی شَیءٍ فَرُدُّوهُ اِلَی اللَّهِ وَ الرَّسُولِ اِنْ کنْتُمْ تُوْمِنُونَ بِاللَّهِ وَ الْیوْمِ الْاَخِرِ، ذَالِک خَیرٌ وَ اَحْسَنُ تَاْوِیلاً»(۹۹) ای مومنان خدا را اطاعت کنید و رسول خدا و اولی الامر از خودتان را اطاعت کنید، پس اگر در موردی اختلاف کردید آن اختلاف را به خدا و رسولش ارجاع دهید، اگر به خدا و به قیامت مومن هستید، که این کار خیر است، و عواقب نیکویی دارد. چنانچه ملاحظه می فرمایید:
اولاً: آیه ی فوق با توجه به امری که در آن هست و سخن خود را به صورت امر اظهار کرده، اطاعت از خدا و رسول و اولی الامر را واجب شمرده است.
ثانیاً: لفظ «اَطیعُوا» یعنی اطاعت کنید را یک بار در مورد «خدا» به کار برده و یک بار جداگانه در مورد «رسول و اولی الامر» به کار برده است. معلوم است که مراد از اطاعت از خدا پیروی از احکامی است که به عنوان وحی بر پیامبر(ص) نازل شده است. ولی اطاعت از رسول دو جنبه دارد، یکی اطاعت از او در بیان احکام الهی، چنانچه خود خداوند به پیامبرش می فرماید: قرآن را بر تو نازل کرده ایم تا برای مردم تبیین و روشن کنی. «وَ اَنْزَلْنا اِلَیک الذِّکرَ لِتُبَینَ لِلنّاسِ ما نُزِّلَ اِلَیهِمْ»(۱۰۰) و یک جنبه ی دیگرِ اطاعت، اطاعت از رسول به عنوان مدبّر جامعه ی اسلامی در اجرای احکام و جهاد و دفاع و عزل و نصب فرمانداران است، چنانچه خداوند می فرماید: ما قرآن را به حق برای تو نازل کردیم تا بین مردم بر اساس آنچه خدا برای تو روشن کرده حکم کنی: «اِنّا اَنْزَلْنا اِلَیک الْکتابَ بِالْحَقِّ لِتَحْکمَ بَینَ النّاسِ بِما اَریک الله».(۱۰۱)
با وجود آن که اطاعت از رسول خدا در حقیقت اطاعت از خدا است، ولی به آن جهت قرآن لفظ «اَطیعُوا» را دوبار تکرار کرد تا روشن شود اطاعت از رسول معنایی غیر از طرح وحی الهی دارد و در آن اطاعت، معنایی مثل تبیین آیات و اجرای احکام در جامعه مدّ نظر است.
ثالثاً: اطاعت از «اولی الامر» را در کنار اطاعت از رسول خدا واجب شمرده که این نشان می دهد وجه مشترکی بین اطاعت از «رسول خدا» و اطاعت از «اولی الامر» هست و آن عبارت است از تبیین و تبلیغ احکام الهی و اجرای احکام دین خداوند. ولی طبق ادامه آیه که در آخر می فرماید: «اگر در بین هم اختلافی پیدا کردید آن اختلاف را به خدا و رسول خدا ارجاع دهید» و در این قسمت لفظ «اولی الامر» را نیاورده، معلوم می شود که «اولی الامر» منصب تشریع ندارد و به او وَحی نمی شود، یعنی در منازعات باید به کتاب خدا و سنت رسول خدا رجوع کرد.
دقت فرمایید؛ افرادی که مورد خطاب این آیه هستند مومنین می باشند چون در ابتدای آیه مومنین را مورد خطاب قرار داد و مسلماً نزاعِ مومنین با غیر اولی الامر است. زیرا بعد از این که اطاعت اولی الامر را واجب کرد دیگر رای اولی الامر محل نزاع و تردید واقع نمی شود. از طرفی قول «اولی الامر» در فهم کتاب و سنت، حجّیت دارد و از آن جایی که آیه ی شریفه اطاعت آن ها را بدون قید و شرط لازم دانسته، لذا رفتار و گفتار آنان مطابق با واقع و خالی از خطا و لغزش است. و در یک کلمه طبق آیه ی فوق باید علاوه بر پیامبر، انسان های معصوم دیگری نیز باشند، زیرا خداوند بندگان خود را به اطاعت کسی که دارای خطا باشد و امت را در اثر آن خطاها گمراه کند، امر نمی فرماید، و اطاعت او را در کنار اطاعت پیامبرش قرار نمی دهد.
مصداق اولی الامر: هیچ یک از فرق مسلمین در باره ی پیشوایان خود ادعای عصمت نکرده اند(۱۰۲) به غیر از شیعه که ائمه ی دوازده گانه ی خود را معصوم می داند. شیعه نیز شاهد و دلیل اعتقاد خود را روایات بی شماری می داند که نمونه ای از آن را از قول جابر بن عبدالله انصاری برشمردیم.

آیه ی ولایت

از دیگر آیاتی که روشن می کند قرآن جهت امر ولایتِ جامعه متذکر افراد خاصی شده آیه ی ۵۵ سوره ی مائده است که می فرماید: «اِنَّما وَلِیکمُ اللهُ وَ رَسُولُهُ وَالَّذینَ امَنُوا اَلَّذینَ یقیمُونَ الصَّلوه وَیوْتُونَ الزَّکوهَ و هُمْ راکعُون»(۱۰۳) تنها و تنها ولی شما خدا و رسول او و آن هایی هستند که ایمان آورده و نماز برپا می دارند و در حالی که در رکوع هستند، زکات می دهند.
اولاً: شیعه و سنی معترفند که مصداق آیه حضرت علی(ع) است. (حضرت آیت الله حسینی طهرانی در درس های ۷۲ تا ۷۵ کتاب «امام شناسی» جلد ۵ به طور مفصل راجع به این آیه بحث کرده اند). ثانیاً: چنین کاری در اسلام، سنتی خاص نبوده که فرد دیگر هم انجام داده باشد، و مستحب هم نیست. ثالثاً: کلمه ی «اِنَّما» حصر است، یعنی «فقط». پس معنی آیه چنین می شود که در همان راستای ولایت خاص خداوند و رسول الله(ص)،آن فردی هم که در رکوع زکات داد، «ولی» مسلمین است و فقط همین ها ولی مسلمین اند.
سوال: آیا نباید امیرالمومنین(ع) در نماز محو حق می بودند و توجهی به سائل نمی کردند؟ و یا لااقل اگر خدا می خواست ولایت ایشان را به مردم اطلاع دهد، در رابطه با آن وقتی که در حال نماز، تیر را از پایشان درآوردند و ایشان متوجه نشدند، این کار را می کرد؟
جواب: این مقام که در عین حضور قلب با حق، هیچ چیز از ایشان پنهان نیست، فوق مقامی است که فقط ناظر به حق است. این مقام «صَحْو» یا بقاء بالله و هوشیاری بعد از «مَحْو» است. یعنی آنچنان غرق حق اند که با چشم حق ناظر بر خلق اند، و لذا این مقام بالاتر از مقام «محو» یا فناء فی الله است. این مقام بقاء بعد از فنا است که در روایات ما تحت عنوان قرب نوافل مشهور است که خداوند می فرماید وقتی بنده ی من از طریق نوافل به من نزدیک شد من چشم او می شوم و از طریق من می بیند و من گوش او می شوم و از طریق من می شنود.(۱۰۴) و حضرت در این مقام قرار داشتند.
سوال: چرا خداوند در آیه ی مورد بحث فرمود: «اَلَّذینَ یقیمُونَ الصَّلوه» یعنی به صیغه ی جمع آورد. اگر منظور فقط امیرالمومنین(ع) بود باید به صیغه ی «مفرد» می آورد؟
جواب: این روش را خداوند در جاهای دیگر که مشخصاً مصداق آن یک فرد بوده نیز به کار برده است. مثل آیه ی مباهله که صیغه را جمع آورد ولی پیامبر(ص) یک مصداق بیشتر برای آن نیاوردند، یعنی به جای اَنْفُسَکمْ که در آیه آمده و می فرماید: جانهایتان را جهت مباهله با مسیحیان نجران بیاورید، رسول خدا(ص)، فقط علی(ع) راآوردند. و یا در آیه ی ۸ سوره ی منافقون که می فرماید: «یقُولون لَئِنْ رَجَعْنا اِلَی الْمَدینهِ لَیخْرِجَنَّ الْاَعَزُّ مِنها الْاَذَل» می گویند چون به مدینه برگشتیم آن کس که عزیز بود را خوار می کنیم. در حالی که گوینده ی این سخن فقط عبدالله بن اُبَی بوده ولی قرآن فعل را به صورت جمع به کار می برد.
زمخشری از علماء اهل سنت در تفسیر کشاف این نوع سخن گفتن را صحیح دانسته و آیه ی مورد بحث را در شان علی(ع) می داند. و فقهای اهل سنت نیز حرکت جزئی در نماز را جایز می دانند و استناد می کنند به حرکت علی(ع) در نماز یعنی دادن انگشتر به سائل.

آیه ی تبلیغ در واقعه ی غدیر

پس از آن که پیامبر(ص) در آخرین حج، در هر فرصتی مردم را متوجه عترت خود می کردند و به عدم انفکاک بین کتاب خدا و اهل البیت خود توجه می دادند، بالاخره حضرت جبرائیل(ع) نازل شد و دستور خدا را اعلام داشت که ای پیامبر؛ حرف اصلی را بزن که فرصت دارد از دست می رود و در این رابطه در ۱۸ ذیحجه ی سال دهم هجری آیه نازل شد که: «یا اَیهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما اُنْزِلَ اِلَیک مِنْ رَبِّک وَ اِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ وَاللهُ یعْصِمُک مِنَ النّاسِ اِنَّ اللهَ لا یهْدِی القَوْمَ الْکافِرین»(۱۰۵) ای رسول خدا، به مردم برسان آنچه را بر تو نازل شده از طرف پروردگارت و اگر انجام ندهی، رسالت او را ابلاغ نکرده ای و خدا تو را از مردم و خطرات و توطئه های آنان حفظ می کند، خدا کافران را هدایت نمی کند و نمی گذارد نقشه هایشان به نتیجه برسد. از این آیه نکات زیر به دست می آید:
۱- آیه ی فوق دستوری است به رسول الله(ص) همراه با تاکید و تهدید، که اگر آنچه را باید ابلاغ کنی انجام ندهی و ابلاغ ننمایی، رسالتت را انجام نداده ای. در ضمن خداوند در دل آیه وعده ای به رسول الله می دهد، که خدا او را از خطر مردم محفوظش می دارد، حال سوال این است که آن خطر چه بوده است؟
الف- مسلّم خطر اهل کتاب نیست، چون در سال دهم هجری اهل کتاب قدرتی نداشتند که بتوانند برای مسلمانان خطری باشند و از طرفی باید خطری باشد که رسول الله(ص) را نگران کرده و خدا هم نفرمود خطری نیست، بلکه فرمود: آن حضرت و آن پیام را از خطر حفظ می کند.
ب- خطر از برای جان پیامبر هم نبوده، چون پیامبر(ص) در طول حیات خود ثابت کرده اند که هرگز از فداکردن جان خود هراس نداشته اند.
ج- پس باید خطرِسرکشی و عصیانِ اعراب متعصب بوده باشد که برایشان ارزش های قومی و مادی ملاک بوده و نه ارزش های الهی. و لذا پیامبر(ص) نگران بودند که با طرح رهبری علی(ع) مقابله ی مسلمانان متعصب نگذارد کار به نتیجه برسد، و به ظاهر هم پیش بینی پیامبر(ص) درست بود، ولی خداوند در آخر آیه حضرت را امیدوار کرد که در نهایت نقشه ی آن ها خنثی می شود و نمی توانند مسیر هدایتی را که به عهده ی حضرت علی(ع) و فرزندان آن حضرت است از مسیر اسلام جدا کنند. تاریخ گواه است بعد از ابلاغ آیه فوق و معرفی حضرت علی(ع)، از طرف بعضی از افراد که به ظاهر اسلام آورده بودند مقاومت های شدیدی شد. (۱۰۶)
۲- به تعداد ۱۱۹ نفر از صحابه و از جمله مالکی، طبری، ثعلبی از علماء اهل سنت اذعان دارند که آیه در شان علی(ع) نازل شد و پس از نزول آیه ی فوق رسول خدا(ص) همه را در محل غدیر جمع کردند و فرمودند: «اَلَسْتُ اُولی بِکمْ مِنْ اَنْفُسَکمْ» آیا من - طبق آیه ی ۶ سوره ی احزاب که می فرماید: «اَلنَّبِی اَوْلی بِالْمُوْمِنینَ مِنْ اَنْفُسِهِم» پیامبر نسبت به مومنین بر مومنین مقدم است- نسبت به شما برای تعیین تکلیف به شما بر شما مقدم نیستم؟ همه فریاد زدند «بلی یا رسول الله»، باز حضرت جمله را تکرار فرمودند و مردم هم همان جواب را دادند. سپس فرمودند: «مَنْ کُنْتُ مُولاهُ فَهذا عَلِیٌّ مَولاه، اللّهُمَّ وٰالِ مَنْ وٰالاهُ، وَ عٰادِ مَنْ عٰاداهُ، وَانْصُرْ مَنْ نَصَرَهُ وَ اخْذُلْ مَنْ خَذَلَهُ» هرکس من سرپرست و ولی او هستم پس این علی هم سرپرست اوست. خداوندا! ولایت کسی را بر عهده بگیر که او ولایت علی را بر عهده دارد و دشمن باش کسی را که علی را دشمن دارد و یاری کن کسی را که علی را یاری کند و یاور مباش کسی را که علی را یاری نکند.
به گفته ی علامه ی امینی«رحمه الله علیه» در کتاب «الغدیر» آنچنان سند این روایت در متون روایی اهل سنت محکم است که اگر بنا باشد حدیث غدیر مورد شبهه قرار گیرد، در دنیا هیچ امری قابل اثبات نیست، چون هیچ قضیه ای مانند قضیه ی غدیرِ خم روایات و اسانید ندارد.(۱۰۷)
مولوی در رابطه با واقعه ی غدیر می گوید:

زین سبب پیغمبرِ با اجتهاد
نام خود و آنِ علی مولا نهاد

گفت: هرکس را منم مولا و دوست
ابن عمّ من علی، مولای اوست

کیست مولا، آن که آزادت کند
بند رِقیت زپایت برکند

چون به آزادی نبوت هادی است
مومنان را زانبیاء آزادی است

ای گروه مومنان شادی کنید
همچو سرو و سوسن آزادی کنید

اشعار حسّان بن ثابت نیز در مورد غدیر که همان روز سروده و خدمت رسول خدا(ص) عرضه می دارد، شرایط روحی و فکری و فرهنگی آن زمان را نشان می دهد که به عنوان نمونه نظر شما را به چند بیت آن جلب می نماییم. می گوید:

ینادِیهِمْ یوْمَ الْغَدیرِ نَبِیهُمْ
بِخُمّ فَاسْمِعْ بِالرَّسُولِ مُنادِیا

در روز غدیر خم، پیغمبر این قوم، قوم را ندا می کند، و چقدر ندای این پیغمبر که منادی است، شنوا کننده است.

وَ قَدْ جاءَهُ جِبْرِیلُ عَنْ اَمْرِ رَبِّهِ
بِاَنَّک مَعْصُومٌ فَلاتَک وانِیا

در حالی که جبرائیل به امر پروردگارش آمده بود و چنین اعلام کرده بود که تو در مصونیت خدا هستی، پس در ابلاغ امر سستی مکن.

وَ بَلِّغْهُمْ ما اَنْزَلَ اللهُ رَبُّهُمْ اِلَیک
وَ لاتَخْشَ هُناک الْاَعادیا

و برسان به مردم آنچه که از طرف پروردگارشان به تو نازل شده، و در آنجا از دشمنی دشمنان مترس.
تا آن جا که می گوید:

فَیا رَبِّ اُنْصُر ناصِرِیهِ لِنَصْرِهِم
اِمامَ هُدی کالْبَدْرِ یجْلُو الدَّیاجِیا

ای پروردگار من! تو یاری کن کسانی را که علی را یاری می کنند، به جهت یاری کردنشان، آن پیشوای هدایت است که همچون ماه شب چهاردهم ظلمت ها را می شکافد و تاریکی ها را نور می بخشد.
رسول خدا(ص) در آن محل خطبه ی مفصلی را بیان نمودند(۱۰۸) و پس از آن چون عمر با علی(ع) دیدار کرد گفت: «هَنیئًا لَک یاابْنَ اَبیطالِب! اَصْبَحْتَ مَوْلای وَ مَوْلَی کلِّ مُوْمِنٍ وَ مُوْمِنَهٍ»(۱۰۹) مبارک باد تو را ای فرزند ابی طالب، در حالی که مولای من و مولای هر زن و مرد مومن شدی.
ابوسعید خُدری می گوید: به خدا سوگند هنوز از زمین غدیر حرکت نکرده بودیم که این آیه نازل شد: «الْیوْمَ یئِسَ الَّذِینَ کفَرُواْ مِن دِینِکمْ فَلاَ تَخْشَوْهُمْ وَاخْشَوْنِ الْیوْمَ اَکمَلْتُ لَکمْ دِینَکمْ وَاَتْمَمْتُ عَلَیکمْ نِعْمَتِی وَرَضِیتُ لَکمُ الاِسْلاَمَ دِینًا»(۱۱۰) حال که شرایط ادامه ی دین - توسط انسان معصوم- فراهم شد، کفار از نابودکردن اسلام مایوس شدند، دیگر نگران آن ها نباشید بلکه از من بترسید و ترس خدا را در جان خود تقویت کنید، امروز دین شما را کامل کردیم و نعمت خود را تمام نمودیم و راضی شدیم که چنین اسلامی دین شما باشد.
سوال: طبق آیه ی فوق که می فرماید: «الیوم» یعنی «امروز» هم دین به حدّ نهایی کمال رسید و شرایط ادامه ی حیات را یافت و هم نعمت الهی به حدّ تمامیت رسید و هم خدا در این شرایط راضی است که اسلام دین شما باشد، «امروز» یا «الیوم» چه روزی می تواند باشد؟
جواب: عده ای گفته اند «الیوم» روز فتح مکه و یا روز قرائت سوره ی برائت یا روز بعثت و... است، در حالی که طبق مضمون آیه و گواهی تاریخ، هیچ کدام از روزهای فوق نمی تواند مصداق «الیوم» در آیه ی فوق الذکر باشد. لذا می ماند نظر دیگری که اکثر دانشمندان اهل سنت و علماء شیعه معتقدند و آن این که طبق جنبه های تاریخ و صراحت روایاتِ در حد تواتر، «الیوم»؛ روز غدیر خمّ است و عقل هم می پذیرد که کمال دین با تعیین رهبری است که بتواند دین را درست ادامه دهد. زیرا همه ی امید کفار به اضمحلال اسلام بعد از فوت پیامبر(ص) بود و با تعیین رهبری عملاً کفار مایوس شدند.
بعد از امام علی(ع) سایر ائمه جهت اثبات امامت علی(ع) به آیه ی فوق و به حدیث غدیر احتجاج می کردند و مخالفان هم سخنی علیه آن مطلب، طرح نمی کردند.
۳- آیه می فرماید: حیات رسالت تو ای پیامبر به این مطلب است که آن را ابلاغ کنی! آیا انصاف نیست که هر مسلمانی پیرامون مطلبی با این اهمیت تحقیق کند که چه مطلب و حقیقتی است که می گوید اگر آن را نگویی رسالتت را انجام نداده ای! آیا همچنان که تاریخ گواه است چیزی غیر از ادامه ی رهبری که حیات و بقاء دین به آن است، می تواند باشد؟(۱۱۱)

آیه ی مباهله

بخش با صفای «نجران» با هفتاد دهکده ی تابع خود، در نقطه ی مرزی حجاز و یمن قرار گرفته است. در آغاز طلوع اسلام، این نقطه تنها منطقه ی مسیحی نشین حجاز بود که به دلایلی از بت پرستی دست کشیده و به آئین مسیح گرویده بودند.
پیامبر اسلام به موازات مکاتبه با سران دُوَل و مراکز مذهبی جهان، نامه ای به اُسقُف نَجران نوشت و طی آن نامه، ساکنان نجران را به آئین اسلام دعوت نمود. حضرت در آن نامه نوشتند: «به نام خدای ابراهیم، اسحاق و یعقوب.(این نامه ای است) از محمد پیامبر خدا به اسقف نجران: خدای ابراهیم و اسحاق و یعقوب را حمد و ستایش می کنم، و شما را از پرستش «بندگان»، به پرستش «خدا» دعوت می نمایم. شما را دعوت می کنم که از ولایت بندگان خدا خارج شوید و در ولایت خداوند وارد آئید، اگر دعوت مرا نپذیرفتید (لااقل) باید به حکومت اسلامی مالیات (جزیه) بپردازید (که حکومت در برابر این مبلغ کم، از جان و مال شما دفاع می کند) و در غیر این صورت به شما اعلام خطر می شود.
نمایندگان پیامبر که حامل نامه بودند، وارد نجران شده و نامه پیامبر را به اسقف مسیحیان نجران دادند. وی نامه را با دقت خواند و برای تصمیم، شورایی مرکب از شخصیت های بارز مذهبی و غیر مذهبی تشکیل داد. شورا نظر داد که گروهی به عنوان «هیئت نمایندگی نجران» به مدینه بروند، تا از نزدیک با پیامبر(ص) دیدار کرده، دلائل نبوت ایشان را مورد بررسی قرار دهند. بدین ترتیب، شصت تن از ارزنده ترین و داناترین مردم نجران انتخاب گردیدند، که در راس آنان سه تن از پیشوایان مذهبی قرار داشت: به نام های «ابو حارثه ی بن علقمه»، اسقف اعظم نجران که نماینده ی رسمی کلیساهای روم در حجاز بود و عبدالمسیح، رئیس هیئت نمایندگی که به عقل، تدبیر و کاردانی شهرت داشت و «اَیهَم»، که فردی کهنسال و یکی از شخصیت های محترم ملت نجران به شمار می رفت.

مذاکره ی نمایندگان نجران

بالاخره نمایندگان نجران، به دیدار پیامبر اکرم(ص) آمده و به مذاکره پرداختند، پیامبر(ص) فرمودند: من شما را به آئین توحید، پرستش خدای یگانه و تسلیم در برابر اوامر او دعوت می کنم. سپس آیاتی چند از قرآن برای آنان تلاوت نمود.
نمایندگان نجران گفتند: اگر منظور از اسلام، ایمان به خدای یگانه ی جهان است، ما قبلاً به او ایمان آورده و به احکام وی عمل می نمائیم. پیامبر اکرم(ص) فرمودند: اسلام علائمی دارد و برخی از اعمال شما، حاکی است که به اسلام واقعی نگرویده اید. چگونه می گویید که خدای یگانه را پرستش می کنید، حال آن که شما صلیب را می پرستید، از خوردن گوشت خوک پرهیز نمی کنید و برای خدا فرزند قائلید؟ نمایندگان نجران گفتند: ما او را (مسیح) خدا می دانیم زیرا او مردگان را زنده کرد و بیماران را شفا بخشید، و از گِل پرنده ای ساخت و آن را به پرواز درآورد، و تمام این اعمال حاکی است که او خدا است. پیامبر اکرم(ص) فرمودند: نه! او بنده ی خدا و مخلوق او است، که خدا او را در رحم مریم قرار داد و این قدرت و توانایی را خدا به او داده است. یکی از نمایندگان نجران گفت: آری او فرزند خدا است زیرا مادر او مریم، بدون این که با کسی ازدواج کند، او را به دنیا آورده است. پس پدر او خدای جهان می باشد.
در این هنگام، وحی شد که: «اِنَّ مَثَلَ عیسی عِنْدَ اللَّهِ کمَثَلِ آدَمَ خَلَقَهُ مِنْ تُرابٍ ثُمَّ قالَ لَهُ کنْ فَیکونُ»(۱۱۲) وضع حضرت عیسی از این نظر مانند حضرت آدم است که او را با قدرت بی پایان خود، بدون این که دارای پدر و مادری باشد از خاک آفرید. اگر نداشتن پدر دلیل بر این باشد که عیسی فرزند خدا است، پس حضرت آدم برای این انتساب شایسته تر است، زیرا او نه پدر داشت و نه مادر. گفتگو ادامه یافت و پس از اصرار دو طرف بر حقانیت عقاید خود آیه نازل شد که: «فَمَنْ حَاجَّک فیهِ مِنْ بَعْدِ ما جاءَک مِنَ الْعِلْمِ فَقُلْ تَعالَوْا نَدْعُ اَبْناءَنا وَ اَبْناءَکمْ وَ نِساءَنا وَ نِساءَکمْ وَ اَنْفُسَنا وَ اَنْفُسَکمْ ثُمَّ نَبْتَهِلْ فَنَجْعَلْ لَعْنَتَ اللَّهِ عَلَی الْکاذِبینَ»(۱۱۳) هرگاه بعد از علم و دانشی که (درباره ی مسیح) به تو رسیده، (باز) کسانی با تو به محاجّه و ستیز برخیزند، به آن ها بگو: «بیایید ما فرزندان خود را دعوت کنیم، شما هم فرزندان خود را؛ ما زنان خویش را دعوت نماییم، شما هم زنان خود را؛ ما از نفوس خود دعوت کنیم، شما هم از نفوس خود؛ آن گاه مباهله کنیم؛ و لعنت خدا را بر دروغگویان قرار دهیم.
طرفین به فیصله دادن مسئله از طریق مباهله آماده شدند و قرار بر این شد که فردای آن روز برای اثبات حقانیت خود مباهله نمایند. وقت مباهله فرا رسید. قبلاً پیامبر و هیئت نمایندگی نجران، توافق کرده بودند که مراسم مباهله در نقطه ای خارج از شهر مدینه، در دامنه ی صحرا انجام بگیرد. پیامبر از میان مسلمانان و بستگان خود، فقط چهار نفر را برگزید که در این حادثه ی تاریخی شرکت نمایند. این چهار تن، جز علی بن ابی طالب(ع)، فاطمه(س) و حسن و حسین«علیهماالسلام» نبودند، زیرا در میان تمام مسلمانان نفوسی پاک تر، و ایمانی استوارتر از ایمان این چهار تن، وجود نداشت.
پیامبر(ص)، فاصله ی منزل و نقطه ای را که قرار بود در آن جا مراسم مباهله انجام گیرد، با وضعی خاص طی نمود. او در حالی رهسپار محل قرار شد که حضرت حسین(ع) را در آغوش و دست حضرت حسن(ع) را در دست داشت، فاطمه(س) به دنبال آن حضرت و علی بن ابی طالب(ع) پشت سر وی حرکت می کردند؛ پیامبر(ص) این چنین گام به میدانِ مباهله نهاد، او پیش از ورود به میدان «مباهله»، به همراهان خود گفت: من هر وقت که دعا کردم، شما دعای مرا با گفتن آمّین بدرقه کنید.
سران هیئت نمایندگی نجران، پیش از آن که با پیامبر(ص) روبه رو شوند به یکدیگر می گفتند: هرگاه دیدید که «محمد»، افسران و سربازان خود را به میدان مباهله آورد، و شکوه مادی و قدرت ظاهری خود را نشان ما داد در این صورت، وی فردی غیر صادق است و اعتمادی به نبوت خود ندارد. ولی اگر با فرزندان و جگر گوشه های خود به «مباهله» بیاید و با وضعی وارسته از هر نوع جلال و جبروت مادی، رو به درگاه الهی گذارد؛ پیداست که پیامبری راستگو است و به قدری به خود ایمان و اعتقاد دارد که نه تنها حاضر است خود را در معرض نابودی قرار دهد، بلکه با جرات هر چه تمام تر، حاضر است عزیزترین و گرامی ترین افراد نزد خود را، در معرض فنا و نابودی قرار دهد.
سران هیئت نمایندگی در این گفتگو بودند که ناگهان، چهره ی نورانی پیامبر اکرم(ص) با چهار تن دیگر نمایان گردید. همگی با بهت و حیرت به چهره ی یکدیگر نگاه کردند، و از این که او فرزندان معصوم و بی گناه، و یگانه دختر و یادگار خود را به صحنه ی مباهله آورده؛ انگشت تعجب به دندان گرفتند. آنان دریافتند که پیامبر، به دعوت و دعای خود اعتقاد راسخ دارد والاّ یک فرد مردّد، عزیزان خود را در معرض بلای آسمانی و عذاب الهی قرار نمی دهد.
اسقف نجران گفت: من چهره هائی را می بینم که هرگاه دست به دعا بلند کنند و از درگاه الهی بخواهند که بزرگ ترین کوه ها را از جای بکند، فوراً آن کوه ها کنده می شوند. بنابراین، هرگز صحیح نیست ما با این افراد ِ با فضیلت، مباهله نمائیم؛ زیرا بعید نیست که همه ی ما نابود شویم، و ممکن است دامنه ی عذاب گسترش پیدا کند، همه ی مسیحیان جهان را بگیرد و در روی زمین حتی یک مسیحی باقی نماند.
هیئت نمایندگی با دیدن وضع یادشده، وارد مشورت شدند و به اتفاق آراء تصویب کردند که هرگز وارد مباهله نشوند، آنان حاضر شدند که هر سال مبلغی به عنوان «جزیه» (مالیات سالانه) بپردازند و در برابر آن، حکومت اسلامی از جان و مال آنان دفاع کند. پیامبر اکرم(ص) رضایت خود را اعلام کرد و قرار شد آن ها هر سال در ازای پرداخت مبلغی جزئی، از مزایای حکومت اسلامی برخوردار گردند.
سپس پیامبر اکرم(ص) فرمودند: عذاب، سایه ی شوم خود را بر سر نمایندگان مردم نجران گسترده بود و اگر از درِ ملاعنه و مباهله وارد می شدند، صورت انسانی خود را از دست داده، در آتشی که در بیابان برافروخته می شد، می سوختند و دامنه ی عذاب به سرزمین «نجران» نیز کشیده می شد.(۱۱۴)
چنانچه ملاحظه فرمودید پیامبر خدا(ص) در ازاء فرزندان، امام حسن و امام حسین«علیهماالسلام» را آوردند و در ازاء زنان، تنها حضرت فاطمه(س) را آوردند و در ازاء «نَفْس ها» فقط حضرت علی(ع) را آوردند. و این حکایت از آن دارد که تنها این ها بودند که شایستگی جعل لعنت خدا را بر کاذبین داشتند و نکته ی مهم آن که به جای نفس ها، رسول خدا(ص) فقط علی(ع) را آوردند که حکایت از آن دارد علی در حکم نفس و جان رسول خدا(ص) هستند.
سوال: با توجه به این که در آیه واژه ی «زنان» آورده یعنی آن را به صیغه ی جمع آورده، آیا بیش از یک زن شایسته در جمع مسلمین نبود که پیامبر(ص) بیاورند؟
جواب: با توجه به این که پیامبر معصوم است پس محال است کس دیگری شایسته ی حضور در آن مقام بوده باشد و حضرت نیاورده باشند. عنایت بفرمایید که مقام، مقامی است که باید کسانی در صحنه باشند که جانشان مسیر جعل لعنت خدا بر دروغگویان گردد و این مقامی است که فقط بنده های مخلَص می توانند در آن حاضر شوند. کسانی که باید در آن صحنه وجودشان مظهر غضب الهی یا اسم جلال الهی باشد.
ملاحظه می فرمایید که در آیه نفرموده «دامادتان و یا برادرتان» را بیاورید، بلکه علاوه بر پسران، گفت: «جان ها و نَفْس هایتان» را بیاورید، در حالی که پیامبر(ص)، علی(ع) را آوردند، آیا این بدین معنی نیست که علی(ع) حکم جان پیامبر(ص) را دارد؟ و از آن جایی که جان پیامبر(ص) در مقام عصمت کل است پس مقام علی(ع) که به جای جان پیامبر است، دارای همان عصمت می باشد.
سوال: آیه فرمود: «جان هایتان» را بیاورید یعنی واژه ی «انفسکم» را به صیغه ی جمع آورد و رسول خدا(ص) وظیفه داشتند هرکس در مقام جان ایشان محسوب می شد را می آوردند، چرا فقط علی(ع) را آوردند.
جواب: همچنان که عرض شد چون رسول الله(ص) معصوم اند و هرگز در مقابل حکم الهی تمرد و عصیان از خود ندارند پس بیش از یک نفر در حکم جان رسول الله در آن زمان نبوده و گرنه می آوردند، زیرا آیه طوری است که اجازه ی بیش از یک نفر را می دهد، پس فقط علی(ع) در حکم جان رسول الله(ص) بوده و حتماً غیرعلی(ع) هیچکس در این حد نبوده است و همین نشان می دهد که مقام علی(ع) از سایر صحابه کاملاً جدا است.
پیامبر(ص) در مورد علی(ع) می فرمایند: «برای هر پیامبری، صاحب سرّی است، و صاحب سرّ من علی بن ابیطالب است».(۱۱۵) و نیز داریم که فرمودند: «عَلِی نفسی و اَخی»(۱۱۶) علی همان جان و نفس من و برادر من است.(۱۱۷)

آیه ی تطهیر

خداوند در قرآن می فرماید: «...اِنَّما یریدُاللهُ لِیذْهِبَ عَنْکمُ الرِّجْسَ اَهْلَ الْبَیتِ وَ یطَهِّرَکمْ تَطْهیرا»(۱۱۸) ای اهل البیت؛ فقط و فقط خداوند خواسته تا شما را از هرگونه پلیدی بزداید و اعتقاد باطل و اثر عمل زشت را از شما پاک کند و شما را به موهبت عصمت اختصاص دهد. با دقت در آیه ی تطهیر نکات زیر مورد توجه قرار می گیرد.
۱- «رِجْس» از نظر لغت چون با «ال» آمده، یعنی هرگونه پلیدی جسمی و روحی. یعنی اهل البیت(ع) را خداوند از هر گونه پلیدی پاک کرده است.
۲- بیش از ۷۰ حدیث که بیشتر آن ها از اهل سنت است اقرار دارند که «اهل بیت» شامل، رسول خدا(ص) و حضرت علی(ع) و فاطمه زهرا(س) و امام حسن و امام حسین«علیهماالسلام» می باشد.
۳- اُمّ سلمه می گوید: بعد از آمدن آیه ی تطهیر، رسول خدا(ص) عبای خود را برسر حضرت علی و همسر او و حسنین«علیهماالسلام» انداختند و گفتند: بارالها! اینها آل محمداند. من گوشه ی عبا را بالا زدم که وارد شوم، حضرت آن را از دست من کشیدند و گفتند: تو بر خیر هستی (یعنی تو زن خوبی هستی) ولی جایت اینجا نیست.
سوال: با توجه به این که قبل و بعد آیه زنان پیامبر(ص) را مورد خطاب قرار داده، چرا آیه شامل زنان پیامبر نمی باشد؟
جواب: اولاً: هیچ کس تا حال قائل به عصمت زنان پیامبر نشده، در حالی که آیه خبر از عصمت «اهل بیت» می دهد و در آیه ی مباهله هم ثابت شد زنان پیامبر(ص) به آن معنا معصوم نیستند که بتوانند لعنت الهی را بر کاذبین جعل کنند و لذا در کنار اهل بیت پیامبر(ص) یک نفر از زنان پیامبر هم وارد مباهله نشد. (۱۱۹)
ثانیاً: همه ی روایات ازسنی و شیعه پنج تن مذکور را به عنوان اهل بیت معرفی کرده اند.(۱۲۰)
ثالثاً: اگر آیه مربوط به زنان پیامبر بود ضمیر «عَنْکن» که قبل از آیه به صورت جمعِ مونث بود باید ادامه می یافت و نه این که وقتی موضوع اهل بیت را به میان می آورد بفرماید «عنکم» یعنی ضمیر را عوض کند.
چنانچه ملاحظه بفرمایید در این قسمت از آیه سخن از اراده و مشیت خاص خداوند به میان آمده و این نشانه ی آن است که مسئولیت مهمی را می خواهد بر دوش اهل بیت پیامبر بگذارد که چنین مسئولیتی با وظیفه ی همسران پیامبر که در آیات قبل آن ها را توصیه کرده که در خانه هایشان ملازم باشند متناسب نیست. از طرفی روایات متعددی از محدثین اهل سنت هست که رسول خدا همسران خود را شامل اهل بیت ندانسته اند.(۱۲۱) حاکم در کتاب مستدرک از قول ام سلمه می گوید که: آیه ی تطهیر در خانه ی من نازل شد و به دنبال آن پیامبر(ص) پیکی را به خانه ی فاطمه(س) فرستاد تا علی و فاطمه و حسن و حسین(ع) را نزد آن حضرت فرا خواند. آن گاه فرمودند: خدایا! اینها اهل بیت من اند. گفتم: یا رسول الله، من از اهل بیت شما نیستم؟ فرمودند: تو از نیکان اهل من هستی ولی اینان اهل بیت من هستند.(۱۲۲)
۴- بنا به روایات و همچنین با توجه به سیاق آیه، جای اصلی آیه اینجا نبوده و به دستور پیامبر بعد از نزول به این صورت تنظیم شده، و این روش در کلیه ی آیات مربوط به اهل البیت هست که در بحث مستقلی به آن می پردازیم.
۵- چون اراده و خواستن در آیه ی تطهیر را منحصر به اهل البیت(ع) کرده و گفته «اِنَّما»، پس اولاً: این تطهیر، آن تطهیر عمومی که خداوند برای همه ی مسلمین اراده کرده، نیست، و اگر این تطهیر همان تطهیری بود که برای سایرین خواسته دیگر مقام خاصی برای اهل البیت محسوب نمی شد. ثانیاً: چون خداوند تشریعاً طهارت و تزکیه را برای همه ی انسان ها خواسته، پس طهارتی که در این آیه برای اهل البیت(ع) اراده کرده، تطهیر تشریعی نبوده بلکه تطهیر تکوینی است، یعنی طهارت و عصمتی است موهبتی که در اثر آن، نیروی فوق العاده باطنی عصمت در آن ها ایجاد شده است، تا آن ها نمونه ی کامل صحیح زندگی کردن برای بشریت باشند.
۶- معلوم است که قرآن یک واقعیت متعالی است که باید از طریق قلب با آن تماس گرفت، و در سوره ی واقعه می فرماید: «اِنَّهُ لَقُرْآنٌ کرِیمٌ، فِی کتَابٍ مَّکنُونٍ، لَّا یمَسُّهُ اِلَّا الْمُطَهَّرُونَ»(۱۲۳) آن قرآن، قرآن بلندمرتبه ای است، در کتابی پنهان، کسی نمی تواند با آن تماس بگیرد مگر مطهرون. «ال» در المطهرون نشانه ی عهد ذهنی است، یعنی آن مطهرونی که ذکر آن رفته و شما آن ها را می شناسید. از طرفی تنها در آیه ی تطهیر از اهل بیت به عنوان مطهرون نام برده پس می توان نتیجه گرفت اهل البیت(ع) هستند که به طور مطلق می توانند با حقیقت قرآن تماس بگیرند و عمده ی وظیفه ی ما آموختن راه طهارت است از صاحبان اصلی طهارت، تا بتوانیم با نور قرآن مرتبط شویم و به نشاط فوق العاده ای که در این ارتباط به دست می آید نائل گردیم.
وقتی حضرت حق می فرماید: نمونه هایی در عالم هستند که عین طهارت اند، معلوم است می خواهد راه را نشان بدهد. مثل این است که بگوید: ای تشنه ها چیزی خلق کرده ام که عین تری است و فقط از طریق آن سیراب می شوید.
وقتی می فرماید: خداوند اراده کرد که فقط شما اهل بیت را از هر گونه آلودگی پاک کند، پاک کردن از هر آلودگی را منحصر به آن ها می کند. از آن طرف دین را آورده است تا همه ی انسان ها از آلودگی ها پاک شوند، پس معلوم است طهارت اهل بیت(ع) یک نوع طهارت دیگری است که راه به طهارت رسیدن بقیه را نشان می دهند و همین طور که عرض شد این طهارت؛ طهارت تکوینی است و همان طور که تری آب تکوینی است و همه ی رطوبت ها از آب گرفته می شود. این طهارت را منحصر به این خانواده کرد تا هر کس می خواهد به طهارت حقیقی دست یابد به این خانواده رجوع کند.
وقتی می گوییم: آب تکویناً تر است یعنی آب فقط تری است و وجودش عین تری است. اگر رسیدیم به این که اهل بیت تکویناً در مقام طهارت اند، یعنی عین الطهاره هستند، همین طور که برای به دست آوردن تری باید به عین تری که آب است رجوع کنید، امامان معصوم(ع) هم که عین درستی و طهارت اند، باید برای ارزیابی عمل انسان ها در میان باشند تا هرکس اندازه ی درستی عملش را با عمل امام معصوم(ع) بسنجد، همان طور که ما در امور نظری در فطرت خود، بدیهیات را داریم و درستی یک فکر را بر اساس مبناهای بدیهی ارزیابی می کنیم و آن بدیهیات برای درست فکرکردن مبنای هر انسانی است، اهل بیت(ع) هم مبنای درست عمل کردن انسان ها هستند. مثلاً اگر به شما بگوئیم یک شهر هست که یکی از خیابان های آن از کل آن شهر بزرگ تر است، نمی پذیرید، چون بر مبنای قاعده ی بدیهی خود می گویید؛ «جزء یک چیز نمی تواند از کل آن چیز بزرگ تر باشد» و چون آن خیابانِ بزرگ هم جزء آن شهر است پس نمی شود که آن خیابان از آن شهر بزرگ تر باشد و لذا بدون آن که نیاز باشد بروید، تجربه کنید و بعد آن سخن را ردّ کنید، طبق یک قاعده ی بدیهی که می شناسید آن حرف را نمی پذیرید. زیرا خداوند آن قاعده ی بدیهی را به صورت تکوینی برای راهنمایی شما در جانتان قرار داده است، و به کمک آن به راحتی می توانید فکر خود را در شناخت حق و باطل سر و سامان بدهید. قواعد بدیهی، امامِ عقل نظری ما هستند و جان ما با آن قواعد یگانه است و غیر حکم آن ها را غلط می داند و نمی پذیرد، پس در واقع عقل نظری انسان ها امام معصوم دارد که همان بدیهیات است. می گوئیم اجتماع نقیضین محال است، یعنی نمی شود این شیء همین حالا در این مکان باشد و همین حالا در این مکان نباشد، چون هست و نیست نقیض هم اند و عقل و جان انسان جمع نقیضین را نمی پذیرد. قاعده ی «امتناع اجتماع نقیضین» را جان ما پذیرفته و کاملاً هم حق می داند و لذا بقیه ی اندیشه هایش را بر اساس آن قاعده تنظیم می کند، آن قاعده برای انسان عین درستی است و چیزی نیست که با تجربه به دست آمده باشد، درستی آن فوق تجربه است.
همین طور که انسان در عقل نظری امام دارد تا اندیشه اش به خطا نیفتد و دائماً اندیشه ی خود را با آن هماهنگ می کند و از طریق امامِ عقل نظری مغالطه ها را می شناسید و فریب آن ها را نمی خورید، عیناً خداوند برای ما در امور عقل عملی، امامِ بیرونی می گذارد تا در عمل به خطا نیفتیم و مطابق سیره ی آن ها عمل کنیم که طبق ادله ی قرآنی، آن امام در رفتار و اعمال عین طهارت است و شما می توانید اعمال خود را بر اساس اعمال و گفتار او تنظیم کنید و راه طهارت را از طریق عین طهارت بیابید و در فهم قرآن هم از فهم آن ها کمک بگیرید. در آیات ۷۷ تا ۷۹ سوره ی واقعه فرمود: این قرآن یک مقام عالیه ی وجودی دارد که فقط اهل طهارت می توانند با آن تماس بگیرند و حقیقت آن را دریابند یعنی هر کس خواست از نور قرآن بهره بگیرد و قلب او به نورقرآن منور شود باید در مسیری قرار گیرد که اهل البیت(ع) متذکر آن هستند.
چنانچه ملاحظه می فرمایید خداوند ما را در حدّ فهم قرآن به عنوان یک تئوری متوقف ننمود، بلکه مصداق های کاملِ درک قرآن را به صحنه آورد و به ما معرفی کرد، اگر کسانی هستند که طبق آیه ی تطهیر عین طهارت اند و اگر حقیقت قرآن که یک حقیقت غیبی وجودی است را فقط مطهرون درک می کنند حال سوال برایتان پیش می آید؛ آن راهی که ما را تنها در حدّ درک مفاهیم قرآن نگه ندارد کدام راه است؟ خود قرآن انگشت اشاره را متوجه «مطهرون» کرده است، شخصیت هایی که خودشان از طریق طهارتِ قلب با وجود حقیقت قرآن مرتبط اند، آن ها راهی هستند تا بقیه را نیز وارد راه اُنس با قرآن نمایند. عنایت داشته باشید که بسیار فرق می کند که از کلمات امامان در حدّ مفاهیم استفاده کنیم تا این که آن ها را امام خود قرار دهیم و با طهارت قلبی به قلب امام نزدیک شویم و قلباً با امام زندگی کنیم، و این از طریق رعایت حلال و حرام شریعت الهی و الگو و نمونه و راهنماگرفتن شخص امام، عملی است. البته معلوم است که باید به عنوان مقدمه، تعالیمی را پشت سرگذاشت تا آداب و ادبِ تماس با حقیقت را به دست آوریم. عمده آن است که بدانیم ماوراء زندگی با مفاهیم، زندگی دیگری هست و آن راه اُنس با حقیقت قرآن است.
سیری که از برهان آغاز و به عرفان رهسپار و به روایت و قرآن منتهی شود، سیر شیرینی است، سیری است که موجب جامعیت در علم و معرفت و ایمان و عمل صالح خواهد شد.(۱۲۴)
۷- ملاحظه کردید که در آیه ی ۷۹ سوره ی واقعه نفرمود: غیر مطهرون نمی توانند قرآن را بدانند، بلکه فرمود: غیر مطهرون نمی توانند با آن حقیقت غیبی قرآن تماس بگیرند و این نشان می دهد که حقیقت قرآن یک امر وجودی و واقعی است و نه اعتباری و شرط تماس با آن حقیقت مطلق، طهارت مطلق است و بقیه به اندازه ای که از نظر طهارت به اهل البیت(ع) نزدیک باشند از قرآن بهره مند خواهند شد و حتماً متوجه هستید که فرهنگ اهل البیت(ع)، فرهنگ طهارت است و از طریق رجوع به آن فرهنگ می توان با قرآن ارتباط داشت. تاکید ما در این فراز توجه به فرهنگ اهل البیت(ع) است که فرهنگ تماس قلبی با حقیقت غیبی قرآن است.
۸- وقتی خداوند به حضرت ابراهیم(ع) فرمود: «... اِنِّی جاعِلُک لِلنَّاسِ اِماماً» من تو را برای مردم امام قرار دادم. «قالَ وَ مِنْ ذُرِّیتی ».(۱۲۵) حضرت فرمودند: از فرزندان من چطور؟ یعنی آیا کسی از فرزندان من به مقام «امامت» می رسد؟ و خدا فرمود: «لا ینالُ عَهْدِی الظَّالِمین» مقام امامت به فرزندان ظالمت نمی رسد. حال با توجه به آیه ی تطهیر؛ اهل البیت(ع) هیچ گونه نقص و ظلمی ندارند. از طرفی همگی آن ها فرزندان حضرت اسماعیل(ع) هستند که او فرزند حضرت ابراهیم(ع) است. پس همه ی اهل البیت(ع) دارای مقام امامتی هستند که خداوند در آخر عمر به حضرت ابراهیم (ع) داد و فرمود: «این امامت عهد من است.»
سوال: با توجه به اهمیت مسئله ی امامت و اهمیت مصداق آن یعنی علی(ع)، چرا در قرآن ذکری از حضرت امیرالمومنین(ع) به طور صریح نیامده؟
جواب: برای پاسخگویی به این مسئله ابتدا لازم است مواردی روشن شود:
۱- تاریخ گواه است که در زمان نزول قرآن، اختلاف قومی و قبیلگی به قدری قوی است که همه چیز حتی دین را تحت الشعاع قرار داده است و با اندک بهانه ای اختلاف ها سر بر می آورد.
۲- اکثریت مردم هنوز ایمانی که در برابر توحید و حکم خدا تسلیم شوند را به دست نیاورده اند تا تنها به آنچه حکم خدا است تسلیم باشند که نمونه ی آن را قبلاً در مورد حرث بن نعمان و اعتراضی که به انتصاب حضرت علی(ع) کرد ملاحظه فرمودید.
۳- حضرت علی(ع) با اکثر تازه مسلمانانِ آن روز، یعنی سرکرده های شرک دیروز جنگیده است و چندین و چند از پدران و برادران آن ها را به قتل رسانده است و ایمان این تازه مسلمانان آنچنان قوی نشده که از شرک پدرانشان متنفر باشند، بلکه از علی(ع) ناراحت اند و عظمت علی(ع) هم به همین رعایت نکردن میل و رضای سران شرک بوده و هست، به طوری که طبق اسناد تاریخی نصف کشته های بدر به دست علی(ع) بوده است.
۴- روش سخن گفتن قرآن و هر مکتب تربیتی که بخواهد بشر را در طول تاریخ هدایت کند آن است که اصول کلی را مطرح کند تا بشریت براساس شرایط تاریخی خود ازآن اصول و قواعد کلی استفاده کند و با تفکر خود، تکلیف مخصوص به زمان خود را بیابد تا تفکر در دین تعطیل نشود و تحجر جای آن را نگیرد زیرا تاکید مکتب الهی بر روی شخصیت است نه اشخاص.
در نتیجه با توجه به نکات فوق، اگر نام علی(ع) در قرآن برده شده بود، با توجه به آن همه تعصب، دیگر دو دسته مسلمان نداشتیم به نام شیعه و سنی، بلکه گروه کثیری از تازه مسلمانان مقابل اصل دین می ایستادند و در چنان شرایطی ادامه ی اصل اسلام به خطر می افتاد به همین جهت با تصریح نکردن به نام علی(ع) در قرآن کاری شد که لجاجت و استکبار بعضی از تازه مسلمانان متعصب نسبت به نفی کلی اسلام برانگیخته نشود.
امام صادق(ع) در جواب سوال فوق که چرا نام علی(ع) در قرآن نیامده، فرمودند: تعداد نمازها هم در قرآن نیست و یا مثل «بَلِّغْ ما اُنْزِلَ اِلَیک» که معلوم نیست خداوند چه چیزی به پیامبر ابلاغ کرده و به عهده ی پیامبر است که آن را روشن کنند، زکات را هم قرآن نگفت به چه چیزهایی تعلق می گیرد و پیامبر(ص) روشن کردند، همچنان که گفت حج به جا آورید، ولی کیفیت را نگفت، جایگاه پیامبر تبیین آیات است.
آیا جریانات بعدی از جمله کشتن شیعیانِ حضرت علی(ع) به صِرف شیعه بودن و حتی کشتن فرزند حضرت فاطمه زهرا(س) در صحرای کربلا، نشان نداد که عده ای در عین ادعای اسلامیت به هر قیمتی حاضر به پذیرفتن خط زلال اسلام در مسیر اهل البیت(ع) نبودند؟ و لذا اگر نام علی(ع) در قرآن آمده بود براساس کینه با آن بزرگوار با اصل قرآن مقابله می کردند و حریم قرآن را می شکستند. و خداوند با عدم طرح نام علی(ع) در قرآن، قرآن را از چنین تجاوزاتی حفظ کرد.
از طرفی پیامبر خدا(ص) با تایید علی(ع) در موارد مختلف، حجت را بر مردم تمام فرمودند. پیامبر(ص) می فرمایند: «اَنَا مَدینَهُ الْعِلْم وَ عَلی بابُها، فَمَن اَرادَ الْعِلْمَ فَلْیاْتِ الْبابَ»(۱۲۶) من شهر علم می باشم و علی دروازه ی آن شهر است، پس کسی که طالب علم است باید از دروازه ی آن وارد شود تا به علم برسد.
روایت فوق در متون علماء اهل سنت مورد پذیرش آن ها است و قبول دارند که چنین سخنی از پیامبر(ص) صادر شده به طوری که احمد حنبل از هشت طریق آن را روایت کرده. این روایات می رساند که همه ی امت باید به امیرالمومنین(ع) رجوع کنند و وصول به علم پیامبر(ص) از ناحیه ی علی(ع) ممکن است و می رساند که علی(ع) اَعلَم جمیع امت است و مسلم چنین کسی باید بعد از پیامبر(ص) ولایت جامعه ی اسلامی را به عهده داشته باشد تا امت را در جمیع امور به هدایت برساند.
با اندکی تفکر در قرآن و توجه به سخنان پیامبر(ص) به راحتی روشن می شودکه عالی ترین مصداق بعد از رسول الله(ص)، برای ادامه ی ولایتِ دینی بر مسلمانان، علی(ع) است. مسلم با حذف علی(ع) از حاکمیت جامعه ی اسلامی بعد از رحلت رسول خدا(ص) جامعه در مسیری بهتر قرار نگرفت و به گفته ی مورخان اهل سنت، آن چند سالی که حضرت علی(ع) برسرکار آمدند مردم دوباره اسلام زمان پیامبر(ص) را به یاد آوردند. به عنوان نمونه در تاریخ داریم که پس از جنگ جمل بعد از ۲۵ سال که صحابه ی پیامبر(ص) از علی(ع) فاصله گرفته اند بعضی از صحابه که همراه علی(ع) بودند به امامت آن حضرت نماز می خوانند. عمران بن حصین از صحابه ی پیامبر(ص) می گوید: «صَلّی عَلیٌّ عَلَینا بِالْبَصْرهِ فَقال: ذَکرَنا هذا الرّجل صَلاهً کلُّنا نُصَلِّیها مَعَ رسول الله(ص)» با علی(ع) در بصره نماز خواندیم، نماز او طوری بود که یادمان آمد نمازی را که با رسول خدا(ص) می خواندیم.(۱۲۷) چون در این مدتی که گذشته بود نماز هم به آن معنی واقعی اش از صحنه ی زندگی مردم خارج و به فراموشی سپرده شده بود، به طوری که شهاب الدّین زهری از علماء اهل سنت و از تابعین می گوید: «دخلتُ علی اَنَسِ بن مالک بدمشق وَ هُوَ وَحْدَه یبْکی»؛ در شهر دمشق به انس بن مالک [خدمت گذار رسول خدا] وارد شدیم و او به تنهایی در حال گریه بود. پرسیدم چرا گریه می کنی؟ گفت: «لا اعرفُ شَیئاً مِمّا کانَ علی عهدالنّبی(ص) الاّالصّلاه وَ قد ضُیعَت» از آثار رسول خدا(ص) چیزی جز نماز نمی دیدم که آن را هم از بین بردند.(۱۲۸) و اعتراف دارد نمازی که در آن روز خوانده می شد سنخیتی با نماز پیامبر(ص) نداشته. محمدبن ادریس شافعی از وهب بن کیسان نقل می کند که می گوید: «کلّ سُنَّهٍ مِنْ سُنَنِ رسول الله قَد خُیلت حَتَّی الصَّلاه»(۱۲۹) در طول دوران خلفا، تمام سنت های پیغمبر دستخوش تغییر شد، حتی نماز.
آنچنان همه چیز تغییر کرد که وقتی امیرالمومنین(ع) در هنگام خلافت، امام حسن(ع) را می فرستند که مردم را متذکر کند نماز تراویح را که به جماعت می خوانید بدعت است و ریشه در کتاب و سنت ندارد، مردم فریاد می کنند: «وا سُنّتا عمرا، وا سُنّتا عمرا» حضرت علی(ع) امام حسن(ع) را می خوانند که رها کن. ملاحظه فرمایید چگونه با وجود حضرت علی(ع)، در حالی که حجت الهی برای همه تمام بوده ولی جامعه حاضر نبود از آنچه در زمان خلفا به آن عادت کرده دست بردارد.

وضع خاص آیات مربوط به اهل البیت(ع) در قرآن

به دستور خدا، آیاتِ مربوط به اهل البیت(ع) در لابه لای بقیه ی آیات قرارگرفته تا به دلیل تعصبات قومی که هنوز در عمق روح مردم عربِ آن زمان باقی بوده، مردم حساسیت تعصب آمیز نسبت به اهل البیت(ع) نشان ندهند و بر سرموضوع اهل البیت(ع) معرکه نگیرند و یا آن قسمت از قرآن را که مربوط به اهل البیت است مطلقاً رها کنند و یا به حاشیه برانند. به عنوان مثال ملاحظه کنید چگونه آیه ای که بعد از ابلاغ ولایت علی(ع) آمده در بین یک آیه با موضوعی غیر از ابلاغ ولایت علی(ع) آمده قرآن می فرماید:
«حُرِّمَتْ عَلَیکمُ الْمَیتَهُ وَالْدَّمُ وَلَحْمُ الْخِنْزِیرِ وَمَا اُهِلَّ لِغَیرِ اللّهِ بِهِ وَالْمُنْخَنِقَهُ وَالْمَوْقُوذَهُ وَالْمُتَرَدِّیهُ وَالنَّطِیحَهُ وَمَا اَکلَ السَّبُعُ اِلاَّ مَا ذَکیتُمْ وَمَا ذُبِحَ عَلَی النُّصُبِ وَاَن تَسْتَقْسِمُواْ بِالاَزْلاَمِ ذَلِکمْ فِسْقٌ الْیوْمَ یئِسَ الَّذِینَ کفَرُواْ مِن دِینِکمْ فَلاَ تَخْشَوْهُمْ وَاخْشَوْنِ الْیوْمَ اَکمَلْتُ لَکمْ دِینَکمْ وَاَتْمَمْتُ عَلَیکمْ نِعْمَتِی وَرَضِیتُ لَکمُ الاِسْلاَمَ دِینًا فَمَنِ اضْطُرَّ فِی مَخْمَصَهٍ غَیرَ مُتَجَانِفٍ لِّاِثْمٍ فَاِنَّ اللّهَ غَفُورٌ رَّحِیمٌ»(۱۳۰)
ملاحظه کنید ابتدا بحث تحریمِ خوردن میته در آیه مطرح است، بعد در مورد ولایت علی(ع) و یاس کفار از معرفی حضرت علی(ع) سخن می گوید، و سپس همان بحث قبلی در مورد چگونگی حلال شدنِ خوردن میته را ادامه می دهد. به خوبی معلوم است که قسمت «الْیوْمَ یئِسَ الَّذِینَ کفَرُواْ مِن دِینِکمْ فَلاَ تَخْشَوْهُمْ وَاخْشَوْنِ الْیوْمَ اَکمَلْتُ لَکمْ دِینَکمْ وَاَتْمَمْتُ عَلَیکمْ نِعْمَتِی وَرَضِیتُ لَکمُ الاِسْلاَمَ دِینًا» وسط آیه قرار گرفته است.
یا ملاحظه می کنید آیه ی «یا ایهاالرّسول» در بین آیات ۶۶ تا ۶۸ سوره ی مائده چگونه آمده است: می فرماید:
«وَلَوْ اَنَّهُمْ اَقَامُواْ التَّوْرَاهَ وَالاِنجِیلَ وَمَا اُنزِلَ اِلَیهِم مِّن رَّبِّهِمْ لاکلُواْ مِن فَوْقِهِمْ وَمِن تَحْتِ اَرْجُلِهِم مِّنْهُمْ اُمَّهٌ مُّقْتَصِدَهٌ وَکثِیرٌ مِّنْهُمْ سَاء مَا یعْمَلُونَ - یا اَیهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ مَا اُنزِلَ اِلَیک مِن رَّبِّک وَاِن لَّمْ تَفْعَلْ فَمَا بَلَّغْتَ رِسَالَتَهُ وَاللّهُ یعْصِمُک مِنَ النَّاسِ اِنَّ اللّهَ لاَ یهْدِی الْقَوْمَ الْکافِرِینَ - قُلْ یا اَهْلَ الْکتَابِ لَسْتُمْ عَلَی شَیءٍ حَتَّیَ تُقِیمُواْ التَّوْرَاهَ وَالاِنجِیلَ وَمَا اُنزِلَ اِلَیکم مِّن رَّبِّکمْ وَلَیزِیدَنَّ کثِیرًا مِّنْهُم مَّا اُنزِلَ اِلَیک مِن رَّبِّک طُغْیانًا وَکفْرًا فَلاَ تَاْسَ عَلَی الْقَوْمِ الْکافِرِینَ»
ابتدای آیه بحث بر سر اهل کتاب است که چنین و چنان کنند، بعد آیه ی مربوط به ابلاغِ ولایت علی(ع) را می آورد و سپس همان بحث اهل کتاب را ادامه می دهد.
موقعیت آیه ی تطهیر نیز به همین شکل است: می فرماید:
«یا نِسَاء النَّبِی لَسْتُنَّ کاَحَدٍ مِّنَ النِّسَاء اِنِ اتَّقَیتُنَّ فَلَا تَخْضَعْنَ بِالْقَوْلِ فَیطْمَعَ الَّذِی فِی قَلْبِهِ مَرَضٌ وَقُلْنَ قَوْلًا مَّعْرُوفًا، وَقَرْنَ فِی بُیوتِکنَّ وَلَا تَبَرَّجْنَ تَبَرُّجَ الْجَاهِلِیهِ الْاُولَی وَاَقِمْنَ الصَّلَاهَ وَآتِینَ الزَّکاهَ وَاَطِعْنَ اللَّهَ وَرَسُولَهُ - اِنَّمَا یرِیدُ اللَّهُ لِیذْهِبَ عَنکمُ الرِّجْسَ اَهْلَ الْبَیتِ وَیطَهِّرَکمْ تَطْهِیرًا - وَاذْکرْنَ مَا یتْلَی فِی بُیوتِکنَّ مِنْ آیاتِ اللَّهِ وَالْحِکمَهِ اِنَّ اللَّهَ کانَ لَطِیفًا خَبِیرًا».(۱۳۱)
در ابتدا و انتهای آیه توصیه هایی است به زنان پیامبر خدا(ص) که رعایت سخن گفتن را با نامحرم بکنند و در خانه های خود به انجام وظیفه بپردازند. ولی در وسط آیه بحث عصمت اهل البیت(ع) را به میان می آورد که حکایت از مسئولیتی است که براساس آن طهارت به عهده ی آن ها گذارده شده است.
راز این شیوه ی بیان در این است که در میان تمام دستورات اسلامی هیچ دستوری نبوده است که مثل تبعیت از خاندان پیامبر و امامتِ امیرالمومنین(ع) مورد انکار واقع شود و لذا عملاً با این روش هم قرآن حفظ گردید و هم موضوع اهل البیت(ع) مطرح شد تا آیندگان با دقت بیشتری متوجه شوند چگونه به هدایت کامل که همانا توجه به اهل البیت است، می توان دست یافت. (۱۳۲)

مقام امام

وقتی متوجه خصوصیات امام شدیم و روشن شد «امام؛ انسان معصوم و لغزش ناپذیری است که تمام معارف دین در اختیار اوست» و از هر نقصی مبراست متوجه سخن امام رضا(ع) می شویم که در کلامی طولانی و شگفت انگیز که برخی از فضائل و مقامات امام را می شمارند، می فرمایند:
«با وجود امام است که «یقِیمُ حُدُودَ اللَّهِ»؛ حدود الهی در اجتماع اقامه می شود و جامعه رویکردی که باید پیدا کند پیدا می کند و مسلمانی مسلمانان آنقدر نقش آفرین می شود که به راحتی می توانند دشمن را دفع کنند، چون با حضور فرهنگ امام معصوم است که «یذُبُّ عَنْ دِینِ اللَّهِ» از دین خدا دفاع می شود. علتش آن است که امام به خودی خود به این مقام نرسیده بلکه این یک مقام موهبی و غیر اکتسابی است که خداوند برای حفظ دین و حفظ مسلمانان به او داده و وظیفه ی مسلمانان است که از امام برای حفظ خود و حفظ دین استفاده کنند و اگر استفاده نکردند باید خود را ملامت کنند. حضرت رضا(ع) در ادامه می فرمایند: «مَخْصُوصٌ بِالْفَضْلِ کلِّهِ مِنْ غَیرِ طَلَبٍ مِنْهُ وَ لَا اکتِسَابٍ بَلِ اخْتِصَاصٌ مِنَ الْمُتَفَضِّل الْوَهَّابِ» امام مخصوص به کمال و فضلی شده که خودش به دست نیاورده بلکه از طریق خدایی که دارای فضل و بخشش است به او داده شده. چنین مقامی عین اسلام است و اگر مردم را به خود بخواند به اسلام خوانده، اگر بگوید مردم باید از من تبعیت کنند دعوت به پیروی از کسی کرده که هیچ خودخواهی در او نیست. این شخصیت است که می تواند مردم را برساند به آن جایی که باید برسند و دفاعِ واقعی از اسلام توسط چنین شخصیتی ممکن است که کمال خود را اکتساب نکرده تا کمال او تدریجی باشد و در هر مرحله ای نسبت به مرحله ی قبل ناقص باشد.
بعد از آن که فرمودند امام است که از دین خدا دفاع می کند؛ می فرمایند: «وَ یدْعُو اِلَی سَبِیلِ اللَّهِ بِالْحِکمَهِ وَ الْمَوْعِظَهِ الْحَسَنَهِ» امام مردم را با حکمت و موعظه ی حسنه به راه خدا دعوت می کند، هم از طریق حکمت، برای آن ها که اهل حکمت اند و هم از طریق موعظه، برای آن ها که موعظه پذیرند. چون راه های نجات بشر بیرون از این دو راه نیست. از طریق حکمت، نظرها متوجه قواعد اساسی و محکم عالم می شود و لذا گفته می شود اهل حکمت آن هایی اند که می توانند قاعده شناس باشند، و اهل موعظه از طریق نظر به بهره هایی که از دینداری نصیب انسان ها می شود متوجه دین داری می شوند زیرا دین را هماهنگ با فطرت خود می یابند. در ادامه می فرمایند: «وَ الْحُجَّهِ الْبَالِغَهِ» و امام است که مسئله را به انتها می رساند و حجت را تمام می کند به طوری که شما می یابید که چیزی از مطلب نمانده که حل نشده باشد. می فرمایند: «الْاِمَامُ کالشَّمْسِ الطَّالِعَهِ الْمُجَلِّلَهِ بِنُورِهَا لِلْعَالَمِ» امام همچون خورشیدی است که با جلالت خاصش، به نور خود برای عالم طلوع می کند و تمام عالم را به نور خود روشن می نماید تا راه از بیراهه معلوم شود و اندیشه های درست از اندیشه های باطل جدا گردد. «وَ هُوَ بِالْاُفُقِ حَیثُ لَا تَنَالُهُ الْاَبْصَارُ وَ لَا الْاَیدِی» و او در افقی مستقر است که نه چشم ها می تواند همه ی آن افق را ببیند و نه دست ها می تواند به همه ی حقیقت آن دست یابد و راز تاکید بر ضرورت حضور امام در همه ی زمان ها نیز همین است، به این معنی که نه تنها طبق دلایل عقلی چنین مقامی هست، بلکه حکمت الهی اقتضا می کند که باید باشد. حضرت در ادامه می فرمایند: «الْاِمَامُ الْبَدْرُ الْمُنِیرُ وَ السِّرَاجُ الزَّاهِرُ وَ النُّورُ الطَّالِعُ وَ النَّجْمُ الْهَادِی فِی غَیابَاتِ الدُّجَی وَ الدَّلِیلُ عَلَی الْهُدَی وَ الْمُنْجِی مِنَ الرَّدَی» امام روشنی کامل، چراغ فروزان و نور طلوع کننده ای است که ظلمات را می شکافد و ستاره ی راهنمایی است که اعماق تیرگی ها را روشن می کند و راهنمایی است برای هدایت که انسان را از هلاکت و انحراف نجات می دهد.
«الْاِمَامُ النَّارُ عَلَی الْیفَاعِ الْحَارُّ لِمَنِ اصْطَلَی وَ الدَّلِیلُ فِی الْمَهَالِک» امام آن آتشی است که بر قله قرار دارد برای گرمی دادن به آن کسی که نیاز به گرما دارد و برای راهنمایی از خطر گمراه شدن. خداوند در نظام عالم چنین نیازی را بی جواب نگذاشته تا طالبانِ گرمای دینداری و گمراهان وادی هلاکت از وجود او بهره گیرند. آیا جدا از فرهنگ امامت می توان به شخصیت های مطرح در دنیای امروز رجوع کرد و نیازهایی که از طریق امام قابل رفع است، از طریق آن ها رفع نمود؟ آن هایی که به واقع می توانند امروز برای بشریت کاری انجام دهند تنها کسانی اند که به فرهنگ امامان معصوم(ع) رجوع کرده اند و آن را اظهار می کنند و از خود هیچ ندارند. بقیه ادعاهایی دارند که خودشان هم به آن ادعاها خوش بین نیستند. اگر شما خارج از گرایش شیعی بودن خود در یک مقایسه بین امیرالمومنین(ع) با خلفا و دانشمندان اهل سنت تحقیقی انجام دهید، به راحتی تصدیق می کنید به هیچ وجه آن ها با علی(ع) قابل مقایسه نیستند و این نشان می دهد ائمه(ع) دارای تربیتی خاص و مسئولیتی مخصوص می باشند چیزی که علی(ع) تاکید می کنند که «لَا یقَاسُ بِآلِ مُحَمَّدٍ(ص) مِنْ هَذِهِ الْاُمَّهِ اَحَدٌ»(۱۳۳) احدی از این امت قابل مقایسه با آل محمد(ص) نیست. علتش آن است که اهل البیت(ع) یک جریان خاص می باشند برای مسئولیتی مخصوص و شیعه تاکید دارد که نقلاً و عقلاً چنین ذخیره ای در اسلام هست باید به آن نظر انداخت و از وجود آن ها بهره مند شد. حضرت امام رضا(ع) در ادامه می فرمایند: «الْاِمَامُ السَّحَابُ الْمَاطِرُ وَ الْغَیثُ الْهَاطِلُ وَ السَّمَاءُ الظَّلِیلَهُ وَ الْاَرْضُ الْبَسِیطَهُ وَ الْعَینُ الْغَزِیرَهُ وَ الْغَدِیرُ وَ الرَّوْضَهُ» تمام نقش هایی که پدیده های عالم دارند نمونه ی روحانی آن در امام موجود است. می فرمایند: امام ابر باران دار و باران پرفایده و آسمان سایه افکن و زمین گسترده و چشمه ی جوشان و برکه و گلزار است. یعنی همه ی آنچه اگر واقع شود انسان به برکات مطلوب می رسد در امام هست.
قبلاً شرایط طوری نبوده تا مردم و حاکمان سعی کنند از طریق روش های دینی مسائل جامعه و افراد را حل نمایند در حالی که اگر در حال حاضر با وجود معضلات موجود جهت حلّ امور انسان به دین رجوع شود مثل باران پرفایده مشکلات مرتفع می گردد وگرنه با تئوری های بشری مشکل به ظاهر حل می شود در حالی که آن تئوری ها چندین مشکل را به همراه می آورد، به همین جهت حضرت صفات مفید هر چیزی را در کنار آن می آورند تا روشن شود اگرچه روش دین در فرهنگ امامت مثل چشمه است، اما نه مانند چشمه ای بی برکت، بلکه مانند چشمه ای جوشان. و اگرچه امام همچون آسمان بالای سرما بر ما ولایت دارند ولی «السَّمَاءُ الظَّلِیلَهُ»؛ مانند آسمان سایه افکن.
تمام آنچه که روح انسان نیاز دارد و در زوایای مختلف در فرهنگ امامت موجود است، حضرت در این روایت شریف در صدد اند تا آن آرمان بزرگ و واقعی را که بشر باید به آن برسد متذکر شوند. هرکدام از جملات در جای خود به طور مفصل بحث دارد عمده آن است که متوجه باشیم در نظام اَحْسَن، انسان ها نیاز به چنین امامی دارند و نباید این نیاز را رها کرد وگرنه گرفتار حاکمیت های پوچ می شویم. در ادامه می فرمایند: «الْاِمَامُ الْاَمِینُ الرَّفِیقُ وَ الْوَلَدُ الشَّفِیقُ وَ الْاَخُ الشَّقِیقُ وَ کالْاُمِّ الْبَرَّهِ بِالْوَلَدِ الصَّغِیرِ وَ مَفْزَعُ الْعِبَادِ» امام امانت داری رفیق و پدری خیرخواه و برادری مهربان و همچون مادری نیکوکار به فرزندی صغیر و پناه بندگان است. بسیاری از مسئولان در نظام غیر امامت، امانت دار هستند اما رفیق نیستند. به همین جهت ملاحظه می کنید روحیه شان قبل از مسئولیت با زمان مسئولیت فرق می کند و به هنگام مسئولیت دیگر با ارباب رجوع رفیق نیستند و روح مدارا با مردم در آن ها می میرد و فقط دستور می دهند، ولی امیرالمومنین(ع) در زمان مسئولیت گریه می کنند نکند شکم گرسنه یا جگر تشنه ای در آن گوشه ی مملکت باشد و حضرت خبر نداشته باشند.
امامت یک فرهنگ است در متن اسلام، تا این فرهنگ شناخته نشود بشر به سر و سامان نمی رسد. ملاحظه می کنید حتی افراد مذهبی و متدین همین که مسئول شدند در فرهنگ و ساحت دیگری قرار می گیرند و فکر می کنند باید فقط دستور بدهند. چون مدیریت را از امام و فرهنگ امامت نگرفته اند بلکه آن را از فرهنگ مدرنیته گرفته اند. در فرهنگ مدرنیته مسئولان نمی توانند مدیریت خود را کنار مردم انجام دهند، بر مردم اند و نه با مردم. برای نجات از آن مدیریت باید به فکر و فرهنگی نظر دوخت که با نگاهی ماوراء فرهنگ مدرنیته، به عالم و آدم می نگرد و متاسفانه اکثر مذهبی های ما نتوانستند زهرِ ظلمانی فرهنگ مدرنیته را بشناسند و لذا نمی توانند آزاد از مدیریتِ آن فرهنگ به فرهنگ امامت نظر کنند. با توجه به چنین ضرورتی حضرت می فرمایند: امام امانت داری دلسوز و پدری شفیق و خیرخواه است، به تو نزدیک می شود و با روح و باطن تو مانوس می گردد. به گفته ی حافظ:

نصیحتی کنمت بشنو و بهانه مگیر
هر آن چه ناصح مشفق بگویدت بپذیر

چون ناصح مشفق به باطن ها می نگرد و هدایت خود را از آنجا دنبال می کند.
امام رضا(ع) در ادامه می فرمایند: «وَ کالْاُمِّ الْبَرَّهِ بِالْوَلَدِ الصَّغِیرِ»؛ امام همچون مادری نیکوکار به کودکی صغیر است. این نهایت دلسوزی است که در روی این زمین می توان پیدا کرد. امام نسبت به امت چنین برخوردی دارند و خداوند در نظام حکیمانه ی خود چنین مدیریتی را اراده کرده است. در نظر بگیرید امام زمان(عج) با چنین روحیه ای چقدر مایل اند مردم از این سرگردانی ها نجات یابند و به همین جهت داریم حضرت صاحب الامر(عج) بیش از ما برای ظهور خودشان دعا می کنند تا خداوند شرایط ظهورشان را فراهم کند و با تمام دلسوزی به داد شیعیان برسند. حیف که شیعیان برای رفع مشکلات خود از فرهنگ امامت غافل اند و فکر می کنند راه های دیگری هست. ذات امام طوری است که نهایت دلسوزی را نسبت به امت دارد. برای تحقق چنین فرهنگی هر چه بیشتر باید از فرهنگ کفر فاصله گرفت و نظرها را به فرهنگ اهل البیت(ع) انداخت. سخنان امام رضا(ع) کمک می کند تا بدانیم امام را باید ذاتی از نور بدانیم جهت هدایت بشر، در آن صورت متوجه می شویم محال است جامعه ی بشری بدون چنین شخصیتی اداره شود. امام فقط یک آدم خوب نیست، یک هادی بزرگ از طرف خداوند است که نباید یک لحظه از او غافل شد وگرنه با انحرافاتی روبه رو می شویم که امروز بشریت را تهدید می کند.
حضرت رضا(ع) ما را متوجه ی این نکته می کنند که خداوند برای سر و سامان دادن به ابعاد اجتماعی و فردی انسان ها شخصیت معصومی را پرورانده که دارای گستردگی خاصی در نظام عالم است. بشر برای جواب گویی به نیازهای عمیق و باطنی انسان ها، با تکیه به فهم و اندیشه ی خود از این که آن نیازها را برآورده کند مایوس است و امامان متذکر می شوند که خداوند چنین اشخاصی را با چنین خصوصیاتی جهت جواب گویی به آن نیازها پرورانده، منتها اولاً: مقام آن شخصیت ها بالاتر از آن است که سایر انسان ها بتوانند ایشان را در بین سایر انسان ها تشخیص دهند و انتخاب کنند زیرا در افقی بالاتر از آن قرار دارند که عقل بشر بتواند به آن دست یابد. ثانیاً: بشر نیازهای عمیق خود را نمی شناسد تا بخواهد منطبق بر آن نیازها امام خود را انتخاب کند. موضوع دوم بسیار مهم است. زیرا اگر بشر از این موضوع غافل شد که خداوند چه شخصیت هایی جهت راهنمایی اش پرورانده اولین مشکلش این است که نیازهایش را گم می کند. خداوند در مورد قرآن می فرماید: ما این کتاب را نازل کردیم «فِیهِ ذِکرُکمْ»؛(۱۳۴) چون در آن به یاد شما بودیم و می دانستیم شما چه نیازهایی دارید، حال شما ملاحظه کنید وقتی قرآن از بشر گرفته می شود چگونه نیازهایش عوض می گردد و چیزهایی را به عنوان نیاز برای خود انتخاب می کند که سراسر ریشه در وَهم او دارد.
در سخنان حضرت رضا(ع) یک فرهنگ سازی فوق العاده ای مطرح است تا به مردم متذکر شوند چه نیازهایی دارند و خداوند هم از آن جایی که نیازهای اساسی انسان ها را می شناسد چنین رهبرانی را پرورانده و با بودن امامان جایی برای یاس در رفع این نیازها نیست. اگر امروز با سلطه ی فرهنگی غرب بر ذهن ها، از افراد بپرسیم یک جامعه ی سالم چه نیازهایی دارد، عموماً نمی دانند. اگر هم بر فرض متوجه نیازهای حقیقی خود بشوند باورشان نمی شود که خداوند تا این حدّ به آن ها لطف کرده و زمینه ی جواب گویی به آن نیازها را برآورده است و چون باورشان نمی شود می توان بر اساس دستورات الهی به آن نیازها جواب داد، به دنبال برآورده شدن آن ها نمی روند تا با ائمه(ع) روبه رو شوند.
حضرت فرمودند: «الْاِمَامُ اَمِینُ اللَّهِ فِی اَرْضِهِ وَ خَلْقِهِ وَ حُجَّتُهُ عَلَی عِبَادِهِ وَ خَلِیفَتُهُ فِی بِلَادِهِ»؛ امام یک نمونه ی کامل برای راه یافتن انسان ها به خدا است، چون امانت دار خدا است و آن چه قلب مبارکش از حضرت رب العالمین دریافت می کند به صورت کامل به مردم می رساند تا راه رسیدن به خدا برای مردم کاملاً گشوده باشد و این است معنی این که می فرمایند: «امام امین خدا در زمین و در بین خلق خدا و حجت خدا برای بندگان است.» نمونه ی کاملی که موجب می شود بندگان خدا راه رسیدن به پروردگار را ملاحظه کنند و مطابق آن عمل کنند. همین طور که نقشه ی ساختمان برای استاد بنّا حجت است تا مطابق آن ساختمان را بسازد.

نیاز بشر به حجت خدا

از غفلت های بزرگ بشر این است که نمی داند نیاز به حجت دارد. بشر از آن جایی که مقصد اصلی را فراموش کرده، نیازِ رسیدن به مقصد اصلی را نیز که با نظر به حجت الهی امکان دارد، از یاد برده است. اکثر مردم می خواهند خوب باشند ولی چون حجت مشخصی ندارند راه خوب شدن را نمی دانند و چگونه خوب شدن را گم کرده اند. به گفته ی آن شاعر:

آسیا بود ولی راه عمل را گم کرد
آرد را چرخ زد و چرخ زد و گندم کرد

شما در زمان رسول خدا(ص) به جهت وجود حجت خدا ملاحظه می کنید آن مردم با آن همه غفلت، چگونه در زمانی اندک آنچنان متحول شدند که از بین آن ها انسان هایی چون بلال و مقداد ظهور کرد، چون این افراد حجت خدا یعنی رسول الله(ص) را پیدا کرده بودند این همان چیزی بود که در اوائل انقلاب و در طول دفاع مقدس با نظر به حضرت امام خمینی«رضوان الله علیه» برای جوانان کشور ما پیش آمد. تاریخ خبر می دهد در همان چهارسال و چند ماه حکومت امیرالمومنین(ع) با آن همه موانعی که امویان برای حضرت ایجاد کرده بودند، تحول بسیار چشم گیری در مردم ایجاد شده بود، به طوری که هیچ بیکار و بی خانه ای نبود زیرا همه به زندگی ساده و بدون حرص در زیر سایه ی عدالت حضرت راضی شده بودند، این طور نبود که هرکس بقیه را پس بزند و خودش جای او را بگیرد. برای همین هم می گویند امام که ظهور کنند تمام آن باورها که مردم قبول داشتند ولی به آن ها عمل نمی کردند به فعلیت می رسند و زمینه ی پیاده کردن آنچه را که حق می دانند فراهم می یابند. در ظلمات غفلت از امام طوری شده که به قول بعضی از بازاری ها، می دانیم راست گفتن خوب است اما اگر راست بگوئیم بدبخت می شویم. امّا وقتی فرهنگ امامت حاکم باشد آن فردی که آرزویش راست گفتن است، راست می گوید. درست است که آن بازاری اشتباه می کند که فکر می کند اگر در حال حاضر راست بگوید بدبخت می شود ولی چون راست گفتن کاربردی نشده و در فرهنگ جامعه نهادینه نگشته جرات نمی کند به آن عمل کند اما مایل است یک تمدن الهی پیش آید تا مطابق اعتقاداتش زندگی کند؛ با نظر به این موضوع است که می گویند وقتی امام ظهور کنند هجوم مردم برای تحقق دیانت بسیار چشمگیر است و واقعاً عالم را قسط و عدل فرا می گیرد. چون مردم با ظهور حجت خدا راه پیدا می کنند و نمونه ی عینی رسیدن به حقیقت را در مقابل خود می یابند.
این که حضرت رضا(ع) می فرمایند: «امام امین خدا است»؛ به آن معنی است که آنچه را از خدا می گیرد تماماً به مردم می رساند، برعکس ما که هیچ کداممان نمی توانیم چنین باشیم، ناخودآگاه آنچه به ما القاء می شود را با افکار خودمان ترکیب می کنیم. امامان آنچنان زلال شده اند که حقیقت را با جان خود می گیرند و به بقیه می رسانند چون به چیزی جز حق نظر ندارند. حرف امامان این است که: «قُلُوبُنَا اَوْعِیهٌ لِمَشِیهِ اللَّه»(۱۳۵) قلوب ما ظرف خواست و اراده ی خداوند است. در حالی که ما بخواهیم و نخواهیم افکارمان را وارد موضوعات می کنیم چون تنها به خدا نظر نداریم.
فرمودند: امام حجت خدا بر بندگان و «خَلِیفَتُهُ فِی بِلَادِه» و خلیفه ی او در شهرهایش می باشد. عنایت کنید که روی بلاد دست گذاشتند. یعنی امام در جامعه و در نظام عالم نقش مدیریتی دارد تا جامعه با مدیریتی الهی مدیریت شود و این طور نیست که تنها ما در امور فردی نیازمند به امام و حجت خدا باشیم. بر همین اساس حضرت امام خمینی«رضوان الله علیه» در کتاب «ولایت فقیه» می گویند اگر کسی بفهمد معنی ولایت فقیه یعنی چه و منکر بشود مرتد است. چون در واقع معتقد است حضور امام -که فقیه، سخن او را حاکم می کند- در عالم ضرورت ندارد. البته اکثر آن هایی که مخالف ولایت فقیه اند به معنای واقعی مخالفت نیستند، از بعضی از امور اجرایی عصبانی شده اند. یقیناً عموم مردم قبول دارند بهترین حاکمیت، حاکمیت امام معصوم است. ولایت فقیه یعنی ولایت کارشناس کشف حکم خدا و رسول خدا(ص) و امامان معصوم(ع) در زمان غیبت امام، بر جامعه.
حضرت رضا(ع) در ادامه می فرمایند: «وَ الدَّاعِی اِلَی اللَّهِ وَ الذَّابُّ عَنْ حَرِیمِ اللَّهِ»؛ امام دعوت کننده به خدا و مدافع حریم الهی است. صفت دعوت کنندگی به خدا به معنی مطلق کلمه فقط مخصوص انسان های معصوم است. ممکن است بنده هم تصور کنم می خواهم مردم را به خدا دعوت کنم ولی وقتی در درون خود ناخن می زنم معلوم می شود در آن لایه های پنهانِ دلم می خواهم شما بدانید من این مطالب را می دانم. یعنی ناخودآگاه به نحوی شما را به خودم می خوانم. با این همه تنها و تنها کسانی مطمئناً و مطمئناً به خدا دعوت می کنند که مظهر تامّ و تمام نور الهی هستند، یعنی ائمه(ع)، و ما به این جهت به علمای دین ارادت داریم که احساس می کنیم ما را به ائمه(ع) نزدیک می کنند. اگر این ها ما را به خودشان دعوت کرده بودند کار به این جاها نمی کشید که در منظر شما ائمه معصومین(ع) قرار بگیرند. حضرت امام خمینی«رضوان الله علیه» که این همه برای انقلاب اسلامی زحمت کشیدند و زندان و تبعیدها را تحمل کردند، صاحب انقلاب اسلامی را حضرت صاحب الامر(عج) می دانند و آن حضرت را در منظر ما قرار می دهند.(۱۳۶) علامه طباطبائی«رحمه الله علیه» گاهی که یک نظر خوبی از آیه و یا روایت مطرح می کنند در آخر می گویند من این طور فهمیدم یعنی تو مشغول این که من فهمیدم نباش این را بگیر ولی مشغول آیه و روایت باش. آن قدر حواسشان جمع است که تصور نشود آنچه می گویند همه ی مطلب است، چون اگر بگویند این که من می گویم اصل مطلب است عملاً ما را به خودشان دعوت کرده اند در حالی که ما می خواستیم با تدبّر در سخنان ائمه(ع) یعنی آن هایی که خودی ندارند و جز نمایش اسماء حسنای الهی نیستند، به آن ها و به قرب الهی نزدیک شویم.
از دیگر خصوصیات امام «وَ الذَّابُّ عَنْ حَرِیمِ اللَّهِ»؛ امام مدافع حریم الهی است. نگران خودشان نیستند نگران حریم الهی اند.

برکات وجودی امام معصوم در جامعه

«الْاِمَامُ مُطَهَّرٌ مِنَ الذُّنُوبِ مُبَرَّاٌ مِنَ الْعُیوبِ مَخْصُوصٌ بِالْعِلْمِ مَوْسُومٌ بِالْحِلْمِ نِظَامُ الدِّینِ وَ عِزُّ الْمُسْلِمِینَ وَ غَیظُ الْمُنَافِقِینَ وَ بَوَارُ الْکافِرِینَ»؛ امام از هر گناهی پاک و از هر عیبی مبرا است، علم به معنی حقیقی مخصوص اوست، نمایاننده ی حلم و عامل نظام و سرو سامان یافتن دین و عزت مسلمانان و غضب منافقین و پراکندگی کافران است.
حضرت می فرماید امامی که خداوند جهت هدایت و حاکمیت جامعه ی مسلمین پرورانده هیچ آلود گی ندارد. وگرنه نمی تواند حق را نشان دهد. جهان بشری حقیقتاً ظرفیت وجود چنین انسانی را دارد که هیچ آلودگی نداشته باشد و شواهد نشان می دهد پس از پشت سر گذاردن تجربه های گذشته، تاریخ برای حاکمیت چنین انسانی خود را آماده کرده است. انسانی که «مُبَرَّاٌ مِنَ الْعُیوبِ»؛ از هر عیبی پاک است و حضرت می فرمایند امامان چنین اند، این هر چند بسیار با ارزش است ولی ادعای بزرگی است و هر کسی نمی تواند چنین ادعایی بکند، چون به عنوان مثال اگر شما بگویید من به همه ی این کتاب علم دارم، حالا اگر یک کلمه ی آن را ندانید همه ی ادعایتان زیر سوال می رود و آبروی خود را از دست می دهید. اما اگر بگوئید مقداری از این مثنوی را می دانم حال اگر یک صدم آن را هم بدانید آبرویتان نمی رود. با این وصف وقتی گفته می شود امام باید هیچ نقص و عیبی نداشته باشد اگر یک خطا از او سر بزند تمام شخصیت او زیر سوال می رود. هیچ کس در جهان اسلام جز ائمه(ع) چنین ادعایی نداشته است. بقیه خطا می کردند و بعد می گفتند اشتباه کردیم. عبدالرحمن بن عوف می گوید وقتی ابابکر در بستر بیماری بود،-آن بیماری که منجر به رحلت او شد- می گفت ای کاش سه کار نکرده بودم. و یا سخنان خلیفه ی دوم مشهور است که مکرراً اشتباه می کرد و عذرخواهی می نمود، خلیفه ی سوم توبه نامه نوشت که این کارها را دیگر نمی کنم. عرضم اینجا است در چنین دنیایی که افراد اشتباهات زیادی دارند، ائمه(ع) مدعی اند از هر آلودگی و گناه پاک و از هر عیبی مبرا هستند و هیچ کس هم نتوانست یک مورد خلافِ آن ادعا را در مورد آن ها ثابت کند.
حضرت رضا(ع) در ادامه می فرمایند امام «مَخْصُوصٌ بِالْعِلْمِ»؛ مخصوص به علم است و هرکس خواست به واقع به نور علم منور شود باید از مسیر اهل البیت(ع) به علم برسد، «مَوْسُومٌ بِالْحِلْمِ»؛ امام مجسمه ی حلم است. حلم یعنی امام و امام یعنی حلم. حلم آن حالت روحی است که هیچ جریانی انسانِ حلیم را از هدف اصلی اش باز ندارد. امام آنچنان در افق وظیفه ی خود مستغرقند که هیچ جریانی ایشان را از تعادل خارج نمی کند به طوری که سراسر حرکات و سکنات شان را حلم فرا گرفته حتی در صحنه ی کربلا.(۱۳۷) «نِظَامُ الدِّینِ»؛ امام عامل نظام و سر و سامانی دین است و دینِ بدون امام در انضباطی که باید باشد نخواهد بود. نماز خوانده می شود، روزه گرفته می شود ولی جهت ندارد. جامعه به آن سویی که باید به شکوفایی برسد نمی رود. «وَ عِزُّ الْمُسْلِمِینَ»؛ امام عامل عزت مسلمین است و مسلمانان از طریق مدیریت امام، به آن شخصیتی که باید دست یابند دست می یابند. نمونه ی کوچک آن را در مقایسه ی ایرانِ امروز که به فرهنگ امامت مفتخر است با ایران زمان شاه می توان یافت.

امام؛ عامل نجات جامعه از نفاق

«وَ غَیظُ الْمُنَافِقِینَ»؛ امام موجب خشم منافقین است. منافقین با حضور فرهنگ امامت عرصه ی کار را بر خود تنگ می یابند. منافق به کسی می گویند که به ظاهر خیلی دیندار است ولی در باطن هیچ تعلقی به دین ندارد. چه فرهنگی می تواند فضا را بر این منافقان تنگ کند، جز کسی که با حرکات خود دینداری را طوری بنمایاند که قلب ها آن را همراهی کنند؟ هیچ جامعه ی دینی بدون منافق نیست و این در حالی است که منافقان بیشتر از مومنین واقعی قیافه ی دینداری به خود می گیرند، به همین جهت افراد مذهبی سطحی خیلی سریع فریب آن ها را می خورند، چون مومنین واقعی برای فرار از ریا دینداری خود را تا آن جا که ممکن است ظاهر نمی کنند ولی شخص منافق طوری عمل می کند که به ظاهر از ریا فرار می کند ولی در باطن می خواهد به شما بفهماند خیلی مسلمان است. طبیعی است شما که دوست دار ایمان هستید به او علاقه مند می شوید و تحت تاثیر او قرار می گیرید و به او میدان می دهید، و او هم ارزش های اشرافی خود را حاکم می کند. فقط در صورتی میدان برای چنین افرادی تنگ می شود که ملاک های معنوی در میان باشد و مثلاً بر روی عدالت و ساده زیستی تاکید شود. اگر انسانی با دین داری ناب و الهی به صحنه بیاید، میدان برای نفاق تنگ می شود چون در این صورت فرهنگ نفاق نمی تواند ارزش های خود را بر فرهنگ امام معصوم حاکم کند.
در ادامه می فرمایند «وَ بَوَارُ الْکافِرِینَ»؛ امام عامل ریشه کن شدن کافران است. قدرت کافر در ازاء بی دینی ما است. هر اندازه ما دیندار بشویم کافر ریشه کن می شود. لازم هم نیست حتماً با جنگ و جدالِ طولانی این کار انجام شود، کُلاً جنسِ ضعفِ ایمانی ما است که به کافر قدرت می دهد. انصافاً اگر ما امروز تحت تاثیر تبلیغات و وسایل تجملی غرب نباشیم آیا غرب می تواند بر ما آقایی کند؟ غرب به شدت محتاج است که کالاهایش را بفروشد، اگر ما بر اساس قناعت و توجه به نیاز طبیعی با آن ها برخورد می کردیم آیا این همه محتاج غرب بودیم که بر ما آقایی کند و هر روز توان ساختن اسلحه های مدرن تر را پیدا کند؟ این همه پول از جیب چه کسانی خارج می شود که دنیای کفر را قدرتمند کرده است؟ اگر فرهنگ امام معصوم در مناسبات جوامع اسلامی حاکم بود آیا این همه ضعف از کشورهای اسلامی مشاهده می شد که موجب قدرت دنیای کفر شود؟ به گفته ی دانشمندان؛ «قدرت ابرقدرت ها از آن هایی است که مورد ظلم واقع می شوند ولی مدیحه سرای ظالم هستند».
امام رکن و ستون اسلام و واسطه ی هدایت الهی است، کامل ترین آیت و صاحب عالی ترین مرتبه ی ولایت الهی می باشد. لازمه ی آشنایی با مقام امام و حصول معرفت به او، برخورداری از صفا و پاکی و فضیلت و تقوی است، چرا که گفت: «پاک شو اول و پس دیده بر آن پاک ا نداز» و در این حالت است که می توان تا حدی به مقام ملکوتی امام پی برد و از سرچشمه ی ولایت او سیراب گشت. اما آگاهی به مقام امام، آن چنان که شایسته ی مقام امامت است بر کسی ممکن نیست، زیرا که او معدن اسرار الهی و مظهر تامّ صفات و اسماء خداوندی است.
آن جایی که قرآن می فرماید: از اولی الامر اطاعت کنید عملاً یک نحوه ولایت تشریعی را به عهده ی امام گذارده است که این غیر از منصب تشریع است که مختص خدا و رسول الله است، ولایت تشریعی امام به این معنی است که امام برای اداره و نظم امور و اصلاح اجتماع واجد اختیاراتی است که می تواند در همه ی شئون زندگی فردی، اجتماعی و معنوی مردم براساس حکم خدا و رسول خدا دخالت کند و بر همه نیز لازم است که از وی اطاعت نموده و خواسته ی او را بر خواسته ی خود مقدم دارند. البته علاوه بر ولایت تشریعی، ولایت تکوینی نیز برای امام هست که به طور مختصر به آن می پردازیم.

حدود ولایت تکوینی

طبق آیه ی «تِلْک الرُّسُلُ فَضَّلْنَا بَعْضَهُمْ عَلَی بَعْضٍ»(۱۳۸) که می فرماید برخی پیامبران، را بر برخی دیگر برتری دادیم. از آن جایی که ولایت آن ها باطن نبوتشان است(۱۳۹) پس ولایتشان متفاوت می باشد و ریشه ی این تفاوت در «مراتب معرفت و علم » و «قدرت روحی» آن هاست. به طوری که عاصف بن بَرْخِیا که مقداری از «علم کتاب» برخوردار بود بر اساس ولایت تکوینی که داشت توانست قبل از این که حضرت سلیمان چشمشان را برهم زنند یا چشمشان را برگردانند، تخت بلقیس را از یمَن به اورشلیم بیاورد. قرآن در این باره می فرماید: «قَالَ الَّذِی عِندَهُ عِلْمٌ مِّنَ الْکتَابِ اَنَا آتِیک بِهِ قَبْلَ اَن یرْتَدَّ اِلَیک طَرْفُک»(۱۴۰) آن کس که مقداری از علم کتاب را می دانست گفت: من آن را در کمتر از چشم به هم زدنی نزد تو حاضر می کنم. در مقابل این علم که مربوط به عاصف بن برخیا است در قرآن داریم که: «وَیقُولُ الَّذِینَ کفَرُواْ لَسْتَ مُرْسَلاً قُلْ کفَی بِاللّهِ شَهِیدًا بَینِی وَبَینَکمْ وَمَنْ عِندَهُ عِلْمُ الْکتَابِ»(۱۴۱) وکافران برتو اعتراض می کنند که تو رسول خدا نیستی، بگو: تنها گواه بین من و شما خداست و آن که علمِ به کتاب نزد وی است. این آیه می فرماید: علاوه بر معجزه بودن قرآن که گواه است بر این که تو پیامبر و فرستاده ی خدا هستی، آن کس که همه ی «علمِ کتاب» در نزد اوست نیز گواه است براین که تو فرستاده ی خدایی.
طبق آیه ی اخیر روشن می شود کسی در زمانِ نزول آیه بوده که «علمِ کتاب» در نزدش بوده و شهادت می داده که پیامبر(ص) فرستاده ی خداست. و چون آیه در مکه نازل شده، بنا به بسیاری از روایات شیعه و سنی، مصداق آیه به طور مستقیم علی(ع) و به تبع آن اهل البیت(ع) اند که دارای علمی می باشند که مانند عاصف بن برخیا، موجب تصرف در مبادی عالم می شود، منتها مقداری از آن علم در نزد عاصف بن برخیا بود، و آن علم مربوط به مقام «امر» است که مقام ماوراء عالم ماده و عالم تدریج و زمان است. چون قرآن می فرماید: «اِنَّمَا اَمْرُهُ اِذَا اَرَادَ شَیئًا اَنْ یقُولَ لَهُ کنْ فَیکونُ»(۱۴۲) حال با توجه به این که عاصف بن برخیا جزئی از این علم را داراست و توانست آنچنان در عالم تصرف کند که تخت بلقیس را قبل از به هم خوردن چشم به محضر حضرت سلیمان بیاورد، وسعت ولایت تکوینی علی(ع) را ملاحظه فرمائید که حضرت از همه ی «علم کتاب» برخورداراند، همچنان که امام صادق(ع) فرمودند: آنچه عاصف داشت قطره ای از اقیانوسی بود که همه ی آن نزد ما است.(۱۴۳)
در روایت هست که سدیر نقل می کند: «من و ابوبصیر و یحیی بزّاز و... در مجلس حضرت صادق(ع) بودیم، ناگهان آن حضرت با حال غضب در مجلس وارد شدند و چون در جای خود قرار گرفتند، گفتند: «یا عَجباً لِاَقوامٍ یزْعَمُون اِنّا نَعْلَمُ الْغَیب، لا یعْلَمُ الْغَیبَ اِلاَّ الله عَزّوجل» جای تعجب است که عده ای گمان می کنند ما علم غیب داریم، جز خدا کسی عالم به غیب نیست، من قصد داشتم که کنیز خود را با زدن ادب کنم، از دست من فرار کرد و من ندانستم در کدام یک از اطاق های خانه مخفی شده است! سدیر می گوید: چون حضرت برخاستند و به طرف منزل رفتند من و ابوبصیر و میسّر به منزل آن حضرت رفتیم و عرض کردیم: فدایت شوم ما امروز در باره ی آن کنیز از شما شنیدیم که چنین و چنان فرمودید و ما نمی خواهیم به شما نسبت علم غیب دهیم ولیکن ما می دانیم که حقاً شما علوم بسیار فراوانی دارید! حضرت فرمودند: ای سدیر آیا قرآن می خوانی؟ عرض کردم بلی. فرمودند: هیچ این آیه را خوانده ای که می فرماید: «قال الَّذی عِنْدَهُ علمٌ مِنَ الْکتاب اَنا اتیک بِه قَبْلَ اَنْ یرْتَدَّ اِلَیک طَرْفک» عرض کردم؛ آری که حضرت سلیمان به اطرافیان خود فرمود: کدام یک تخت بلقیس را برای من می آورید؟ «قالَ عِفْریتٌ مِنَ الْجِنّ اَنَا آتیک بِه قَبْلَ اَنْ تَقُومَ مِنْ مَقامِک وَ اِنّی علیه لِقَوی اَمینٌ» عفریتی که از طایفه ی جن بود گفت: قبل از این که از جایت بلند شوی می آورم ولی «قَالَ الَّذِی عِندَهُ عِلْمٌ مِّنَ الْکتَابِ اَنَا آتِیک بِهِ قَبْلَ اَن یرْتَدَّ اِلَیک طَرْفُک»(۱۴۴) آن کسی که مقداری از علم کتاب نزد او بود گفت: من آن را نزد تو می آورم قبل از آن که چشم خود را به طرف دیگر بگردانی، زیرا جناب آصف بن برخیا برعکس عفریت جن از مبادی دیگری عمل می کرد که فوق زمان و مکان بود.
حضرت فرمودند: آیا دانستی که او [آصف] چقدر از کتاب الهی علم دارد؟ عرض کردم شما برای من بیان بفرمایید. حضرت فرمودند: به اندازه ی یک قطره نسبت به اقیانوس، به این مقدار عاصف بن برخیا از کتاب الهی علم داشت... ای سدیر آیا در کتاب خدا این آیه را یافته ای که می فرماید: «قُلْ کفی بِاللَّهِ شَهیداً بَینی وَ بَینَکمْ وَ مَنْ عِنْدَهُ عِلْمُ الْکتابِ»(۱۴۵) ای پیامبر! بگو کافی است این که خدا شهادت می دهد به رسالت من و آن کسی که «علمِ کتاب» نزد اوست. سدیر گفت: بلی این آیه را هم خوانده ام. حضرت فرمودند: آیا کسی که تمام کتاب را می داند با فهم تر است یا کسی که بعضی از آن را می داند؟ عرض کردم؛ بلکه کسی که تمام علم کتاب را می داند. آنگاه حضرت با دست خود اشاره به سینه شان نمودند و فرمودند: به خدا سوگند «علم کتاب» نزد ماست، به خدا سوگند «علم کتاب» نزد ماست. (۱۴۶) ملاحظه فرمائید که چگونه امام(ع) از طریق این آیه ما را متوجه مقام خود نمودند.
ائمه(ع) از آن جهت که در مقام تکوینِ خود واسطه ی فیض هستند، مقام شان فوق جبرائیل و میکائیل است ولی از آن جهت که می خواهند به صورت عادی زندگی کنند علمی از خدا طلب نمی کنند و موضوع پنهان بودن محل کنیز برای آن حضرت از این نوع است. متوجه باشید که حضرت(ع) با طرح موضوع کنیز و پنهان شدن او می خواهند علم ذاتی را از خود نفی کنند و روشن کنند علم ذاتی مربوط به خدا است ولی این بدین معنی نیست که هر علمی را امام بخواهد خداوند به او ارزانی ننماید.

وساطت در فیض رسانی یا کامل ترین حدِّ ولایت تکوینی

از آن جایی که هستی دارای مراتب و درجات است، مرتبه ی ناقصِ وجود، شعاعی از مرتبه ی عالی ترِ وجود بوده و مرتبه ی نازله ی وجود عین ربط و تعلق به مرتبه ی عالیه آن است و تمام مراتب وجود به واجب الوجود منتهی می شوند. هنگامی که فیض هستی از خدای تعالی صادر می گردد، ابتدا موجوداتی که از حیث مرتبه به ذات الهی نزدیک ترند آن فیض را دریافت می کنند و بعد به واسطه ی آن ها به دیگران می رسد و مرتبه ی بالاتر وجود، واسطه می باشد جهت به وجودآمدن سایر موجودات. طبق روایات، پیامبر و ائمه(ع) بالاترین درجه ی قرب به خدا را در مراتب هستی دارا هستند و در نتیجه عالی ترین درجه ی قابلیت فیضِ وجود را دارند، به این معنا که موقعیت آن ها، مرز بین وجوب و امکان است.
پیامبر خدا(ص) و ائمه ی هدی(ع) علاوه بر دارابودن مقام نفس ناطقه که جسمانیه الحدوث و روحانیه البقاء است و از طریق نطفه در رحم مادر حادث می شوند، دارای حقیقت معنوی برتری هستند به نام «مقام نورانیت» که در رابطه با آن مقام، پیامبر(ص) فرمودند: «اَوَّلُ ما خَلَقَ اللهُ نُوری»(۱۴۷) اولین چیزی که خدا خلق فرمود نور من بود. همچنان که امیرالمومنین(ع) فرمودند: «اوّلُ ما خَلَقَ اللهُ عزّ و جلّ اَرْواحُنا»(۱۴۸) اولین چیزی که خداوند خلق کرد، روح های ما بود. یا امام صادق(ع) می فرمایند: «اِنَّ اللهَ خَلَقَنا مِنْ نُورِ عَظَمَتِهِ»(۱۴۹) خداوند ما را از نور عظمتش خلق کرد.
مقام نورانی پیامبر و ائمه(ع) - که در آن مقام همه نور واحدی هستند- فوق جهان ماده است و ربطی به تولد آن ها در کالبد مادی شان ندارد. مقامِ نورانیت، همان مقام ولایت تکوینی است که واسطه ی فیض بودن آنها را نسبت به جمیع مخلوقات روشن می کند، و چون مردم عادی برای انسان حقیقتی جز بدن و نفس ناطقه درک نمی کنند، ائمه اِبا دارند این وجه از مقامشان برای مردم عادی مطرح شود و اساساً این حد از ولایت تکوینی شان نفس و روحِ متحد با بدن نیست.
آنچه فرشته ی مرگ قبض می کند و یا فرشته ی وحی به آن وحی می فرستد، همان نفس ناطقه ی متحد با بدن است، در حالی که مقام نورانیت، فوق فرشته ی مرگ و فرشته ی وَحی است تا این که با قبض آن فرشته، بمیرد و یا با وَحی این فرشته، حقایق را بگیرد. بنابراین واسطه ی فیض بودن ائمه(ع) مربوط به جنبه های بشری و نفس انسانی آن ها نمی گردد، بلکه مقامی است بالاتر و امام مظهر آن مقام است. در رابطه با همین معرفت است که در زیارت جامعه ی کبیره اظهار می دارید: «خَلَقَکمُ اللَّهُ اَنْوَارا فَجَعَلَکمْ بِعَرْشِهِ مُحْدِقِینَ حَتَّی مَنَّ عَلَینَا بِکمْ فَجَعَلَکمْ فِی بُیوتٍ اَذِنَ اللَّهُ اَنْ تُرْفَعَ وَ یذْکرَ فِیهَا اسْمُهُ» خداوند شما را نورهایی قرار داد، پس شما را نسبت به عرش خود محیط گردانید تا آن جا که بر ما منت گذاشت و آن نور را نازل کرد پس شما را در خانه هایی قرار داد و اراده فرموده به برافراشتگی آن خانه ها و اراده کرده تا نام او در آن خانه ها یاد شود، چون امامان مظهر انوار عرش الهی اند که محل تجلّی اسماء حسنای اوست.

غایت خلقت

هدف خلقت؛ تجلی اسماء و صفات الهی(۱۵۰) است و هر موجودی که بیشتر اسماء و صفات الهی را متجلی سازد، در امر خلقت بیشتر مورد نظر و توجه حق است، و بقیه ی موجودات مقدمه برای خلقت آن موجود هستند. جان انسان استعداد تجلی همه ی اسماء و صفات الهی را دارا است و ملائکه هم به سبب همین استعداد بود که بر آدم سجده کردند، از طرفی همه ی انسان ها به صورت بالفعل به چنین مقامی نمی رسند، تنها «انسان کامل» است که به صورت بالفعل به این مقام دست یافته و قلبش آینه ی جذب همه ی صفات و اسماء الهی شده و چون هدف خلقت ظهور همه ی اسماء و صفات الهی است و چون قلب انسان کامل محل قبول و ظهور کامل اسماء و صفات است، پس انسان کامل هدف و غایت خلقت بوده و هست، و لذا ائمه ی اطهار(ع) از آن جهت که واسطه ی فیض اند هدف و غایت خلقت الهی می باشند.
در هر زمانی حجتی در صحنه ی هستی هست که هم واسطه ی فیض و هم هدف و غایت خلقت است و این است که اگر زمین بدون امام باشد -یعنی بدون غایت باشد- متلاشی می شود. امام باقر(ع) می فرمایند: «لَوْ بَقِیتِ الْاَرْضُ بِغَیرِ اِمامٍ مِنّا لَساخَت»(۱۵۱) اگر زمین بدون امامی از ما باشد متلاشی می گردد یا امام صادق(ع) می فرمایند: «اَلْحُجَّهُ قَبْلَ الْخَلْقِ وَ مَعَ الْخَلْقِ وَ بَعْدَالْخَلْقِ»(۱۵۲) حجت خدا قبل از خلق و بعد از خلق و همراه خلق موجود است یعنی نمی شود حجت خدا در عالم نباشد.
از آن جایی که قرآن می فرماید: «هُوَ الَّذِی خَلَقَ لَکم مَّا فِی الاَرْضِ جَمِیعاً»(۱۵۳) خداوند هر آنچه در زمین است برای شما آفرید. یا می فرماید: «الَّذِی جَعَلَ لَکمُ الاَرْضَ فِرَاشاً وَالسَّمَاء بِنَاء وَاَنزَلَ مِنَ السَّمَاء مَاء فَاَخْرَجَ بِهِ مِنَ الثَّمَرَاتِ رِزْقاً لَّکمْ»(۱۵۴) خداوندی که زمین را برای شما گستراند و آسمان را برای شما بنا کرد و از آسمان آب نازل کرد پس به کمک آن آب میوه ها را برای شما از زمین خارج کرد تا رزق شما باشد. پس هدف از آفرینش انسان و آفرینش جهان برای او، این نبوده که در حیات دنیوی کام جویی بیشتر کند، بلکه فلسفه ی آفرینش جهان برای انسان این بوده که راه حق شناسی و حق پرستی را بپوید و از این رهگذر کمال مطلوب خویش را که همانا قرب به خدا و لقاء الله است بپیماید.
خداوند نخست آدمیان را مخاطب قرارداده و آنان را به عبادت پروردگاری که آنان را خلق کرده است، فرامی خواند و می فرماید: «یا اَیهَا النَّاسُ اعْبُدُواْ رَبَّکمُ الَّذِی خَلَقَکمْ وَالَّذِینَ مِن قَبْلِکمْ لَعَلَّکمْ تَتَّقونَ»(۱۵۵) سپس یادآور می شود که پروردگاری که آنان باید او را پرستش کنند، کسی است که زمین و آسمان را برای آنان آفریده و از آسمان آب نازل می کند و از زمین، گیاه و میوه می رویاند تا رزق بشر تامین گردد. بنابراین نباید برای خداوند شریک برگزینند بلکه باید در بستر زندگی زمینی جان خود را با تقوای لازم به عبودیت خداوند منور کنند. قرآن می فرماید: هدف آفرینش انسان، آزموده شدن اوست در میدان ایمان و عمل صالح و سبقت در بندگی: «اِنَّا جَعَلْنَا مَا عَلَی الْاَرْضِ زِینَهً لَّهَا لِنَبْلُوَهُمْ اَیهُمْ اَحْسَنُ عَمَلًا»(۱۵۶) ما آنچه بر زمین قرار دادیم زینت زمین قرار دادیم تا شما را بیازماییم که کدام یک بهترین عمل را خواهید داشت. سیوطی در ذیل این آیه نقل می کند یکی از اصحاب در باره معنی آیه از پیامبر(ص) پرسید و حضرت فرمودند: «لِیبْلوکم اَیکم اَحْسَنُ عقلاً وَ اورع عن محارم الله وَ اَسْرَعَکمْ فی طاعه الله»(۱۵۷) خداوند می خواهد شما را بیازماید تا روشن شود که کدام از شما عاقل ترید و در پرهیز از محارم الهی پرهیزگارتر و در اطاعت خدا شتابان تر می باشید. یعنی در این آزمون بزرگ الهی، با پشتوانه ی عقل و تقوا و طاعت می توان پیروز گردید. این عقل و تقوا و طاعت است که ستایش و پرستش خداوند را به عنوان شکرگزاری نعمت های الهی بر انسان واجب می کند و انسان را به دور اندیشی و آینده نگری برمی انگیزد تا سعادت ابدی خویش را قربانی لذت های زودگذر و حیات کوتاه دنیوی نکند و با چنین تاملات عقلی است که انسان می کوشد در پرهیزکاری و فرمانبرداری از خداوند، گوی سبقت را از دیگران برباید و به سعادت برین دست یابد.
از طرفی انسان کامل، کسی است که در عقیده و عمل، هرگز از مسیر حق منحرف نگردد و راه حق را به درستی می شناسد و به نیکوترین وجه ممکن آن را می پیماید. چنین انسانی است که جهان برای او آفریده شده است و برقراری جهان هستی به میمنت وجود اوست. انسان کامل، حجت خداوند در زمین است، و اگر لحظه ای حجت خداوند در زمین نباشد، وجود زمین لغو خواهد بود، و چون کار لغو از خداوند صادر نمی شود، جهان هرگز بدون حجت خدا نخواهد ماند. در دعای عدیله در مورد وجود اقدس امام عصر(عج) آمده: «ببقائه بقیت الدنیا، و بِیمْنِهِ رزق الوری، و بوجوده ثَبتتِ الارضُ و السَّماء»(۱۵۸) به بقای او دنیا باقی است و به برکت او مخلوقات رزق می گیرند و به وجود او آسمان و زمین در جای خود ثابت اند پس اولاً: امام در هر زمان، مصداق کامل انسانیت است، ثانیاً: هدف آفرینش جهان، انسان کامل است. در نتیجه: وجود امام، فلسفه ی خلقت جهان به شمار می رود.

امام و هدایت

مهم ترین وظیفه ی امام هدایت است که به چند صورت انجام می گیرد:
الف- تبیین وحی الهی و بیان حکم خدا، به این صورت که حقایق آسمانی را به مردم ابلاغ می کند تا انسان ها با در نظرگرفتن تعلیم امام، سعادت خود را بشناسند و مطابق آن عمل کنند.
ب- رهبری باطنی، به این صورت که امام از راه تاثیر در دل ها و جذب و کشش آن ها به سمت کمال، باطن آن ها را رهبری می کند تا استعدادها شکفته و نیروهای خفته ی انسان ها بیدار شود و هرکس به کمال مطلوب خود نایل آید که این کار را «هدایت به امر» می گویند.
هدایت به امر، هدایت ویژه ای است که قرآن از آن خبر می دهد و هر وقت از امامت سخن به میان آورده، از آن هدایت ویژه که به امر الهی تحقق می یابد یاد کرده است. می فرماید: «وَ جعلناهُمْ ائِمَّهً یهْدوُنَ بِاَمْرِنا»(۱۵۹) آنان را - یعنی ابراهیم و اسحاق و یعقوب - را امامانی قرار دادیم که مردم را به «امر» ما هدایت کنند. از طرفی قرآن در آیه ی ۸۳ سوره ی یس در مورد امر خدا می فرماید: «اِنَّما اَمْرُهُ اِذا اَرادَ شَیئاً اَنْ یقُولَ لَهُ کنْ فَیکون، فَسُبْحانَ الَّذی بِیدِه ملَکوتُ کلِّ شَیئٍ» اَمر خدا این است که به شیی ای بگوید «باش»، پس می شود و بلندمرتبه است خدایی که ملکوت هرچیزی به دست اوست. در آخر آیه روشن می کند که اشیاء دارای جنبه ای ملکوتی هستند که نزد خداوند است و در رابطه با همان جنبه است که اگر اراده کرد آن شیئ بشود، با یک اراده محقق می شود، بدون هیچ مانعی. از طرفی می فرماید: «وَ ما اَمْرُنا الاّ واحدهٌ کلَمْحِ الْبَصَر»(۱۶۰) امر ما واحد است مثل چشم برهم زدن. یعنی امر خدا تعدّدبردار نیست، پس مادی و تدریجی نیست.
در جمع بندی آیات فوق روشن می شودکه هدایت کنندگی امام به «امر» با توجه به جنبه ی ملکوتی اشیاء انجام می گیرد و بر آن مبنا امام در جان انسان ها و در ملکوت آن ها تصرف می کند تا آن ها را به کمال مطلوب شان برساند و این نشان می دهد که هدایت امام به ارائه ی طریق خلاصه نمی شود بلکه نحوه ای از تصرف در باطن انسان ها نیز در هدایت امام هست.
در آیه ی ۷۳ سوره ی انبیاء که بحث هدایت به امر امامان را طرح کرد، می فرماید: «وَ اَوْحَینَا اِلَیهِمْ فِعْلَ الْخَیرَاتِ وَ اِقَامَ الصَّلَاهِ وَ اِیتَاء الزَّکاهِ وَ کانُوا لَنَا عَابِدِینَ» و به آن امامان، فعل به کارهای خیر را وحی کردیم، و وحی کردیم اقامه ی نماز و دادن زکات را و آن ها از عبادت کنندگان ما بودند. دقت بفرمایید که وَحی فعل خیر، یک نحوه تصرف تکوینی است در امامان توسط خداوند. چون می فرماید: فعلِ خیر را به آن ها وحی کردیم و نگفت به آن ها وحی می کنیم، که فعل خیر انجام بدهند، در نتیجه فعل آن ها همان وَحی الهی است.
امام به واسطه ی سیطره بر ملکوت به هر موجودی به قدر استعدادی که دارد هدایت الهی را افاضه می کند و طبق آیه ی «وَ جَعَلْناهُم اَئِمَّهً یهْدونَ بِاَمْرِنا» این هدایت، رهبری افراد بشر است از راه ملکوت و نفوس آن ها. و به همین جهت می توان گفت: همیشه باید امام در عالم باشد تا چنین القاء روحانی بر مستعدین جریان یابد، چه آن امام در حاکمیت سیاسی و مدیریت جامعه حضور داشته باشد و چه نداشته باشد.
در اثر اتصال قلوبِ پیروان امام به قلب امام، معارف و علوم الهی در قلب پیروان امام جاری می شود و علت آن که مومنین در بهشت دارای نهرهای آب زلال هستند در اثر همین اتصال قلب و بهره مند شدن شان از چشمه ی فضایل امام شان است. چون با توحید و اقرار به حقانیت امام و پیامبر، قلب خود را آبیاری کرده اند.

منابع

قرآن
نهج البلاغه
بحارالانوار، محمدباقر مجلسی«رحمه الله علیه»
الکافی، ابی جعفر محمدبن یعقوب کلینی«رحمه الله علیه»
فصوص الحکم، محی الدین بن عربی
الحکمه المتعالیه فی الاسفار العقلیه الاربعه، ملاصدرا«رحمه الله علیه»
مفاتیح الغیب، ملاصدرا«رحمه الله علیه»
تفسیر المیزان، علامه طباطبایی«رحمه الله علیه»
انسان شناسی در اندیشه ی امام خمینی«رضوان الله علیه»، موسسه ی تنظیم و نشرآثار امام خمینی
رساله الولایه، انتشارات الدراسات الاسلامیه، قم
روح مجرد، آیت الله حسینی طهرانی«رحمه الله علیه»
اقبال الاعمال، سید بن طاووس
الغدیر، علامه ی امینی
کتاب الغیبه، شیخ طوسی
بلد الامین، کفعمی
کمال الدین و تمام النعمه، محمد بن علی بن بابویه معروف به شیخ صدوق
مجموعه آثار، شهید مطهری
اصول فلسفه و روش رئالیسم ، علامه طباطبایی«رحمه الله علیه»
بدایه الحکمه و نهایه الحکمه، علامه طباطبایی«رحمه الله علیه»
انسان و خلافت الهی، آیت الله محمد شجاعی
خواجه نصیرالدین طوسی، تلخیص الحصل
پیشرفت سریع اسلام، ترجمه ی سعیدی
محمد(ص) از نظر دیگران، محمد علی خلیلی
مسند، احمد حنبل
صحیح، مسلم
عبقات الانوار، از میر حامد حسین
تاریخ طبری
منتخب الاثر، تالیف لطف الله صافی
مناقب مرتضوی، کشفی ترمدی حنفی
خطر مادی شدن دین، اصغر طاهرزاده
امام شناسی، آیت الله حسینی تهرانی
الموفقیات، آیت الله ملکی تبریزی
شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید
احقاق الحق، سید نورالله حسینی مرعشی شوشتری
اربعون حدیثنا، شهید اول
الطرائف، ابن طاوس
صواعق ابن حجر
موطا مالک
راز شادی امام حسین(ع) در قتگاه، اصغر طاهرزاده
کمال الدین و تمام النعمه
دُرالمنثورف سیوطی
الخرائج و الجرائح، قطب الدین راوندی
ولایت فقیه، امام خمینی
کتاب البیع، امام خمینی، موسسه اسماعیلیان
انسان در اسلام، آیت الله جوادی آملی
تحف العقول، ابن شعبه حرانی«رحمه الله علیه»
تصنیف غرر الحکم و درر الکلم، عبد الواحد تمیمی آمدی
توحید عملی و عینی، آیت الله حسین حسینی طهرانی
توحید المفضل
التوحید، شیخ صدوق«رحمه الله علیه»
الخصال، شیخ صدوق
من لا یحضره الفقیه، شیخ صدوق
معانی الاخبار، شیخ صدوق
اعتقادات الامامیه، شیخ صدوق
ارشاد القلوب الی الصواب
عده الداعی و نجاح الساعی، ابن فهد حلی
اسرار آل محمد، سلیم بن قیس الهلالی
وسائل الشیعه، شیخ حر عاملی
تفسیر نورالثقلین، شیخ عبدالعلی عروسی حویزی
علم الیقین، فیض کاشانی
روضه الواعظین و بصیره المتعظین، فتال نیشابوری
محاسن، برقی
فلاح السائل، نجاح المسائل، سید بن طاوس
الاحتجاج، طبرسی

نظرات کاربران درباره کتاب مبانی نظری نبوت و امامت