فیدیبو نماینده قانونی نشر ورجاوند و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب با یک فرشته قدم بزن

کتاب با یک فرشته قدم بزن

نسخه الکترونیک کتاب با یک فرشته قدم بزن به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب با یک فرشته قدم بزن

با یک فرشته قدم بزن کتاب عشق است؛ سفرنامه‌ی عشقی است جان فزا که بهانه‌اش در بیرون جلوه‌گر است و بهایش در درون شکل می‌گیرد. کتابی است از صحنه‌های عاشقی... عشق به خدا، کتاب، آنا، مائده ، عشق به نقاشی و موسیقی و عشق به زن... و البته ترلان آغازگر این راه است؛ ترلان غنچه نوشگفته‌ای که جان شهاب با عشق آشنا کرد و در پس ابرها پرکشید... و اینک شهاب در آسمان‌ها به دنبال کهکشان روشن عاشقی سرگردان است....

ادامه...
  • ناشر نشر ورجاوند
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1.03 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۴۴ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب با یک فرشته قدم بزن

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

۱. فندقچه: حنا بستن به سر انگشتان، شبیه فندق.
۲. ساقدوش و سولدوش: دو تن از دوستان داماد که در سمت راست و چپ او می ایستند.
۳. بایقوش: جغد، بوم، بوف.
۴. اشاره به این شعر آدونیس دارد: «من اگر بمیرم / چه کسی می فهمد دوست داشته ام / باد را در آغوش بگیرم.» (ترجمه ی محسن آزرم)
۵. شعر از: زنده یاد بیژن کلکی، شاعر سوسن ها (۱۳۷۷ .۱۳۱۷)
۶. می بارد چون کلّه ی کبوتر دانه های برف. همدستی کرده با پسر و دخترش برف!
۷. کهلیک: کبک
۸. زنده یاد قیصر امین پور (۱۳۸۶. ۱۳۳۸)
۹. «ایلی ایلی، لما سبقتانی؟» عهد جدید، انجیل متی، ترجمه پیروز سیار، ص ۲۵۲.
۱۰. شانه ی فلزی که فرش بافان با آن بر روی پودهای فرش می کوبند.
۱۱. گو این که مولانا نیز هرازگاهی هوس قی قی و قوقو می کرده است: «ای مطرب خوش قاقا تو قی قی و من قوقو» (دیوان شمس تبریزی)
۱۲. پاچین: پیراهن بلند
۱۳. قره آغاج: سیاه درخت یا نارون، درختی است پرشاخ وبرگ و پرسایه و همیشه جوان.
۱۴. جن قیه: صخره ی جن.
۱۵. قوزغون: کرکس سیاه، لاشخور.
۱۶. «شله» در ترکی: پشته، کوله، بار، کلُفت و... «قویروق»: دم. شله قویروق: روباه.
۱۷. بولاغ اوتی: علف چشمه، شاهی آبی.
۱۸. بایاتی: شعری دوبیتی که با حداقل کلمات، مفاهیم عمیق انسانی را بیان می کند.
۱۹. معنی شعر:
خوشا آن عاشق دلداده ای که
سخن فهم است و دانا، یار ماهش

من آن شاهین زده مرغ ضعیفم
که کنج صخره ای گشته پناهش.

۲۰. هاچان: کی، چه وقت.
۲۱. قیقناق: خاگینه.
۲۲. معنی دوبیتی:

من آن عاشق که داغ عشق دارد
تبار عاشقان رفتند از این داغ

چگونه زیر خاکم می گذارند
اگر مرگم رسد بااین چنین داغ؟

۲۳. مهپاره ام
۲۴. معادل این ضرب المثل فارسی: «همه را برق می گیرد و ما را چراغ موشی!»
۲۵. یایلیق: نوعی شال یا روسری شبیه چارقد، مخصوص زنان آذربایجانی.
۲۶. تبریزی: نام درختی است بسیار بلند که سپیدار هم گفته می شود.
۲۷. قره غبار: غبارِ انبوهِ سیاهی که همه جا را می پوشاند.

چه طور می شود خصوصی ترین ماجرای زندگی ات را برای دختر جوانی که به تازگی با او آشنا شده ای، تعریف کنی؟ ده سالی از این واقعه می گذرد و آن را مثل رازی مقدس در دلت نگه داشته ای؛ حتی گاهی سعی کرده ای، از خودت هم مخفی اش کنی. بارها به خودت گفته ای: «چه رازی؟ چه رمزی؟» آن وقت تو، یک دخترمدرسه ای از من می خواهی که سفره ی دلم را خیلی راحت برایت باز کنم؟ اگر می خواستم بگویم، آناجانم اولین نفر بود؛ چراکه در این مدت، روزی نبوده که نخواهد از راز دلم باخبر شود، ببیند توی دل پریشان و رازآلود پسر دُردانه اش چه خبراست؛ وای که نمی داند چه خبر است!
شبی نیست که برِ دلم ننشیند و سعی نکند از زیر زبانم حرفی بیرون بکشد؛ و من هربار قصه ای سرهم می کنم که برایش در حکمِ لالایی است. در خواب هایش جشن عروسی ام را می بیند. خودش حنا می گیرد و فندقچه(۱) بر سرانگشت دخترهای دم بخت می گذارد. می زند و می رقصد و می رقصاند و از خوشی پر درمی آورد. من هم به رسم روزگار سپری شده، مثل پدر خدابیامرزم، با دو سیب قرمز در دست، درحالی که ساقدوش و سولدوش هایم(۲) در دو طرف من هستند، روی بام خانه می ایستم. زن و مرد، دختر و پسر در حیاط و کوچه و پشت بام ها به سیب ها چشم می دوزند. سیب ها را تا دوردست ها پرتاب می کنم و مردهای جوان برای گرفتن شان از هم سبقت می گیرند و هم دیگر را هُل می دهند تا شاید گازی از آن سیب ها نصیب شان شود. همه می دانند که خوردن این سیب ها شگون دارد. شاید مثل پدرم، عروس را نشانه بگیرم و یکی از سیب ها را به طرفش بیاندازم؛ سیب وسط سر اسب می خورَد و اسب ناگهان بالا می پرد، طوری که نزدیک است عروس را زمین بیاندازد.
در این وضعیت چه طور به آناجانم بگویم: آناجان! هنوز اسب نخریده، برایش آخور نبند! کارِ نکرده که بوق و کرنا ندارد! ولی کو گوش شنوا.
***
پاییز، روزهای پایانی هزار رنگ خود را سپری می کرد. نسیم خنکی می وزید و با انگشت های سردش موهایم را آشفته می کرد. طبق عادت همیشگی، بعد از پیاده روی کوتاه، سری به کتابخانه ی عمومی شهر زدم.
کتابی از میان قفسه ها برداشتم و درحال نزدیک شدن به پیشخوان متوجه دختر جوان و خوش برورویی شدم که درحال صحبت با کتابدار بود و درباره ی کتابی که در دست داشت، چیزی می پرسید. از همان نگاه اول، خاطره ی لرزانی برایم زنده شد؛ «تو را یک جایی دیده ام انگار!» شاید با این فکر خواستم از راه نوعی تله پاتی، توجه اش را جلب کنم. هفده، هجده ساله به نظر می آمد. رمان «بلندی های بادگیر» امیلی برونته در دستش بود. کتابدار با بی حوصلگی به او نگاهی کرد و زیر لب چیزی گفت. اما من که از همان نگاه نخست به دیده ی تحسین در او نگریسته بودم، به امید ارتباط و انتقال فکری نماندم و با احتیاط به او نزدیک شدم و گفتم: «می تونم به سوال تون پاسخ بدم؟»
با تعجب گفت: «ببخشید، کدام سوالم؟» و کیف چرمی سیاهش را از روی پیشخوان برداشت و کمی عقب رفت.
ــ «سوالی که از خانم کتابدار کردید، در مورد کتابی که تو دست تونه.»
کیفش را روی دوشش انداخت، لبخند کم رمقی زد و گفت: «آهان بله! خواهش می کنم. اگر لطف کنید، خوشحال می شم.»
با دست به طرف میز و صندلی های کنار پنجره که برای مطالعه ی مجله و روزنامه چیده شده بود، اشاره کردم و گفتم: «قبل از این که جواب سوال تون رو بدم، می تونم بپرسم کلاس چندم هستید؟ راستش کاروبار من هم با بچه هاست.»
سرش را پایین انداخت و درحالی که صورتش کمی سرخ شده بود، گفت: «شما معلم هستید؟»
ــ «بله.»
ــ«پیش دانشگاهی هستم و رشته ام علوم انسانیه. همیشه هم شاگرد اول کلاس بوده ام.» و خندید.
ــ«بسیار عالی. بیشتر به چه نوع کتاب هایی علاقه دارید؟ منظورم رمان و داستان و از این قبیل کتاب هاست.»
ــ«همه ی آثار صادق هدایت رو خونده ام، همین طور رمان «مسخ» کافکا. همون که پسر بیچاره، یک روز صبح می بینه، به حشره ی گنده ای تبدیل شده. اسم پسره...»
ــ «گرگور سامسای بیچاره!»
ــ«بله، اسمش سخته! بعضی از داستان های صادق هدایت رو چندبار خونده ام، مخصوصا «بوف کور»ش رو. برای همین، بعضی دوست هام بهم بوف کور می گن! یکی شون که ترک تبریزه، بهم بایقوش(۳) می گه!»
خندیدم، او هم خندید و چشم هایش صمیمی تر شد. با خودم گفتم، بی انصافیه به چشم های به این قشنگی، کور گفته بشه! و رو به او گفتم: «مایه خوش وقتی منه با خانم درس خون و باهوشی چون شما آشنا می شم.»
سری به نشانه ی تشکر تکان داد و لبخندی بر سیمایش نشاند. نمی دانستم همین لبخندهایش...
ــ«درباره ی کتابی که امانت گرفتید، از خانم کتابدار چیزی می پرسیدید؟ کتاب رو کسی معرفی کرده؟ از محتواش خبر دارید؟»
ــ «نه، ولی روی جلدش نوشته: «عشق هرگز نمی میرد»، باید جالب باشه! اسمش رو زیاد از دوست هام شنیده ام.»
ــ«حالا که نخوندید، زوده قضاوت کنید! به نظر من...» بعد از مکثی کوتاه ادامه دادم: «البته برای سن وسال شما کتاب های بهتری هم هست؛ مثلاً رمان زیبای «رویاهای ماده گرگ»، نوشته ی چنگیز آیتماتف؛ نویسنده ی قرقیزی. یا «روی ماه خداوند را ببوس»، نوشته ی مصطفی مستور، و از این نوع نوشته ها. من بیشتر روزها، نزدیکای عصر، سری به اینجا می زنم. هر وقت نیاز به راهنمایی داشتید، می تونید اینجا پیدام کنید. رودربایستی نکنید!»
البته می خواستم بگویم: «هرقت به هم سخنی نیاز داشتی...»، ولی نگفتم.
ــ«حتما. شمالطف دارید. من زیاد اینجا سر می زنم. از راهنمایی هاتون استفاده می کنم.»
بعد هم به نشانه ی خداحافظی سری فرود آورد و رفت.
در خود فرو رفتم و زمزمه کردم: «نیاز به هم سخنی!» راستی خود تو چه قدر نیاز به هم سخن داری؟
چند روز بعد، طرف های عصر، به کتابخانه رفتم. مشغول ورق زدن کتاب «تاریخ بی خردی» باربارا تاکمن بودم که دختری، با کفش های کتانی ساده و مانتوی رنگ و رو رفته، نزدیک آمد و سلام کرد. خودش بود. گفتم: «کتاب بلندی های بادگیر چه طور بود؟ خوندید؟»
ــ «بله، خوب بود. ولی...»
حرفش را قطع کردم و با دست به میز و صندلی های کنار مجله ها اشاره کردم و گفتم: «بفرمایید لطفا.» و با این کار نشان دادم که چه قدر مشتاق و محتاج این هم سخنی هستم!
نشست و سرش را پایین انداخت. صورتش کمی پف کرده بود و رنگ پریده می نمود. گفتم: «گویا حال تون مساعد نیست. از چیزی ناراحتید؟ یا از دست کسی؟»
ــ «نه از دست کسی، که از دست خودم.»
ــ «چرا؟»
ــ«این چند روزه که کتاب را مطالعه می کردم، پاک گیج ومنگ بودم... پریشان بودم... روزهای تلخی بود... خنده داره، مگر نه؟»
اما من آرام بودم و ساکت. بدون این که حتی لبخندی بزنم؛ پرسیدم: «موضوع چه بود؟ چه اتفاقی افتاده بود؟»
ــ«حالم که بد بود، با این رمان لعنتی خراب تر هم شد. منظورم...»
ــ «بلندی های...»
ــ«بادگیر، بله. اگر خوانده باشید، حتما می دانید که چه داستان عجیب و غریبیه!»
گفتم: «بله همین طوراست.»
و او ادامه داد: «با یک عشق شروع می شه ولی کم کم همه چیز نابود می شه. خنده داره، نه؟ عشق آن چنانی تبدیل می شه به کینه ای ویرانگر، انتقامی حال به هم زن، به یک تبهکاری! و همه چیز رو نیست و نابود می کنه. یه کولی زاده وقتی موفق به ازدواج با کاترین خانوم نمی شه، به یه غول بی شاخ ودم تبدیل می شه. این چند روزه سرم سوت می کشید، انگار بادهای همه عالم تو سرم می وزیدند. سوز سرما را با همه وجودم حس می کردم...»
گذاشتم حرف بزند. گویی حرف زدنش را دوست داشتم. گفتم: «این نقطه ی قوت نویسنده است که توانسته مفاهیم رو این قدر زنده و تاثیرگذار به تصویر بکشه. این داستان این قدرها که گفتید، سیاه و تباه نیست. همیشه از بین چیزهای بد، چیزهای خوب هم می شه پیدا کرد. توی این کتاب، جلوه های شاعرانه و جمله های عاشقانه، کم نیست. فقط کافیه پنجره های روحت باز باشه تا این نسیم دلنواز به درونت راه پیداکنه...»
ــ«من که نسیم دلنوازی ندیدم! همه اش باد بود؛ بادهای وحشی که از بلندی ها، دیوانه وار هجوم می آوردند. شاید فکر کنید عقلم رو از دست داده ام، ها؟!»
دست هایم را جلو بردم و کتاب تاریخ بی خردی را به طرف خودم کشیدم. کتاب در زیر بازوهایم پنهان شد. لبخندی زدم و گفتم: «به نظر من، نثر ساده و گیرای این کتاب، با آن عبارت های عاشقانه و درخشان، می تونه هر خواننده ای رو مجذوب خودش کنه.»
ــ«ببخشید، مثلا کدوم جمله های عاشقانه و درخشان و مجذوب کننده اش؟!»
این سوال را با لحن معترضانه ای ادا کرد. اما من با خونسردی، چشم هایم را بستم و با تبسمی بر لب، خواندم: «روح از هرچه ساخته شده باشد، جنس روح تو و من از یک جنس است.» به جای «او»، گفتم «تو» و اضافه کردم: «از این جمله عاشقانه تر چه می خواهید؟»
تبسمی کرد و صمیمی تر و خودمانی تر گفت: «تجربه ی خوبی برام بود، ولی بعد از این می خوام با نظر شما، کتاب ها رو انتخاب کنم.» خندید و دندان های صدف وارش نمایان شد. وقتی یک دسته موی سیاه را که روی گونه ی راستش فروریخته بود، جمع کرد و پشت گوشش گذاشت، خال ریز و زیبایی کنار بناگوشش خودنمایی کرد. خوشحال بودم که خجالت را کنار گذاشته و صمیمی تر شده بود و توانستم خال ریز و زیبای کنار بناگوشش را ببینم. هنوز خنده اش کاملاً محو نشده بود که افزود: «آن روز گفتید که این کتاب فعلاً مناسبم نیست، ولی من تعریفش رو زیاد شنیده بودم و می خواستم هرچه زودتر بخونمش.»
ــ«خب حالا که خوندی، می تونی پیش دوست هات پُزش رو بدی!»
پاهایش را روی هم انداخت و دست هایش را روی میز دراز کرد و بعد به هم مالید و مکثی کرد. انگشت هایش کشیده بودند و زیبا. لبخند آمیخته با شرمی زد و با یک حرکت سریع دست هایش را روی آینه ی زانویش گذاشت. و من به روشنی انعکاس دست هایش را در شیشه ی پنجره دیدم.
ــ«حق دارید مسخره ام کنید البته! ولی اگه ممکنه، بعد از این کتاب هایی رو که برام مناسب می دونید، معرفی کنید.» مکث کوتاهی کرد و افزود: «لطفا» و با تمام پهنای صورتش لبخند زد. چشم هایش هم خندیدند و زیباتر شدند. و من یاد پرستوهای عاشقی افتادم که از دوردست می آمدند و در سقف ایوان لانه می کردند. هیچ آرام و قرار نداشتند. دیگر اثری از پف و رنگ پریدگی در چهره اش نمی دیدم.
گفتم: «کتاب خوب، کم نیست...»
ــ«می دانم، ولی دوست دارم از تجربه ی شما استفاده کنم. خواهشی هم دارم.»
با سر اشاره کردم که، بفرمایید.
ــ«لط فا اگه ممکنه، بعد از مطالعه ی هر کتاب، کمی هم در موردش صحبت کنیم تا مطالب کتاب خوب جا بیفته.»
ــ«اشکالی نداره. بعدازظهرها کار خاصی ندارم، اغلب بعد از کمی پیاده روی به اینجا میام. همین جا، محل مناسبیه.»
به پشتی صندلی تکیه دادم و دست هایم را از روی کتاب برداشتم. «تاریخ بی خردی» از زیر فشار بیرون آمد و نفسی کشید. ادامه دادم: «رئیس کتابخانه از دوست هامه، مشکلی نیست. فکر می کنم «مائده های زمینی»، اثر آندره ژید، نویسنده ی معروف فرانسوی، مناسب باشد؛ نثرش بسیار شاعرانه است و آموزنده.»
خندید و گفت: «چه جالب!»
ــ «چه طور؟»
ــ «آخه اسم منم مائده اس.»
بعد تکانی به خودش داد و سریع بلند شد. حرکتش چنان تند و شیدایی بود که یک لحظه دلم لرزید. سرم را پایین انداختم و به نرمی از روی صندلی بلند شدم. با احتیاط گفت: «اگه اشکالی نداشته باشه، شماره ی همراه تون رو یادداشت کنم تا به محض تموم کردن کتاب خبرتون کنم.»
شماره را گوشه ی دفترچه اش نوشت. «تاریخ بی خردی» را زیر بغل زدم و از پنجره نگاهی به بیرون انداختم؛ شفق لبخند می زد و ابرها در افق رنگ به رنگ می شدند. خوشحال بودم که اسمش را برایم گفته و بعد از سال ها دوباره دلم لرزیده است.
امروز آفتاب چه زود غروب کرد! گنجشگ ها یک ریز، روی درخت های حیاط کتابخانه جیک جیک می کردند. از پنجره رو برگرداندم و با مائده خداحافظی کردم. او ماند و من رفتم.
معمولاً وقتی تنها هستم، تکه ای از یک ترانه ی دلخواه یا شعری که دوستش دارم، زیر لب زمزمه می کنم:

دست هایت را
نازک خیال ترین شاعر جهان آفریده است
و آن دو پرستوی عاشق را
که زنده ترین حسِّ روشن صبح اند!
پیراهنت اما
چگونه آن دو خورشید نهان را در خود جای داده است؟
آیا سیب خوشبوی تو بود...؟

قدم زنان می خواندم و حس می کردم چیزی در من جوانه می زند، رشد می کند... چیزی در من راه می جوید... چیزی از من کنده می شود... چیزی در من می خَلَد و جاودانه می شود... پیله ی پروانه ای در من پروار می شود... و از همه اینها خوشحال بودم.
آهسته در را باز کردم و داخل شدم؛ هوای اتاق بوی نا می داد، پرده ها را کنار زدم و پنجره را گشودم. باد خنکی به صورتم خورد، اتاق از هوای تازه پر شد و ریه هایم نیز. دوست داشتم مثل «آدونیس» باد را در آغوش بگیرم.(۴) باد درآغوشم جای خالی کسی را پر می کرد، جای خالی خاطره ای دور را، جای خالی «ترلان» را! ترلانی که هیچ وقت آغوشم برایش گشوده نشد!
روی تخت دراز کشیدم؛ چشمم به قفسه ی کتاب ها افتاد. برخاستم و «مائده های زمینی» ژید را از لای کتاب ها بیرون کشیدم. و تا صبح دست در آغوش هم خوابیدیم. سپیده دمان که بیدار شدم، پنجره هنوز باز بود و حسی تازه در من سر برآورده بود؛ شاید پروانه می خواست از پیله اش بیرون بیاید. حس می کردم، پرنده ای در سینه ام جیک جیک می کند، آیا دنبال دانه ای می گشت یا می خواست سینه ام را بشکافد و از پنجره به گستره ی آبی آسمان پر بکشد؟ آن قدر جلوی پنجره ایستادم که نور شادی بخش آفتاب بیشتر و بیشتر شد. مائده های ژید هنوز روی تخت، طاق باز افتاده بود. برداشتم و ورق زدم تا خواب از سرش بپرد.
به یاد خوابی افتادم که دیشب دیده بودم:

«باغ بزرگی بود. پر از گل های خوش رنگ وبو، با حوض آبی زلال و زنی جوان با جامه ای سپید بر تن، ایستاده برلب حوض. نزدیکش رفتم. عطری مدهوش کننده از بدنش متصاعد می شد. وقتی ناخودآگاه به سویش دست دراز کردم، لب های گلفامش به لبخندی شکفت و چشم هایش خمار ماندند. نسیم خنکی آب حوض را به حرکت درآورد و گیسوان پرچین وشکنش تکان خورد. ناگهان از میان حوض، نیلوفری عجیب، سر برآورد و به دور پاهای زن پیچید، اما او هیچ تلاشی برای رهایی نکرد، تنها دست هایش را لبخندزنان به سویم دراز کرد. نیلوفر تا کمر زن پیچید. و من گویی افسون شده باشم، نتوانستم از جایم تکان بخورم، خشکم زده بود. نیلوفر به داخل حوض عقب نشست و زن ناپدید شد.»

از مطالعه ی دوباره ی کتاب ژید، سرخوشی وصف ناپذیری نصیبم شده بود. حق با آن نویسنده ی روسی بود که می گفت: «در دنیا، لذتی که با لذت مطالعه برابری کند، وجود ندارد.»
زمانی که جوان تر بودم، به گذشت ایام فکر نمی کردم. پیری و مرگ به سراغ کسانی می آمد که سالیان درازی از عمرشان گذشته بود و فرسوده و ملول از زندگی بودند، اما من در رَیعان جوانی ام بودم و برای چیدن میوه های خوشآب و شیرین حیات، شتابی نداشتم. قرار نبود گذشت روزگار بر چهره ی شاداب زنان و مردان جوان، غباری بنشاند و از طراوت شان بکاهد. برای فرونشاندن عطش جوانی ام، چشم هایم را می بستم و خودم را در باغ های خیال انگیز می یافتم. اما بر امیال سرکش جوانی ام پوزه بندی استوار زده بودم و بر گُرده اش تازیانه های توانفرسای ریاضت می نواختم؛ طوری که زوزه اش را در خواب هایم نیز می شنیدم. اما حالا که خوب فکر می کنم، با خود می گویم: آیا توصیه ی ژید شنیدنی تر نبود؟ «بدان که زیباترین گل، زودتر از همه پژمرده خواهد شد. زود خم شو و عطرش را ببوی. گل جاودانی، عطری ندارد»
شب از راه رسیده بود، هنوز با ژید در باغ های افسانه ای قدم می زدم. به او گفتم: «جوانی من نیز مثل جوانی تو در باغ های دلگشا گذشت.»
ــ «می دانم.»
ــ «می دانی؟!»
ــ«آری، تو همیشه در عالم خیال با معشوق خیالی خود نرد عشق می باختی و به خود دلداری میدادی که: «در بهار، در زیر شاخساری که می شناسم، از آن یک دیگر خواهیم شد... اما آن سال، بهار دیر از راه رسید و تو از آرزویت باز ماندی. تو به امید دیدار زنی بودی که نیامد...»
حق با ژید بود، تو نیامدی. تو هرگز:

نیامدی!
نه از روم
نه از زنگبار و مجمع الجزایر گولاک
اما خیال تو آمد
در سایه ام نشست و مرا کشت...
نیامدی
آن قدر که
اسم آب
بی تو از یادم رفت!(۵)

نظرات کاربران درباره کتاب با یک فرشته قدم بزن

من توصیه می کنم داستان رو حتما و حتما بخونید. داستان عشق است و شادی و دلتنگی و فراق و وصال... مشکل "شهاب" این بود که از همان ابتدا که چشمش به لبخند ترلان افتاد آن را به چشم "بازی" دید و جدی نگرفت و هیچ فکر نکرد که آن‌چه را برابر چشمش می بیند و هر آنچه بعدهااتّفاق افتاد جدّی ا‌ست. و وقتی متوجه این موضوع شد که دیگر آمادگی‌ روبرو شدن با آن را نداشت‌. و بعد هم کم کم روال بازی به هم می خورَد و... شهاب همه چیز را به فراموشی می سپارد. تا... تااینکه آن اتفاق رخ می دهد.
در 2 سال پیش توسط hos...ri2
زیباترین رمان عاشقانه ای که تاکنون خوانده ام.
در 2 سال پیش توسط hos...ri2
داستانی عاشقانه ولی بسیار متفاوت. داستانی که جنبه ی انسانی و معنوی اش فوق العاده است. باید خواند و چشید و باهاش زندگی کرد. همین.
در 2 سال پیش توسط hos...ri2
رمان زیبای با یک فرشته قدم بزن نیروهای متضاد درون انسان ها را آفتابی می کند. شهاب هم که شخصیت اصلی رمان است درگیر یک تضاد درونی است و وقتی این تضاد برطرف می شود که به حرف صدای درونی دیگرش هم گوش می سپارد و کم کم بر تردیدش غلبه می کند.
در 2 سال پیش توسط hos...ri2
"با یک فرشته قدم بزن" کتابِ عاشقی است، کتاب سفر عشق که بهانه‌اش در بیرون حادث می‌شود و بهایش در درون شکل می‌گیرد. کتاب صحنه‌ی انواع عاشقی است: عاشقی بر کتاب، عاشقی بر مائده، عاشقی بر آنا، خدا، ساز، نقاشی، زن. عاشقی بر ترلان، ترلانی که آغازگر بود. ترلانی که جان شهاب را با عشق و عاشقی آشنا می‌کند و پس از او شهاب در آسمان‌ها به دنبال کهکشان روشنایی و شیدایی می‌دود. نویسنده در این کتاب از لاله‌های عشق می‌گوید، از نشان‌هایش که بر جا و جان‌ها می‌روید. گرچه شهاب دیگر ترلان ندارد؛ این بی وصلی، اما بی‌اصلی نیست...
در 2 سال پیش توسط hos...ri2
خیلی خیلی عالی بود واقعا زیبا و خوندنی بود لذت بردم
در 1 سال پیش توسط ht....i67
شهاب شخصیت اول این داستان است. معلم است و پیش از این یک شکست عشقی درهم شکننده ای را تجربه کرده است. به همین خاطر چشمش ترسیده است و جز به تدریس و مطالعه نمی پردازد. اما دست تقدیر بار دیگر او را در کلاس عاشقی می نشاند و با مائده، دختری زیبا و نکته دان آشنا می سازد. اما شهاب بنا به دلایلی از بیان احساسات خود طفره می رود، به عبارت دیگر او در درونش درگیر نوعی جنگ است: جنگ بین دو صدای مختلف عقل و احساس. تا اینکه یک روز با "آنا"، مادرش، وارد یک گفتگوی نفس گیر می شود و ناخواسته اسم "ترلان"، عشق نخستین اش را بر زبان می آورد.
در 2 سال پیش توسط hos...ri2