فیدیبو نماینده قانونی نشر ورجاوند و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب خاطره آرام

کتاب خاطره آرام

نسخه الکترونیک کتاب خاطره آرام به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب خاطره آرام

این کتاب، یک داستان واقعی یا یک قصه‌ی تخیلی، نیست، اما هم قصه‌ای‌ست از تخیل و هم داستانی‌ست از واقعیت، آن‌هم واقعیت‌های زمانه‌ی گذشته، حال و آینده‌ی هر آدمی که می‌تواند باشد. داستانی مشتمل بر جملاتی که روایت واقعیت‌های زمانه‌ای است که می‌اندیشم بدترین و یا شاید بهترین زمانه باید باشد.

ادامه...
  • ناشر نشر ورجاوند
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 3.16 مگابایت
  • تعداد صفحات ۴۸۰ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب خاطره آرام

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



به نام سرفصل همه نوشته ها

از زمانی که نخستین حروف ها را برای نوشتن و خواندن اولین کلمه یاد گرفتم یاد ندارم که خواندن و نوشتن را رها کرده باشم، اما بزرگتر که شدم، آنقدر درگیر کار شدم که بیشتر خواندم تا بنویسم، چون خواندن هنوز هم برایم یک سرگرمی و عشق بود هرچندکه در لابه لای مسابقه ی بی امان زندگی، در پستوهای پر پیچ و خمش اگر مجالی برای استراحت و نوشتن به دست می آوردم، قلم برمی داشتم و می نوشتم حتی اگر این نوشتن بر روی یک ورق پاره، به اندازه یک پاره خط کوچک می شد، تا این که به سبب یک سری مشکلات نیاز داشتم تنها باشم تا خودم را پیدا کنم، همین یعنی یه تصمیم، یه تصمیمِ بزرگ برای شروع چیزی که سال ها در پیچ و خم های زندگی ام غباری از حسرت گرفته بود.
آنقدر داستان های ساده و باورنکردنی شنیده و خوانده بودم که می توانستم داستانی از خودم بنویسم، البته این کتاب، یک داستان واقعی یا یک قصه ی تخیلی، نیست، اما هم قصه ای ست از تخیل و هم داستانی ست از واقعیت، آنهم واقعیت های زمانه ی گذشته، حال و آینده ی هر آدمی که می تواند باشد، حتی داستان زندگیِ «من». داستانی مشتمل بر جملاتی که روایت واقعیت های زمانه ای است که می اندیشم بدترین و یا شاید بهترین زمانه باید باشد.
در نهایت خیلی ساده بگویم هدف من از نوشتن این کتاب سرگرمی برای خواننده نبوده تا فکرش را درگیر کنم که آخر داستان چه می شود که، آخر هر داستانی یا خوب است یا بد شاید هم خنثی، بلکه می خواهم به تویی که نمی شناسمت این را بگویم، هر آدمی چه بد چه خوب گذشته ای دارد که آینده اش براساس آن شکل می گیرد.
یادمان باشد هیچ کدام از ما نمی دانیم چقدر زمان در دنیا برایمان باقی مانده، اما خوب میدانیم که همه ی ما دوست داریم آنچه از ما به یادگار می ماند یادِ «احساس لطیفِ عشق و دوست داشتن» باشد که بازماندگان همیشه از آن یاد کنند.
رسم است که کتاب را تقدیم به عزیزی کنیم، اما در این راه خیلی از عزیزان همراه و مشوق من بودند که نام بردن از آنها چندین صفحه می طلبد، اما جا دارد که از همسرم، مادرم و خواهر دوقلوی یک سال کوچک ترم نهایت تشکر را داشته باشم که در این راه تنهایم نگذاشتند.
اما تقدیمی را باید تقدیم کرد و من همیشه آرزو داشتم که اولین کتابم را به کسی که همه وجودم متعلق به اوست، تقدیم کنم؛ به پدری که مشوق خواندن و نوشتنم بوده.
پدری که دوست داشت اولین نفر در این دنیای خاکی باشد تا کتابم را ورق بزند و بخواند.
تقدیم به پدری که برای خواندن کتابم فقط چند وجب زیر خروارها خاک خفته و من هر پنجشنبه در کنار مزارش هر فصل کتابم را با او خواندم که شاید داستانم، داستان زندگی او نیز باشد.

فصل اول

عاشق این جاده بود به خصوص در فصل پاییز که پر می شد از حس های ناب. پر از رنگ که هرکدام حسی را در وجودش بیدار می کردند. پیچ و خم هایش نگاه آدمی را خیره به خودش می کرد چه برسد به او که خیالش به یاد پدرش در پرواز بود که همیشه وقتی از این جاده می گذشتند، می گفت: «بعد از هر پیچ این جاده، یه پیچ دیگه ست که نمی دونی پشتش چیه. زندگی یا مرگ، باید برای گذر از این پیچ ها چشمات را باز کنی. این پیچ ها خطرناک نیستن اگه به موقع و درست عمل کنی، زمانی ترسناک اند که خوب نگاهشان نکرده باشی و بخواهی فقط ردشان کنی، درست مثل پیچ های زندگی!»
دلتنگ بود، دلتنگ پدرش که هفت سالی می شد فقط شب ها در خواب کنارش بود. با صدای سپیده به خودش آمد: «حواست کجاست؟»
سرش را برگرداند تا کسی نم اشکش را که به چشمش نشسته بود، نبیند: «از تماشای جاده لذت می بردم.»
سحر باخنده گفت: «تو گفتی و ما هم باور کردیم. به دایی فکر می کردی؟»
لبخند محزونی روی لبش نشاند: «آره، بابا همیشه این جاده را با لذت خاصی برام توصیف می کرد. دلم براش تنگ شده...»
ته صداش بغض داشت، اما سعی کرد قورتش دهد، باربد از آینه نگاهی انداخت و گفت: «خدا دایی را رحمت کنه، دوست نداشت تو رو این طوری ببینه. بهتره به جای گریه، بخندی. می دونی که عاشق خنده هات بود.»
لبخند به لبش نشاند در حالی که اشک گوشه چشمش کمانه کرده بود. چطور می توانست از دلتنگی اش برای آنها حرف بزند، وقتی که هیچ جای خالی در زندگی یشان ندارند تا بفهمند دلتنگی چه دردی دارد. آرام اشک از چشم هایش به پایین غلتید، اشکی که به یاد پدرش و خاطراتش کم لغزید، اما پربار بارید.
سحر دستی به شکمش کشید و گفت: «باربد، ناهار چی بخوریم؟»
ــ «تو بیا منو بخور سحرجان!!»
ــ «قابل خوردن نیستی، من گشنمه یه جا نگه دار ناهار بخوریم.»
ــ «برسیم ویلا، یه چیزی درست می کنیم و می خوریم.»
سحر، با صدایی که به خستگی می زد، گفت: «برو بابا! کی حوصله داره غذا درست کنه، همین جاها یه چیزی بخوریم بعد بریم. نظرت چیه آرام؟»
ــ «برای من فرقی نمی کنه، هرچی بگید موافقم.»
سحر که از حرف آرام لجش گرفته بود، گفت: «همیشه رای ممتنع می ده، بریم رستوران همیشگی، همون جا غذا بخوریم، خوبه، موافقید؟ داداش جونم برو جای همیشگی.»
این که صدای امواج و دیدن ناکجاآبادی در دریا آدمی را آرام کند بستگی به تلاطم درونش دارد اما، آرام خوب می دانست که حتی این فضای رویایی هم قادر نیست کمکش کند تا از چیزی که فکرش را درگیر کرده رها شود.
ــ «بهتره این جا بشینیم، منظره اش هم بد نیست، کنار پنجره ست و دریا رو هم خوب می تونید ببینید و لذتش رو ببرید.»
سحر درحالی که کیفش را روی میز می گذاشت، گفت: «آره خوبه، تا غذا رو سفارش بدی، ما هم بریم یه صفایی به دست وصورت مون بدیم.»
آرام که تندتر حرکت می کرد چند قدمی از دخترا جلو افتاد برگشت سمت شان تا بگوید سریع تر قدم بردارند؛ که اگر باربد بیش از حد منتظر بماند باید تا آخر شب غرغرهایش را گوش کنند، که یک دفعه سپیده گفت: «آرام مراقب باش!!»
اما دیر شده بود، به چشم های متعجبش اعتماد نداشت، همان پسری که صبح کمکش کرده بود، دست هایش را گرفته بود. چشم های مشکیش به چشم های آرام خیره بود و خنده ای روی لبش نشسته بود که یا از دوباره دیدنش یا به خاطر سربه هوایی اش بود. آن چنان در بهت و حیرت دوباره دیدن او بود که متوجه وضعیت خودش نشد، با صدای سحر که می گفت: «ببخشید متوجه نشد!»
به خودش آمد، از شدت خجالت تکان نمی خورد. سیاوش درحالی که هنوز آرام را در دست هایش داشت با نگاهی از سر تحسین، اما هشدارانه و آروم گفت: «اشکالی نداره، این دفعه هم به خیر گذشت!»
فرهاد که کنار سیاوش ایستاده بود با لبخندی موذیانه و راضی از دیدن دوباره دخترها، گفت: «خداروشکر این دفعه شیشه اش نرم بود!»
دوقلوها با تعجب نگاهی به آرام و فرهاد انداختند. سیاوش چشم غره ای به دوستش رفت و درحالی که آرام را رها می کرد، گفت: «انگار خیلی عجله داشتید، بیشتر مراقب باشید، خدا سومی رو به خیر کنه!»
از شدت خجالت کاملاً قرمز شده بود. بدون آن که نگاهی به چشم های سیاوش داشته باشد، سریع عذرخواهی کرد. فرهاد با خنده، درحالی که رد دخترها را گرفته بود گفت: «عجب چشم هایی! حق داشتی که دست از نگاه کردن برنمی داشتی، دختر نازی بود! اسمش هم قشنگ بود!»
ــ «به چی می خندی فرهاد؟»
ــ «چه قدر معطل کردی امیر؟! یه پارک ماشین این قدر سخت بود؟!»
ــ «جا برای پارک نبود، حالا به چی می خندی؟!»
ــ «هیچی بابا، بازم هورمون عشق و محبت آق سیاوش رفت چسبید به سقف!»
امیر با تعجب، سیاوش را نگاه کرد: «هورمون محبت دیگه چیه؟!»
ــ «باباجان، هورمون محبتی که صبح سیاوش خان راجع به خاص بودنش، سادگی نگاهش، آرامش چشماش حرف می زد دیگه! ایشون همین چند دقیقه پیش دوباره رفتند در بغل نجات دهنده شون!!!»
ــ «فرهاد راست می گه؟!»
ــ «آره، ولی بنده خدا حواسش نبود! داشت با دوستاش حرف می زد که یه دفعه خوردیم به هم، همین!»
ــ «اون از صبح که میگی اگه نگرفته بودیش با زمین یکی میشد اینم... مثه این که دختره نشونت کرده هاااا.»
ــ «این چه حرفیه، همش یه اتفاقه.»
ــ «راست می گی! هر دو دفعه یه جور! اونم توسط یه نفر! در ضمن امیر جان اسمش آرامه و...»
ــ «بی خیال بابا، بریم! وگرنه میز پیدا نمی کنیما!»
سیاوش درحالی که اسمش را زیر لب زمزمه می کرد، بدون توجه به حرف دوستانش، راهش را گرفت و داخل رستوران شد اما چشمان آرام از ذهنش بیرون نمی رفت.
ــ «هی آرام! این پسرها کی بودند؟ داشتند راجع به اتفاق صبح یه چیزایی می گفتند.»
آرام که از برخوردش با سیاوش کلافه شده بود، با بی حوصلگی جواب داد: «صبح که به شیشه خوردم تعادلم رو از دست دادم، همین پسره کمکم کرد.»
ــ «کدومشون؟!»
ــ «همونی که بهش خوردم.»
سپیده که از لحن صداش مشخص بود کنجکاوی اش گل کرده، پرسید: «این ها همونایی نبودند که توی رستوران موقع صبحانه، پشت سرمون نشسته بودند؟! همون هایی که گفتی از نگاهشون کلافه شدی؟!»
ــ «آره! خودشون بودند!»
سحر درحالی که دستش را آب می کشید، نگاهی به خودش در آینه انداخت «اِ!! پس این پسرا بودند، بابا خیلی خوش تیپ و جذاب بودند. به خصوص اونی که رفتی تو بغلش. عجب قدوقواره ای! چه چشم و ابروی مشکی ای داشت! انگاری توی چشمش مداد کشیده بود، چشماش سگ داشت فقط واق واق نمی کرد، اما بدجوری پاچه آدم رو می گرفت، عجب تیکه ای بود!»
آرام که از توصیفات سحر خنده اش گرفته بود، رو به سپیده کرد: «خداییش چه قدر هیزه این دختر!»
بعد به سمت سحر برگشت و گفت:
ــ «تو چه طوری تو این چند ثانیه تونستی خوب ببینیش!؟»
ــ «خره کجا چند ثانیه بود! فکر کنم یه سه، چهار دقیقه ای توی بغلش لمیده بودیااا، خیال بیرون اومدن هم نداشتی، آخ اگه من بهش خورده بودم...»
چشم هاش را ریز کرد و منظره برخوردش با سیاوش را تجسم کرد، اما ضربه محکم سپیده به سرش رشته افکارش را پاره کرد. سپیده درحالی که از در بیرون می رفت، گفت: «بریم بابا! خدا بهش رحم کرد، تو بهش نخوردی وگرنه یه جنگل از حیوانات درنده و غیردرنده، اهلی و غیراهلی رو برای توصیفش ردیف می کردی، بدو که الان باربد داغ کرده.»
ذهنش حسابی درگیر اتفاقات شده بود، چرا باید در یک روز، دوبار با یک نفر برخورد کند و هر دوبار هم به راحتی اجازه دهد که بهش دست بزند؟! بی اختیار به یاد نگاه و چشم های سیاهش افتاد، تا به حال نشده بود که این طوری مجذوب نگاه کسی شود، حس کرد از تجسم چشم های سیاوش نفسش بالا نمی آید. نفسی عمیق کشید تا از حالی که داشت، رها شود.
سحر با شیطنت نگاهی به آرام انداخت و با خنده گفت: «آرام! نگاه کن... همون پسرا، میز کناری ما نشستند.»
بدون آن که سر برگرداند، زیرچشمی نگاهی انداخت. سپیده، آهسته گفت: «سحر تو رو خدا نگاه نکن، دارن نگاهمون می کنن، باربد هم نشسته، حساس می شه.»
باربد درحالی که تلفنش را خاموش می کرد، رو به دخترها کرد: «شایان و مهبد بودن، تا دو، سه ساعت دیگه می رسن ویلا. تا غذا رو بیارن، منم برم یه صفایی به دست و صورتم بدم.»
سحر یه نگاه به پسرا انداخت، از باربد که داشت می رفت پرسید: «داداش کوچیکه چی سفارش دادی؟»
ــ «شیشلیک.»
ــ «آرام که دوست نداره، باید یه غذای دیگه سفارش می دادی.»
باربد که خسته به نظر می رسید برگشت سمت آرام و با حرص گفت: «بابا حالا یه بار هم که شده بخور، بدم میاد! بدم میاد! با این اخلاق های لوست، آخر رو دستمون می مونی! مجبوریم باهات ترشی لیته درست کنیم! هر چند که ترشیت هم بدمزه می شه!»
آهسته، طوری که پسرا صدایش را نشنوند، گفت: «اشکالی نداره، فقط برنج می خورم، مهم نیست.»
سحر بی توجه به حرفش گفت: «ای بابا! خب به گارسون می گیم به جای شیشلیک جوجه بیاره، تو هم که جوجه خوریت بد نیست.»
بدون این که منتظر عکس العمل کسی بشود بلافاصله سفارش غذا را عوض کرد و بعد با نگاهش چرخی در رستوران زد. درحالی که نیم نگاهی هم به میز بغلی شان داشت، با خنده گفت: «اَه اَه! چه قدر شوهر! قربونشون برم هیچ کدومشون که نمیان ما رو بگیرن.»
ــ «سحر خفه شی الهی! صدات رو می شنوند.»
ــ «خب بشنوند خواهرجون، بالاخره باید یه روزی این مردها بفهمند که نباید دخترها رو چشم انتظار بذارند دیگه!»
ــ «سحر تو رو خدا، زشته!!»
سحر با خنده به چشم های آرام زل زد: «کی زشته، تو یا من؟ من که خیلی خوشگلم! خداییش کنار من احساس زشتی نمی کنی!؟»
سپیده یواش روی دستش زد: «کشتی ما رو با این خوشگلیت، گولّه ی اعتمادبه نفس!»
سحر درحالی که لب ولوچه اش را آویزان می کرد، گفت: «کاش شکل لواشک بودم تا یکی دلش برام ضعف بره، خوشگلی کیلویی چند!»
سپیده با خنده ای نمکی به سمت میز بغلی برگشت و زل زد به چشم های فرهاد، بعد برگشت سمت سحر و گفت: «والاّ سحر جون، فعلاً که فکر کنم به جای لواشک مثل یه چاقو رفتی تو دل اون پسره»
سحر بلافاصله برگشت. نگاهش با نگاه فرهاد تلاقی کرد، خنده ای به لبش نشاند و برگشت به سمت آرام: «تو رفتی توی شکم اون مادر مرده، اون وقت دوستش به خودش گرفته!»
نگاهی به فرهاد انداخت که چشم ازش برنداشته بود: «خوبه، مثل این که به غیر از قرقره یکی دیگه هم به ما نخ می ده. اما خودمونیم، خیلی مردونه ست، صورتش صاف و بدون نقصه، قدش هم که خیلی خوبه، چشم و ابرو هم که با صورتش همخونی داره، قیافه اش در کل گیراست! تیپش هم خوبه، رنگ چشم هاش مثل گربه سانان می مونه! نگاهش مثل عقاب تیزه، مثل یه شیر، قوی به نظر میاد، مثل اسب نجیبه! البته این مورد بعدا ثابت می شه، فقط خیلی مردونه و مغرور به نظر میاد، ای کاش یه کم سبُک و جلف و هیز بود، مثل...»
سپیده با خنده پرید تو حرفش: «بیچاره این جوری که مثل یه باغ وحش کامله، خودش هم خبر نداره!»
سحر درحالی که نگاه دیگری بهش می انداخت، با خنده گفت: «برای شروع بد نیست، حالا چه جوری بهش شماره بدم؟!»
آرام که از حالت چهره سحر خنده اش گرفته بود، روی دستش زد: «سحر خیلی بدجنسی، خیلی هیزی، خجالت هم نمی کشی!»
ــ «ببینم تو وقتی می خوای پارچه بخری، خوب براندازش نمی کنی؟ حاشیه ها رو نگاه نمی کنی؟ خب باید ببینی دیگه!»
سپیده که دیگر نمی توانست جلوی خنده اش را بگیرد، گفت: «به خدا خُلی! دیوونه اون پارچه است؟»
ــ «دختر جان اون خود توپ پارچه ست، در ضمن تو خرت از پل گذشته، ما که تازه می خواهیم...»
با آمدن غذا حرفش را ناتمام گذاشت، آرام که از تعریف های سحر حساس شده بود، نگاهی انداخت تا فرهاد را ببیند، اما نگاهش با نگاه سیاوش تلاقی کرد، به او زل زده بود، سریع برگشت. سحر موذیانه گفت: «آرام جان تابلو بازی درنیار، آروم تر.»
قاشق و چنگالش را برداشت و آهسته گفت: «کاری نکردم!!»
ــ «آره جون خودت، پسره فهمید که نگاهش می کردی.»
با صدای باربد سرش را بالا آورد که معترض به دوقلوها گفت: «ای خواهرهای بی معرفت! بدون من شروع کردید؟ تو دیگه چرا یواش؟! حداقل تو برای پسرعمه ات صبر می کردی!!»
سحر درحالی که مشغول خوردن بود یه دهن کجی بهش کرد: «خودت رو لوس نکن، داشتیم از گرسنگی می مردیم.»
شکلکی درآورد و همان طور که می نشست پرسید: «کسی زنگ نزد؟»
ــ «نه، همه به خودشون ضدزنگ زدند!!»
آرام از حرف سحر به خنده افتاد، همین باعث شد که لقمه در گلویش گیر کند و به سرفه بیفتد، ضربه باربد برای کمک به او و رهایی از خفگی، چنان ناگهانی و محکم بود که به سمت بشقابش خم شد. سحر که از حرکت آرام به خنده افتاده بود، درحالی که سعی می کرد نخندد، با صدایی بریده بریده گفت: «همچین زدی که فکر کردم داری با بیل آتیش خاموش می کنی! این بیچاره که بدتر خفه شد!»
نگاهی به خواهرش انداخت که از شدت خنده، شانه هایش به شدت بالا و پایین می شد، آروم گفت: «اینم رفت رو ویبره، بابا یکی بگیرتش!»
باربد با نیشخند گفت: «نمکدون غذات رو بخور! باید زود بریم، بچه ها میان پشت در می مونن!»
آرام که خنده و گیر کردن غذا درگلوش، اشکش را درآورده بود، سرش را بالا آورد، یه نفس عمیق کشید و به سحر گفت: «خوش به حال کسی که با تو زندگی کنه، هر روزش پر از هیجانه!»
سحر با کمی عشوه درحالی که صداش را نازک می کرد، جواب داد: «نگو تو رو خدا... اون وقت فکر می کنم شوهرم تام و من جری ام!(۱)»
بعد نگاهی به میز بغل انداخت و یه اخم کوچک به فرهاد که داشت با لبخند نگاهش می کرد.
بااین که همگی از کل کل کردن های سحر و باربد لحظه ای خنده از لب شان جدا نمی شد، امااین باعث نشده بود که آرام غافل از نگاه های سیاوش بشود نگاه هایی که همراه با یک تلاطم بود، که معنایش برای او قابل درک نبود، اما هرچه که بود، خودش هم از نگاه کردن به سیاوش لذت می برد. با صدای باربد از افکارش جدا شد: «می رم حساب کنم، شماها هم زود بیائید که بریم، وگرنه بچه ها پشت در می مونن.»
هر چند که دلش می خواست سیاوش را نگاه کند، امابدونِ هیچ نگاهی سریع قدم برداشت و دور شد، ولی سحر از کنارشان که رد شد، با خنده نگاهی به فرهاد انداخت و گفت: «بهتره چشمتون تو بشقابتون باشه تا...»
سپیده دستش را کشید و با تشر گفت: «سحر هیس!!!»
فرهاد با خنده گفت: «شیطونه می گه...»
امیر درحالی که می خندید، به فرهاد نگاهی انداخت و گفت: «به حرف شیطون گوش نکن وگرنه گرفتار می شی، همین که سیاوش داره به حرفش گوش می کنه کافیه!!!کم مونده این شازده پسر در اون چشما حل بشه. همین رو کم داشتیم که عاشق دختربچه بشی! چی داره که اینطوری نگاهت رو خیره کرده؟!»
ــ «ای بابا شما دوتا چقدر سیریشید. هیچ چیز خاصی نداره فقط کمی متفاوته، دخترای امروزی همه یه شکلند، دماغ ها یه فرم، گونه ها یه شکل، موها مثل هم، همه صورت ها عملی! و یه خروار آرایش که معلوم نیست دارن می رن مهمونی یا سبزی فروشی؟! یکیشون رو که ببینی انگاری همه شون رو دیدی! اما این دختره خیلی ساده ست در ضمن امیرجان دختربچه هم نیست!»
ــ «ببخشید بابا! به هرحال توصیه می کنم حتما از نزدیک ببینیش! حتما جای عمل هاش رو پیدا می کنی. من فکر می کنم در این دوره زمونه هیچ دختری رو نمی تونی پیدا کنی که حتی یه عمل کوچک هم نکرده باشه، شاید هم به خاطر عمل هایی که کرده عین دختربچه ها شده!»
ــ «اتفاقا از نزدیک دیدمش، ولی چیزی متوجه نشدم.»
ــ فرهاد با خنده حرفش را تایید کرد و گفت: «راست میگه دختربچه نیست! البته فکر کنم دکترش خبره بوده!»
برای لحظه ای ذهنش پر شد از نگاه آرام. چشم های او تمام درهای بسته شده خاطراتش را باز کرده بود، سفری به درون شیارهای مغزش داشت، به دنبال کسی بود که هیچ جای ذهنش پیدا نبود، کلافه از جستجوی بی حاصل گفت:
ــ «بسه بابا... حالا هرکی حرف های ما رو بشنوه؛ فکر می کنه ما شب و روزمون با انواع و اقسام دخترها می گذره ها!! پاشید... به ما چه مربوطه که این خانم کیه و چی کاره ست، عملی هست یا نه! حالا یه بار من از یکی تعریف کردم، شما بی جنبه ها ول کن نیستید؟! این خانم هرکی بود حالا دیگه رفته، درست نیست راجع به مردم این طوری حرف بزنیم.»
ــ«داداشم اینا رو گفتم که بگم توی دل جنابعالی شلوغه، هورمون عشق و محبت تو دلتون یهو سرریز نشه!!»
اصلاً متوجه حرف امیر نشد، چشمان آرام از ذهنش دور نمی شد. نگاهش او را به گذشته های خیلی دور برد، کسی را با این چشم ها دیده بود، این نگاه خیلی برایش آشنا بود، اما نمی توانست به یاد بیاورد چون خیلی از آدم ها در خاطراتش محو شده بودند.

نظرات کاربران درباره کتاب خاطره آرام

داستان جذابی نبود
در 2 سال پیش توسط Aban B