فیدیبو نماینده قانونی انتشارات نگاه و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب کسی در من شیطنت می‌کند

کتاب کسی در من شیطنت می‌کند
نسخه نمونه

نسخه الکترونیک کتاب کسی در من شیطنت می‌کند به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با نصب اپلیکیشن فیدیبو این کتاب را به صورت کاملا رایگان مطالعه کنید.

درباره کتاب کسی در من شیطنت می‌کند

*** با دریافت این فایل، بخشی از کتاب را همزمان با ارائه در نمایشگاه کتاب، به صورت رایگان بخوانید *** چرا فکر می‌کردم صورت تاریک دوست داری؟ سرم تا کجاها زیر برف بود؟ بیشتر از کبک! چقدر مثل کبک بودن خوب است ! کبک‌ها اعتماد بع نفس دارند. بدبختی مال وقتی است که هی برای فضولی سرت را از زیر برف بکنی بیرون.

ادامه...
  • ناشر انتشارات نگاه
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 0.27 مگابایت
  • تعداد صفحات ۲۲۳ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب کسی در من شیطنت می‌کند

با نصب اپلیکیشن فیدیبو این کتاب را به صورت کاملا رایگان مطالعه کنید.

 


ماما نرگس

دوباره این حس لعنتی آمده سراغش. حالت تهوع دارد. می رود دستشویی. سرش را می گیرد جلوی توالت فرنگی. عق می زند. دارد با سرعت بالای صد می راند. شب است و جاده خلوت. ضبط روشن است؟ نه روشن نیست. صدای رادیوست. یکی دارد توش مرثیه می خواند. تا چند دقیقه دیگر رسیده خانه و رفته توی رختخواب. ضیاء خوابیده. مهتا هم می رود که بخوابد. یک چیزی افتاده کنار جاده. سرعتش را می رساند به هشتاد، به هفتاد، به پنجاه، به بیست. چیزی توی شکمش نیست تا بیاید بالا اما باز عق می زند. زن است. روسری اش پرت شده کنار. گیر کرده به گاردریل ؟ گیر کرده به گاردریل . خونش شتک زده روی آسفالت. انگار یکی زده باشد بهش و در رفته باشد. دیگر عق نمی زند. سرش را می آورد عقب و توی توالت فرنگی را نگاه می کند. دنبال قرصش می گردد. نگه می دارد. زن سرش را کمی گرفته بالا و دستش را دراز کرده طرف او. قرصش را نمی بیند. قاطی بقیه چیزها نیست. یک قدم می رود سمت زن. می ایستد. دست زن هنوز جلوش دراز است. می ترسد. می لرزد. می پرد تو ماشین. گاز می دهد. سرعتش می شود سی. می شود پنجاه. می شود صد. می شود صد و چهل...
مهتا می کوبد به در دستشویی: «ماما خوبی؟»
صورتش را با آب سرد می شوید: «بالا آوردم بهتر شدم. خوبم!»
در را به اندازه یک سوم پهنای صورتش باز کرده و یک سوم میانی را گذاشته تو قسمت باز: «قرصت رو بیارم؟»
می گوید: «تازه خورده بودمش. قبل از این که بالا بیارم.»
در را می بندد و می رود: «دوباره بخور! حتما آوردیش بالا.»
می رسد خانه. لباسش را درمی آورد. می رود توی رختخواب. رختخواب گرم است. ضیاء گرمش کرده. یک مشت آب خنک دیگر می پاشد به صورتش. به آینه نگاه می کند. قطره های آب روی صورتش رنگ خون دارد. چشم هایش را بهم می فشارد و باز می کند. قطره ها رنگ آبند.
برمی گردد تو اتاق. چندتا نفس عمیق می کشد. حالش خوبِ خوب است. کاش زودتر بالا می آورد. لباس می پوشد. دکمه شلوارش به زور بسته می شود. چاق شده. چهار یا پنج کیلو. شایدم بیشتر. خیلی وقت است خودش را وزن نکرده. از وقتی ترازو را از اتاق برد و گذاشت زیر کابینتِ آشپزخانه هی یادش می رود خودش را وزن کند. موبایلش زنگ می خورد. شماره ناشناس است. دوتا شماره آخرش چهار است. جواب نمی دهد. باید رژیم بگیرد. زنگ موبایلش قطع می شود. صورت مهتا روی صفحه موبایل می خندد. باید از امشب شام را تعطیل کند و صبح به صبح ناشتا برود روی ترازو. ناشتا بهتر است. دوباره موبایلش زنگ می خورد. همان قبلی است. دکمه شلوارش جا می رود. از وقتی پریودی اش از ماهی یک بار شد شش ماه یک بار شروع کرد به چاق شدن. گوشی را جواب می دهد: «الو... بله... درسته... قبلاً که به خانمتون عرض کردم... برای فردا... بله فردا... ساعتِ دقیقش رو تا شب اس ام اس می کنم... خواهش می کنم...»
گوشی را قطع می کند. وسواسی. بازی شروع می شود. حتماً از این وسواسی هاست. قدش هم حتماً بلند است. سبیل هم دارد. باریک. باید داشته باشد. از این سبیل های باریک که پوآرو دارد. حوصله آدم های این جوری را ندارد. از اینها که باید یک چیز را ده بار بگویی و بعد از هر ده بار دوباره تکرارش را سوالی بشنوی. حوصله ندارد. لااقل حالا ندارد.
می گردد و یک ورق از قرص ها را از روی میز برمی دارد. با تَقّی شکمش را پاره می کند و قرص سبز و ریز را از توش می کشد بیرون و می اندازد توی دهان. بدون آب قورتش می دهد.
امروز ویرش گرفته جین بپوشد. خیلی سال می شود شلوار پارچه ای می پوشد. پارچه ای قهوه ای... پارچه ای مشکی... پارچه ای طوسی... این چهار، پنج کیلو انگار صاف رفته دور شکم و پهلوهاش. اَه... دکتر زنانش می گوید به یائسگی ربطی ندارد. ربط دارد. یائسگی به همه چیز ربط دارد. به این لک ها هم ربط دارد. یا به این چین های کنار چشم. جادکمه کش آمده. مهتا می گوید به قرص های دکتر بهنام ربط دارد. دکتر بهنام می گوید قرص هایی که داده چاق نمی کنند. هه... دعوا سر چاقی او! لعنت به پریودی که وقتی هست یک جور دردسر دارد و وقتی نیست یک جور دیگر. دکمه چسبیده به ته جادکمه. انگار بخواهد از ته جادکمه راه باز کند و بپرد بیرون. مثل تیری که بخواهد از چله کمان رها شود.
چندتا نفس عمیق می کشد. ماما نرگس از این دکترها بیشتر سرش می شد: یائسگی شروع پیریِ زن هاست. کِی این را گفته بود؟ یادش نمی آید. شاید وقتی که داشت یائسه می شد. یادش نمی آید.
نه، دَرَش نمی آورد. از غلت های صبح توی رختخواب فکر کرده بود که شلوار جین بپوشد با کتانی نایک طوسی اش که بندهای سرخابی دارد. مهتا سرش را از در می آورد تو: «اینو می خوای بپوشی؟»
طوری نگاه می کند که یعنی شلوار نترکد تو تنت! دعوایش می کند: «هزار بار گفتم موقع لباس پوشیدن سرتو نکن تو اتاقم!»
خوشش نمی آید موقع لباس پوشیدن کسی بایستد و تماشایش کند. همیشه اینطور نبود. تازگی ها این جوری شده. شاید از وقتی که چربی ها از نمی داند کجا کوچ کردند و آمدند و بست نشستند دور شکمش. همیشه اینطور نبود. چربی ها برایش مهم نبودند. قبل تر هم چربی ها به دور شکمش کوچ کرده بودند. وقتی مهتا به دنیا آمد تا دو سال ونیم میزبان چربی ها بود. او میزبان چربی ها بود یا چربی ها میزبان او؟! چه می داند. از کِی چربی ها برایش مهم شدند؟ چه می داند.
مهتا سرش را از در می برد بیرون: «بابا می گه بعد یا قبلش یه سر بهش بزنی!» در را آرام می بندد. صدایش آهسته از پشت در می آید: «خب شلوار مشکی ات رو می پوشیدی!»
بعد یا قبلش... بعد یا قبلش... نه! امروز دلش شلوار پارچه ای نمی خواهد. امروز دلش می خواهد همین جینی را بپوشد که اتفاقاً برایش تنگ است و هر لحظه ممکن است دکمه اش در زورآزمایی با جادکمه کم بیاورد!
عکسش افتاده تو درِ آینه ای کمد دیواری. می چرخد به راست. برمی گردد. می چرخد به چپ. آن سال چقدر گشته بود دنبال این شلوار. با کی رفته بود خرید؟ با مهتا؟ آره مهتا همراهش بود. ضیاء کجا بود؟ مهتا را سپرده بود به فروشنده زن و رفته بود اتاق پرو. نترسیده بود فروشنده زن حواسش به فروشنده مرد پرت شود و دست مهتا را ول کند؟ چند سال پیش بود؟
باید چیزی را بپوشد که راحت باشد! نه احمق راحتی به این چیزها نیست. راحتی به این است که یک جایی آن ته مه ها احساس کنی خوب و راضی هستی. آن ته مه ها؟ جایی که هیچ کس نمی تواند آنجا را ببیند. دکتر بهنام می گوید اسمش عقده است. چرا بعضی وقت ها جلوی دکتر بهنام ساکت می ماند؟ چند بار توی ذهن اش جمله ها را مرور می کند که به دکتر بهنام بگوید اما باز نمی تواند. مثل قطره های مرکب که بپاشند روی نوشته ای، همه کلمات حل می شوند توی سیاهی ذهنش. توی مدرسه یکی از فحش ها عقده ای بود. هنوز هم هست. حتماً تا وقتی همه معنی اش را خوب یاد نگیرند باز هم یکی از فحش ها باقی می ماند. دکتر بهنام می گوید: «همون حسرت خودمون! همون چیزی که همه دارند و فکر می کنند داشتنش خوب نیست و می خواهند نداشته باشند و درحالی که داشتنش خوب است و همه هم خوشبختانه دارند.»
کرم پودر را می کشد روی پوست. روی لک های قهوه ای بیشتر می مالد. کنار چشم ها هم می مالد. می خواهد روشن شود. روشن مثل چی؟ هه... مثل ماه. چین های نرم باز می شوند و شکم شان پر از کرم پودر می شوند و دوباره دهان می بندند و سیر می خوابند. سیر از چی؟ سیر از کرم پودر؟ سیر از آینه؟ تا دوازده سیزده سالگی همیشه عقده را با غده اشتباه می گرفت. هنوز هم گاهی می گیرد. امروز باید رو لبش قرمز بمالد!
مهتا همیشه می گوید هزارتا چیز درآمده تا از شرّ این چین و لک ها راحت شوی! برای چی باید از شرّ این چین و لک ها راحت شود؟ برای چی یا برای کی؟ برای چی باید بیفتد به جان آینه ها و آینه ها را دروغگو کند؟ برای چی یا برای کی؟
دراز می کشد. سقف را تماشا می کند. زیادی که خیره می شود احساس می کند فاصله اش تا سقف اندازه یک کف دست است. نفسش می گیرد. احساس می کند الان اگر بخواهد بلند شود و بنشیند سرش می خورد به سقف. همه اش مال قطع کردن قرص هاست. نباید سر خود این کار را می کرد. خسته شدن بهانه خوبی برای دکتر بهنام نیست. قبر است اینجا؟ مثل قبر است.

از حیاط می بینمت که ایستاده ای پشت پنجره. داری سیگار دود می کنی. دود سیگارت کج و معوج از لای پنجره رد می شود و قاطی هوا کم کم محو می شود. راهرو خلوت است. برخلاف همیشه که حتماً یکی با سر می خورد به شکم آدم. جلوی درگاهیِ دفتر می ایستم. پشتت به من است. سر ساعت آمده ام. پنج دقیقه هم زودتر. خواستم نیایم تو. خواستم این پنج دقیقه را بایستم بیرون از مدرسه. توی پارک کناری. خواستم بمانم آنجا و چند دقیقه ای هم شاید اصلاً دیرتر بیایم. خواستم اینجوری به تو بفهمانم که عجله ای ندارم. یا شاید هم خواستم نفهمی کمی عجله دارم. حالا دیگر خیلی وقت است به عجله گفته ام: «بتمرگ سر جایت!» نه از حالا. از چند سال پیش. از وقتی خیابان بیست را رد کردم و انداختم تو خیابان سی و عجله ها ماندند ته همان خیابان؛ دور و بر میدان بیست. عجله مال میدان بیست است. میدان بیست هم مثل میدان مین می ماند. باور کن! مال وقتی که کمی قبل و کمی بعد از بیست سالگی می چرخی و یکی یکی دوست هایت عروسی می کنند و تو عجله داری عقب
نمانی. میدان مین را که رد کنی و همه یکی یکی شوهر کنند دیگر خلاص می‎شوی!
برمی گردی. نگاهم می کنی. بعد نگاهت را دور می زنی سمت سیگارت که به فیلتر رسیده. دوباره می رانی‎اش سمت من. با تردید نگاه سنگینت را برمی گردانی و پارک دوبل می کنی روی میز، بین جاسیگاری و پاکت سیگارت. فیلتر را فشار می دهی ته جاسیگاری. چقدر زور می زنی روی این فیلتر مردنیِ بیچاره! همین جوری هم اگر ولش کنی خودش کمتر از چند ثانیه خاموش می شود. شاید این جوری می خواهی به من بفهمانی عجله ای نداری، که عجله مال وقتی است که به تقاطع چهل نزدیک نشده باشی.
می گویم: «سلام.»
می گویی: «خوش آمدی!»
با دست صندلیِ رو به خودت را نشان می دهی. می نشینم. می نشینی. امروز برخلاف همیشه اورکت آمریکایی ات را نپوشیده ای. کت و شلوار تن کرده ای. قهوه ای با خط های منقطعِ طوسی رنگ. بهت می آید. یک جوری خودمانی به نظر می آیی. بدون آن دیسیپلین همیشگی. داری روی برگه های جلوی دستت چیزی می نویسی. حواست به من نیست. شاید هم مثلاً حواست به من نیست. مثل من که مثلاً حواسم به تو نیست و طوری نشسته ام که انگار قرار است مثل همیشه بعد از زنگ، دفتر کلاس را بردارم و بروم کلاس دومِ جیم. آستین پیراهن طوسی رنگت از زیر آستین کتت زده بیرون. خیلی خوشم می آید که آستین پیراهن از آستین کت سبقت می گیرد و می افتد جلو!
می گویی: «مادر قبل از حرکت زنگ زدند. فکر می کنم الانا دیگه برسن.»
چیزی ندارم بگویم. می گویم: «مشتاق دیدارشونم!»
مشتاق دیدار!؟ عجب حرف مزخرفی! چطور می شود مشتاق دیدار مادرِ مردی بود که قرار است بیاید من را ببیند و بپسندد و برای پسرش خواستگاری کند یا نپسندد و بهانه بتراشد و خیلی مودب و متین به خاطر اینکه یک روزِ غیرکاری این همه راه کوبیده ام و آمده ام اینجا، عذر بخواهد! می شود؟ نه نمی شود. باید می آمدید خانه امان. می دانم حتماً به خاطر دوری راه است. اما دوریِ راه دلیل خوبی نیست. اصلاً هیچ دلیلی نمی تواند خوب باشد. نه، نمی تواند خوب باشد. باید می آمدید خانه مان. باید دسته گل می خریدید. شیرینی هم فکر بدی نیست. باید می خریدید. اینجوری خیلی خوب می شد. اینجوری شاید ماما نرگس به جای دوازده بار فقط یک بار ازم می پرسید: «خانواده خوبی اند؟ می شناسیشون؟» نه... تو نمی توانی این چیزها را خوب بفهمی. فهمیدن این چیزها مردانه نیست. مثل دامن که مردانه نیست. مثل روسری... چادر... مقنعه...که هیچ کدام مردانه نیستند.
نگاهت روی من است. تا سر برمی گردانم نگاهت را دنده عقب می گیری و برمی گردانی سر جای اولش، روی برگه جلویت. حواست به نوشتن است. شاید هم مثلاً حواست به نوشتن است. مثل من که دارم سعی می کنم مثلاً حواسم به تو نباشد. مثلاً حواسم به نوشته‎های روی دیوار باشد یا به بابا صمد که به بهانه چای آوردن می خواهد سردرآورد امروز اینجا چه خبر است! دارم سعی می کنم به تو بفهمانم خیلی هم بیکار نیستم و کارهایی مهم‎تر از منتظر ماندن برای آمدن مادرِ مردی که قرار است من را ببیند و بپسندد و خواستگاری کند یا...
دسته برگه های امتحانی را همان طور لوله شده از کیف درمی آورم. خوب شد برگه های امتحانی را همراه خودم آوردم. اینطوری خیلی بیشتر شبیه کسی می شوم که مثلاً حواسش به تو نیست.

موبایلش زنگ می خورد. فقط لرزیدنِ گوشی روی میز می تواند به این خوبی گند بزند به آهنگ لاو اِستوریِ موبایلش. نوک چرب و تیز مداد را می گذارد بین دو پلکش و چند بار به راست و چپ می کشد. با چشمی که باز است صفحه موبایل را نگاه می کند. خانم مرادی افتاده روی چشم های مهتا. ویبره، موبایلش را می سراند تا لبه میز. جواب می دهد: «بله خواهش می کنم...» سیاهی کمی پس می دهد زیر پلکش... «نفرمایید، مراحم هستید...» انگشت می کشد زیر سیاهی... «ایشون به بنده لطف دارند...» نوک چرب و تیز مداد را می گذارد لای آن یکی پلک... «والا من هنوز برنامه ریزی نکردم تا شب ساعت دقیقش رو اس ام اس می کنم...» آشغال ریز مداد را آرام از تو پلک می کشد بیرون... «باشه حتماً سعی می کنم برای شما رو بندازم صبح...» گوشی را با فاصله از گوش نگه می دارد... «خیالتون راحت...» نزدیک آینه می شود... «حتماً...» انگشت می کشد زیر سیاهیِ خیس... «اطلاع می دم...»
گوشی را قطع می کند. وراج! این یکی باید چاق باشد که هست. بازی را شروع نمی کند. حالش را ندارد. دوباره صورت پر از آرایش مهتا با موهای باز و پریشان روی صفحه جا خوش می کند. اگر باد پنکه نبود حتماً موهایش به این قشنگی تو عکس نمی افتاد. ارزشش را داشت که حسابی سر درد بگیرد. چه خوب یادش مانده! چرا بعضی چیزها انقدر خوب یادش می ماند؟ دکتر بهنام می گوید فراموشی خوب است. نعمت است. چرا از این نعمت محروم است؟ چرا فراموش نمی کند؟ چرا فراموشی صاف می آید یقه اسم ها و آدرس ها و شماره ها را می چسبد؟ چرا یقه به یقه نمی شود با... ولش کن!
سرش را از در می برد بیرون: «مهتا؟ مهتا خانومی؟»
حوصله امروز را ندارد. بی خودی لج کرده و دارد می رود آنجا. چرا بی خودی نگران است؟ می توانست همین جا ببیندش. توی خانه خودشان.
مهتا دست در جیب، جلویش ظاهر می شود: «دوباره قرصتو خوردی؟ چرا انقد قرمز شدی؟ حالت خوبه؟»
ردِ هر دو سیم سفید هندزفری را از تو گوشش می گیرد تا می رسد به جیب شلوارکش. فکر می کند اگر شلوارکش جیب نداشت گوشی را می خواست کجا بچپاند.
می گوید: «خوبم. برقِ ناخنت رو برام می آری؟»
دست هایش را از جیب شلوارکش می کشد بیرون. سرِ گرد هندزفری را از تو گوش در می آورد: «چی؟ چیمو بیارم؟»
می گوید: «برق ناخنت!»
یکی از سیم های سفید روی سرشانه اش افتاده و آن یکی آویزِ چند رشته از موهایش مانده. نفسش را یک جا می دهد بیرون. دستش را تکان می دهد: «ماما امروز یه چیزیت می شه ها!»
انگشت هایش را فرو می کند لای موهای فرفری مهتا و تکان می دهد: «چه چیزیم می شه ها؟»
هندزفریِ آویز از موهایش ول می شود پایین. می افتد روی سینه اش. می گوید: «آخه تو تا حالا تو عمرت چند بار لاک زدی؟»
صدای زیر و مبهم موزیک از توی هندزفری می آید. انگار که خواننده زن باشد. می گوید: «کی لاک خواست؟ گفتم برق ناخن!»
دوباره هندزفری را می چپاند توی گوشش. صدا قطع می شود. می گوید: «چه فرقی می کنه! خدا امروز رو به خیر کنه!»

تکیه می دهد به میز توالت. مدادهای ولوی قرمز و سیاه و قهوه ای و... را برمی دارد و می اندازد توی چکمه سفالی آبی. چرا دلش خواسته برق ناخن بزند؟ قرمز بمالد روی لبش؟ یا اصلاً این جین مزخرف مدل قدیمیِ تنگ را بپوشد؟... چرا دلش می خواهد امروز یک جور دیگر باشد؟ برای کی؟ اصلاً این آدمی که قرار است برود و ببیندش چه ربطی دارد به غده های او. غده یا عقده؟
عقربه کوچکه روی سه و عقربه بزرگه روی هشت است. مهتا تا هشت سالگی این طوری ساعت را می گفت. عقربه بزرگه نزدیک نه می شود. موبایلش را برمی دارد. مهتا می خندد. میس کال ها را نگاه می کند. باید برنامه ریزی کند و تا شب برای همه ا شان اس ام اس بفرستد. عقربه بزرگه ده را رد کرده. دختره شلخته! یا پیداش نکرده یا دوباره یادش رفته. حواس پرت! باید موهایش فرفری باشد که هست. دکمه فلزی به شکمش فشار آورده.
زن دارد از کنار جاده نگاهش می کند. هنوز کمک می خواهد. دکتر بهنام می گوید فراموشی و بخشش همراه هم می آیند. فراموشی را تصور می کند که دست انداخته دور گردن بخشش و دارند خوشحال و خندان می آیند. می آیند؟ کجا؟ کجا می آیند؟ هنوز که جایی را برای اقامت ندارند!
دراز می کشد روی تخت. چرا باید دوست داشتنمان دستش را دراز کند جلوی فراموشی؟ بیچاره دوست داشتنمان که همیشه باید دستش را دراز کند این طرف آن طرف! حالا آمد و یکی پیدا شد و سرش مثل ساعت کار کرد و فراموشی سرش نشد، آن وقت باید دوست داشتنش دستش را بگیرد بالا که چه؟ که نمی تواند؟ که نمی شود؟ یا باید دوست داشتنش بپذیرد که خودش را بیاندازد دور؟ دکتر بهنام می گوید، می شود. می گوید خیلی از خاطرات اشتباهی اند! اشتباه هم شده نخودی انگار! با همه هست. نخودی بیچاره... همه تقصیرشان را می اندازند گردن او. اصلاً مگر فراموشی قرص است که صبح به صبح یا شب به شب یکی بیندازی بالا و خیالت تخت باشد که همه چیز آن بالا مالاها میزان می شود. حتماً یادش رفته. امان از دست این دختره حواس پرت.

با همان دستی که برگه های لوله شده را نگه داشته ام، سر کیف را می گیرم و با دست آزاد دنبال خودکار بیک قرمزم می گردم.
می گویی: «آقای نیکزاد دیروز اعزام شدن جبهه!»
چیزی نمی گویم. فکر می کنم به جای این جمله چه چیزی می توانستی بگویی. مثلاً عذر بخواهی که توی مدرسه قرار گذاشتی و تا خانه امان حالا حتی توی شهرکی آن سر تهران هم که باشد، نیامدی. یا اصلاً راه دور چرا، به خاطر این همه انتظار برای دیر آمدن مادرت ابراز شرمندگی کنی!
می گویی: «خواستم ازتون بخوام کلاسای جبرانی تابستون ایشون رو شما بردارید!»
توی جیب ها را هم می گردم. نه، از این خودکار لعنتی خبری نیست. خودت این لباس تنگ و بدقواره را بریدی و دوختی و حالا می خواهی به زور تنم کنی. فکر می کنم به جای این جمله چه چیز می توانستی بگویی. مثلاً بگویی انتخابت را کرده ای و نظر مادرت یک جور احترام گذاشتن به نظر بزرگ ترهاست.
چه پیشنهادی! توی این گرما، این همه راه، از آن طرف شهرک، با این اتوبوس های همیشه خراب...
می گویم: «هر چی شما بفرمایید!»
لبخند می زنی. تازه می فهمم این همه تغییر فقط به خاطر کت وشلوار نیست؛ ریشت را هم کوتاه کرده ای. زمینه صورتت کمی پیداست. انگار سنت کمتر شده باشد. یعنی تو هم تا حالا فهمیده ای که من هم برخلاف هر روز که مقنعه سر می کنم امروز روسری سر کرده ام. قسم می خورم نفهمیده ای.
برگه ها را می گذارم روی میز جلوی پام. لوله اش باز می شود و هر دو سر برگه ها بالا می ماند؛ مثل ننو. جیب عقبی را هم می گردم. نیست. شاید جا گذاشته باشم خانه. همش تقصیر ماما نرگس است که حواس نمی گذارد برای آدم. چطور نمی تواند دندان روی جگر بگذارد تا خودش تو را ببیند. تا آن وقت بفهمد می شود با تو جای خالی مردهای زندگی ام را پر کرد یا نه؟ میدان بیست را که رد کردم یادآوری های ماما نرگس هم شروع شد. تقریباً هر روز. برای پر کردن جای خالی یک مرد توی زندگی بی مَردم. یک یادآوری حال به هم زن. گاهی چند وقتی یادش می رفت تا اینکه دوباره گند عروس نشدنم همراه صدای بوق ماشین عروس یکی از دخترهای محل درمی آمد. یادآوریِ بعضی چیزها حال آدم را بد می کند. بعضی چیزها را با اینکه می دانی اما بهتر است ندانی یا فکر کنی که نمی دانی یا اصلاً خودت را به ندانستن بزنی. وقتی انتخابی در کار نیست و قرار است انتخاب شوی این یادآوری حال بهم زن می شود. وقتی هیچ چیز دست تو نیست. این که نمی توانی هیچ نقشی در بامرد یا بی مرد بودنت داشته باشی. اینکه قبل از به دنیا آمدنت پدرت بمیرد و مادرت هیچ وقت شوهر نکند و تو تنها بچه اش باقی بمانی. اینکه خبری از دایی و عمو نباشد. خبری از پسرخاله و پسرعمه و... نباشد و زندگی ات ته بکشد از همه مردهایی که همیشه محدود می شدند به بقال و سوپور و شوهرهمسایه ها و پدر دوست هایت... چند سال است ماما نرگس دارد تلاش می کند یک مرد را به زور وصله کند به زندگی ام. وصله جوری که ناجور نباشد!
خودکارت را می گیری جلویم، آبی است. از کجا فهمیدی دنبال خودکار می گردم؟ حواست جمع است. راستی حواس تو زیادی جمع بود همیشه یا من بلد نبودم حواست را پرت کنم؟ پرت کنم تا نفهمی هر بار که از در مدرسه رد می شوم و می آیم تو، توپی مثل همان توپی که همیشه دست بچه هاست و با راکت ردوبدلش می کنند، می پرد تو حلقم و هی بالا و پایین می پرد!
خودکار را می گیرم. به جای تشکر لبخند می زنم. چرا دارم لبخند می زنم؟ این جوری همه چیز رو می شود. این جوری می فهمی که چه راحت در درگیری با خودم شکست خوردم و مثل آنهایی که شوهر کردن تنها اتفاق مهم زندگیشان است دویدم اینجا تا از احتمال نیفتادن این اتفاق جلوگیری کنم. خودکار را می گذارم روی برگه ها. ننو تکان می خورد. زیپ کیف را می کشم. دوباره لبخند می زنم. دوباره می خواهم جلوی این احتمال را بگیرم. برمی گردی پشت میزت می نشینی.کتت را مرتب می کنی. لبخند می زنی. کم و کوتاه. تو انگار برعکس من از هیچ احتمالی ترس نداری یا شایدم به شدت در لبخند زدن خسیس باشی!
می گویی: «مادرتون بهترن؟ رفع کسالت شد؟»
زیر کلمه صحبت خط می کشم. شاید بهتر بود می آمدی خانه امان و این را می پرسیدی! می گویم: «خدا رو شکر بهترن!» صحبت را با صاد بالای کلمه خط کشیده شده می نویسم.
می گویی: «امسال تعداد بچه هایی که تجدید آوردن خیلی زیاده!»
چند بار سر تکان می دهی و آرام می گویی: «متاسفانه!»
سرِ روان نویست را می پیچانی. نوکش می رود تو. می گویی: «فقط کارنامه دومِ جیم مونده!»
زیر کلمه نقاش خط می کشم. نگاهت می کنم. می گویم: «تا آخر هفته آمادشون می کنم.»
بالای کلمه نقّاش تشدید می گذارم: «یه چند روزی درگیر گرفتن تصدیق رانندگی بودم!»
چرا دارم این را به تو می گویم؟ چرا می خواهم بدانی درگیر چه بودم؟ شاید می خواهم بدانی تصدیق گرفته ام! نه... چرا! می خواهم بدانی تصدیق گرفته ام. می خواهم بروم توی گروه دخترهایی که برای شوهر کردن با گفتن این چیزها هی فی شان را می برند بالا! چون فکر می کنند، چون فکر می کنیم فی مان پایین است.
می خواهم درستش کنم. می گویم: «البته بیشتر درگیر مریضی مادر بودم.»
فکر می کنم کمی درستش کرده باشم.
سرِ روان نویست را می پیچانی. نوکش می آید بیرون. می گویی: «خیلی ها هم با تک ماده قبول شدن!»
حواست به من نیست. واقعاً انگار حواست به من نیست. پایین صفحه خط می کشم. بالای خط می نویسم ۵ /۱۸.
می گویی: «تقصیر هم ندارن با این وضع بمبارون ها هم که نمیشه درس خوند!»
می گویی: «چند تا از خونه های این اطراف رو هم زدن!»
زیر خط تاریخ می زنم.
می گویی: «فکر می کنید این خونه ها مال کیه؟ مال همین بچه هاست دیگه!»
برگه را می گذارم زیر آخرین برگه.
می گویی: «خیلی از بچه های این محل رو می شناسم که با این که سن و سالی ندارن رفتن برای اعزام.»
سرت را می گیری سمت من. دارم نگاهت می کنم. سرت را می گیری سمت پنجره.
می خواهم فکر کنم به جای این جمله ها که مثل مسلسل داری پشت سر هم شلیکشان می کنی و بینشان هم به جای نگاه کردن به من هی حیاط را می پایی، چه چیزهایی می توانی بگویی. چیزی به ذهنم نمی رسد. جملاتی که من بلدم همه زنانه اند. مثل پاشنه های بلند کفشم که زنانه اند و تا اینجا چند بار گوشم را همراه پام پیچانده اند که چرا زنانگی ام را پام کرده ام و این همه راه کشانده ام اینجا تا به رخ تو بکشم؟ تویی که حتی به خودت زحمت ندادی تا خانه مان حالا حتی توی شهرکی آن سر تهران هم که باشد بیایی و آنجا خواستگاری ام کنی.

برق ناخن سفت است و مثل چسب می چسبد به ناخنش. کِی خریدش؟ پشت و رویش را می بیند. تاریخ مصرف ندارد. فقط رویش به لاتین نوشته سُلار. زیرش را هم می بیند. چیزی جز برجستگی عدد شش دیده نمی شود. همین تازگی ها بود انگار. از سر کوچه برلن خریدش. نبش کوچه. آن سری که به لاله زار می خورد. آنجا رفته بود چه کار؟ حتماً داشت از مطب دکتر زنانش که همان حوالی است برمی گشت! فروشنده لاک ها را ریخته بود توی یک سبد فلزیِ چرخدار بزرگ و بالاش هم با مقوا چسبانده بود: ۲۵۰۰
مهتا مثل بخت النصر چمباتمه زده روبه رویش. دارد با ناخن های رنگین کمانیش بازی می کند. مصرف لاکش بالاست. عادت دارد به هر انگشتش یک رنگ، لاک بزند. یکی قرمز، یکی آبی، یکی سبز... بعد با برق ناخن براقش کند.
می گوید: «صدبار گفتم از دست فروش لاک نخر، ناخن رو خراب می کنه!»
این حرف را آن روز هم زده بود. گفته بود مارک دار نیست و به درد نمی خورد. غر زده بود. از آن غرها که همیشه می زند و دنبال مارک توی لباس ها و کفش ها و کیف ها می گردد.

نظرات کاربران درباره کتاب کسی در من شیطنت می‌کند

عالیست کاش در فیدیبو میشد خریداری کرد
در 8 ماه پیش توسط mor....ak
خوبه ولی کاش میشد خریدش
در 7 روز پیش توسط mor....ak