فیدیبو نماینده قانونی نشر ورجاوند و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب نیمه‌ی گمشده

کتاب نیمه‌ی گمشده

نسخه الکترونیک کتاب نیمه‌ی گمشده به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب نیمه‌ی گمشده

صورتش را دو نیم کرده بود خورشید نیمی تاریک نیمی روشن مردی که همه جا نیمه گمشده‌اش را جستجو می‌کرد...

  • ناشر نشر ورجاوند
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 0.84 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۲۴ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب نیمه‌ی گمشده

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

تقدیم به همسر بزرگوارم؛
به پاس زحمات و فداکاری هایش

روانی

ــ «خب بذار ببینم، امروز سه شنبه اس. درست می گم؟ امروز؟! آهان درسته سه شنبه اس! اما نه! امروز باید! خب حالا هرچی! اصلاً هر روزی که می خواد باشه. الان باید چه کار می کردم؟ آهان یادم اومد. داشتم فکر می کردم که، یعنی می خواستم فکر کنم باید به مینا چه جوری بگم؟! چی باید بهش بگم؟!»
کاملاً به هم ریخته و عصبی به نظر می رسید. از پیش از ظهر که با عجله و ترس خودش را به خانه رسانده بود، همین طور دور خودش چرخیده بود و یکریز حرف زده بود.
ــ «اون چه فکری می کنه؟ امکان نداره حرف هام رو باور کنه. حتما بهم می خنده و سربه سرم می ذاره! حالا گیرم که حرف هام رو باور نکنه، چه جوری بهش ثابت کنم چی شده؟» بعد هم مثل این که چیزی یادش آمده باشد، با خوشحالی گفت: «خب معلومه احمق! کاغذها رو بهش نشون می دم! آره درسته!»
همین طور با خودش حرف می زد و با ژست های مختلف سعی می کرد حرفش را شیواتر بیان کند، اما هربار نیمه راه حرفش را می خورد و برمی گشت سر جای اولش و دوباره با سختی فراوان تکرار می کرد: «خب بذار ببینم، امروز سه شنبه اس، درست می گم؟»
خسته بود. ته ریش بیرون آمده از صورتش، در کنار آن ریش بزی که سفیدی موهای آن به چشم می آمد، او را ژولیده تر نشان می داد. از فرط بی خوابی چشم هایش گود افتاده بود و دو خط هلالی کبودرنگ، زیر آن را پر کرده بود. ساعت پاندولی روی دیوار هشت شب را نشان می داد. هوا سرد بود و آسمان پوشیده از ابرهای سیاه لج بازی بود که قصد باریدن نداشتند و همچون نقاب سیاهی، چهره شب را تا بی انتها نشان می دادند. بوی تند سیگار فضای اتاق را پر کرده بود. مرد جوان که از راه رفتن خسته شده بود، پشت میز کارش که به صورت نامرتبی پر از کاغذ و کتاب بود، نشست.
کتاب های ریز و درشتی که هرکدام در گوشه ای جا خوش کرده بودند. تعدادی باز و تعدادی هم نیمه باز و نشانه گذاری شده. کمی کاغذ دست نویس هم اطرافش پراکنده بود، بعضی هم مچاله شده در گوشه ای افتاده بودند. یک بسته سیگار نیمه پر و یک ظرف سفالی پراز ته سیگار هم روی میز دیده می شد. مرد که دو ردیف دکمه پیراهنش باز بود، از پشت میز بلند شد و دستی به سرش کشید. موهای جلویش کاملاً ریخته بود و پیشانی اش را بلندتر از معمول نشان می داد، اما درعین حال چهره جذابی هم به او بخشیده بود. همان طور که به طرف پنجره می رفت، با خود گفت: «حالا وقتشه که بیاد.» از پنجره پایین را نگاه کرد، مینا را دید که از ماشین پیاده می شد. با عجله و درحالی که خوشحال شده بود، دکمه های پیراهنش را بست. چند دقیقه بعد زنگ آپارتمان به صدا درآمد. مرد جوان که توی این فاصله میز کارش را مرتب می کرد، آن را نیمه کاره رها کرد و به طرف در آپارتمان دوید. پایش به یکی از کتاب هایی که روی زمین افتاده بود، گیر کرد و نزدیک بود به زمین بیفتد. وقتی در را باز کرد؛ مینا با همان لبخند همیشگی پشت در ایستاده بود. مرد جوان گفت: «چه خوب شد اومدی!»
مینا گفت: «دکمه هات رو عوضی بستی، لطفا درستش کن.»
مرد زیرچشمی نگاهی به دکمه های پیراهنش کرد و گفت: «عجیبه ها، بیشتر وقت ها جابه جا می بندمش.»
مینا خندید و جواب داد: «بله عزیزم، درسته. برای همینه که بیشتر وقت ها حواست یه جای دیگه اس.»
مرد گفت: «چه خوب شد اومدی.»
همسایه کناری از لای در او را می پایید. بعد هم با صدای خفه ای به یک نفر دیگر که کنارش ایستاده بود، گفت: «داره با خودش حرف می زنه.» بعد هم منتظر ماند تا مرد در خانه را بست و رفت داخل!
مینا لاغراندام بود. قد نسبتا بلندی داشت، سرشانه های پهن و سینه های برجسته اش به او جذابیت خاصی می داد. درحالی که روسری اش را برمی داشت، گفت: «دیگه چی شده بهزاد؟ باز چه کار کردی؟»
مرد جوان گفت: «هیچی. هیچی.»
از روی میز پاکت سیگارش را برداشت و سیگاری روشن کرد. سرفه کنان آن را توی جاسیگاری خاموش کرد. طبق معمول وارونه آتش زده بود!
مینا گفت: «بهزاد، هنوز این عادتت رو ترک نکردی؟»
بهزاد گفت: «کدومش؟ سیگار یا وارونه روشن کردن رو!»
مینا خنده کنان گفت: «احمق جون هردوش رو می گم.»
بهزاد گفت: «چی بگم هی امروز و فردا می کنم.» بعد هم مثل این که فهمیده باشد، دروغ مضحک و ناشیانه ای گفته است، ادامه داد: «یعنی راستش رو بخوای بهش فکر هم نکردم، یادم می ره.»
دوباره سیگارش را روشن کرد. اولین پک، آن قدر عمیق بود که یک بند انگشت آتش سرخ بر روی سیگار به جا ماند. وقتی دودش را بیرون می داد، لذت خاصی او را فرا می گرفت و احساس سرخوشی می کرد. خواست بقیه حرفش را ادامه بدهد که دید اثری از مینا نیست! از جایش بلند شد و با صدای بلندی گفت: «مینا! مینا جان!» اما هیچ صدایی به گوشش نرسید.
یکی یکی اتاق ها را نگاه کرد، حتی آشپزخانه و توالت! اما انگارنه انگار که اصلاً کسی آنجا بوده است. گوشه ای نشست. سیگار توی دستش دود می شد و مارپیچ به هوا می رفت. با خود فکر کرد: «خیالاتی شده ام؟ یعنی هیچ کس اینجا نبود؟ با خودم حرف می زدم؟»
بعد هم درحالی که با تاسف سرش را تکان می داد، گفت: «یعنی اون، خانم بلندبالا... مینا... اینجا نبوده؟ خودش بود، بهم گفت: «دکمه هات رو عوضی بستی. داشت می خندید، یادمه.»
همان طور که سعی می کرد همه چیز را به خاطر آورد، صدای مینا به گوشش رسید: «بهزاد، بهزاد کجایی؟ چته؟»
مرد که انگار به خودش آمده باشد، با تعجب مینا را پشت میزش دید، نشسته بود و هاج و واج نگاهش می کرد.
ــ «بهزاد با توام! چیه؟ چرا زل زدی به روبه روت؟»
بهزاد گیج و بهت زده گفت: «تو اینجایی؟»
ــ «خب معلومه که اینجام! می خواستی نباشم؟»
بهزاد با دستپاچگی گفت: «نه، نه! آخه فکر کردم نیستی.»
مینا وسط حرفش پرید و گفت: «آهان! واسه همین داشتی اتاق ها رو نگاه می کردی؟»
ــ «خب آره، چند بار هم صدات زدم.»
ــ «خب منم جواب دادم، حتی دنبالت راه افتادم، اما انگار تو اصلاً من رو نمی دیدی.»
ــ «واقعا؟»
ــ «آره واقعا! یعنی تو صدام رو نمی شنیدی؟! من رو نمی دیدی؟!» بعد هم با ناراحتی گفت: «بهزاد، واقعا که!»
بهزاد از جایش بلند شد و به طرف پنجره رفت. به تاریکی آسمان خیره شد. خیابان خلوت بود و چند اتومبیل به آرامی در حرکت بودند و نور زرد چراغ هایشان شعاع محدودی از خیابان را روشن کرده بود. می شد چند عابر پیاده را دید که سرهایشان پایین بود و درحالی که دست هایشان را توی جیبشان فرو برده بودند، به سرعت از پیاده رو رد می شدند.
مینا گفت: «چی شده؟!»
بهزاد همان طور که ایستاده بود و بیرون را نگاه می کرد، گفت: «امروز صبح توی پارک نشسته بودم؛ همین پارک نزدیک خونه! مثل همیشه توی خودم بودم که یه نفر از دور، دوان دوان خودش رو به من رسوند.»
ــ «خب؟!»
ــ «خیلی ترسیده بود و رنگ به صورت نداشت و یک مشت کاغذ توی دستش بود.»
مینا با تعجب گفت: «خب بعد چی شد؟!»
ــ «هیچی، بدون اون که حرفی بزنه، با چشم هایی که وحشت توی اون موج می زد، داد به من و بعد فرار کرد.»
ــ «کاغذها چی بود؟»
سیگار لای انگشت هایش خاموش شده بود. بهزاد بی آن که حواسش باشد، همچنان به آن پک می زد. در جواب مینا گفت: «حالا گوش کن.» بعد هم مکثی کرد و ادامه داد: «وقتی کاغذها رو به من داد، با تعجب می خواستم بپرسم اینا چیه به من می ده، اما اصلاً مهلت نداد و با سرعت فرار کرد. من هم بی اختیار اون ها رو گذاشتم لای روزنامه ای که دستم بود.»
ــ «تو که روزنامه نمی خوونی! اصلاً از روزنامه بدت میاد! حالا چطور روزنامه دستت بوده؟»
بهزاد درحالی که جا خورده بود، برگشت و گفت: «آره درسته! از روزنامه خوندن بدم میاد. اصلاً خوشم نمیاد روزنامه بگیرم دستم، اما...اما..!!»
مینا اخم هایش را درهم کشید و گفت: «اما چی؟!»
بهزاد با تردید گفت: «اما روزنامه دستم بود، مطمئنم! باور کن دروغ نمی گم. خودم کاغذها رو گذاشتم لای اون.» (بعد هم به فکر فرورفت.) «روزنامه دستم بود؟! آره درسته! اما... اما از کجا آوردم؟! من که صبح با دست خالی رفتم بیرون! جایی هم روزنامه نخریدم. خریدم؟! نه... نه، نخریدم این رو دیگه یادمه. اما پس... پس، چطوری اون موقع روزنامه دستم بود. از کجا آوردمش؟»
مینا بانگرانی از پشت میز بلند شد و به طرف او رفت. آرام دست هایش را گرفت و گفت: «بهزاد چته؟ تو خسته ای، می فهمی خسته ای!»
بهزاد با عصبانیت گفت: «تو فکر می کنی، دارم چرند می گم، هان؟ فکر می کنی ناخوش احوالم؟ به هذیون گفتن افتادم؟ آره؟ تو هم مثل بقیه فکر می کنی به سرم زده؟ دیوونه ام؟»
مینا گفت: «بهزاد، من کی گفتم چرند می گی، کی گفتم نا خوشی؟ فقط گفتم، خسته ای، اصلاً خواب درستی نداری، غذا هم که نمی خوری! خب اینا تو رو خسته کرده، همین!» بعد هم در حالی که دست های بهزاد را به هم می فشرد، گفت: «عزیز من! یه کم به خودت استراحت بده! یا داری می نویسی یا سرت توی کتابه! خب بهت فشار میاد خسته می شی.»
بهزاد بلافاصله گفت: «و لابد می افتم به چرند گفتن، نه؟!»
مینا حرفی نزد و ساکت شد. انگاری بحث و جدل با بهزاد هیچ فایده ای نداشت. با خود فکر کرد بهتر است همراهی اش کنم، به همین خاطر چند دقیقه بعد گفت: «خب حالا هر چی! داشتی می گفتی، بعد چی شد؟ اول کاغذها چی بود؟!»
بهزاد سرش را بلند کرد و گفت: «وقتی او از من دور شد، دو نفر رو دیدم که شلوار جین مشکی و کاپشن هایی کوتاه به همان رنگ بر تن داشتند، یک سره مشکی پوشیده بودند و با نگاه های کنجکاوانه دنبال کسی می گشتند. وقتی نزدیک من رسیدند، ایستادند و سر تا پایم را برانداز کردند. بعد هم با تردید مثل این که می خواستند سوالی بپرسند، منصرف و از من دور شدند. من هم همان طور بهت زده نشسته بودم و خیابان را نگاه می کردم. چند دقیقه ای گذشت تا این که صدای مهیب ترمز اتومبیلی را شنیدم. دیدم مردی که آن کاغذها را به من داده بود، وسط خیابان در حال فرار کردن است و آن دو مرد سیاه پوش هم به دنبال او می دوند. در همین لحظه اتومبیلی با سرعت زیاد و ترمز شدید مرد فراری را زیر گرفت و او را به گوشه ای پرتاب کرد.
مینا که خیلی تعجب کرده بود با بی قراری گفت: «خب بعد، بعد چه شد؟!»
بهزاد گفت: «هیچی! اون دو نفر را دیدم که فورا از آنجا دور شدند و در شلوغی جمعیت خودشان را گم وگور کردند. من هم بلند شدم و خودم را بالای سر او رسوندم، باور نمی کنی چی دیدم؟!»
مینا با دستپاچگی گفت: «چی؟! چی دیدی؟!»
بهزاد نفس عمیقی کشید و در حالی که آب دهانش را قورت می داد، گفت: «خودم! خودم را دیدم.»
مینا با حیرت گفت: «چی؟! خودت رو دیدی؟ یعنی چی؟!»
بهزاد سرش را پایین انداخت و گفت: «من بودم! مردی که روی زمین با صورت خون آلود افتاده بود، من بودم. او مرده بود. من بالای سر جنازه خودم ایستاده بودم!»
مینا که رنگش پریده بود، کمی از او فاصله گرفت و سکوت کرد. بهزاد ادامه داد: «نمی دونم چرا اولش متوجه نشدم. وقتی کاغذها رو به من می داد، نتونستم صورتش رو ببینم. یعنی... یعنی می دیدم، اما انگار چهره اش محو و مات بود.»
لحظاتی سکوت برقرار شد، تا این که مینا با خنده ای تصنعی گفت: «دیوونه!!» و بعد هم خندید. بهزاد هم بی اختیار مثل او شروع به خندیدن کرد و گفت: «باورت نمی شه، اما خودم بودم! من مرده بودم. تازه داشتم از دست دو نفر آدم سیاه پوش هم فرار می کردم.»
همچنان می خندید و حرف می زد تا این که چیزی یادش آمد، دوباره گفت: «راستی... راستی... باید این طوری شروع می کردم، یادم رفت! امروز سه شنبه اس، درست می گم؟»
مینا هم خنده کنان گفت: «آره امروز سه شنبه اس، حالا که چی؟ لابد داستان جدیدته؟ این طوری شروع می شه، نه؟»
فضای سرد و یاس آلود اتاق انگاری با خنده های عصبی و مصنوعی آن دو رنگ شادتری به خود گرفته بود. بهزاد سیگاری روشن کرد و بعد هم مشتی کاغذ از روی میز برداشت و به او نشان داد و گفت: «ایناها! نگاشون کن! اینارو به من داد.»
مینا کاغذها را گرفت و تندتند آن ها را ورق زد. هیچ چیز روی آن نوشته نشده بود. یک مشت کاغذ سفید که فقط بر بالای صفحه اول آن یک ضرب در قرمز رنگ دیده می شد. مینا با تعجب گفت: «فقط همین!»
بعد هم مکث کوتاهی کرد و خندید. صدای خنده اش آن قدر بلند بود که در همه جا پیچید و از چشم هایش اشک جاری شد. همان طور که با دست روی گونه هایش را پاک می کرد، گفت: «یعنی اون داشت واسه یک مشت کاغذ سفید از دستشون فرار می کرد، آره؟!»
در همین لحظه صدای زنگ آپارتمان به گوش رسید. بهزاد یکه ای خورد و گفت: «یعنی کی می تونه باشه؟!»
مینا جواب داد: «منتظر کسی بودی؟!»
بهزاد سرش را خاراند و گفت: «نه منتظر کسی نبودم. نمی دونم، بذار ببینم کیه.» اما پیش از آن که در را باز کند، گفت: «مینا این کاغذها رو بذار زیر لباست طوری که پیدا نباشه، کسی نباید این ها رو ببینه!»
مینا در حالی که تعجب کرده بود، بی آن که حرفی بزند، آن را زیر لباسش گذاشت.
بهزاد سیگارش را خاموش کرد. به طرف در آپارتمان رفت، وقتی آن را باز کرد از تعجب همان جا خشکش زد. دو مرد سیاه پوش جلوی در ایستاده بودند. به سرعت در را بست و ایستاد. همسایه کناری که او را می پایید، با صدای خفه ای به یک نفر که کنارش ایستاده بود گفت: «در را باز کرد و فورا بست.»
نفس توی سینه بهزاد حبس شده بود. دو مرد سیاه پوش همان هایی بودند که صبح آن مرد نگون بخت را تعقیب می کردند. با خود فکر کرد یعنی با من چه کار دارند؟ جرات نداشت در را باز کند. ناگهان فکری به خاطرش رسید. به سرعت خودش را به مینا که با دلهره نگاهش می کرد رساند و گفت: «مینا! مینا! اون دو نفر پشت درن!»
مینا که حسابی ترسیده بود، گفت: «کی؟ کدوم دو نفر؟»
بهزاد رنگ به چهره نداشت، گفت: «بابا! همون دو تا مرد سیاه پوش که صبح اون مرده رو تعقیب می کردن، حالا پشت درن.»
بعد هم نفس زنان گفت: «تو برو در رو باز کن! برو! نه، نه! اصلاً در رو باز نکن!»
صدای زنگ که یک ریز و پشت سر هم زده می شد، در همه جا پیچیده بود.
مینا گفت: «خب بذار ببینم کیه؟ اصلاً با تو چه کار دارن؟»
بهزاد با دستپاچگی گفت: «نمی دونم! خب برو باز کن!»
مینا شالش را روی سرش انداخت و به طرف در رفت. بهزاد هم سیگاری روشن کرد و همان جا منتظر ایستاد. چند دقیقه بعد دو مرد سیاه پوش وارد اتاق شدند. بهزاد با دیدن آن ها سر جایش میخکوب شد. سیگار توی دستش دود می شد. عرق سردی روی پیشانی اش نشسته بود. حالا می توانست چهره هایشان را بهتر ببیند، هر دو قد بلند بودند. یکی از آن ها هیکلی و کمی چاق و اثر یک ماه گرفتگی کوچک زیر چشم راستش دیده می شد و آن یکی لاغرتر و روی گردنش جای سوختگی کهنه ای به چشم می خورد. مردی که چاق تر بود، با صدای خفه ای گفت: «اون کاغذها کجاست؟»
بهزاد که حسابی ترسیده بود، گفت: «کدوم کاغذها؟»
مرد چاق تر نگاهی به آن یکی مرد که مثل یک تکه سنگ سرد و سخت آنجا ایستاده بود، انداخت. مرد لاغرتر جلو آمد و ناگهان سیلی محکمی به صورت بهزاد زد. بهزاد چرخی خورد و کمی آن طرف تر به زمین افتاد.
از گوشه لبش خون می آمد. مثل این که ترسش ریخته باشد، دستش را روی صورتش گذاشت و با عصبانیت مرد لاغرتر را نگاه کرد، بعد هم گفت: «شماها کی هستین؟ از من چی می خواین؟»
مرد چاق تر با صدای خشک و منجمدش دوباره پرسید: «اون کاغذها کجاست؟»
بهزاد هم که انگار سر لج افتاده بود، گفت: «کدوم کاغذها؟»
دوباره همان نگاه مرد چاق و این بار لگد محکمی که توی شکمش خورد. از درد به خود می پیچید. آرام صدا زد: «مینا! مینا!»
چند دقیقه بعد مرد چاق از روی میز سیگاری برداشت و روشن کرد. بعد هم آن را به بهزاد داد. بهزاد سیگار را گرفت و پک عمیقی به آن زد. ته سیگار خونی شده بود. مرد لاغر همان طور سرد و بی احساس و بی آن که ذره ای ترحم توی صورتش دیده شود، به او زل زده بود. انگار هیچ جایی را نمی دید و مامور بود تا او را کاملاً زیر نظر داشته باشد. چشم های بی حالتش، مسموم و پراز نفرتی پنهان بود. مرد چاق این بار با صدای بلندتری گفت: «اون کاغذها کجاست؟»
صدایش خشک و رعب آور و بی رحم بود، درست مثل اره کندی که بر روی تکه آهن فرسوده ای کشیده شود و تا مدتی توی گوش بماند و سرانجام سرتاسر مغز آدمی را پر بکند. بهزاد همان طور که روی زمین مچاله شده بود و سیگار لای دستش بود، سرش را بلند کرد و گفت: «شماها کی هستین؟ از من چی می خواین؟ کدوم کاغذها؟» مرد چاق که انگار عصبانی شده بود؛ در حالی که چشم هایش را به نقطه دیگری دوخته بود، لب هایش را خیس کرد و با حالت به خصوصی سرش را تکان داد. بعد هم آرام دست هایش را به پشتش زد و توی اتاق چرخید. به طرف میز کار بهزاد رفت، آنجا پر از کتاب بود. یکی یکی آن ها را برمی داشت و فقط صفحه اول آن را نگاه می کرد، همه شان ضرب در قرمز داشتند. در حالی که عصبانیت در چهره اش موج می زد و سعی داشت خودش را آرام نشان دهد، گفت: «اینا چیه؟ چرا همه شان ضرب در داره؟»
بهزاد گفت: «مال پدرمه! بیشتر این کتاب ها مال اونه! از اول هم ضرب در روی اون ها بود!»
مرد چاق نگاهی به آن یکی انداخت. او هم مثل این که منظورش را فهمیده باشد، جلو آمد و با لگد توی شکم بهزاد زد. بهزاد از درد به خود می پیچید. مرد لاغر احساس رضایت به چهره اش نشسته بود، زیر لب گفت: «نفهم!!» بعد هم کمی عقب تر ایستاد.
مرد چاق دوباره گفت: «پس کتاب ها مال پدرته!»
بعد هم مثل بمبی که بترکد، فریاد زد: «تو ما رو احمق فرض کردی؟ حروم زاده فکر کردی ما خریم؟ با توام آشغال؟»
بعد هم جلو آمد و با دست گردن بهزاد را گرفت و همچنان که فشار می داد، گفت: «خوب گوش کن! فقط تا صبح، فقط تا صبح وقت داری اون کاغذها رو بدی به من! می فهمی؟» خشونت در صدایش موج می زد.
مرد لاغر با چشم های عصبانی اش بهزاد را نگاه می کرد، انگاری می خواست به طرف او حمله کند و هم چون حیوان درنده ای گردنش را بگیرد و از هم بدرد. صدای خشن مرد چاق دوباره به گوشش رسید؛ «اگه بخوای باهام بازی کنی... چنان بلایی به سرت میارم که هر لحظه آرزوی مرگت رو بکنی! هر لحظه! می فهمی؟ ما می ریم و بر می گردیم. فقط تا صبح وقت داری، تا صبح! وقتی هوا روشن بشه! حالا دست خودته!» بعد هم رو کرد به مرد لاغر گفت: «بریم!»
مرد لاغر که دستش را روی گردنش گذاشته بود و انگار از درد کشیدن بهزاد احساس رضایت می کرد، سرش را تکان داد. بهزاد کف اتاق افتاده بود. یک به یک کلمات مرد چاق توی گوشش می پیچید و سنگینی ریتم آن برای لحظاتی همان جا می ماند و آن گاه با شدت بیشتری توی مغزش می دوید. احساس سرگیجه می کرد. خواست از جایش بلند شود، اما نتوانست. از مینا هیچ خبری نبود و در آن لحظات دردآلود، بهزاد با خود فکر می کرد یعنی کجا می تواند رفته باشد؟ چند دقیقه بعد وقتی کمی دردش بهتر شد، سرش را بلند کرد و تازه فهمید آن دو مرد سیاه پوش رفته اند. نفس عمیقی کشید و با هر سختی ای که بود خودش را به پنجره رساند و از آن بالا خیابان را نگاه کرد. همه جا تاریک بود و چیزی دیده نمی شد. خواست برگردد، سرش گیج رفت و محکم به زمین خورد. مثل این که در مرکز چرخ و فلکی ایستاده باشد همه چیز دور سرش می چرخید. هرچند در یک حالت نیمه هوشیاری به سر می برد، اما این احساس که یک نفر پایین پنجره زیر درخت و توی تاریکی انتظارش را می کشد، همه وجودش را فراگرفته بود. می خواست هرطوری که شده و به هر قیمتی خودش را به او برساند. اما لحظاتی بعد همچنان که تلاش می کرد روی پاهای لرزانش بایستد، دوباره به زمین خورد و این بار بیهوش کف اتاق افتاد. سکوت همه جا را فرا گرفته بود و گاهی باد سردی که از لای پنجره وارد اتاق می شد، از روی صورت بهزاد آرام و بی صدا می گذشت و او را نوازش می کرد. مدتی گذشت، تا این که بهزاد چشم هایش را باز کرد. مینا را کنار خودش دید. خواست حرفی بزند، اما نتوانست. مینا به آرامی دست هایش را گرفت. احساس کرد چقدر به این دست های مهربان و پرسخاوت نیازمند است. سرش را پایین آورد و با همه وجودش آن را بوسید. بهزاد دوباره چشم هایش را باز کرد و مثل این که چیزی یادش آمده باشد و در حالی که ترس توی چهره اش دیده می شد، گفت: «من کجام؟ اینجا چه خبره؟ مینا! مینا! من کجام؟ چرا خوابیدم؟»
مینا با مهربانی لبخندی زد و گفت: «بهزاد آروم باش! تو اینجایی! توی خونه!»
ــ «تو دیشب کجا رفتی؟»
ــ «من که جایی نرفتم! همین جا بودم! پیشت! کنارت!»
ــ «وقتی... وقتی اون دو تا مرد اومدن، تو کجا بودی؟»
مینا با تعجب گفت: «کدوم دو تا مرد! کسی اینجا نیومد.»
بهزاد با چشمان بهت زده گفت: «همون دو تا مرد سیاه پوش! همون که در رو به روشون باز کردی و اومدن تو! همون دوتا!»
مینا چشم هایش را بست، نفس عمیقی کشید و بعد گفت: «بهزاد! کسی اینجا نیومد! من در رو به روی کسی باز نکردم!»
بهزاد دوباره با ترس و اضطراب گفت: «ساعت چنده؟! من... من... فقط تا صبح وقت دارم. بعدشم... اونا دنبال کاغذها می گشتن! ترسیده بودم، اما هیچی نگفتم! اول... اول... مرد لاغره... نگاه های خیلی کثیفی داشت، انگار می خواست من رو بکشه! آماده بود خونم رو بریزه! من... من... خیلی وقت ندارم! الان ساعت چنده؟ شبه یا روزه؟ باید روز باشه، نه؟»
مینا همان طور هاج و واج نگاهش می کرد. وقتی توانست به خودش مسلط شود، گفت: «بهزاد! تو داشتی حرف می زدی، بعد هم یک مشت کاغذ سفید بهم دادی، یادته؟»
ــ «آره، آره یادمه!»
ــ «خب، بعد من رفتم تا قهوه درست کنم! فکر کردم خسته ای! اگه یه فنجون قهوه بخوری، حالت بهتر می شه! از توی آشپزخونه صدات رو می شنیدم! داشتی با خودت حرف می زدی، گفتم لابد مثل همیشه که موقع داستان نوشتن چشمات رو می بندی و با خودت حرف می زنی، حالا هم مشغول همون کاری! وقتی اومدم بیرون، دیدم لب پنجره ایستادی. هرچی صدات کردم، هرچی داد زدم، هیچ فایده ای نداشت بعد هم یک دفعه افتادی زمین!»
بهزاد که چشم هایش از فرط تعجب گرد شده بود، گفت: «نه! نه! امکان نداره! اونا اینجا بودن! من خودم دیدمشون! دنبال اون کاغذها بودن! نه! نه! باور نمی کنم!» بعد هم مثل این که چیزی یادش آمده باشد، گفت: «اون کاغذها؟ اونا کجان؟»
مینا درحالی که کاغذها را به او می داد، گفت: «بیا اینجاس، بگیرش!»
بهزاد خودش را جابه جا کرد و با دستپاچگی کاغذها را از مینا گرفت و گفت: «باید بنویسم، تا دیر نشده همه چیز رو بنویسم. بعد هم مثل کسی که اندکی آسوده خاطر شده باشد، چشم هایش را بست و صدای مینا را شنید که می گفت: «بهزاد امروز سه شنبه اس؟ درست می گم؟ آره درسته! اما نه...!»
بهزاد به یک باره از جا پرید و با وحشت دور و برش را نگاه کرد. هیچ کس آنجا نبود. عرق سردی روی پیشانی اش نشسته بود. از جایش بلند شد، به طرف پنجره رفت و کاغذها را روی میزش گذاشت. هوا همچنان تاریک بود و باد سرد از کناره های پنجره به داخل رانده می شد. ساعت پاندولی روی دیوار هشت شب را نشان می داد. ترس همه وجودش را فراگرفته بود. رگ کوچک روی پیشانی اش به شکل برجسته ای بیرون زده بود و به نظر می رسید تجمع خون در آن حوالی بیش از سایر نقاط است. جرات فکر کردن به آنچه گذشته بود را نداشت و درعین حال راه گریزی هم نمانده بود تا با توسل به آن جلوی سیل افکارش را بگیرد. با ترس و تردید و درحالی که سعی می کرد به جز جلوی پایش جای دیگری را نبیند، قوزکنان خودش را به دستشویی رساند و سرش را زیر شیر آب سرد گرفت. چشم هایش را بست و اجازه داد تا آب سرد بدنش را خیس کند. پس از چند دقیقه سرش را بیرون آورد و آرام به آینه روبه رویش نگاه کرد. ناگهان برق از سرش پرید. جیغی کشید و خودش را به عقب پرتاب کرد. قلبش به شدت می زد. رنگش پریده بود و احساس می کرد نفس توی سینه اش بند آمده است. نمی توانست آنچه را دیده بود باور کند. توی آینه مینا را با سر تراشیده و صورت خون آلود و چشم های از حدقه بیرون زده دیده بود که با خنده ترسناکی دندان های سیاه و کبودش را به او نشان می داد. چطور ممکن بود چنین وقایعی رخ داده باشد؟ عجیب آن که هر اتفاقی که پیش می آمد، در ابتدا برایش بسیار تعجب آور و حیرت انگیز بود، اما لحظاتی بعد بی آن که تاثیری در او بگذارد آن را می پذیرفت و دوباره حوادث دیگری را طی می کرد. یک حال عجیب و به خصوصی داشت که احساس می کرد غیرقابل وصف است. انگار در مسیر پرپیچ وخمی قدم برمی داشت که هر لحظه پشت هر پیچی، پشت هر خمی، حادثه حیرت انگیزی انتظارش را می کشید و او بی هیچ زبانی که بتواند به گله یا شکایت باز کند، آن را پشت سر می گذراند و تنها راه ناپیدا و مبهمی را فقط طی می کرد. فقط از سر می گذارند! این که چه بر سر او می آمد، این که تا کجا باید ادامه می داد، چندان اهمیتی نداشت. انگار این سلسله حوادث ناگوار و ناگفتنی از جای دیگری طراحی می شد، از جای دیگری فرماندهی می شد و او هم چون مترسک نحیفی باید اجرایش می کرد. باید تن به نقشی می سپرد که برایش رقم زده شده بود. با خود فکر کرد؛ باید این ها را بنویسم و یک جایی این ها را ثبت و ضبط کنم!»
درحالی که همچنان تصویر توی آینه جلوی چشم هایش بود و ترس و دلهره ای هرچند خفیف او را آزار می داد، از جایش بلند شد و عقب عقب از دستشویی بیرون آمد. خودش را پشت میزش رساند و نگاهش به کاغذهای سفید افتاد. اولین صفحه را برداشت، با دقت به آن نگاه کرد، بالای آن ضرب در قرمزی دیده می شد. خنده تلخی روی لب هایش نشست، لب هایی که از فرط تماس با دود سیگار به خشکی گراییده بود. گویا خودش را مسخره می کرد و می دانست چاره ای هم جز این ندارد. نفس عمیقی کشید. خودکار مشکی رنگش را برداشت و روی آن صفحه شروع به نوشتن کرد، نمی دانم این روزها را چگونه می گذرانم. یادم نمیاد شب ها چطور به خواب می روم و دوباره صبح همه چیز مثل اول تکرار می شود. فقط می دانم یک چیزی ذره ذره در من آب می شود. همه چیز از وقتی شروع شد که احساس کردم دیگر خودم نیستم. مثل همه آدم ها ظاهرا غذا می خوردم، راه می رفتم حرف می زدم، می خندیدم، اما انگار من درونم جای دیگری سیر می کرد. یک چیزی و یا نیرویی کالبد مرا این طرف و آن طرف می کشید و مرا وادار می کرد تا ادای آدم های دیگر را در آورم و لبخندزنان به من می گفت: «این زندگی توست. از آن لذت ببر!»

نظرات کاربران درباره کتاب نیمه‌ی گمشده