فیدیبو نماینده قانونی دفتر نشر فرهنگ اسلامی و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب قصه‌های شیرین و شاد از ایران و جهان

کتاب قصه‌های شیرین و شاد از ایران و جهان

نسخه الکترونیک کتاب قصه‌های شیرین و شاد از ایران و جهان به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب قصه‌های شیرین و شاد از ایران و جهان

مرد روستایی با اسب و بزش به شهری آمد. در میان راه سه راهزن او را دیدند و تا شهر تعقیبش کردند. یکی از راهزنان گفت: «بز او مال من است» راهزن دوم گفت: «اسب او هم مال من است» و راهزن سوم گفت: «لباس‌های او هم مال من است» راهزن اول آرام آرام خود را به بز که پشت اسب حرکت می‌کرد، رساند و زنگوله را از گردن بز باز کرد و به دم اسب بست و بز را با خود برد. اسب دمش را تکان می‌داد، زنگوله تکان می‌خورد و مرد روستایی فکر می‌کرد، بزش دنبال اسب در حرکت است. راهزن دوم جلو آمد و با خنده به روستایی گفت: «مردم زنگوله را به گردن حیوانات می‌بندند شما آن را به دم اسبتان بسته‌اید؟» روستایی به سرعت به عقب نگاهی انداخت اما بزش را ندید.

ادامه...

بخشی از کتاب قصه‌های شیرین و شاد از ایران و جهان

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



بخش اول: قصه های ایرانی

مرد روستایی و راهزنان

مرد روستایی با اسب و بزش به شهری آمد. در میان راه سه راهزن او را دیدند و تا شهر تعقیبش کردند. یکی از راهزنان گفت: «بز او مال من است» راهزن دوم گفت: «اسب او هم مال من است»
و راهزن سوم گفت: «لباس های او هم مال من است»
راهزن اول آرام آرام خود را به بز که پشت اسب حرکت می کرد، رساند و زنگوله را از گردن بز باز کرد و به دم اسب بست و بز را با خود برد. اسب دمش را تکان می داد، زنگوله تکان می خورد و مرد روستایی فکر می کرد، بزش دنبال اسب در حرکت است. راهزن دوم جلو آمد و با خنده به روستایی گفت: «مردم زنگوله را به گردن حیوانات می بندند شما آن را به دم اسبتان بسته اید؟»
روستایی به سرعت به عقب نگاهی انداخت اما بزش را ندید.
با نگرانی به راهزن دوم گفت: «ای وای، بزم را برده اند، تو بزم را ندیدی؟»
راهزن به کوچه ی تنگ و باریکی که اسب به سختی از آن عبور می کرد اشاره کرد و گفت: «لحظه ای پیش مردی با بُز سیاهی وارد این کوچه شد.»
روستایی ساده لوح با عجله از اسبش پیاده شد و از او خواهش کرد: «لطفی کن و اسبم را نگه دار تا ببینم بزم کجاست.»
راهزن دوم گفت: «زود بازگرد، چون خیلی کار دارم.»
روستایی به دنبال بز از آنجا دور شد و راهزن دوم سوار اسب شد و به سرعت از آنجا فرار کرد. روستایی بیچاره وقتی برگشت اسبش را هم ندید. او ناراحت و افسرده در خیابان های شهر به دنبال بز و اسبش بود تا این که به راهزن سوم رسید. راهزن سوم نزدیک چاه آبی نشسته بود و آه و ناله سر داده بود. روستایی از او پرسید: «مثل این که تو هم مثل من دچار بلا شده ای، آیا از دست من کاری ساخته است؟»



راهزن سوم گفت: «صندوق جواهرات حاکم شهر از دستم رها شد و در این چاه افتاد، اگر حاکم بفهمد مرا مجازات سختی خواهد کرد. اگر بتوانی صندوقچه را از این چاه بیرون بیاوری، یک سکه ی طلا به تو پاداش می دهم.»
مرد روستایی خوشحال شد و به سرعت لباس هایش را درآورد و وارد چاه شد. راهزن سوم لباس های روستایی را برداشت و از آنجا رفت. هر چه مرد روستایی در چاه فریاد می زد که: «صندوقچه را نمی بینم»، جوابی نمی شنید. بعد از مدتی از چاه بیرون آمد و لباس هایش را ندید. مرد روستایی در حالی که داشت دوان دوان از شهر فرار می کرد، مردم از او پرسیدند: «با این عجله کجا می روی؟»
مرد روستایی بدون این که حتی لحظه ای بایستد، پاسخ داد: «می ترسم مردم این شهر خودم را هم بدزدند».

لنگه کفش نو

یکی بود، یکی نبود. تاجر خسیسی انواع عطرهای خوشبو را از شهری به شهر دیگر می برد و می فروخت. او سال ها بود که کفش نونخریده بود، تا این که روزی تصمیم گرفت هر طور شده کفش نویی بخرد و با آن به شهرش برگردد. تاجر به یک کفّاشی بزرگ رفت و همه ی کفش های کفاش بیچاره را زیر و رو کرد. هر کفشی را به بهانه ای کنار می گذاشت و می گفت: «این کفش خیلی تنگ است، این یکی کمی گشاد است. این خیلی گران است، نه آقای کفّاش، من همه ی کفش های شما را امتحان کردم شما اصلاً کفش مورد علاقه ی مرا ندارید.»
تاجر بدون آن که کفشی بخرد یا از کفّاش عذرخواهی کند از مغازه خارج شد. بعد بار و بنه اش را برداشت، سوار اسبش شد و راهی شهر دیگری شد.
او خارج شهر در این فکر بود از کجا یک جفت کفش ارزان، زیبا و نو بخرد، که ناگهان لنگه کفش نویی وسط جاده دید.
تاجر خیلی تعجب کرد، از اسبش پیاده شد و لنگه کفش را پوشید و گفت: «به به، چقدر اندازه است، لنگه ی دیگرش کجاست؟»
تاجر همه جا را به دنبال لنگه ی کفش گشت اما چیزی پیدا نکرد. با عصبانیت لنگه کفش را توی بیابان پرتاب کرد و به راهش ادامه داد. هنوز راه طولانی نرفته بود که لنگه ی دوم همان کفش را کنار جاده دید.
او از این که لنگه کفش اول را دور انداخته بود خیلی پشیمان شد. تاجر لنگه کفش دوم را برداشت، بار و بنه اش را رها کرد و به محل لنگه کفش اول برگشت. از بخت ِ بدش لنگه کفش اول ناپدید شده بود.
تاجر با ناراحتی لنگه کفش دوم را هم دور انداخت و گفت: «از خیر کفش نو گذشتم، کفش نو هم دردسر است. از قدیم می گفتند کفش کهنه در بیابان نعمت است، نخیر کفش نو هم در بیابان نعمت نیست.»
او با عجله به طرف بار و بنه اش برگشت اما بار و بنه اش را هم آنجا ندید.
تاجر خسیس تازه فهمید که کار،کار کفّاش دانا است. او به شهر برگشت و از کفّاش عذرخواهی کرد. تاجر همان کفشی را که در بیابان دیده بود، خرید و بار و بنه اش را از کفّاش تحویل گرفت و با خوشحالی از آن شهر رفت.

حق با توست

دهی قاضی بی سوادی داشت. مردم ده از قضاوت های عجیب و غریب قاضی گیج و حیران بودند.
روزی دو مرد کشاورز که با هم کتک کاری و دعوا داشتند پیش قاضی آمدند و از او خواستند تا میان آن ها به عدالت قضاوت کند. قاضی از دو طرف دعوا خواست تا حرفشان را بزنند.
کشاورز اول گفت: «آقای قاضی، این مرد به زور می خواست اسب مرا بگیرد، اما چون اسبم را ندادم او مرا به شدت کتک زد. حالا شما بگویید این کار او زورگیری نیست؟»
قاضی بدون آن که فکر کند گفت: «حق کاملاً با توست.»
کشاورز دوم با ناراحتی گفت: «جنابِ قاضی، این چه جور قضاوتی است، شما که هنوز حرف های مرا نشنیده اید چطور به نفع او رای دادید. این مرد اسب مرا دزدیده است. خواستم اسبم را پس بگیرم اما او از دادن آن خودداری کرد، من هم او را کتک زدم. حالا بفرمایید حق با کیست؟»
قاضی فوراً گفت: «حق کاملاً با توست»
پسر قاضی که در دادگاه حاضر بود با تعجب از پدرش پرسید: «پدرجان، امکان ندارد که حق با هر دو نفرشان باشد، شما باید بیشتر تحقیق کنید.»
قاضی خنده ای کرد و گفت: «پسرم، حق کاملاً با توست».

سوارکار و پارچه فروش

سال ها پیش، پارچه فروشی بود که پارچه های زیبا و رنگارنگش را با اسب از این شهر به آن شهر می برد و می فروخت. روزی از روزها، پارچه فروش با اسبش به راهی دور می رفت. ناگهان سوارکاری تندرو، خود را به او رساند و گفت: «حالت چطور است، کجا می روی؟»
پارچه فروش گفت: «تا شهر راه درازی در پیش دارم، بیا و جوانمردی کن و مقداری از این پارچه ها را با اسب تندروی خود به شهر برسان، چون من و اسبم خیلی خسته ایم».
سوارکار گفت: «متاسفم، کار من سوارکاری است و اسبم برای بارکشی آمادگی ندارد.» این را گفت و به سرعت از آنجا دور شد.
در میان راه سوارکار به خرگوشی رسید، تعقیبش کرد و خیلی زود خودش را به خرگوش رساند و از آن جلو افتاد. بعد از این مسابقه، سوارکار کمی مغرور شد و با خود گفت: «چه اشتباهی کردم. بهتر بود پارچه های پارچه فروش را می گرفتم و قبل از آن که پارچه فروش به شهر برسد، خودم را به شهر می رساندم و پارچه ها را می فروختم».
سوارکار با همین فکر، دهانه اسبش را بگرداند و به طرف پارچه فروش بازگشت. درست در همین لحظه، پارچه فروش هم در این اندیشه بود که اگر پارچه هایش را به سوارکار می داد چطور می توانست سوارکار را با آن اسب تندرو پیدا کند؟
در همین موقع سوارکار با اسب چابک و تندروی خود رسید و سلام کرد و گفت: «ای پارچه فروش، فکر می کنم خیلی خسته شده ای، به خصوص اسبت که دیگر رمقی برایش باقی نمانده است. فکر کردم این جوانمردی نیست خسته و تنها رهایت کنم، مقداری از پارچه ها را به من بده تا آن ها را به شهر برسانم.»



پارچه فروش خنده ای کرد و گفت: «برو، که آنچه تو اندیشیده ای من هم از آن غافل نبوده ام».

اسب و آب زلال

سوارکاری با اسبش به برکه ای زلال و کم عمقی رسید. سوارکار هر چه کرد اسب حاضر نشد از آب کم عمق رودخانه بگذرد.
او از اسبش پیاده شد و اسب را هل داد ولی نتیجه ای نگرفت. تا اینکه پیرمردی از راه رسید. پیرمرد گفت: «جوان خودت را اذیت نکن».
پیرمرد جلو رفت و با عصایش آب برکه را گل آلود کرد. اسب واسب سوار به راحتی از آب گل آلود گذشتند.
پیرمرد گفت: «اسب حیوان مغروری است تا وقتی که خودش را در آب زلال برکه می دید حاضر نمی شد قدمی به جلو بردارد، اما وقتی آب را گل آلود کردم خودخواهی خود را فراموش کرد و به فکر خدمت به صاحبش افتاد.

خیلی محرمانه

پادشاهی آرزو داشت، صاحب پسری شود تا او را به عنوان جانشین معرفی کند، اما به آرزویش نرسید. پادشاه خیلی نگران آینده حکومتش بود. شبی کابوس وحشتناکی دید. به همین دلیل پیشگویان و خوابگزاران دربار را فرا خواند و با ترس و لرز خوابش را برای آن ها تعریف کرد:
«در عالم خواب، بر تخت پادشاهی نشسته بودم. ناگهان درِ قصرم باز شد و جوانی با چشمانی سبز و خالی سیاه بر پیشانی وارد شد. او آهسته به سویم آمد. نگهبان های قصر با احترام زیاد جلوی او خم می شدند. هیچ کس جرات نداشت مانع آمدن او شود. جوان مستقیم به سوی تخت من آمد، بدون آن که احترامی بگذارد با گستاخی مرا از تخت پایین کشید و به جای من بر تخت پادشاهی نشست! حالا شما بگویید تعبیر این خواب چیست؟»
هر کس چیزی گفت: اما پادشاه تعبیر پیر خوابگزار را پذیرفت که گفت: «عمر پادشاه دراز باد، پسر سبز چشمی که خالی سیاه بر پیشانی دارد به دنیا خواهد آمد و جانشین شما می شود.»
پادشاه خیلی ترسید و فرمان داد، همه ی نوزادان سبز چشمی را که خالی سیاه بر پیشانی دارند، گردن بزنند. با اجرای این فرمان نه تنها پادشاه آسوده نشد بلکه روز به روز بیمارتر و رنجورتر شد. سرانجام پزشک مخصوص پادشاه به او گفت: «شما باید چند سالی در باغ گل ها که فاصله ی زیادی تا قصرتان دارد، استراحت کنید. اگر در قصر بمانید خاطره ی تلخ آن کابوس ترسناک روح و جسم شما را ناتوان می کند. شما می توانید فرمان هایتان را از باغ گل ها به وسیله ی نامه رسان ها به درباریان اطلاع دهید و درباریان نیز با نامه اخبار قصر را به شما اطلاع خواهند داد.»
پادشاه با خانواده اش به باغ گل ها رفت و سال ها آنجا زندگی کرد. نامه رسان ها به باغ گل ها رفت و آمد می کردند. روزی نامه رسان جدیدی به باغ گل ها آمد، او شبیه همان جوانی بود که سال ها پیش پادشاه در کابوس خود دیده بود. چشمانی سبز و خالی سیاه بر پیشانی داشت. پادشاه خیلی ترسید، اما چیزی نگفت، دور از چشم جوان نامه ی کوتاهی نوشت:
از پادشاه
به همه ی درباریان قصر
شاید این نامه رسان سبزچشم جانشین من شود. پس این حکم من است:
جانشین پادشاه محکوم به مرگ است.
پادشاه آخرِ نامه را مهر زد و نامه را لوله کرد و در کیسه چرمی مخصوص گذاشت و روی کیسه نوشت: خیلی محرمانه، خیلی فوری!
جوان نامه رسان خوش اقبال نامه را گرفت و به سرعت به سوی قصر حرکت کرد. نزدیک قصر که رسید، خیلی خسته بود. بنابراین کیسه ی چرمی را کنارش گذاشت و زیر درختی خوابید. زندانی که به تازگی از زندان های مخوف پادشاه فرار کرده بود، از آنجا می گذشت. چهره ی نورانی جوان و کیسه ی چرمی نامه رسان توجه او را به خود جلب کرد. زندانی فراری از ترس این که مبادا نامه ای درباره ی او در میان نامه های نامه رسان باشد، آهسته کیسه ی چرمی را باز کرد و نامه ی پادشاه را خواند. او که از پادشاه دل ِ خوشی نداشت، قلم برداشت و با زیرکی نامه ی پادشاه را به صورت زیر دستکاری کرد:
از پادشاه
به همه ی درباریان قصر
باید این نامه رسان سبزچشم جانشین من شود. این حکم من است:
پادشاه محکوم به مرگ است.
زندانی فراری خنده ای کرد و نامه را در کیسه ی چرمی گذاشت و به سرعت از آنجا رفت.
جوان نامه رسان بی خبر از همه جا نامه را به قصر برد. درباریان نامه را از روی مهر و خط پادشاه شناختند. آن ها خیلی تعجب کردند اما امر، امر پادشاه بود و باید اجرا می شد. به فرمان درباریان جارچیان در شهر اعلام کردند:
امروز روز خجسته ای است. دست روزگار چنین حکم کرد که خواب پادشاه راست باشد و جوان سبزچشم نامه رسان به جای پادشاه بر تخت بنشیند و پادشاه ستمگرِ ظالم مجازات شود.

دهِ سپیدار و جوان فداکار

یکی بود، یکی نبود. در ده ِ سپیدار هیاهویی برپا بود. پوریا جوانِ شجاع و دلیر ده مردم را زیر درخت کهنِ نارون جمع کرده بود و برای آن ها سخن ها داشت:
«ای مردم سپیدار! همه ی شما مرا خوب می شناسید. بارها زندانی اربابِ زورگو بوده ام. اربابِ ظالم همیشه مرا به جرم ندادن سهم گندم شکنجه کرده است. هرگز شلاق های مامورانِ ارباب را فراموش نمی کنم. هیچ گاه رنج و درد شما را از یاد نمی برم، بنابراین دانه ی گندمی به این زورگوی مُفت خور نمی دهم و تا پای جان ایستاده ام. ای مردم سپیدار، بیدار شوید. تا کی می خواهید حاصل دسترنج خود را به این اربابِ ظالم بدهید. ارباب هم یکی از شماست، مثل شماست. او هم باید با دست های خودش کار کند و زحمت بکشد...»
هنوز حرف های پوریا تمام نشده بود که ماموران ارباب از راه رسیدند. این بار خود ارباب هم آمده بود. ارباب از بی باکی پوریا خیلی عصبانی بود و می خواست جلوی مردم از این جوان جسور انتقام بگیرد. او در حالی که صورتش از خشم قرمز شده بود، با ناراحتی به پوریا گفت: «می خواهم در مورد زندگی یا مرگِ تو قرعه کشی کنم. اگر در قرعه کلمه ی زندگی آمد تو را می بخشم و برای همیشه آزاد می شوی. اما اگر در قرعه کلمه ی مرگ آمد، همین جا جلوی چشم روستاییان تو را در آتش می سوزانم.»
به فرمان ارباب آتش بزرگی برپا کردند. ارباب روی دو تکه کاغذ چیزی نوشت و در کوزه ای انداخت و کوزه را به مردم نشان داد و گفت: «مردم، ببینید من روی دو تکه کاغذ کلمه ی مرگ و زندگی را نوشته ام و داخل کوزه انداخته ام، از پوریا می خواهم یکی از کاغذها را بردارد. پوریا خودش سرنوشتش را انتخاب می کند زندگی یا مرگ؟ ای پوریا، زود باش. می خواهم ببینم بخت و اقبال با تو چه خواهد کرد.»



پوریا با شجاعت و شهامت جلو رفت و دستش را در کوزه کرد و کاغذی را بیرون آورد. ارباب کاغذ را گرفت و با خوشحالی فریاد کشید: «مردم، خوب ببینید نوشته شده است مرگ؛ این سرنوشتی است که خودش خواسته است. پوریا را در آتش بیندازید.»
از میان هیاهوی جمعیت پوریا فریاد کشید: «ای ارباب فریب کار، کاغذ دوم را خودت از کوزه بیرون بیاور و به مردم نشان بده. اگر نوشته شده بود زندگی، من با کمالِ میل میان آتش می روم.»
ارباب خیلی ترسید، چون نقشه اش فاش شده بود. پس حرف پوریا را نشنیده گرفت و دوباره فریاد زد: «پوریا را در آتش بیندازید.»
مردم خشمگین به طرف کوزه حمله کردند و کاغذ دوم را بیرون آوردند. روی کاغذ دوم به جای کلمه ی زندگی کلمه ی مرگ نوشته شده بود.
مردم وقتی از حیله ی ارباب ستمگر باخبر شدند، او را به جای پوریا مجازات کردند.
پوریای ِ شجاع و باهوش سال های سال در کنار مردم مهربانِ سپیدار با خوبی و خوشی زندگی کرد.

تاجر و سکه های طلا

یکی بود، یکی نبود. تاجر ثروتمندی بود که سکه های طلای زیادی داشت. روزی تاجر می خواست به سفری طولانی برود. او هزار سکه ی طلا داشت و نمی دانست آن ها را نزد چه کسی به امانت بگذارد.
تاجر یک سکه ی طلا به خدمتکارش داد و گفت: «این سکه را وسط خیابان بگذار، هر کس که آن را برای خودش برنداشت فرد مطمئنی است و هزار سکه ی طلایم را نزد او به امانت می گذارم.»
خدمتکار سکه را وسط خیابان گذاشت و در کنار خیابان دور از چشم عابران منتظر شد. سرانجام مرد فقیری سکه طلا را وسط خیابان پیدا کرد. وی با آن که خیلی محتاج بود، اما سکه را برای خودش برنداشت. او به خانه اش رفت و روی کاغذی نوشت: «هر کس که یک سکه ی طلا گم کرده است به این نشانی مراجعه کند:...»
مرد فقیر کاغذ را کنار خیابان نزدیک همان محلی که سکه را پیدا کرده بود چسباند. تاجر نزد مرد فقیر رفت و به او گفت: «تو مرد امین و درستکاری هستی. به خانه من بیا تا پاداش خوبی به تو دهم.»
مرد فقیر به خانه تاجر رفت و تاجر نهصد و نود و نه سکه ی طلا به مرد فقیر داد و به او گفت: «سکه ای که پیدا کردی پاداش امانت داریت باشد. این سکه ها را هم به تو امانت می دهم تا از مسافرت برگردم. آن وقت، پاداش خوب ِ دیگری نیز به تو خواهم داد.»
مرد فقیر سکه ها را گرفت و از تاجر تشکر کرد.

نظرات کاربران درباره کتاب قصه‌های شیرین و شاد از ایران و جهان