فیدیبو نماینده قانونی انتشارات عطائی و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب کسی که پهلوی داداش جواد نشسته بود

کتاب کسی که پهلوی داداش جواد نشسته بود

نسخه الکترونیک کتاب کسی که پهلوی داداش جواد نشسته بود به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب کسی که پهلوی داداش جواد نشسته بود

وقتی مرد کاملاً مست شد، شروع به پرسه زدن در خیابانﻫﺎ کرد. به هرجا که ﻣﻰشد، سری می‌زد و افتضاحی به بار می‌آورد. عاقبت تلوتلو خوران وارد خیابان منوچهری شده و در کوچه پس کوچهﻫﺎی آن ناپدید گشت. چهرهﻯ سرخ و برافروخته و چشمان شرربارش از دور توجه هر کسی را به خود جلب ﻣﻰکرد. ریش کوسهﺍی سیاه رنگ که مضحک ﻣﻰنمود، بر چانه داشت. استخوانﻫﺎی درشت و ستبر شانه، از زیر تن پوش بلند و قهوهﺍی رنگش بالا زده و ظاهری وحشتناک به او ﻣﻰداد. از ساعتﻫﺎ قبل، همان موقع که سیاﻩمست از مشروب فروشی بیرون آمد، جوانکی باریک اندام و کنجکاو در تعقیبش بود. شاید او تنها کسی بود که در آن حوالی آن شخص را می‌شناخت. آن چه که مهم به نظر می‌رسید این بود که خود آن شخص نیز متوجه مرد جوان شده و سعی می‌کرد در فرصتی مناسب از چنگ او فرار کند ولی جوانک با هشیاری و سماجت عجیبی همچنان در تعقیبش بود. مرد مست در خیابانﻫﺎ پرسه ﻣﻰزد...

ادامه...
  • ناشر انتشارات عطائی
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 0.61 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۱۲ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب کسی که پهلوی داداش جواد نشسته بود

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



شاهکار

توران خانم در راهرو بود که صدای ضربههای محکم که بر در کوبیده میشد، او را از جای خود پراند. لحظاتی بعد صدای افتادن جسم سنگینی از پشت در، به گوش رسید و سپس سکوت برقرار شد.
توران خانم که زنی سالخورده و لاغر اندام بود، با کنجکاوی به سمت در حرکت کرد. او لای در را آهسته و با احتیاط باز کرد و به بیرون نگاهی انداخت. مقابل در خانه، مرد جوانی را دید که روی زمین افتاده بود. زن بیچاره هراسناک در را باز کرد و به مرد جوان که چشمانش نیمه باز بود، خیره شد. پسر چهرهای زیبا ولی رنگ پریده داشت. از ظاهرش برمیآمد که از خانوادهی محترمی باشد.
از گوشه لبهایش جوی باریکی از خون جاری بود. پیرزن لحظاتی مردد به او نگاه کرد. دلش به رحم آمده بود. در این هنگام جوانک تکانی خورد و نگاهش به زن خیره ماند و با صدایی ضعیف،گفت:
- مادر جان کمی آب به من بده.
زن لحظهای تردید کرد ولی بعد بلافاصله وارد خانه شده و ظرف آبی آورد و جلوی دهان پسر جوان گرفت. پسر با دو دست لرزان، ظرف آب را گرفته و جرعه جرعه آن را فرو برد.
او بعد از خوردن آب کمی جان گرفت. نفس عمیقی کشید و نگاه تشکر آمیزی به چهرهی زن که حالت رقتانگیزی داشت، انداخت. توران خانم از او پرسید:
- پسر جان چه شده؟ با کسی دعوا مرافعه کردی؟
پسر بدون این که نگاهی به زن بیندازد، نفس نفس زنان و با کلمات بریده گفت:
- نه مادر جان... من حال دعوا ندارم... داشتم از این جا رد میشدم. نمی دانم چه شد که ناگهان حالم به هم خورد و به زمین افتادم. احساس میکنم خیلی ضعیف شدهام.
توران خانم لحظاتی به چهرهی رنگ پریدهی جوان چشم دوخت. او پسری داشت که سالها پیش در حادثهای مرده بود. وقتی به چهرهی پسر دقیق شد، شباهت زیادی بین او و پسر خودش دید. یاد پسر از دست رفتهاش قطره اشکی در گوشهی چشمان او نشاند.
بعد از لحظاتی با خود فکر کرد که این جوان را با خود به خانه برده و چیزی به او بخوراند تا حالش بهتر شود. به دنبال این فکر خطاب به او گفت:
- پسر عزیزم خیلی خسته به نظر می رسی. اگر بخواهی می توانی به خانه بیایی و کمی استراحت کنی.
پسر چنانچه سخنان او را نشنیده باشد، مدتی مات به دیوار خیره ماند و سکوت کرد. پیرزن دوباره سوالش را تکرار کرد. جوانک در پاسخ لبخندی زد؛ گویی در جواب محبت زن توانایی همین یک لبخند را داشت. بعد با کمک توران خانم از جا برخاست و همان طور که به او تکیه داشت، داخل راهروی خانه شد.
این راهروی دراز به اتاق کوچکی ختم میشد که به نظر می آمد آشپزخانهی پیرزن باشد. پیرزن با زحمت فراوان پسر جوان را کشان کشان به سوی مطبخ برد و در آن جا او را به روی نیمکتی نشاند. سپس به سرعت لیوان شربتی درست کرد و بعد از پاک کردن خون کنار لبش، آرام آرام به او خوراند. مرد جوان همچنان بی حال بود و بقایای خون خشک شده در گوشهی لبش دیده می شد. وقتی شربت را خورد، حالش بهتر و نفسش آرامتر شد. در این هنگام کمی روی نیمکت جابه جا شد. نگاهی به اطراف انداخت و بعد متوجه پیرزن شد که با عجله مانند مادری دلسوز، در حال تهیهی خوراکی برای او بود.
مدتی گذشت. در این هنگام جوان که حالش بهتر شده بود، خودش شروع به صحبت کرد:
- مادر جان نمی دانم چگونه باید از شما تشکر کنم. امروز شما زندگی مرا نجات دادید. من در خانوادهی نسبتاً مرفهی در این شهر زندگی می کردم. تا چند سال گذشته کارگاه نقاشی بزرگی هم داشتم که شب و روز در آن جا مشغول به کار بودم...آخر من عاشق نقاشی هستم و تمام زندگیام را روی این کار گذاشتم. پدر و مادرم از هیچ امکاناتی در این کار، برایم دریغ نکردند. همیشه آرزو داشتم شاهکاری خلق کنم. نمی دانم چطور این فکر در ذهنم جا گرفته بود که بالاخره روزی خواهم توانست آرزوی خودم را عملی سازم. به همین دلیل دائم کار می کردم. مرتب تابلو می کشیدم ولی خوب که به آنها نگاه می کردم، آنها را دلخواه خودم نمی دیدم و همه را کنار می گذاشتم.
همیشه در فکر شاهکاری به سر میبردم که در اشتیاق ایجادش بودم. شب و روز نقاشی میکردم. کار مدام و زحمات شبانه روزی، مرا روز به روز ضعیفتر میکرد. جسمم آن قدر ضعیف شده بود که با کوچکترین بیماری به بستر میافتادم تا این که روزی متوجه شدم که به مرض سل مبتلا گشتهام. دو سال تمام در بیمارستان بستری بودم. پدر و مادر پیرم هم هرچه داشتند، برای مداوی من خرج کردند و در آخر به فلاکت افتادند. بالاخره هر دوی آنها در گوشهی خانه تنها و درمانده جان سپردند و من را که تنها فرزندشان بودم، با رنج بیماری باقی گذاشتند.
چند روز پیش دیگر نتوانستم محیط بیمارستان را تحمل کنم. حال و هوای آن جا باعث زجر و عذابم می شد. در فرصتی که پیش آمد، از دست پرستاران فرار کرده و از آن جا خارج شدم. دو روز است که در خیابانها آواره میگردم و گرسنه و تشنه بودم. در این لحظات آخر که مرض داشت از پایم می انداخت، شما به دادم رسیدید.
سخنان جوان که به این جا رسید، شروع به سرفههای ممتد کرد و به دنبال آن، قطعاتی از خون دلمه شده از گلویش خارج شد.
توران خانم با دیدن این وضع، به هول و هراس افتاد. او می خواست به این جوان کمک کند.گویی پسرش را مقابل خود می دید. سالها بود که آرزو داشت برای پسری که از دست داده بود، دلسوزی کند؛ برایش غذا بپزد، کنارش بنشیند و از او مراقبت کند.
زن از گنجه مقداری آرد آورد و با کمی عسل مخلوط کرد و از آن مایهی نان قندی مخصوصی ساخت و در روغن سرخ کرد. بعد قطعهای گوشت به سیخ کشید و روی آتش گذاشت. سپس حولهای را تر کرد و آن را روی پیشانی جوان قرار داد.
وقتی پیرزن دید که پسر جوان به سختی نفس میکشد، دکمهی پیراهن پسر را باز کرد و کمی به صورت او آب پاشید. بعد از دقایقی مرد جوان آرامتر شد و با آرامش خاصی نفس می کشید و با لطف و صفا به صورت پرچروک پیرزن و حرکات محبت آمیز او می نگریست. او که با مراقبتهای زن حالت طبیعی خود را باز یافته بود، با چشمان بی رمق خود حرکات پر از مهر پیرزن را که در کنار اجاق هیزمی روی چهارپایهای نشسته بود، دنبال می کرد.
پیرزن کنار اجاق نشسته و با حوصله، قطعات خمیری را که درست کرده بود، در ظرفی که روی هیزمهای شعله ور قرار داشت، می گذاشت. او طوری نشسته بود که نیمرخش به طرف پسر جوان بود. شعلههای سرخ آتش رقص کنان، اشکال گوناگونی را روی صورت پر چین و چروک پیرزن ترسیم می کردند. در این هنگام میل شدیدی برای کشیدن نقاشی در پسر پیدا شد. او به شدت احساس می کرد که آماده نقاشی کردن است. همان طور که پیرزن مشغول پختن نانها بود، دست برد و قطعه کاغذ تاشدهای از جیب بغلش درآورد و بعد قلم موی کهنهای را به همراه جعبهی کوچک آبرنگ از جیب دیگرش بیرون کشید. کاغذ را روی سکوی کنارش قرار داد و با اشتیاق فراوان مشغول طراحی صورت پیرزن و اشکال ایجاد شده توسط آتش، روی آن شد. نفهمید که کِی از کارش دست کشید. ناگهان حس کرد سرش روی سینه خم شده و پیرزن بالای سر او ایستاده و سعی دارد با مهربانی تکهای نان قندی در دهانش بگذارد.
هرچه پیرزن به دهان مرد جوان میگذاشت، پایین نمی رفت و به همراه خون بیرون می ریخت. جوانک سرش به روی سینه خم شده و از حال رفته بود. ناگهان قلم موی کهنه از دست پسر به زمین افتاد. بر سکوی کنارش کاغذی بود که روی آن، تصویر پیرزنی نقش بسته بود که داشت نان قندی می پخت.
توران خانم رفت و لیوان آبی آورد و مقابل دهان پسر گرفت. او همچنان سعی میکرد چیزی به دهان پسر بگذارد. وقتی هیکل بی جان پسر از نیمکت به روی زمین رها شد، پیرزن با وحشت فریادی کشیده و خود را واپس کشید. تازه متوجه شد که جوان بیچاره مرده است.
پسر جوان را به وسیلهی سازمان خیریهای کفن و دفن کردند و در گوشهی دور افتاده از قبرستان به خاک سپردند.
فردای آن روز وقتی پیرزن باز به آشپزخانه آمد، چشمانش به کاغذ نقاشی شده افتاد. در این هنگام از فرط تعجب فریادی زده و با حیرت لحظاتی به روی کاغذ خیره ماند؛ چه او تصویری از خودش به هنگام پختن نان دیده بود که گویی جان داشت و با او سخن می گفت. او در این تصویر حالتی ملایم و آرام و چهرهای رئوف و مهربان داشت. حالتش مانند مادری بود که مهر خود را تمام و کمال نثار فرزندش می کند. چینهای روی صورتش به حدی زنده و واقعی جلوه می کرد که گویی می شد آنها را لمس کرد.
وقتی نقاش کهنه کار و معروف شهر آن تصویر را دید، در حالی که از حیرت ابروها را بالا برده و چینی به پیشانیاش انداخته بود، زیر لب زمزمه کرد:
- این کار، یک شاهکار است... یک شاهکار!

گدا، مردم و طبیعت

در میان مسافرین اتوبوس هر نوع آدمی به چشم می خورد. به نظر میرسید همه در افکار خود غوطه ور هستند. آنها بی صدا و خاموش از پشت شیشهی اتوبوس به مناظر خیابان چشم دوخته بودند.
در نیمههای راه، از یکی از صندلیهای جلو مرد ژندهپوشی به پا خاست. چشمهایش بسته بود و تهریشی صورت استخوانی و تیره رنگش را میپوشاند. این مرد که ظاهری همچون مستمندان داشت، رو در روی مسافرین ایستاد و با لحنی عاجزانه شروع به حرف زدن کرد:
- آقایان محترم همان طور که می بینید، من عاجز هستم... گرسنه هم هستم. راه دیگری هم برای تامین مخارجم ندارم؛ به همین خاطر و از روی ناچاری گدایی می کنم. محض رضای خدا به من کمک کنید... بیاجر نمی ماند... کمکم کنید...
به دنبال این کلمات لحظهای ایستاده و سکوت کرد. پلکهایش را بالا و پایین برد و سپس کورمال کورمال به سمت عقب اتوبوس به حرکت درآمد.
مسافرین با شنیدن صدای دردمند مرد گدا که با لحن تاثر انگیزی تقاضای کمک می کرد، از عالم خود بیرون آمدند و هر یک با نگاههای کوتاه و گاه بی تفاوت سراپای او را برانداز کردند.
مسافری که مقابل او در صندلی جلو نشسته بود، جوانی بود با سر و صورت مرتب و تراشیده. چشمانش می درخشیدند و گونههای سرخش گل انداخته بود. او مدتی به مرد گدا خیره ماند و با خود اندیشید: «مثل این که این آدم را از سطل خاکروبه بیرون کشیدهاند. در این زمانه که آدم نباید این قدر کثیف و مشمئزکننده باشد. حتماً هر چه در می آورد، خرج موادش می کند که نمی تواند به ظاهر خودش برسد». جوان لحظاتی بعد رویش را با تحقیر از مرد دردمند برگرداند.
پشت سر او مرد موقری که به نظر می رسید اهل مطالعه و بافرهنگ است، با چهرهای متفکر نشسته و از زیر چشم به مرد فقیر می نگریست؛ گویی با نگاهش زوایای پیدا و پنهان مرد گدا را تشریح میکرد. در همین حال با خود می اندیشید: «اینها همه از ضعف نظام اجتماعی ما است. جامعه باید برنامه و نقشهای برای این افراد داشته باشد. این مرد بینوا خود تقصیری ندارد؛ او نه تنها مقصر نیست، بلکه قابل ترحم و کمک هم می باشد. من اگر به جای خدا بودم، او را در بهشت بالای سایر مقامات قرار می دادم. چون همهی ما در این عالم چشم داریم و از چشمان خود استفاده می کنیم... این بیچاره علاوه بر این که فاقد این ودیعهی الهی است، مطرود همگان نیز هست و هدف نگاههای نفرت آلود مردم هم قرار می گیرد».
این مرد متین و اندیشمند حاضر نبود رشتهی افکارش را قطع کند و همچنان مدتها مشغول این گونه اندیشهها بود.
مسافر کنار دستی او نیز مدتها بود که حرکات مرد گدا را زیر نظر داشت. این شخص از هر نگاهش به گدا، نفرتی عمیق نمایان بود. ظاهراً او رعایت بقیه را می کرد؛ والا از جایش برمی خاست و دو سیلی محکم به گوش مرد گدا که به نظر او حقه باز و حیلهگر بود، می نواخت تا همه ببینند که آن موقع او چطور چشمهایش را باز کرده و از ترس، خود را به بیرون از اتوبوس پرت میکند تا زیر ضرب و شتم سایر مسافرین جان ندهد. مسافری که این افکار در ذهنش رژه میرفتند، خودش تاجر و معاملهگر ماهری بود که با فریب و حیله کارهایش را پیش می برد. از آن جا که او خود حقه باز قهاری هم بود، خیلی زود حقههای افراد مختلف را کشف می کرد. او در جوانی بوکسور بود. این مرد در نهایت طاقت نیاورده و طوری که فرد بغل دستیاش هم بشنود؛ زیر لب زمزمه کرد: «حقه باز خودش را به کوری زده است».
در ردیف سوم اتوبوس خانم خوش لباس و موقری نشسته بود. او از این که لباسهای چرکین فقیر در حین عبورش از راهروی اتوبوس به او مالیده شود، به شدت وحشت داشت. با این حال کیف پولش را با سر و صدا باز کرد و لحظاتی گوشه و کنار آن را گشته و یک اسکناس بیرون کشید و تند در دست گدا گذاشت. سر و صدای بسته شدن کیفش در ماشین پیچید.
کنار این خانم، مردی با پیراهن گشاد و شکم برآمده نشسته بود. او بدون توجه به این که خانم گوشش به حرفهای او بدهکار نیست، زمزمه کرد:
- خانم به قیافهی اینها نگاه نکنید. آنها هر کدامشان میلیونها پول در بانک دارند. می گویید نه، آستر کتش را بشکافید ببینید چه قدر اسکناس لابه لای آن خوابیده. ما بدبختها هم کاسبیم آنها هم کاسب. باور کنید اینها پول را از شما می گیرند و می روند نزول می دهند. آن وقت ما باید ماهی خدا تومان پول نزول بدهیم. عجب سال و زمانهای شده! لعنت خدا بر شیطان.
این خانم دقایقی دیگر در ایستگاه بعدی پیاده شد و از شر آن مرد پرحرف خلاص شد.
پشت سر آن خانم چند آدم نشسته بودند که هر کدام در عالم خیالات خود فرو رفته بودند. به نظر می رسید فقط یکی از آنها متوجه حضور مرد مستمند در نزدیکی خود شد. او هم لحظاتی به صورت گدا خیره مانده و چنانچه به یک میلهی آهنی نگاه می کند، هیچ عکسالعملی نسبت به او بروز نداد و مجدداً در عالم افکار خود غوطه ور شد. او با خود چنین می اندیشید:
«...همین پریروز بود که مامورین قول دادند با رئیس صحبت کرده و برادرم را از زندان آزاد کنند... من چه قدر بهش نصیحت کردم! چه قدر خون دل خوردم و به گوشش رجز خواندم که از این کارها دست بردارد ولی حریفش نشدم. همهی آدمها که یک جور نیستند. حالا هم بگذار خودش سختی بکشد. حقش است! آن دائی بیانصاف و خسیس را بگو؛ حاضر نشد برای آزادی خواهر زادهاش چند هزار تومنی ضمانت بدهد... اما...»
این مسافر همچنان چشمش را به گدا دوخته بود ولی حضور او را حس نمی کرد و با این که تمام مسافرینی که روی صندلی مجاور راهرو نشسته بودند، خود را برای عبور مرد عاجز کنار کشیدند، ولی او با هیکل درشت خود تا وسط راهروی اتوبوس را گرفته بود و کوچکترین حرکتی نمی کرد تا این که گدا بی خیال تنهی محکمی به او زد و رد شد.
در این هنگام مرد عاجز بار دیگر به صدا در آمده و کلمات قبلی را دوباره تکرار کرد: «کمک کنید... محض رضای خدا کمک کنید». بوی نامطبوع و تندی از او به مشام میرسید. او همان طور که جلو می رفت، ناگهان سرش به میلهی وسط اتوبوس برخورد کرد. بعضی از مسافرین این صحنه را دیدند و آهی از روی تاثر کشیدند ولی مسافری که شغلش دلالی بود و عقب اتوبوس نشسته بود، عقیده داشت که گدا از قصد برای جلب ترحم مردم این کار را کرده است.
مرد فقیر دستش را روی سرش گذاشته و مقابل جوان محجوبی که کت تیرهای به تن داشت، ایستاد و سرش را مظلومانه کج کرد. پیشانیاش از برخورد به میله سرخ شده و ورم کرده بود. جوان در مقابل گدا سرش را پایین انداخته و به فکر فرو رفته بود؛ گویی جرات نداشت او را نگاه کند. در این حال پیش خود چنین می اندیشید: «خدایا عجب آدم بیچارهای! چطور ممکن است شخصی فقط برای سیر کردن شکمش، آبرو و حیثیتش را به حراج بگذارد. بهتر نیست آدم در این مواقع از گرسنگی بمیرد تا این همه بی آبرو نشود؟ کسی چه می داند شاید این آدم هم حق داشته باشد این طور گدایی کند»؟ سپس دست در جیبش کرد و چند سکه پول خرد درآورد و کف دست مرد گدا گذاشت.
دختر خانم باریک اندامی کنار این مرد جوان نشسته بود. او مدتها سرش را بالا نگه داشته و به صورت چروکیده و افسردهی پیرمرد فقیر می نگریست و در ضمن به رفتار و عکسالعمل بقیهی مسافرین در برابر این مرد، با دقت نگاه می کرد.گاهی هم سرش را برمی گرداند و به پشت نظری می انداخت و سپس برگشته و دوباره متوجه مرد فقیر می شد.
این دختر با خود می اندیشید: «حتماً این مرد زن بدبختی هم دارد. آخر یک زن چطور می تواند به چنین آدمی علاقه پیدا کند و خودش را در آغوش این مرد کثیف بنیدازد؟ اصلاً از کجا معلوم او زن و بچه داشته باشد؟ اینها که معنی عشق و علاقه را نمی فهمند. اگر آدم درست و حسابی بود که به این روز نمیافتاد ولی خدا را خوش نمی آید بهتر است چیزی به او بدهم». به دنبال این فکر دست در جیب خود کرده و سکهای از آن بیرون آورد و با دست سفیدش در دستهای سیاه گدا گذاشت.

نظرات کاربران درباره کتاب کسی که پهلوی داداش جواد نشسته بود