فیدیبو نماینده قانونی نشر چشمه و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب یه دقیقه حرف نزن!

کتاب یه دقیقه حرف نزن!

نسخه الکترونیک کتاب یه دقیقه حرف نزن! به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب یه دقیقه حرف نزن!

قمری ها همه مرده بودند. آقای اخوان هم توی کوچه بود. یک پنکه دستش گرفته بود داشت می رفت. من به آقای اخوان سلام دادم، آقای اخوان جوابم را نداد، زمین را نگاه کردو رفت. یک آقایی هم آمد و به مامان فریبرز گفت « زری خونه ت خراب شد.» مامان بزرگ دوباره گریه کرد. خاله به آقائه گفت شما برادرشان هستید؟ آقائه دوباره داد زد « زری خونه ت خراب شد.» بابا و آقاجی با آقای رحیمی با آن آقایی که نمی گذاشت ما بیایم توی کوچه، سر آن قالی را که آقاجی با آقای رحیمی از زیر خاک درآورده بود گرفته بودند و داشتند یک جایی میبردند. خاله دستم را گرفت و گفت « سارا ببین درخت سیب توی حاطو میبینی؟ همون که دایی تاب تو رو بهش بسته بود!»

ادامه...
  • ناشر نشر چشمه
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 0.67 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۲۱ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب یه دقیقه حرف نزن!

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



هواپیما

«بالای مبل چی کار می کنی؟»
دی دید دی دید دی دید، بال های هواپیما از توی تنش بیرون می آید، مثل آن هواپیمایبزرگی که توی تلویزیون نشان می داد. مسافرها سوار هواپیما می شوند. کمربندهاتان را ببندید، همه داریم می رویم توی آسمان...یک، دو، سه...
«نپری، پات خورد می شه.»
هواپیما می پرد توی آسمان، یک کمی پایش درد می گیرد اما چون بدنش آهنی است خیلی درد نمی گیرد.هواپیما تندتند دور اتاق می چرخد. نزدیک است توی قالی قرمزه که یک دریای بزرگ است بیفتد اما بال هاش را باز می کند و می رود بالا.
«نزنی به استکانا!»
هواپیما توی آسمان است. یکی از بال هاش به دیوار می خورد اما هیچی نمی شود. یکی از چرخ هاش به تلویزیون گیر می کند.تلویزیون تکان می خورد. چندتا ساختمان وسط اتاق نشسته اند و دارند چای می خورند.هواپیما باید مواظب باشد، چون اگر به آن ها بزند می ترکد،یا یکی از ساختمان ها بالش را می کنَد تا حسابی دردش بیاید و نتواند پرواز کند.
«بشین بچه !»
هواپیما باید به یک جای خیلی دور برود، از بالای دریاها رد شود، از بالای چندتا کوه. هواپیما پُر از مسافر است. یکی از مسافرها می ترسد و توی بغل مامانش می نشیند، چون هواپیما دارد ازلای درخت های جنگل رد می شود.
«لای پرده ها چی کار می کنی؟»
هواپیما توی درخت ها گیر کرده، دارد می افتد. جنگل تاریک است. هواپیما هیچ جا را نمی بیند، اما آن قدر کج وراست می شود تا از لایدرخت ها بیرون می آید. همه ی مسافرها جیغ وداد می کنند.
«موهاشو نگاه کن!»
هواپیما خسته شده اما هنوز می تواند پرواز کند، چون دوتا خط دیگر بنزین دارد.باید مسافرها را به خانه شان ببرد. هواپیما باید از لای دوتا ساختمان خیلی بلند که روی زمین نشسته اند و دارند چای می خورند رد شود.
«دِهه!»
می خواهند به هواپیما حمله کنند، می خواهند هواپیما را بگیرند، مواظب باشید! هواپیما از روی پای یکی شان رد شده.هواپیما فرار می کند، مامانش آن جا نشسته، دارد گوش اش را تمیز می کند. یکی از ساختمان ها دنبال هواپیما می کند. می خواهد هواپیما را بگیرد اما نمی تواند، چون هواپیما می رود پشت مبل ها.
«عجب زبون نفهمی تو...»
یکی از ساختمان ها خیلی عصبانی شده.هواپیما فرار می کند.دوباره از لای جنگل ها رد می شود. دوبارهیکی از ساختمان ها بلند می شود تا هواپیما را بگیرد.پای ساختمان به استکان چای می خورد، استکان روی زمین می افتد.چای روی پای ساختمان می ریزد و پایش می سوزد. ساختمان بلند داد می زند، هواپیما فرار می کند توی بغل مامانش.
«آخ!»
بال هواپیما چیزی نشده اما گوش پاک کن می رود توی گوش مامان. ساختمان ها داد می زنند و می روند پیش مامان تا ببینند چی شده. مسافرها خیلی ترسیده اند. می خواهند فرار کنند یک جایی.
«داره خون می آد!»
یکی از ساختمان ها بال هواپیما را گرفته و فشار می دهد.به هواپیما می گوید توی چشم هاش نگاه کند؛ هواپیما دردش می آید اما گریه نمی کند...توی چشم ساختمان هم نگاه نمی کند... به زور بالش را می کشد و فرار می کند...
«هِی می گم بشین!»
یکی از ساختمان ها برای مامان دستمال می آورد.از گوش مامان خون می آید. هواپیما به دیوار می چسبد و آن را فشار می دهد. توی این دیوار یک درِ قایمکی هست که می تواند از آن جا فرار کند تا کسی بالَش را نکَند اما هر چه کلید در را می زند،باز نمی شود.یکی از ساختمان ها می آید و هواپیما را می گیرد.

پوست پیاز

«جمع شون کن!»
جمع شان می کنم. همه شان را از روی زمین برمی دارم و می اندازم توی ظرف شویی. اگر توی اتاق بمانند شب می آیند سراغم، بزرگ می شوند،روی صورتم می افتند و جلوِ دهانم را می گیرند تا نتوانم نفس بکشم و خفه بشوم.
«یکی هم این جا افتاده.»
این جا قایم شده بود که من نبینمش. خیلی بدجنس اند. دوست دارند بچه ها را اذیت کنند. اگر حواست نباشد پشت سرت راه می افتند، از پشت دست هایت را می گیرند، آن قدر فشار می دهند تا سیاه شوند.یکی هم این جا افتاده. چه بزرگ است، حتماً مادرشان است.
«دستاتو بشور.»
یکی شان به دستم چسبیده بود، داشت دستم را سوراخ می کرد. اگر زود برش نداشته بودم می رفت توی دستم. می رفت توی توی دستم، بعد دستم بزرگ می شد و دکتر دستم را می برید. اما من زود گرفتمش. الان دارد داد می زند و می رود توی چاه ظرف شویی.
«آبو ببند!»
گیر کرده به ظرف شویی و پایین نمی رود.حتماً از تاریکی می ترسد. بچه شان است، خیلی کوچک است، اما بچه هاشان هم شب بزرگ می شوند و می آیند توی رخت خواب و یک گاز محکم از دست یا پای آدم می گیرند.
«چی کار می کنی؟»
یکی شان روی موکت افتاده بود، می خواستم برش دارم اما له شد. الان هزارتا شده. شب همه شان بزرگ می شوند و می آیند سراغ من که بچه شان را کشتم، تو هم که خوابیده ای صدای من را نمی شنوی. صبح که از خواب بیدار بشوی می بینی گوشت تنم را کنده اند و خورده اند.
«واسه چی داری جارو می کشی؟»
می خواهم بروند توی جاروبرقی تا دیگر بیرون نیایند، همان جا خفه بشوند و بمیرند. یکی شان این جا له شده و هر کاری می کنم نمی توانم از توی موکت بیرونش بیاورم. اما الان با جارو می کُشم شان. هی داد می زنند «وای نه... نه...توروخدا ما رو نکش، ما کاریت نداریم...» اما من خودم می دانم چه قدر بدجنس اند... مامان چه کار می کنی؟چرا از برق کشیدی جارو را؟ مامان! اگر شب بیایند سراغ من... خودت گفتی!
«شوخی کردم!»
نه شوخی نکردی، خیلی هم راست گفتی. می خواهی من نترسم و شب پیش تو نخوابم. اما اگر آمدند سراغم و مرا خوردند و فردا توی رخت خوابم نبودم تقصیر تو است! تو که نمی ترسی! همیشه پیش بابا می خوابی، در اتاق را هم می بندی. من باید توی تختم تنهایی بخوابم، تازه خوابم هم نمی برد...
«برو بیرون از آشپزخونه!»
یکی شان افتاده توی ظرف شویی؛دارم آب می ریزم سرش تا برود توی چاه و بمیرد. من از پیش تو نمی روم. تنهایی می ترسم. همین جا می ایستم تا کتلت ها را سرخ کنی. یکی از کتلت ها شبیه کله شده!ببین... مامان... می شود گوشه ی این کتلت را که کنده شده بخورم؟ خودش کنده بود، من خُردش نکردم.
«برو بیرون گفتم!»
چرا من را دعوا می کنی؟خودش افتاد. من که دست به کتلت ها نزدم. اصلاًمن می روم توی اتاق تلویزیون تماشا کنم. تو همه اش دعوام می کنی،هیچ وقت هم نمی گذاری بیایم پیش تو بخوابم. تازه هروقت شب ها به تو می گویم آب بده، آبِ گرم از شیر می آوری که خیلی مزه ی بد بدهد. تازه دیشب هم خوابت برد و هرچی صدات کردم برای من آب نیاوردی. مامان بیا!مامان بدو!
«چرا داد می زنی؟»
خودم دیدم، خودم دیدم یک صدایی آمد، صدای خودشان بود، داشتند راه می رفتند.حتماً از توی جاروبرقی آمده اند بیرون، می خواهند یک جایی قایم شوند تا شب بیایند سراغ من... من بچه شان را کشتم و ریختم توی ظرف شویی. مامان شان را هم کشتم.
«پوستِ پیاز ترس داره آخه؟»
بله، پوستِ پیاز ترس دارد، خودت گفتی پوست پیاز ها شب ها می آیند سراغ بچه هایی که با پیاز توی خانه بازی می کنند. من که کاری شان نداشتم، فقط یک کمی با آن ها توپ بازی کردم. خودشان پوست شان کنده شد و ریخت روی زمین. اگر بگذاری امشب بیایم پیش تو و بابا بخوابم، قول می دهم دیگر با پیازها بازی نکنم.

نظرات کاربران درباره کتاب یه دقیقه حرف نزن!