فیدیبو نماینده قانونی انتشارات کتابسرای تندیس و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب لیدی آن کلیوز

کتاب لیدی آن کلیوز

نسخه الکترونیک کتاب لیدی آن کلیوز به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب لیدی آن کلیوز

ماجرای جذاب زندگی همسر چهارم هنری هشتم، عشق پنهانی، شوهر تشنه ی قدرت، و کشوری که بر قلب مردمانش حکومت کرد. رمان بانوی من آن کلیوز، داستان مسحور کننده ی زندگی آن کلیوز، همسر چهارم هنری هشتم را فاش می کند، یکی از نادر زنانی که با قوای عقلانی اش توانست با موفقیت خود را با پادشاهی آتشین مزاج و تندخو تطبیق دهد تا زنده بماند و ماجرای زندگی اش را بازگو کند.

ادامه...
  • ناشر انتشارات کتابسرای تندیس
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 3.13 مگابایت
  • تعداد صفحات ۵۱۸ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب لیدی آن کلیوز

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



یاداشت نویسنده

اکثر ویژگی های شخصیتی آن کلیوز که در این کتاب آمده، در واقع به روایت از کسانی است که خود او را دیده و می شناختند. تعاریف و توصیفات معاصر در مورد ظاهر او با هم متضادند؛ اما سه نقاشی موجود از او در مقایسه با تصاویر موجود از همسران دیگر هنری هشتم، نشان می دهد که او بسیار جذاب تر از پنج همسر دیگر هنری تئودور بوده است. گاهی عوام می گویند او زنی چاق بوده، در حالی که با توجه به کمربند چرمی طلایی او در نقاشی قدی که هانس هولبین، نقاش معروف اروپا از او کشیده و اکنون به موزه ی لوور فرانسه تعلق دارد، این ادعا نمی تواند درست باشد. تصویر مینیاتوری نفیس آن کلیوز که هولبین در همان زمان کشیده و در میان جعبه ی عاج مزین به نشان رُز تئودور قرار داده و آن را برای شاه هنری فرستاده بود، حفظ و در حال حاضر در موزه ی «ویکتوریا و آلبرت» در لندن نگهداری می شود. نقاشی دیگری از آن کلیوز با جذابیت و دلربایی چشمگیری موجود است که به دست یک نقاش آلمانی ناشناس کشیده شده و به دیوار سالن پذیرایی بزرگ دانشکده ی سنت جونزِ دانشگاه آکسفورد آویزان است. در آن نقاشی او همان لباس قدیمی را که در نقاشی مینیاتور هولبین به تن داشته، پوشیده است.
تعدادی از نامه های آن کلیوز که به شاه هنری هشتم، به لیدی مری تئودور و به برادر خود ویلیام نوشته، در میان اسناد دولتی موجودند. در میان دستنوشته ها و دیگر اسناد و مدارک نایابی که گویای لحظات خاص تاریخ انگلستان، زندگی نامه و رسوم و آداب مربوط به دربار هنری هشتم تا جیمز اول می شود و در اتاق مدارکِ جیمز مور مالینوکس(۱) در شهر سوری نگهداری می شده، دستنوشته هایی موجود است که حاوی صورت خریدهای سِر توماس کاردن - اجاره نشین آن کلیوز در بلتچینگلی - برای خانه و املاک وی می باشد. سِر توماس کسی بود که ظاهراً بعدها در زمانی که آن کلیوز به عنوان «خواهر پادشاه» در ریچموند ماند، اغلب به امور خانه ی او رسیدگی می کرد. بدون شک در میان تمامی آن اسناد، وصیت نامه ی آن کلیوز یکی از انسانی ترین و احساس برانگیزترین اسنادی است که خواندن آن اسناد را دلپذیر و مسرت بخش می کند.
هرچند آن کلیوز بعد از مرگ شاه هنری تئودور بیش تر از ده سال زنده نماند، اما خودش انتخاب کرد که بعد از آن پادشاه باز در انگلستان بماند؛ شاید بهترین دلیل اثبات الفاظ محبت آمیزی که در اینجا آمده که نشان می دهد او با خانواده ی تئودور زندگی می کرده، محلی است که او دفن شده است. مقبره ی او درست در جایی است که لیدی مری در مقام یک شخصیت مهم، به عنوان مناسب ترین مکان برای او انتخاب کرده بود.

ام. سی. بی. (مارگارت کمبل بارنز)
اِپسِم، (شهری در سوری، انگلستان)،
اکتبر، ۱۹۴۵



فصل اول

جلسه ی شورا در تالار بزرگ گرین ویچ(۲)، ادامه داشت و شاه هنری تئودور دست هایش را از پشت به هم گره زده و با ابهت ایستاده و به سیاستمداران دولت خود چشم دوخته بود. پشت به شومینه ی سنگی داشت و انوار طلایی خورشید از میان شیشه های رنگارنگ پنجره بر هیکل تنومندِ پرشکوه و جلال او با ریش قرمز طلایی اش گسترده شده و بر عظمت او می افزود. بداخلاق و بی حوصله بود. دولتمردان با رعایت فاصله ی محترمانه، در تالار ایستاده و تمام توان خود را به کار گرفته بودند تا شاید بتوانند این مرد خودرای عصبانی را تحت تاثیر قرار دهند و او را برای ازدواج چهارم ترغیب کنند. البته چون این بار هنری به دلایل سیاسی به سمت ازدواج کشیده می شد و نه علاقه، در مقابل تمام پیشنهادهای آنان اخم هایش را در هم می کشید.
پرسید: «این دو شاهزاده ی کلیوزی چه کسانی هستند؟»
مردان حاضر چندان امیدی به آخرین پیشنهاد پیروان پروتستان ها نداشتند. اما توماس کرامول اغلب با وجود اینکه نمی توانست در برابر پادشاه از خود سرسختی نشان دهد، باز هم نظر خود را تغییر نداد و هنوز روی پیشنهاد سفیر سیاستمدار اصرار داشت تا سخنان صدراعظم انگلستان.
کرامول گزارش داد: «اعلیحضرت، برادر جوان آن ها، حکمران ممالک دوک نشین خودمختارِ کلیوز(۳)، گُلدرلند(۴)، جولیئر(۵) و هاینولت(۶) است و ما اطمینان داریم دوشس دواگِر(۷) دخترانش را طبق رسوم جدی هلندی بار آورده است.»
از نظر هنری این حرف ها کسالت آور بود و به خوبی می دانست که در چشم کرامول، غیرت پدر مرحوم لوتری(۸) آن ها، خیلی بیش تر از پرهیزکاری و فضیلت مادر خانه دارشان ارزش دارد.
هنری غرولندکنان گفت: «این دخترهای فلمینگی(۹)، همه مثل همند، شلخته و بی ذوق.»
تالار گرین ویچ مشرف به باغ ها و رودخانه بود و از جایی که او ایستاده بود می توانست صدای انفجار ناگهانی خنده ها را از زیر مهتابی تالار بشنود. به نظرش آمد صدای دو تا از بوالهوس ترین ندیمه های همسر مرحومش را می شنود. همین دیروز بود که می شنید صدراعظم سختگیرش آن ها را به خاطر اینکه در آن فاصله نزدیک به آپارتمان های سلطنتی بدمینتون بازی می کردند، مواخذه و سرزنش می کرد. او برای ملامت کردن روش خاص خودش را داشت - هرچند بیش تر روش چاپلوسانه ای بود - با نظر مساعد نیشخندی زد.
بعد اضافه کرد: «اگر قرار باشد من ازدواج کنم، دخترهای انگلیسی را بیش تر ترجیح می دهم.»
صبح به کُندی می گذشت و گرمای فزاینده ای فضای تالار را داغ کرده بود، زنبوری مدام خودش را به شیشه ی پنجره می کوبید.
اما کرامول یک مباشر مادرزاد بود. در حالی که با آن خصلت جدی و سختگیرش سرش را پایین انداخته بود، به این نکته اشاره کرد: «اعلیحضرت که دو بار آن ها را امتحان کرده اند.»
هنری با نگاهی کینه توزانه پرسید: «خوب!؟»
طبیعتاً هیچ کدام از حاضران جسارت اشاره به همسرش آن بولین و ازدواج ناموفقشان نداشتند یا آن قدر گستاخی نداشتند به داغدیدگی اخیر او که یادآور مرگ جین سیمور هنگام تولد فرزندش بود، اشاره کنند.
اسقف کانتربری، کرانمر، که در واقع از روی محبت کمک کرده بود تا شاه از ازدواج کاترین آراگون خلاص شود، گفته ی کرامول را ادامه داد: «به نظر می آید که اولین وصلت مانند اولین ازدواج اعلیحضرت با کاترین آراگون...»
سفیر فرانسه ماریاک(۱۰)، که احساس کرد می تواند از این فرصت به نفع کشور خود بهره برداری کند، بلافاصله حرف او را قاپید و در دنباله ی حرف اسقف به شاهِ بیوه یادآوری کرد: «اعلیحضرت، همیشه از زنان فرانسوی ما خوششان آمده و آن ها را جذاب و شیرین یافته اند.» هرچند همه ی حاضران خوب می دانستند جناب اسقف کرانمر، ابداً مایل نیست یک دختر کاتولیکِ دیگر عروس پادشاه و ملکه ی انگلستان شود.
هنری با آرامش به طرف او برگشت. مانند اکثر آدم های قدرتمندِ زورگو واقعاً از کسانی که در مقابلش ایستادگی می کردند خوشش می آمد. نمی خواست بی حوصله و بداخلاق باشد تا هر بار که به طرف هر کدام از دولتمردان اشاره می کند، آن ها از جایشان بپرند یا از سرِ ترس تعظیم کنند. او همیشه به خاطر خوش برخوردی اش به خود می بالید. مردم به او لقب «شاه هنری خوش رو» داده بودند و خودش هم در خفا از این لقب خوشش می آمد. مگر تا همین چند وقت پیش نبود که با کاترین و مری، خواهر کوچکش، و دوستش چارلز براندون در همین اتاق می نشستند و برای برگزاری جشن ها و مراسم مجلل و باشکوه درباری نقشه می کشیدند و شعر می گفتند...
سفیر فرانسه با حالت وسوسه آمیزی ادامه داد: «اعلیحضرت هر بانوی شایسته ی واجد شرایطی را از کشور من انتخاب کنند، پادشاه فرانسیس مفتخر خواهند شد تا با خانواده ی او برای حضرتعالی مذاکره کند.» او چنان صلابتی در گفتار لاتین از خود نشان می داد که دیگر استدلال ها به نظر ساده لوحانه می آمد.
هنری از یادآوری خاطرات بیرون آمد و به دلایل قانع کننده ای که بر آن اصرار می ورزیدند، برگشت و گفت: «می دونم ماریاک عزیز، یادم هست که سه هفته پیش نامه ای فرستادم و خواستم سه تا از آن ها را برای من به کاله(۱۱) بفرستند تا من یکی شان را انتخاب کنم. اما ظاهراً هیچ اقدامی صورت نگرفته است.» او هیکل تنومند خود را تکانی داد و با حرکتی که حاکی از احساس کینه جویی اش نسبت به تمام آن گوشه و کنایه ها بود، رویش را از منشی بدبخت برگرداند، و ریوتسلی(۱۲) ــ که بیش از حد از خود اطمینان داشت دست های بدترکیبش را به نشانه ی اعتراض تکان داد.
«اعلیحضرت، نامه ی شما فرستاده شد. اما از شما تقاضا می کنم ملاحظه بفرمایید که پذیرفتن پیشنهادتان غیرممکن است!»
هنری تئودور بلافاصله با تمام خودبینی و نخوتی که از این خاندانِ متکبر، حکومتی مستبد ساخته بود، بی پروا تکرار کرد: «غیرممکن!»
کرانمر زیر لبی گفت: «جناب ماریاک به تازگی جواب پادشاه فرانسه را دریافت کرده اند.»
هنری پرسید: «و جوابش چه بود؟»
وقتی کشیش ارشد روی دست ماریاک بلند شد و پیشنهاد او را برای یک همسر کاتولیک دیگر ضایع کرد، ماریاک از روی اکراه جواب نامه را از صندوقچه ی معطر نامه هایش بیرون آورد. چون در هر حال او که شخص مورد غضب هنری نبود و می دانست گردنش از زیر تیغ رفتن در امان است. ماریاک کلمه به کلمه گزارش داد: «فرانسیس می گوید که از سلحشوری چون شما بعید است انتظار داشته باشید بانوان نجیب زاده ی ما از خون اشراف اصیل اجازه دهند برای اثبات خودشان با آن ها مانند اسب های مسابقه رفتار شود!» و بیش تر مردان حاضر در حالی که به مصونیت سیاسی او غبطه می خوردند در خفا پوزخند زدند.
هنری از دادن پاسخی تلافی جویانه خودداری نمود و عصبانیت شدید خود را با سرخ شدن و پلک زدن با مژه های قهوه ای خاکستری اش کنترل کرد؛ عکس العملی که هرگاه می دانست اشتباهی کرده از خود نشان می داد. اگر این بحث قبل از اینکه آن آن بولین هرزه، انعطاف پذیری او را نسبت به احساسات زنان، سرکوب کند، به میان آمده بود، هنری خودش اولین کسی می بود که با فرانسیس، موافقت می کرد. زمانی که هنوز خواهر محبوبش مری، زنده بود و موجب دلرحمی و مهربانی او می شد. وای خدایا، چقدر دلش برای او تنگ شده! آهی کشید، فکر کرد که چقدر خوب می شد خواهری داشته باشد؛ زنی که پاکی صمیمانه ی افکارش را با او در روابطی بگنجاند که هیچ ربطی با روابط عاشقانه نداشته باشد. کسی که نقطه ضعف های آدم را بفهمد و حتی گاهی با مهربانی در برابرش ایستادگی کند. اگر مری حالا زنده بود، با همان لحن خوش و سرکش خود به او می گفت: «هنری، کله شق نباش! خودت که خوب می دونی این سیاستمدارهای پیر اخموی محافظه کار درست می گن، پس بهتره تو هم بی چون و چرا حرف اونا رو گوش کنی.» با اندوه با خودش فکر کرد که حتی اگر هم حق با آن ها باشد، و او هم به حرفشان گوش بدهد، به همان آسانی ها هم که آن ها می گویند نیست. چرا که به هر حال هر زن خارجی ای که آن ها دوست داشته باشند همسر هنری شود، باز اوست که باید با آن زن زندگی کند.

نظرات کاربران درباره کتاب لیدی آن کلیوز

سرگذشت جالبی است از کسی که به مدت چند ماه ملکه انگلیس و در پشت پرده شخصی با نفوذ بوده است. به غیر از اطلاعات تاریخی ای که از ان دوران کسب می کنید داستانی زیبا و جذاب را می خوانید
در 8 ماه پیش توسط sho...394
در قالب داستانی جذاب اطلاعات تاریخی هم ازش یاد می گیری. احساسات یک ملکه ای که نادیده گرفته شده...دختری که بخاطر نقاشی جذابی که نقاش ازش کشیده بود،ملکه شد و...
در 1 ماه پیش توسط anis rs