فیدیبو نماینده قانونی انتشارات کتابسرای تندیس و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب مردی که دوست می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌داشتم

کتاب مردی که دوست می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌داشتم

نسخه الکترونیک کتاب مردی که دوست می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌داشتم به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب مردی که دوست می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌داشتم

باورکرده و نکرده بودم. از من دور شده بودی. خیلی. شاید آن‌قدرکنار هم بودیم که دیگر وجود یک دیگر را حس نمی‌کردیم. نمی‌دیدیم. نمی‌شناختیم. انگار لزومی به این دیدن و شناختن نبود؛ و تنها وقتی از دستت دادم، وقتی که دیگر در شب و روزهام حضوری ملموس نداشتی، وقتی اول گاهی شب‌ها و بعد بیشتر شب‌ها سینه‌ی ستبرت دیگر پناهم نبود، تازه آن زمان رفتنت باورم شد.

ادامه...

بخشی از کتاب مردی که دوست می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌داشتم

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

(پروانه)

قطارمثل دیو تنوره می کشد. تلوتلو می خورد.کند و تنبل پا روی ریل ها می کشد. یک. دو. سه. چهار. یک. دو. سه. چهار. پنج. پنج. شش. شش. جیغ بلندی می کشد. هفت. هشت. ریتم آهسته دست هام، روی پاها و سینه ام، آرام آرام جان می گرفتند. بی تاب می شدند و شماره ها را جا می گذاشتند. تلق تلق. پیمان گفته بود: «قطار من تندتر میره.» و سوتِ بلندی کشیده بود. دست هام را محکم تر به پاها وسینه ام کوبیده بودم: «نه خیرم. من بزرگ ترم. قطار منم بزرگ تره و تندتر میره.» زده بود زیر دستم. چرخ ها از روی ریل ها خارج شده و شماره ها توی اتاق ولو شده بودند. قطار بی قطار. قلدری کرده بود. به قول مامان تازه افتاده بود به قوقولی قوقوکردن وخودی نشان دادن. گفت: «من پسرم. زور منم از تو بیشتره.» راهِ باریک، قرمز وکج و معوجی روی پوستش، جا بازکرد. به موقع برای لگدش جا خالی دادم. سرخ شده بود و دانه های عرق رو پشم وپیلی تازه روییده ی صورتِ جوش جوشی اش، برق می زد. گفت: «الاغ پس چرا این جوری کردی؟!»
«خوب کردم. می خواستی جرزنی نکنی.»
تا به خودم بجنبم، مشتش مثل پاره آجر روی بازوم فرود آمده بود. درد مثل مار توی بدنم پیچ و تاب خورد. یک جا جمع شد و دوباره ازسر ِنو تو بدنم پخش شد. بغض مثل بختک، روی گلوم افتاد و بی آن که بخواهم، اشک هام سرازیرشد. رو سرخیِ برآمده پوست دستش را فوت کرد: «وحشیِ آمازونی.»
«خودتی.» و انگار راضی نشده بودم و باید همه ی دنیا می شنیدند، بلندتر گفتم: «وحشیِ آمازونی. دیوونه ی روانی.» و با پشت دست خیسیِ صورتم را پاک کردم. توی هق هق گفتم: «اگه به مامان نگفتم ریاضی چند شدی! حالا می بینی.» اشک توی چشمام پیلی پیلی می خورد. دوباره گفتم: «دیوونه ی وحشی. شتر.» بغضم را فرو دادم: «به مامان می گم. حالا می بینی.»
هوا پس بود. دُوروبرم پلکید و منت کشی کرد و خواست که از دلم در بیاره. مثل گربه ی کتک خورده، آهسته و با احتیاط جلو آمد، روی دایره ی سیاه دستم را نوازش کرد. دستم را پس کشیدم: «بی خودم منت کشی نکن. خر خودتی. به مامانم می گم. حالا می بینی.»
خندید: «شوخی کردم خره.» دستش را جلو آورد: «خب ببین توام چی کار کردی؟ این به اون در. مگه من گریه کردم؟!»
اشکِ روی صورتم را پاک کردم: «ی. ی. ی. پسرا که گریه نمی کنن نابغه!»
بادی به غبغبت انداخت: «معلومه که پسرا گریه نمی کنن. مث دخترا زر زرو نیستن که فوری اشکشون دَمِ مشکشون باشه.»
دستش را پس زدم: «زرزرواَم خودتی. من که گریه نمی کنم. چشام آب افتاده!»
«باشه. قبول. چشات آب افتاده. حالا بیا آشتی.»
«آشتی بی آشتی. همون که گفتم.»
با این که من و پیمان و پرستو، به گشت های گاه گاهی و غافل گیرانه ی مادرعادت داشتیم و انگاربه عنوانِ بخشی از وظایف اش پذیرفته بودیم، با این حال، هم زمانیِ تهدید های من که فقط در حد حرف باقی مانده بود و کشف ورقه ی ریاضی پیمان که بسیار اتفاقی بود، به قهری سه روزه انجامید که بالاخره مجبور شده بود منّت کِشی کند.
مادر این بار از تاکتیک سکوت استفاده کرده و ترجیح داده بود بدون داد و قال درس خوبی به او بدهد: مدرسه اش رفته و در حضوراهالی دفتر و البته چند هم شاگردی کنجکاو که به بهانه های مختلف سَرَکی به دفتر می کشیدند، پته اش را رویِ آب ریخته و حسابی کنف اش کند؛ به امیدِ بر سر ِعقل آمدن وآدم شدنِ پیمان! کسی چه می داند، شاید این اتفاق افتاد!
قطار،کش و قوس می آید. پیچ و تابی به بدن اش می دهد. می لغزد. می خرامد و یک باردیگر تنوره می کشد. یک عالمه صداهای ریزو درشت مثل باد از کنارم می گذرند و توی مغزم می ریزند: «دیگه سفارش نکنم ها. رسیدی زنگ بزنی ها. مبادا حواست بره به حرف زدن با دخترخاله هات، مادرتو از یاد ببری! سوغاتی هارَم بِدی ها. همون جوری ورنداری بیاری!»
«واستا ببینم بچه. یه دقیقه آروم بگیر دیگه.»
«نری منّت شو بکشی ها. اومد. اومد. نیومد به جهنمِ اسفل السافلین. چیزی که زیاده زن. تا این جام شُل دادی، سفت خوردی. مبادا خامت کنن. مواظب باش. ننه هه چیزخورِت نکنه.»
«برو بابا. به سلامت. خیرپیش. چشم هم بزنی دو ماه تموم شده. دیگه واسه خودت مردی شدی. زندگی همینه دیگه. آسیاب به نوبت. یه روزی ام بابای خدابیامرزم منو عموتو برد دَمِ پادگان پیاده کرد گفت خوش اومدین. برین پیِ زندگی تون. دیگه واسه خودتون مردی شدین.» کیِ این قدر نازِ مارو کشیدن. حالا برو به سلامت. یادت باشه چیا بهت گفتم. شبا هشیار بخواب. هرکی ام سیگار میگار تعارفت کرد، نمی گیری ها. یه دفعه پاتو کج گذاشتی دیگه رفتی ها. خوب حواستُ جمع کن. نگران مادرتم نباش. نمی ذارم غصه بخوره. هر وقت تونستی زنگ بزن. مادره دیگه، دلش تنگ می شه.»
کله ام از همهمه ی سالن باد کرده و از گرما و خستگی له له می زنم که صدایی توی صورتم خم می شود و می گوید: «اجازه میدین کمکتون کنم؟»
تو دلم می گویم: «کاش از خدا چیز دیگه ای خواسته بودم!» دسته چمدان را رها می کنم. یک چرخَش، مثل زبان، بیرون آمده و رو به بیرون کج شده.
گفته بودی: «صد دفعه گفتم موقع پارک کردن، فرمونُ صاف کن که چرخاش عینِ زبونِ بیرون مونده از دهن نشه.» محسن همیشه دلِ خونی از رانندگی من داشتی، یادت هست؟
دستمال مچاله شده توی مشتم را مثل تکه اسفنجی رو شیارهای باریک صورتم می گذارم و برمی دارم. نفسم به شماره افتاده. عرق از هفت بند بدنم شره می کنه. توی صورتش لبخند می زنم: «هرچی آدم می خواد کمتر خرت وخورت با خودش بیاره،» ابرو و شانه بالا می اندازم و به چمدان نگاه می کنم: «نمی شه.»
پدر ردیف چمدان ها و ساک های چیده شده کنار دیوار حیاط را یکی یکی توی صندوق عقب و بالای باربند می گذاشت و غر می زد: «مگه داریم سفر قندهار می ریم این همه بار کردی؟!» انگشت اشاره ی مادر ساک پارچه ای کرم رنگ را نشانه رفت: «اونو بذار دم دست. خودم می دونم چی کار کنم. نمی خواد به این کارا دخالت کنی.» ساک کرم رنگ به زمین کوبیده شده بود: «نرود میخ آهنین...» بقیه ی جمله ی پدر زیر ضربه ی در صندوق عقب له شد.
دستمال تکه تکه شده از خیسی عرق را تو ی جیب مانتوم می چپانم. مرد منتظر موافقتم نمی شود. روی دسته ی چمدان خم می شود و می گوید: «می دونم.» بقیه ی جمله اش دنبال چمدان کشیده می شود: «خانم منم همین طوره.» دسته ی کیف سامونایت اش را روی شانه اش جابه جا می کند. صدایش جلوتر از خودش روی سرامیک های لیز سالن راه آهن سُر می خورد: «انگار همه ی خانوما، تو یه چیزایی، یه جورایی شبیه همن. دلم می خواست می پرسیدم: «مثلاً چه چیزایی؟»
فرزوچابک است و تند تند جلوجلو می رود. می خواهم بگویم: «اوی. یارو. یه کم یواش تر.» که برمی گردد و می گوید: «همین خط رو بگیرین بیاین.»
نگاه بازیگوشم عادت به ثابت ماندن روی یک خط را ندارد. همه ی سالن را دور می زند: پنج مرد سیه چرده با بلوز و شلوارهای گشاد و سفید به همراه سه زن و گله ای بچه با لباس های محلی، روی زیراندازی رنگی نشسته و بلند بلند حرف می زنند. زنی، کودکی را زیر سینه دارد و نگاهش به مرد کنار دستی اش است. پایم لیز می خورد و نزدیک است سکندری بخورم. دق ودلی مرد را سرِ پوست موزِ زیرِ پایم درمی آورم. با حرص لگدی می پرانم. سُر می خورد و تا نزدیک درِ ورودی می رود. نفسم از بوهای جورواجور سنگین شده. مثل سگ تیرخورده رو ی سرامیک های لیز پس و واپس می روم و له له می زنم: «ای تو روح پدرت صلوات. یه کم یواش تر. سر که نمی بری. داشتم کله پا می شدم.» نفس تازه می کنم: «عجب غلطی کردم ها. کمک نخواستم بابا. خودم هِلک هلک ببرم بهتر از اینه که دنبال تو سگ دو بزنم. یارو مثل بزِ افخش سرشو انداخته پایین تند تند می ره. دستورم می ده حالا (همین خطو بگیرین بیاین!) مرتیکه انگارگوسفند می بره چرا!
نفس نفس می زنم. گلوم مثل سنباده خشک و زبر شده. دستمال توی دستم خیس شده و ریزه هاش به پوستم می چسبد. یکی دیگر ازتوی جیبم بیرون می آورم. پدر گفته بود: «این دستمالا به من کفایت نمی کنه.» و اطو را روی دستمال سفید و چهارگوش گذاشته بود.
وسط سالن می ایستم. چشم می گردانم به اطراف: «یا خدا. نیست. انگار آب شده رفته زمین. دیدی چه خاکی به سرم شد؟! مرتیکه چمدون مو ورداشت و دِبرو که رفتی. حالا چه غلطی بکنم؟ مُرده شورِتُ ببرن با اون کمک کردنت.» مثل بچه هایی که مادرشان را گم کرده اند، بغض می کنم وکم مانده اشکم سرازیر شود. توی همین حیص و بیص یک دفعه سایه ی مرد مثل درختی نازک و کم بار از دور دیده می شود. ایستاده بود و بین جمعیت را می جورید. انگار دنیا را دو دستی تقدیم ام کرده بودند! نفس راحتی کشیدم: «خوب گیرت آوردم. واستا که اومدم. خیال کردی در رفتی؟»
محسن گفته بودی: «داری مثل بوم غلتون می شی پروانه. همین جوری پیش بری، از اون بالا هُلت می دم بیای پایین. دیگه لازم نیست بی خودی این همه راه بری!»
چند قدمیِ مرد، هن هن می کنم و نفسم به شماره می افتد. عرق از سر و روم می ریزد. انگار زیر شیر آب دوش گرفته ام! دستم را روی قلبم می گذارم و می گویم: «نصفه جون شدم. شما کجا بودین؟ دلم هزار راه رفت.» مرد چمدانم را بین دو پایش گذاشته و نیش اش را تا بنا گوش اش باز کرده: «لابد با خودتون گفتین الان چمدون مُو ورداشت و در رفت!»
دستمال دیگری از جیبم بیرون می آورم. سر و صورتم را پاک می کنم و می گویم: «اختیار دارین. این حرفا چیه؟ فقط دلم شور زد.»
«دل که بی خودی شور نمی زنه سرکار خانم.»
محسن گفته بودی: «گاهی وقتا حرفات خیلی بوداره پروانه.»
بلندگو برای چندمین بار حرکت قطار را اعلام می کند. مرد نگاهی به صورتم می اندازد و می گوید: «اگه حالتون جا اومده و دیگه دل شوره ندارین، بریم که دیر نشه.» توی دلم می گویم: «عین اسب اول گاری، مدام باید افسارتو کشید!»
دستمال های مچاله شده را گوله می کنم و توی جیب مانتوم می چپانم. روسری ام را باز می کنم و سروکله ام را باد می دهم و دو مرتبه روی سرم می اندازم. گره می زنم و می گویم: «بریم. اما به شرط این که ملاحظه منم بکنین.» و بی اختیار نگاهی به خودم می اندازم. انگار بخواهم بگویم: «یه نگا به خودت بنداز، یه نگام به من.»
دستاش را بلند می کند: «تسلیم. هر چی شما بگین.»
با یک دست، دسته ی چمدان را می کشد و با دست دیگر بند کیفش را می چسبد و می گوید: «دنبالم بیاین.» تو دلم می گویم: «یا خدا باز شروع شد. سر جدّت ولمون کن. اگه کمک نخوایم، چه کسی رو باید ببینیم؟»
مرد پای پله های قطار مکثی می کند. دستی به پیشانی اش می کشد و من که از حال و نا افتاده ام، بهش می رسم، می گوید: «انگار خیلی خسته شدین؟!» تو دلم می گویم: «ارواح بابات اصلاً. خیلی ام سر حالم. می خوای یه دور دیگه دُور سالن بگردیم؟» نفسم را پف می کنم بیرون. دست روی قلبم می گذارم و می گویم: «ماشاءلاتون باشه. کم مونده بود پس بیفتم.» عذرخواهی می کند و می گوید: «عادته دیگه کاری شم نمی شه کرد. وقتی با خانوم ام بیرون می یام، مدام دست مو می کشه. «دندان هایم را روی هم فشار می دهم و زیر لبخند بسته می گویم: «حق داره بیچاره. اگه افسارتو نکشه که رَم می کنی.»
درهای کوچک بین راهروهای باریک واگن ها یکی یکی پشت سرِمان باز و بسته می شوند. تنه می زنیم. تنه می خوریم. غرولندی می شنویم. پایی لگد می کنم و سقلمه ای می خورم؛ و مثل بچه ها از ترس گم شدن، دنبال اش کشیده می شوم و توی دلم می گویم: «یه ذره یواش تر. چهارتا پاره استخون چه جونی ام داره!» جایی بین کوپه ها می ایستد. چمدانم را زمین می گذارد. کیفش را شانه به شانه می کند و رو به من می گوید: «کدوم کوپه این؟» می گویم. چیزی توی نگاهش و لا به لای مژه های بلند و برگشته اش است که وادارم می کند به سکوت. می خندد ومی گوید: «هم کوپه ای هستیم که!» توی دلم می گویم: «یا خدا. تا فردا مثل سریش چسبیده بهِم.» پشت پیراهنش تصویر در هم و مرطوبی نقش بسته.
کیف ات را گرفته وگفته بودم: «یه راست تو حموم.» از لای در حمام گفته بودی: «اگه زن شوهرش رو دوست داشته باشه، بوی عرقِ تنشم دوست داره. تظاهرمی کنی به دوست داشتن.» با دو انگشت شست و اشاره، بینی ام را گرفته ودر حمام را بسته بودم: «یه خورده خودتونو تحویل بگیرین.» گربه ی خیس و گُنده توی سبد رخت چرک ها سریده بود.
مرد جلوی در کوپه چمدانم را زمین می گذارد. دست راستش را به نشانه ی دعوت به درون، مقابلم می گیرد و سر فرود می آورد: «بفرمایین خواهش می کنم.»
گفته بودی: «تقصیر خودمه. این قدر به دلت راه رفتم خیال کردی همیشه این منم که باید سر خم کنم و رو گُرده ام بشینی.»
بی اختیار نگاهم به پشت گردن مرد می رود. رگه های نقره ای رنگ لابه لای سیاهی موها زیر نور خورشید برق می زد و انعکاس اش به مرکز دایره ی خالی می خورد.
به پشت سرت دست کشیده و گفته بودم: «دیگه چیزی نمونده چند تا نیکمت دور این میدون بذاریم و بشینیم محسن خان.» به محوطه ی کوچک و خالیِ پشت سرت دست کشیده و گفته بودی: «احتیاجی به نیمکت نیست. فرش پهن کردی رو فرق سرِ ما نشستی!»
وای محسن کاش بعضی روزها هرگز تمام نمی شدند!
احساسات ات را غلغلک داده بودم:«تا وقتی زن نشسته تو خونه، می پزه و می شوره، حرفی ندارین. همچین که خواست دو قدم هم پاتون بشه، ژست های روشنفکری رو باد می بره!»
نگاهم کرده بودی. خالی از نفرت و عشق. مثل رهگذری بیگانه. بی جواب. زیرلب زمزمه کرده بودم: «عشقی خالی از عشق. نگاهی تهی از نگاه.»
سروش روی مخم رژه می رفت، مثل همیشه. مثل همه ی این سال هایی که پا به پای من بزرگ شده و رشد کرده بود. گفته بود: «کوپه دربست، دیگه چه صیغه ایه؟ مگه جذام داری که از همه فرار می کنی؟ با اتوبوس می ری، دو تا صندلی می گیری، مبادا کسی کنارت بشینه. تاکسی سوارمی شی، اگه جلو بشینی که هیچ. اگه عقب بشینی، حاضری کرایه ی دو نفرم حساب کنی، مبادا کسی دُوروبرت باشه. اینم قطار سوار شدنت. برای یه بارم که شده از پیله ی خودت بیا بیرون، ببین دنیا چه خبره؟»
بلیط را پرت کرده بودم وسط اتاق: «بیا. خیالت راحت شد؟ اینم کوپه ی چهارنفره. حالا خدا می دونه با چه کوروکچلایی چند ساعت باید سر کنم. تو که جات راحته. منِ بیچاره ام که آدم نیستم.»
دست به کمرش زده و گفته بود: «با هر کی همسفری، که هستی؛ تا قیامت که قرار نیست با هم باشین. یه ده ـ دوازده ساعت راه که دیگه این حرفارو نداره. تا چند تا کلمه حرف بزنی، شب شده. شام می خوری و بعدشم هر کی سر جای خودش می خوابه و صبح هم نخود نخود هر که رود به سویِ خود. یه شب که هزار شب نمی شه این قدر سخت می گیری. «دستم را توی هوا تکان دادم و گفتم: «خیلی خُب. بسه دیگه. سرم رفت. حالا اندازه یه شاهنامه حرف می زنه. دَه ـ دوازده ساعت! واسه من وقت شناسم شده!»
بی اعتنا به زن و مرد مسن داخل کوپه، مثل ماست، رو ی صندلی روبه روی شان کنار در ولو می شوم. نگاه زُلِ مرد مثل تیغ صاف می رود توی چشمام. پلک می زنم. مردمک هام می سوزد.عرق از پیشانی ام سُر می خورد و توی چشمام می ریزد. دستمال را روی صورتم می کشم. سروش از پس کله ام غرمی زند: «زبون نداری سلام کنی؟! اون وقت همیشه خدا از تنهایی می نالی!» از توی ذهن ام پس اش می زنم و می گویم: «پیله نکن بهم که حال و حوصله ی درست و درمونی ندارم ها. تلافی این مرتیکه رو هم سر ِتو در می یارم. یارو مث سگ شکاری می دوئید. خسته ام. تازه، وقتی کسی رو نمی شناسم، چه سلامی. چه علیکی.» چپ چپ نگاهم می کند: «حقته همیشه ی خدا مثل جغد تنها باشی.»
به صدای مرد همسفرم برمی گردم و توی دلم می گویم: «همچین سلام بلند بالا می ده انگارکه صد ساله اونا رو می شناسه!»
سروش مثل زنبوری سمج بیخ گوشم وزوز می کند: «یاد بگیر. این جوری دوست پیدا می کنن.» رویم را بر می گردانم و تشر می زنم: «می گم سربه سرم نذار حال ندارم. این مرتیکه به اندازه ی کافی منو دوئونده. تو دیگه هیچی نگو که یه چیزی بهت می گم ها!»
سر تکان می دهد و زیرلب می گوید: «بیچاره محسن!»
دو سنگ چخماق به هم خورده وجرقه ای ایجاد شده بود. گفته بودی: «مثل تفلون نچسبی.»
"پس چرا از اول نچسب نبودم؟ همون موقع که چشماتو خمارمی کردی و می گفتی: چه خون گرمین؟» جرقه ی بعدی به قلبم خورده بود. گفته بودی: «آخه اون موقع می خواستی خودتو جا کنی. خرت که از پل گذشت، شدی همونی که بودی، از دماغ فیل افتاده. یک دنده. لجباز. اصل بد نیکو نگردد پروانه خانوم!»
مرد، اول چمدان من و بعد کیف اش را روی هره ی بالای سرمان می گذارد. از جیب شلوارش دستمال پارچه ای سفیدی بیرون می آورد وعرقِ صورت و گَل وگردنش را پاک می کند. با دو انگشت شست و سبابه قسمت جلوی پیراهنش را می گیرد و مثل سفره ای توی هوا تکان می دهد. فوتی توی سینه ی پر پشم وپیلی اش می کند و رو به مرد روبه رویی می گوید: «یه ماه دیگه چی می خواد بشه؟!»
هُرم گرما از لابه لای انبوه موهای سینه که تا زیر چانه اش کشیده شده، بیرون می ریزد. رطوبت دستمال را توی هوا می تکاند. تا می کند. توی جیبش می گذارد و رو به من می گوید: «هوا بس ناجوانمردانه گرم است!» کنارم می نشیند. از زبانم می رود: «دمت گرم و سرت خوش باد!»
سه جفت چشم به یک باره، مثل جرقه، توی صورتم می ترکد. نگاه زن خیلی زود می رمد. تسبیح دور انگشتاش می چرخد و سوت استغفرالله توی فضا. نگاه نمی کنم. به هیچ کس. بین ران هایم انگارگوله ی آتش گذاشته اند. نصف بیشتر پودر بچه را خالی کرده بودم و با این حال افاقه نکرده بود. می دانستم الان مثل جگر زلیخا تکه تکه قرمز شده.
نگاه تحسین آمیز مرد هنوز روی صورتم است: «آفرین. فکر نمی کردم...» و بقیه ی جمله اش را لای دندان هایش می جود. توی ذهنم تکمیل می کنم: «آره. حتماً خیال کردی از این گاو غیرِ علف خوردن کار دیگه ای بر نمیاد. نه؟ صبر کن حالیت می کنم با کی طرفی.» می چرخم طرفش و می گویم: «بِهِم نمی یاد یه مثقال شعر بلد باشم؟» دست هاش توی هوا دنبال چیزی نامریی می گردد. به تته پته می افتد و سرآخر بریده بریده می گوید: «نه. نه. منظورم این نبود. آخه می دونین؟ درصد کمی از خانوما به این جور چیزا علاقه دارن.»
برعکس او، من درکمالِ خونسردی می گویم: «خیال کنین منم جزو اون درصد کم.» و کمی جابه جا می شوم. لابد ابروهام زیادی تو هم رفته که می پرسد: «ناراحتتون کردم؟» لبخند می زنم و می گویم: «نه. اصلاً.» زل می زنم به مژه های بلند و برگشته اش که مثل چتری نرم و آرام بازو بسته می شود و یک بار دیگر بابت چمدان تشکر می کنم. لبخند می زند و می گوید: «اختیار دارین، زحمتی نبود.»
مدت ها بود همه ی جروبحث وخشم و کینه ام را نه رویِ تو محسن، که روی بوم نقاشی و کلمات شعرهام می ریختم. خط خطی های شاد و پر نشاطی که سیاهی مثل جوهری آرام آرام به کاغذ های رویی و بعد لایه های زیرین پس می داد. منِ تازه کشف شده را نمی شناختی. غریبه بودم و برای اطمینان از این غریب ـ آشنا، مدام به پروپام می پیچیدی. بهانه گیری می کردی تا منِ همیشگی گم شده را پیدا کنی. آرام شده بودم. ساکت و تودار.مرموز و پیچیده. همه ی این ها کشف های تو بود محسن. نه خبری از جروبحث بود و نه قهرهای همیشگی. آرامش ظاهری ام شک برانگیزبود. گفته بودی: «خوشم می یاد سریع از این رو به اون رو می شی. یعنی انگار نه انگار حرفی، چیزی.» عمق تنفرم را از قهرهایی که وقت و بی وقت مثل اختاپوس توی خانه پهن می شد، پشت تک تک کلمات پنهان کرده و گفته بودم: «عوضش تو این قدر قهر می کنی که جای منم پر کنی. این به اون در.» و زمان زیادی بود که نگفته بودم: «متنفرم از این اخلاقت.»
سال های زیادی باید می گذشت تا زیر همه ی این سیاهی ها، دوباره رنگ ها را ببینم؛ بهتر و عمیق تر. مثل کودکی که تازه دنیای شگفت انگیز رنگ ها را کشف می کند، اما به ناگاه شیشه ی رنگ ها بر می گردند و روی زمین می ریزند. پخش می شوند. درهم و برهم. زشت و ناهماهنگ؛ آن قدرکه دیگر ازهمه ی رنگ ها بیزارمی شود.
کناره پاهام به هم ساییده شده بود و می سوخت. دلم می خواست تلافیِ این همه را سرِ مرد در می آوردم؛ فریاد می زدم و هر چه بد و بیراه بلد بودم، نثارش می کردم: «مرتیکه دو مثقال شعر یاد گرفته، خیال می کنه ازپشت کوه اومدم! شیطونه می گه شعرامو رو کنم از رو بره تا بدونه با کی طرفه.»
خانم دکتر از همان ابتدای ورودم شمشیرش را از رو بست: «جنگ اول بِه از صلح آخره. رژیم های من سخته. اگه تحمل گرسنگی رو داری، بسم الله. در غیر این صورت نه وقت خودتو بگیر، نه وقت منو. از پول بدم نمی یاد، ولی حاضرم نیستم بی خودی دُورو ور خودمو شلوغ کنم.» چشماش را ریزکرد. ابروهای تتو شده اش را به هم نزدیک کرد ولی انگار پشیمان شده باشد، زود از هم بازکرد؛ نگاه دقیقی به پرو پاچه ی چاق و چله و برو بازوی کلفتم انداخت. حالا خمار نگاهم می کرد. گفت: «دست کم پونزده کیلو باید لاغرکنی تا رو فرم بیفتی.» از زل زدن به صورتم و جوریدنِ خط های نازک، پیِ سن و سالی می گشت که بالاخره هم کشف نکرد و گذاشتم توی خماری ابدی بماند. ابروهایش را بالا انداخت و گفت: «البته شما توی سنی نیستی که بخوای کمر باریک بشی. همون قدر که یه کم روی فرم بیفتی، کافیه. فقط باید اراده داشته باشی. ببین می تونی؟ کار سختیه. خیلیا وسط راه جا می زنن.» به غرورم بر خورده بود. هنوز نمی دانست اگر تصمیم به کاری بگیرم، فلک هم جلو دارم نیست. سرم را بالا گرفتم. خش صدام را با تک سرفه ای توی مشتم گرفتم. زل زدم توی چشماش و گفتم: «باید لاغر بشم.» و «باید» را آن قدرمحکم گفتم که توی صندلی چرخان اش صاف نشست و مراتبِ موافقت اش را در سه مرحله اعلام کرد: «خوبه. خیلی خوبه. یعنی عالیه. خدا کنه تا آخر همین طورمحکم باشی.» حالا داشت تلافی مرحله ی قبل را در می آورد: «البته گوشِ من از این حرفا پُره. اگه تا آخر رفتی، حسابه.» دست هام را دُور دسته ی صندلی محکم قلاب کردم و گفتم: «از حسابم یه چیزی اون ورتر.» و توی دلم گفتم: «یک رویی از تو یکی کم کنم که خودت حظ کنی.»
ابرو بالا انداخت. دست هاش را در هم قلاب کرد. ناخن های صورتی اش، مثل چنگک بیرون زد. گفت: «باشه. پس شروع می کنیم.» آهسته، جوری که به ناخن هاش آسیبی نرسد، زنگی را فشار داد. منشیِ خوش قدوبالا و خوش برورو با یک من قِرواطوار وارد شد و انگارکارش را از بَر باشد، رو به ترازوی دیجیتالی اشاره کرد و بعد روی برگه ای، وزنم را یاداشت کرد. فشارم را گرفت. از سابقه ی هر نوع بیماری ارثی و غیرارثی سوال کرد و جلویِ همه ی کلماتِ تایپ شده، علامت منفی گذاشت و دوباره برگه را به خانم دکتر برگرداند و رفت بیرون. خانم دکتر که همه ی این مدت داشت ریزریز توی موبایلش حرف می زد و گاهی خنده های مستانه ای می کرد، رو به من گفت: «این گوی واین میدون.» توی دلم گفتم: «میدونی نشونت بدم که توی عمرت ندیده باشی.»
زیر چهار چشم کنجکاو روبه رویم معذب ام و به سروش بدوبی راه می گویم: «صد دفعه گفتم می خوام کوپه دربست واسه خودم بگیرم که با خیال راحت هر غلطی دلم خواست بکنم. هی راه به راه رفتی روی مخم و گفتی: «مگه جغدی می خوای همش تنها باشی؟! اصلاً می خوام جغد باشم.»
داشتم بال بال می زدم بیرون را نگاه کنم. توی دلم به مرد غرمی زنم: «حالا تو دَمِ پنجره نمی شِستی نمی شد؟ تا بیام خستگی مو بگیرم،جا به جا بشم، تمرگید.»
صداهای درهم و برهمی دنبال قطار کشیده می شد. یکی فریاد می زد: «زود بیای ها.» صدای خش دار و دورگه ای دستور می داد: «سوغاتی یادت نره.» خنده های از ته دلِ بچه گانه. تعارف های بی سروته.
زن روبه رویی مثل بز زُل زده توی چشمام. کیفم را باز می کنم. بسته ی کادویی را همراه با چند شاخه گل توی صورتم گرفته وگفته بودی: «تولدت مبارک.» بی تاب دیدنِ داخل بسته، گل ها را روی میزگذاشتم وکاغذ کادو را باز کردم: کیف مخصوص لوازم آرایش، سوهان ناخن، موچین، فرچه ی ابرو، ناخن گیر، آینه ی محدب و مقعر و... دست دورگردنت انداختم و صورتت را بوسیدم. چه حسِّ خوبی داشتم محسن. بعدها فهمیدم کاش می شد بعضی از لحظه ها را توی زمان نگه داشت. مومیایی کرد و سه هزار سال بعد به تماشایش نشست. کاش می توانستم تو را از این لحظه ای که درآن هستی، بیرون کشیده و به زمانِ حالی برگردانم که همه چیز روال عادی خود را پیدا کرده. کاش می شد کبریت زیر بخشی از زمان گذاشت و نابودش کرد و خاکسترهایش را حتی از ذهن هم بیرون کشید. نه انگار که زمانی نابهنجار بوده.
بی اعتنا به سه جسم زنده و پویایی که بخشی از فضای مشترک را اشغال کرده اند، آینه را باز می کنم و عمداً جوری می گیرم که زن کمرباریک با موهای فرفری تا توی کمر، پشتش را به زن و مرد روبه رویی کند. زل می زنم به آینه و توی دلم می گویم: «حالا این قدر نگاه کن تا چشات چهارتا بشه!» و یک «گور بابای همه تون» هم حواله هر سه نفرشان می کنم. دوباره سروش از بیخ کله ام سرک می کشد: «بی چشم و رو این یکی بغل دستی ت دیگه چرا؟ بد کرد چمدونِ به اون سنگینیِ تو رو خِرکش کرد؟» می گویم: «تو هیچی نگو که هر چی می کشم، از دست تو می کشم.»
سیاهی مثل دوده ای چرب و غلیظ دور پلک هام دویده. گوشه ی دستمال کاغذی را تاب کوچکی می دهم، با نوک زبانم نم می زنم وآهسته به زیر و بالای پلک هام می کشم. چشمام را چند بار تنگ وگشاد می کنم. شیارهای زیر پلک هام را نوازش می کنم. چند ضربه ی ظریف روی صورتم می زنم. لب هام را روی هم می مالم. دستی به پیشانی ام می کشم وآینه را به کیفم برمی گردانم.
گفته بودی: «اگه این آینه اختراع نشده بود، خانوما چی کارمی کردن؟»
مداد را دور لب هام کشیده و از توی آینه نگاهت کرده و گفته بودم: «در اون صورت شما مردا دیگه نگاه ما نمی کردین.» دسته ای از موهام را برداشتی. بو کردی و گفتی: «یعنی نگاه ما این قدر می ارزه؟!» از توی آینه گفتم: «دیگه خودتو لوس نکن.» خم شده و روی موها و پشت گردنم را بوسیده بودی. بوی ادوکلن ات را با نفسی بلند از توی هوا قاپیده و به ریه هایم فرستاده بودم. حالا همه ی ادوکلن هات را روی آینه ات چیده ام. آینه ای که دیگر هرگز تو را به خودش نمی خواند.

نظرات کاربران درباره کتاب مردی که دوست می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌داشتم

قشنگ بود. باز هم کتاب دیگری که به موشکافی و لایه برداری چرایی دو ازدواج به بن بست رسیده می پرداخت. البته طبق معمول و با کمال تاسف غلط های املایی و انشایی آن چشمگیر بود.
در 2 سال پیش توسط شهرزاد همامی
خیلی خوب بود. لذت بردم! البته اگر دنبال قصه ای پویا و پر ماجرا هستید انتخاب خوبی نیست. بیشتر برای کسانی مناسب است که به خودکاوی و بررسی چرایی هر اتفاق علاقه مند هستند. چیزی که برای من جالب بود: در خلال افکار و مرور خاطرات، تمامی روابط و چرایی اتفاقات برای خواننده باز میشود. پیامش هم این است که "انچه هستیم زندگی ما را میسازد نه انچه دوست داریم باشیم".
در 2 سال پیش توسط ekr...raz