فیدیبو نماینده قانونی بخارا و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .

کتاب فرهنگی هنری بخارا
شماره ۱۱۵

نسخه الکترونیک کتاب فرهنگی هنری بخارا به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب فرهنگی هنری بخارا

در این شماره می‌خوانید:
گزارش شب دکتر بهرام فره‌وشی
گفت‌وگو با دکتر محمد استعلامی
تلاش زنی برای نجات آثار اوسیپ ماندلشتام
با «هجوناممه» چه باید کرد؟

ادامه...

  • ناشر: بخارا
  • تاریخ نشر:
  • زبان: فارسی
  • حجم فایل: 17.15 مگابایت
  • تعداد صفحات: ۴۸۸صفحه
  • شابک:

چند صفحه از کتاب فرهنگی هنری بخارا

زبان فارسی

حَمَد یا حَمدُ الله مستوفی؟

محمدرضا شفیعی کدکنی

در باب نام مورّخ بزرگ و ادیب برجسته ی ایرانی در پایان قرن هفتم و آغاز قرن هشتم، این پرسش همیشه مطرح بوده است که کدام یک ازین دو نام، درست است: آیا صورت مشهور – که حَمْدُ الله مستوفی است – درست است یا حَمَد مستوفی؟ این روزها چاپ تازه ای از تاریخ گزیده به اهتمام استاد محمد روشن نشر یافته است که ایشان در مقدمه ی خود همان حَمد الله را به استناد منابع معاصر ما از قبیل لغت نامه دهخدا و دایره المعارف فارسی مصاحب ترجیح داده اند و بر پشت جلد کتاب نیز حمدالله مستوفی را نهاده اند. (روشن، ۱۳۹۵)
پیش از آنکه دلایل ترجیح هریک از این دو نام را بررسی کنیم این پرسش را مطرح می کنیم که در سراسر ایران بزرگ و حتی در سراسر جهان اسلام، تا قرن هشتم – که روزگار مولفِ تاریخ گزیده است – آیا کسی نام فرزند خود را حَمْدُ الله نهاده است؟ پاسخ این است که هرگز چنین نام گذاریی در تاریخ فرهنگ ایران و اسلام وجود نداشته است و هرچه هست، همه جا، حَمَد است نه حَمْدُ الله.
شادروان دکتر عبدالحسین نوایی نخستین ناشر ایرانی تاریخ گزیده، در مقدمه ی خویش می گوید: «ترکیبِ حَمدُ الله به هیچ وَجه مشابه سایر اسامی مردم آن زمان نیست و دور نیست که به قیاس اسامی برادران وی – نصرالله و فتحُ الله – او را حَمدُالله خوانده باشند.» (نوایی، ۱۳۶۲: یا) در متن تاریخ گزیده نیز مولف از خود به عنوان «بنده ی حقیر حمد بن ابی بکر بن حمد بن نصیر مستوفی قزوینی» (نوایی، ۱۳۶۲: ۲) نام می آورد.(۱)
همین آمدن حَمَد در نام نیای او خود گواهی روشن است برین که نام او نیز حَمَد بوده است با این همه بحث را می توان قدری گسترده تر کرد.(۲)
هر کسی با متون تاریخی و ادبی فارسی و عربی که چاپ های مُفَهرسی دارند، سرو کار داشته باشد در اندک زمانی متوجه می شود که نام گذاری به نامِ حَمْدُالله، تا روزگارِ مستوفی در هیچ سندی دیده نشده است. یکی از گسترده ترین اسناد در باب نام ها و جامعه شناسی نام ها در جهان اسلام، کتاب تاریخ الاسلام ذهبی است که نام های رایج در جهان اسلام را از قرن اوّل هجری تا قرن هشتم که روزگار حیات شمس الدین ذهبی (متوفی ۷۴۸) بوده است آینگی می کند و به ما نشان می دهد.(۳)
در یک نگاه به فهرست دقیق و بسیار منظّمی که توسّط استاد بشّار عوّاد، مصحح دانشمند کتاب – یا زیر نظر او – فراهم شده است ما می بینیم که تمام نام های موجود درین هشت قرن حَمَد است. از حَمَد بن احمد بن حسین اصفهانی تا حَمَد بن نصر بن احمد همدانی، که حدود سی و پنج تن از رجال و دانشمندان را بدین نام یاد می کند و در میان ایشان حتی یک حَمْدُالله وجود ندارد. اینان، یا اکثریت ایشان، برخاسته از جغرافیای ایران بزرگ اند. (هروی، همدانی، کرمانی، اصفهانی، رویانی، رازی، آملی و جوزجانی) البته چند تن مصری هم در میان ایشان دیده می شود. البته مصحح دانشمند تمام این حَمَدها را حَمْد مشکول کرده است.
در فهرست دو تحریر متفاوت از تاریخ نیشابور عبدالغافر فارسی (۵۴۹-۴۵۱) نیز هرچه داریم حَمَد است، سه تن (عبد الغافر بن اسماعیل الفارسی، ۱۳۹۱: ۸۹۹) و دو تن (الحافظ ابو الحسن الفارسی، ۱۳۸۴: ۴۷۵) حافظِ سِلَفی اصفهانی (متوفی ۵۷۶) در معجم السفر خویش، از هشت تن به نام حَمَد نام برده است و هیچ یادی از حَمْد الله نکرده است (السَلَفی، ۱۴۱۴: ۵۴۶)
حاکم نیشابوری، محدّث بزرگ قرن چهارم (۳۲۱-۴۰۵) نیز در تاریخ نیشابور خود که نام و عناوین حدود دو هزار و هفتصدتن از رجال و دانشمندان نیشابوری یا مرتبط با نیشابور را یاد کرده است از هیچ حمْدالله نامی یاد نکرده است و در شرح زندگی ابو احمد محمدبن عبدالوهّاب بن حبیب بن مهران نیشابوری، ادیب و فقیه بزرگ عصر می گوید وی خردمندترین مشایخ ما بود مُلَقَّب به «حَمَد» و دلیل آن هم این است که در سرزمین ما، به ویژه در نیشابور، خداوندانِ ثروت و اشراف، اولاد خود را اگر نامش محمد باشد به «حَمَد» و «حَمَش» ملقب می دارند به نشانه ی عزّت و نشانه ی مهربانی بر ایشان و بدین گونه «محمّد» را «حَمَد» و «حَمَش». و جزین ها می خوانند. (حاکم، ۱۳۷۵: ۷۹، ۹۸، ۲۵۱)



• دکتر محمدرضا شفیعی کدکنی (عکس از: مجتبی سالک)

علی بن زید بیهقی، معروف به ابن فُندُق (۵۶۵-۴۹۳) نیز در کتابِ تاریخ بیهق که آن را در ۵۶۳ تالیف کرده است، در شرح حال ابواسحاق ابراهیم بن محمّدبن محمدِ بیهقی مغیثی می گوید وی اهل دیه مغیثه بوده است. و وزیر کاشغر الفضل بن حمک ازین دیه بوده است و این ابراهیم بن محمد مغیثی جدِّ امام سدیدالدین ابراهیم مغیثی است که امروز مفتی خراسان است و هو الامام الزاهد سدید الدین ابواسحاق ابراهیم بن الامام علی بن حمک بن ابراهیم بن الحسین بن حمک بن احمد بن ابی اسحاق ابراهیم بن محمد البیهقی المغیثی است... حاکم ابوعبدالله الحافظ در تاریخ نیشابور یاد کند که اهل نیشابور و نواحی آن محمد را از طریق تعظیم و عزّ حمک(۴)خوانند و حمش خوانند. (ابن فندق، بی تا: ۱۵۱)
شمس الدین ذَهَبی، در شرح حال حَمش بن عبدالرحیم نیشابوری زاهد که نامش محمد بوده است (متوفی۲۷۵) می گوید: و حَمش: مُسَکَّنٌ (ذهبی، ۱۴۲۴: ۱۴/ ۴۴۳)، یعنی نام حمش تسکین یافته است. بنابراین قاعده ، ظاهراً، این تبدیل – یعنی تغییر – محمد به حمک/ حمش/ حَمَد، تسکین، نامیده می شده است.
نکته قابل یادآوری این است که استاد بشّار عوّاد حمْش به سکون میم مشکول کرده است ولی باید حَمَش باشد. در نظام آوایی فارسی و دیگر زبان های ایرانی، حمد و حمک و حمْش (به سکون) قابل تلفظ نیست و مردم آن را حمدی، حمکی و حمشی خواهند کرد.
اما صورت حَمْدالله به عنوان نام، ظاهراً قرن ها بعد به قرینه ی شکرالله ساخته شده است که در قرون متاخر نام بسیار رایجی است و در قرن هفتم یک نفر شکرالله بن عبداللطیف خوارزمی اصفهانی(۵) (متوفی ۶۴۳) در فهرست اعلام تاریخ الاسلام ذهبی دیده می شود و از قرن دهم، به بعد حمدالله را نیز در میان نام گذاری های آسیای صغیر و قلمرو دولتِ عثمانی، گاه، می توان یافت مثلا حمدالله بن آق شمس الدین (متوفی ۹۱۴ یا ۹۰۹) که وی را به نام «حمدی» می خوانده اند و یکی از سرایندگانِ لیلی و مجنون به زبان ترکی بوده است.
این مساله که صاحب تاریخ گزیده، از چه زمانی حمْدالله خوانده شده است خود نیاز به جستجوی دیگری دارد. قراین گواه است که حَمْد (برای کسانی که از صورت و تلفظ حَمَد آگاهی نداشته اند) خود به خود مضاف الیهی از نوع «الله» را می طلبیده است. در کدکن ما هرکه نامش «مسیح» باشد مردم او را، خود به خود، «مسیحُ الله» می خوانند و این یک قانون موسیقایی در زبان است و در تمام زبان های جهان چنین تغییراتی را، در بعضی نام ها، مردم می دهند و در عمل پرهیز از آن امکان پذیر نیست.
گویا تبدیل حَمَد به حَمْدُالله (در مورد مولف تاریخ گزیده) در نیمه ی اول قرن دهم و در آثار نویسندگانی از نوع مولف حبیب السیر (خواندمیر، ۱۳۵۳: ۴/ ۶۸۲)، ایجاد شده است. به هرحال نیاز به استقصای بیشتری دارد.

منابع و مآخذ:

۱) تاریخ گزیده، حمدالله مستوفی، به اهتمام دکتر عبدالحسین نوایی، امیرکبیر، تهران، ۱۳۶۲، چاپ دوم.
۲) تاریخ گزیده، حمدُالله مستوفی، به تصحیح محمد روشن، نشر موقوفات دکتر محمود افشار یزدی، تهران ۱۳۹۵.
۳) تاریخ الاسلام و وفیاتُ المشاهیر و الاعلام، لمورّخ الاسلام شمس الدین محمد بن احمد الذهبی (المتوفی ۷۴۸ ه‍. ق/ ۱۲۷۴ م.) حَقَّقَهُ و ضَبَطَ نَصَّهُ و عَلَّقَ علیه الدکتور بشّار عوّاد معروف، دارالغرب الاسلامی بیروت، الطبعه الاولی ۱۴۲۴/ ۲۰۰۳. در چاپ دیگر از این کتاب، که دکتر عبدالسلام تَدمُری، قبل از بشّار عوّاد فراهم کرده است و به لحاظ بعضی تخریجات و ارجاعات دارای اهمیت است، فهرست ها، به تناسب هر مجلّدی، استخراج شده است و همین اطلاع را به ما می رساند اما نه به راحتی چاپ بشار عواد. و نیز الکامل فی التاریخ، عزّ الدین ابوالحسن علی بن محمد المعروف بابن الاثیر، افست چاپ C.J. Tornberg بیروت، دارصاد، ۱۹۶۵ جلد سیزدهم (الفهارس)
۴) المختصر من السیاق لتاریخ نیسابور، تالیف الحافظ ابوالحسن الفارسی (۵۲۹ – ۴۵۱ ه.ق.) تحقیق محمدکاظم المحمودی، نشر میراث مکتوب، تهران، ۱۳۸۴
۵) المنتخب من السیاق، (الحلقه الاولی من تاریخ نیسابور) عبدالغافر بن اسماعیل الفارسی، انتخاب الحافظ ابراهیم بن محمد الصریفینی المتوفی ۶۴۱ ه‍.ق. حققه و علّق علیه محمد کاظم المحمودی، نشر سفیر اردهال، طهران ۱۴۳۳/ ۱۳۹۱/ ۲۰۱۳
۶) تاریخ بیهق، ابوالحسن علی بن زید بیهقی (سال تالیف ۵۶۳ ه‍. ق) تصحیح استاد احمد بهمنیار، چاپ دوم، تهران، بی تا
۷) تاریخ نیشابور، ابوعبدالله حاکم نیشابوری (۴۰۵ – ۳۲۱ ه‍. ق.) ترجمه محمد بن حسین خلیفه نیشابوری، مقدمه، تصحیح و تعلیقات محمدرضا شفیعی کدکنی، آگه، تهران، ۱۳۷۵
۸) مُعجَم السَفَر، الحافظ ابو طاهر احمد بن محمد السلَفی (المتوفی ۵۷۶ ه‍. ق.) تحقیق عبدالله عمر البارودی، بیروت ۱۹۹۳/ ۱۴۱۴ [باید یادآوری شود که این چاپ دزدی آشکاری است از حاصل زحمات دکتر شیرمحمد زمان که در اسلام آباد پاکستان چاپ شده است: مجمع البحوث الاسلامیه العالمیه ۱۴۰۸/ ۱۹۸۸ حتی حروف چینی را هم عوض نکرده اند!]
۹) المولی حَمدُالله بن الشیخ شمس الدین (حَمدی چلَبی) بنگرید به الشقایق النُعمانیه فی علماء الدوله العثمانیه تالیف عصام الدین احمد طاشکُبری زاده (۸۵۷ – ۹۳۵ ه‍. ق) تصحیح و تحقیق سید محمد طباطبایی بهبهانی (منصور) نشر کتابخانه، موزه و مرکز اسناد مجلس شورای اسلامی ۱۴۳۱ ق / ۲۰۱۰م./ ۱۳۸۹ ه‍. ش
۱۰) حبیبُ السِیر، غیاثُ الدین بن همام الدین خواندمیر نشر خیام، چاپ دوم، تهران، ۱۳۵۳



مجله ی فرهنگی هنری بخارا

شماره ی ۱۱۵





حق انتشار الکترونیک برای فیدیبو محفوظ است



زبان شناسی

کلمات تیره و شفاف: بحثی در معناشناسی(۶)

محمدرضا باطنی

مقصود از کلمات شفاف آن دسته از کلمات است که از روی صدا یا ساخت آنها بتوان به معنی آنها پی برد یا معنی آنها را حدس زد. برعکس کلمات تیره به آن دسته از کلمات گفته می شود که تلفظ یا ساخت آنها ردپایی برای شناختن معنی آنها به دست ندهد. به بیان دیگر کلمات شفاف (transparent) آنهایی هستند که معنی آنها کاملاً یا تا حدی از ظاهر آنها پیداست، در حالی که کلمات تیره (opaque) آنهایی هستند که این خاصیت را ندارند.
از زمان های بسیار قدیم تا همین اواخر این بحث همواره در فلسفه زبان مطرح بوده و بارها به کشمکش های فلسفی سخت انجامیده است که آیا ظاهر کلمه با معنی آن ارتباط دارد یا نه. مثلاً آیا دلیلی دارد که به این صفحه که من جملات خود را بر آن نوشته ام در زبان فارسی «کاغذ» می گویند؟ آیا رابطه ای ذاتی بین ویژگی های این شیء خارجی و ویژگی های صوتی کلمه «کاغذ» وجود دارد که به این نام گذاری انجامیده است؟
فلاسفه یونان به دو گروه تقسیم می شدند: یک گروه طبیعت گرایان (naturalists) بودند که معتقد بودند بین لفظ و معنی کلمه پیوندی طبیعی وجود دارد و به این اعتبار کلمات خودبه خود بیان کننده و دربردارنده معنی خویش هستند؛ گروه دیگر قراردادیان (conventionalists) بودند که معتقد بودند پیوند بین لفظ و معنی کلمه یک پیوند طبیعی نیست بلکه پیوندی است قراردادی که منشا آن را باید در تصادف، سنت و عواملی از این گونه جست و جو کرد.
امروز ما می دانیم که طرح سوال به این صورت مطلق درست نیست که آیا رابطه بین لفظ و معنی کلمات رابطه ای قراردادی یا طبیعی است؛ یا به بیان دیگر، آیا کلمات زبان تیره اند یا شفاف. هر زبانی را که بررسی کنیم در واژگان آن کلماتی را خواهیم یافت که بین لفظ و معنی آنها کوچک ترین ارتباطی وجود ندارد، یعنی مطلقاً قراردادی و تیره هستند؛ از سوی دیگر در واژگان هر زبان کلماتی می توان یافت که لفظ و شکل ظاهری آنها، اگر نه کاملاً لااقل تا حدی، بیان کننده معنی آنهاست. بنابراین باید دید این القای معنایی از چه راه هایی صورت می گیرد و هر زبانی چگونه و تا چه اندازه از این راه ها استفاده می کند.
قسمت اعظم واژگان هر زبان را کلماتی تشکیل می دهند که ظاهر آن به هیچ وجه القا کننده معنی آنها نیست. این امر آن قدر بدیهی است که نیازی به استدلال ندارد. اگر جز این بود، یعنی اگر رابطه لفظ و معنی رابطه ای ذاتی بود، باید همه زبان ها برای نامیدن شیء یا پدیده خارجی واحدی یک کلمه واحد داشته باشند. در این صورت لازم نبود برای نامیدن، مثلاً، پناهگاهی که انسان برای خود می سازد در فارسی کلمه «خانه»، در عربی «بیت»، در انگلیسی house در فرانسه maison و در زبان های دیگر نام های دیگر وجود داشته باشد. بنابراین، در این که قسمت اعظم واژگان هر زبان را کلمات تیره تشکیل می دهند که رابطه لفظ و معنی در آنها صرفاً وضعی است، جای تردیدی نیست. ولی چنان که گفته شد، بعضی واژه ها نیز هستند که به نحوی القاکننده معنی خود هستند. این خاصیت القایی را انگیزش (motivation) می نامیم. در این مقاله از سه نوع انگیزش گفت وگو خواهد شد: انگیزش آوایی، انگیزش ساختی، و انگیزش معنایی.

انگیزش آوایی

انگیزش آوایی ویژگی آن دسته از کلماتی است که به آنها نام آوا (onomatopoeia) گفته می شود. نام آواها کلماتی هستند که تلفظ آنها تقلیدگونه ای است از صدایی که این کلمات به آنها دلالت می کنند. این نوع واژه ها در واژگان همه زبان ها یافت می شوند. به عنوان مثال در فارسی می توان واژه های زیر را نام برد: شُرشُر، خِش خِش، وَغ وَغ، وِزوِز، هِرهِر و کِرکِر، فِس فِس، غُرغُر، نِق نِق و بسیاری واژه های دیگر. نام آواها از روی الگوهای خاصی ساخته می شوند و این الگوهای ساختی در اکثر زبان هایی که بررسی شده اند وجود دارند، ولی ممکن است زبانی از یک الگوی ساختی بیش از الگوهای دیگر استفاده کند. چنان که از مثال های بالا فهمیده می شود، زبان فارسی از تکرار یک هجا (reduplication) در ساختن نام آواها فراوان استفاده می کند.(۷) از نام آواها در زبان فارسی فعل نیز ساخته می شود. گاهی هر دو جزء در ساختمان فعل وارد می شوند، مانند «غرغر کردن» و گاهی یکی از آنها، مانند «غر زدن». گاهی از آنها فعل بسیط نیز ساخته می شود. مانند «غریدن». نمونه های دیگر عبارتند از: وغ وغ کردن، وغ زدن؛ نق نق کردن، نق زدن؛ فین فین کردن، فین کردن (با اختلاف معنی).



• دکتر محمدرضا باطنی (عکس از: ستاره سلیمانی)

زبان فارسی برای ساختن نام آواها از الگوهای دیگری نیز استفاده می کند. گاهی بین دو هجا، مصوت /o/ که در خط به صورت «و» ظاهر می شود واسطه می شود، ولی در گفتار تند این مصوت اغلب حذف می شود، مانند: وِنگ و وِنگ، لِک و لِک و بسیاری دیگر که ممکن است بدون تلفظ شوند. یکی دیگر از الگوهای معمول این است که مصوت هجای دوم نسبت به مصوت هجای اول تغییر می کند: شارت و شورت، هارت و هورت، زاغ و زوغ، نق و نوق، وغ و ووغ، تق و توق و بسیاری دیگر. یکی دیگر از الگوها این است که صامت آغازی در هجای دوم نسبت به صامت قرینه در هجای اول تغییر می کند، مانند: جلزّ و ولزّ، جیر و ویر و امثال آن.
عده ای از معناشناسان به نوعی دیگر از انگیزش آوایی اشاره کرده اند که در آن رابطه بین لفظ و معنی پوشیده تر و اثبات آن متناسباً مشکل تر است. در این نوع انگیزش، تلفظ کلمه تقلید صدایی نیست که کلمه به آن دلالت می کند، بلکه وجود برخی از صداها (واج ها) در ترکیب لفظی کلمه به وجود خصوصیتی در مدلول آن کلمه دلالت می کند. مثلاً ادعا شده که در بسیاری از زبان های گوناگون در صفاتی که معنی «خردی یا کوچکی» دارند مصوت /i/ وجود دارد: در انگلیسیlittle؛slim؛thin؛ در فرانسه petit؛ در ایتالیایی piccolo؛ در رومانیایی mic؛ در لاتین minimus؛minor؛ در یونانی micrós؛ در مجارستانی kis؛ pici؛ در فارسی «ریز»، «ریزه» و مانند آن. اگرچه این ادعاها را نمی توان یکباره بی اساس خواند، ولی در پذیرفتن آنها نیز باید بسیار محتاط بود زیرا نمونه های عکس هم برای آنها می توان یافت. مثلاً دلالت مصوت /i/ به کوچکی در مورد big و small در انگلیسی نه تنها صادق نیست بلکه برعکس است. فقط به عنوان سوال می توان مطرح کرد که آیا انگیزشی وجود دارد که در فارسی کلماتی مانند تُپل، کُپل، خِپل، کَپل، کُپ، کُپه و برخی دیگر که همه دارای صدای «پ» هستند به چیزهایی دلالت می کنند که می توان گفت صفت چاقی درباره آنها صادق است؟ شاید عده ای گرایش داشته باشند که به این سوال و نظایر آن جواب مثبت بدهند ولی میزان آگاهی ما فعلاً اجازه نمی دهد که در این گونه مسائل با قطعیت نظری ابراز کنیم.
بعضی از شاعران و نویسندگان نثر ادبی آگاهانه یا ناآگاه از کلمات نام آوا برای تشدید اثر عاطفی شعر یا نوشته خود استفاده می کنند. مثلاً فردوسی از تاثیر آوایی فعل غریدن در توصیف صحنه های نبرد فراوان استفاده می کند:

بغرید غریدنی چون پلنگ...
بغرید چون رعد بر کوهسار...
چو ابر بهاران بغرید گیو...

همچنین از چکاچاک که کلمه ای است نام آوا و از صدای به هم خوردن شمشیر گرفته شده فراوان استفاده می کند:

بیامد ز قلب سپاه اردشیر
چکاچاک شمشیر و باران تیر

چکاچاک برخاست از هر دو سوی
ز خون شد همه رزمگه همچو جوی

همچنین شاعران و نویسندگان نثر ادبی از تاثیر آوایی بعضی صداهای زبان برای تشدید اثر عاطفی شعر یا نثر خود ماهرانه استفاده می کنند. مثلاً فردوسی از اثر آوایی صدای «ر» مخصوصاً «ر» غلطان یا مشدد در قالب کلماتی چون ببرّید، بدرّید، و مانند آن، حتی در جاهایی که سخن از بریدن و دریدن واقعی نیست، فراوان استفاده می کند:

یکی نعره زد در میان گروه
که گفتی بدرّید دریا و کوه

بدرّید چنگ و دل شیر نر
عقاب دلاور بیفکند پر

بدرّد دل شیر و چرم پلنگ
هرآنگه که گرز تو بیند به چنگ

استفاده فردوسی از اثر آوایی صداهای زبان منحصر به صدای «ر» نیست؛ به نظر می رسد که در مصرع اول این بیت معروف از اثر آوایی «ش» استفاده کرده است:

شبی چون شبه روی شسته به قیر
نه بهرام پیدا نه کیوان نه تیر

حافظ نیز از تاثیر آوایی بعضی صداها در شعرهای خود استفاده کرده است. مثلاً از تکرار صدای «س» در بیت زیر استفاده شده است:

رشته تسبیح اگر بگست معذورم بدار
دستم اندر ساعد ساقی سیمین ساق بود

و باز از تکرار «س» در مصرع اول بیت زیر بهره گرفته شده است:

حضور مجلس انس است و دوستان جمعند
وان یکاد بخوانید و در فراز کنید

و از تکرار صدای «ش» در مصرع اول بیت زیر:

فغان کاین لولیان شوخِ شیرین کار شهرآشوب
چنان بردند صبر از دل که ترکان خوان یغمارا

لازم به یادآوری است که هرگز گفته نشد که سرّ هنری اشعار فردوسی یا حافظ صرفاً مربوط به استفاده از اثر آوایی پاره ای صداهاست، بلکه گفته شد که بعضی شاعران از تاثیر آوایی پاره ای صداها برای تشدید اثر عاطفی شعر خود ماهرانه استفاده می کنند.
در اینجا می توان این سوال را مطرح کرد: اگر نام آواها کلماتی هستند که تلفظ آنها تقلیدی است از صداهایی که این کلمات به آنها دلالت می کنند، از آنجایی که این صداها در همه جا یکسان هستند آیا کلمات نام آوا نیز در همه زبان ها شکل یکسان دارند؟ پاسخ این سوال منفی است. بسیاری از کلمات نام آوا (یا آواسان) در زبان های گوناگون با هم شباهت هایی دارند، ولی به هیچ وجه یکسان نیستند. یکی از نمونه های جالب، اسم گذاری پرنده ای ست به نام فاخته که به اعتبار شباهت با آوازی که می خواند آن را کوکو می نامند. خیام در رباعی زیبایی صدای فاخته را چنین توصیف می کند:

آن قصر که بر چرخ همی زد پهلو
بر درگه او شهان نهادندی رو

دیدیم که بر کنگره اش فاخته ای
بنشسته همی گفت که کوکو کوکو

این پرنده در بسیاری از زبان های دیگر نیز نام هایی دارد که به کوکو بسیار نزدیک است: در انگلیسی cuckoo، فرانسه coucou، اسپانیایی cuclillo، ایتالیایی cuculo، رومانیایی cucu، لاتین cuculus، آلمانی kuckuck، روسی kukushka، یونانی kókkyx و غیره. حتی در بعضی زبان های غیر هند و اروپایی نیز این تشابه وجود دارد: در مجارستانی kakuk، فنلاندی käki. این بهترین مثالی است که زبان شناسان برای نشان دادن تشابه نام آواها در زبان های گوناگون توانسته اند ارائه کنند. به طوری که مشاهده می شود، تشابه بین نام آواها، با وجود تفاوت هایی که دارند - کاملاً چشمگیر است. از سوی دیگر نام آواهایی هستند که در زبان های مختلف کوچک ترین تشابهی با هم ندارند. مثلاً صدای سگ را در انگلیسی bow-wow می گویند در حالی که آن را در فارسی واغ واغ(۸) می نامند که کوچکترین وجه مشترکی ندارند. ولی میزان تشابه نام آواها در زبان های گوناگون معمولاً جایی بین این دو حد قرار می گیرد، یعنی بدون این که کاملاً برهم منطبق باشند در یک یا دو صدا (واج) با هم مشترکند. مثلاً صدای زنبور و حشرات مانند آن را در انگلیسی buzz می گویند، ولی این گونه صدا در فارسی وِزوِز نامیده می شود که هر دو در صدای «ز» مشترکند. یا کلمه ای که برای خُرناس و خرناس کشیدن در زبان های فارسی، انگیسی، آلمانی، هلندی، لاتین، فرانسه، اسپانیایی، روسی، مجارستانی و بسیاری زبان های دیگر به کار می رود همه دارای صدای «ر» هستند. نیز کلمه نام آوایی که برای غرش و غریدن در بسیاری از زبان ها، از جمله فارسی، انگلیسی، فرانسه و آلمانی، به کار می رود دارای صدای «ر» می باشد. به طور کلی می توان این بحث را در دو نکته خلاصه کرد: ۱) نام آواها تقلید ناقصی از صداهای جهان بیرون هستند.۲) هر زبانی به شیوه خاصی این صداها را برای خود تقلید می کند؛ به بیان دیگر، حتی در مورد کلمات نام آوا نیز عامل قراردادی در پیوند لفظ و معنی دخالت دارد.

انگیزش صرفی یا ساختی

دسته دیگری از کلمات هستند که صورت صرفی یا اشتقاقی آنها تا حدی بیان کننده معنی آنهاست. مثلاً فرض کنید کسی برای اولین بار در زبان فارسی با واژه فروشنده روبه رو شود ولی از پیش معنی فروش و نقش دستوری پسوند -َنده را بداند. در این صورت با قطعیت می تواند معنی فروشنده را حدس بزند. به بیان دیگر، وقتی قاعده اشتقاق آموخته شده باشد و معنی اجزای سازنده نیز روشن باشد، معنی صورت هایی که به دست می آید قابل پیش بینی خواهد بود و به این اعتبار کلماتی را که دارای این گونه ساخت هستند می توان شفاف نامید. باید توجه داشت که انگیزش ساختی امری نسبی است زیرا کلماتی که از نظر ساختی شفاف هستند در آخرین تحلیل به عناصر تیره ختم می شوند که معنی آنها را باید از پیش دانست. در مثال بالا کلمه فروشنده شفاف است ولی فروش و -َنده تیره هستند. کلمات ترکیبی نیز که از به هم پیوستن دو کلمه یا بیشتر ساخته شده اند اغلب شفاف هستند زیرا معنی آنها را از روی معنی اجزایشان می توان حدس زد، مانند: مسافرخانه، جاکتابی، جاسیگاری، خوش لباس، بداخلاق، و مانند آن. ولی بسیاری از کلمات ترکیبی نیز هستند که به علت فراموش شدن وجه تسمیه یا یا به سبب تغییرات آوایی حالت شفاف بودن خود را از دست داده اند. مثلاً گل گاوزبان برای اکثر فارسی زبانان نام گیاهی است جوشاندنی بدون این که بدانند این کلمه چطور ساخته شده است؛ یا برای بسیاری کلمه چاروادار دیگر شفاف نیست زیرا به علت تغییرات آوایی، عناصر سازنده آن که «چهار پادار» است موجودیت مستقل خود را از دست داده اند.
از مثال فروشنده - که از ترکیب ماده مضارع و پسوند -َنده ساخته شده و مانند نمونه های مشابه خود همیشه به انجام دهنده فعل دلالت می کند - نباید چنین استنباط کرد که الگوهای ساخت واژه و ارتباط آنها با معناهایی که از آن الگوها فهمیده می شود همیشه از «قانون های» بی چون و چرایی پیروی می کند: به بیان دیگر، در ساخت واژه و معنایی که با آن ملازمه دارد - مانند جنبه های دیگر زبان - بی نظمی هایی مشاهده می شود. مثلاً بر قیاس کلماتی چون فندق شکن، یخ شکن، قندشکن، موج شکن و نظایر آن، انتظار می رود که هیزم شکن نام ابزاری باشد که با آن هیزم می شکنند، ولی می بینیم که چنین نیست: هیزم شکن نام شخصی است که هیزم می شکند و ابزار هیزم شکنی را در فارسی تبر می گویند.
البته هیزم شکن تنها مورد از این مقوله نیست که بر شخص فاعل دلالت می کند و نه بر ابزار فعل. کلماتی مانند خانه دار، سخنگو، کارفرما، ماشین پا و گروه کثیری دیگر که همه ظاهراً دارای ساخت واحدی هستند (یعنی از ترکیب یک اسم با ماده مضارع درست شده اند) به فاعل اشاره می کنند و نه به ابزار فعل. این دو دسته اسم، چه آنهایی که نام ابزار هستند (که علاوه بر مثال های قبلی می توان ده ها مثال دیگر نیز از آنها ذکر کرد: گِل گیر، مدادتراش، زمین شور، مداد پاک کن، دربازکن و...) و چه آنهایی که صفت یا نام شخص هستند (که می توان مثال های فراوان دیگری نیز برای آنها ذکر کرد: نامه رسان، جواب گو، پیام بر، فرمانده، نان آور...) از راه گشتارها (یا تاویل های) مشابه از زیرساختی مشابه مشتق شده اند. مثلاً «یخ شکن» به عنوان نام ابزار و «نامه رسان» به عنوان نام فاعل (یا کنش ور) به ترتیب از جمله های زیرساختی «چیزی که یخ را می شکند» و «کسی که نامه را می رساند» به کمک گشتارهای زیر به دست آمده اند:

۱. گشتار حذف فاعل:
چیزی که یخ را می شکند ← یخ را می شکند
کسی که نامه را می رساند← نامه را می رساند

۲. گشتار حذف «را»:
یخ را می شکند← یخ می شکند
نامه را می رساند← نامه می رساند

۳. گشتار حذف عناصر صرفی فعل:
یخ می شکند ← یخ شکن
نامه می رساند← نامه رسان

یک گروه کلمات دیگر هستند که عیناً همین ساخت را دارند (یعنی از ترکیب اسم و ماده مضارع ساخته شده اند) ولی معنی آنها با دو گروهی که ذکر آنها رفت تفاوت فاحش دارد. به معنی این کلمات توجه نمایید: دستکش، دست نویس، گلوبند، روپوش، زیرپوش، روکش. این کلمات، برخلاف دو گروه بالا، معنی مفعولی دارند: مثلاً دستکش نام چیزی یا کسی نیست که دست را می کشد بلکه نام چیزی است که به دست کشیده می شود؛ گلوبند نام چیزی یا کسی نیست که گلو را می بندد بلکه نام چیزی است که به گلو بسته می شود. این کلمات با آن که روساختی همانند روساخت دو گروه بالا دارند، از راه گشتارهای متفاوتی از صورت زیربنایی دیگری مشتق شده اند. مثلاً برای گلوبند می توان جمله زیرساختی «چیزی که آن را به گلو می بندند» را فرض کرد و از راه گشتارهای زیر گلوبند را از آن به دست آورد:

۱. گشتار حذف مفعول:
چیزی که آن را به گلو می بندند← به گلو می بندند

۲. گشتار حذف حرف اضافه:
به گلو می بندند ← گلو می بندند

۳. گشتار حذف عناصر صرفی فعل:
گلو می بندند← گلوبند

گاهی اتفاق می افتد که کلمه ای با این ساخت هم در معنی فاعلی یا ابزاری به کار می رود و هم در معنی مفعولی، مانند پابند که هم می تواند نام ابزاری باشد که پای را می بندد و هم نام کسی باشد که پای او بسته شده یا مجازاً گرفتار شده است. در این صورت باید گفت پابند نمای روساختی دو زیرساخت متفاوت است و ابهام آن نیز از همین جا ناشی می شود.(۹)
نتیجه ای که از بحث بالا باید گرفته شود این است که اگرچه در اکثر موارد الگوهای ساخت واژه با معانی کاملاً مشخصی ملازمه دارند به طوری که از روی ساخت، معنی کلمه را می توان دریافت، ولی رابطه یک به یک بین این دو در همه موارد وجود ندارد و در این مورد نیز، مانند زمینه های دیگر زبان، بی نظمی هایی مشاهده می شود.
دیگر از نکاتی که در مورد کلمات تیره و شفاف باید به یاد داشت این است که واژه های قرضی اگرچه ممکن است در زبان قرض دهنده شفاف باشند، برای مردمی که آنها را قرض می گیرند عموماً تیره و فاقد انگیزش ساختی هستند، مگر برای کسانی که با قواعد اشتقاق در زبان قرض دهنده آشنا باشند. مثلاً شاید اکثر فارسی زبانانی که با قواعد اشتقاق در زبان عربی آشنایی ندارند ندانند که عطار با عطر، معلوم با علم، مدرسه با درس ارتباط ساختی دارند. گاهی اتفاق می افتد که به جای کلمات شفاف که در زبان بومی معنی ناخوشایندی دارند، اهل زبان ترجیح می دهند از کلمات قرضی استفاده کنند که معنی آنها صریح نباشد و در نتیجه ناخوشایندی آنها تا حدی در پرده بماند: مثلاً به جای مرده شور، غسال و به جای بچه انداختن، سقط جنین یا کورتاژ ترجیح داده می شود.
انگیزش ساختی منحصر به زبان هایی مانند فارسی نیست که در آنها عناصر سازنده واژه زنجیروار کنار هم قرار می گیرند. زبانی مانند عربی نیز که اشتقاق های آن از راه تغییراتی در درون کلمه صورت می گیرد، یا به بیان دیگر از راه وزن ها یا قالب های خاصی به دست می آید، از انگیزش ساختی فراوانی برخوردار است. از سوی دیگر زبانی مانند چینی که اکثر واژه های آن صورت بسیط دارند و از یکدیگر مشتق نمی شوند از انگیزش ساختی بسیار کمی بهره مند است.
میزان انگیزش ساختی در واژگان یک زبان از یک طرف مربوط به امکاناتی است که ساختمان زبان در اختیار دارد و از سوی دیگر مربوط به میزان تمایل اهل زبان در بهره گیری از این امکانات است. مثلاً اگر واژگان زبان های آلمانی، انگلیسی و فرانسه با هم مقایسه شود، به راحتی می توان نشان داد که میزان کلمات شفاف که دارای انگیزش ساختی هستند در واژگان زبان آلمانی بیشتر از آن است که در واژگان زبان های انگلیسی یا فرانسه یافت می شود. چنان که گفته شد، این صرفاً به علت امکانات بیشتر زبان آلمانی نیست، بلکه به سنت و گرایش آلمانی زبانان نیز مربوط می شود. مثلاً زبان آلمانی برای اکثر اصطلاحات علمی از راه اشتقاق یا ترکیب از عناصر بومی خود واژه ساخته است که بسیاری از آنها به جای اصطلاحات علمی و برخی دیگر مترادف با آنها به کار می روند. به عنوان مثال برای هیدروژن Wasserstoff ساخته شده که ترکیبی است از Wasser به معنی آب و Stoff به معنی جوهر یا ماده. در زبان فارسی با آن که امکانات سازندگی وجود دارد، متاسفانه مقاومت روانی در برابر واژه سازی بسیار نیرومند و بازدارنده است. مثلاً فرض کنید که از روی انگاره زبان آلمانی برای هیدروژن در فارسی واژه «آب مایه» یا «آب بُن» یا چیزی نظیر آن پیشنهاد شود. در این صورت بلوایی به راه خواهد افتاد که تجسم آن برای ما دشوار نخواهد بود. به طور کلی می توان گفت که هرچه میزان واژه های قرضی در واژگان یک زبان بیشتر باشد، شفافیت واژگان آن زبان کمتر است. تیره شدن واژگان یک زبان دو نتیجه نامطلوب به دنبال خواهد داشت: از یک سو باعث زنگ خوردگی و فرسودگی ابزارهای واژه سازی در زبان می شود و به نوعی تنبلی ذهنی و مقاومت منفی در میان اهل زبان می انجامد که تواماً کار واژه سازی برای مفاهیم و پدیده های تازه را با دشواری مواجه می کند، و از سوی دیگر کار یادگیری واژگان زبان را چه برای اهل زبان و چه برای خارجیانی که بخواهند آن زبان را بیاموزند مشکل تر می کند. واژه های عربی در فارسی بدون تردید به غنای واژگان فارسی کمک کرده است و انکار این امر انکار یک حقیقت مسلم است. ولی زبان عربی یک زیان بزرگ نیز برای فارسی داشته است: چون منبع آماده ای بوده، در گذشته هروقت به واژه تازه ای نیاز داشته ایم بی دریغ دست به سوی آن دراز کرده ایم و زحمت واژه ساختن را به خود نداده ایم. درنتیجه امروز ابزارهای واژه سازی و مخصوصاً روحیه واژه سازی در فارسی سخت زنگار گرفته است.

نظرات کاربران
درباره کتاب فرهنگی هنری بخارا